کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 36
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض داستان های شیوانا

    ( مهاجرت قبل از موعد! )



    روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.

    شيوانا از مرد پرسيد:” اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي . خانواده ات چه مي كنند!؟ “ مرد فكري كرد و گفت:” خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند ، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. “

    شيوانا از مرد پرسيد:” اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند ، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد ، آنگاه چه مي كنيد؟“

    مرد تنگدست فكري كرد و گفت:” خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!“

    آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:” خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد. تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!“
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  2. 3 کاربر از پست مفید sogand67 تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نقل مكان به خانه امن تر

    شيوانا استاد معرفت بود. يك روز صبح زود شيوانا سراسيمه وارد معبد شد و از تمام سالكين خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او روياي زلزله اي را ديده است كه تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد.

    كاهن معبد شيوانا را مسخره كرد و به حاضرين گفت كه خداي معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترين جا براي جستن از خطر زلزله، معبد است.

    عده اي از سالكين ازمعبد بيرون آمدندو عده اي ديگر در آن ماندند. ساعتي نگذشت كه پيش بيني شيوانا به حقيقت پيوست و زلزله اي مهيب تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را روي سر ساكنين خود خراب كرد. كاهن و كساني كه در معبد مانده بودند همگي زير آوار از بين رفتند.

    يكي از شاگردان شيوانا با كنايه و دلخوري از استاد پرسيد:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند!“

    شيوانا با تبسم گفت:” خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برايم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها يادآور شده بود. كاهن و بقيه كافي بود چشمان خود را باز مي كردند و مي ديدندكه خانه خدا تمام عالم است ونه معبد و آنها فقط كافي بود از يك خانه خدا به خانه اي امن تر پناه مي بردند.!“
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  4. کاربر روبرو از پست مفید sogand67 تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    قربانی عزيزترين پاره وجود
    روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد."

    شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

    شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد.

    شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.

    شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلاکش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد!"

    زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد. اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف نديد.
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  6. کاربر روبرو از پست مفید sogand67 تشکر کرده است .


  7. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    باوری برای فلج كردن تو
    روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت.

    سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.

    شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي دهد. ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد ، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد.

    يكي از جوانان از شيوانا پرسيد:”چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟“

    شيوانا گفت:” ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند. پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!“
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  8. کاربر روبرو از پست مفید sogand67 تشکر کرده است .


  9. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    عشقی جدا از معشوق
    روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است.

    شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سال هاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.

    شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"

    شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"

    شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!"
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  10. #6
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شكست شخص نيست!
    يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.

    يكي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد.

    شيوانا پاسخ داد: شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است ، هزاران قدم جلوتر است. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد. او بهتر از هر كس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان دهد.

    وقتي كسي موفق مي شود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي كسي شكست مي خورد آگاه باشيدكه او هزاران چيز ياد گرفته است كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل كند.

    وقتي كسي شكست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئيد او هنوز موفق نشده است!
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  11. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چون كه لايق ترينی!
    زن و شوهري با حالتي افسرده و غمگين نزد شيوانا آمدند و به او گفتند: اي استاد معرفت! ما متاسفانه قادر نيستيم بچه دار شويم. سالهاست از ازدواج ما مي گذرد اما اميد داشتن فرزند در وجود هر دوي ما از بين رفته است.

    هفته گذشته در مراسم جشن عمومي دهكده ، پيرمردي جهان ديده در جمع خطاب به ما گفت كه ناشناختني بزرگ خالق هستي ، چون ديده ما لياقت داشتن فرزند را نداريم، ما را از بچه دار شدن محروم كرده است. به راستي اگر چنين است ، چرا ناشناختني ما را به جرم گناهي كه خودمان در بروز آن بي تقصير بوده ايم مجازات كرده است. ما از آن روز دلمان شكسته است و نمي دانيم به كجا پناه ببريم. به همين خاطر نزد شما آمديم تا به روشنايي برسيم.

    شيوانا تبسمي كرد و گفت: شما برگزيده هستيد. چون لايق ترين ايد. بسيارند پدر و مادران بي كفايتي كه كودكان معصوم خود را در يتيم خانه ها رها كرده اند و رفته اند.

    كم نيستند كودكان پاك سيرتي كه به دليلي از نعمت داشتن پدر و مادر محروم اند و منتظر اند تا لايق ترين پدر و مادرها به سراغشان بيايند و آنها را به فرزندي قبول كنند. برعكس آنچه آن مرد پير جهان ديده ولي خام و نپخته گفته است، شما نه تنها كفايتتان از ديگران كمتر نيست بلكه از سوي ناشناختني برگزيده ترينيد و تربيت عزيزترين كودكان ناشناختني به شما سپرده شده است.

    به جاي مقصر شمردن خود دنبال دليل مثبت براي نداشته هاي خود بگرديد. خواهيد ديد كه نداشتني هاي شما به دليل چيزهاي فوق العاده باارزشي است كه فقط شما صاحب آن هستيد.
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  12. #8
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    زرنگ ترين شاگرد

    از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟!"

    پاسخ داد:"آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"

    از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟!"

    و شيوانا پاسخ داد:" شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج مي دهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن (ونه الزاما بالاترين نمره جمع) را بدست آورد.

    او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است، چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي! تو که قبلا اينکار را انجام داده اي ! پس چرا بيخود مي ترسي!"
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  13. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ورای معرفت

    روزي شيوانا عارف بزرگ به درب منزل يكي از مريدان جديدش كه از وضع مالي خوبي برخوردار بود رفت و سبدي بزرگ پر از لباس و خوردني را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسايگي تو، سر كوچه، زني بيوه با چند بچه يتيم زندگي مي كنند. آنها هر شب اميدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله كمكي به آنها بنمايي و دستشان را بگيري! چون شنيده اند كه تازگي به جلسات درس شيوانا مي آيي اميدوارتر شده اند. اين سبد خوردني و پوشيدني را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهكده شايع شود كه شاگردان شيوانا قبل و بعد از اينكه درس معرفت مي آموزند فرقي نمي كنند."

    مريد ثروتمند به محض شنيدن اين جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روي زمين برداشت و در حالي كه از شرم مي گريست به سراغ زن بيوه و فرزندانش رفت.

    مي گويند از آن روز به بعد مريد جديد ديگر به سراغ درس هاي استاد نيامد و وقت و ثروت خود را صرف كمك به ديگران نمود. تعدادي از شاگردان نزد شيوانا او را به خاطر عدم حضور در كلاس هاي استاد سرزنش كردند.

    اما شيوانا تبسمي كرد و گفت:" او ديگر نيازي به درس هاي شيوانا ندارد. در واقع شيوانا چيزي ديگري ندارد به او بگويد. او تمام راز كائنات را به يكباره درك كرد و اكنون ناشناختني، مستقيما و بدون واسطه شيوانا با دل او تماس مي گيرد!"
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  14. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مرداد-۱۸
    محل سکونت
    یه پای دلم تو کربـلا ، یه پای دلم تو مشــهده ..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,934
    امتیاز : 107,080
    سطح : 100
    Points: 107,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,978
    تشکر شده 19,065 در 4,440 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چقدر اسم مبحث آشنا اومد !
    یادش بخیررر اون چند سالی که معتاد ماهنامه موفقیت بودیم..

    هنوز همششش رو دارم تو قفسه !!

  15. #11
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
    اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
    اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
    اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
    اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
    اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
    ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
    پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
    امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  16. #12
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مرد آهنگر
    شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!
    "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:
    راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود
    ________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  17. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    لیاقت اشک
    زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
    زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
    او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
    شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
    هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  18. #14
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    عزیزترین بخش زندگیت
    بچه ای نزد شیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."


    شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.


    شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.


    شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.


    شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "


    زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!


    می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  19. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    در انتظار سرمایه
    روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .


    بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”


    شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”


    مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”


    شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”


    مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.


    چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.


    شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”


    شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  20. #16
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مثبت نگري و منفي نگري
    روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد.


    یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.


    دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند.


    ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند.


    جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور مار را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"


    شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.


    صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟" شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند.هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  21. #17
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فروشنده دوره گرد
    شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه و طلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .


    من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


    شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ همین!


    شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود.
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  22. #18
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بترس اما خودت را ترسو نخوان
    یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن* به* تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار می*کرد تا بتواند خرج خود و خانواده*اش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و وقتی بقیه متوجه او شدند گفت که یک موش خیلی بزرگ از زیر پای او در رفته و به همین خاطر ترسیده است.


    همه شاگردان به او خندیدند. او شرمنده نزد شیوانا آمد و با خجالت گفت: "مرا ببخشید. با این کار نشان دادم که فرد ترسو و بزدلی هستم و تمام مبارزاتی که داشته*ام همگی پوچ و بی*ارزش بوده*اند!"


    شیوانا دستش را بر شانه او زد و گفت: "تو همان کاری را انجام دادی که من و بقیه هم اگر بودیم انجام می*دادیم. ترسیدن یکی از احساسات موقتی انسان است که در وجود همه گاهی ظاهر می*شود. اما ترسو بودن یک صفت و یک لقب دایمی است که می*تواند تا آخر عمر همراه انسان باشد. حتی اگر احساس ترس دایمی هم بود تو حق نداشتی لقب ترسو را برای خودت انتخاب کنی. هرگز در مورد احساسات خودت قضاوت نکن و اجازه نده تو را با احساسات لحظه*ای*ات نامگذاری کنند. تو می*توانی بترسی ولی ترسو نباشی. در مورد احساسی که داری لزومی نیست که حس بدی داشته باشی و آن*قدر ناراحت شوی که لقب*های ناشایست را روی خودت بپذیری. بگذار احساساتت بدون اینکه ذهن تو نگران بدنام شدن باشد در وجودت جاری شوند و جلوه*گری کنند و محو شوند. تو آنها را نظاره کن. احساسات ناشایست را غربال کن و به حس*های دیگر اجازه بده بیایند و بروند. اما در این میان هرگز آنها را قضاوت نکن و اجازه نده تو را با احساساتت نامگذاری کنند. فراموش نکن که تو همیشه این حق را داری که بترسی ولی در عین حال ترسو نباشی."
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  23. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دریغ خوبی
    یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثه*ای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود.


    مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب کتک زد و از خانه پدری بیرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه شیوانا پناه آوردند. شیوانا وقتی متوجه شد که پسر چنین کاری کرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: «تو چرا این زن و دختر بی*پناه را که مادر و خواهرت هستند کتک زدی و از خانه پدری بیرون کردی؟»


    پسر با خیره*سری و با لحن مسخره گفت: « شما به من گفتید خالق کاینات به کسی بدی نمی*کند. شما هم که اهل معرفت هستید به کسی بدی نمی*کنید. پس از سمت شما به آدم*هایی که بدی کنند آسیبی نمی*رسد! خوب من هم هوس کرده*ام بعضی اوقات بدی کنم. چه اشکالی دارد؟ »


    شیوانا آهی کشید و گفت: « آدم*های خوب وقتی می*خواهند بد باشند فقط خوبی*های خود را دریغ می*کنند. خالق کاینات هم فقط اگر خوبی*هایش را از تو دریغ کند مطمئن باش روزگارت سیاه می*شود. دیگر نیازی به مجازات و بدی نیست! همین امروز از مدرسه بیرون می*روی و دیگر لازم نیست سر کار برگردی. مبلغی هم که از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت می*شد از این به بعد فقط در اختیار مادر و خواهرت قرار می*گیرد. آنها اگر می*خواهند در حق تو نیکی کنند مختارند اما دیگر امیدی به این مدرسه نداشته باش. کتک زدن مادر و خواهر بی*پناه و یتیم کاری بسیار زشت و نفرت*انگیز است. ما تو را به خاطر کار ناشایستی که انجام دادی مجازات نمی*کنیم اما این حق را به خود می*دهیم که خوبی و نیکی خود را از تو دریغ کنیم. بقیه کار را به خالق کاینات واگذار می*کنیم. »
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  24. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دقايقی از تو برای ديگران
    شيوانا گوشه*اي از مدرسه نشسته و به کاري مشغول بود و در عين حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش مي*داد. يکي از شاگردان ده دقيقه يک*ريز در مورد شاگردي که غايب بود صحبت کرد و راجع به مسايل شخصي فرد غايب حدسيات و برداشت*هاي متفاوتي بيان کرد. حتي چند دقيقه آخر وقتي حرف کم آورد در مورد خصوصيات شخصي و خانوادگي شاگرد غايب هم سخناني گفت.


    وقتي کلام شاگرد غيبت*کن تمام شد، شيوانا به سمت او برگشت و با لحني کنجکاوانه از او پرسيد: "بابت اين ده دقيقه*اي که از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غايب دادي، چقدر از او گرفتي؟"‏


    شاگرد غيبت*کن با تعجب گفت: "هيچ چيز! راجع به کدام ده دقيقه من صحبت مي*کنيد؟"‏


    شيوانا تبسمي کرد و گفت: "هر دقيقه*اي که به ديگران مي*پردازي در واقع يک دقيقه از خودت را از دست مي*دهي. تو ده دقيقه تمام از وقت ارزشمندي را که مي*توانستي در مورد خودت و مشکلات و نواقص و مسايل زندگي خودت فکر کني، به آن شاگرد غايب پرداختي.


    اين ده دقيقه ديگر به تو برنمي*گردد که صرف خودت کني. حال سوال من اين است که براي اين ده دقيقه*اي که روزي در زندگي متوجه ارزش فوق*العاده آن خواهي شد چقدر پول از شاگرد غايب گرفته*اي؟ اگر هيچ نگرفتي و به رايگان وقت خودت و اين دوستانت را هدر داده*اي که واي بر شما که اين* قدر راحت زمان*هاي ارزشمند جواني خود را هدر مي*دهيد. اگر هم پولي گرفته*اي بايد بين دوستانت تقسيم کني، چون با ده دقيقه صحبت کردن، تک*تک اين افراد نيز ده دقيقه گرانقدر زندگيشان را با شنيدن مسايل شخصي ديگران هدر داده*اند!"‏
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  25. #21
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    معنای دوم عشق
    روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"


    جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."


    شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.


    عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"


    اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.


    روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست .
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  26. #22
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داستـــان های شیـــــــــوانا
    ناز ناشناختني

    شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."
    عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
    همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
    شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
    جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
    پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
    شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
    پيرمرد با چشماني پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: "فکر نکن هميشه منت تو را مي کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
    مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
    شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "
    سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم! "
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  27. #23
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شقي جدا از معشوق!


    روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.
    شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.
    شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"
    شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"
    شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود!
    اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!"
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  28. #24
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مام لذت

    شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

    می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

    او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

    سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

    شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...

    شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است....
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  29. #25
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ان یک نفر


    در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"
    جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"
    شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.


    شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  30. #26
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    من اگر جای تو بودم


    روزي شيوانا از نزديک مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد که کنار حوضچه نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است.شيوانا کنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد. مرد گفت:”اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم که اين حوضچه را لايروبي و تميز کنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد کنم . اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است که هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است .

    بچه هايم در فقر و دست تنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر مي شود. اي کاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بکشم.”

    شيوانا نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي کوچکي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمي کني. هم کوچک و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع کار باشد.”
    مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به شيوانا انداخت و گفت: “من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع کنم تا به يک باره به ثروت عظيمي برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگي را به من پيشنهاد مي کنيد. آن را که همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.”

    شيوانا سري تکان داد و گفت: ” من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوي بزرگم را تمرين مي کردم تا کمرنگ نشود و از يادم نرود!”
    مرد ميانسال آهي کشيد و نظر شيوانا را پذيرفت و به سوي حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
    چند ماه بعد به شيوانا خبر دادند که مردي با يک گاري پر از خرچنگ خوراکي نزديک مدرسه ايستاده و مي گويد همه اين ها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد شيوانا را ببيند.

    شيوانا نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است که آرزوي پرورش ماهي را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد. مرد ميانسال گفت: “شما گفتيد که اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي کرديد. من هم تصميم گرفتم چنين کنم. وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم که آبي که حوضچه را پر مي کند از چشمه اي زير زميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلاً مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است. به همين دليل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم. اي کاش همان ده سال پيش همين کار را مي کردم و اين قدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.”

    شيوانا تبسمي کرد و گفت:”حال مي خواهي چه کني؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از اين حوضچه سنگي و پرورش ميگو تمام خانواده مرا کفايت مي کند. مي خواهم از اين به بعد در راحتي و آسايش به پرورش ميگو در حوضچه سنگي کوچک بپردازم.” شيوانا تبسمي کرد و گفت: “من اگر جاي تو بودم با سرمايه اي که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ مي رفتم و در آن پرورش ماهي را هم شروع مي کردم. مردم اين دهکده و دهکده هاي اطراف به ماهي نياز دارند و حوض بزرگ تو مي تواند بسياري را از گرسنگي نجات دهد.”
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  31. #27
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    كلبه اي براي همه

    روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت . ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم . من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم دادو اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود !همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد . با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود .هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند .روز ها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت . روز های اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند . اما کم کم همه چیز به حال عادی باز گشت و تقریبا هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد .یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت : نمی دانم چرا با وجودی که تما عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم !؟
    شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت : تو آرزویی بکن !پسر آشپز چشمانش را بست و گفت : اراده می گنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود ! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد !همان روز پسر آشپز به سراغ کا نیه تمام شاگرد قبلی رفت . اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند . حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد . کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد . روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت : شاگرداول موفق نشد خواسته اش را در زمان مققر سازد . چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود ! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد . هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفع دیگران را هم در نظر بگیریم . چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزو ها جامه عمل نخواهد پوشید !
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  32. #28
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    زيبايي شرط نيست


    يكي از شاگردان شيوانا غمگين و افسرده كنار جويبار نشسته بود و با چوب به سطح آب مي زد. شيوانا كنارش نشست و احوالش را پرسيد.پسر جوان گفت:به دختري علاقه مند شده ام كه صاحب جمال است و معصوم و با شرم.اما همان طوري كه مي بينيد من بهره اي از زيبايي نبرده ام وپسران زيادي در اين دهكده هستند كه از من زيباترند.به همين خاطر خوب مي دانم كه هرگز جرات نخواهم كرد عشقم را به او ابراز كنم و بايد به خاطر زيبا نبودن او را فراموش كنم؟

    شيوانا دستي به شانه جوان زد و گفت: اين احساس دلتنگي كه در نگاه و دل و صدايت موج مي زند،اسمش شور و عشق و دلدادگي است. مي بيني كه عشق،بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زيبا،قلب تو را تصاحب كرده و اين يعني براي عاشق شدن حتما لازم نيست كه فرد زيبا باشد.براي عاشق بودن و عاشق ماندن هم همين طور.زيبايي فقط به درد نگاه اول مي خورد تا توجه را به سمت خود جلب كند. وقتي نگاه در نگاه تلاقي كرد و جرقه عشقي ظاهر نشد،آن رخ زيبا ديگر به درد نمي خورد. اما نگاه تو با يك هم نگاهي به شعله عشقي پرشور تبديل شده و اين نشانه خوبي است.

    من جاي تو بودم به جاي كلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن گلي مي چيدم و به خواستگاره يار مي رفتم. فقط هميشه به خاطر بسپار كه در مرام عاشقي زيبايي شرط نيست.عشق با خودش زيبايي را مي آورد و همه چيز را زيبا مي سازد.
    __________________
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  33. #29
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چند كیلو امید داری


    روزي پسري نزد شيوانا آمد و به او گفت که يکي از افسران امپراتوري مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوي آن ها را اذيت مي کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزي بسيار جنگاور است و در سراسر سرزمين امپراتوري کسي سريع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمي را اجرا نمي کند. به همين خاطر هيچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. اين افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمي را به سرعت اجرا مي کند که حتي قوي ترين رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم مي آورند. من چگونه مي توانم از خودم و حريم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!


    شيوانا تبسمي کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردي مردانه او را سرجايش بنشان!"


    پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت:" چه مي گوئيد؟! او "برق آسا" است و سريع تر از برق ضربات خود را وارد مي سازد. من چگونه مي توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"


    شيوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردي مردانه سر جايش بنشان! براي تمرين ضربه زني برق آسا هم فردا نزد من آي تا به تو راه سريع تر جنگيدن را بياموزم!"


    فرداي آن روز پسر جوان لباس تمرين رزم به تن کرد و مقابل شيوانا ايستاد. شيوانا از جا برخاست به آهستگي دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهايش ژست مردي را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اينجا بود که شيوانا حرکت ضربه زني را با سرعتي فوق العاده کم و تقريبا صفر انجام داد. يک ضربه شيوانا به صورت پسر نزديک يک ساعت طول کشيد. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به اين بازي آهسته شيوانا خيره شد و سپس با بي تفاوتي در گوشه اي نشست. يک ساعت بعد وقتي نمايش ضربه زني شيوانا به اتمام رسيد. شيوانا از پسر خواست تا با سرعتي بسيار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.


    پسر با اعتراض فرياد زد که حريف او سريع ترين مبارز سرزمين امپراتور است. آن وقت شيوانا با اين حرکات آهسته و لاک پشت وار مي خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شيوانا با اطمينان به پسر گفت که اين تنها راه مبارزه است و او چاره اي جز اطاعت را ندارد."


    پسر به ناچار حرکات رزمي را با سرعتي فوق العاده کم اجرا نمود.


    يک حرکت چرخيدن که در حالت عادي در کسري از ثانيه قابل انجام بود به دستور شيوانا در دو ساعت انجام شد. روزهاي بعد نيز شيوانا حرکات جديد را با همين شکل يعني اجراي حرکات چند ثانيه اي در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسيد. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ايستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگين بدون هيچ توضيحي دست به شمشير برد و به سوي پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حيرت زده سربازان و ساکنين دهکده پسر جوان با سرعتي باور نکردني سر و صورت افسر را زير ضربات خود گرفت و در يک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمين کوبيد.


    همه حيرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گريخت. پسر جوان نزد شيوانا آمد و از او راز سرعت بالاي خود را پرسيد. او به شيوانا گفت:" اي استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعي اين قدر سريع عمل کردم؟"

    شيوانا خنديد و گفت:" تک تک اجزاي وجود تو در تمرينات آهسته تمام جزئيات فرم هاي مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافي ريزه کاري هاي تک تک حرکات را براي خود تحليل کردند. به اين ترتيب هنگام رزم واقعي بدن تو فارغ از همه چيز دقيقا مي دانست چه حرکتي را به چه شکل درستي بايد انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجراي حرکات تو به خاطر تمرين آهسته آن بود. هرچه تمرين آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرايط واقعي بيشتر است. در زندگي هم اگر مي خواهي بهترين باشي بايد عجله و شتاب را کنار بگذاري و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوي. فقط با صبر و حوصله و سرعت پايين است که مي توان به سريع ترين و پيچيده ترين امور زندگي مسلط شد. راز موفقيت آنها که سريع ترين هستند همين است. تمرين در سرعت پايين. به همين سادگي!"
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

  34. #30
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    225
    امتیاز : 3,250
    سطح : 35
    Points: 3,250, Level: 35
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 198
    تشکر شده 465 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    راز معرفت


    روزي مردي جوان نزد شيوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برايش بازگو کند. شيوانا در جمع مريدانش مشغول تدريس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از يارانش خواست تا قاشقي چوبي و تخت را همراه ظرفي روغن مايع براي او بياورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه مي بيند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط بايد مواظب باشد که حتي يک قطره روغن نيز روي زمين نريزد که در غير اين صورت از معرفت و راز معرفت ديگر خبري نخواهد بود.

    مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زياد در دست گرفت و با قدم هاي آهسته و دقيق در حالي که يک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمي داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شيوانا و شاگردانش بازگشت. شيوانا نگاهي به قاشق روغن انداخت و ديد که صحيح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسيد: خوب! اکنون براي حاضرين تعريف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه ديدي؟!

    مرد جوان مات و متحير به جمع خيره شد و با شرمندگي اعتراف کرد که در تمام طول مسير حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شيوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرين را تکرار کند. اين بار مرد جوان مات و مبهوت به زيبايي و سادگي در و ديوار مدرسه خيره شد و بي توجه به اينکه روغن از قاشق ريخته است، تمام زواياي باغ را با دقت تماشا کرد. وقتي نزد شيوانا و جمع برگشت، با شرمندگي متوجه شد که هيچ روغني در قاشق نمانده است و قاشق خالي است. با اعتراض به شيوانا گفت که مي تواند دقيق و روشن تمام زواياي مدرسه و باغ را براي جمع تشريح کند.

    اما شيوانا تبسمي کرد و گفت: شرح زيبايي ها بايد با ريخته نشدن روغن از قاشق همراه مي شد. تو راز معرفت را پرسيدي و اکنون بايد خودت آن را دريافته باشي! راز معرفت يعني زندگي در اين دنيا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زيبايي هاي آن بدون اين که حتي قطره اي از روغن صداقت و پاکدامني و خلوص و صفاي باطني خود را در اين مسير از دست بدهي. اين دو با هم عجين هستند و بدون داشتن همزمان اين دو هرگز نمي تواني راز معرفت را دريابي!
    نمیدانم کجاید ولی می دانم در ثانیه های زندگیم با منی اما دور از من

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1