کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 271

موضوع: داستانک

  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,736 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض داستانک

    یعنی همه ی اون داستانک های تالار قبلی پریدند؟!!!

  2. 2 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ارزش ملک و سلطنت

    روزی بهلول بر هارون*الرشید وارد شد.


    خلیفه گفت: مرا پندی بده!

    بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی*آب، تشنه*گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه*ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می*دهی؟

    گفت:...

    صد دینار طلا.

    پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

    گفت: نصف پادشاهی*ام را.

    بهلول گفت: حال اگر به حبس*البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می*دهی که آن را علاج کنند؟

    گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

    بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.



    http://dastanak.com/1389/09/12/post-351/

  4. 5 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سرخ پوست ها و رئیس جدید

    اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
    رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

    پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ...

    بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»

    پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

    پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

    رییس: «از کجا می دونید؟»

    پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!



    http://dastanak.com/1389/09/08/post-350/


  6. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,736 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟
    ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است.

    تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟


    ماهيگير: تا دير وقت مي خوابم, يه کم ماهي گيري مي کنم, با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.

    تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني.
    اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميکني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري.

    ماهيگير: خوب, بعدش چي؟

    تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيــما به مشتري ها ميدي
    و براي خودت کارو بار درست مي کني... بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت
    ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکــــزيکوسيتي! بعد از اون هم
    لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني...

    ماهيگير:اين کار چقدر طول مي کشه؟

    تاجر: پانزده تا بيست سال.

    ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟

    تاجر: بهترين قسمت همينه,در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي! اين کار ميليون ها دلار برات عايدي داره.

    ماهيگير: ميليون ها دلار! خوب بعدش چي؟

    تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي! مي ري يه دهکــده ي ساحلي کوچيک! جايي که مي توني تا دير وقت بخوابي! يه کم ماهيگيري کني, با بچه هات بازي کني! بري دهکده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني

  7. 5 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  8. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,736 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض لیلا ... لیلا ... لیلا...

    یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی

    اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا
    مرد بازدید کننده میپرسه: این آدم چشه؟

    میگن: یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده

    مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن، مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی

    میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا

    بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگه چشه؟ میگن: اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این

  9. 8 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    قدرت اندیشه



    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

    دوستدار تو پدرت


    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

    پدر! به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن, من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

    4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

    پسرش پاسخ داد :

    پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .





    http://jniksirat.blogfa.com/post-16.aspx

  11. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  12. #7
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,704 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    ماجرای پسر حرف گوش کن !!

    پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني
    پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم
    پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است
    پسر: آهان اگر اينطور است، قبول است
    ---------
    پدر به ديدار بيل گيتس مي رود
    پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
    بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند
    پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانك جهاني است
    بيل گيتس: اوه، كه اينطور! در اين صورت قبول است
    --------
    پدر به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود
    پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
    مديرعامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم!
    پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
    مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

    و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
    نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟


  13. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,663 در 1,704 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Red face

    ملاقاتی
    سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد.
    سه پایه اش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد.
    هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل ....
    پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد. تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت.

    جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند. همان که می گفتی عکاس روزنامه است
    .فرستادمش سر پستت تا غافلگیر شوی.

  14. 6 کاربر از پست مفید نردبانی تا خدا تشکر کرده اند .


  15. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    3,040
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,965
    تشکر شده 9,308 در 2,470 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 62 در 34 پست

    پیش فرض

    احسنت .باریکلا .چه قشنگ بود ایکون کف زدن

    نوشته اصلی توسط رهرو نمایش پست اصلی
    ماجرای پسر حرف گوش کن !!

    پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني
    پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم
    پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است
    پسر: آهان اگر اينطور است، قبول است
    ---------
    پدر به ديدار بيل گيتس مي رود
    پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
    بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند
    پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانك جهاني است
    بيل گيتس: اوه، كه اينطور! در اين صورت قبول است
    --------
    پدر به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود
    پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
    مديرعامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم!
    پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
    مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

    و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
    نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

    وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ

    وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ




    • کشتی را زير نظر و الهام ما بساز و در باره اين ستمکاران با من سخن مگوی ، که همه غرقه اند
    • نوح کشتی می ساخت و هر بار که مهتران قومش بر او می گذشتند مسخره اش می کردند...


  16. 2 کاربر از پست مفید نوح تشکر کرده اند .


  17. #10
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,704 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    برنارد کارلز اکلستون “Bernard Čarls Eklston” مدیر مسابقات اتومبیلرانی فرمول یک در جهان که دارایی او بیش از دو میلیون پوند تخمین زده می شود در بیرون دفتر کارش در منطقه بریج نایت در مرکز لندن مورد حمله چهار مرد قرار گرفت و ساعت همراه او با ارزش بیش از دویست هزار دلار در کنار سایر اموال شخصی او به سرقت رفت.

    اما آقای اکلستون هشتاد ساله که شم اقتصادی و رسانه ای قوی دارد حتی پس از این حادثه ناگوار و در حالیکه چهره ای کج وکوله و چشمی متورم داشت با مدیر شرکت ساعت سازی هابلوت - شرکت رسمی سازنده ساعتهای مسابقات فرمول یک تماس گرفت و به آنها پیشنهاد داد تا از چهره به هم ریخته او برای یک آگهی تبلیغاتی استفاده کنند.

    او درباره این حادثه گفت :” من به آنها زنگ زدم و پیشنهاد یک تبلیغ متفاوت را دادم. من می توانم درک کنم کسانی که اموالم را سرقت کردند فقیر بودند و برای کریسمس برنامه ریزی کرده بودند اما کاری که آنها با صورت من کردند ضرورتی نداشت .

    حالا شرکت مذکور این آگهی را با گنجاندن تصویر اکلستون در کنار این جمله که “ببینید مردم برای هابلوت چه می کنند “در روزنامه ها به چاپ رسانده است و ساعتی هم که در این تبلیغ دیده می شود همان ساعتی است که از اکلستون به سرقت رفت. این مدیر خستگی ناپذیر ۴۸ ساعت پس از این حادثه به محل کارش بازگشت و کار عادی اش را ادامه داده بود.
    تصاویر پیوست شده
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  18. 4 کاربر از پست مفید رهرو تشکر کرده اند .


  19. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    ایران - تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,251
    امتیاز : 32,803
    سطح : 100
    Points: 32,803, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,350
    تشکر شده 11,459 در 2,968 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Wink هراس از طوفان

    هو الحیّ
    سلام

    آقاي کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را به راه خداوند هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

    هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه* ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

    موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره*ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می*کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی*شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره*ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

    طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم*اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خاری ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می*خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

    نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می*خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده*خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره*اش را در خود فرو برده بود.

    هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

    کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می*کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

    دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
    .
    .
    .
    .



    گـشـتـم هـمـه جـا بـر در و دیــــــوار حـریـمـت
    جـایـی نـنـوشـتـه اسـت گـنـهــــــکار نـیـایـد...!

  20. 3 کاربر از پست مفید bedayah تشکر کرده اند .


  21. #12
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۱-اسفند-۲۵
    نوشته ها
    424
    امتیاز : 18,400
    سطح : 86
    Points: 18,400, Level: 86
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 493
    تشکر شده 2,632 در 413 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض داستانهای زیبا ، کوتاه و خواندنی

    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
    لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
    لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
    در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
    مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
    همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
    مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
    مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
    مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
    مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
    من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
    من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!


    کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
    پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

  22. 5 کاربر از پست مفید saba تشکر کرده اند .


  23. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,374
    امتیاز : 28,668
    سطح : 99
    Points: 28,668, Level: 99
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 1,332
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,145
    تشکر شده 8,657 در 2,668 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    امید داشته باشیم

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.
    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روز ها را به دنبال پیدا کردن کمک می گذراند ، اما کسی نمی آمد.
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخنته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عواکل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود!
    متاسفانه بدترین حادثه اتفاق افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد.فریاد زد :خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟
    آن شب گذشت و صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید!کشتی آمده بود تا نجاتش دهد!مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید:از کجا فهمیدید من در این جا هستم ؟آن ها جواب دادند : ما متوجه علائمی که با دود می دادی ،شدیم.
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  24. 3 کاربر از پست مفید bangeghanari تشکر کرده اند .


  25. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    ایران - تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,251
    امتیاز : 32,803
    سطح : 100
    Points: 32,803, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,350
    تشکر شده 11,459 در 2,968 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Wink گفتگوی شتر و فرزندش

    هو الحیّ
    سلام

    آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
    بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟

    شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

    بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟

    شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

    بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟

    شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

    بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.

    شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

    بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .

    بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..

    شتر مادر: بپرس عزیزم.

    بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟



    نتیجه گیری:
    مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟
    .
    .

    .
    .



    گـشـتـم هـمـه جـا بـر در و دیــــــوار حـریـمـت
    جـایـی نـنـوشـتـه اسـت گـنـهــــــکار نـیـایـد...!

  26. 3 کاربر از پست مفید bedayah تشکر کرده اند .


  27. #15
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Calendar Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اردیبهشت-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,866
    امتیاز : 32,278
    سطح : 100
    Points: 32,278, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,341
    تشکر شده 8,108 در 2,355 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 103 در 67 پست

    پیش فرض

    روماتيسم
    کشيشی در اتوبوس نشسته بود که مردي ولگرد، مست و لايعقل سوار شد و کنار او نشست.
    مرد روزنامه يی باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشيش پرسيد:پدر روحانی! روماتيسم چگونه ايجاد می شود؟
    کشيش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتيسم حاصل مستی و مي*گساری و بی بند و باری است !
    مرد با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه شد.
    بعد کشيش از او پرسيد: حالا چند وقت است که روماتيسم داری؟
    مرد گفت: من روماتيسم ندارم! اين جا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتيسم بدی شده است!!!

    نتايج اخلاقي:
    -زود قضاوت نكنيد.
    - راجع به موضوعي كه اطلاعات نداريد، اظهار نظر نكنيد.
    - از بالا به ديگران نگاه نكنيد .
    -از موقعيت اجتماعي خود سوء استفاده نكنيد.

  28. 5 کاربر از پست مفید hands of god تشکر کرده اند .


  29. #16
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    هوا گرفته بود ، باران می بارید ، کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست میشه.



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  30. 4 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  31. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    غلط زیادی که جریمه ندارد

    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
    از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
    دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
    در حال مستاصل شد...
    از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
    قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
    نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
    قدری پایین تر آمد.
    وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
    آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دم.
    وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
    وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
    غلط زیادی كه جریمه ندارد



  32. 2 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  33. #18
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,704 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    هيچگاه نخواست رزمنده بودن و شيميايي شدنش را به رخ ديگران بكشد.

    اين اواخر سرفه*هايش زياد شده بود.

    معلم بود.

    مادر يكي از بچه*ها كه از زبان پسرش شنيده بود در كلاس خيلي سرفه مي*كند يك روز صبح پيش مدير دبيرستان رفت و از معلم پسرش شكايت كرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمي*كند؟ مگر بچه*هاي مردم چه گناهي كرده*اند كه معلمشان آنها را مريض مي*كند؟

    مدير دبيرستان از سرگذشت اين معلم خبر داشت اما چون مي*دانست ناراحت مي*شود حرفي از جانبازيش نزد. اما هر كاري كرد مادر دانش*آموز راضي نشد. دست آخر هم به مدير گفت به منطقه شكايت مي*كند.

    چند روزي گذشت. بيشتر دانش*آموزان از غيبت معلم خود نگران شده بودند.

    همهمه*هاي دبيران و دانش*آموزان زياد شده بود.

    مادر اين دانش*آموز كه گفته بود اگر حرفي بزند به آن عمل مي*كند، به منطقه رفت و از معلم شكايت كرد.

    خبر داشت چند روزي است به مدرسه نيامده است. با كپي برگه شكايتي كه در دست داشت وارد دفتر مدير دبيرستان شد و در حالي كه قيافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره اين معلم شما حرف گوش كرد؟ ولي فكر نمي*كني غيبت هايش طولاني شده است؟ چرا بايد بچه*هاي مردم از درسشان عقب بيفتند؟ چرا به جايش معلم ديگري معرفي نمي*كنيد؟

    مدير كه تا اين لحظه ساكت مانده و سر به زير انداخته بود در حالي كه اشك از چشمانش جاري شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ايشان به حرف شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.

    مادر دانش*آموز كه با تعجب مدير را نگاه مي*كرد پرسيد پس اگر درمان كرده چرا سر كلاس حاضر نمي*شود؟ شما چرا گريه مي*كنيد؟ چيزي شده؟

    مدير در حالي كه هر لحظه بر هق هق گريه*هايش افزوده مي*شد با اشاره دست ديوار دفتر را نشان داد و گفت: ايشان حاضرند...

    مادر دانش*آموز در حالي كه فكر مي*كرد با برگشتن به سمت ديوار، معلم را مي*بيند به جايش يك اعلاميه ترحيم را ديد كه در آن نوشته شده بود:

    شهيد ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشي از بمباران شيميايي دشمن در عمليات ... به شهادت رسيد.

    مادر دانش*آموز نمي*دانست چه بگويد. برگه شكايت از دستش افتاد و در حالي كه مي*خواست چيزي بگويد درب دفتر مدير دبيرستان باز شد... ببخشيد من معلم جديد دانش*آموزان كلاس... هستم...
    منبع
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  34. 6 کاربر از پست مفید رهرو تشکر کرده اند .


  35. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض حکمت های خدا

    تکراریه. اما قشنگه...

    گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.....
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
    گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
    سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
    گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...



  36. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  37. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-مهر-۲۵
    نوشته ها
    105
    امتیاز : 4,669
    سطح : 43
    Points: 4,669, Level: 43
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 58
    تشکر شده 373 در 95 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض قدردانی از مادر!!!!!!!

    یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست داد و در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت در حالیکه آخرین مصاحبه مراحل مصاحبه را انجام میداد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
    رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
    جوان پاسخ داد: هیچ.
    رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
    جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد و تنها مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
    رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
    جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
    رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
    جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
    رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
    جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
    رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان راتمیز کنید و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
    جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
    وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
    مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد.
    همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بودکه او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش میلرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
    این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش،تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
    بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را
    برای مادرش یواشکی شست.
    آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی درد دل کردند.
    صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
    رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
    آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
    جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم و شستشوی همه باقیماندهرخت ها را نیز تمام کردم.
    رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
    جوان گفت:
    1. اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من معنایی نداشت.
    2. از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک کاری انجام شود.
    3. به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
    رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.
    می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک بدیگران را بداند، کسی که ارزش زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد و توانست احترام زیردستانش را بدست بیاورد.
    چندی نگذشت که این انگیزه در تمام کارمندان گسترش یافت و هر کارمندی با کوشش و جدیت خالصانه کار می کرد و طولی نکشید که عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت ...
    یک بچه، که تحت هر شرایطی حمایت شده و از روی محبتی که والدین به او
    داشته اند هر آنچه که نیاز داشته از روی عادت برای او فراهم کرده اند، ذهنیت مقرری را در خود پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند و این در حالیست که او از زحمات بیشمار والدین خود بی خبر است. وقتی که بزرگ می شود و وارد بازار کار می شود، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هرگز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای چنین شخصی که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، البته ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می
    جنگند ...
    شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند و از بهترین رفاه برخوردار باشند اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آنها هم اینکار را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادرهایشان بشویند.
    برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، بلکه می خواهید که آنها تا اندازه ای هم به گوشه ای از سختی ها پی ببرند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد. مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات والدین و بزرگترهای خودشان قدردانی کنند و خود را عادت دهند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند. این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در جامعه پرمشغله ی امروزی زندگی می کنیم موثر است و حداقل ارزش این را دارد که قدردانی و قدرشناسی را به بچه هایمان انتقال دهیم.

    لطفاً این داستان را به دوستان خود ارسال کنید...
    ویرایش توسط tahere : شنبه ۰۹ بهمن ۸۹ در ساعت ۰۰:۵۸
    رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند...

  38. 2 کاربر از پست مفید tahere تشکر کرده اند .


  39. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,878 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile نمیدونم جاش اینجاست یا نه ولی میزنمش اینجا!

    مي*گويند پسري در خانه خيلي شلوغ*کاري کرده بود. همه*ي اوضاع را به هم ريخته بود. وقتي پدر وارد شد، مادر شکايت او را به پدرش کرد. پدر که خستگي و ناراحتي بيرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر ديد امروز اوضاع خيلي بي*ريخت است، همه*ي درها هم بسته است، وقتي پدر شلاق را بالا برد، پسر ديد کجا فرار کند؟ راه فراري ندارد! خودش را به سينه*ي پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. شما هم هر وقت ديديد اوضاع بي*ريخت است به سوي خدا فرار کنيد. «وَ فِرُّوا إلي الله مِن الله». هر کجا متوحش شديد راه فرار به سوي خداست.

  40. 5 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  41. #22
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,704 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    Post یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم.

    مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
    ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
    زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  42. 6 کاربر از پست مفید رهرو تشکر کرده اند .


  43. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,878 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    ببخشید میدونم داستانک نیست ولی جایی براش ندیدم
    **************************************
    عجب ماجراییه:وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر ...من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

  44. 3 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  45. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض " قشنگ کوچک "

    گفت: كسی* دوستم* ندارد. می*دانی* چقدر سخت* است، این* كه* كسی* دوستت* نداشته* باشد؟ تو برای* دوست* داشتن* بود كه* جهان* را ساختی. حتی* تو هم* بدون* دوست* داشتن...! خدا اما هیچ* نگفت.
    گفت: به* پاهایم* نگاه* كن! ببین* چقدر چندش*آور است. چشم*ها را آزار می*دهم. دنیا را كثیف* می كنم.
    آدم*هایت* از من* می*ترسند. مرا می*كُشند برای* این* كه* زشتم. زشتی* جرم* من* است.

    خدا هیچ* نگفت.
    ادامه داد : این* دنیا فقط* مال* قشنگ*هاست. مال* گل*ها و پروانه*ها. مال* قاصدك*ها. مال* من* نیست.
    خدا گفت: چرا، مال* تو هم* هست.
    خدا گفت: دوست* داشتنِ* یك* گُل، دوست* داشتنِ* یك* پروانه* یا قاصدك* كار چندان* سختی* نیست. اما دوست* داشتن* یك* سوسك، دوست* داشتن* «تو» كاری* دشوارست.
    دوست* داشتن، كاری*ست* آموختنی؛ و همه، رنج* آموختن* را نمی*برند.
    ببخش، كسی* را كه* تو را دوست* ندارد، زیرا كه* هنوز مؤ*من* نیست، زیرا كه* هنوز دوست* داشتن* را نیاموخته، او ابتدای* راه* است.
    مؤ*من* دوست* دارد. همه* را دوست* دارد. زیرا همه* از من* است. و من* زیبایم. من* زیبایی*ام، چشم*های* مؤ*من* جز زیبا نمی*بیند. زشتی* در چشم*هاست. در این* دایره، هر چه* كه* هست، نیكوست.
    آن* كه* بین* آفریده*های* من* خط* كشید، شیطان* بود. شیطان* مسؤ*ول* فاصله*هاست.
    حالا، قشنگ* كوچكم! نزدیكتر بیا و غمگین* مباش.
    قشنگ* كوچك* نزد خدا رفت* و دیگر هیچ گاه* نیندیشید كه* نازیباست.


    http://b-pencil.mihanblog.com/post/353
    ویرایش توسط nahal : چهارشنبه ۱۳ بهمن ۸۹ در ساعت ۱۵:۱۰ دلیل: ادرس نذاشته بودم!

  46. 3 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  47. #25
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۹
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    134
    امتیاز : 6,007
    سطح : 50
    Points: 6,007, Level: 50
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 143
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکر کردن : 123
    تشکر شده 279 در 92 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فرار از زندگی


    روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.استاد گفت:....
    خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
    -الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
    -نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
    -اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
    و حرف هایی از این قبیل...

    استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی.

  48. 2 کاربر از پست مفید seea تشکر کرده اند .


  49. #26
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
    در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
    همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
    عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
    و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  50. 6 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  51. #27
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا


    هدیه

    چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند
    و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند.

    چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.
    اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون
    که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد صحبت کردن

    اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم

    دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم

    سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره..

    چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که
    مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت
    و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه.
    من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه
    تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .
    این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت.
    من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم.
    مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.

    برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

    پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد.

    اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..
    من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.
    به هر حال ممنونم.

    مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون
    میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم
    من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام
    هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

    ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.
    من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم.
    این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم

    ملوین عزیز ترینم
    تو تنها پسری هستی که با فکر کوچکت با هدیه ات منو خوشحال کردی.

    جوجه ، خیلی خوشمزه بود!!

    ممنونم!!!!!!!!!!!!!!



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  52. 6 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  53. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,642 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.

    در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.

    پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.


    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! http://tabriz-patoogh.blogfa.com/

    پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

    پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

    اما من که می دانم او چه کسی است..!

  54. 9 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  55. #29
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    ^
    عالی بود . ممنون



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  56. 3 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  57. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,878 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» توي آن هيري بيري شروع كرد به نماز خواندن. السلام عليكم و رحمه*الله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني

  58. 11 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1