کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 101
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض اولین بار که همسرتون دیدین

    بسم الله الرحمن الرحیم


    سلام و عرض ادب

    راستش چندین بار برام پیش اومده که از متاهل ها شنیدم، در اولین دیدار همسرشون به دلشون نشسته بوده.
    یعنی این طور نبوده که صرفا به خاطر شرایط خوبش قبول کرده باشن و بعد یواش یواش همسرشون به دلشون نشسته باشه.

    1. دوست دارم در این مورد از تجربیاتتون بشنوم. خواهش می کنم دقیقا اون حسی که داشتین بگید و بر اساس تلقینات نظرتون رو نگید. یعنی به خودتون تلقین نکنید که آره از اول به دلم نشسته بود.
    2. آیا واقعا احساسی که بهش داشتین با احساسی که نسبت به خواستگارها یا دخترهای دیگه داشتین متفاوت بوده؟
    3. دیگه چه احساسی؟ مثلا دو سه روز بعد از دیدار اول احساس می کردین دوست دارین ببینینش؟ احساس می کردین یه کوچولو دلتون براش تنگ شده؟
    4. میشه این سوالات رو از کسانی هم که حالا دیگه همسرشونو دوست ندارن یا از هم جدا شدن بپرسین؟

    ممنون میشم در این مورد حرفاتون رو بگید تا مجردها هم از تجربیاتتون استفاده کنند.
    ویرایش توسط blueblooded : پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۱ در ساعت ۲۱:۲۰


  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    میتونید این تا پیک رو به این روند تغییر بدیم که مجردین تالار هم دست به قلم بشن
    که اولین بار که خواستگارتون رو دیدید؟حالا این میتونه همه ی خواستگاری ها رو در بر داشته باشه
    یا اولین بار که خواستگاری رفتید؟
    خوب چون هم تعداد خواستگار ها زیاده هم خواستگاری زیاد میرن اقایون
    و مبحثی میشه که مدام آپ دیت میشه
    هم از طرف خانم ها
    هم اقایون
    البته اگه شرم و حیا بذاره مجردین بنویسند
    مثلا تو هر جلسه خواستگاری چه حسی به طرف و خانواده و...پیدا میکنید؟

  3. 5 کاربر از پست مفید پریناز تشکر کرده اند .


  4. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    بله فکر خوبیه.

    اینم یه صلوات برای خوشبختی و عاقبت بخیری هر کسی که میاد از تجربیاتش و شنیده هاش اینجا حرف می زنه و با این کارش قطعا کمک بزرگی می کنه.
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و الانبیاء و المرسلین

  5. 8 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  6. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-دی-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,541
    امتیاز : 14,668
    سطح : 78
    Points: 14,668, Level: 78
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 182
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 25,232
    تشکر شده 11,170 در 2,337 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام

    خوب من یادمه اولین باری بود که اصلا خواستگار راه می دادیم تو خونه!
    پدرم یه چی در مورد ایشون گفته بودن(بیرون دیده بودنشون) که من گفتم طوری نیست...فوقش میاد می گم نه! یعنی دقیقا با فکر نه گفتن رفتم جلو!
    از دیدنشون هم حس خاصی نداشتم جز اینکه چهرشون مهربان بود! و البته ظاهرشون اصلا شبیه اون شاهزاده رویاهام با اسب سپید نبود!!!!!

    وقتی صحبت کردیم, خیلی نظرم عوض شد!
    بعد از رفتنشون وقتی موضوع صحبتامون رو برای خانوادم گفتم, تقریبا همه متوجه شدن که مورد قبولم واقع شده!
    مهمترین نکته اخلاقشون بود که با اعتقادات دینی کاملا می خوند.... خیلیییییییییی تاکید کردن بر حفظ احترام خانواده ها خصوصا مادرشون.... یک سال بود پدرشون رو از دست داده بودن.
    در تمام جواباشون این خصوصیات اخلاق دینی نمود داشت.


    بعد از حدود 17 سال زندگی هنوز هم مهمترین مطلبی که من رو در بدترین شرایط آروم می کنه همین خصوصیتشونه! الحمدلله
    البته بگما... با وجود سن کم و بی تجربگیم, این فقط می تونست لطف خدا و کرم اهل بیت معصومین علیهم السلام باشه که منو تو این راه قرار داد.

    التماس دعا
    حقیقت من
    خلوت من است!
    غیر از این تزویر است و ریا...!


  7. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    فدای محبت شما که همیشه تو کارهای خیر اولین
    ان شاالله همیشه در کنار همسرتون احساس خوشبختی کنید

    خوب منتظریم حرف های بقیه هم بشنویما.
    جنابان رهرو (که می دونم از این مبحث ها خوشتون نمیاد ) عطر نماز، مهاجر و همسرشون، دلتنگ خدا و یاور، بدایه، یاس سپید، حسام دادجو و دلشاد، و... منتظریما

  8. 8 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  9. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    3,760
    امتیاز : 67,140
    سطح : 100
    Points: 67,140, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,821
    تشکر شده 14,241 در 3,398 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    بلو برات تو چت اف گذاشتم

  10. کاربر روبرو از پست مفید مهاجر تشکر کرده است .


  11. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مهاجر نمایش پست اصلی
    بلو برات تو چت اف گذاشتم
    خیلی ممنون
    واقعا لطف کردی
    ان شاالله همیشه کنار هم خوشبخت باشین

  12. کاربر روبرو از پست مفید blueblooded تشکر کرده است .


  13. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    زیر بارون
    تو خیابون
    زیر ایوون کانون
    کنار سید مجنون
    -----------------------------------
    شوخی بود انی از خودم در اوردم!!!!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  14. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    زیر بارون
    تو خیابون
    زیر ایوون کانون
    کنار سید مجنون
    -----------------------------------
    شوخی بود انی از خودم در اوردم!!!!


    براوو جناب دلتنگ طبع شعر جالبی داریداااااااااااا

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir


  15. 4 کاربر از پست مفید سناتور تشکر کرده اند .


  16. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    خوب جناب دلتنگ خدا می فرمودین...

  17. کاربر روبرو از پست مفید blueblooded تشکر کرده است .


  18. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    ایران - تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,251
    امتیاز : 76,420
    سطح : 100
    Points: 76,420, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,349
    تشکر شده 11,459 در 2,968 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط blueblooded نمایش پست اصلی
    بسم الله الرحمن الرحیم


    سلام و عرض ادب

    راستش چندین بار برام پیش اومده که از متاهل ها شنیدم، در اولین دیدار همسرشون به دلشون نشسته بوده.
    یعنی این طور نبوده که صرفا به خاطر شرایط خوبش قبول کرده باشن و بعد یواش یواش همسرشون به دلشون نشسته باشه.

    1. دوست دارم در این مورد از تجربیاتتون بشنوم. خواهش می کنم دقیقا اون حسی که داشتین بگید و بر اساس تلقینات نظرتون رو نگید. یعنی به خودتون تلقین نکنید که آره از اول به دلم نشسته بود.
    2. آیا واقعا احساسی که بهش داشتین با احساسی که نسبت به خواستگارها یا دخترهای دیگه داشتین متفاوت بوده؟
    3. دیگه چه احساسی؟ مثلا دو سه روز بعد از دیدار اول احساس می کردین دوست دارین ببینینش؟ احساس می کردین یه کوچولو دلتون براش تنگ شده؟
    4. میشه این سوالات رو از کسانی هم که حالا دیگه همسرشونو دوست ندارن یا از هم جدا شدن بپرسین؟

    ممنون میشم در این مورد حرفاتون رو بگید تا مجردها هم از تجربیاتتون استفاده کنند.

    هو الحیّ
    سلام

    قبل نوشت: بنده و همسرم با هم نسبت فامیلی داریم؛ ولی آخرین باری که قبل از خواستگاری ایشون از بنده، ما همدیگه رو دیده بودیم، هر دو مون، حدودا 13-14 ساله بودیم

    اولین باری که همسرم رو به عنوان خواستگار دیدم، توی مراسم چهلم عمه ی بزرگم بود(خدا رحمتشون کنه). اون روز مادرشون با مادر من صحبت کردن و مادرم هم از من نظر خواستن، من هم یه نظر ایشون رو نگاه کردم، از فاصله ی حدودا 10 متری، اصلا ازشون خوشم نیومد و حتی یه کمی هم ترسیده بودم، چون احساس می کردم خیلی آدم خشک و زیادی منطقی ای هستن ... همون روز هم بهشون جواب منفی دادم

    بعد از اون اتفاق هم، یه عالمه توی ذوقم خورده بود که چرا اینها به خودشون اجازه دادن که همچین چیزی رو مطرح کنن و تا چند وقت اصلا دلم نمی خواست خانواده شون رو ببینم .

    حدودا 4 ماه بعد، نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده بود، که دوباره تماس گرفتن و بعدش هم اومدن خونه مون

    بعد از اینکه باهاشون صحبت کردم، دیدم با اینکه ازشون خوشم نمیاد، ولی هیچ دلیل قانع کننده ای برای جواب رد دادن، ندارم ... ولی بهشون گفتم من باز هم سؤال دارم که بپرسم ...

    یادمه حدودا 80 تا سؤال بود که همه رو نوشتم و دادم بهشون و گفتم جواب این ها رو بدین، تا بعد من فکر کنم

    دو هفته ی بعدش که اومدن، جواب اون سؤال های من رو آوردن (حدودا 4-5 تا برگه ی a4 پشت و رو شده بود!) ... ولی من که توی این مدت، هم تحقیق کرده بودم در موردشون و هم خوب روی صحبت هاشون فکر کرده بودم، بدون خوندن جواب سؤال ها بهشون جواب مثبت دادم

    معیارهای مشخصی هم داشتم: ایمان ... اخلاق ... صبر و آرامش روحی و فکری و ... چندتای دیگه، که الآن یادم نمیاد

    فقط چون ایشون این معیارها رو داشتن، دیدم که اگر بهشون جواب منفی بدم، هیچ جواب قانع کننده ای برای خودم و خدای خودم ندارم

    بعد از اینکه جواب مثبت دادم، یه علاقه ی خیلی جزئی نسبت به ایشون داشتم ولی تا قبل از خطبه ی عقد، همچنان اون ترس قبلی توی دلم حاکم بود و نگران بودم که ممکنه نتونم با ایشون رابطه ی محبت آمیزی داشته باشم

    ولی معجزه ی خطبه ی عقد (و البته نفس روحانی خواننده ی خطبه و توصیه های شیرین ایشون در مورد زندگی)، همه ی ترس های من رو از بین برد ... .

    .
    .
    .
    .



    گـشـتـم هـمـه جـا بـر در و دیــــــوار حـریـمـت
    جـایـی نـنـوشـتـه اسـت گـنـهــــــکار نـیـایـد...!


  19. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    خیییییییییییییییلی ممنون بدایه عزیز
    ان شاالله همیشه کنار همسرتون خوشبخت باشین

  20. 4 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  21. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خوب من میخوام یکی از خواستگاری هایی که رفتیم بنویسم
    خوب شب قبلش زنگ زدیمو برا صب قرار گذاشتیم.
    صب ساعت 11 قرار بود اونجا باشیم و زنونه میخاسیم بریم
    زنگ رو که زدیم در که واشد و مامان دختر خانم اومدن استقبال
    بعد خونشون پله میخورد میرفت بالا
    ماهمیطور داشتیم میرفتیم بالا و رسیدیم دم درر اصلی که مامان دختر خانم گفتن برگردید لطفا
    بعد مامانم گفتن بله؟!!!
    گفت کفشاتون رو دم در بیارید بعد بیاید بالا
    موکتمون کثیف میشه
    من که ازهمون جا کاملا نظرم منفی شد و برا خالی نبودن عریضه ادامه میدیم
    حالا جالب اونجا بود که موکتاشون هم چسبیده نبود
    چندتا موکت پوکیده کنار هم چیده بودن .که سر میخورد میومد پایین
    بعد وقتی رفتیم داخل کلا پذیرایی مورد پسند واقع نشد اصلا
    دختر خانمم که اومدن یه جایی نشستن که در دید نه من بود نه مامان
    یعنی رفت تو ردیف مبل هایی نشست که ما هم بودیم روبرومون ننشست
    بعدم هرچی باش حرف میزدی خیلی اروم و یواش جواب میداد و دختر کم حرفی بود
    کلا نه مادر دختر نه خود دختر پسند نشد
    بعدم زود خداحافظی کردیم و اومدیم
    و برای دختر خانم ارزوی خوشبختی

  22. کاربر روبرو از پست مفید پریناز تشکر کرده است .


  23. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    جالب بود
    ولی ربطی به این مبحث نداشتا!!
    ما داریم در مورد به دل نشستن در اولین دیدار صحبت می کنیم.

  24. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط bedayah نمایش پست اصلی
    هو الحیّ
    سلام

    قبل نوشت: بنده و همسرم با هم نسبت فامیلی داریم؛ ولی آخرین باری که قبل از خواستگاری ایشون از بنده، ما همدیگه رو دیده بودیم، هر دو مون، حدودا 13-14 ساله بودیم

    اولین باری که همسرم رو به عنوان خواستگار دیدم، توی مراسم چهلم عمه ی بزرگم بود(خدا رحمتشون کنه). اون روز مادرشون با مادر من صحبت کردن و مادرم هم از من نظر خواستن، من هم یه نظر ایشون رو نگاه کردم، از فاصله ی حدودا 10 متری، اصلا ازشون خوشم نیومد و حتی یه کمی هم ترسیده بودم، چون احساس می کردم خیلی آدم خشک و زیادی منطقی ای هستن ... همون روز هم بهشون جواب منفی دادم

    بعد از اون اتفاق هم، یه عالمه توی ذوقم خورده بود که چرا اینها به خودشون اجازه دادن که همچین چیزی رو مطرح کنن و تا چند وقت اصلا دلم نمی خواست خانواده شون رو ببینم .

    حدودا 4 ماه بعد، نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده بود، که دوباره تماس گرفتن و بعدش هم اومدن خونه مون

    بعد از اینکه باهاشون صحبت کردم، دیدم با اینکه ازشون خوشم نمیاد، ولی هیچ دلیل قانع کننده ای برای جواب رد دادن، ندارم ... ولی بهشون گفتم من باز هم سؤال دارم که بپرسم ...

    یادمه حدودا 80 تا سؤال بود که همه رو نوشتم و دادم بهشون و گفتم جواب این ها رو بدین، تا بعد من فکر کنم

    دو هفته ی بعدش که اومدن، جواب اون سؤال های من رو آوردن (حدودا 4-5 تا برگه ی a4 پشت و رو شده بود!) ... ولی من که توی این مدت، هم تحقیق کرده بودم در موردشون و هم خوب روی صحبت هاشون فکر کرده بودم، بدون خوندن جواب سؤال ها بهشون جواب مثبت دادم

    معیارهای مشخصی هم داشتم: ایمان ... اخلاق ... صبر و آرامش روحی و فکری و ... چندتای دیگه، که الآن یادم نمیاد

    فقط چون ایشون این معیارها رو داشتن، دیدم که اگر بهشون جواب منفی بدم، هیچ جواب قانع کننده ای برای خودم و خدای خودم ندارم

    بعد از اینکه جواب مثبت دادم، یه علاقه ی خیلی جزئی نسبت به ایشون داشتم ولی تا قبل از خطبه ی عقد، همچنان اون ترس قبلی توی دلم حاکم بود و نگران بودم که ممکنه نتونم با ایشون رابطه ی محبت آمیزی داشته باشم

    ولی معجزه ی خطبه ی عقد (و البته نفس روحانی خواننده ی خطبه و توصیه های شیرین ایشون در مورد زندگی)، همه ی ترس های من رو از بین برد ... .

    .
    .
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    چقد دلم میخواد بعضی قسمتای این پست رو توضیح بیشتر بدم تا دوستان بیشتر متوجه بشن.

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  25. 5 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  26. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 29,989
    سطح : 99
    Points: 29,989, Level: 99
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 16,995 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    توی نرم افزار عشق و ازدواج آقا سید خیلی چیزهای خوبی هست
    میگن که روانشناسا و اینا این حرف رو نمی زنن ولی کسانی که از جنبه های دینی حرف میزنند این مسئله رو مطرح می کنند که
    لحظه ی اول دیدن خیلی مهم هست
    و سه حالت پیش میاد
    1- از طرف در نگاه اول خوشتون میاد که باید بیشتر بسنجید و ادامه بدید و فکر کنید و ...(نه اینکه حتما ازدواج کنید)
    2- نظر میانه ای دارید نه خوشتون اومده نه بدتون اومده که اینم باید خواستگاری رو ادامه بدهید و در زندگی ممکن است که از طرف خوشتون بیاد
    3-در نگاه اول از طرف بدتون میاد که اصلا نباید ادامه داد و به خواستگاری باید خاتمه داد
    چون روح ها همدیگه رو میشناسن و روح شماها با همدیگه هم خوانی نداره



    بابا خب کتاب ها و نرم افزارها رو مطالعه کنید دیگه من چند بار باید توی تالار بگم


  27. #17
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط blueblooded نمایش پست اصلی
    جالب بود
    ولی ربطی به این مبحث نداشتا!!
    ما داریم در مورد به دل نشستن در اولین دیدار صحبت می کنیم.
    بله
    من منظورم این بود که بدل ننشست
    تو دیدار اول
    اتفاقا کلی نکته توش بود

  28. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۸
    محل سکونت
    من در خانه مان زندگی می کنم
    نوشته ها
    843
    امتیاز : 9,069
    سطح : 64
    Points: 9,069, Level: 64
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 281
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 431
    تشکر شده 2,810 در 775 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام

    اولین باری که همسرم وارد شد ....احساس قوی داشتم برای نه گفتن .......دقیقا نشستم رو به روش و با پوزخند نگاش می کردم ....جوری که مشخص بود شدیدا استرس گرفته ......مادر شون که حرف می زد اصلا نمی شنیدم ....کاملا نامحسوس همه حواسم به رفتارهای همسرم بود و هر چی می گذشت بیشتر دلم می خواست برن .........همون جلسه ، تنها صحبت کردیم ..... دو ساعت و نیمی طول کشید و بیشتر من حرف زذم ......خیلی خیلی صداقت و سادگی جواب هاش به دلم نشست .....نمی دونم احساسم با دو ساعت قبل تغییر کرد و کلا دوست داشتم بیشتر بشناسمش تو دلم می گفتم من حق ندارم در مورد ادمی بدون بررسی قضاوت کنم ...چون اونم ادمی هست که خدا دوستش داره و ممکنه به غرورش بر بخوره (پس نه گفتن رو به بعد موکول کردم )........وقتی اومدم بیرون به خودش و مادرشون اعلام کردم که من یه زمان شش ماهه می خوام برای ارتباط داشتن با خانواده و خود پسرشون .....و بعد از این زمان تصمیم می گیرم و جواب می دم .....و طولانی شدن این صحبت ها و ارتباط معنیش لزوما جواب بله نیست نه برای من و نه برای همسرم ....... و حتی اعلام کردم که این رفتار رو با همه خواستگار هام داشتم و در پایان متوجه شدم به درد هم نمی خوریم و تموم شده

    مادرشون خیلی استقبال کردن و ارتباط تلفنی و خانوادگی و رفت و امد من و همسرم شروع شد ( با اطلاع خانواده ،البته فقط خانواده نزدیک )( بماند که همون جلسه مادرم تمام تلاشش رو کرد که من نه بگم )


    تو طول شش ماه هر شب و مدام یا می دیدمشون یا صحبت داشتیم و ایشون رو توی موقعیت های مختلف زیر نظر داشتم و مشاهده می کردم ..مکان هنری ....بحث سیاسی .... یه رستوران و نوع غذا خوردن و سفارش دادن ....یه کنسرت ....حتی حسینیه . و عزاداری
    ....... رفتارش با فقیری که ازش تقاضای پول داشت و .........هیچ حرفی رو نگفنه نذاشتم ......وقتی دیدم ایشون در عین حال رفتار پسر امروزی چقدر دین مدار و برخوردشون با من با اعتقادات اخلاقی و دینی و همین طور شدیدا مهربان و منطقی هست .....بدم نمی یومد جواب مثبت بدم ....اما هنوز می ترسیدم ......خیلی زیاد چون به نظرم فقط تفاهم کافی نبود .....کمی فاصله اقتصادی خانواده ها ...اذیتم می کرد ....یک ماه از ایشون فرصت خواستم تا خوب در مورداین مسئله فکر کنم و ببینم می تونم قبول کنم یا نه ......که واقعا خدا و توسلم به امام زمان کمک کرد تا درون خودم ادمی رو پیدا کنم که می تونه انعطاف پذیر باشه و .....قبول کنه

    یادمه روزی که جواب مثبتم رو به ایشون اعلام کردم از مطب دکتر ژنتیک بر می گشتیم تا اخرین مهر تایید رو هم تو ذهنم به این وصلت زده باشم .......روزی که بهش بله گفتم .....از تمایلم به کنار اون بودن اطمینان داشتم ......و اون روز زیبا ترین روز زندگیم بود....یادمه بهشون گفتم دوست دارم بقیه عمرم رو کنار شما بگذرونم .......

    و این همون کسی بود که توی دیدار اول دوسش نداشتم و می خواستم نه بگم ......من به دیدار اول اعتماد زیادی ندارم ......بررسی و کنجکاوی بعد از اون احساس عشق و نیاز رو به وجود می یاره ......و تنها اینه که قابل اعتماده
    پست ها به نشانه اعتراض به مدیریت تالار و عدم احترام به زمان و اعتقادات کاربر ان ، شخصا حذف گردید



    ]


    روباه گفت: نمی تونم بات بازی کنم چون هنوز اهلیم نکردن.
    شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
    روباه گفت: یه چیزی که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.
    شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
    روباه گفت: خوب معلومه. تو الان واسه من یه پسر بچه هستی مثل صد هزار پسر بچه*ی دیگه. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوی ما به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میون همه ی عالم، موجود یگانه ای میشی و من واسه تو.
    شازده کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که به گمونم منو اهلی کرده باشه.


  29. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    اما تو همون دیدار (جلسه ی) اول نظرتون در مورد نه گفتن عوض شد و تصمیم گرفتین بررسیش کنید.
    منم منظورم همین هست.
    منظورم همون لحظه ی اول نیست.

    فکر کنم ادمین مربوطه باید زحمت بشکن و اسم مبحث رو بذارن اولین جلسه ای که همسرتون رو دیدین.

  30. 2 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  31. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,895
    امتیاز : 61,822
    سطح : 100
    Points: 61,822, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,136
    تشکر شده 13,171 در 2,585 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 5 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط پریناز نمایش پست اصلی
    خوب من میخوام یکی از خواستگاری هایی که رفتیم بنویسم
    خوب شب قبلش زنگ زدیمو برا صب قرار گذاشتیم.
    صب ساعت 11 قرار بود اونجا باشیم و زنونه میخاسیم بریم
    زنگ رو که زدیم در که واشد و مامان دختر خانم اومدن استقبال
    بعد خونشون پله میخورد میرفت بالا
    ماهمیطور داشتیم میرفتیم بالا و رسیدیم دم درر اصلی که مامان دختر خانم گفتن برگردید لطفا
    بعد مامانم گفتن بله؟!!!
    گفت کفشاتون رو دم در بیارید بعد بیاید بالا
    موکتمون کثیف میشه
    من که ازهمون جا کاملا نظرم منفی شد و برا خالی نبودن عریضه ادامه میدیم
    حالا جالب اونجا بود که موکتاشون هم چسبیده نبود
    چندتا موکت پوکیده کنار هم چیده بودن .که سر میخورد میومد پایین
    بعد وقتی رفتیم داخل کلا پذیرایی مورد پسند واقع نشد اصلا
    دختر خانمم که اومدن یه جایی نشستن که در دید نه من بود نه مامان
    یعنی رفت تو ردیف مبل هایی نشست که ما هم بودیم روبرومون ننشست
    بعدم هرچی باش حرف میزدی خیلی اروم و یواش جواب میداد و دختر کم حرفی بود
    کلا نه مادر دختر نه خود دختر پسند نشد
    بعدم زود خداحافظی کردیم و اومدیم
    و برای دختر خانم ارزوی خوشبختی
    ببخشید اگه اینجا نباید در این مورد گفته بشه چون این پست رو اینجا خوندم جوابش رو هم همین جا میدم
    اول کلا این خانواده هایی رو که به قول شما زنونه میرن خواستگاری رو کلا درک نمیکنم . مگه قراره مادر و خواهر بپسندن اگه به این هست که بیان مادر و خواهر دختر خانم رو ببینن اگه پسندیدن جلسه بعد بیان خوده دختر خانم رو ببینن!!!
    حالا صرف نظر از برخورد نامناسب مادر اون دختر خانم مگه شما رفته بودید دکوراسیون خونشون رو بپسندید که حالا چون باب میلتون نبود از همون در ورودی نظرتون منفی شد؟



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...


  32. #21
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۱۹
    نوشته ها
    876
    امتیاز : 13,523
    سطح : 75
    Points: 13,523, Level: 75
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,773
    تشکر شده 5,289 در 911 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 14 در 13 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط پریناز نمایش پست اصلی
    خوب من میخوام یکی از خواستگاری هایی که رفتیم بنویسم
    خوب شب قبلش زنگ زدیمو برا صب قرار گذاشتیم.
    صب ساعت 11 قرار بود اونجا باشیم و زنونه میخاسیم بریم
    زنگ رو که زدیم در که واشد و مامان دختر خانم اومدن استقبال
    بعد خونشون پله میخورد میرفت بالا
    ماهمیطور داشتیم میرفتیم بالا و رسیدیم دم درر اصلی که مامان دختر خانم گفتن برگردید لطفا
    بعد مامانم گفتن بله؟!!!
    گفت کفشاتون رو دم در بیارید بعد بیاید بالا
    موکتمون کثیف میشه
    من که ازهمون جا کاملا نظرم منفی شد و برا خالی نبودن عریضه ادامه میدیم
    حالا جالب اونجا بود که موکتاشون هم چسبیده نبود
    چندتا موکت پوکیده کنار هم چیده بودن .که سر میخورد میومد پایین
    بعد وقتی رفتیم داخل کلا پذیرایی مورد پسند واقع نشد اصلا
    دختر خانمم که اومدن یه جایی نشستن که در دید نه من بود نه مامان
    یعنی رفت تو ردیف مبل هایی نشست که ما هم بودیم روبرومون ننشست
    بعدم هرچی باش حرف میزدی خیلی اروم و یواش جواب میداد و دختر کم حرفی بود
    کلا نه مادر دختر نه خود دختر پسند نشد
    بعدم زود خداحافظی کردیم و اومدیم
    و برای دختر خانم ارزوی خوشبختی
    سلام
    چه جالب ،
    شما آقا هستین ؟
    پس چرا هم آیدی و هم آواتارتون حکایت از چیزی دیگه داره ؟
    تصور می کردم مدافع آزادی حقوق زنان هستین، حلال کنید
    موفق باشید

  33. 10 کاربر از پست مفید حسام دادجو تشکر کرده اند .


  34. #22
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,741
    امتیاز : 35,086
    سطح : 100
    Points: 35,086, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 1.0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,463
    تشکر شده 6,916 در 1,654 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط پریناز نمایش پست اصلی
    خوب من میخوام یکی از خواستگاری هایی که رفتیم بنویسم
    خوب شب قبلش زنگ زدیمو برا صب قرار گذاشتیم.
    صب ساعت 11 قرار بود اونجا باشیم و زنونه میخاسیم بریم
    زنگ رو که زدیم در که واشد و مامان دختر خانم اومدن استقبال
    بعد خونشون پله میخورد میرفت بالا
    ماهمیطور داشتیم میرفتیم بالا و رسیدیم دم درر اصلی که مامان دختر خانم گفتن برگردید لطفا
    بعد مامانم گفتن بله؟!!!
    گفت کفشاتون رو دم در بیارید بعد بیاید بالا
    موکتمون کثیف میشه
    من که ازهمون جا کاملا نظرم منفی شد و برا خالی نبودن عریضه ادامه میدیم
    حالا جالب اونجا بود که موکتاشون هم چسبیده نبود
    چندتا موکت پوکیده کنار هم چیده بودن .که سر میخورد میومد پایین
    بعد وقتی رفتیم داخل کلا پذیرایی مورد پسند واقع نشد اصلا
    دختر خانمم که اومدن یه جایی نشستن که در دید نه من بود نه مامان
    یعنی رفت تو ردیف مبل هایی نشست که ما هم بودیم روبرومون ننشست
    بعدم هرچی باش حرف میزدی خیلی اروم و یواش جواب میداد و دختر کم حرفی بود
    کلا نه مادر دختر نه خود دختر پسند نشد
    بعدم زود خداحافظی کردیم و اومدیم
    و برای دختر خانم ارزوی خوشبختی
    نوشته اصلی توسط حسام دادجو نمایش پست اصلی
    سلام
    چه جالب ،
    شما آقا هستین ؟
    پس چرا هم آیدی و هم آواتارتون حکایت از چیزی دیگه داره ؟
    تصور می کردم مدافع آزادی حقوق زنان هستین، حلال کنید
    موفق باشید
    خانم هستن ایشون......نوشتن زنونه میخواستن برن...
    به دنبال کسی جــامانده از پــرواز میگردم

    مگــر بیـــدار سازد غــافلی را غافلی دیگر








  35. 8 کاربر از پست مفید جامانده از پرواز تشکر کرده اند .


  36. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۸
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 9,354
    سطح : 65
    Points: 9,354, Level: 65
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 296
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,700
    تشکر شده 6,404 در 1,386 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    به نظرم میرسه ایشون به عنوان خواهر داماد به همراه مادرشون رفته بودن خواستگاری !
    یه قدری دقت کنید !
    در لحظه دلشکستگی ، دلت را به ” خدا ” بده

    او بهترین مونس است

    همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند ..




  37. 4 کاربر از پست مفید رضـا منتظر تشکر کرده اند .


  38. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۱۹
    نوشته ها
    876
    امتیاز : 13,523
    سطح : 75
    Points: 13,523, Level: 75
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,773
    تشکر شده 5,289 در 911 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 14 در 13 پست

    پیش فرض

    سلام
    آهان ، نیست افق شرعی گذشته
    ما هم یاد حاج احد افتادیم
    ولی خداییش مثل این بود که برا خودشون هست
    عذر خواهی می کنم ، اشتباه کردم
    بچه ، این سمعک من کو ؟!

  39. 5 کاربر از پست مفید حسام دادجو تشکر کرده اند .


  40. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دريـــا نمایش پست اصلی
    ببخشید اگه اینجا نباید در این مورد گفته بشه چون این پست رو اینجا خوندم جوابش رو هم همین جا میدم
    اول کلا این خانواده هایی رو که به قول شما زنونه میرن خواستگاری رو کلا درک نمیکنم . مگه قراره مادر و خواهر بپسندن اگه به این هست که بیان مادر و خواهر دختر خانم رو ببینن اگه پسندیدن جلسه بعد بیان خوده دختر خانم رو ببینن!!!
    حالا صرف نظر از برخورد نامناسب مادر اون دختر خانم مگه شما رفته بودید دکوراسیون خونشون رو بپسندید که حالا چون باب میلتون نبود از همون در ورودی نظرتون منفی شد؟
    منم خیلی از این کار بدم میاد و مخصوصا چقدر هم برای خود آقاپسر بد هست.
    آخه مثلا من یه خواستگار داشتم که اول پدرش و مادرش و خواهرش اومدن خواستگاری. خوب حرف ها گفته شد و تا اینجا مورد پسند واقع شد. اما جلسه ی بعد که پسره رو آوردن دیدم هم قدش خیلی کوتاهه، هم اعتماد به نفس نداره و...
    خلاصه حالا دیگه ما هر چی هم بهانه بیاریم برای دادن جواب منفی، خودشون می فهمن که دلیل اصلیمون همون کوتاه بودن قدش بوده و این باعث میشه باز هم اون آقا پسر اعتماد به نفسشو بیشتر از دست بده.
    و برام عجیبه که بعد از چند سال خواستگاری رفتن، هنوز پدر و مادرش به این مسئله پی نبردن.

  41. 5 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  42. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,750 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط yarehojat نمایش پست اصلی
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    چقد دلم میخواد بعضی قسمتای این پست رو توضیح بیشتر بدم تا دوستان بیشتر متوجه بشن.

    التماس دعای فرج
    یا حق
    بفرمایین!
    ما هم دلمون می خواد بیشتر توضیح بدین

  43. #27
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ببخشید اینجا جواب میدم!!
    منم خودم از خواستگاری زنونه خوشم نمیاد اصلا
    ولی وقتی میدونی پسرت رو داداشت رو یا حالا داماد رو همه میپسندن و هیچ عیبی نه رو ظاهر نه رو موقعیت نه رو اعتماد به نفس نه اعتقادات نه... نمیتونی بهش وارد کنی
    نه ازجهت خواهر داماد ازجهت حتی به فرد غریبه
    بله برای اینجور موارد ما زنونه میریم
    اول پسرمون رو نشون نمیدیم
    حالا شما میخواید بگید وای چه خود شیفته وای چقد فلان
    ولی وقتی سلیقه ی اقا پسر رو میدونیم لزومی نیست دختری رو که تاحالا یه بارم ندیدیم پسرمون هم باشه
    اینجوری تو روحیه دختر خانم تاثیر کمتری میذاری
    وقتی پسرو ببینه و خانواده ی داماد دختر رو نپسندن تو روحیه ی دخترخانم خیلی تاثیر بد میذاره
    (میگم این برای کسایی هسنت که بنظرم میدونی هیچ نقصی بشون وارد نیست)

    در رابطه با نحوه ی برخورد
    منظور از موکت ها این بود که موکت ها که چسبیده نبود که حالا ما با کفشم اومدیم روش قابل شستشو نباشه
    راحت میشد بشورتش ما که رفتیم نه اینکه بگه برگردید و...
    نحوه ی برخورد مهمه
    نه اینکه چرا موکتا ای جوری بود
    در هر صورت با ارزوی خوشبختی همه ی عزیزان

  44. کاربر روبرو از پست مفید پریناز تشکر کرده است .


  45. #28
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۲
    محل سکونت
    ش ی ر ا ز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 3,480
    سطح : 36
    Points: 3,480, Level: 36
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 575
    تشکر شده 563 در 149 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    وجالبه که ما با این که برا پسرامون اینجوری هستیم اگه خواستگاری برای دخترامون زنگ بزنه اگه زنونه بخوان بیان اجازه ی ورود نمیدیم
    مگرتو موارد چزیی
    حتی بارها شده که خیلیا گفتن اول زنونه میایم و ما گفتیم اگه میخواید جلسه اول با پسرتون نمیخوایدم خوب نیاید
    که یه عده میان یه عده هم نمیان
    علتش هم همین هست چند بار که زنونه اومدن بعد پسرشون رو اوردن با یه پسری روبرو میشی که غیر قابل پذیرشه ازهمه لحاظ
    من با شما نسوان تالار هستم
    مرا اقد سخت نگیرید

  46. 3 کاربر از پست مفید پریناز تشکر کرده اند .


  47. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,066
    امتیاز : 42,032
    سطح : 100
    Points: 42,032, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,993
    تشکر شده 22,291 در 4,609 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    ^
    چه جالب خودتون پسرخونواده رو همراتون نمیبرین ، بعد از اون بر هم میگین پسر باید همپای! خونوادشون بیاد
    معیار های روابط اجتماعی از دیدگاه امیرالمومنین علی(ع)

    ای پسرم نفس خود را میزان میان خود و دیگران قرار ده پس آنچه را برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست بدار و آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند ستم روا مدار آنگونه که دوست نداری به تو ستم شود نیکوکار باش آنگونه که دوست داری به تو نیکی کنند و آنچه را برای دیگران زشت میداری برای خود نیز زشت شمار و چیزی را برای رضایت مردم بده که برای خود میپسندی آنچه نمی دانی نگو گرچه آنچه را میدانی اندک است آنچه را دوست نداری به تو نسبت دهند درباره دیگران مگو بدان که خود بزرگ بینی و غرور مخالف راستی و آفت عقل است نهایت کوشش را در زندگی داشته باش و در فکر ذخیره سازی برای دیگران مباش آنگاه که به راه راست هدایت شدی در برابر پروردگارت از هر فروتنی خاضع تر باش.


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین


  48. #30
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-شهریور-۲۶
    نوشته ها
    530
    امتیاز : 8,679
    سطح : 62
    Points: 8,679, Level: 62
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,202
    تشکر شده 4,600 در 521 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    ما با خانواده خانمم ارتباط خیلی کمی داشتیم ؛مادر خانمم با مادرم دوست بودند
    یه روز خونه نشسته بودیم بابام گفتند من از دختر اینها خوشم اومده ،به درد زندگی میخوره ،ونظر من رو پرسیدند
    منم نظرم رو گفتم ورفتیم خواستگاری تو همون جلسه اول 2ساعت صحبت کردیم وبعد هم عقد و .....
    همه چیز خیلی ساده بود
    به نظرم اگه توکل داشته باشیم ،خدا ازدواجمون رو ساده مبکنه
    نمیدونم شایدم من وخانمم ازهمدیگه خیلی ایراد نگرفتیم به هرحال بعداز ازدواج اختلاف هایی بود که با درایت دو طرف برطرف شد
    یاعلی


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1