کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Lightbulb اهدای عضو ، راز جاودانگی

    ماجرای اهدای عضو ، ماجرای عاشقی است ؛ داستان قرب الهی است ؛ سرگذشت خانواده های ایثارگری است که با گذشتن از اعضای کالبد عزیزانشان ، ناامیدی مطلق هم نوعان نیازمند به عضوشان را به لحظاتی سرشار از امید و اعتقاد تبدیل می کنند و شادی وصف ناپذیر این درماندگان را به نظاره می نشینند ...

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  2. 7 کاربر از پست مفید بهار نارنج تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    يـــک ، دووو ، ســـــــــــــه ، چهـــــــــــــار...

    آروم و کشيده : آنقدر آروم که اگر تا صبح هم بشمارم ؛ عدد کم نمي آرم ، آنقدر کشيده که گاهي فکر مي کنم ديگه آخريشه .

    به من مي گه :« اسراف نکن» ، «برق هاي اضافي رو خاموش کن» ، «ورقه هاي سفيدت رو الکي دور نريز» همش مي گه اسراف نکن.

    آخه خودش اصلا اسراف نمي کنه. مثل همين الآن که خوابيده و من مثل هميشه بالاي سرش نشستم و مي شمرم.

    آروم ، کشيده و کم. شايد مي ترسه اسراف بشه.

    خيلي کم ؛ آنقدر کم که بعضي وقت ها حس مي کنم ديگه نيست.

    پـــــــــنج ، شيــــــــــش ، هــــــــــفت، هـــــــــــــشت.... هـــــــــشت... هشت

    - بابا! بابايي!

    - چيه نفسم؟

    - آخي ! هيچي بخواب.







    نـــــــــــــــه ، ده...


    هميشه مي گه :«تو نفس مني ؛ اگه تو نبودي من هم نبودم».

    اما بعضي وقت ها حس مي کنم دوستم نداره.آخه مثل باباهاي ديگه من رو محکم نمي گيره تو بغلش تا استخونام درد بگيرن و از درد ،بلند بلند بخندم. يه درد شيرين. بعد ريشاشو بذاره رو صورتم و فشار بده تا تيغ تيغي شم و بسوزم . يه سوزش نرم ، يه سوزش...

    يـــــــــــــــــازده، دوازده ...

    يه بار بغلم کرد! وقتي کلاس اول بودم.خودش اومد دنبالم ، واسه اولين بار .آخه مي گفت هواي بيرون خفه اش مي کنه .نشسته بود رو دو تا زانوهاش و دستش رو باز کرده بود که يعني بيا بپر تو بغل بابايي.

    من هم که حرف هاي مامان رو يادم رفته بود ؛ پريدم تو بغلش.

    من رو چسبوند به سينه اش و چرخوند و چرخوند و چرخوند....

    اما يک دفعه ...

    شروع کرد به سرفه ، سرفه هاي سخت، مثل وقت هايي که يه عالمه پوست تخمه گلوي آدم رو تيغ تيغ کنن. صورتش کبود شد . من رو گذاشت روي زمين و روي زانو هاش نشست ؛ اما اين بار دستش رو برد جلوي دهانش و بلند بلند سرفه کرد ؛ آنقدر که من ترسيدم و جيغ زدم تا از حال رفتم . بعد بردنش بيمارستانو يک ماسک سبز جلوي دهانش گذاشتن. از تو اتاقش يه صدا مي اومد ؛ مثل وقت هايي که نفس مي کشيد : آروم، کشيده ، کم.

    نکنه وقتي مي رم تو فکر ، يادش بره نفس بکشه ، نکنه فکر کنه اسرافه ، نکنه دوباره با خودش بگه من نفسشم و فکر کنه جاش دارم نفس مي کشم.

    سيـــــــزده ، چهــــــــارده ، پـــــــونزده...










    يک دفعه باباي الميرا که هر وقت عصباني مي شه؛ به ما فحش مي ده؛ به بابام گفت:« کِي مي خواي بميري؟ تا کِي بايد صداي بوق اورژانس توي اين ساختمون بپيچه و وقت و بي وقت ، مردم رو آزار بده که يه تيکه گوشت ، نفس کم آورده . بمير و بذار هوا آلوده تر نشه. »

    خيلي بي ادبه. ازش بدم مي آد . هيچ وقت بهش سلام نمي کنم .

    چند بود؟ آهان ...

    شــــــــــونزده ، هيــــــــــــــــفده ، هيـــــــــــجده...

    بابا يه آلبوم داره که مامان قايمش کرده. بعضي وقت ها من رو مي فرسته تا دنبالش بگردم.

    يه آلبوم صد برگ که اول هاش عکس بچگي هاي باباست ؛ بعد هم جوونياش و عروسيش.

    من اگه جاي مامان بودم ؛ زن بابا نمي شدم ؛ چون از صداي سرفه هاش مي ترسم . مامان مي گه :« وقتي بابات اومد خواستگاريم ؛ همينجور سرفه مي کرد .»

    نــــــــــــــــوزده ،بيـــــــــــــست ، بيـــــــــــست و يک

    يه عکس داره که توش يه دختر کوچولو يه چيز سياه گُنده ؛ رو صورتشه. بابا مي گه :« ماسک شيميايي»

    تو مدرسه هم به من مي گن :« دختر جانباز شيميايي»

    اما هروقت از بابا پرسيدم يعني چي ؟ يه چيزايي گفت که من نمي فهمم ؛ اما فکر کنم به نفس کشيدنش ربط داره.

    بابا هم تو اون عکسه ايستاده . خيلي بچه است . خودش مي گه فقط 18 سالش بوده ؛ يعني دو برابر الآن من. ماسک نداره ولي داره به اون دختره مي خنده .

    هر وقت اين عکس رو مي بينه مي خنده و بعدش هم سرفه مي کنه ، سرفه هاي وحشتناک.

    فکر کنم بابا هروقت خوشحال مي شه ؛ سرفه مي کنه.

    مامان هم از همين سرفه ها حرصش در مي آد و آلبوم رو جمع مي کنه ديگه.

    البته من هم بابت پيدا کردنش دعوا مي شم؛ اما بابا همونجور که سرفه مي کنه بهم چشمک مي زنه و مي خنده .

    بيســــــــت و دو ، بيســــــــــت و سه ، بيســــــــــت و چهار ، بيســـــــــت و پنج

    آفرين بابا! اين دفعه بيشتر شد. يه وقت اسراف نشه!

    بيســـــــــــــت و شيش ، بيســــــــــت و هفت ،بيســـــــــــت و هشت

    يه ورقه کنار تخت باباست.نمي دونم چرا مثل کاغذ هاي ديگه اش رو ميزش نيست.مامان ازش بدش مي آد ؛ اما نمي دونه که توش چي نوشته ؛ آخه بابا گفته نخونيمش تا وقتش.اما من نمي دونم کِي وقتش مي رسه.

    بيســـــــــــت و نه ، ســـــــــي ، ســــــــــي و يک ، ســــــي و ..... سي و يکي

    بابا از خواب بيدار شد.فقط سي و يک نفس خوابيد.سي و يک نفس آروم ، کشيده و کم.

    فهميده که بالاي سرش مي شينم و نفساش رو مي شمرم.

    - چند تا شد؟

    -سي و يکي.

    - گناه داره به خدا. بابايي! تو دعا کن . من دوست ندارم اسراف کنم ؛ دعا کن بابات اسراف نکنه، باشه؟

    من مات و مبهوت نگاهش مي کنم. نمي فهمم چي مي گه ؛ اما براش دعا مي کنم.

    بهم مي گه :«بيا تو بغلم بابا»

    اولش ترسيدم مثل اون دفعه...

    اما خودش من رو کشيد تو بغلش و گفت:« بيا با هم بشمريم . پنج تاش هم که رفت.بشمر»

    گفتم :« نه خير ، از همون سي و يکي»

    ســـــــــي و دو، ســــــــــــي و سه ، ســــــــــــي و چهار





    بابا من رو تو سينه اش فشار داد؛ آنقدر که من ، درد شيرين فشارش رو، تو شونه هام حس کردم ؛ بعد هم ريشاشو مالوند رو صورتم.اما دوباره نفسش گرفت... سرفه کرد.




    مامان اومد.من رو از تو بغل بابا گذاشت اون ور و ماسک سبز رو گذاشت رو دهن بابا.

    ســــــــــــــي و پنج، ســـــــــــــــــي و شيش...

    فقط همين؟

    نفس هاش خيلي آرومتر شده بود.

    ********************

    صداي آمبولانس بلند شد. فکر کنم اومدن بابا رو ببرن.

    دکتر معاينه اش که کرد با ترس به همکارش گفت :« زود باش بايد ببريمش» ؛ اما هرچي مامان گفت :«چي شده» جوابي نداد.

    من و مامان پشت سر آمبولانس با تاکسي رفتيم؛ اما آمبولانس ، آژير زد و خيلي زود رفت.

    کاش ما هم آژير داشتيم!

    ********************

    وقتي رسيديم بيمارستان ؛ مامان جاي بابا رو پرسيد.

    سي سي يو

    اين رو خانم پرستار گفت. نمي دونم کجاست.

    مامان گريه کنون مي رفت به سمت همون جايي که پرستار اشاره مي کرد. به نظر من خيلي لوسه که همش گريه مي کنه.

    پشت در يک اتاق ايستاد.مي خواست از پنجره هاي بلند اتاق ، داخلش رو نگاه کنه اما پرده هاي اتاق کشيده شده بودند.هيچي از اون پشت معلوم نبود. فقط گاهي يه صدا مي اومد که مي گفت:«شوک» و هر بار مامان بدتر از قبل گريه مي کرد.

    من حسابي ترسيده بودم .

    دکتر اومد بيرون و يه چيزي به مامان گفت و همين جور که مي رفت بلند گفت :« فکر هاتون رو بکنين ، فقط زود.»

    مامان به ديوار تکيه دادوتند تند گريه مي کرد.لابد اگه بابا بود مي گفت :« اسراف مي شه».

    اما کم کم آروم شد. يه نگاه به من انداخت و گفت :« نفس بابا ! از پشت اتاق نفس هاشو نمي شمري؟»بعدش رفت به سمت همون دکتره و يه چيزهايي گفت و برگشت.

    ********************

    از پشت در يه صدايي مي اومد شبيه صداي نفس بابا.

    ســـــــــــــــي و هفت ، ســـــــــــــــــــــي و هشت

    چند تا دکتر و پرستار اومدن سمت اتاق بابا و بردنش . من و مامان هم به دنبال تخت بابا که زيرش چرخ داشت مي دويديم؛ بعد خورديم به يه در شيشه اي که روش نوشته بود:«وارد نشويد.اتاق عمل».

    من مي دونم اتاق عمل چيه . همون جا که تو فيلم ها آدم ها پشت درش راه مي رن و ساعت دير مي گذره.

    يکهو يکي گفت :« برو کنار دختر خانوم»

    يک تخت ديگه که يک آقايي مثل بابا روش خوابيده بود رو بردن تو اتاق عمل.

    گوش ها مو تيز کردم تا صداي نفس هاي بابا رو بشنوم؛ اما صدايي نمي اومد.

    **********************

    خسته شدم .خيلي وقته که پشت در نشستيم . مامان هم که همش قرآن مي خونه ؛ اما اين بار تو چشم هام نگاه کرد و گفت:« نفس بابا! بعضي ها هيچ وقت نمي ميرن ؛ حتي وقتي هم که مي ميرن زنده اند.بعد يه آيه از تو قرآنش بهم نشون داد و گفت :« ببين خدا هم گفته.»

    اما من نمي فهمم ؛ يعني چي بعضي ها وقتي هم که از دنيا مي رن ؛ زنده اند.

    مامان دوباره صدام زد وگفت:« ماماني ! نفس هاي بابايي رو مي شمري؟ گوش کن داره صداش مياد...»

    راست مي گفت:

    ســـــــــــــــي و نه، چــــــــــــــــهل... بـــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــوق

    تو فيلم ها وقتي اين صدا مياد ؛ مريضه مي ميره؛ اما من صداي قلب بابا رو مي شنوم ؛ از قبلش هم واضح تر.

    من صداي قلب بابامو مي شناسم.

    بالاخره در اون اتاقه باز شد و بابام اومد بيرون.صداي نفس هاش نمي اومد ؛ اما صداي قلبش....

    فقط چهل تا . خود بابا مي گفت :«چهل ؛ يعني کامل شدن» اما من نمي دونم يعني چي . فقط مي دونم ديگه صداي نفس هاي بابا نمياد. نفس هاي آروم ، کم ... .هيچي.

    فکر کنم باباي الميرا به آرزوش رسيد . بابا ديگه اسراف نمي کنه.

    بابا! مگه من نفست نبودم؟

    چرا نفس نمي کشي ولي صداي قلبت مياد؟

    وقتي فشارم مي دادي تو بغلت؛ صداشو حفظ کردم.

    اون آقا رو هم از اتاق عمل ؛ آوردن بيرون.

    صداي قلب بابا نزديک و نزديک تر مي شد.

    مامان راست مي گفت:« بعضي ها مي ميرن اما زنده اند».
    فاطمه رئوفی تبار

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  4. 9 کاربر از پست مفید بهار نارنج تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض تا مرا به یاد آورید

    رابرت ان تست (Robert n test) شاعری آمریکایی (۱۹۲۶- ۱۹۹۴) ست که علت شهرت او فقط و فقط به واسطه*ی وصیت نامه زیبایی ست که در ادامه خواهید خواند :




    روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی که چهار طرفش زیر تشک بیمارستان جمع شده است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم عبورمی کنند. لحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به هزاران دلیل زندگی*ام رو به پایان است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکلی مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانید. این را بستر مرگ ننامید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

    چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

    قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد.

    خونم را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.

    کلیه هایم را به کسی به کسی بدهید که زندگی اش به دستگاهی نیاز دارد که هر هفته خونش را تصفیه کند.

    استخوان ها، عضلات، سلول ها و اعصابم رابردارید و به پاهای کودکی فلج پیوند بزنید.

    اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با آن*ها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران روی شیشه اتاقش بشنود.

    آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل بروید.

    اگر قرار است چیزی از من دفن کنید، بگذارید اشتاباهات، ضعف ها و تعصباتم باشد. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید. اگر گاهی دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک تان است، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه گفتم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  6. 6 کاربر از پست مفید بهار نارنج تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-خرداد-۲۷
    نوشته ها
    2,207
    امتیاز : 13,690
    سطح : 76
    Points: 13,690, Level: 76
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 360
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,548
    تشکر شده 7,998 در 1,960 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 6 در 6 پست

    پیش فرض

    دومیه خیلی قشنگ بود؛ افکار ناب و والا..

    من دو سه سال پیش به خاطر زن داداشم یه هفته ای رو تو بیمارستان بودیم..
    تو اون مدت دیدن بیمارای خاص، شیمی درمانی ها، پیوندی ها و ... واقعا افسرده م کرده بود..
    بچه هایی که سرطان داشتن،جوونایی که منتظر پیوند بودن.. همه رو تو قسمتای مختلف می دیدیم..
    وقتی می دیدمشون راضی نمی شدم به اینکه فقط خدا رو بابت سلامتی خودم شکر کنم؛
    دلم می خواست سلامتی م تقسیم شه یا حداقل درد و بیماری ها به گونه ای نباشه که به ادم بگن اخرش مرگه..

  8. 4 کاربر از پست مفید اسماءالحسني تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض ساقه زندگی

    و آنگاه خداوند نخ و سوزن را آفرید ....
    چنین آموختندمان که تنها می توان با نخ و سوزن جامه
    دوخت . پاره جامه ای را وصله کرد و یا آنکه بر شکافی بخیه زد ،
    اما یقیناً خداوند نخ و سوزن را به منظور دیگری آفرید .
    ... تا مردمان با آن پاره های دل را به تکه های زندگی بخیه زنند .
    ... تا بر زخم های کهن دهان گشوده ، وصله ی صبوری و گذشت زنند .
    ... تا آخرین برگ بیجان امید را بر تن ساقه ی زندگی پیوند زنند .

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  10. 3 کاربر از پست مفید بهار نارنج تشکر کرده اند .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک، قلبی از اندوه و نفسی از شماره خارج می شود.
    در آن هنگام تولدی دیگر در پیش است و شادی و نشاطی وصف ناپذیر از شروع زندگی دوباره و این رسالت سنگین ماست که :
    جوانمردی را
    سخاوت را
    بزرگواری را
    و حیات را
    و این آغاز فرخنده را فریاد کنیم.
    باشد که طنین فریاد این تولد، سکوت بیماران نیازمند را بشکافد و هم صدایی من و تو در این میان آغازی باشد
    بر پایان چشمان خیس
    بر پایان نفسهای به شماره افتاده
    و بر پایان قلبهای رنج دیده



    شما هم می توانید...
    چنانچه مایل هستیم بعد از مرگ همچنان جاویدان بمانیم
    و
    به بیماری زندگی ببخشیم
    و
    اعضایی که امانت پروردگار هستند را با خود به خاک نبریم
    و
    خانواده ای را شاد سازیم:
    به سایت http://www.ehda.irبروید و با ثبت نام اینترنتی رضایت فلبی خود را اعلام نمایید

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  12. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۰۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,838
    امتیاز : 42,158
    سطح : 100
    Points: 42,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 20.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,821
    تشکر شده 7,087 در 1,671 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    از وقتی ثبت نام کردم روز شماری میکردم.گفته بودن کارت عضویت کمتر از یه هفته به دستتون میرسه.
    موقع عوض شدن هم خواسته بودن اطرافیان رو در جریان بذارین.نمیتونستم خودم بگم.اصلا نمیدونستم چه جوری بگم.اون وقتا پیوند اعضا مثل الان زیاد جا نیفتاده بود.

    دقیقا روز تولدم کارتم رسید.روی پاکتش نوشته بود پیوند اعضا.مامانم صدام زد و گفت این چیه دیگه؟گفتم یه چیز خووب.
    پاکت رو باز کردم و کارت رو دادم دستش.نمیدونین چه حااالی شد وقتی خوند.دلخور کارت رو گذاشت یه گوشه و گفت این کارا چیه میکنی؟

    اصلا براش قابل هضم نبود.آروم آروم بهش گفتم. که قرار نیست که بیان منو بکشن و ببرن،اگه یه وقت مرگ من جوری بود که اعضام قابل استفاده بود بعد میان سراغم.

    گفت:نگا کن روز تولدت چه حرفایی میزنی؟اشک تو چشاش جمع شده بود.گفت اصلا نمیخوام به این چیزا فکر کنی.

    دوباره براش توضیح دادم، وضعیت اونایی که نیاز به پیوند عضو دارن و یکی دو تا حدیث.آروم شد.فقط گفت از جلو چشم بردارش.

    تا یکی دو روز هم تو خودش بود. ولی خوب الان دیگه کاملا پذیرفته.


    شما هم اینجا از خاطره گرفتن کارتتون بگین.اصلا چند نفرتون کارت اهدا عضو دارین؟

    الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولــــها

    که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکلها

  13. 2 کاربر از پست مفید بهار نارنج تشکر کرده اند .


  14. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,997
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض اهدای عضو = اهدای زندگی ... !


    سلام.

    تا حالا به مرگ فکر کردین ؟ مرگ چیزی هست که حتما سراغ همه میاد و دیر و زودش هم معلوم نیست.

    آیا حاضرین بعد از مرگتون ، عضوهاتون اهدا بشن؟
    لطفا جوابتون رو با دلیل بگین.

    و اما اگر جواب بلی بود ، پس همین الان تا دیر نشده اقدام کن : http://www.ehda.ir
    کسانی هم ثبت نام میکنن و یا کردن میتونن بگن ...


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  15. 4 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    این جسمو می خوایم تو این دنیا برا چی؟ خودم که برا کسی مفید نبودم حداقل این جسم ناقابل برا کسی مفید باشه
    من همیشه از خدا خواستم یا شهادت بهم بده یامرگ اینجوری بهم بده مرگی که با پخ آدم می میره را اصلا دوست ندارم اینجوری مرگها را خیلی بیشتر از مرگی که یک دفعه می میرم را دوست دارم
    ویرایش توسط یاانیس النفوس : دوشنبه ۰۸ آبان ۹۱ در ساعت ۰۲:۲۴
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم



  17. 4 کاربر از پست مفید یاانیس النفوس تشکر کرده اند .


  18. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,997
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    دين مبين اسلام ، اهميت فوق العاده اي براي نجات جان انسانها قائل است. چنانچه در قرآن کريم سوره مبارکه مائده آيه ٣٢ به تصريح اشاره شده است که هرگاه کسي باعث بقاي نفسي شود مانند آنست که باعث نجات جان تمام انسانها شده است. مرحوم علامه طباطبايي در ذيل و تفسير آيه مذکور ميفرمايند: هر کس يکي را زنده نگه دارد چنان است که همه مردم را زنده نگه داشته است...


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  19. 3 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  20. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,997
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    بنده هم نظرم هست به اهدای عضو.

    توی سایت هم عضو شدم.


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  21. 4 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  22. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,713
    امتیاز : 34,567
    سطح : 100
    Points: 34,567, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteranTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,055
    تشکر شده 7,113 در 1,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    23
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    هر كي ميخواد اعضاشو اهدا كنه پوست فراموش نشه خيلي نياز دارن به پوست

  23. 5 کاربر از پست مفید رافد تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1