از زمین را بغل کردن و بی خیال زمان شدن خسته که شدم هوس اعوذ بالله من الشیطان الرجیم گفتن به سرم زد ، تا گفتم گورش گم شد ، انگار خیلی وقت بودمنتظر همین بود و شاید قیافه تکراری ام دیگر به مذاقش خوش نمی آمد ..رفت و حالا که نیست خیلی ها هستند ..
طاقچه مان را تازه می بینم قرآن هم داشت ،گرد و خاک رویش یعنی دست که هیچ چشم هم نخورده ، هر سو که نظر می کنم قبله گاه است و هر جا که زانو می زنم سجده گاه ،، سبحان الله زمزمه خودبخودی ام شده و خود را مرور کنان دردهای الکی گنده شده ام را که می بینم الحمدلله از لب و لوچه ام باریدن می کند ،،آرزوهای مزخرف طلاکاری شده ام را مس هم نمی بینم ، کاشکی های جورواجورم آنقدر حقیرند که پاک نکرده پاک می شوند،،اوضاع بهم ریخته ام سروسامان دار شده ، افکار فلسفی تسخیرم کرده اند و داد می زنند : های پست ترین خاک عالم تک قطره روح الهی ات را دریاب.،و چه اقیانوس تک قطره ای ..
ابراهیم وار تسلیم می کند تا جگرگوشه به قربانگاه بَرَد ،عیسی گونه هوس می کُشد و نفس میدهد تا عشق عروج کند و خیانت میخکوب صلیبها شود..
ابلیس نیست و کاش هرگز نبود تا سلام ها صلوات گونه حمد محمد(ص) میشد و من كنت مولا فهذا علی مولا شنیدنی ترین ناب جمله عالم میشد و قلبها و عدل ها علی وار فدک ها وارض ها تقدیم خیرالنسا میکردند و قبله اشکها نینوا بود ...کاش نبود و مشک ها آماج تیرها نمی شد کاش نبود و نااهل بین سقا و دستان صاحب علمش جدایی نمی انداخت تا هیچ علی اصغری د اغ تشنگی نبیند وامان و داد از کاشکی های محالِ دمار از روزگار درآور..
حالا که نیست مناجات معرفتم ملتماسانه کاش نباشد می شود تا وجودم انتظار شود و امیدهایم امید فرجِ آخرین برکت دوست ،مهدی موعود که بهار انسان است و منجی عالمیان او که همان بهار ابدی است ، زنده باد بهار زنده باد بهار زنده باد بهار

رضا رنجبری تابستان 90