کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: حکایت ها

  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض حکایت ها

    بسم الله
    نمی دونم همچی مبحثی هست یا نه.
    اگر هست ادمین محترم انتقال بدن.

    همینطور که از اسمش معلومه حکایت می کنیم
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  2. کاربر روبرو از پست مفید عطر نماز تشکر کرده است .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    حکایت خر ما از کرگی دم نداشت

    مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از
    بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای
    کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت
    کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از
    صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.
    مرد به قصد فرار به کوچه*ای دوید، بن بست
    یافت. خود را به خانه*ای درافگند. زنی
    آنجا کنار حوض خانه چیزی می*شست و بار
    حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز
    در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه
    خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز
    شد.
    مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی
    نیافت، از بام به کوچه*ای فروجست که در
    آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر
    بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار
    خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود
    آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر
    مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.
    مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با
    یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش
    افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش
    کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع
    متعاقبان پیوست!.
    مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را
    به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم
    ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه
    خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ
    رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون
    از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به
    درون خواند.
    نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک
    چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.
    قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه
    بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز
    نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!
    و چون یهودی سود خود را در انصراف از
    شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش
    کرد!.
    جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این
    مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،
    هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده*ام.
    قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش
    حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
    حکم عادلانه این است که پدر او را زیر
    همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،
    چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!. و
    جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،
    به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی*مورد
    محکوم کرد!.
    چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت
    بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی
    جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
    حالی می*توان آن زن را به حلال در فراش
    (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست
    رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!.
    مردک فغان برآورد و با قاضی جدال
    می*کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به
    جانب در دوید.
    قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت
    توست!. صاحب خر همچنان که می*دوید فریاد
    کرد: مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره*گی
    دُم نداشت
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  4. 3 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,717
    امتیاز : 13,516
    سطح : 75
    Points: 13,516, Level: 75
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 22,491
    تشکر شده 9,348 در 2,261 پست
    مخالفت
    84
    مخالفت شده 28 در 11 پست

    پیش فرض

    جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !

  6. 2 کاربر از پست مفید Rezaa تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض

    پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :

    ((خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ))

    خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

    پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

    رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

    سپس نشست و منتظر ماند.

    چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .

    پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

    پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

    پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

    نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

    این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

    پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

    نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

    این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

    پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

    شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

    پیرزن با ناراحتی گفت:

    ((خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))

    خدا جواب داد :

    ((بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ))

  8. کاربر روبرو از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده است .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,717
    امتیاز : 13,516
    سطح : 75
    Points: 13,516, Level: 75
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 22,491
    تشکر شده 9,348 در 2,261 پست
    مخالفت
    84
    مخالفت شده 28 در 11 پست

    پیش فرض





    .: آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟ :.

    روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
    ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
    دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
    ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری
    آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
    به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،چون زیبا نبود
    ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
    دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
    ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
    هیچ کس کامل نیست
    اینگونه نگاه کنيم...


    مرد را به عقلش نه به ثروتش

    .

    زن را به وفايش نه به جمالش

    .

    دوست را به محبتش نه به کلامش.

    .

    عاشق را به صبرش نه به ادعايش

    .

    مال را به برکتش نه به مقدارش

    .

    خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

    .

    دانشمند را به علمش نه به مدرکش

    .


    شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
    ویرایش توسط Rezaa : چهارشنبه ۲۰ شهریور ۹۲ در ساعت ۰۳:۴۷

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1