کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 47
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض ** آفتاب بر نی ** «زینب عطایی»

    بسم رب الحسین علیه السلام..

    (( چهارده خورشید و یک آفتاب ))

    ** روایت زندگی امام حسین علیه السلام **

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه ی سفید.
    محمد (ص) نوزاد را از او گرفت.
    در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه.
    اسمش را گذاشت شُبَیر.
    شُبَیر به عربی می شود حسین.
    نوزاد پسر کوچک علی (ع) بود و علی (ع) برای محمد (ص) مثل هارون بود برای موسی.
    شُبَیر پسر کوچک هارون بود.

    منبع: منتهی الآمال، جلد1، صفحه ی 337
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۰


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    از به دنیا آمدن حسین (ع) هفت روز گذشته بود که اسماء دوباره بردش پیش محمد (ص).

    پدر بزرگ برای نوزاد گوسفند قربانی کرد و هم وزن موهای سرش نقره صدقه داد.

    اسماء باز هم گریه ی محمد (ص) را دید. این بار طاقت نیاورد و نتوانست نپرسد.

    پرسید: " این گریه برای چیست؟ هم امروز و هم روز تولد؟"

    گفت: " گریه می کنم برای نوه ام. روزی می آید که یک عده ستم کار از بنی امیه او می کشند."

    منبع: منتهی الآمال، جلد1، صفحه ی 337
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۲

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    حسین (ع) را فاطمه شیر نداد. نه فاطمه (س) و نه هیچ زن دیگری.

    وقتی که به دنیا آمد، فاطمه (س) شیر نداشت که به او بدهد. هیچ زنی هم پیدا نشد که دایه اش بشود.

    محمد (ص) انگشتش را در دهان حسین (ع) می گذاشت. او می مکید و این مکیدن برای دو سه روزش کافی بود.

    گوشت و خون حسین (ع) می رویید از گوشت و خون محمد(ص).

    منبع: منتهی الآمال، جلد1، صفحه ی 339 و بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 198
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۶

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  5. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    فاطمه (س) خواب است. حسین (ع) گریه می کند.

    یک دفعه گهواره شروع می کند به تکان خوردن.

    صدای لالایی شنیده می شود. حسین (ع) آرام می گیرد.

    ماجرا را برای محمد (ص) تعریف می کنند، می گوید: " جبرئیل بوده، جبرئیل امین."

    منبع: منتهی الآمال، جلد 1، صفحه ی 346 و بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 188
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۹

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  6. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    حسین (ع) زبان باز نمی کرد. کمی دیر شده بود.

    محمد (ص) می خواست نماز بخواند. تکبیر گفت. حسین (ع) هم خواست بگوید اما نتوانست.

    محمد (ص) دوباره تکبیر گفت. حسین (ع) باز هم نتوانست درست بگوید.

    محمد (ص) هفت بار تکبیرش را تکرار کرد تا حسین (ع) توانست بگوید الله اکبر.

    از آن روز هفت تکبیر برای شروع نماز مستحب شد.


    منبع: منتهی الآمال، جلد 1، صفحه ی 340 و بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 194
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۳۴

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  7. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    خلیفه با دست پاچگی گفت: این حرفها رو کی بهت یاد داده؟ بابات؟

    گفت: به فرض که بابایم یاد داده باشد مگر خود شما، زمان پیامبر (ص) ، قول ندادید حرف بابایم را همیشه گوش کنید!؟

    حسین (ع) گفته بود: از منبر بابای من بیا پایین، برو بالای منبر بابای خودت!

    منبع: بحارالانوار، جلد 30، صفحه ی 48
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۸:۳۶

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  8. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    پیرمرد داشت وضو می گرفت، صدای دو پسر بچه را شنید.

    بحث می کردند که وضوی کدامشان درست است.

    پیرمرد توجهی نکرد. آمدند پیش او.

    گفتند: " ما وضو می گیریم؛ شما ببینید وضوی کداممان درست است."

    وضو گرفتند. صحیح و کامل.

    پیرمرد خنده اش گرفت.

    گفت: " وضوی هردوتان حرف ندارد. این منم که با این سن و سال اشتباهی وضو می گیرم."

    نقشه ی حسن (ع) و حسین (ع) گرفته بود.


    منبع: سیره ی امام حسین علیه السلام، صفحه ی 29
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۹:۱۶

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  9. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    پیر شده بود ابو سفیان.

    چشمهایش درست نمی دید.

    به حسین (ع) گفت دستش را بگیرد و بردش قبرستان.

    درست روز به حکومت رسیدن خلیفه ی سوم از بنی امیه بود.

    رفت ایستاد بالای قبر حمزه (ع).

    گفت: " چیزی که به خاطرش می جنگیدیم دوباره افتاد دست ما، در حالی که شما یک مشت خاک شده اید."

    حسین (ع) با اینکه سن و سالی نداشت گفت:" همیشه زشت باشی." و ولش کرد توی بیابان و رفت.

    منبع: بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 79
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۹:۱۸

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  10. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    خلیفه ی سوم ابوذر را تبعید کرده بود به ربذه. به بیابانی بی آب و علف.

    فقط برای اینکه به شیوه ی حکومتش اعتراض کرده بود.

    گفت:" هیچ کس حق ندارد بدرقه اش کند."

    امام علی (ع) بدرقه اش کرد با حسن (ع) و حسین (ع).

    حسین (ع) می گفت:" عمو جان! بی صبری نکن. از خدا کمک بخواه. نکند تسلیم شوی جلوی سختی ها و ستم ها. بی صبری نکن."


    منبع: حماسه ی حسینی،جلد 1، صفحه ی 152

    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۱۹:۲۰

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  11. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شهربانو. تا دیروز دختر پادشاه عجم بود و امروز اسیر دست مردان عرب.

    می خواستند بفروشندش اما، علی (ع) نگذاشت.

    گفت:" هرچه باشد دختر پادشاه بوده، در شأنش نیست که فروخته شود.

    بگذارید خودش یک نفر را انتخاب کند برای ازدواج.

    دختر دلش گرم شد به حرف های علی (ع).

    نگاه کرد به کسانی که ایستاده بودند.

    آمد و دستش را گذاشت روی شانه ی حسین (ع).

    همان بود که توی خواب دیده بود.


    منبع: منتهی الآمال، جلد2، صفحه ی 578
    ویرایش توسط abdullah samie : شنبه ۲۰ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۲۲:۰۰

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  12. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    به حسن (ع) خیلی احترام می گذاشت.

    می گفتند:" چرا این قدر به برادرت احترام می گذاری؟"

    می گفت:"همان هیبتی که در پدرم علی (ع) می دیدم، در برادرم حسن (ع) هم می بینم."

    شهید هم که شد، هر شبِ جمعه می رفت زیارت مزارش.

    منبع: منتهی الآمال جلد1، صفحه ی 345
    ویرایش توسط abdullah samie : شنبه ۲۰ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۲۱:۵۵

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  13. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    پرسید:" آن کسی که آنجا وسط مسجد نشسته، کیست؟"

    گفتند:" حسین(ع) پسر علی(ع)."

    پیش خودش گفت بروم قربة الی الله کمی به او فحش بدهم.

    آمد ایستاد روبه رویش. تا می توانست فحش داد و لعنت کرد. هم خوش را و هم پدرش را.

    گفت شما منافقید، شما اسلام را خراب کردید و از این حرف ها.

    وقتی خسته شد دهانش را بست.

    حسین(ع) گفت: اهل شامی؟"

    مرد گفت:" بله."

    گفت:" می دانم شامی ها اینطور هستند. پس حتما غریبی و جایی هم نداری. بیا برویم خانه ی ما. مهمان ما باش. غذایی بخور. استراحتی بکن."

    مرد بعدا می گفت:" دوست داشتم آن موقع زمین شکافته شود و من را ببلعد."


    منبع: منتهی الآمال، جلد 1، صفحه ی 20
    ویرایش توسط abdullah samie : شنبه ۲۰ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۲۲:۰۴

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  14. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    توی مکان های تاریک، از نور پیشانی و گلویش شناخته می شد.

    گه گاه، عده ای این موضوع را امتحان می کردند.

    منبع: بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 194
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۲

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  15. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۱۸
    محل سکونت
    خانه به دوش
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,804
    امتیاز : 12,118
    سطح : 72
    Points: 12,118, Level: 72
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsRecommendation First ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,058
    تشکر شده 6,524 در 1,582 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چرا ؟
    من که داشتم استفاده می کردم
    یا "اباعبدالله" : بی کسم همه ی کس و کارام توئی

  16. 4 کاربر از پست مفید بی کس تشکر کرده اند .


  17. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۱۸
    محل سکونت
    خانه به دوش
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,804
    امتیاز : 12,118
    سطح : 72
    Points: 12,118, Level: 72
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsRecommendation First ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,058
    تشکر شده 6,524 در 1,582 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ببخشید حواسم نبود که الان چته و ... باید همیشه پست زده شود
    یا "اباعبدالله" : بی کسم همه ی کس و کارام توئی

  18. 4 کاربر از پست مفید بی کس تشکر کرده اند .


  19. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    مرد دهانش را باز کرد که حرف بزند.

    حسین (ع) گفت: " نه! چیزی نگو. حرفت را بنویس توی یک نامه و بده به من."

    مرد نوشت: " کمکم کن. یک نفر پانصد سکه از من طلب دارد. پولش را می خواهد. من هم ندارم بدهم. "

    نامه را که خواند هزار سکه داد به مرد.

    گفت: " بدهی ات را بده، بقیه اش هم برای اداره ی زندگی ات. در ضمن فقط از سه نفر کمک بخواه؛ فرد با ایمان، جوانمرد و فرد اصیل و بزرگوار. "

    منبع: سیره ی امام حسین (ع)، صفحه ی 33
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۴

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  20. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    به آنهایی که از این و آن کمک می خواستند می گفت: " از کسی پول نخواهید مگر برای فقر شدید یا پرداخت بدهی یا پرداخت دیه. "

    به آنهایی که وضع مالیشان خوب بود می گفت: " اگر کسی ازتان پول خواست حتما به او بدهید. او با این کار آبروی خودش را برده، شما با رد کردنش آبروی خودتان را نبرید. "

    منبع: سیره ی امام حسین، صفحه ی 32
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۴

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  21. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    می گفتند: " ای پسر پیامبر! چرا این قدر از خدا می ترسی؟"

    می گفت: " فقط کسی در قیامت امنیت دارد که در دنیا از خدا بترسد."

    خودش وضو که می خواست بگیرد رنگش زرد می شد، بدنش شروع می کرد به لرزیدن.

    منبع: سیره ی امام حسین، صفحه ی 52
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۵

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  22. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    رفتم پیش او و گفتم: " ضمانت کسی را کرده ام و حالا به اندازه ی یک دیه ی کامل بدهکار شده ام. پولش را ندارم. کمک کنید!

    گفت:" سه سوال می پرسم. اگر یکی را جواب بدهی، یک سوم نیازت را به تو می دهم، اگر دوتا، دوسوم و اگر به سه سوالم جواب بدهی همه ی بدهکاری ات را می دهم."

    - برترین اعمال؟ گفتم:" ایمان به خدا."

    - زینت آدمی؟ گفتم:" دانشی که با بردباری همراه باشد."

    - اگر نداشت؟ ثروتی که با جوانمردی همرا باشد."

    اگر نداشت؟

    - فقری که با شکیبایی همراه باشد."

    اگر این را هم نداشت؟

    مکث کردم. گفتم:" بهتر است صاعقه ای از آسمان بیاید و چنین آدمی را بسوزاند."

    خندید. یک کیسه پول داد و یک انگشتر.

    صدایش هنوز در گوشم است:
    " جدم می گفت به هرکس به اندازه ی معرفتش بخشش کنید."


    منبع: بحار الانوار، جلد 44، صفحه ی 196
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۶

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  23. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    زن دسته گل به دست وارد شد.

    نمی شناختمش. کنیز بود انگار.

    دسته گل را برای او آورده بود. لبخند زد.

    دسته گل را گرفت و گفت:" تو در راه خدا آزادی، برو!"

    کنیز باورش نمی شد. فقط نگاه می کرد؛ ناباورانه. من هم.

    گفتم:" دسته گل بهایی ندارد که به خاطرش برده آزاد شود."


    گفت:" خدا به ما اینطور یاد داده، توی قرآن می فرماید: وقتی به شما سلام می کنند یا بهتر پاسخ دهید یا مثل خودشان."


    منبع: بحار الانوار، جلد 44، صفحه ی 195
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۹

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  24. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    خودش هم می دانست مستحق تنبیه است.

    چشمش که به شلاق افتاد، رنگ از صورتش پرید.

    یاد قرآن افتاد؛ از اخلاق اربابش خبر داشت.

    گفت:" والکاظمین الغیظ!" حسین دستش را بالا آورد:"رهایش کنید."

    - والعافین عن الناس.

    - از گناهت گذشتم.

    - والله یحب المحسنین.

    - تو را آزاد می کنم در راه خدا با دو برابر حقوق همیشگی ات.


    منبع: بحار الانوار، جلد 44، صفحه ی 195

    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۴۹

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  25. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    بار اولی بود که به مدینه می رفتم.

    فقیر بودم و غریب.

    پرسیدم: "دست و دلبازترین آدم این شهر کیست؟"

    گفتند: " حسین بن علی علیه السلام. "

    دنبالش گشتم. توی مسجد پیدایش کردم. مشغول نماز بود.

    جلویش ایستادم. شروع کردم به شعر خواندن. فی البداهه. در مدح سخاوت و بخشندگی اش.

    راه که افتاد سمت خانه اش، دنبالش رفتم و پشت در خانه ایستادم.

    کمی که گذشت دستش را از لای در بیرون آورد.

    چهارهزار دینار پول ریخته بود توی عبایش، داد دستم. چند بیت شعر هم خواند، انگار شرمنده باشد.

    گریه ام گرفت.

    گفت:" چرا گریه می کنی؟ نکند کم است؟"

    گفتم: " نه، گریه می کنم برای این دست ها که چطور با این همه بخشندگی زیر خاک می رود. "


    منبع : منتهی الآمال، جلد 1، صفحه ی 342 - بحارالانوار، جلد 44، صفحه ی 190
    ویرایش توسط abdullah samie : پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ در ساعت ۲۰:۵۴

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  26. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    حسین علیه السلام با جمعی نشسته بود.

    مروان داشت رد می شد. گفت: "شماها اگر فاطمه سلام الله علیها را نداشتید، به چی افتخار می کردید؟"

    حسین علیه السلام برخاست. عمامه اش را دور گردنش پیچید و محکم فشار داد.

    از حال که رفت، رهایش کرد.

    کسی به امام حسین علیه السلام گفت: " خیلی کبر و غرور داری."

    فرمود:" کبر فقط شایسته خداست ولی طبق آیه ی قرآن عزت از آن خداست و رسول خدا و مومنین."

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  27. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    هزار دینار طلا و هزار لباس زیبا هدیه داد به مرد.

    گفتند:" مگر چه کار کرده؟ این همه پاداش برای چی بود؟"

    گفت:"هدیه ای که به او دادم در برابر چیزهایی که به پسرم یاد داده، هیچ است."

    مرد، معلم یکی از بچه هایش بود.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  28. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    غذای هر روزمان تکه ای نان خشک بود، تازه آن هم اگر پیدا می شد.

    آن روز هم مثل همیشه. نه، مثل همیشه نبود.

    خجالت کشیدیم دعوتش کنیم اما، دل به دریا زدیم.

    خواستیم همراهیمان کند. لبخند روی لبهایش نشست. از اسب پایین آمد. نشست کنارمان.


    حسین (ع) مهمان ما شد با تکه ای نان خشک.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  29. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    معاویه دعوتشان کرده بود.

    گفت:"بلند شو! بیعت کن."

    امام حسن (ع) بیعت کرد.

    گفت:"بلند شو! بیعت کن."

    امام حسین (ع) بیعت کرد.

    گفت:"بلند شو! بیعت کن."

    قیس تکلیفش را نمی دانست.

    نگاه کرد به امام حسین (ع).

    امام گفت:"قیس! برادرم حسن (ع) امام من است."

    فهمید باید بیعت کند.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  30. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    یک عده آمدند گفتند:" ما صلح برادرت حسن (ع) را قبول نداریم. با تو بیعت کنیم یا نه؟"

    گفت:" نه! من به هرچه برادرم حسن (ع) تعهد کرده، متعهد هستم."

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  31. 9 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  32. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    برادرش حسن (ع) وصیت کرده بود که پیکرش را قبل از دفن ببرند سر قبر پیامبر (ص).

    عده ای فکر کردند می خواهد آنجا دفنش کند؛ شمشیر کشیدند.

    نزدیک بود غوغایی به پا شود بین بنی امیه و بین هاشم.

    او مانع شد، گفت: " اگر برادرم از من پیمان نگرفته بود که خون کسی ریخته نشود، آن وقت می دیدی که چطور شمشیرها حق را به شما نشان می داد."

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  33. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,963
    امتیاز : 23,712
    سطح : 94
    Points: 23,712, Level: 94
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 638
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,024
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    زن سوار قاطر بود.

    می گفت: " نمی گذارم حسن (ع) را اینجا دفن کنی."

    محمد بن حنفیه گفت:" برای دشمنی با بنی هاشم یک روز سوار شتر می شوی یک روز سوار قاطر."

    زن گفت:" تو دیگر حرف نزن. اینها اگر حرف می زنند، پسرهای فاطمه هستند. تو را چه به سخنرانی؟"

    حسین (ع) عصبانی شد.

    گفت:" این حرف ها یعنی چه؟ می خواهی برادرم را از ما جدا کنی؟ او به جای یک فاطمه از سه فاطمه نسب دارد."

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1