کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 33
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض *« حکایت های زیبای مدیریتی »*

    بسم رب الحسین..

    با توجه به اینکه انجمنی در زمینه مدیریت وجود نداره این مبحث رو اینجا بوجود آوردم. امیدوارم ادمین محترم انجمن روانشناسی به بزرگی خودشون ما رو ببخشن و مبحث رو در صورت صلاحدید منتقل کنن.

    انشالله این مبحث مفید واقع بشه.


    منبع:

    جلیل عابدینی، پژوهشکده ی مدیریت ورزشی

    www.ayaskiha.com

    خراسان جنوبی- شهر آیسک ayask
    ویرایش توسط abdullah samie : یکشنبه ۲۶ آبان ۹۲ در ساعت ۲۱:۴۳

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  2. 8 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    ** فقط درخت قطع می کنم

    مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.

    روز اول در جنگل، 18 درخت را قطع کرد.

    رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.

    روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ولی 15 درخت را قطع کرد!

    روز سوم بیشتر کار کرد اما فقط 10 درخت برید!!

    به نظرش آمد که ضعیف شده است.

    نزد رئیسش رفت عذر خواست و گفت: « نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم!!!»

    رئیس پرسید: «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟»

    او گفت: برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  4. #3
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    داستان مدیریتی
    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود

    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

    مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
    اما.........گاو دم نداشت!!!!

    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  5. 9 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  6. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان مدیریتی ->مدیریت نگرش

    راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست
    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان* پزشک پرسیدم شما چطور می*فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
    روان*پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می*کنیم و یک قاشق چایخورى، یکفنجان و یک سطل جلوى بیمار می*گذاریم
    و از او می*خواهیم که وان را خالى کند.

    من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ* تر است.

    روان*پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می*دارد... شمامی*خواهید تخت*تان کنار پنجره باشد؟
    .................................................. .................................................. ...................................

    راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست
    در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق
    هدف خالی کردن آب وا
    ن است نه استفاده از ابزار پیشنهادی
    همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست


  7. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان مدیریتی ->مدیریت رفتار سازمانی

    سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
    روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند.
    نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

  8. 7 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  9. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستان مدیریتی ->تامل برانگیز
    گردش لاکپشتی
    یکروز خانوادهلاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
    در نهایت خانواده لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
    سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
    نتیجه اخلاقی:
    بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدنبرای اینمی شهکهدیگران به تعهداتی که ازشون انتظارداریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


  10. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نتیجه گیری از چند آزمایش بسیار جالب
    میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایشاین بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.
    نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.
    ---------------------------------------------------------------------------------------

    قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
    نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
    ---------------------------------------------------------------------------------------
    موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
    نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.
    ---------------------------------------------------------------------------------------



  11. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  12. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کمک به رقبا
    یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه*ها، جایزه بهترین غله را به *دست می*آورد و به *عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود.
    رقبا و همكارانش، علاقه*مند شدند راز موفقیتش را بدانند.
    به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته* عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می*داد و آنان را از این نظر تأمین می*كرد. بنابراین، همسایگان او می*بایست برنده* مسابقه*ها می*شدند نه خود او!
    كنجكاویشان بیش*تر شد و كوشش علاقه*مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
    كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه* دیگر می*برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می*دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه*های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصول*های مرا خراب نكند!»
    همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقه*های بهترین غله را برایش به ارمغان می*آورد.
    “گاهی اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كیفیت و سطح آنها، كاری كنیم كه از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم . “
    ویرایش توسط tayhar : جمعه ۱۵ دی ۹۱ در ساعت ۱۷:۰۳

  13. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  14. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نگاههای متفاوت در یک موضوع داستان های مدیریتی تامل برانگیز
    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
    یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
    یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
    یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
    یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
    یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
    یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد
    یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند
    یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
    یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
    سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...

  15. 3 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  16. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    الاغ و امید
    كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

    پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

    مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

    روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
    نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

  17. 3 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  18. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    گنجشکک اشی مشی

    گمجشکک اشی مشی در زمستانی سرد، گرفتار سرما شده بود.

    گنجسکک رفته رفته از پا در آمد و روی زمین افتاد و هر لحظه در انتظار مرگ بود.

    ناگهان گاوی از آنجا رد شد و به صورت اتفاقی مقداری از مدفوع خود را بر روی گنجشک انداخت.

    در اثر گرمای مدفوع کم کم سرما از بدن گنجشک خارج شد.

    بعد از مدتی گنجشک آنقدر حالش خوب شد که شروع کرد به جیک جیک کردن.

    گنجشک مشغول خواندن بود که گربه ای از راه رسید و آن را از دورن مدفوع خارج کرد و خورد.

    نتایج این حکایت:

    1- هر کسی که روی گنجشک مدفوع ریزد، الزاما دشمن او نیست.

    2- هر کسی که گنجشک را از مدفوع بیرون آورد، الزاما دوست او نیست.

    3- به هر دلیل اگر گنجشکی درون مدفوع قرار داشت، دلیلی برای جیک جیک کردن او وجود ندارد.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  19. 6 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  20. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حکایت مدیریتی ->تامل برانگیز

    مسابقه قورباغه ها
    روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.
    هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
    جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
    و مسابقه شروع شد....
    راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.
    شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
    " اوه,عجب کار مشکلی!!"
    "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.."
    یا:
    "
    هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
    قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
    بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
    جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
    و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف...
    ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
    این یکی نمی خواست منصرف بشه!
    بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
    بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
    اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
    و مشخص شد که ... برنده ی مسابقه کر بوده!!!

  21. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  22. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حکایت مدیریتی ->مدیریت بازاریابی- تبلیغات

    پیرزن و مناره کج مسجد

    ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.
    روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.
    پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
    کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!
    و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!
    مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...
    کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!
    معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...
    اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگير


  23. 7 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  24. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حکایت مدیریتی ->مدیریت بحران

    سنگریزه ها
    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
    یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
    پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
    معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
    دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
    حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
    سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
    چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
    آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
    بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
    اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
    بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
    تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
    انداخت. ولی چیزی نگفت !

    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

    اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

    1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

    2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
    تا پدرش به زندان نیفتد.

    لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
    منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
    نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

    به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
    و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
    لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
    دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
    نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
    سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

    و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
    سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
    که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
    حیرت کرده است.

    نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

    1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

    2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

  25. 9 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  26. #15
    admin2
    Guest

    پیش فرض

    جالب بود

  27. 2 کاربر از پست مفید admin2 تشکر کرده اند .


  28. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    دسته کلید پای تیر چراغ برق

    متن حکایت

    در یک شب تاریک مردی در پیاده رو خیابانی پای تیر چراغ برق دنبال چیزی می گشت.

    رهگذری او را دید و پرسید دنبال چه می گردی؟

    مرد گفت: دنبال دسته کلید می گردم.

    رهگذر پرسید: آن را اینجا گم کردی؟

    مرد گفت: نه، فکر می کنم چند قدمی عقب تر از دستم افتاده باشد.

    رهگذر پرسید: پس چرا اینجا دنبال آن می گردی؟

    مرد گفت: چون اینجا نور بیشتر است.

    شرح حکایت

    شرکتها و سازمانها اغلب در حوزه دانش و تجربیات خود دنبال راه حل مسائل می گردند در حالیکه ممکن است یافتن راه حل به دانش، رویکرد و تفکر متفاوتی نیاز داشته باشد.

    بهتر است برای دستیابی به نوآوری، جستجو پای تیر چراغ برق را متوقف کنیم.


    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  29. 8 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  30. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    اینجا هم همینطور

    پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.

    سواری نزدیک شد و از او پرسید: « هی پیرمرد، مردم این شهر چه جور آدمهایی اند؟»

    پیرمرد پرسید: «مردم شهر تو چه جوریند؟»

    گفت: «مزخرف».

    پیرمرد گفت: «اینجا هم همینطور».

    بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.

    پیرمرد باز هم از او پرسید: «مردم شهر تو چه جوریند؟»

    گفت: «خب، مهربونند».

    پیرمرد گفت: «اینجا هم همینطور!!»

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  31. 9 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  32. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    لباس های کثیف!

    متن حکایت

    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت: « لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

    هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان می کرد زن جوان همان حرف را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: « یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام چه کسی لباس شستن را یادش داده!»

    مرد پاسخ داد: « من امروز زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!»

    شرح حکایت

    زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می کنیم، آنچه می بینیم به درجه شفافیت پنجره ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد.

    قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که می بینیم در پی دیدن جنبه های مثبت او باشیم؟

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  33. 9 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  34. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-خرداد-۲۷
    نوشته ها
    2,207
    امتیاز : 13,736
    سطح : 76
    Points: 13,736, Level: 76
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 314
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,548
    تشکر شده 7,998 در 1,960 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 6 در 6 پست

    پیش فرض

    ^ غير از اين، اين خانمه انگار نمي دونسته خودش از اون شلخته تره..
    يك ماهه پنجره شونو تميز نكرده؟!!

  35. کاربر روبرو از پست مفید اسماءالحسني تشکر کرده است .


  36. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    مارمولک و عینک

    مارمولکی پیش ماری رفت که چشم پزشک بود.

    از او خواست برایش عینکی تهیه کند.

    مار گفت: " عینک به چه درد تو می خورد؟ مگر با عینک و بی عینک فرقی می کند؟ تو که جایی را نمی بینی."

    مارمولک گفت: " عینک که بزنم دیده می شوم."

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  37. 7 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  38. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    **""پینه دوزان امسال جملگی به زیارت کعبه رفتند""**

    «« متن حکایت

    شاه عباس از وزیر خود پرسید: " امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟"

    وزیر گفت: "الحمدلله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!!"


    شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان می بایست به مکه می رفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم."


    «« شرح حکایت

    1- شاخص مناسب می تواند در عین سادگی بیانگر وضعیت کل سازمان باشد.

    2- در تحلیل شاخص باید جنبه های مختلف را بررسی نمود. گاهی بهبود ناگهانی یک شاخص بیانگر رشدهای سرطانی و ناموزون سیستم است.
    ویرایش توسط abdullah samie : یکشنبه ۰۶ مرداد ۹۲ در ساعت ۱۴:۴۰

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  39. 5 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  40. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,998
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    عالی بودند.
    خدا خیر بده دوستان رو ...


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  41. 2 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  42. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۰۵
    محل سکونت
    کربلا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,130
    امتیاز : 5,097
    سطح : 45
    Points: 5,097, Level: 45
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 53
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,114
    تشکر شده 2,227 در 798 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    واقعاپست هاتون عالیه من که خیلی استفاده میکنم

  43. 2 کاربر از پست مفید قبة الحسین تشکر کرده اند .


  44. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خانم نظافتچی
    در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم که نوشته بود :
    نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
    سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
    من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
    پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
    استاد جواب داد: "در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد."
    من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

  45. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  46. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    استفاده از فرصت ها در زندگی
    دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنهاماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست
    هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن رادر ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری بهمحض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد.
    ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهیرا از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید:
    - چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟
    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
    گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغلهای بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد راقبول نمی کنیم! چرا؟!

    «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند..»

  47. 2 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  48. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم



    butterfly
    درسی از پروانه
    يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
    سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
    آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
    آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.
    هيچ اتفاقی نيفتاد!
    در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
    چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.


  49. 5 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  50. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    نجات غریق

    متن حکایت

    مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود.

    ناگهان صدای فریادی را می شنود و متوجه می شود که کسی در حال غرق شدن است.

    فوراً به آب می پرد و او را نجات می دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می شنود و باز به آب می پرد و دو نفر دیگر را نجات می دهد. اما پیش از اینکه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می خواهند می شنود.

    او تمام روز را صرف نجات افرادی می کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده اند غافل از اینکه در چند قدمی بالاتر دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت.

    شرح حکایت

    برخی مدیران و سازمانها اینگونه عمل می کنند.

    در این سازمانها به جای درمان ریشه، به کندن برگ های زرد رغبت بیشتری نشان داده می شود.

    به عبارت دیگر به جای علت یابی و رفع مشکلات، صرفاً به اصلاح آنها می پردازند.

    آیا بهتر نیست ضمن چاره جویی برای عوارض و مسائل پیش آمده، بر روی علل هم تاثیر گذاشت تا مسئله به طور همه جانبه حل شده و از اتلاف سرمایه ها و منابع با ارزش جلوگیری شود؟

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  51. 6 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  52. #28
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-شهریور-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    347
    امتیاز : 4,071
    سطح : 40
    Points: 4,071, Level: 40
    Level completed: 61%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 5.0%
    افتخارات:
    Social1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 194
    تشکر شده 1,124 در 325 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مدیریت بدون اعمال سلطه گری





    یکی از دشوارترین چالش هایی که هر کس ممکن است در محل کار خود با آن روبرو شود، این است که بدون اعمال هیچ گونه قدرتی، پروژه ای را مدیریت نمایید. در دنیای سازمان یافته امروزی که معمولا شرکت ها کارهای خود را به تیم های همه کاره واگذار می کنند، احتمال برخورد با یک چنین شرایطی چندان دور از تصور نیست؛ اما آیا امکان پیروزی تحت این شرایط هم به همان اندازه راحت می باشد.

    چه یکی از کوچکترین افراد تیم باشید چه یک مقام ارشد، نباید فراموش کنید که در هر زمان می توانید تاثیر بسزایی بر روی کاربری گروه داشته باشید. همیشه به خاطر داشته باشید که بدون توجه به سمت فعلی، کاری کنید که چشم مقامات ارشد به شما خیره شود. همچنین با تلاش فراوان مرزها را پشت سر بگذارید و به جلو پیش روی کنید.

    ادامه مطلب

  53. 4 کاربر از پست مفید ahaad3 تشکر کرده اند .


  54. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    **صندلی

    یکی از استادان رشته ی فلسفه، در یکی از دانشگاه ها وارد کلاس درس می شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد.

    سپس صندلی اش را بلند می کند و می گذارد روی میزش و می رود پای تخته سیاه و روی تابلو، چنین می نویسد:

    ثابت کنید که اصلا این «صندلی» وجود ندارد.

    دانشجویان، مات و منگ و مبهوت، هرچه به مغزشان فشار می آورند و هرچه فرضیه ها و فرمول های فلسفی و ریاضی را زیر و رو می کنند، نمی توانند از این امتحان سربلند بیرون آیند.

    تنها یک دانشجو با دو کلمه پاسخ استاد را می دهد.


    او روی ورقه اش می نویسد: «کدام صندلی؟»

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  55. 6 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  56. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,019
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    **گربه و کاسه

    متن حکایت

    عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

    دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورَد.

    دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد.

    لذا گفت: عمو جان چه گربه ی قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟

    رعیت گفت: چند می خری؟ گفت: یک درهم.

    رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

    عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه ی آب را هم به من بفروشی.

    رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست!!

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  57. 2 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1