کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 14 , از مجموع 14
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض ** اشعار اخوان ثالث**

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    مهدی اخوان ثالث





    مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.

    وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.

    مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  2. 7 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    با این شعر چقدر خاطره دارم.

    باغ من

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
    باغ بي برگي
    روز و شب تنهاست
    با سكوت پاك غمناكش
    ساز او باران ، سرودش باد
    جامه اش شولاي عرياني ست
    ور جز اينش جامه اي بايد
    بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
    گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
    يا نمي خواهد
    باغبانو رهگذاري نيست
    باغ نوميدان
    چشم در راه بهاري نيست
    گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
    ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
    باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
    داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
    پست خاك مي گويد
    باغ بي برگي
    خنده اش خوني ست اشك آميز
    جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
    پادشاه فصلها ، پاييز


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  4. 5 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    كتیبه

    فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار كوهی بود
    و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
    زن و مرد و جوان و پیر
    همه با یكدیگر پیوسته ، لیك از پای
    و با زنجیر
    اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی
    به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود
    تا زنجیر
    ندانستیم
    ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
    و یا آوایی از جایی ، كجا ؟ هرگز نپرسیدیم
    چنین می گفت
    فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
    بر او رازی نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
    چنین می گفت چندین بار
    صدا ، و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی می خفت
    و ما چیزی نمی گفتیم
    و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
    پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
    گروهی شك و پرسش ایستاده بود
    و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
    و حتی در نگه مان نیز خاموشی
    و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
    شبی كه لعنت از مهتاب می بارید
    و پاهامان ورم می كرد و می خارید
    یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
    و نالان گفت :* باید رفت
    و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
    باید رفت
    و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود
    یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
    كسی راز مرا داند
    كه از اینرو به آنرویم بگرداند
    و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم
    و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
    هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
    هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
    عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم
    هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
    چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
    و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
    ز شوق و شور مالامال
    یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود
    به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
    خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
    و ما بی تاب
    لبش را با زبان تر كرد ما نیز آنچنان كردیم
    و ساكت ماند
    نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند
    دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
    نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
    بخوان !* او همچنان خاموش
    برای ما بخوان ! خیره به ما ساكت نگا می كرد
    پس از لختی
    در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد
    فرود آمد ، گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد
    نشاندیمش
    بدست ما و دست خویش لعنت كرد
    چه خواندی ، هان ؟
    مكید آب دهانش را و گفت آرام
    نوشته بود
    همان
    كسی راز مرا داند
    كه از اینرو به آرویم بگرداند
    نشستیم
    و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
    و شب شط علیلی بود


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  6. 2 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    قصه ی شهر سنگستان

    دو تا كفتر
    نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
    كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر
    دو دلجو مهربان با هم
    دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
    خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
    دو تنها رهگذر كفتر
    نوازشهای این آن را تسلی بخش
    تسلیهای آن این نوازشگر
    خطاب ار هست : خواهر جان
    جوابش : جان خواهر جان
    بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
    نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست
    ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
    تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست می داریم
    نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست
    پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند
    شبانی گله اش را گرگها خورده
    و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده
    و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها
    سپرده با خیالی دل
    نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
    نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها
    اگر گم كرده راهی بی سرانجامست
    مرا به ش پند و پیغام است
    در این آفاق من گردیده ام بسیار
    نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
    نمایم تا كدامین راه گیرد پیش
    ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
    بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشك و بی رحم ست
    وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست
    یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها
    سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
    و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
    رهایی را اگر راهی ست
    جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
    نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
    غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
    نشانیها كه در او هست
    نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند
    همان بهرام ورجاوند
    كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
    هزاران كار خواهد كرد نام آور
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
    پس از او گیو بن گودرز
    و با وی توس بن نوذر
    و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
    و آن دیگر
    و آن دیگر
    انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند
    بسوزند آنچه ناپاكی ست ، ناخوبی ست
    پریشان شهر ویرام را دگر سازند
    درفش كاویان را فره و در سایه ش
    غبار سالین از جهره بزدایند
    برافرازند
    نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
    گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
    ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
    نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
    بگو تا كیست این گمنام گرد آلود
    ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
    تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
    نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست
    و از بسیارها تایی
    به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
    نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست
    كه گوید داستان از سوختنهایی
    یكی آواره مرد است این پریشانگرد
    همان شهزاده ی از شهر خود رانده
    نهاده سر به صحراها
    گذشته از جزیره ها و دریاها
    نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده
    اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
    بجای آوردم او را ، هان
    همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
    به شهرش حمله آوردند
    بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
    به شهرش حمله آوردند
    و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
    دلیران من ! ای شیران
    زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران
    وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
    اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
    صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
    از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
    پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
    و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
    و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
    دلیران من ! اما سنگها خاموش
    همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
    ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست
    دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
    و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
    نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
    نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
    دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
    چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
    ز سنگستان شومش بر گرفته دل
    پناه آورده سوی سایه ی سدری
    كه رسته در كنار كوه بی حاصل
    و سنگستان گمنامش
    كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
    نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
    سرود آتش و خورشید و باران بود
    اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی
    به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
    كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
    چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
    در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
    و صیادان دریابارهای دور
    و بردنها و بردنها و بردنها
    و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
    و گزمه ها و گشتی ها
    سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست
    نگه كن ، روز كوتاه ست
    هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك
    شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
    بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید ؟
    كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید ؟
    تواند بود
    پس از این كوه تشنه دره ای ژرف است
    در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
    از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست
    چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن
    غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
    اهورا وایزدان وامشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
    پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
    در آن نزدیكها چاهی ست
    كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
    پس آنگه هفت ریگش را
    به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
    ازو جوشید خواهد آب
    و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
    نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
    تواند باز بیند روزگار وصل
    تواند بود و باید بود
    ز اسب افتاده او نز اصل
    غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
    سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
    غم دل با تو گویم غار
    كبوترهای جادوی بشارتگوی
    نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
    بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
    من آن كالام را دریا فرو برده
    گله ام را گرگها خورده
    من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
    من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ
    ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
    دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
    كجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
    اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
    درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
    فروزان آتشم را باد خاموشید
    فكندم ریگها را یك به یك در چاه
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
    به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
    زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟
    گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست
    پشوتن مرده است آیا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا ؟
    سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان
    سخن می گفت با تاریكی خلوت
    تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
    ز بیداد انیران شكوه ها می كرد
    ستم های فرنگ و ترك و تازی را
    شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
    غمان قرنها را زار می نالید
    حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد
    غم دل با تو گویم ، غار
    بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
    صدا نالنده پاسخ داد
    آری نیست ؟


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  8. 2 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,546
    امتیاز : 87,850
    سطح : 100
    Points: 87,850, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 41.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,651
    تشکر شده 14,816 در 3,173 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 29 در 4 پست

    پیش فرض

    لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام، مستم
    باز می لرزد دلم، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
    های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
    و آبرویم را نریزی، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است ..
    «الا و لایحمل هذا العَلَم الّا اهل البصر و الصّبر»

    طلحه و زبیر هم که باشی؛
    سیف الاسلام هم که گفته باشندت؛
    پیشانی ات هم اگر به سجده ی طولانی، پینه ی شتری بسته باشد؛
    به زور زری، یا به زر زوری، یا به فریب تزویری، یا به دنبال زنی شترسوار؛

    به روی امامت شمشیر خواهی کشید ..


    .
    .

  10. 6 کاربر از پست مفید باران بهار تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    بسته راه نفسم بغض و
    دلم شعله ور است
    چون يتيمي که به او
    فحش پدر داده کسي


    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  12. 6 کاربر از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,741
    امتیاز : 35,086
    سطح : 100
    Points: 35,086, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 1.0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,463
    تشکر شده 6,916 در 1,654 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    .
    .
    .
    .

    من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک!

    بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.

    منشین با من، با من منشین ...

    تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟


    تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من ..

    چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

    یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

    بر من افتد چه عذاب و ستمی ست ..



    دردم این نیست ولی

    دردم این است که من بی تو دگر

    از جهان دورم و بی خویشتنم

    پوپکم! آهوکم!

    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!



    مگرم سوی تو راهی باشد

    چون فروغ نگهت

    ورنه دیگر به چه کار آیم من

    بی تو؟ چون مرده ی چشم سیهت ..

    .
    .
    .
    .


    خاطره ی خیلیییی خوبی دارم از این شعر ...
    به دنبال کسی جــامانده از پــرواز میگردم

    مگــر بیـــدار سازد غــافلی را غافلی دیگر








  14. 5 کاربر از پست مفید جامانده از پرواز تشکر کرده اند .


  15. #8
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۰۹
    محل سکونت
    فکه.. هویزه..مشهدالرضا..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    409
    امتیاز : 8,730
    سطح : 62
    Points: 8,730, Level: 62
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,661
    تشکر شده 1,199 در 318 پست
    حالت من : Narahat
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر با آن پوستین سرد نمناکش
    باغ بی برگی
    روز و شب تنهاست ،
    با سکوت پاک غمناکش

    ساز او باران ، سرودش باد
    جامه اش شولای عریانی ست
    ور جز اینش جامه ای باید ،
    بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد
    گو بروید یا نروید ، هرچه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
    باغبان و رهگذاری نیست
    باغ نومیدان ،
    چشم در راه بهاری نیست

    گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
    ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

    باغ بی برگی
    خنده اش خونی است اشک آمیز
    جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
    پادشاه فصل ها پاییز .


    طلائيه!
    با من بگو از فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرونشان. مي خواهم در تو جاري شوم، مي خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده اند...
    فکه!
    من ازسکوت راز آلودت درس ها آموخته ام!با من سخن بگو...



  16. 5 کاربر از پست مفید mosafer gharib تشکر کرده اند .


  17. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۱۱
    محل سکونت
    جزیرم
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    126
    امتیاز : 1,615
    سطح : 23
    Points: 1,615, Level: 23
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 256
    تشکر شده 273 در 103 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mosafer gharib نمایش پست اصلی
    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر با آن پوستین سرد نمناکش
    باغ بی برگی
    روز و شب تنهاست ،
    با سکوت پاک غمناکش

    ساز او باران ، سرودش باد
    جامه اش شولای عریانی ست
    ور جز اینش جامه ای باید ،
    بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد
    گو بروید یا نروید ، هرچه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
    باغبان و رهگذاری نیست
    باغ نومیدان ،
    چشم در راه بهاری نیست

    گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
    ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

    باغ بی برگی
    خنده اش خونی است اشک آمیز
    جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
    پادشاه فصل ها پاییز .
    یاد باغ بی برگی به خیر ...
    هنوز صفحه اش یادمه ...
    تو دو تا صفحه ی پشت به پشت هم بود ...

  18. 2 کاربر از پست مفید معراج یاسین تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,374
    امتیاز : 28,668
    سطح : 99
    Points: 28,668, Level: 99
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 1,332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,145
    تشکر شده 8,654 در 2,667 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    بهار آمد پريشان باغ من افسرده بود اما
    به جو باز آمد آب رفته ماهي مرده بود اما

    زمستان رفت ، برفش آب شد ، خورشيد بازآمد
    كبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

    بشويد خاك قاب پنجره باران پاييزي
    به پشت شيشه در تنگي گلم پژمرده بود اما

    هزاران نوشدارو ميرسيد از بهر سهرابم
    به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما

    خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد
    بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما...
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  20. 3 کاربر از پست مفید bangeghanari تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-بهمن-۲۰
    محل سکونت
    پشت دریا ها شهریست....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,409
    امتیاز : 40,021
    سطح : 100
    Points: 40,021, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 4,770
    تشکر شده 9,059 در 2,020 پست
    حالت من : Bitafavot
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

  22. 3 کاربر از پست مفید اندیشه تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض




    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    سرها در گریبان است
    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
    نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
    که ره تاریک و لغزان است
    وگر دست محبت سوی کسی یازی
    به اکراه آورد دست از بغل بیرون
    که سرما سخت سوزان است
    نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
    چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
    نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
    ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
    مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
    منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
    منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
    منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
    بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
    حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
    تگرگی نیست ، مرگی نیست
    صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
    من امشب آمدستم وام بگزارم
    حسابت را کنار جام بگذارم
    چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
    حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
    و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
    حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
    درختان اسکلتهای بلور آجین
    زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است

  24. 4 کاربر از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده اند .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض




    تگرگی نیست، مرگی نیست
    صدایی گر شنیدی محبت سرما و دندان است. (اخوان ثالث)

  26. 2 کاربر از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده اند .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 47,970
    سطح : 100
    Points: 47,970, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,659 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    تو چه دانی
    که پسِ
    هر نگهِ ساده ی من
    چه جنونی ، چه نیازی ...
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..

  28. کاربر روبرو از پست مفید دردونه تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1