کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض قضاوت نا بجا

    در یکی از واگن های مترو نشسته بودم و مادر و پسری در کنارم نسشته بودند و مردی میانسال نیز بر روی صندلی مقابلمان.
    پسرک دوازده سیزده ساله به هر چیزی که می نگریست با تعجب در مورد آن صحبت می کرد.
    به نقاشی دیواری یکی از ایستگاهها خیره شد و گفت مادر اینها چیست؟!!!؟ چقدر زیباست؟!!!؟ آن دیگری چیست و از همین گونه سوالهای پیش پا افتاده از مادرش می پرسید.
    مردی که در روبروی ما نشسته بود از تعجب پوزخند میزد و به مادر پسرک گفت که: خانم من از شما خواهش می کنم که در اولین فرصت حتما فرزندتان را به یک روانپزشک نشان بدهید، چون این سوالها اصلا در حد و اندازه های این نوجوان نیست و او را عقلی سلیم نیست.
    مادرش با کمال آرامش و طیب خاطر گفت: خیرآقا!
    فرزندم از نظر عقلی کاملا سالم است فقط او حدود دو ساعت است که بینائی خودش را بدست آورده و الان از مطب چشم پزشک برمی گردیم و پزشک ایشان پانسمان آخرین عمل جراحی ای که بر روی چشم فرزندم انجام گرفته بود را تازه برداشتند و چون ایشان تازه از نعمت بینایی برخوردار شدند دیدن این مناظر برای شان تعجب برانگیز است.
    آن مرد بخاطر پیش داوری غلطش شرمسار شد و پسرک را در آغوش کشید و از او و مادرش پوزش طلبید


  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    زن که باشی درباره ات قضاوت میکنند/درباره ی لبخندت که بی ریانثارهراحمقی
    کردی/درباره ی زیبایت که دست خودت نبودونیست/درباره ی تارهای مویت که
    که بی خیال ازنگاه شک آلوداحمق هاازروسری بیرون ریخته اند/درباره ی روحت
    وجسمت درباره ی تو وزن بودنت عشقت وهمسرت
    قضاوت میکنند/تونترس وزن
    بمان احمق هاهمیشه زیادند/نترس ازتهمت دیوانه های شهرکه اگربترسی زن
    مردنمامی شوی
    ویرایش توسط مح تقی : یکشنبه ۲۷ فروردین ۹۱ در ساعت ۱۶:۴۸

  3. 5 کاربر از پست مفید مح تقی تشکر کرده اند .


  4. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    امیدوارم فکر نکرده باشید که قصد بی ادبی و......................... کل حرف همینطور که از اصل موضوع مشخصه قضاوت و قضاوتهای نابجا بوده

  5. 2 کاربر از پست مفید مح تقی تشکر کرده اند .


  6. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام خدا را شکر

  7. کاربر روبرو از پست مفید مح تقی تشکر کرده است .


  8. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت.راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟
    زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!
    و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!
    زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟
    خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!
    یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد. روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم....
    فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟

  9. 7 کاربر از پست مفید مح تقی تشکر کرده اند .


  10. #6
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
    آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان....
    مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
    بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
    چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
    اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
    این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
    ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا جستجوشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
    یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
    و بر بال دیگرش نوشتند: هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است
    چیزی که خیلیامون باهش درگیریم و در بسیاری از مواقع متوجه اون هم نیستیم. و با قضاوت بیجا و نا بجا و ناحق یک عمر زندگی و عبادتمون رو بر باد میدیم...
    اگه کمی فکر کنیم سر منشا بسیاری از اینها. حب دنیا و سوءظنیه که به اطرافیامون و دوستانمون داریم. اگه کمی فکر کنیم میبینیم که اصلا نمیصرفه که ادمی عمری را عبادت و کارهای خوب کنه بعد با یک قضاوت نابجا همه اونارا دو دستی تقدیم به کس دیگرد کنه که درباره اش قضاوت نابجا کرده.به نظر شما ارزش داره ادم اخرتشو با چند جمله حرف نابجا خراب کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ارزش داره ادم اخرتشو با دنیایی که با یک چشم بهم زدن تمام میشه خراب کرد؟؟؟؟؟؟؟
    یا ستار العیوب

  11. 3 کاربر از پست مفید مح تقی تشکر کرده اند .


  12. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !

    زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

    مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می*خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

    ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی*داشت، آن مرد هم همین کار را می*کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی*خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد ...

    هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !

    زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

    مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می*خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

    ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی*داشت، آن مرد هم همین کار را می*کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی*خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی*ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می*خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
    در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی*اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

    خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت*هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می*کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت*هایش می*خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت*خواهی نبود.

    همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی*توان آن*ها را دوباره بازگرداند :
    1. سنگ ........ پس از رها کردن!

    2. سخن ............ . پس از گفتن!
    3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
    4. و زمان ........ پس از گذشتن

  13. کاربر روبرو از پست مفید مح تقی تشکر کرده است .


  14. #8
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض زود قضاوت کردن

    هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نمي دانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان مي گذرد يا آنان در چه شرايطی هستند.
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم



  15. 5 کاربر از پست مفید یاانیس النفوس تشکر کرده اند .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد ،او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد .

    او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمي دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

    پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم .

    پدر با عصبانيت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا مي مرد چکار مي کردی؟

    پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: ما همه از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم، شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمي تواند عمر را افزايش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه، ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا.

    پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است)

    عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد

    و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت: اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد

    پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سوال کنم؟

    پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم



  17. 2 کاربر از پست مفید یاانیس النفوس تشکر کرده اند .


  18. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط یاانیس النفوس نمایش پست اصلی
    هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نمي دانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان مي گذرد يا آنان در چه شرايطی هستند.

    لطفا خودتان به چیزی که مینویسید عمل کنید

    با تشکر
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  19. #11
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن
    دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

    بنابراین دو كبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یكدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . "
    آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : " عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ " کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :

    " من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ "
    کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . "

    کبوتر نر با عصبانیت گفت : " کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .
    اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی ." کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .
    کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . "

    کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .

    پندها:
    زود قضاوت نكنید. زود به انتهای قضیه نرسید و یكه به قاضی نروید یا در میان صحبت*ها مدام دنبال درست و غلط نگردید. قبل از نتیجه گیری كردن در مورد حرف*های دیگران كمی فكر كنید ؛* خصوصا اگر می*دانید این صحبت فقط از یك احساس زود گذر نشات می*گیرد.
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم



  20. کاربر روبرو از پست مفید یاانیس النفوس تشکر کرده است .


  21. #12
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-اردیبهشت-۰۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5
    امتیاز : 1,438
    سطح : 21
    Points: 1,438, Level: 21
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 6
    تشکر شده 8 در 2 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مح تقی نمایش پست اصلی
    هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !


    هیچ وقت زود قضاوت نکن




    همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی*توان آن*ها را دوباره بازگرداند :
    1. سنگ ........ پس از رها کردن!

    2. سخن ............ . پس از گفتن!
    3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
    4. و زمان ........ پس از گذشتن

    عمل عمل عمل

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1