کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 113
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,535
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,824
    تشکر شده 11,753 در 2,258 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    راستی یادم رفت بگم فقط میخواستم بگم منم سوار هواپیما شدم!


    خوش بحال شما که سوار هواپیما شدین!!!



  2. 4 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


  3. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط پلاک12 نمایش پست اصلی
    دست رو دلم نذارید که خینه .....
    یاد مشهد آخری افتادم
    یادته از گل آرا کتک خوردی؟
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    کدوم نماز....؟/؟؟؟؟؟؟؟
    همین الآن نگفتی خودم بدتر تعریف میکنما
    سریع تعریف کن
    فلسفه وجودی این صفحه این خاطره + خاطرات ننه بگم هست
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #34
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,322 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Talking

    سلام
    دومین باری که ما شدیم مسئول اتوبوس خواهرا خودمون تهنای تنها بودیم رفتنی هیچ اتفاق جالبی نیفتاد برگشتنی آخرین نماز صبح بود که بعدش میرسیدیم شیراز آقا رسیدیم یه شهری که تو مسجدش هیچکی نبود ما وضو گرفتیم رفتیم تو مسجد یه دفعه دیدیم مسئول خواهرا اومد
    بقیش برا دفعه بعد....:-

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  8. 7 کاربر از پست مفید طلائيه تشکر کرده اند .


  9. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,463 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    سلام
    دومین باری که ما شدیم مسئول اتوبوس خواهرا خودمون تهنای تنها بودیم رفتنی هیچ اتفاق جالبی نیفتاد برگشتنی آخرین نماز صبح بود که بعدش میرسیدیم شیراز آقا رسیدیم یه شهری که تو مسجدش هیچکی نبود ما وضو گرفتیم رفتیم تو مسجد یه دفعه دیدیم مسئول خواهرا اومد
    بقیش برا دفعه بعد....:-
    بهتون گفت بیایید نماز جماعت بخونید و شما هم بشید امام جماعت و شما از خدا خواسته و نفهمیدید که چطوری برید که نزدیک بود با سر به در بخورید!
    نماز را شروع کردید و کاروان 40 نفره خواهران هم به شما اقتدا کردن و یه نماز یک ساعتی را خواندید و انواع مستحبات را انجام دادید!
    و حتی جو گرفته بودتون میخواستین زیارت ابوحمزه،جوشن کبیر،زیارت عاشورا،دعای کمیل،دعای قبل و بعد از سفر و.... ها را بخوانید که دوباره مسئول خواهران آمد
    از پیشنهاد خود پشیمان شده بود به شما گفت اتوبوس داره حرکت میکنه!
    اتوبوس که حرکت کرد یکدفعه از خواب بیدارشدید و دیدید همه اینا خواب بوده و حتی نمازتان هم قضاء شده!

    با تشکر که همه رفتین سرکار!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  10. #36
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,322 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    سلام


    دومین باری که ما شدیم مسئول اتوبوس خواهرا خودمون تهنای تنها بودیم رفتنی
    هیچ اتفاق جالبی نیفتاد برگشتنی آخرین نماز صبح بود که بعدش میرسیدیم شیراز آقا
    رسیدیم یه شهری که تو مسجدش هیچکی نبود ما وضو گرفتیم رفتیم تو مسجد یه دفعه دیدیم
    مسئول خواهرا اومد


    بقیش برا دفعه بعد....:-

    خانوم عدلو گفت:
    آقای ... خواهرا اصرار دارن چون نماز آخره به جماعت بخونین
    اگه ممکنه واستین جلو
    خلاصه یه طلائیه بود و یه اتوبوس خواهر
    طلائیه این ور پرده و خواهرا همه اونور پرده
    آنچنان نماز جماعت عرفانی ای شده بود که نگو و نپرس
    مثلا موقع قنوت نفهمیدم چطوری به خواهرا بفهمونم که رفتم قنوت و حول شدم و
    یهو بلند گفته بود : " قنووووووووت ... "
    خلاصه کلا دیگه برا همیشه شدیم سوژه خنده ملت
    ویرایش توسط طلائيه : سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱ در ساعت ۱۲:۰۴

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.


  11. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,509
    امتیاز : 45,839
    سطح : 100
    Points: 45,839, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,806
    تشکر شده 17,800 در 4,423 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    سلام
    چند سال پیش که باجناب فراق.... رفتیم مشهد تو اتوبوس که بودیم هر کاری که طبق صلاحدید بود انجام می دادیم، از جیب هم چیزی نمی خریدیم.
    حتی میخواستن شربت درست کنن ، پول آبلیمو ها هم گرفتیم،ویا هی میگفتن بستنی ، ما هم می گفتیم اگه بستنی میخواین پول جمع کنید...
    ویا یه صبحونه خیار ا خراب شده بود خریزه مشهدی گرفتیم ، قاشش نگردیم دادیم .... بعد گفتیم برای جلو هم بدین ،خربزه آماده و قاش کرده خوردیم.


  12. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,509
    امتیاز : 45,839
    سطح : 100
    Points: 45,839, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,806
    تشکر شده 17,800 در 4,423 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    سلام
    یه بار سحر توی کفی طبس هر چی رفتیم به مسجد نرسیدیم و داشت هوا روشن میشد مجبور شدیم تو جاده نماز بخونیم،البته عجب هوای بود ملس،تازه ،پاک
    خلاصه بعد از ربع ساعت توجیه کردن که آب نداریم و باید تیمم کنن ، هی میپرسیدن قبله کدوم وره ، ما هم با توجه به مسیر جاده که به سمت مشهد ه و محل خورشید حدودی قبله را اعلام کردیم.....
    (نا گفته نماند که چون حدودی بود دوبار خواندن ، یکبار سمت چپ امتداد پیشنهادی و یکبار سمت راست امتداد پیشنهادی...)


  13. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,509
    امتیاز : 45,839
    سطح : 100
    Points: 45,839, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,806
    تشکر شده 17,800 در 4,423 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    سلام

    ولی با ماشین سواری یه چیز دیگه هست اون هم خاطراتی داره نمی دونم اینجا بزنم یا نه؟

  14. 6 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  15. #40
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۱۸
    محل سکونت
    خانه به دوش
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,804
    امتیاز : 27,598
    سطح : 98
    Points: 27,598, Level: 98
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 752
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsRecommendation First ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,061
    تشکر شده 6,524 در 1,582 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام
    من که هرچه یادم میاد یا زود رفتم یا با ماشین شخصی رفتم(کاپرا - مزدا - ....)
    یا "اباعبدالله" : بی کسم همه ی کس و کارام توئی

  16. 2 کاربر از پست مفید بی کس تشکر کرده اند .


  17. #41
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۱۸
    محل سکونت
    خانه به دوش
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,804
    امتیاز : 27,598
    سطح : 98
    Points: 27,598, Level: 98
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 752
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsRecommendation First ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,061
    تشکر شده 6,524 در 1,582 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    راستی بار آخری که با کانون رفتم مشهد یک 36 ساعتی نخوابیده بود له له شده بودم
    از دروازه قرآن خوابیدم تا مشهد فقط برای نماز و شام بیدار شدم ( با کاپرا هم رفته بودیم)
    یا "اباعبدالله" : بی کسم همه ی کس و کارام توئی

  18. 6 کاربر از پست مفید بی کس تشکر کرده اند .


  19. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad13 نمایش پست اصلی
    سلام

    ولی با ماشین سواری یه چیز دیگه هست اون هم خاطراتی داره نمی دونم اینجا بزنم یا نه؟
    بزن همینجو ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  20. #43
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,535
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,824
    تشکر شده 11,753 در 2,258 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تو منطقه فتح المبین بودیم!
    بعد نماز عشا قرارمون تو اتوبوس بود!
    وقتی رسیدم چند نفر هنوز نیومده بودن!
    منتظر موندیم بازم نیومدن!

    (فکر کنم آنتن هم نمیداد یا موبایل همراشون نبود!)
    گفتم الانه که سرو کله مسئول برادر پیدا میشه و غرغر میکنه که
    "هنوز تکمیل نیستین"؟؟؟!!!!!!!
    منم تا نیومده بود رفتم دنبالشون!
    کلی گشت زدم، جاتون سبز به بهونه پیداکردن اونا از یه نمایشگاهم دیدن کردم ولی انگار ای خواهرا آب شده بودن!!!
    وقتی خسته و ناامید برگشتم دیدم برگشتن!!!
    شما حساب کنید من چه حالی میتونستم داشته باشم؟!




  21. #44
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,109
    امتیاز : 6,380
    سطح : 52
    Points: 6,380, Level: 52
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 170
    Overall activity: 14.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 911 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 10 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حال یکی که از نمایشگاه دیدن کرده

  22. 5 کاربر از پست مفید h.va تشکر کرده اند .


  23. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,463 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Unhappy خواندنش خالی از لطف نیست

    خودم هم جایی خواندم!!!
    خداییش خیلی جالب بود برام


    این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می كند... بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:
    چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاههای بزرگ كشور آمده بودند جنوب.
    چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

    اخلاق شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره میكردند و آوازهای آن چنانی بود كه...
    از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...

    دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهكار خاطره و روایت نیست كه نیست!
    باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمی آمد...

    سپردم به خودشان و شروع كردم.

    گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
    خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
    گفتم: آره!!!
    گفتند: حالا چه شرطی؟
    گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.
    گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟
    گفتم: هرچه شما بگویید.
    گفتند: با همین چفیه ای كه به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع میكنی به رقصیدن!!!
    اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آنها سپردم و قبول كردم.
    دوباره همه شون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
    در طول مسیر هم از جلف بازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك میخواستم...
    میدانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بی حفاظ است...
    از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میكنند، چه رسد به معجزه!!!
    به طلائیه كه رسیدیم، همه شان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آنها كه دست بردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخی های جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می كردند.
    كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه اینجا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگه*ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...
    برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچه ها خواستم یك لیوان آب بدهد.
    آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

    تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود! همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد...

    همه شان روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند.

    چشم هاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه كردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با كلی اصرار و التماس آنها را از بهشتی ترین خاك دنیا بلند كردم ...
    به اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه دیدم روسریها كاملا سر را پوشاندهاند و چفیه ها روی گردنشان خودنمایی میكند.

    هنوز بیقرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میكردند...
    پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
    سال بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها كرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..."
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : یکشنبه ۱۲ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۷:۴۸
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  24. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,049
    امتیاز : 39,158
    سطح : 100
    Points: 39,158, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,931
    تشکر شده 22,258 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 15 پست
    مخالفت
    69
    مخالفت شده 60 در 52 پست

    پیش فرض

    خیلی تکون دهنده بود... خیلی :(

  25. 7 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  26. #47
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    خودم هم جایی خواندم!!!
    خداییش خیلی جالب بود برام


    این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می كند... بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:
    چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاههای بزرگ كشور آمده بودند جنوب.
    چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

    اخلاق شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره میكردند و آوازهای آن چنانی بود كه...
    از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...

    دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهكار خاطره و روایت نیست كه نیست!
    باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمی آمد...

    سپردم به خودشان و شروع كردم.

    گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
    خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
    گفتم: آره!!!
    گفتند: حالا چه شرطی؟
    گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.
    گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟
    گفتم: هرچه شما بگویید.
    گفتند: با همین چفیه ای كه به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع میكنی به رقصیدن!!!
    اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آنها سپردم و قبول كردم.
    دوباره همه شون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
    در طول مسیر هم از جلف بازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك میخواستم...
    میدانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بی حفاظ است...
    از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میكنند، چه رسد به معجزه!!!
    به طلائیه كه رسیدیم، همه شان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آنها كه دست بردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخی های جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می كردند.
    كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه اینجا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگه*ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...
    برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچه ها خواستم یك لیوان آب بدهد.
    آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

    تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود! همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد...

    همه شان روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند.

    چشم هاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه كردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با كلی اصرار و التماس آنها را از بهشتی ترین خاك دنیا بلند كردم ...
    به اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه دیدم روسریها كاملا سر را پوشاندهاند و چفیه ها روی گردنشان خودنمایی میكند.

    هنوز بیقرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میكردند...
    پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
    سال بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها كرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..."
    با هیچ روضه ای تو این ایام انقدر اشک نریخته بودم
    جانم فدای 5 برادر شهیدم در طلائیه
    که کم معجزه ازشان ندیدم
    فداشون بشم الهی
    ویرایش توسط سائل الزهرا : یکشنبه ۱۲ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۹:۱۹
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  27. #48
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    503
    امتیاز : 5,243
    سطح : 46
    Points: 5,243, Level: 46
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 107
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,726
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند
    زمین چه جای حقیری است آی خاکی ها !!!!!!





    عشق فقط یک کلام
    سید علی والسلام


  28. #49
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,322 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام
    ببخشید اینجا مبحث خاطرات مسئول اتوبوسی نه مبحث شهدا...

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  29. 3 کاربر از پست مفید طلائيه تشکر کرده اند .


  30. #50
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    سلام
    ببخشید اینجا مبحث خاطرات مسئول اتوبوسی نه مبحث شهدا...
    یکی از ای تدارکاتیا بیاد خاطره تیر اندازی رو تعریف کنه
    من هنوز نشنیدمش
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  31. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  32. #51
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۱۸
    محل سکونت
    خانه به دوش
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,804
    امتیاز : 27,598
    سطح : 98
    Points: 27,598, Level: 98
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 752
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsRecommendation First ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,061
    تشکر شده 6,524 در 1,582 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    باید حضوری خدمتتان عرض کنیم
    یا "اباعبدالله" : بی کسم همه ی کس و کارام توئی

  33. 3 کاربر از پست مفید بی کس تشکر کرده اند .


  34. #52
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,322 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    احسنت...

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  35. 3 کاربر از پست مفید طلائيه تشکر کرده اند .


  36. #53
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,463 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    سلام
    ببخشید اینجا مبحث خاطرات مسئول اتوبوسی نه مبحث شهدا...
    اگر داستان رو خونده بودید ایین حرف رو نمیزدی اینم یه خاطره از یک راوی در اتوبوس دختران هست!
    بعد میگی .......!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  37. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  38. #54
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,322 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ببخشید خوندم حواشی بعدش رو گفتم پسرم..

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  39. 3 کاربر از پست مفید طلائيه تشکر کرده اند .


  40. #55
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط ترنم رضوي نمایش پست اصلی
    اخی یادش بخیر
    تا حالا با کانون خیلی رفتم مشهد راهنمایی بودم داییم پارتیم میشد میبردنم همراه دبیرستانی ها
    فک کنید از اول راهنمایی تا الان که دانشجوی سال اخرم هیچ سفری جا نموندم به لطف خدا و عنایت امام رضا
    و همه مسئول اتوبوس ها رو امتحان کردم (البته هرباری که میرم سری بعد مسئول اتوبوس همه تلاشش رو میکنه من باهاش نباشم)
    اخرین بارش هم که با پامچالی رفیق بودیم و مسئول حتی راضی نبود برگشت بیایم چه برسه سال بعد
    فک کنم هیچی نگم بهتره،اونایی که با ما بودن میدونن
    سلام
    ما هم تو سفر تو مشهد شاهد در گیری های شما و مسئولتون بودیم
    خدایی جیگرشو له کردینا
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..




  41. #56
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    سال اولی که یه کم تو بحث مسئول و معاونی راه اقتاده بودم
    برا اولین بار شدم معاون اتوبوس مشهد
    مسئول مون خیلی بد به خاطر دوستای خودش یه خورده بچه ها رو اذیت کرد
    من تمام تلاشم رو کردم که از دلشون در بیارم
    برا نماز مغرب و عشا تو راه ایستاده بودیم. سرویس بهداشتیش خیلی شلوغ گفت راننده گفت بگید نماز بخونن بیان جای دیگه برا ... نگه می داریم
    ما هم گفتیم و بچه ها رفتن نماز خوندن و برگشتن گفتیم بریم
    مسول برادر گفتن خلوت شده برید
    بچه ها رفتن و برگشتن گفتن هنوز شلوغه ما هم سوار کردیم و راه افتادیم یه نیم ساعتی رفته بودیم جلو که فهمیدیم یکی از بچه ها جا مونده تمام راهی که رفته بودیم رو برگشتیم
    هر گشتیم دیدیم دختر مردم نیست هر چی به اتوبوسهای دیگه زنگ می زدیم تو اونها هم نبود
    یکی از اتوبوس ها موبایل هیچ کدومشون آنتن نمی داد خلاصه به هر ضرب و زوری بود من شماره یکی از بچه های اتوبوسشونو گرفتم و طرف جواب داد و فهمیدیم بعد از ما رسیدن و دختره با اونا رفته
    رسیدیم مشهد راننده ساک بچه ها رو خالی کرد یه ساک اضاف اومد راننده می گفت حتماً مال همونه که جا مونده کمک راننده می گفت خب دوستش بیاد برداره برره دیگه
    راننده گفت بنده خدا اگه دوست داشت که جاش نمیذاشتن
    ما نیز آب شدیم
    این تجربه اول
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..




  42. 7 کاربر از پست مفید سحر تشکر کرده اند .


  43. #57
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    اولین تجربه مسئولیت هم همین عید نوروز بود
    تو دفتر کانون داشتیم به اونایی که قرار بود چهارشنبه حرکت کنن زنگ می زدیم
    اتوبوس ما قرار بود جمعه بره
    به هر کس که زنگ می زدم می گفتم خوش به حالت داری زود تر می ری و ...
    به همه که زنگ زدیم مسئول محترم کل گفتن فلانی یه اتوبوس اضاف شده چهارشنبه می ری من که از خوشحالی بال در آورده بودم گفتم چرا که نرم
    خلاصه چشمتون ورز بد نبینه از لیستی که قرار بود ما ببریم مشهد چهارده نفرش اومد بقیه پای اتوبوسی بودن
    از بچه 4 ساله داشتم تا مامان 40 ساله
    4 ساله ، 5 ساله ، اول ابتدایی، پنجم ابتدایی، اول، دوم، سوم راهنمایی، اول ، دوم، سوم دبیرستان، پیش دانشگاهی، دیپلم، فوق دیپلم ، لیسانس، فوق لیسانس و یکی هم داشت می خوند برا دکتری، مامان دوتا بچه هم که بود تازه دو تا حوزوی هم داشتیم
    به هر حال باید با هر کدوم از اینها یه مدل رفتار کرد کارمون خیلی سخت بود ولی خدا رو شکر معاونم خیلی خوب اتوبوش رو کردیم دو قسمت اون با بچه ها بود من با بزرگترها
    رسیدیم مشهد یکی از مسئولا داشت غرغر می کرد که خانم فلانی این چه اتوبوسیه به من دادید یه سری راهنمایی هستن یه سری دبیرستان
    گفتم بنده خدا برو شکر کن این مدلی هستی دیگه صد تا رفتار نباید داشته باشی منو چی می گی که با هر کدوم یه جوری باید رفتار کنم براش وضعیت رو گفتم به مسئول گفت دستتون درد نکنه اتوبوس ما خیلی خوبه

    این اولین تجربه مسئولیت
    خدا رو شکر خیلی تجربه خوبی بود
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..





  44. #58
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,974
    امتیاز : 113,804
    سطح : 100
    Points: 113,804, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,681
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 88 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    پیش فرض

    امروز با ممد13 و بی کس و هبوط در کویر دور هم نشسته بودیم و خاطرات مسئول اتوبوسی رو تعریف میکردیم
    خدائیش خیلی خندیدیم
    جای بقیه دوستان خالی
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  45. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  46. #59
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    1,843
    امتیاز : 45,801
    سطح : 100
    Points: 45,801, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 6,633
    تشکر شده 9,228 در 1,781 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Talking مسئول اتوبوس نمونه

    فکر نکنم تا حالا کسی تونسته باشه رکورد من و تو جا گزاشتن ملت از اتوبوس شکسته باشه طرف پیاده شده بود کارش تموم بود بعضی ها تیکه مینداختن ما تا وقتی که تو تو اتوبوس مسئولی ما حتی برای غذا خوردن هم پیاده نمیشیم خلاصه از چهار تا مسئول اتوبوسی 9نفر رو جا گزاشتم .....

  47. 8 کاربر از پست مفید ملامتیون تشکر کرده اند .


  48. #60
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,509
    امتیاز : 45,839
    سطح : 100
    Points: 45,839, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,806
    تشکر شده 17,800 در 4,423 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    سلام
    یاد سالگرد شهید علوی تو لامرد افتادم....(فکر کنم جنابان سائل و ایوب و sahیادشان باشه...)

    رفتن و اونجا بودن بماند...
    بعد از شام برای برگشت به شیراز ، خواهران محترم برای سوار شدن عجله ای نداشتن و کاملا ریلکس...و هر چند دقیقه یکی میومد و سوار میشد...خلاصه آقای راننده اعصابش خورد شده بود(البته از عصر و ظهرش که مجبورش کرده بودیم که ملتو ببره بازار و گلزار ناراحت شده بود...) وقتی همه سوار شدن بدون دقت دنده عقب گرفت و یکدفعه صدای بدی اومد ، نگاه کردیم دیدیم یه طرف اتوبوس اسکانیای مدل85 را مالید به ستون برق...(اگه چاقوش میزدی خونش در نمی اومد.)
    خلاصه آمار که گرفتیم برای حرکت دید یکی بیشتر از صورت اتوبوس سوار کرده....خلاصه نفر اضافی رو فرستادیم اتوبوس دیگه....
    وسط های راه ساعت 2 و3 شب دیدیم بد خوابش میاد حتی یه تیکش چنان اوضاعی شد که چشماشو رو هم رفته بود و اتوبوس رفته بود تو لاین مخالف ، که خلاصه با تکان دادنش بیدارش کردیم....
    (البته رسیدیم پلیس راه ، رفت آب زد صورتش ، چای براش خریدیم، تخمک خودش خرید ...تا رفتیم فیروزآباد یه ساعتی خوابید....)

  49. 5 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1