کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 90 , از مجموع 113
  1. #61
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,050
    امتیاز : 39,344
    سطح : 100
    Points: 39,344, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,939
    تشکر شده 22,260 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 16 پست
    مخالفت
    70
    مخالفت شده 61 در 53 پست

    پیش فرض

    ^

    اون قمستی که زد به ستون رو من خوب یادمه! کارد که خوبه! آرپیجی 60 هم بهش میزدی خونش در نمی یومد!
    سالگرد خوبی بود - حیف نصف برادرا رو پیچوندن و دو اتوبوس شد خواهرا...


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  2. 3 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  3. #62
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,512
    امتیاز : 46,059
    سطح : 100
    Points: 46,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 51.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,808
    تشکر شده 17,807 در 4,426 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط Ayoub_system نمایش پست اصلی
    ^

    اون قمستی که زد به ستون رو من خوب یادمه! کارد که خوبه! آرپیجی 60 هم بهش میزدی خونش در نمی یومد!
    سالگرد خوبی بود - حیف نصف برادرا رو پیچوندن و دو اتوبوس شد خواهرا...
    سلام
    اگه حافظه یاری کنه...
    شاید هم یکی دیگه از علت پرت شدن حواس راننده سوار شدن شما بود . ( قبل از دنده عقب اومدی بالا)

  4. 2 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  5. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,050
    امتیاز : 39,344
    سطح : 100
    Points: 39,344, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,939
    تشکر شده 22,260 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 16 پست
    مخالفت
    70
    مخالفت شده 61 در 53 پست

    پیش فرض

    حالا حاشیه رو باز نکن برادر!


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  6. 3 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  7. #64
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,467 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    این سفر شلمچه که رفتیم با کانون بنده بر اساس دلایلی شدم همراه مسئول اتوبوس در ضمن تا حالا هم مسئول اتوبوس نبودما!
    اتوبوس ما با دوتا اتوبوس دیگه کلا همشهری بودن و رفیق پایه و کلا همه جا با هم بودن!
    با هم حرکت میکردن با هم غذا میخوردن و جایی هم گیر می افتادن نگه میداشتن با هم نگه میداشتن!
    جناب سائل هم مسئول یکی از همین اتوبوس ها بود از بدبختی ما!:)
    بنده هم سرمون شلوغ هر جا نگه میداشتن میرفتم دنبال کار خودم!
    حالا سه تا اتوبوس همه آماده!
    مانده جناب دلتنگ!:)
    ما هم که سر به هوا و خوشحال!
    میومدیم اول تیکه رو راننده محترم مینداخت:می تو کی هستی!
    قیافشو!
    خوب که ........نشدی!
    خلاصه کلی میخندیدیم و تیکه مسئول اتوبوس شروع میشد ولی چون رفیقم بود هیچی حسابش نمیکردم!
    جناب سائل هم که کلا هیچ!
    یکی از بهترین سفر هایم بود ان شاالله هر سال جور بشه با کانون بریم!:)
    سائل یادت میاد؟!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  8. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  9. #65
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,467 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    آقایون اگه خاطره کاپرا و تیر اندازی و شلوار کردی رو نگید خودم منباب چیزی که شنیدم و دیدم میام میگما!:)
    بیایید بگید خب!:)
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  10. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  11. #66
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,512
    امتیاز : 46,059
    سطح : 100
    Points: 46,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 51.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,808
    تشکر شده 17,807 در 4,426 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    جریان پیکاپ(نه کاپرا. کاپرا مال امساله) و تیراندازی و شلوار کردی بوده ....
    بعدش هم باید از جناب رحمت بپرسی ، ما که نبودیم....

  12. 2 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  13. #67
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad13 نمایش پست اصلی
    سلام
    یاد سالگرد شهید علوی تو لامرد افتادم....(فکر کنم جنابان سائل و ایوب و sahیادشان باشه...)

    رفتن و اونجا بودن بماند...
    بعد از شام برای برگشت به شیراز ، خواهران محترم برای سوار شدن عجله ای نداشتن و کاملا ریلکس...و هر چند دقیقه یکی میومد و سوار میشد...خلاصه آقای راننده اعصابش خورد شده بود(البته از عصر و ظهرش که مجبورش کرده بودیم که ملتو ببره بازار و گلزار ناراحت شده بود...) وقتی همه سوار شدن بدون دقت دنده عقب گرفت و یکدفعه صدای بدی اومد ، نگاه کردیم دیدیم یه طرف اتوبوس اسکانیای مدل85 را مالید به ستون برق...(اگه چاقوش میزدی خونش در نمی اومد.)
    خلاصه آمار که گرفتیم برای حرکت دید یکی بیشتر از صورت اتوبوس سوار کرده....خلاصه نفر اضافی رو فرستادیم اتوبوس دیگه....
    وسط های راه ساعت 2 و3 شب دیدیم بد خوابش میاد حتی یه تیکش چنان اوضاعی شد که چشماشو رو هم رفته بود و اتوبوس رفته بود تو لاین مخالف ، که خلاصه با تکان دادنش بیدارش کردیم....
    (البته رسیدیم پلیس راه ، رفت آب زد صورتش ، چای براش خریدیم، تخمک خودش خرید ...تا رفتیم فیروزآباد یه ساعتی خوابید....)
    یادش به خیر
    بدبخت اتوبوس مال خودش هم نبود مال یکی دیگه بود
    کلا از راننده قمپذ بدم میاد
    همون آخر کار با مح تقی دعواش شد
    تا نزدیکیای کتک خوردن بدو رفته بود
    خیلی چسبید مخصوصا دیدن بر و بکس لامرد سیتی بعد از چند ماه ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #68
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad13 نمایش پست اصلی
    جریان پیکاپ(نه کاپرا. کاپرا مال امساله) و تیراندازی و شلوار کردی بوده ....
    بعدش هم باید از جناب رحمت بپرسی ، ما که نبودیم....
    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    آقایون اگه خاطره کاپرا و تیر اندازی و شلوار کردی رو نگید خودم منباب چیزی که شنیدم و دیدم میام میگما!:)
    بیایید بگید خب!:)
    آقا هر چی شنیدی رو تعریف کن اگه کم و زیاد بود خودشون میان دوباره تعریف میکنن
    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    این سفر شلمچه که رفتیم با کانون بنده بر اساس دلایلی شدم همراه مسئول اتوبوس در ضمن تا حالا هم مسئول اتوبوس نبودما!
    اتوبوس ما با دوتا اتوبوس دیگه کلا همشهری بودن و رفیق پایه و کلا همه جا با هم بودن!
    با هم حرکت میکردن با هم غذا میخوردن و جایی هم گیر می افتادن نگه میداشتن با هم نگه میداشتن!
    جناب سائل هم مسئول یکی از همین اتوبوس ها بود از بدبختی ما!:)
    بنده هم سرمون شلوغ هر جا نگه میداشتن میرفتم دنبال کار خودم!
    حالا سه تا اتوبوس همه آماده!
    مانده جناب دلتنگ!:)
    ما هم که سر به هوا و خوشحال!
    میومدیم اول تیکه رو راننده محترم مینداخت:می تو کی هستی!
    قیافشو!
    خوب که ........نشدی!
    خلاصه کلی میخندیدیم و تیکه مسئول اتوبوس شروع میشد ولی چون رفیقم بود هیچی حسابش نمیکردم!
    جناب سائل هم که کلا هیچ!
    یکی از بهترین سفر هایم بود ان شاالله هر سال جور بشه با کانون بریم!:)
    سائل یادت میاد؟!
    یادش به خیر تو اون سفر با هم آشنا شدیم
    امروز صبح تو اتوبوس که میومدم اومدم با موبایلم یه پست تو صفحه سفر جنوب بزنم و بگم : بهترین سفر عمرم بود (یاد همین خاطراتش افتاده بودم)
    خیلیی راننده توپی داشتیم ما
    شب اول خوابش میبرد هر چی تکونش میدادم بیدار نمیشد (یکیش اسمش شهرام بود (این شهرامه باباش راننده بوده به علت مصرف تریاک سکته کرده بوده ! ) ، یکیشم محمد رضا )
    میگفتم جون خودت بزن کنار
    میگفت پشت همین پیچو پلیس راهه
    دوباره 5 دقیقه بعد خوابش میبرد
    تنها چیزی هم که بیدارش میکرد این بود که ماشین از جلوش بیاد و نور بندازه تو صورتش
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  16. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  17. #69
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    اونروز رفته بودیم دفتر بی کس اینا
    که یه نفر از تدارکاتیای محترم هم اونجا بودن
    بعد گفتم جریان این تیر اندازی وسط جاده چی بوده
    بنده خدا هم تعریف کرد
    یعنی پوکیدیم از خنده
    خدائیش خیلی خنده دار بود
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #70
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۷
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,096
    امتیاز : 8,667
    سطح : 62
    Points: 8,667, Level: 62
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 15,907
    تشکر شده 8,631 در 1,855 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    21
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad13 نمایش پست اصلی
    سلام
    یاد سالگرد شهید علوی تو لامرد افتادم....(فکر کنم جنابان سائل و ایوب و sahیادشان باشه...)

    رفتن و اونجا بودن بماند...
    بعد از شام برای برگشت به شیراز ، خواهران محترم برای سوار شدن عجله ای نداشتن و کاملا ریلکس...و هر چند دقیقه یکی میومد و سوار میشد...خلاصه آقای راننده اعصابش خورد شده بود(البته از عصر و ظهرش که مجبورش کرده بودیم که ملتو ببره بازار و گلزار ناراحت شده بود...) وقتی همه سوار شدن بدون دقت دنده عقب گرفت و یکدفعه صدای بدی اومد ، نگاه کردیم دیدیم یه طرف اتوبوس اسکانیای مدل85 را مالید به ستون برق...(اگه چاقوش میزدی خونش در نمی اومد.)
    خلاصه آمار که گرفتیم برای حرکت دید یکی بیشتر از صورت اتوبوس سوار کرده....خلاصه نفر اضافی رو فرستادیم اتوبوس دیگه....
    وسط های راه ساعت 2 و3 شب دیدیم بد خوابش میاد حتی یه تیکش چنان اوضاعی شد که چشماشو رو هم رفته بود و اتوبوس رفته بود تو لاین مخالف ، که خلاصه با تکان دادنش بیدارش کردیم....
    (البته رسیدیم پلیس راه ، رفت آب زد صورتش ، چای براش خریدیم، تخمک خودش خرید ...تا رفتیم فیروزآباد یه ساعتی خوابید....)
    نوشته اصلی توسط Ayoub_system نمایش پست اصلی
    ^

    اون قمستی که زد به ستون رو من خوب یادمه! کارد که خوبه! آرپیجی 60 هم بهش میزدی خونش در نمی یومد!
    سالگرد خوبی بود - حیف نصف برادرا رو پیچوندن و دو اتوبوس شد خواهرا...
    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    یادش به خیر
    بدبخت اتوبوس مال خودش هم نبود مال یکی دیگه بود
    کلا از راننده قمپذ بدم میاد
    همون آخر کار با مح تقی دعواش شد
    تا نزدیکیای کتک خوردن بدو رفته بود
    خیلی چسبید مخصوصا دیدن بر و بکس لامرد سیتی بعد از چند ماه ...
    يادش بخير

  20. 5 کاربر از پست مفید yasin8 تشکر کرده اند .


  21. #71
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,050
    امتیاز : 39,344
    سطح : 100
    Points: 39,344, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,939
    تشکر شده 22,260 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 16 پست
    مخالفت
    70
    مخالفت شده 61 در 53 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط yasin8 نمایش پست اصلی
    يادش بخير
    حالا من یه بار اومدم با کانون همراه باشم توی این سفر هااااااا ، کلی دردسر درست شد


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  22. 3 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  23. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    اینجا " ننه بگم " باید بیاد و خاطره بگه
    خدائیش خاطرات توپی داره
    همچنین " شهید "
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  24. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  25. #73
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,617
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,459
    تشکر شده 6,717 در 1,392 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ,یادش بخیر چقدر مسول اتوبوس بودن کیف میده
    یکی از سفرهای کانون به دلیل نبودن اتوبوس یک روز تو حسینیه معطل شدیم بعد یک روز راه افتادیم زرقون که رسیدیم اتوبوس خراب شد اینقد بچه ها گریه کردن باورمون شده بود که اقا ایندفعه نطلبیده تو این فکرا بودیم که گفتن بیاین اتوبوس درست شده راه افتادیم نیم ساعت که رفتیم یک نفر از بچه ها یک مریضی خاصی داشت و داروش را زرقون جا گذاشته بود به راننده گفتیم برگرده صبول نکرد طرف هم از عصبانیت یک تن ماهی پرت کرد تو صورتم...خلاصه مردیم تا رسیدیم این برادری هم که همراه اتوبوس ما بود همش نهار و شام برامون کالباس می خرید شده بودیم شکل کالباس...یادش بخیر...

  26. 7 کاربر از پست مفید ghaarib8 تشکر کرده اند .


  27. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,512
    امتیاز : 46,059
    سطح : 100
    Points: 46,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 51.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,808
    تشکر شده 17,807 در 4,426 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط ghaarib8 نمایش پست اصلی
    ,یادش بخیر چقدر مسول اتوبوس بودن کیف میده
    یکی از سفرهای کانون به دلیل نبودن اتوبوس یک روز تو حسینیه معطل شدیم بعد یک روز راه افتادیم زرقون که رسیدیم اتوبوس خراب شد اینقد بچه ها گریه کردن باورمون شده بود که اقا ایندفعه نطلبیده تو این فکرا بودیم که گفتن بیاین اتوبوس درست شده راه افتادیم نیم ساعت که رفتیم یک نفر از بچه ها یک مریضی خاصی داشت و داروش را زرقون جا گذاشته بود به راننده گفتیم برگرده صبول نکرد طرف هم از عصبانیت یک تن ماهی پرت کرد تو صورتم...خلاصه مردیم تا رسیدیم این برادری هم که همراه اتوبوس ما بود همش نهار و شام برامون کالباس می خرید شده بودیم شکل کالباس...یادش بخیر...
    سلام
    سال 85 بود ؟؟

  28. 5 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  29. #75
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,050
    امتیاز : 39,344
    سطح : 100
    Points: 39,344, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,939
    تشکر شده 22,260 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 16 پست
    مخالفت
    70
    مخالفت شده 61 در 53 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad13 نمایش پست اصلی
    سلام
    سال 85 بود ؟؟
    مگه تو مسئول اتوبوسشون بودی ؟


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  30. 4 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  31. #76
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,512
    امتیاز : 46,059
    سطح : 100
    Points: 46,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 51.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,808
    تشکر شده 17,807 در 4,426 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    نه.
    اون سالی که به نیت امام زمان بود و بین اولین اتوبوس و آخریش 1 یا 2 روز فاصله افتاد ما هم به عنوان مردم عادی حضور داشتیم.

  32. 4 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  33. #77
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۱۷
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    9
    امتیاز : 1,205
    سطح : 19
    Points: 1,205, Level: 19
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 53
    تشکر شده 76 در 7 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ريا نشه ما بسي زياد مسوليتها داشتيم يادم يكي از سفرها اتوبوسمون توي كوير خراب شد از اونجايي كه براداران محترم هميشه گرفتار مصيبتهاي خواهرا بودن بايد اتوبوس ما با اتوبوس برادار جابجا ميشد به معاون محترم گفتيم برو چك كن چيزي از وسايلا جانمونده باشه بنده خدا وقتي اومد ديديم حتي يكي از روكش هاي صندلي و كيسه آشغالاي اتوبوس آورده بود از شدت استرسي داشت كه چيزي جا نذاره چه شب جالبي بود زير آسمون كوير و ديدن ستاره ها كه هميشه آرزوي من بود

  34. 7 کاربر از پست مفید دانشجوي90 تشکر کرده اند .


  35. #78
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دانشجوي90 نمایش پست اصلی
    ريا نشه ما بسي زياد مسوليتها داشتيم يادم يكي از سفرها اتوبوسمون توي كوير خراب شد از اونجايي كه براداران محترم هميشه گرفتار مصيبتهاي خواهرا بودن بايد اتوبوس ما با اتوبوس برادار جابجا ميشد به معاون محترم گفتيم برو چك كن چيزي از وسايلا جانمونده باشه بنده خدا وقتي اومد ديديم حتي يكي از روكش هاي صندلي و كيسه آشغالاي اتوبوس آورده بود از شدت استرسي داشت كه چيزي جا نذاره چه شب جالبي بود زير آسمون كوير و ديدن ستاره ها كه هميشه آرزوي من بود
    چه خاطراتی از این شب شنیدیم
    مخصوصا خاطرات مح تقی
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  36. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  37. #79
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,323 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Cool

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    سلام
    دومین باری که ما شدیم مسئول اتوبوس خواهرا خودمون تهنای تنها بودیم رفتنی هیچ اتفاق جالبی نیفتاد برگشتنی آخرین نماز صبح بود که بعدش میرسیدیم شیراز آقا رسیدیم یه شهری که تو مسجدش هیچکی نبود ما وضو گرفتیم رفتیم تو مسجد یه دفعه دیدیم مسئول خواهرا اومد
    بقیش برا دفعه بعد....:-
    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    خانوم عدلو گفت:
    آقای ... خواهرا اصرار دارن چون نماز آخره به جماعت بخونین
    اگه ممکنه واستین جلو
    خلاصه یه طلائیه بود و یه اتوبوس خواهر
    طلائیه این ور پرده و خواهرا همه اونور پرده
    آنچنان نماز جماعت عرفانی ای شده بود که نگو و نپرس
    مثلا موقع قنوت نفهمیدم چطوری به خواهرا بفهمونم که رفتم قنوت و حول شدم و
    یهو بلند گفته بود : " قنووووووووت ... "
    خلاصه کلا دیگه برا همیشه شدیم سوژه خنده ملت
    یادش به خیر
    تو اون سفر یه کارتون کیک خوشمزه دادن که بدیم به خواهرا
    منم قائمش کردم و بهشون ندادم تا آخر سفر
    تموم شد و ملت رفتن خونه
    منم چهار تا از رفقا رو برداشتم و رفتیم تو اتاق صوت نشستیم به خوردن کیک ها و خندیدن و مسخره بازی
    یهو دیدیم خانوم عدلو اومدن پشت در و صدام میزنن
    رفتم گفتم : بفرمائین
    گفتن : لطفا اون کیک هایی رو که تک زدین بیارین
    من گفتم کیییییکککک؟؟؟؟؟!
    گفتن : بله همونایی که الان داشتین میخوردین ...

    اون موقع من :|
    خانوم عدلو
    اکبر بانشی
    هبوط در کویر
    عامو ساتیار
    مامان امید
    بچه مهرزاد
    بچه های صوت
    مش اکبر

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.


  38. #80
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,807
    امتیاز : 7,668
    سطح : 58
    Points: 7,668, Level: 58
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,470 در 1,086 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    من رو نمیگی یکبار مسعول اتوبوس بودم غذای که برای طول مسیر دادن رو که بدیم همش رو جا به جا دادم

    آخرشم بندگون خدا فکر کنم حال همه بد شده بود

    ولی خدا نصیب نکنه مسعول اتوبوس بشی..................

    آدم مسعول جنگ بشه ولی مسعول اتوبوس نشه
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  39. 6 کاربر از پست مفید امیر حرم تشکر کرده اند .


  40. #81
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۲
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,984
    امتیاز : 34,092
    سطح : 100
    Points: 34,092, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,820
    تشکر شده 8,285 در 1,566 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    دو سال پیش سفر مشهد برگشتنه اتوبوس خواهران خراب شده بود_نزدیکترین اتوبوس ما بودیم_مسئول اتوبوس به بچه گفت که اتوبوس خواهرا خراب شده ما باید اتوبوسمونو بدیم بچه ها هم مخالفت میکردن حالا از مسئول اتوبوس اسرار ازبچه ها انکار
    بیچاره مسئول_خودشو کشت
    باز دل تنگم هوای صحبت با تو دارد
    با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی
    ای شهید گمنام!
    من و تو در گمنامی با هم شریکیم
    تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را
    تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را
    تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

  41. 4 کاربر از پست مفید یه دوست! تشکر کرده اند .


  42. #82
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط طلائيه نمایش پست اصلی
    یادش به خیر
    تو اون سفر یه کارتون کیک خوشمزه دادن که بدیم به خواهرا
    منم قائمش کردم و بهشون ندادم تا آخر سفر
    تموم شد و ملت رفتن خونه
    منم چهار تا از رفقا رو برداشتم و رفتیم تو اتاق صوت نشستیم به خوردن کیک ها و خندیدن و مسخره بازی
    یهو دیدیم خانوم عدلو اومدن پشت در و صدام میزنن
    رفتم گفتم : بفرمائین
    گفتن : لطفا اون کیک هایی رو که تک زدین بیارین
    من گفتم کیییییکککک؟؟؟؟؟!
    گفتن : بله همونایی که الان داشتین میخوردین ...

    اون موقع من :|
    خانوم عدلو
    اکبر بانشی
    هبوط در کویر
    عامو ساتیار
    مامان امید
    بچه مهرزاد
    بچه های صوت
    مش اکبر

    ایول
    خوب ضایع شدی
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  43. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  44. #83
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-شهریور-۲۶
    نوشته ها
    531
    امتیاز : 8,679
    سطح : 62
    Points: 8,679, Level: 62
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,218
    تشکر شده 4,601 در 522 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    دوستان خیلی علاقه مند بودن خاطره اون پیکاپ رو بگیم ؛چشم میگیم
    یه سال کاروان مشهد (سالشو توذهنم نیست)یه پیکاپ از علوم پزشکی گرفتیم به عنوان ماشین تدارکات
    بنده بودم و راننده وحمید ر ورسول ی
    شب راننده خوابش گرفت ومن نشستم پشت فرمون ،تو جاده تربت داشتم میرفتم و اون سه نفر خواب بودند،دیدم یه زانتیای مشکی از من سبقت گرفت وسرعتشو کم کرد
    بعداز اون یه زانتیای سفید اومد پشت سرم ،فکرکردم شاید پلیس نامحسوس باشه ،سرعتمو کم کردم وتوحال خودم داشتم میرفتم ،رسیدم به پاسگاه سر سه راه تربت
    یه سربازی گفت ایست ،من یه تعجبی کردم ووسط جاده واستادم ،بعد گفت مدارک ،از کجا میای؛کجا میری و... گذاشتم دنده یک که بیام کنارتا وسط جاده نباشم
    چشمتون روز بد نبینه ،دیدم ازدرودیوار سرباز وبسیجی مسلح ریخت تو جاده وهمه شروع کردن به تیر هوایی زدن ،پیاده شو یالا سریع بدو انگار متهم گرفتند،دو نفرشون پریدن پشت تویوتا وتیربارو مسلح کردن که بزنن
    اینجا بود که راننده وحمید ورسول از خواب بیدار شدند و نمیدونستند چه خبره ؛شوکه شده بودند،حمید ورسول همون جوری که خواب بودند با زیر پیراهنی اومدند پایین
    بشین ،دستا رو سر تکون نخور ،جملاتی بود که مدام میگفتندو تیر هوایی میزدن .یکیشون که ناشی بود تیر زمینی میزد ،نزدیک بود که کمونه کنه وبخوره به ماشین وبعدشم به ما
    خلاصه اومدنو همه ماشین گشتنو حکم ماموریت چک کردنو.یه یک ساعتی ما تو سرما نشسته بودیم
    حالا ما خندمون گرفته بود وبچه ها تو سرما میلرزیدن وراننده خودشو میخورد که ها اسلحه دادن دسته چهارتا بچه که نصف شب توجاده راه رو رو ماشین دولت ببندند

    حالا برنامه از چه قرار بود
    چند روز پیش یه پیکاپ دولتی پلاک قرمز ایران63ازتو شیراز میدزدن وداشتن باهاش تو این جاده ها قاچاق میکردن که با ماموران همین پاسگاه درگیر میشنو وچندتا از سربازارو شهید میکنند
    اینا اون شب دنبال یه پیکاپ پلاک قرمز ایران 63 میگشتن وفکر میکردن که ماشین ما همون ماشین هست ،به خاطر همین اون 2تا زانتیا تو جاده دنبال ما بودند
    یه سروانی بود میگفت حکم تیر داشتیم واگه چند قدم پیشتر جلو رفته بودی میبستیمت به رگبار
    حالا فکرشو بکن ما توحال خودمون ،نوار مداحی هم روشن توراهه امام رضا (ع) حمید ورسول هم خواب خواب ،یه دفعه بریزن تو جاده وبخوان ماشینتو ببندن به رگبار
    البته ازذکر جزئیات بیشتر معذورم
    یاعلی


  45. #84
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,105
    امتیاز : 29,959
    سطح : 99
    Points: 29,959, Level: 99
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 26.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,335
    تشکر شده 26,467 در 5,441 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    ^^^

    دیدی تا لب شهادت هم میرین و تشنه بر میگردن!!!
    جزئیات رو تصور میکنم خنده ام میگیره مخصوصا جزئیات رسول .
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  46. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  47. #85
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahmat نمایش پست اصلی
    سلام
    دوستان خیلی علاقه مند بودن خاطره اون پیکاپ رو بگیم ؛چشم میگیم
    یه سال کاروان مشهد (سالشو توذهنم نیست)یه پیکاپ از علوم پزشکی گرفتیم به عنوان ماشین تدارکات
    بنده بودم و راننده وحمید ر ورسول ی
    شب راننده خوابش گرفت ومن نشستم پشت فرمون ،تو جاده تربت داشتم میرفتم و اون سه نفر خواب بودند،دیدم یه زانتیای مشکی از من سبقت گرفت وسرعتشو کم کرد
    بعداز اون یه زانتیای سفید اومد پشت سرم ،فکرکردم شاید پلیس نامحسوس باشه ،سرعتمو کم کردم وتوحال خودم داشتم میرفتم ،رسیدم به پاسگاه سر سه راه تربت
    یه سربازی گفت ایست ،من یه تعجبی کردم ووسط جاده واستادم ،بعد گفت مدارک ،از کجا میای؛کجا میری و... گذاشتم دنده یک که بیام کنارتا وسط جاده نباشم
    چشمتون روز بد نبینه ،دیدم ازدرودیوار سرباز وبسیجی مسلح ریخت تو جاده وهمه شروع کردن به تیر هوایی زدن ،پیاده شو یالا سریع بدو انگار متهم گرفتند،دو نفرشون پریدن پشت تویوتا وتیربارو مسلح کردن که بزنن
    اینجا بود که راننده وحمید ورسول از خواب بیدار شدند و نمیدونستند چه خبره ؛شوکه شده بودند،حمید ورسول همون جوری که خواب بودند با زیر پیراهنی اومدند پایین
    بشین ،دستا رو سر تکون نخور ،جملاتی بود که مدام میگفتندو تیر هوایی میزدن .یکیشون که ناشی بود تیر زمینی میزد ،نزدیک بود که کمونه کنه وبخوره به ماشین وبعدشم به ما
    خلاصه اومدنو همه ماشین گشتنو حکم ماموریت چک کردنو.یه یک ساعتی ما تو سرما نشسته بودیم
    حالا ما خندمون گرفته بود وبچه ها تو سرما میلرزیدن وراننده خودشو میخورد که ها اسلحه دادن دسته چهارتا بچه که نصف شب توجاده راه رو رو ماشین دولت ببندند

    حالا برنامه از چه قرار بود
    چند روز پیش یه پیکاپ دولتی پلاک قرمز ایران63ازتو شیراز میدزدن وداشتن باهاش تو این جاده ها قاچاق میکردن که با ماموران همین پاسگاه درگیر میشنو وچندتا از سربازارو شهید میکنند
    اینا اون شب دنبال یه پیکاپ پلاک قرمز ایران 63 میگشتن وفکر میکردن که ماشین ما همون ماشین هست ،به خاطر همین اون 2تا زانتیا تو جاده دنبال ما بودند
    یه سروانی بود میگفت حکم تیر داشتیم واگه چند قدم پیشتر جلو رفته بودی میبستیمت به رگبار
    حالا فکرشو بکن ما توحال خودمون ،نوار مداحی هم روشن توراهه امام رضا (ع) حمید ورسول هم خواب خواب ،یه دفعه بریزن تو جاده وبخوان ماشینتو ببندن به رگبار
    البته ازذکر جزئیات بیشتر معذورم
    یاعلی

    قسمت کافی میکس و تیکه های رسول و حمید رو هم میگفتی
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  48. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  49. #86
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۲۳
    محل سکونت
    از خودش بپرس .
    نوشته ها
    1,709
    امتیاز : 29,691
    سطح : 99
    Points: 29,691, Level: 99
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 309
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,366
    تشکر شده 7,909 در 1,530 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    اون تیکه که پپسی خریده خیلییییییییییییییییی باحال بود .
    بنده خدا اومده کلاس بزاره ضایع شده
    چارلی چاپلین میگوید:
    پس از سالها فقر به ثروت و شهرت رسیدم و در کهنسالی اموختم :
    با پول میشود خانه خرید ولی اشیانه نه!
    رختخواب خرید ولی خواب نه!
    ساعت خرید ولی زمان نه!
    مقام خرید ولی احترام نه
    کتاب خرید ولی دانش نه!
    ادم میشه خرید ولی دل نه!

  50. 3 کاربر از پست مفید آسمون تشکر کرده اند .


  51. #87
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    1,843
    امتیاز : 45,801
    سطح : 100
    Points: 45,801, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 6,633
    تشکر شده 9,228 در 1,781 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahmat نمایش پست اصلی
    سلام
    دوستان خیلی علاقه مند بودن خاطره اون پیکاپ رو بگیم ؛چشم میگیم
    یه سال کاروان مشهد (سالشو توذهنم نیست)یه پیکاپ از علوم پزشکی گرفتیم به عنوان ماشین تدارکات
    بنده بودم و راننده وحمید ر ورسول ی
    شب راننده خوابش گرفت ومن نشستم پشت فرمون ،تو جاده تربت داشتم میرفتم و اون سه نفر خواب بودند،دیدم یه زانتیای مشکی از من سبقت گرفت وسرعتشو کم کرد
    بعداز اون یه زانتیای سفید اومد پشت سرم ،فکرکردم شاید پلیس نامحسوس باشه ،سرعتمو کم کردم وتوحال خودم داشتم میرفتم ،رسیدم به پاسگاه سر سه راه تربت
    یه سربازی گفت ایست ،من یه تعجبی کردم ووسط جاده واستادم ،بعد گفت مدارک ،از کجا میای؛کجا میری و... گذاشتم دنده یک که بیام کنارتا وسط جاده نباشم
    چشمتون روز بد نبینه ،دیدم ازدرودیوار سرباز وبسیجی مسلح ریخت تو جاده وهمه شروع کردن به تیر هوایی زدن ،پیاده شو یالا سریع بدو انگار متهم گرفتند،دو نفرشون پریدن پشت تویوتا وتیربارو مسلح کردن که بزنن
    اینجا بود که راننده وحمید ورسول از خواب بیدار شدند و نمیدونستند چه خبره ؛شوکه شده بودند،حمید ورسول همون جوری که خواب بودند با زیر پیراهنی اومدند پایین
    بشین ،دستا رو سر تکون نخور ،جملاتی بود که مدام میگفتندو تیر هوایی میزدن .یکیشون که ناشی بود تیر زمینی میزد ،نزدیک بود که کمونه کنه وبخوره به ماشین وبعدشم به ما
    خلاصه اومدنو همه ماشین گشتنو حکم ماموریت چک کردنو.یه یک ساعتی ما تو سرما نشسته بودیم
    حالا ما خندمون گرفته بود وبچه ها تو سرما میلرزیدن وراننده خودشو میخورد که ها اسلحه دادن دسته چهارتا بچه که نصف شب توجاده راه رو رو ماشین دولت ببندند

    حالا برنامه از چه قرار بود
    چند روز پیش یه پیکاپ دولتی پلاک قرمز ایران63ازتو شیراز میدزدن وداشتن باهاش تو این جاده ها قاچاق میکردن که با ماموران همین پاسگاه درگیر میشنو وچندتا از سربازارو شهید میکنند
    اینا اون شب دنبال یه پیکاپ پلاک قرمز ایران 63 میگشتن وفکر میکردن که ماشین ما همون ماشین هست ،به خاطر همین اون 2تا زانتیا تو جاده دنبال ما بودند
    یه سروانی بود میگفت حکم تیر داشتیم واگه چند قدم پیشتر جلو رفته بودی میبستیمت به رگبار
    حالا فکرشو بکن ما توحال خودمون ،نوار مداحی هم روشن توراهه امام رضا (ع) حمید ورسول هم خواب خواب ،یه دفعه بریزن تو جاده وبخوان ماشینتو ببندن به رگبار
    البته ازذکر جزئیات بیشتر معذورم
    یاعلی
    حالا ما نمی خوایم بگیم تو همین مشهدی هم که گذشت بعضی هار و دو راهی باغچه گرفتن جناب ... خودت بیا بگو وگرنه با جزئیات می نویسم

  52. 6 کاربر از پست مفید ملامتیون تشکر کرده اند .


  53. #88
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,128
    امتیاز : 114,942
    سطح : 100
    Points: 114,942, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,244
    تشکر شده 41,532 در 9,074 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 122 پست
    مخالفت
    194
    مخالفت شده 126 در 102 پست

    پیش فرض

    یاد مسئول اتوبوس شدن این آی دی عشاق الشهادت افتادم
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  54. #89
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,323 در 490 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خوشحالیتا................................ ....!

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  55. #90
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    دیدم خاطرات لامرد هم اینجا هست گفتم این هم اضاف کنم

    تو لامرد هر سال که می برن بازار یکی از آشنایان ما که همون جا زندگی می کنه میاد و همراهی می کنه و جاهای خوبشو نشون میده به بچه ها ÷ارسال این بنده خدا به دلایلی نتونست همراهی کنه. اتوبوس اولی هم که حرکت می کرد اتوبوس برادرا بود و اتوبوس ما هم پشت سرش.(من اینجا یه معذرت خواهی از جناب سائل زهرا می کنم) از اونجایی که جناب سائل زهرا ته مایه های یکی از پسر عمو های شهید علوی داره من این بنده خدا رو با اون ÷سر عموهه اشتباه گرفتم. اتوبوس برادرا یه جای خیلی بد وایساد، مغازه هاش بی خود بود تا من خودم رو رسوندوم به مسئولین که بگم باید بریم جلوتر اتوبوس برادرا وایساد و اولین نفر هم جناب سائل پیاده شد ما هم یه مشت بد و بیراه نثار این بنده خدا کردیم که انگار لامرد رو بلد نیست بعد از این همه که اینجا زندگی می کردن و خلاصه عذر بنده رو بپذیرید و حلال کنید.
    آخرین نفری هم که برا برگشت سوار شد من بودم آخه من فامیلمون رو همون سالی یک بار برا سالگرد شهید می بینم تازه همون صبح تا شب به فامیلهای دیگه هم سر می زنم
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..




  56. 4 کاربر از پست مفید سحر تشکر کرده اند .


صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1