کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض ◄ آحاد » داستانهای اولیاء

    سلام فکر کردم تو این بخش یه سری از داستان ها و حکایتهای که به عرفای منصوب هست بیان بشه
    ایشالله که مفید استفاده واقع بشه...

  2. کاربر روبرو از پست مفید gomnam تشکر کرده است .


  3. #2
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    داستانی شگفت انگیز از شیخ حسنعلی نخودکی و سیّد گنهکار

    سیدی از خانواده محترمین مشهد می گوید :
    " نزدیک 14 سال بود که از مشهد به تهران رفته بودم و در سنه 1317 برای زیارت ، به مشهد مراجعت کردم و همشیره ام ، همسر مرحوم نظام التّولیه ، امانتی به من سپرد که در مشهد به مرحوم حاج شیخ حسنعلی (رحمة الله علیه) برسانم .
    باری ، در همان نخستین روز ورود به مشهد به قریه نخودک رفتم و امانت را در خانه مرحوم شیخ دادم و گفتم که :
    " اگر فرمایشی نیست ، به شهر بازگردم"

    حاج شیخ پیغام دادند که داخل خانه روم. پیش خود اندیشیدم که من مردی آلوده به گناهم و قابلیت محضر آن بزرگ را ندارم و از ملاقات با ایشان خجل بودم ، به همین سبب گفتم :
    " من کاری ندارم ، اگر ایشان را فرمایشی نیست ، بازگردم "

    این بار هم قاصدی از طرف ایشان بیرون آمد و گفت :
    " حضرت شیخ می فرماید " ما را با تو کاری هست ، داخل شو "





    من پنداشتم که حضرت شیخ مرا با برادرم که در خدمت ایشان رفت و آمدی داشت اشتباه کرده اند ، اما چون به خدمت ایشان رفتم نام مرا بردند و از من و برادرم احوالپرسی کردند و آن وقت دریافتم که ایشان اشتباه نکرده اند.

    سپس به من فرمودند :
    " فلانی ! اگر بی عاری های جهان را تقسیم می کردند ، بیش از این سهم تو نمی شد. دیگر باید از معصیت و گناه توبه کنی ، چرا در نماز خود کاهلی کرده ای ؟! باید که از این پس در این کار اهتمام کنی."

    بی درنگ پذیرفتم
    پس از آن فرمودند " باید که از شرب خمر احتراز جوئی "
    این را نیز در باطن خود قبول کردم که دیگر گرد این کار نگردم
    آنگاه فرمودند " باید که از زنهای بدکاره چشم بپوشی "

    ولی من از فرط آلودگی و علاقه ای که به این عمل زشت داشتم ، نتوانستم بپذیرم که از آن عمل اجتناب خواهم کرد و پیش خود اندیشیدم که با متعه کردن آنان ، مشکل این معصیت را حل خواهم کرد. اما ناگهان حضرت شیخ فرمودند :
    "زنهای بدکاره رعایت عده نمی کنند و به این سبب متعه کردن آنان هم رفع اشکال نمی کند ، باید صرفنظر کنی . به شهر بازگرد و غسل توبه بجای بیاور و به زیارت حضرت امام رضا علیه السلام مشرف شو و بلیط مراجعت به تهران را همین امروز تهیه کن که فردا عصر بازگردی. در گاراژ ، دو اتوبوس آماده ی رفتن به تهران است . با نخستین اتوبوس که نو و تازه است مرو و با اتوبوس دیگر که اندکی کهنه تر است حرکت کن "

    عرض کردم " من 14 سال است که از مشهد دورم . اینک یک روز بیش نیست که آمده ام و هنوز موفق به دیدار خویشان و آشنایان هم نگردیده ام"

    فرمودند :
    "صلاح تو در این است که بازگردی و فردا عصر در شهر نزد من بیا تا به تو دستوری دهم و پس از آن به تهران بازگرد"

    خواهی نخواهی طبق دستور حضرت شیخ عمل کردم و فردای آن روز به خدمتش رفتم و ایشان دستوری فرمودند و غروب همان روز با اتوبوس دوم به جانب تهران حرکت کردم.

    چهار فرسنگ از سبزوار نگذشته بودیم که ناگهان دیدم اتوبوس اول ، چپ شده و مسافرین و سرنشینان آن خون آلوده و مجروح شده اند. چند تن از آنان را با اتوبوس ما به بیمارستان رسانیدند. آن وقت دانستم که سرّ دستور حضرت شیخ در حرکت با اتوبوس دوم این بوده است.
    اما چون به تهران رسیدم ، ملاقات دوستان پیشین دست داد. آنها مرا با خود به کافه ای در میدان توپخانه بردند و نیمه شب مست و لایعقل از آنجا بیرون آمدم.
    چون به زنی دسترسی نبود ، ناچار پسر هرزه ای را با خود به خانه بردم لیکن از فرط مستی بی آنکه عمل خلافی از من سر بزند ، لباس پوشیده روی تخت دراز کشیدم ، اما هنوز خوابم نبرده بود که ناگهان مرحوم حاج شیخ را دیدم که بر بالین من ایستاده اند و می فرمایند :

    "ابوالقاسم ! خجالت نمی کشی ؟! حیا نمی کنی ؟! مگر تو توبه نکرده بودی؟! به همین زودی توبه خود را شکستی و می خواهی گناهی بدتر از زنا مرتکب شوی ؟!

    از این گفته ها به خود آمدم و چشم های خود را مالیدم که شاید خواب آلوده و مستم و این منظره در جلوی چشمم تجلی کرده است ، لیکن دیدم خواب آلودگی نیست و به حقیقت حاج شیخ بر بالینم ایستاده اند و سخت بر من می تازند.

    من از شدت ترس ، سراپا لرزان بودم ، اما پس از چند لحظه حاج شیخ درب را محکم به هم کوفتند و خارج شدند به طوری که آن پسرک از صدای درب که در ساختما پیچید از خواب پرید و پرسید :
    " چه خبر شده است؟!"

    گفتم :" دزد آمده است .برخیز و زود از این خانه برو که ممکن است خطری برای تو پیش بیاید"

    خلاصه دو ساعت پس ازنیمه شب بود که پسر را به درب خانه آوردم و درشکه ای را که می گذشت صدا کردم و اُجرتی دادم تا او را به میدان توپخانه برساند و وجهی هم به آن پسر بخشیدم . ولی تا بامداد خواب به چشمم راه نیافت.

    یک سال از این ماجرا گذشت و من دیگر در این مدت بدنبال چنین عملی نرفتم تا آنکه در یکی از شبهای زمستان ، بانوی بیوه ای که با من ارتباط داشت با اصرار از من دعوت کرد تا به خانه اش بروم ، ولی چون آخر شب لباس های خود را بیرون کردم تا برای خواب آماده شوم ، باز ناگهان حاج شیخ را دیدم کنار تخت ایستاده اند و می فرمایند :
    " سید! حیا نمی کنی ؟! این چه توبه ای بود که تو کردی ؟!"

    با دیدن این منظره از جای برخاستم و با لباس زیرین از خانه خارج شدم و چنان پریشانحال بودم که آن زن پنداشته بود که مرا جنونی عارض گردیده است.

    باری به همان حال به خانه بازگشتم و از دیوار به داخل منزل رفتم و پس از چند روز لباسهایم را برایم آوردند.
    باز پس از مدتی چند تن از دوستان مرا با اتومبیلی به کرج بردند. در میان ایشان زنی هم دیده می شد. قبل از رفتن به آنها گفتم :
    " مرا با خود نبرید که موجب مشکلاتی خواهم گردید "
    در نیمه ی راه اتومبیل چپ شد و آسیب دید. من از آنان جدا شدم.
    پس از چند سال یک شب در خیابان با زنی مواجه شدم و او را به خانه بردم ، اما چون زن به خانه من آمد تبی شدید او را گرفت و حالش چنان وخیم شد که دست به دعا برداشتم که :
    " خدایا ! این زن در اینجا تلف نشود ، من دیگر گرد چنین کارهایی نخواهم گشت "

    چون صبح شد ، حال آن زن بهبود یافت . وجهی به او دادم و جوابش کردم و به همین ترتیب دیگر گرد اینگونه هرزگی ها نگردیدم ، ولی گاهگاه دمی به خمره می زدم.

    تا بامداد یکروز تابستان ، زنگ در صدار کرد ، من با ناراحتی از بستر استراحت برخاستم و به پندار اینکه رفتگر محله است ، خواستم به او اعتراض کنم ، اما چون درب را گشودم کسی را در لباس رفتگران دیدم که پیش از آنکه مجال سخن گفتن به من بدهد گفت :
    " آقا سید ! تو که دعوی داری به حاج شیخ حسنعلی ارادت می ورزی ، چرا گرد این چنین اعمال خلاف می گردی؟!" و خطاها و گناهان مرا یک یک برمی شمرد.

    من در این حیرت بودم که چگونه و از چه طریق این مرد ناشناس از اعمال پنهانی من آگاهی دارد.

    چون سخنانش پایان یافت ، گفت " پس دیگر منتظر گوشمالی باش تا آدم شوی " و چند قدمی دور شد و ناگهان از چشمم ناپدید گردید.

    هر چه این طرف و آن طرف خیابان که در آن بامداد ، خلوت بود نگریستم ، کسی را ندیدم. از عطار جنب منزل پرسیدم :
    "این مرد را با این کیفیت ندیدی؟" او هم اظهار بی اطلاعی کرد.

    اما چند روزی نگذشته بود که گرفتاری هایی برای من آغاز شد و مجبور گردیدم که چند ماهی از تهران خارج شوم و این توفیقی بود که مرا از ارتکاب گناه نگاه می داشت و به همین سبب ، رفته رفته در من روشنی و صفایی پدید آمد.
    روزی به آن مرد بزرگ نامه ای نوشتم که :
    " با این همه آلودگی که دارم و با این گناهان و معاصی ، در درگاه حضرت باری تعالی چه حالی خواهم داشت و چگونه در من می نگرد ؟!"

    در پاسخ برای من مرقوم فرمودند :

    « آلایشی به دامنت ار هست باک نیست


    زیرا ز اصل پاکی و از نسل حیدری»

  4. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    از زبان حاج قدرت الله لطیفی نسب نقل می کنند:


    من در قم در محله سیدان در منزلی قدیمی سکنی گزیدم. در همسایگی من پیرزنی زندگی می کرد که با من رفت و آمد پیدا کرد و گاهی برای من غذا می آورد تا این که یک روز این موضوع را مطرح کرد که شما جوانی و چرا ازدواج نمی کنید؟ من نیز دلایلی آوردم تا او را متقاعد کنم، ولی او اصرار می کرد. چند روز پیاپی این مطلب را دنبال کرد و سماجت به خرج می داد و من چون هدفم چیز دیگری بود آمادگی ازدواج به هیچ صورت دیگری نداشتم و با حالات روحی خودم مانعی حس می کردم و قبول نمی کردم تا این که گفت:


    بیا به خاطر این که تنها هستی و به خاطر کارهای شخصی خودت ازدواج موقت نما و من خانم بیوه و فقیری را سراغ دارم. من باز بهانه آوردم و زیر بار نمی رفتم. آنقدر اصرار ورزید تا نتوانستم قبول نکنم و همان شب دیدم با خانمی آمد. من بدون اینکه به او نگاه و توجهی کنم اجازه گرفتم و صیغه عقد را جاری ساختم و پیرزن رفت و ما را تنها گذاشت. وقتی من به صورت آن زن نگاه کردم او را وجیهه یافتم و با کمال تعجب متوجه شدم ایشان دوشیزه می باشد.


    ناراحت شدم و گفتم: شما مگر قبلا شوهر نکردید؟ گفت: خیر

    گفتم: مگر شما نمی دانید دوشیزه اجازه پدر لازم دارد؟

    گفت: پدرم اجازه داده است. آقا به خدا خیلی فقیر هستیم و الان برادران و خواهرانم گرسنه هستند، من بدین وسیله می خواهم پولی به آنها برسانم.


    من گفتم: خیر این کار را من انجام نمی دهم و تو باید شوهر کنی و آینده خودت را ضایع کنی. بلند شو الان بریم منزلتان تا من با پدرت صحبت کنم.

    او قبول نمی کرد، آنقدر التماس و گریه کرد و هر چه کرد و هر برنامه ای پیاده کرد زیر بار نرفتم و گفتم:


    باقیمانده مدت را بخشیده و همان جا مهر او را که حدود بیست تومان آن زمان بود پرداخت کردم و با تندی او را وادار به رفتن کردم. وقتی به درب منزلشان رسیدیم به پدرش گفتم:


    این دختر شما صحیح و سالم تحویل بگیرید و به او گفتم که تا آخر همین هفته ان شاء الله به عنایت مولایم شوهری نصیب او می گردد و همین طور هم شد.

    با توسلاتی که داشتم به لطف خدا و عنایات امام عصر ارواحنا فداه تا آخر همان هفته شوهر کرد.(1)

  5. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض


    داستانهایی در کرامات آیت الله سید علی قاضی (رحمت الله علیه)

    دعای ولیّ خدا
    آیت الله سید عباس حسینی کاشانی نقل می کرد:
    « روزی در محضر آقای قاضی نشسته بودیم که ناگهان شخصی با عجله و ناراحتی بسیار خود را به مجلس آقای قاضی رسانید و با نگرانی بسیار گفت: همسرم در حال احتضار است و نزدیک است بمیرد، اگر او بمیرد من هیچ کس را ندارم؛ خواهش می کنم دعایی بفرمایید حالش خوب شود و از مرگ نجات پیدا کند.
    آقای قاضی پس از گوش دادن به حرفهای آن شخص به آرامی فرمود:
    « چرا با حالت جنب به اینجا آمده ای! برو غسل کن دوباره به اینجا بیا تا دعا کنم.»
    مرد عرب در حالی که از تعجب حیرت زده شده بود با عجله بلند شد و به منزلش رفت و پس از مدتی بازگشت و در مقابل آقای قاضی مودبانه نشست. مرحوم قاضی دو انگشت سبابه اش را به دو شقیقه پیشانی آن مرد گذاشت و به قرائت دعا مشغول شد و در این مدت مدام اشک چشمان آقای قاضی بر محاسن سفیدش می ریخت؛
    طولی نکشید دعا تمام شد و مرد عرب به منزلش رفت. من دیگر او را ندیدم تا اینکه چند روز بعد در صحن حرم مطهر او را ملاقات کردم و از نتیجه دعا پرسیدم. او گفت: وقتی به منزل بازگشتم دیدم همسرم سالم و تندرست بیدار شده و از خطر مرگ رهایی یافته و مشغول امورات منزل است!

  6. #5
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    حکایتی عجیب از آیت الله سید علی قاضی ره

    نقل از: آیت الله سید احمد نجفی : در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم.
    یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند (این سفر قبل از تبعید امام بوده است) و می خواهند با شما ملاقات کنند. ما که سمت شاگردی امام را داشتیم خوشحال شدیم که در این ملاقات استاد ما (حضرت امام) در حوزه قم معرفی می شود. چون اگر شخصی مثل مرحوم قاضی ایشان را می پسندید برای ما خیلی مهم بود.
    روزی معین شد و امام تشریف آوردند ما هم در کتابخانه آقای قاضی نشسته بودیم وقتی امام به آقای قاضی وارد شدند به ایشان سلام کردند . روش مرحوم آقای قاضی این بود که هر کس به ایشان وارد می شد جلوی او هر کس که بود بلند می شد و به بعضی هم جای مخصوصی را تعارف می کرد که بنشینند ولی وقتی امام وارد شدند آقای قاضی جلوی امام بلند نشدند و هیچ هم به ایشان تعارف نکردند که جایی بنشینند امام هم در کمال ادب دو زانو دم در اتاق ایشان نشست. طلاب و شاگردان امام که در آن جلسه حاضر بودند ناراحت شدند که چرا مرحوم آقای قاضی در برابر این مرد بزرگ و فاضل و وارسته حوزه قم بلند نشدند. آن دو نفری که معرف امام به آقای قاضی بودند هم وارد شدند و در جای همیشگی خودشان نشستند.

    بیش از یک ساعت مجلس به سکوت تام گذشت و هیچ کس هم هیچ صحبتی نکرد. امام هم در تمام این مدت سرشان پایین بود و به دستشان نگاه می کردند. مرحوم قاضی هم همینطور ساکت بودند و سرشان را پایین انداخته بودند.
    بعد از این مدت ناگهان مرحوم قاضی رو کردند به من و فرمودند آقای حاج شیخ عباس (قوچانی) آن کتاب را بیاور. من به تمام کتابهای ایشان آشنا بودم چون بعضی از این کتابها را شاید صد مرتبه یا بیشتر خدمت آقای قاضی آورده بودم و مباحثی را که لازم بود بررسی کرده بودم. تا ایشان گفتند آن کتاب را بیاور من دستم بی اختیار به طرف کتابی رفت که تا آن وقت آن کتاب را در آن کتابخانه ندیده بودم حتی از آقای قاضی نپرسیدم کدام کتاب. مثلا کتاب دست راست، دست چپ، قفسه بالا . همانطور بی اراده دستم به آن کتاب برخورد آن را آوردم و آقای قاضی فرمودند آن را باز کن. گفتم آقا چه صفحه ای را باز کنم؟ فرمودند هر کجایش که باشد من هم همین طوری کتاب را باز کردم دیدم که آن کتاب به زبان فارسی است و لذا بیشتر تعجب کردم. چون طی چند سالی که من در خدمت آقای قاضی بودم این کتاب را حتی یک مرتبه هم ندیده بودم حتی جلد آن را هم ندیده بودم کتاب را که باز کردم دیدم اول صفحه نوشته شده حکایت. گفتم آقا نوشته شده حکایت. فرمود، باشد بخوان. مضمون آن حکایت آن بود که یک مملکتی بود که در آن مملکت سلطانی حکومت می کرد. این سلطان به جهت فسق و فجور و معصیتی که از ناحیه خود و خاندانش در آن مملکت رخ داد به تباهی دینی کشیده شد و فساد در آنجا رایج شد عالم بزرگوار و مردی روحانی و الهی علیه آن سلطان قیام کرد. این مرد روحانی هر چه آن سلطان را نصیحت کرد به نتیجه ای نرسید لذا مجبور شد علیه سلطان اقدام شدیدتری بکند. پس از این شدت عمل، سلطان آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. بعد از مدتی که آن عالم در مملکتی که در مجاور مملکت خودش بود در حال تبعید به سر می برد آن سلطان مجددا او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه (قبور ائمه اطهار) در آن بودند تبعید کرد. این عالم مدتی در آن شهری که اعتاب مقدسه بود زندگی کرد تا اینکه اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن سلطان فرار کرد و در خارج از مملکت خود از دنیا رفت و زمان آن مملکت به دست آن عالم جلیل القدر افتاد و به تدریج به مدینه فاضله ای تبدیل شد و دیگر فساد تا ظهور حضرت بقیة الله به آن راه نخواهد یافت.
    مطلب که به اینجا رسید حکایت هم تمام شد. عرض کردم آقا حکایت تمام شد، حکایت دیگر هم هست فرمود: کفایت می کند کتاب را ببند و بگذار سر جای خودش گذاشتم. همه ما که هنوز از حرکت آقای قاضی ناراحت بودیم که چرا جلوی امام بلند نشدند بیشتر متعجب شدیم و پیش خود گفتیم که چرا به جای اینکه ایشان یک مطلب عرفانی، فلسفی و علمی را مطرح کنند که آقای حاج آقا روح الله آن را برای حوزه قم به سوغات ببرند فرمودند حکایتی خوانده شود.
    نکته مهمی که در برخورد آقای قاضی با امام خیلی مهم بود این است که آن دو نفری که امام را همراهی می کردند وقتی از جلسه بیرون آمدند چون این برخورد آقای قاضی با امام برای آنها خیلی سنگین بود به امام عرض کردند: آقای قاضی را چگونه یافتید؟ امام بی آنکه کوچکترین اظهار گله ای حتی با اشاره دست یا چشم بکنند، سه بار فرمودند: من ایشان را فردی بسیار بزرگ یافتم . بیشتر از آن مقداری که من فکر می کردم. این عبارت امام نشان می داد که کمترین اثری از هوای نفس در امام نبود. چون هر کس در مقام و موقعیت علمی ایشان در حوزه قم بود و با او این برخورد و کم توجهی می شد اقلا یک سر و دستی تکان می داد که با این حرکت می خواهد بگوید برای من این مهم نیست ولی آن حرکات آقای قاضی (که قطعا حساب شده و شاید برای امتحان و اطلاع از قدرت روحی امام بود) کوچکترین اثری در ایشان ایجاد نکرد که نفس امام را به حرکت وادارد و این خیلی قدرت می خواهد که ایشان نه تنها با آقای قاضی مقابله به مثل نکردند بلکه به او تعظیم هم نمودند و ما در تمام ابعاد و حالات امام (اعم از حالات چشم و سکنات ایشان) به حقیقت دریافتیم که این مطلب را که در مورد آقای قاضی می فرمایند از روی صدق و صداقت است. بر عکس ما که تمام وجودمان بسته به تعارفات بی پایه و ساختگی است، امام تمام این حالات نفسانی را پی کرده و در خود کشته بودند.
    این قضیه مربوط به قبل از جریان پانزده خرداد است که امام به ایران بازگشتند و به قم آمدند. هر کس از فضلا و طلاب از امام در مورد آقای قاضی می پرسیدند ایشان بسیار از او تجلیل می نمود و می فرمود کسانی که در نجف هستند باید از وجود ایشان خیلی استفاده بکنند.

    بعدها مرحوم آقای قوچانی در جریان مقدمات انقلاب هر حادثه ای که پیش می آمد می فرمود این قضیه هم در آن حکایت بود بعد مکرر می گفتند که آقای حاج آقا روح الله قطعا به ایران باز می گردند و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد. لاجرم بقیه چیزها هم تحقق پیدا خواهد کرد و هیچ شکی در این نیست. لذا پس از پیروزی انقلاب که امام به قم آمدند مرحوم قوچانی از اولین کسانی بود که به ایران آمد و با امام بیعت کرد.

  7. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    مرحوم قاضی در صد سال اخیر بی نظیر هستند، شاگردهای ایشان امثال آیت لله بهجت و علامه طباطبایی بودند، کسانی که خود مرجع و مجتهد و دارای کرامت بودند.

    ایشان(مرحوم قاضی) زمانی که در نجف زندگی می کردند، هم محله لاتی می شوند که با تمام لاتی اش، مرحوم قاضی را دوست داشت، این لات به قاسم معروف بود؛ مرحوم قاضی آخر آدم ها را می دانست.

    در مورد این که آخر کار آدم ها را می دانست خاطره ای را که زمان رحلت آیت الله خویی از رادیوی خودمان به نقل از شاگرد آیت الله خویی برایتان بگویم.

    نشان دادن زندگی آیت الله خویی تا پایان مرگش توسط مرحوم قاضی

    شاگرد آیت الله خویی تا زمانی که ایشان زنده بود، اجازه نقل این خاطره را نداشت.

    آیت الله خویی می گفت: «در جوانی به نجف رفتم، شنیدم آقای قاضی استاد اخلاق و عرفان است؛ عده ای هم بدی او (مرحوم قاضی) را می گفتند که مثلا درویش است.»

    « من شک کردم که بروم یا نروم، تا این که ناگهان پیکی از طرف خود مرحوم قاضی پیغامی آورد که فلانی ! تو که بچه نیستی، گول بخوری، درس خوانده ای، پس به مجلس ما بیا.دیدم درست می گویند، برای همین رفتم و در جلسه درس مرحوم قاضی شرکت کردم.»

    بعد از این آیت الله خویی چند سالی شاگردی مرحوم قاضی را می کند و در یک ماه رمضان از ایشان دستور عملی را می خواهد تا بتواند ماه رمضان را به طور کامل درک کند. مرحوم قاضی هم دستوری می دهند و می گویند شب بیست و سوم ماه رمضان بیا.

    وقتی آیت الله خویی پیش مرحوم قاضی می رود، ایشان دستشان را بالا می گیرند، آیت الله خویی می گوید «ناگهان آن طرف دست ایشان، شبح خودم را دیدم. سنم بالا رفت و شاگردانم بیشتر شد، سوالات فقهی را از سرتاسر جهان اسلام از من می پرسیدند. گذران زندگی ام را آن طرف دست مرحوم قاضی می دیدم که ناگهان از ماذنه های بعضی مساجد صدا آمد که آیت الله خویی رحلت کرد، یعنی مرگ خودم را هم دیدم. مرحوم قاضی به من گفت، این ها را نشان دادم که یقین پیدا کنی.»

    مرحوم قاضی بعدا می گوید که اگر این سید طاقت داشت، بعد از مرگش را هم نشان می دادم.

    مرحوم قاضی این چنین آدمی بود. ایشان به قاسم که لات محله شان بود گفت: «قاسم، مگر محبت من را نداری، پس امشب بلند شو و قبل از نماز صبح، نماز شب بخوان و بخواب». اگر ما می بودیم اول می گفتیم، نمازهای واجب را بخواند، ببینید مرحوم قاضی کجا را دیده است.

    قاسم می گوید: «من نماز صبح بلد نیستم، چه برسد به نماز شب؛ نمی توانم آن موقع صبح بیدار شوم، چرا که تا ظهر می خوابم.» مرحوم قاضی جواب می دهد که «تو نیت کن، من بیدارت می کنم.» بیدار کردن مرحوم قاضی مثل این نبوده است که برود درب خانه اش رو بزند.

    قاسم یک ساعتی را نیت می کند و همان ساعت هم بیدار می شود، وقتی بیدار شد دید چه حال خوشی دارد، خیلی از ماها در نماز شب بیدار می شویم؛ اما حال نداریم.

    قاسم رفت وضو بگیرد و در همین که آستین ها را بالا می زد، می گفت:« خدایا در این دنیا کسانی هستند که صدایشان برای ملائکه و تو آشناست؛ اما صدای من آشنا نیست، دیر به درگاهت آمده ام، مرا بپذیر»

    لاتی که مردم از نیم خوره غذایش برای تبرک می بردند

    قاسم بعد از این قضیه جز شاگردان آیت الله قاضی می شود؛ به طوری که مردم نیم خورده غذایش را برای تبرک می بردند.

  8. کاربر روبرو از پست مفید gomnam تشکر کرده است .


  9. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    از علامه محمد تقی جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟! ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .
    آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !
    با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .
    عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .
    سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

  10. #8
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    روضه خوانی آیت الله مرعشی برای جوان مست
    از زبان فرزند ایشان
    یک شب آیت الله مرعشی نجفی به مراسم عقد یکی از آشنایان دعوت می*شود و مهمانی طول می*کشد، موقع برگشتن در تاریکی با یک جوان مست عربده کش مواجه می*شوند. جوان با تحکم می*گوید: شیخ از کجا می*آیی؟ ایشان هم جریان را توضیح می*دهند؛ جوان مست می*گوید: شیخ برایم روضه بخوان! آقا بهانه می*آورند که اینجا منبر و چراغ و روشنایی نیست که روضه بخوانم. جوان روی زمین افتاده و می*گوید: خوب این هم صندلی بنشین روی گرده من. پدرم می*گفت؛ نشستم روی گرده این جوان مست، تا گفتم یا اباعبدالله، شروع کرد به گریه کردن به حدی که شانه*هایش تکان می*خورد و مرا هم تکان می*داد، چنان که من از گریه او متاثر شدم، فکر کردم اگر این طور پیش برود او غش می*کند، روضه را خلاصه کردم. گفت« شیخ چرا کم روضه خواندی؟ گفتم که خوب سردم شده ... وقتی خواستم خداحافظی کنم گفت که من باید تا در خانه شما را همراهی کنم تا یکی مثل من مزاحم شما نشود.

    ابوی می*فرمود: دو سه هفته از این قضیه گذشته بود در مسجد بالاسر در محراب نشسته بودم دیدم جوانی آمد و افتاد دست و پای من، به حضرت معصومه*(س) قسمم داد که او را ببخشم، بعد که خودش را معرفی کرد متوجه شدم که همان جوان مست بوده است. از آن شب به بعد به کلی دگرگون شده و توبه کرده بود و به نماز جماعت می*آمد.

    این جوان تا آخر عمر در صف اول نماز جماعت ایشان شرکت می*کردند و محاسن بلندی داشت و عرق*چین و عبا می*پوشید و اهل تهجد شده بود، وقتی هم که فوت کرد تشییع و مراسم ختمش بسیار شلوغ بود.

  11. کاربر روبرو از پست مفید gomnam تشکر کرده است .


  12. #9
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    علامه طباطبائی (رحمةالله علیه) می*فرمودند : من در نوجوانی خیلی به منزل آیة اله سید احمد قاضی (برادر آیة اله سید علی قاضی) رفت و آمد می*کردم و بیشتر روزها در خانه ایشان مانده و از مهمانان و مراجعین پذیرایی می*کردم. روزی خدمت ایشان بودم که همسرشان پشت در اتاقی که ما بودیم آمد و از مرحوم سید احمد برای خرید نان پول خواست. آیة اله سید احمد قاضی فرمودند : پولی ندارم. همسرشان از شنیدن این سخن ناراحت شد و با لحن قهرآمیزی گفت : اینهم شد زندگی و رفت. من دیدم که حال استادم دگرگون شد و در همان حال در حیاط خانه بادی چون گردباد وزیدن گرفت و برگهای ریخته شده درختان را از باغچه در جایی جمع کرد و سپس باد خوابید.

    آیة اله سید احمد به من فرمود: به حیاط برو زیر برگهای جمع شده یک 2 تومانی است آنرا بردار و بیا به خانم من بده. من رفتم و از زیر برگهای جمع شده یک دو تومانی برداشتم و همانگونه که فرموده بود آنرا به همسرشان دادم و از این اتفاق در کمال تعجب و تحیر بودم و آیه «و چیزی نیست مگر آنکه گنجینه*ها و معادن نزد ماست و فرو نمی*فرستیمش مگر به اندازه معلوم» (سوره حجر _ 21) در ذهنم تداعی گشت.(2)

  13. #10
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    علامه می*گوید:

    «یک روز در نجف اشرف در مدرسه ایستاده بودم که مرحوم آیت*الله سید علی آقای قاضی داشت از آنجا عبور می*کرد.

    ایشان وقتی به من رسیدند، دستشان را برشانه*ام گذاشتند و گفتند:

    فرزندم، آخرت می*خواهی، نماز شب بخوان؛ دنیا می*خواهی، نماز شب بخوان».

  14. #11
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    ما هم یكی از این شلوغی*ها!

    اکثر افراد تصورمی*کردند که شاید فیلسوف بزرگی چون علامه طباطبایی کمتر به زیارت امام رضا علیه *السلام برود. در یک سفر به مشهد یکی از حاضران پرسیده بود: «شما به حرم می*روید؟». علامه در پاسخ گفته بود: «آری».

    آن شخص دوباره سوال کرده بود: «آیا شما هم مثل عامه مردم بر ضریح بوسه می*زنید؟».

    علامه پاسخ داده بود: «نه*تنها به ضریح بلکه خاک تخته*ی در حرم و هر چه که متعلق به امام رضا علیه*السلام است را می*بوسم».

    دیگری گفت: «شلوغ است، نمی*شود به حرم رفت».

    علامه گفت:«ما هم جزو این شلوغی*ها».

  15. #12
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    چند روز قبل از رحلت استاد علامه طباطبایی(ره) با تعدادی از فضلا به دیدار ایشان رفتیم. در جلسه حرف*های سیاسی پیش آمد، من دیدم این سخنان با طبع ایشان سازگار نیست.
    به ایشان گفتم نصیحتی به ما بکنید تا مرخص شویم. فرمودند: خداوند می*فرماید: «فَاذْکُرُونی‏ أَذْکُرْکُمْ» به یاد من باشید تا دست عنایتم روی سر شما باشد.
    چند روز بعد خبر دادند که علامه طباطبایی(ره) در بیمارستان و در حال احتضار هستند. من که میهمان داشتم، به همراه یکی از بزرگان، بدون درنگ به بیمارستان رفتیم و ایشان را که در حال کما بودند ملاقات کردیم. ما از اتاق خارج شدیم و دقایقی بعد علامه از دنیا رفتند.
    همسر ایشان که تا آخر در کنارشان بود، نقل کرد که
    علامه طباطبایی(ره) چشم*های خود را بازکردند و چندبار پشت سر هم گفتند توجّه، توجّه، توجّه و از دنیا رفتند.
    علامه به جای «لا اله الا الله» فرمودند «توجه» و انصافاً ایشان تجسّم «لا اله الا الله » بودند و در آخرین لحظات عمر، همه ما را به توجه و هوشیاری فرا خواندند.
    احتمال این*که انسان هر عملی را در این دنیا انجام بدهد در قیامت می*بیند، برای پرهیز از گناه کافی است، چه رسد به اطمینان و یقین آن که از آیات فراوان قرآن کریم و روایات حاصل می*شود.
    قرآن کریم می*فرماید «ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدیکُمْ» هرچه در قیامت است، خود انسان آن را پدید آورده و فراهم کرده است. عقیده به این مطلب بین مردم وجود دارد، اما غفلت موجب شده است که گناه کنند و به قبر و قیامت و سفری که در پیش رو دارند، توجّهی نداشته باشند.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1