کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-شهریور-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1
    امتیاز : 16
    سطح : 1
    Points: 16, Level: 1
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 2 در 1 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض اگر شما شوخی می کنید من جدی هستم

    1-خدا يكي از خوبان و عاشقان امام زمان(ع) را رحمت كند. شايد مثلاً ده، پانزده سال پيش مرحوم شد. ميرزا ابالفضل در قم بود. ايشان خيلي نسبت به امام زمان (ع) توجه داشت و اشك و شوق داشت و نجواها با حضرت داشت. ايشان در يك جلسه در يك جايي مي نشست، ديد و بازديد هايي كه مي رفت، اگر مي ديد يك جايي مثلاً غيبتي مي كنند، حرف لغوي مي زنند، با زبان نمي گفت: اين كار را نكنيد. نه! همان گوشه اي كه خودش نشسته بود، شروع مي كرد اشعاري را براي امام زمان مي خواند و اشك مي  ريخت. با حالش حال جلسه را عوض مي كرد و نهي از منكر مي كرد. با اينكه خيلي سواد آن چناني هم نداشت، اما دلش پر از نور معرفت بود.
    بس كه او در عشق فاني گشته بود *** آن زميني، آسماني گشته بود
    طور ديگري بود. مي گفتند: ايشان شب هاي چهارشنبه و جمعه شب ها جمكرانش ترك نمي شود. سه شنبه بعد از ظهرها، جمعه بعداز ظهرها مي رفت. در بازار قم يك قهوه خانه اي داشت و چاي مي داد. يك موقع بعضي از بازاري ها به او گفته بودند: ميرزا ابالفضل، اگر جمعه ها مي خواهي بروي، برو براي خودت! اما سه شنبه ها نرو. ما چاي مي خواهيم، غذايي مي خواهيم، تعطيل نكن! گفت: نه! من تعطيل مي كنم. من جمكران را ترك نمي كنم.
    به او گفتند: اگر اين بار رفتي ما در مغازه ات را قفل مي كنيم. تهديدش كردند. گفت: هركاري مي خواهيد بكنيد. سه  شنبه بعد از ظهر رفت، شب خواب ديد كه امام زمان(ع) فرمود: ميرزا ابالفضل، مي خواهند در مغازه ي تو را ببندند. گفت: آقا من فداي شما شوم. من مغازه را براي چه مي خواهم؟ فردا كه بلند شد رفت و ديد كه پايين كركره ي مغازه را قفل زدند. خودش رفت و يك قفل بزرگتر زد و دو قفله اش كرد، كه اگر شما شوخي مي كنيد، من جدي هستم.با اين چيزها از ميدان به در نمي روم!
    ايشان يك مرتبه خدمت حضرت تشرفي در جمكران داشته اند، سؤال كرده بود كه آقا شما تشريف نمي آوريد؟ اين همه خواهان هستند، اين همه از شما مي گويند. حضرت فرمود: ميرزا ابالفضل، آنهايي كه خواهان خود من هستند، زياد نيستند. خيلي ها دنبال حاجت هاي خودشان هستند، ولي خواهان من نيستند. يك عيازي پيدا نشد كه بگويد: خودت را مي خواهم!
    مي گويند: سلطان محمود غزنوي، در همه ي اطرافيانش به عياز كه يك غلام سياه چرده اي بود خيلي علاقه داشت. طوري كه باعث حسادت اطرافيان شده بود. كه اين چه دارد كه سلطان محمود اينقدر او را دوست دارد. روز عيد شد، سلطان محمود يك جوايزي را به عنوان صله گذاشت كه صله بدهد. همه را آماده كرد، اطرافيان همه بودند. گفت: بياييد برداريد. يكوقت همه ريختند، ازدحام كردند كه هركس يك چيزي بردارد، عياز همان ته ايستاده بود! اصلاً نيامد. هيچ كس هم توجه نداشت كه عياز اصلاً جلو نيامده است. بعد كه هركس يك چيزي برداشت و سر جايش رفت، ديدند عياز تازه دارد يواش يواش جلو مي رود. جلو رفت و دستش را روي شانه ي سلطان محمود گذاشت. يعني من خودت را مي خواهم! سلطان محمود گفت: ديديد فرق اين با بقيه چيست؟! شما مرا براي اين چيزها مي خواهيد، ولي او خود مرا مي خواهد.
    گفت طلب كن ز دوست، آنچه تو را آرزوست، چون همه هستي از اوستگفتمش اي دوست، دوست!
    گفت: كه مرد خدا چيست تو را مدعا از در اهل ولاگفتمش اي دوست، دوست!

  2. 2 کاربر از پست مفید محمد مهدی نوایی پور تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1