کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 13 , از مجموع 13
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض روایت هایی از ده مرد در کربلا

    مردی که اسب خوبی داشت
    سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود،فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
    وقتی هم گفتند:"خوش آمدی!پیاده شو،بیا نزدیک."نتوانست!
    یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش به رویشان بسته.گفت:سواره می مانم تا کشته شوم."می خواست چشم تو چشم نشوند...
    اصلا حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو...
    خون های پیشانیش را با انگشت پاک کنند....
    باز دلشان راضی نشود،دستمال خودشان را ببندند دور سرش...
    در خواب هم نمیدید بهش بگویند:"آزاد مرد!مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت..."
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که نامه های زیادی داشت
    پای نامه،140000 امضا بود.
    نوشته بود:"ما با تو هستیم و صد هزار شمشیر با ماست".
    نوشته بود:"برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر،نماز نمی خوانیم".
    نوشته بود:"میوه ها رسیده،و باغ ها سبز شده.منتظرت هستیم."
    نامه در دست هایش،وسط بیابان،رو به روی سپاهی که راهش را بسته بودند،ایستاد:"کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟مالی را برده ام؟کسی را زخمی کرده ام؟"
    بی دلیل هلهله کردند.......
    گفت:"مرا دعوت کرده اند.این نامه ها......"
    صدا های بی معنی و مفهوم در آوردند تا صدایش نرسد......
    جلوتر آمد تا صورت هایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد...:"شبث بن ربعی؟؟؟حجار بن ابجر؟؟؟قیس بن اشعث؟؟؟یزسد بن حارث؟؟؟؟...."
    اسم ها،همان اسم های پای نامه بود.....
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط گلابی! نمایش پست اصلی
    مردی که اسب خوبی داشت
    سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود،فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
    وقتی هم گفتند:"خوش آمدی!پیاده شو،بیا نزدیک."نتوانست!
    یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش به رویشان بسته.گفت:سواره می مانم تا کشته شوم."می خواست چشم تو چشم نشوند...
    اصلا حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو...
    خون های پیشانیش را با انگشت پاک کنند....
    باز دلشان راضی نشود،دستمال خودشان را ببندند دور سرش...
    در خواب هم نمیدید بهش بگویند:"آزاد مرد!مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت..."

    محشره این صفحه
    خیلی ممنون
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که سود نداشت!
    فایده، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد.
    مرد گفت: «پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم.»
    پسر رسول، نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق در خاک و عرق بود.
    مرد گفت: «تنها دو تن از یارانت مانده اند. پایان معلوم شده.»
    پسر رسول چیزی نگفت. صدای مرد آهسته تر شد: «در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم.»
    پسر رسول سر بلند نکرد. فقط گفت: «کاش زودتر رفته بودی»
    لحنش ناگهان نگران شد: «اسبی نمانده. از این سپاه عظیم چطور پیاده می گذری؟»
    از همین جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار، دید که مرد سود و زیان، اسبش را پیش تر لابلای خیمه ها پنهان کرده، دید که مرد سوار شد و دید که دور شد.....

    ضحاک بن قیس مشرقی
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....


  6. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که فقط اسب داشت
    امام آمدند دم خیمه اش.
    دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
    به فرستتده گفته بود،به آقا بگو عذر دارم،نمی آیم!
    امام دلشان رضا نشد،خودشان آمدند.
    گفت:"آماده مرگ نیستم آقا!اسب قیمتیم مال شما."
    نگاهی کردند که از شرم،لال شد:"اسبت را نمی خواهیم."
    چشم از او گرفتند،خیره شدند به خاک:"از اینجا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی....که اگر بشنوی و نیایی......."
    سوار به اسب قیمتیش تاخت،رفت و دور شد......
    عبیدالله بن حر
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....


  7. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که دست های نازنینی داشت
    پسر رسول تازه تکبیر گفته بود که تیر به پاهای سعید خورد.
    سعید ایستاده بود پیش رو و دست ها را دو طرف تن باز کرده بود:
    "به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید."
    حمد می خواندند که تیر به شککمش خورد.
    رکوع رفته بودند که دست هایش...
    سجده رفته بودند،که سینه اش....
    سجده دوم بود،که دست دیگرش...
    تشهد می خواندند که چشم هایش......
    سلام می دادند،که فرو افتاد......
    سعید بن عبدالله الحنفی
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  8. 8 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  9. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که گونه هایش سیاه بود
    آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هرکجا خواست برود.کوفه یا مدینه.
    غلام سیاه اما نرفت،ماند
    این یک بار را خودش دلش می خواست غلامی کند.
    خون از همه زخم هایش بیرون می ریخت.آخرین نفس ها بود....
    تنش آرام،آرام سرد می شد که صورتش ناگهانی گرم شد.
    به زحمت چشم باز کرد.
    گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او.
    بریده بریده گفت:"خوش بخت تر از من کسی هست؟"
    و چشم بست.
    اسلم بن عمو
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  10. 5 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  11. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که حساب بلد نبود
    می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
    وقتی گفتند آب بیاور،می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر ،پشت درخت ها بودند بشمرد و حساب کند که نمی شود.
    شب پیش که فامیل ها در سپاه یزید،پنهانی امان نامه آوردند،می شد کمی فکر کند قبل از انکه سرشان داد بزند:"می گویید من در امانم،پسر فاطمه در امان نیست؟"ولی فکر نکرد.زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
    پرچم را برای همین داده بودند دستش.می شد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان می آمد،وضع فرق می کرد.حساب یادش می رفت.
    یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد...
    یادش می رفت همه سیاهی های پشت درخت ها تیر دارند و عمود اهنی...
    یادش می رفت بی چشم و دست،اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها....
    می شد تشنه از سر شط بلند نشود،می شد آب را نریزد روی آب،اما پای برادرش که به میان می آمد.......
    عباس بن علی
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  12. 4 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  13. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-مهر-۱۲
    محل سکونت
    کانون؛خونه ی اولم-فضای مجازی؛خونه ی دومم...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,017
    امتیاز : 13,054
    سطح : 74
    Points: 13,054, Level: 74
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,605
    تشکر شده 10,912 در 2,620 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 14 در 4 پست

    پیش فرض

    بسم الله

    عاااااااااااااالی ، خدا قوت خواهر گلم...
    بسم الله

    گذر تک تک این ثانیه های عمرم
    به قدیمی شدن نوکریت می ارزد...

  14. 4 کاربر از پست مفید ریحان21 تشکر کرده اند .


  15. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که صبح امیر بود و شب کسی را نداشت
    به آنکه طناب دور گردنش می انداخت،به آنکه به اسیری او را سوار اسب می کرد،به آنکه تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاه کند،به مردمی که ایستاده بودند به تماشا،به هرکسی که آنجا ایستاده بود،التماس می کرد:"به حسین بگوید مسلم گفت نیا...مسلم گفت نیا..."
    به زنی که دلش رحم آمده بود و آبش داده بود؛به رهگذرانی که نمی شناخت،حتی به بچه ها می گفت....
    شمشیر بالا برده بودند گردنش را بزنند،به مردمی که پایین دارالاماره منتظر ایستاده بودند سرش بیفتد پایین،التماس می کرد:"یکی را روانه کنید،به حین بگوید که نیا!"
    مسلم بن عقیل
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  16. 5 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  17. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که راه رفتنش قشنگ بود
    صدای شمشیر می آمد، صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند : "این مبارزه ، جوهره مردان را آشکار می کند و ادعا را از حقیقت جدا می کند."
    نفس ها حبس بود .
    جوانهای خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند .
    جوانها ، نیمه شب دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان ، با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند. می دانستند که هر زخم تن علی ، پدرش را تکه تکه می کند....
    اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
    علی گفته بود من باشم و شما بروید؟
    پدر گفته بود : اول علی
    فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برو....
    علی بن الحسین
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  18. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  19. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی که می رفت و زنی پشت سرش داد می زد:"آرامتر برو پسر زهرا!"
    ظهر بود.
    یکی بود و هیچ کس نبود.
    مردی بود که پیراهن کهنه بر تن نداشت.
    و صدا می آمد....
    :"جان آرام!برگرد
    برگرد پیش پروردگارت."
    هر دو از هم راضی اید.
    (صدایت می کند:)در آ،به دایره سرسپردگان من،به هشت من!
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  20. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  21. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط گلابی! نمایش پست اصلی
    مردی که حساب بلد نبود
    می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
    وقتی گفتند آب بیاور،می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر ،پشت درخت ها بودند بشمرد و حساب کند که نمی شود.
    شب پیش که فامیل ها در سپاه یزید،پنهانی امان نامه آوردند،می شد کمی فکر کند قبل از انکه سرشان داد بزند:"می گویید من در امانم،پسر فاطمه در امان نیست؟"ولی فکر نکرد.زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
    پرچم را برای همین داده بودند دستش.می شد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان می آمد،وضع فرق می کرد.حساب یادش می رفت.
    یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد...
    یادش می رفت همه سیاهی های پشت درخت ها تیر دارند و عمود اهنی...
    یادش می رفت بی چشم و دست،اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها....
    می شد تشنه از سر شط بلند نشود،می شد آب را نریزد روی آب،اما پای برادرش که به میان می آمد.......
    عباس بن علی

    یادش می رفت.......
    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  22. کاربر روبرو از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مصباح دین (آشنایی با حضرت علامه مصباح یزدی (حفظه الله))
    توسط منتظر 284 در انجمن شخصیت های مذهبی
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴, ۱۶:۴۰
  2. دلنامه های کربلایی (درد دل با امام حسین و یارانش)
    توسط setarevatan در انجمن سید الشهدا
    پاسخ ها: 498
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۰ آذر ۹۴, ۰۱:۳۵
  3. پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۲, ۱۹:۴۵
  4. آرمان گرایی توقع اساسی رهبری
    توسط مشكات نياز در انجمن ولایت فقیه
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۱, ۰۱:۴۴

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1