کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 25 , از مجموع 25
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض ◄*♥*► آي قصه قصه قصه ......






    .
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  2. 7 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    خرگوشی که می خواست عجیب باشد

    خرگوش سفید و چاقی بود که زیاد دروغ می گفت. او دوست داشت که همه حیوانات باور کنند، خرگوش عجیبی است.

    خرگوش، روزی وارد جنگلی سبز و کوچک شد. همین‏طور که سرش را بالا گرفته بود و شاخ و برگ درخت‏های بلند را نگاه می‏کرد، یک سنجاب را دید.

    سنجاب، مشغول درست کردن لانه‏‏ای توی دل تنه درخت بود.

    خرگوش فریاد زد:

    - سلام آقای سنجاب. کمک نمی‏خواهی؟

    سنجاب عرق روی پیشانی‏اش را پاک کرد، جواب سلام خرگوش را داد و پرسید:

    - تو چه کمکی می‏توانی بکنی؟

    خرگوش دمش را تکان داد. دست‏هایش را به کمر زد و گفت:

    - من می‏توانم با دندان‏ها و پنجه‏های تیزم، در یک چشم‏ برهم زدن برای تو چند تا لانه بسازم. سنجاب حرف او را باور نکرد.

    خرگوش گفت: «عیبی ندارد. از من کمک نخواه! اما به همه بگو خرگوش سفید می‏توانست برایم لانه بسازد.»

    خرگوش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. کمی که رفت، لاک‏پشت پیر را دید.

    لاک‏پشت آرام به طرف رودخانه می‏رفت. خرگوش سلام کرد و پرسید:

    عمو لاک‏پشت! می‏توانم تو را روی دوشم بگذارم و زود به رودخانه برسانم.

    لاک‏پشت، حرف خرگوش را باور نکرد. تنها جواب سلام را داد و شروع به حرکت کرد. خرگوش گفت:

    - عیبی ندارد. خودت برو. اما به همه بگو، خرگوش سفید می‏توانست مرا به روی دوشش، با سرعت به رودخانه برساند.

    خرگوش، باز هم به راه افتاد. هویجی از دل خاک بیرون آورد و گاز محکمی زد، ناگهان خانم میمون را دید که یکی- یکی، نارنگی‏ها را جمع می‏کند و در سبدی بزرگ می‏گذارد. جلو رفت سلام داد. گفت:

    - خانم میمون زحمت نکشید. من می‏توانم از حیوانات زیادی که دوستم هستند بخواهم همه نارنگی‏ها را جمع کنند و سبد را تا خانه‏ی شما بیاورند.

    میمون هم حرف خرگوش سفید را باور نکرد. تنها جواب سلام را داد و بی‏اعتنا به کارش مشغول شد. خرگوش گفت:

    - عیبی ندارد. کمک نگیرید. اما به همه بگویید خرگوش سفید دوستان زیادی دارد که همه کار برایش انجام می‏دهند.

    خرگوش، زیاد از خانم میمون دور نشده بود که جوجه‏‏دارکوبی را دید. جوجه، از لانه روی درخت به روی زمین افتاده بود. خرگوش به او سلام داد و پرسید:

    - کوچولو! دوست داری پرواز کنم و تو را توی لانه‏ات بگذارم؟

    جوجه‏‏دار کوب جواب سلام را داد و با خوشحالی گفت: «مادرم غروب به خانه بر می‏گردد. تا آن وقت حتماً، حیوانات بزرگ من را لگد می‏کنند. پس لطفا مرا توی لانه‏ام بگذار.» خرگوش که فکر نمی‏کرد جوجه دارکوب این خواهش را بکند، دستپاچه شد و گفت:

    - اما من الان خسته‏ام. نمی‏توانم پرواز کنم!

    ناگهان بچه‏دار کوب با صدای بلند گریه کرد و گفت: «اگر من را توی لانه‏ام نگذاری، به همه می‏گویم خرگوش سفید و چاق، نمی‏تواند پرواز کند.»

    خرگوش دستپاچه‏تر شد و گفت:

    - باشد! گریه نکن! همین الان پرواز می‏کنیم.

    او این را گفت و با یک دستش جوجه‏دار کوب را بغل کرد و با دست دیگرش ادای بال زدن را درآورد. اما پرواز نکرد که نکرد. بعد از چند روز، وقتی همه اهالی جنگل ماجرا را فهمیدند، خرگوش سفید و چاق مجبور شد از آن جنگل کوچک برود. چون همه او را دروغگوی بزرگ صدا می‏زدند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  4. 7 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    آخیش! چن سالته عمو؟
    اغوووووو.
    رهپو دورت بگرده نخاستی برمیگرده.
    یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست
    لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
    ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز
    نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست
    گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند
    بهترینم این دعا ها جنسشان مرغوب نیست





    وبلاگ هردمبیل، شخصی: http://prince-playful.blogfa.com/
    وبلاگ زخم دل، شخصی: http://prince-lonely.blogfa.com/
    وبلاگ خاطرات، شخصی: http://prince-rahpou.blogfa.com/

  6. کاربر روبرو از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده است .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    یکی بود یکی نبود.
    یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.

    موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.

    او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد.

    موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.

    به طرف آن رفت، یک آینه کوچک با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

    بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

    موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»

    موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.

    بلبل شروع کرد به خواندن:
    من بلبلم تو موشی
    تو موش بازیگوشی
    ما توی باغ هستیم
    خوشحال و شاد هستیم
    گل ها که ما را دیدند
    به روی ما خندیدند

    آن روزموش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.
    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  8. 5 کاربر از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    قصه جالب بزغاله خجالتی

    توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

    وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .
    اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.


    چوپون مهربون گله بارها و بارها به بز غاله خجالتی گفته بود که باید رفتارشو عوض کنه . اما بزغاله خجالتی هیچ جوابی نمی داد و بازم همونجوری خجالتی رفتار می کرد .

    یه روز صبح وقتی گله می خواست برای چرا به دشت و صحرا بره ،بزغاله ی خجالتی موقع رفتن زمین خورد و یه کم پاش درد گرفت .به همین خاطر نتونست مثل هر روز خودشو به گله برسونه .اون توی خونه جا موند اما خجالت می کشید که صدا بزنه من جا موندم صبر کنید تا منم برسم.وقتی به نزدیک در رسید دید که همه رفتند و تنها توی خونه مونده. اینجوری مجبور بود تا شب تنها و گرسنه بمونه.

    چوپون گله در طول راه متوجه شد که بزغاله خجالتی با اونا نیومده ،به خاطر همین سگ گله رو فرستاد تا به خونه برگرده و اونو با خودش بیاره .اما اول درگوش سگ یه چیزایی گفت و بعد اونو راهی خونه کرد.

    سگ گله به خونه برگشت و یه گوشه گرفت خوابید .بزغاله خجالتی دل تو دلش نبود .باخودش فکر می کرد مگه سگ گله به خاطر اون برنگشته ،پس حالا چرا گرفته خوابیده .دلش می خواست با اون حرف بزنه اما خجالت می کشید.یه کم دور و بر اون راه رفت و منتظر موند، اما سگ اهمیتی نمی داد .بلاخره صبرش سر اومد و رفت جلو و به سگ گفت ببخشید من امروز جا موندم می شه منو ببرید به گله برسونید ؟سگ خندید و گفت البته که می شه .اما من تند تند می رم می تونی بهم برسی ؟

    چوپون مهربون چشم به جاده دوخته بود و منتظر اونا بود که یه دفه دید بزغاله خجالتی داره می دوه و میاد و سگ گله هم با کمی فاصله پشت سرش می یاد مثل اینکه با هم دوست شده بودن.اونا باهم حرف می زدن و می خندیدن.

    چوپون گله لبخندی زد و گفت امیدوارم بزغاله خجالتی همین طوری ادامه بده تا یه بزغاله شاد و شنگول بشه .
    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  10. 4 کاربر از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    عمو نوروز همیشه آنجاست!



    سعید از پشت پنجره به میدان شهر نگاه کرد. وسط میدان یک مجسمه بود.
    مجسمه، شیر نبود که آدم ها را به یاد باغ وحش بیندازد. فیل هم نبود که آدم ها را به یاد هندوستان بیندازد!
    وسط میدان، مجسمه ی یک پیرمرد مهربان بود. او یک عصای چوبی هم در دست داشت.
    مجسمه، انگار داشت راه می رفت!
    سعید، گلدان بی گلش را نگاه کرد. بعد هم از پشت پنجره به مجسمه و عصایش زل زد.
    مادر کنار پنجره آمد به سعید گفت: «می بینی، عمو نوروز هم منتظر بهار است.»
    عمو نوروز، همان مجسمه ی وسط میدان بود. هر سال، وقتی که عصای مجسمه برگ و گل می داد، بهار می شد. مردم شهر با خوشحالی می گفتند: «بهار آمد، بهار آمد!»
    سعید دست مادرش را گرفت و پرسید: «مامان، پس چرا عمو نوروز بهار را نمی آورد؟»
    مادر، موهای سعید را نوازش کرد و گفت: «خیالت راحت باشد پسرم. عمو نوروز، بهار را می آورد.»
    سعید به گلدان بی گلش نگاه کرد. با مهربانی دست مادرش را به صورتش چسباند و گفت: «برویم از خودش بپرسیم؟»
    مادر لبخند زد. هر دو دست هم را گرفتند و قدم زنان به میدان شهر رفتند. سعید گلدانش را هم آورده بود. سعید مجسمه را نگاه کرد. مجسمه به او لبخند زد. سعید گفت: «ببین مامان، عمو نوروز می خندد!»
    مادر گفت: «عمو نوروز همیشه می خندد.»
    سعید جلو رفت. خوب نگاه کرد. روی عصا چند جوانه سبز و کوچک بود.

    سعید با خوشحالی داد زد: «مامان، مامان، بهار آمد!»
    و بالا و پایین پرید. مادر هم جلو رفت. جوانه ها را دید. خندید و گفت: «چه خوب. این هم از بهار!»
    نسیم آمد و بوی بهار را به خانه ها برد. گلدان ها گل دادند. مردم شهر خوشحال شدند.
    سعید داشت بزرگ شدن جوانه ها را روی عصا تماشا می کرد. یک مرتبه، یکی چانه اش را قلقلک داد. سعید نگاه کرد. گلدانش گل داده بود!
    سعید و مادر با خوشحالی تا خانه دویدند!
    عمو نوروز، مثل همیشه داشت می رفت!
    عصایش یک باغچه پر از گل شده بود!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  12. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    باغ گلابی

    حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش*نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی*های رسیده و آبدار از شاخه*ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته*ای را بسوی خود می*خواندند.

    حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ*کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت*های گلابی رفت و آن را تکان داد.

    چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی*ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش*نعمت را نشنید.

    در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش*نعمت را در مقابل خود دید که با چوب*دستی*اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می*کند.

    حامد به زحمت گلابی*ها را فرو داد و قبل از آنکه مش*نعمت چیزی بگوید، گفت:

    این باغ، باغ خداست. این میوه*ها هم از آن خداست. من هم بنده*ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده*ی خدا، از باغ خدا، میوه*ی خدا را بخورد؟

    مش*نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی*اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

    حامد فریادی از درد کشید و گفت:

    مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می*زنی؟

    مش**نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی*اش را بر کف دست دیگرش می*زد، گفت:

    این چوبدستی را می*بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می*بینی؟دست یک بنده*ی خداست.

    خودت هم که گفتی بنده*ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده*ی خدا با چوب خدا، بنده**ی دیگر خدا را کتک بزند؟

    آنگاه دوباره چوب*دستی*اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

    حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می*پیچید گفت:

    از آنچه گفتم معذرت می*خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می*شدم.

    چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

    مش*نعمت با شنیدن این سخنان چوب*دستی*اش را بر زمین انداخت و گفت:
    زود از باغ من بیرون برو و سپس از آنجا دور شد.

    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  14. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,649
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    چقدر این مبحثه باحاله.روحم شاد شد.یاد بچگیم افتادم.میشه بازم قصه بگید
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم

  16. 5 کاربر از پست مفید مرصاد العباد تشکر کرده اند .


  17. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    لی لی لی لی حوضک

    افتاد تو حوضک

    درش آورد

    پرش کند

    پختش

    ای کله بزرگ و خوردش
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  18. 3 کاربر از پست مفید امیر حرم تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض شکست ناپذیر

    شکست ناپذیر



    در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) پادشاهی حکومت می کرد که معتمد عباسی نام داشت. معتمد، حاکم ظالمی بود. به خاطر اینکه بتواند به شدت امام یازدهم (علیه السلام) را مورد اذیت و آزار قرار دهد، دستور داد تا حضرت را از مدینه به شهر سامرا منتقل کردند. وقتی امام حسن عسکری (علیه السلام) را ماموران حکومتی به زور به سامرا آوردند، معتمد دستور داد حضرت را در کنار پادگان بزرگی که نزدیک کاخ حکومتی بود زندانی کنند. یک روز چند نفر از درباریان و نزدیکان خلیفه نزد شخصی که رئیس زندان حضرت بودند رفتند و به او گفتند: حالا که خلیفه توانسته است حضرت را در سامرا زندانی کند، تو باید هر کاری که می توانی بکنی و ایشان را مورد اذیت و آزار قرار بدهی. باید کاری بکنی تا زندگی خیلی به ایشان سخت بگذرد. از تو می خواهیم که بر او تا می توانی سخت گیری کنی.
    رئیس زندان در جواب آن ها گفت: من دیگر چکار باید بکنم؟ می دانید تا حالا که ایشان در زندان من است با او چه کرده ام؟ به دو نفر آدم شرور دستور داده ام که به عنوان نگهبان ویژه، همواره او را مورد اذیت و آزار قرار دهند. اما متاسفانه حتی این کار هم نتیجه ای نداشته است.
    یک نفر از حاضران با تعجّب پرسید:
    منظورت چیست که نتیجه ای نداشت؟
    رئیس زندان گفت: یک روز وقتی وارد زندان شدم، ناگهان دیدم همین دو نفر مامور شرور، مشغول عبادت هستند. دیدن این صحنه برایم باور کردنی نبود، اما متاسفانه این اتفاق افتاده بود.
    افرادی که نزد رئیس زندان بودند با شنیدن حرف های او با تعجب به هم نگاه کردند. رئیس زندان فهمید که آنها حرفش را قبول نکرده اند. به خاطر همین به آن ها گفت: اگر چند لحظه صبر کنید، می فهمید حرفی را که زده ام درست بوده است. بعد هم به مأمورانش گفت: همین حالا بروید و آن دو نفر آدم شرور را که نگهبان مخصوص حسن بن علی (علیه السلام) بودند به اینجا بیاورید.
    مأموران رفتند، و پس از مدت کوتاهی آن دو نفر را آوردند. رئیس زندان در حضور درباریان خلیفه با تندی به آن دو نفر گفت: دستور می دهم پوست از سرتان بکنند، این چه وضعیتی بود که من از شما دیدم؟ مگر قرار نبود مراقب حسن بن علی (علیه السلام) باشید، و او را به شدّت مورد اذیت و آزار قرار دهید؟ حالا کارتان به جایی رسیده است که اهل عبادت شده اید؟ چرا اینطور شدید؟ آن دو نفر بدون ترس، در جواب حرف های رئیس زندان گفتند: شخصیتی که ما از حسن بن علی (علیه السلام) دیدیم با آنچه شما گفته بودید، از زمین تا آسمان فرق می کند. وقتی در زندان از نزدیک مراقب ایشان شدیم، دیدیم روزها روزه می گیرند و شب ها را تا صبح مشغول عبادت و مناجات با خداوند هستند.


    هیچ وقت هم با ما صحبت نمی کردند، اصلاً توجهی به حضور ما نداشتند. ما هر چقدر بیشتر مراقبت کردیم، به جز بزرگواری و وقار از ایشان چیزی ندیدیم. با خودمان گفتیم، به چه دلیل چنین شخصیت شریفی را باید اذیت کنیم؟ هر چه بیشتر در کنار حضرت بودیم، بیشتر تحت تاثیر شخصیت نورانی ایشان قرار می گرفتیم. وقتی به سیمای نورانی امام حسن عسکری (علیه السلام) نگاه می کردیم، آن چنان عظمتی را احساس می نمودیم که بدنمان به لرزه می افتاد، کم کم تحت تأثیر شخصیت پر نفوذ ایشان قرار گرفتیم و دگرگون شدیم.
    وقتی درباریان خلیفه سخنان این دو نفر را شنیدند، احساس کردند حتی در زندان هم نتوانسته اند از نور افشانی شخصیت الهی امام یازدهم (علیه السلام) جلوگیری کنند.
    به همین خاطر در حالی که خیلی احساس حقارت سرافکندگی می کردند جلسه را ترک کردند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  20. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  21. #11
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شهر راز
    نوشته ها
    4
    امتیاز : 865
    سطح : 15
    Points: 865, Level: 15
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکر کردن : 1
    تشکر شده 5 در 1 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گنجشکک اشی مشی
    لب بوم ما بشین
    بارون می یاد خیس می شی
    برف می یاد گولوله می شی
    می افتی تو حوض نقاشی
    اشی مشی می خوردت

  22. 5 کاربر از پست مفید ستایش 18 تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض



    سايه هاي جنجگو

    مادر، در کنار پسر کوچکش نشسته بود و برای او لالایی می*خواند تا به خواب برود.

    پسرک با چشم*های باز، در تاریکی به مادرش نگاه می*کرد.

    مادر که دیگر از لالایی خواندن خسته شده بود، گفت: پس چرا نمی*خوابی پسر عزیزم؟

    پسر در جای خود نشست و گفت: مادر! من می*ترسم.

    مادر پرسید: می*ترسی؟ از چه چیز می*ترسی؟


    پسر گفت: هر شب وقتی که شما چراغ را خاموش می*کنید و از پیش من می*روید، سایه*های وحشتناکی روی دیوار ظاهر می*شوند که مرا خیلی می*ترسانند.

    مادر لبخندی زد و گفت: صبر کن! الان یک چیزی برایت می*آورم که بتوانی با کمک آن، با این سایه*های ترسناک بجنگی!

    آنگاه از اطاق بیرون رفت و لحظاتی بعد برگشت. دست پسرش را در دست گرفت و سنگ کوچکی درون دست او گذاشت و گفت: هر وقت سایه*ها آمدند، این سنگ را به سوی آنها پرتاب کن. سایه*ها خیلی ترسو هستند و زود فرار می*کنند!

    پسرک در حالیکه به صورت مادرش خیره شده بود گفت: ولی مادر! سایه های روی دیوار هم حتما مادری دارند.

    اگر مادر آنها هم مثل شما سنگی به آنها داده باشد، آن وقت چکار کنم؟!


    این قصه آخر شب بفرمایید بخوابید
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  24. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,639 در 1,016 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط امیر حرم نمایش پست اصلی
    لی لی لی لی حوضک

    افتاد تو حوضک

    درش آورد

    پرش کند

    پختش

    ای کله بزرگ و خوردش
    اینم از مامان بزرگ عروس

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  26. 2 کاربر از پست مفید دوست خدا تشکر کرده اند .


  27. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,639 در 1,016 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه
    یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
    یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
    کـــه چــادرش خــاکیـــــــه روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
    دست میذاره رو زانــــــــوش زانـــــوشــــو هی میمالــــه
    تندتند میـگه یا علــــــــــــی درد میــــــکشـــــه مینالــــه
    شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده صــــورت خیــس و گلفـــــام
    دست میکشه روی قبــــــــر قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  28. 5 کاربر از پست مفید دوست خدا تشکر کرده اند .


  29. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,639 در 1,016 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر با دستـــــــــای ضعیـفــــش
    قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد دست میکنه تـــو کیفـــــش
    از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
    میـــــــذاره روی اون قبــــــــر بــهش میگه مادرجـــــــون
    به قربـــون بـی کسیـــــــــت چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
    پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی پــای کــــی سر میــــذاری؟
    بابات کجاســـت عزیــــــزم؟ بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
    حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
    نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
    تو هم عین بچّــــه مــــــــی راست میگم عزیزم!
    نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
    تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
    همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
    میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه ســـــرش رو تکون میـــــــده
    درمیـــــــاره یــه عکســــــی از کیفش نشــــــون میــــده
    عکســـــو میبوسـه و بــــــعد میــــــــذاره روی ســـــرش
    عکـــــــس بچـه خوبــــــــش عــــکس علــــــــــی اکبرش
    تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
    همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
    همون که آخرین بــــــــــــــار وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد
    نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش گفت که مامان تــو برگـــــرد
    بــــــــــرو کنــــــــــــــار بـابـا نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
    من خودم دارم میـــــــــــــرم اونــــــه که تو رو مـــی خواد
    گریه ش یهــــو بند میــــــــاد فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث
    بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره خیـــره میشه به اون عکس
    دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون
    دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون
    صورت مـــــن رو بوســــــــــید بـــــرگشتـــــش و دویــــدش
    لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی ســـــــر کــــــوچه رسیــدش
    تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم
    ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم
    وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش
    یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو داشتـــــش گریه میــکردش!

    چه شبــــــــــها که به یــــــادش با گریـــــــــه خوابم می بــرد
    باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی بغضشــــو فرو مـــی خــورد
    لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی اون بغض هــــــای پیرمــــــرد
    کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد
    الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم چشماش به در سفید شــد
    آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد
    ســــــــــــــــرت رو درد آوردم؟ بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟
    آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟
    عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار
    یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار
    سرویســـــــه نــو عروســــــــــه دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره
    تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی دســــــت منــــــو میگیــــــــره
    یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم
    با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم
    گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت
    خیلـــــــــی خونــدم توگوشش راضــی شدش خیلی سخت
    اون نامـــــزدعلـــــــــــــ ی بــــود همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم
    عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم
    راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟
    کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت هیچ وقت بهش قـول نـــــدی
    راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره
    اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت شوهرشـــــــو دوســــت داره
    خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت ولـــــی جـــــواب نمــــی داد
    میگفت عروســی باشــــــــــــه وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد
    بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش داشتـــش خیلی دیر میشد
    به پــــای باباش و مــــــــــــــــن اونــــــم داشت اسیر میشد
    همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه
    بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه
    میــــــــــگه شــــب حـمله بــود تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون
    میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش تــــــــو اون گلولــــــــه بارون
    یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره خــورده تـــــــوی گردنــــــش
    دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش
    همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام یاد علــــــــی می افتــــــــم
    کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم
    کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن
    یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن
    وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه

    با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه داداششـــــــــــو ببینــــــــــه
    دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد
    تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت گریـــــــه کرد و جـــــواب داد
    رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
    آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم
    بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش
    دســـتـــــــــای پینــه بستـــش اون دستــــــــای ضعیفـــش
    دست هایــی که جــــــــــا داره آدم بــــــــــراش جـــــون بده
    اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش کـــــــه عرشـــو تکــون میده
    اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه
    اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه
    دســـــت گذاشت رو زانـــوش همـــــون کوه عشق و صبـــر
    با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد بلنــــد شــــــد از روی قبــــر
    گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم قرص هامــــــــو نخـــــــوردم
    حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
    بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟
    تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی
    هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن زصورتـــــــــش میچکیـــــــد
    دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر ســــــــر قبــــــــر اون شهید
    شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش
    خواهر اون وقت عقــــــــــــــد همـــــــه ش گریه میکردش
    اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از فاطمــــه مــادر نداشـــــــت
    تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش روی تنـــــش سر نداشــــت
    دستـــــهای اون شهیــــــــــد بــــه پشــت مــــادرش بـود
    مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون علــــــــی اکبـــرش بــــــود
    مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد گفــــــــت که مهربونــــــــم
    غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم تمامشــــــو مـــی دونـــــم
    آی قــصـــه قــصـــه قــصـــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه خواهــــــری که با گریـــــــــــه ســــــــر سفره نشستـــــه
    یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده ســــنگ قبــــر شکستـــــه
    گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  30. 5 کاربر از پست مفید دوست خدا تشکر کرده اند .


  31. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,639 در 1,016 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یه روزآقا خرگوشه
    نشسته بود یه گوشه
    یک دُمِ گِرد و ریزداشت
    دندونای تمیز داشت
    هویج می خورد با کاهو
    چشمش افتاد به آهو
    با همدیگه دویدند
    به جنگلی رسیدند
    جنگل زیبای سبز
    پر از راز و پر از رمز
    پشت درخت یه صیاد
    نشسته با دل شاد
    به فکر کار و بار بود
    منتظر شکار بود
    شکار کبک و تیهو
    میش وگوزن و آهو
    شکارچی با یک تفنگ
    گلوله زد بنگ و بنگ
    آهوه از جاش پرید
    خرگوشه خیلی ترسید
    هردوتاشون دویدند
    به خونه هاشون رسیدند
    نفس راحت کشیدند
    آهای آهای شکارچی
    گلوله هات تموم شد؟
    همش یه جا حروم شد؟
    چیزی شکار نکردی؟
    پس بهتره برگردی
    برگرد برو به خونه
    شکارو نکن بهونه
    خرگوش و کبک وتیهو
    میش وگوزن و آهو
    زندگی رو دوست دارن
    از شکارچی بیزارن

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  32. 4 کاربر از پست مفید دوست خدا تشکر کرده اند .


  33. #17
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,639 در 1,016 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    در جستجوي دايناسور
    تولد سارا بود و او يك بازي جديد كامپيوتري بنام جستجوي دايناسور
    را هديه گرفته است.
    سارا به خودش گفت: اين خيلي عالي است، اين همان چيزي است كه مي خواستم.
    سارا تصميم گرفت، بازي جديدش را امتحان كند.او كامپيوتر را روشن كرد و سي دي را داخل آن گذاشت و به صفحه مانيتور نگاه كرد. علامت عجيبي روي صفحه ظاهر شد.
    سارا روي آن علامت كليك كرد و يكدفعه اتفاق عجيبي افتاد. نورررررررر
    سارا پرسيد: من كجا هستم؟
    پسركي كه كنارش ايستاده بود، گفت: توي بازي جستجوي دايناسور هستي. ما بايد استخوانهاي قديمي دايناسور را پيدا كنيم.
    سارا يك استخوان طلائي كه در زير بوته ها پنهان بود را برداشت و گفت: يكي اينجاست.
    پسرك فرياد زد: واي، نه. تو نبايد استخوانهاي طلائي را برمي داشتي، حالا بايد مواظب دايناسور باشيم.
    ناگهان آنها صدائي را از پشت سرشان شنيدند و زمين زير پايشان به لرزه در آمد. صداي نعره دايناسور آمد.
    سارا و پسرك دويدند اما دايناسور نزديكتر مي شد. آنها پشت يك بوته پنهان شدند.
    سارا پرسيد اگر دايناسور ما را بگيرد چه مي شود. پسرك گفت: بايد بازي را از اول شروع كنيم
    سارا فرياد زد، نگاه كن ، دايناسور اينجاست. ناگهان او دوباره همان علامت عجيب را كه قبلا روي كامپيوترش بود، را ديد. آنرا لمس كرد و دوباره....
    نورررررررر
    سارا در خانه اش، كنار كامپيوتر نشسته بود.او به بازي نگاه كرد و گفت: باي باي دايناسور، شايد من بازي ديگري بكنم.

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  34. 6 کاربر از پست مفید دوست خدا تشکر کرده اند .


  35. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    جیر جیرک و موش کور




    جیر جیرک در فصل تابستان کار نمی کرد. او برای سرگرمی خود و حیوانات دیگر ساز می‏زد و آواز می خواند. تابستان تمام شد. سه ماه پاییز هم گذشت و زمستان آمد. جیرجیرک چیزی برای خوردن نداشت. برای این که او در تابستان فقط ساز زده بود و آواز خوانده بود وغذایی برای فصل زمستان نگه نداشته بود. حتی خانه ای هم برای این روزها درست نکرده بود. او نه خانه داشت نه غذا داشت و نه لباس گرمی که بپوشد و سردش نشود. زمستان سرد شروع شد. جیرجیرک بی فکر در جنگل تنها ماند. پیش سوسک شاخدار رفت و گفت: من خانه و خوراکی ندارم. سردم است. گرسنه هستم. پولی هم ندارم. می توانم سه ماه در خانه تو بمانم؟
    سوسک شاخدارعصبانی شد وداد زد: پول نداری آن وقت می خواهی سه ماه زمستان را در خانه من بخوری و بخوابی؟ پس تابستان چه کار می کردی؟ چرا برای خودت خانه درست نکردی؟ غذا جمع نکردی؟ حالا می خواهی بدون دادن پول بیایی خانه من؟ نخیر. اجازه نمی دهم. سوسک شاخدار جیرجیرک را از خانه اش بیرون کرد.

    جیرجیرک پیش موش رفت. انبار خانه‏ی موش پر ازغذا بود. جیرجیرک به موش گفت: اجازه می دهی فصل زمستان در خانه تو زندگی کنم؟ پول ندارم. گرسنه ام. سردم است. موش گفت: معذرت می خواهم. نمی توانم این کار را بکنم. لطفاً تشریف ببرید.
    جیرجیرک دوباره به راه افتاد. سرما بیشتر می شد. دلش از گرسنگی ضعف می رفت. جیرجیرک پیش موش کور رفت. خانه‏ی موش کور در زیر زمین بود. آنجا بخاری هم داشت و نمی گذاشت سرمای بیرون بیاید تو. خانه موش کور گرم و راحت بود. جیرجیرک با ترس و ناامید گفت: موش کورعزیزم! مهمان نمی خواهی؟
    موش کور با شنیدن صدای جیرجیرک فریاد زد و گفت: گفتی مهمان؟ بیا جلو تا من بتوانم با دستم تو را لمس کنم. من کورهستم. جیرجیرک جلو رفت. موش کور دست روی سر و صورت او کشید و گفت تو هستی جیرجیرک؟ چقدر خوشحالم.
    جیرجیرک پرسید: آیا می توانم اینجا زندگی کنم؟ البته فقط برای فصل زمستان. سازم هم همراهم است. موش کور با مهربانی گفت: البته. البته که می توانی. جیرجیرک از خوشحالی نزدیک بود پردر بیاورد و پرواز کند.
    موش کورگفت: حالا که سازت همراهت است آهنگی برای من بنواز. جیرجیرک شروع به نواختن کرد. موش کور جایی را نمی دید به همین خاطر از صدای موسیقی لذت می برد. جیرجیرک و موش کور باهم زندگی کردند.
    آن ها غذاهای خوشمزه ای می پختند و می خوردند. بیرون هوا خیلی سرد بود مثل قطب شمال بود. اما بخاری خانه آن ها همیشه روشن یود و خانه را گرم می کرد. جیرجیرک برای موش کور روزنامه‏ی جنگل را می خواند. آن ها در آن خانه‏ی گرم می خوردند و می خوابیدند و روزنامه می خواندند و موسیقی گوش می کردند. موش کور سر حال آمده بود.
    آن‏ها بعضی وقت ها لباس های تمیز می پوشیدند. جیرجیرک موهای موش کور را شانه می زد. آن وقت با یکدیگر در مهمانی شربت تمشک هسته بادام و عسل می خوردند. سپس نوبت بستنی می شد. بعد از آن، از میان برف و یخ کدوی یخ زده می آوردند روی آن شکر می ریختند و می خوردند. آن زمستان به موش کور و جیرجیرک خیلی خوش گذشت. شاید یکی از بهترین زمستان های آن ها بود موش کور و جیرجیرک هیچ وقت یکدیگر را فراموش نکردند. همه‏ی حیوانات می دانستند که موش کور و جیرجیرک با هم دوست هستند ودر سختی ها به هم کمک می کنند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  36. کاربر روبرو از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده است .


  37. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۲۶
    محل سکونت
    شیراز زرهی
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    692
    امتیاز : 11,077
    سطح : 69
    Points: 11,077, Level: 69
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 173
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,792
    تشکر شده 1,374 در 444 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آی قصه



    آی قصه قصه قصه

    نون و پنیر و پسته

    اگر همین قصه گومون

    میفهمیدش روی زمین

    نون دیگه نیست

    پنیر و پسته دیگه نیست

    هیچ موقع قصه نمیگفت

    راز نهفته نمیگفت

    قصه شو با حرف دیگه شروع میکرد

    راستی به آخر میرسید

    ختم کلام قصمون

    چطور باید تموم میشد؟

    قصه ما به سر رسید

    کلاغه به خونش نرسید

    قصه تموم شد اینجوری

    حرفا حروم شد اینجوری

    وقتی که قصه نداریم

    نون نداریم پنیرو پسته نداریم

    چطور باید قصه ما تموم بشه

    یعنی باید کلاغه تو راه بمونه؟

    اینجور باشه کلاغه تو قصه ما

    رو بوم که هیچ به آسمونم نمیره

    نمیپره به آسمون

    نمیشینه رو بوممون

    آخه دیگه قصه گومون

    قصه نداره که بگه

    راز نهفته نداره که بگه

    خلاصه که یه جورایی بی رحمیه

    وقتی کار قصه گومون بی شرمیه

    بزار راوی قصه بگه

    حرفای پر غصه بگه

    دلش پره از این و اون

    بزار خالی کنه غمو

    باشه بگو قصه بگو

    از این سیه روز بگو

    اگر که نونی نداریم تو سفرمون

    اگر پنیر و پسته نداریم

    عیب نداره دل که داریم

    آویزه گوش میکنیم حرفاتو ما

    آخر قصه هم دیگه مهم نیست

    پنیر وپسته هم دیگه مهم نیست
    پاییز رو به پایان است

    و من...

    برای لحظه ای همقدم شدن با تو دلم تنگم ...

    همقدم شدن با تو در یک عصر بارانی !

    هم کلام شدن باتو بر روی نیمکت های پارک...

    من دلم برای صدای خش خش برگ ها تنگ است

    من دلم برای تو دل تنگ است....

  38. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    تق تق تق تق بر در زد بابا از بيرون آمد

    رفتم در را وا كردم شادي را پيدا كردم

    وقتي بابا را ديدم فوري او را بوسيدم

    بابا آمد نان آورد با لبخندش جان آورد

    بابا آمد به به به مامان خنديد قه قه قه

    با او روشن شد خانه او شمع و ما پروانه
    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  39. کاربر روبرو از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده است .


  40. #21
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۲۵
    محل سکونت
    و خدایی که در این نزدیکیست...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,203
    امتیاز : 23,688
    سطح : 94
    Points: 23,688, Level: 94
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 662
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 5,788
    تشکر شده 3,978 در 988 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    یه توپ دارم قلقلی
    سرخ وسفید و آبی
    میندازم بالا هوا میره
    نمیدونی تا کجا میره

  41. 2 کاربر از پست مفید tapesh تشکر کرده اند .


  42. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    توپ سفیدم قشنگی و نازی
    حالا من می خوام برم به بازی

    بازی چه خوبه با بچه های خوب

    بازی میکنیم با یه دونه توپ

    چون پرت می کنم توپ سفیدم را

    از جا می پره می ره به هوا

    قل قل می خوره توزمین ورزش

    یک و دو و سه و چهاروپنج وشش

  43. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  44. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    از تلفن زنگ ميزنه
    تو گوشم آهنگ ميزنه
    من گوشي رو برميدارم
    ميگم الو سلام دارم
    مامان جونم صداش مياد
    صداي خنده هاش مياد
    از پشت سيم بهم ميگه
    بزرگ شدي حالا ديگه
    صدآفرين بر دخت رم ، برات يه هديه مي خرم

  45. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  46. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
    تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده
    بابا یه روز رفته بازار اونو خریده
    قشنگتر از عروسکم هیچکس ندیده
    عروسک من چشماتو وا کن
    وقتی که شب شد اونوقت لالا کن

  47. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  48. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گل گل گل !گل اومد

    کدوم گل؟!
    همون که رنگارنگه ؛برای شاپرکها یه خونه ی قشنگه!
    کدوم کدوم شاپرک؟!
    همون که روی بالش ،خال های :سرخ وزرده
    با بال های قشنگش، می ره وبرمی گرده
    کدوم بال؟!
    بالی که باز می شه وبسته می شه
    می بنده اون روشاپرک وقتی که خسته می شه
    شاپرک خسته می شه بالهاشو زود می بنده روی گلها می شینه
    شعرمی خونه می خنده

  49. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1