کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض "حکایت هایی از بهلول"


    بسم الله

    ابتدا یه معرفی کوتاه از این شخصیت معروف:



    بهلول ؛عاقل مجنون

    بهول یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،* یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید بود.سال806 میلادی درکوفه به دنیا آمد وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر؛ ازاو موعظه می طلبیدند.وی دارای کلام شیرین است که در بیان واقعیت ها و حقایق تلخ به کار گرفته و سخنانش از نوادر خوانده شده است.

    در ابتدا کسی را به خنده وامیدارد و آنگاه در اوج خنده، سر در گوشش می نهد و می گوید: دقت کن! شاید نه بر دیگری، که بر خود می خندی! و چون او این را دریافت بر حال خود که چنین مضحک است می گرید!!نوشته های زیر گوشه هایی است از سخنان آن حکیم در لباس یک دیوانه. تا آنان که خود دیوانه اند، پندارند که او نیز دیوانه است!!!


    می گويند بهلول عالم بود و ديوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گريزگاه بود از آن مهلکه. می گويند در روزگار هارون مخالفان سه راه در پيش داشتند: جلای وطن. جمل (در مفهوم کوه و سر به کوه و بيابان گذاشتن) و جنون. بهلول جنون را به جلای وطن و آوارگی ترجيح داد و در کوفه ماند و چون ديوانه بود يا خود را به ديوانگی زده بود و به ديوانگی شهرت داشت آزار نديد. پيش از آن اما بهلول از متنفذان و متمولان کوفه به شمار می آمد.

    اما ديری نپاييد که از آن همه ثروت و نفوذ اجتماعی چيزی باقی نماند و فقير شد و حتی روايت می کنند که با لباسی ژنده و پاره مانند گدايان در محله های کوفه سرگردان بود.


    هر چه بود، اين را می دانيم که مردی بود خوش سخن و طناز و در پاسخ درنمی ماند. همه به طنز از حاضرجوابی او حکايت ها روايت می کنند. می بينيم ابووهاب در کانون استبداد و انشقاق و دوگانگی زيست و چون زندگی در آن شرايط برای او ممکن نبود پس مجبور بود انتخاب کند، جنون را برگزيد و با طنز و زبانی گزنده، سختی زندگی را برای خود آسان کرد و توانست بار هستی را بر دوش کشد و راهی که او رفت، همچنان رهروان بسيار دارد.

    نا گفته نماند که بهلول را از شاگردان امام جعفر صادق(ع)دانسته*اند. زمانی که از سوی هارون*الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز می*داد.

    گور بهلول در بغداد قرار دارد. لقب او را «سلطان مجذوب» نامیده اند. واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است.


  2. 5 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض تخت هارون الرشید و بهلول

    می گویند روزی بهلول _عاقل دیوانه نما_نزد هارون الرشید رفت و بر تخت او بنشست .


    غلامانِ خلیفه او را از تخت هارون پایین کشیدند و چنان کتک مفصلی به او زدند که از تن او خون جاری شد.


    پس از چندی بهلول رو به هارون الرشید کرد و گفت:من یک لحظه بر تخت تو نشستم،ببین که عاقبتم چه شد؛ تو که عمری بر روی این تخت نشسته ای بند بندت را از هم جدا خواهند کرد.!!!

  4. 4 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض مرد شیاد

    بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد
    در همان حال مرد شيادي كه شنيده بود بهلول ديوانه است ، جلو آمد و گفت :
    اگر اين سكه را به من بدهي ، در عوض ده سكه كه به همين رنگ است را به تو مي دهم!
    بهلول چون سكه هاي او را ديد ، دانست كه سكه هاي او مسي است و ارزشي ندارد.
    بهلول گفت :
    به يك شرط قبول مي كنم .
    به شرط آنكه سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني .
    مرد شياد قبول كرد و شروع به عرعر كرد!!
    بهلول به او گفت:
    تو كه خر هستي فهميدي سكه هاي من طلاست و مال تو از مس ! چگونه مي خواهي ، من كه انسان هستم ، اين مطلب را ندانم ؟!!!!
    مرد شياد،که موضوع را فهمید، پا به فرار گذاشت.

  6. 4 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض آورده اند که:


    روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک
    نموده ام.بهلول جواب داد:
    پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!

  8. 4 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض اورده اند که:


    بهلول از برای نماز وارد مسجد شد دزدی را بر گوشه ای از مسجد بدید

    که انتظار می کشد تا او به نماز بایستد و کفشهایش را به سرقت ببرد
    بهلول نیز با کفش به نماز ایستاد!
    پس از نماز دزد به وی گفت با کفش نماز نباشد!
    اونیز در جواب دزد گفت:اگر نماز نباشد کفش باشد!!!

  10. 3 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,998
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    ^^^^^^^^^^^^
    خیلی باحال بودن - ممممممنونم دوست عزیز


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  12. کاربر روبرو از پست مفید Arad تشکر کرده است .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 13,041
    سطح : 74
    Points: 13,041, Level: 74
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 209
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,729
    تشکر شده 11,802 در 2,180 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض حمام رفتن بهلول و هارون

    روزي خليفه هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت .
    خليفه از روي شوخي از بهلول سئوال كرد :
    به نظر تو، من چند ارزش دارم ؟
    بهلول جواب داد :
    پنجاه دينار .
    خليفه غضبناك شده و گفت :
    ديوانه ، فقط لنگي كه بخود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد .
    بهلول جواب داد :
    من هم فقط لنگ را قيمت كردم ، وگرنه خليفه ارزشي ندارد !!

  14. 4 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    ایران - تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,251
    امتیاز : 76,420
    سطح : 100
    Points: 76,420, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,349
    تشکر شده 11,459 در 2,968 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هو الحیّ
    سلام

    هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
    - بهلول، چه می سازی؟

    بهلول با لحنی جدی گفت:
    - بهشت می سازم.

    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
    - آن را می فروشی؟!

    بهلول گفت:
    - می فروشم.

    - قیمت آن چند دینار است؟

    - صد دینار.

    زبیده خاتون گفت:
    - من آن را می خرم.

    بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

    - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

    - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
    - به تو نمی فروشم.

    هارون گفت:
    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

    بهلول گفت:
    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

    هارون ناراحت شد و پرسید:
    - چرا؟

    بهلول گفت:

    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

    .
    .

    .
    .



    گـشـتـم هـمـه جـا بـر در و دیــــــوار حـریـمـت
    جـایـی نـنـوشـتـه اسـت گـنـهــــــکار نـیـایـد...!

  16. 3 کاربر از پست مفید bedayah تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,717
    امتیاز : 13,516
    سطح : 75
    Points: 13,516, Level: 75
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 22,491
    تشکر شده 9,348 در 2,261 پست
    مخالفت
    84
    مخالفت شده 28 در 11 پست

    پیش فرض سه درس از یک دیوانه

    آورده*اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
    گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
    شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

    بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
    عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
    فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می*کنی؟
    عرض کرد: آری..
    بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
    عرض کرد: اول «بسم*الله» می*گویم و از پیش خود می*خورم و لقمه کوچک برمی*دارم، به طرف راست دهان می*گذارم
    و آهسته می*جوم و به دیگران نظر نمی*کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی*شوم و هر لقمه که می*خورم
    «بسم*الله» می*گویم و در اول و آخر دست می*شویم.

    بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می*خواهی که مرشد خلق باشی؟
    در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی*دانی. سپس به راه خود رفت.

    مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
    خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
    بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
    جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی*داند.
    بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می*دانی؟
    عرض کرد: آری. سخن به قدر می*گویم و بی*حساب نمی*گویم و به قدر فهم مستمعان می*گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می*کنم و چندان سخن نمی*گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می*کنم.
    پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

    بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی*دانی. سپس برخاست و برفت.
    مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
    جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی*دانید.

    باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می*خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن
    و سخن گفتن خود را نمی*دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می*دانی؟

    عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه* خواب می*شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که
    از حضرت رسول (علیه*السلام) رسیده بود بیان کرد.

    بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی*دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت:
    ای بهلول من هیچ نمی*دانم، تو قربه*الی*الله مرا بیاموز.


    بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
    جنید گفت: جزاک الله خیراً!

    و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد.
    پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.


    و در خواب کردن این*ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد
    هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد

  18. 2 کاربر از پست مفید Rezaa تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    ^^^
    عالی بود

    بی نهایت لذت بردم یه دونه تشکر واقعا کم بود

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir


  20. کاربر روبرو از پست مفید سناتور تشکر کرده است .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

    پرسید: چه می کنی؟ گفت: خانه می سازم.

    پرسید: این خانه را می فروشی؟ گفت: آری.

    پرسید: قیمت آن چقدر است؟ بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد. گفت: این خانه را می فروشی؟ بهلول گفت: آری

    هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟ بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

    هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای. بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir


  22. کاربر روبرو از پست مفید سناتور تشکر کرده است .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    شخصی از بهلول پرسید:
    می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟
    بهلول جواب داد: زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید .

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir


  24. کاربر روبرو از پست مفید سناتور تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1