کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 19 , از مجموع 19

موضوع: سفرنامه

  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile سفرنامه

    به مناسبت شروع اعزام کاروان های دانشجویی به عمره

    این سفرنامه هدیه یکی از دوستامه. تکه تکه می زارم که انشالا هممون با هم زیارت کنیم.

    انشالله جناب مستاجر خدا نائب الزیاره از طرف هممون باشن.

    در ضمن منتظر خاطرات و سفرنامه های بقیه هم هستیم.

  2. 8 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    * مشهد : موقع بیرون اومدن از حرم ، احساس کمبود شدید و نیاز بی اندازه ...


    دلم یه حس عظیم می خواست که توش غرق بشم ، حس می کردم یه جایی درونم باز شده ولی چیزی برای پر کردنش نداشتم. یه دفعه با پرروئی گفتم : آقا به من ربطی نداره ، من می خوام برم مکه همونجا فهمیدم که گرفتم.


    * شب یکی از بچه ها زنگ زد ، کلی من ، من کرد و گفت : یه کاری کردم ، دعوام نکنی ها . آخرش گفت : امروز دانشگاه برای قرعه کشی مکه ثبت نام می کرد. منم برات فرم پرکردم .


    کلی بهش خندیدم و گفتم : دیوونه مگه من می خوام برم مکه، چرا حق یکی دیگه رو ضایع کردی .

    چند دقیقه بعد یکی دیگه زنگ زد و گفت : برات فرم مکه گرفتم. خندم گرفته بود ، گفتم:من مکه نمی رم.



    * رفته بودم خونه یکی از بچه ها، مامانش از حج تمتع بر گشته بود. کلی برامون تعریف کردن. مشغول اذیت و شوخی بودم که گفتن تلفن باهات کار داره. گفتم اینجا هم ولم نمی کنن. رفتم پای تلفن ، شوکه شدم. برگشتم توی اتاق و گفتم: بچه ها اسمم برای مکه دراومده . نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خندیدم .

    اصلاً قصد رفتن نداشتم ، اما یه دفعه تصمیم گرفتم برم. قاط زده بودم .



    * مشهد : صحن جمهوری ، گوشه خودم . تشکر کردم و خداحافظی . واقعاً چسبید .



    * شب حرکت: چند تا از بچه ها اومده بودن خونمون، هرکس یه کاری می کرد . آخر شب cd کربلا گذاشتیم . نمی تونستم بین بچه ها باشم . دلم می خواست تنها باشم . بعد از نماز صبح دیگه داشتم قالب تهی می کردم . همون موقع یکی از بچه ها اومد تو اتاق ، بهش گفتم : می ترسم و تا تونستم گریه کردم ، گفتم : احساس آدمی رو دارم که حجت بهش تموم شده ، دیگه آخرین مهلت رو بهش دادن ، حرف می زدم و گریه می کردم تا بالاخره آروم شدم . آرامش عجیب . فقط می خواستم برم ، تا شب خیلی مونده بود شوق رفتن همه ی وجودم رو گرفته بود . هرکاری می کردم خوابم نمی برد ، مثل دیونه ها فکر می کردم زمان حرکت رو اشتباهی به من گفتن ، می ترسیدم برن و من جا بمونم . احساس وحشتناکی بود .

    تا عصر کلی از دوستام اومدن اما توانایی برقراری ارتباط با هیچ کس رو نداشتم . گریه می کردن، نمی دونستم چطور آرومشون کنم. همه رفتیم فرودگاه . با یکی از بچه ها هم سفر بودیم ،اون پر از دلهره و اضطراب اما من آروم بودم . کلی ها فرودگاه بودن اما هیچ کس رو نمی دیدم .

    خیلی دیر می گذشت ، هر ثانیه یه ساعت شده بود . کم کم خاله و دائی و بقیه رفتن .

    حالا نوبت بچه ها بود .یکی یکی حلالیت طلبیدم.

    یکیشون گفت : از خدا بخواه معرفت مکه رو بهم بده ، گفت : برام تو صفا و مروه یس بخون . گریشون بند نمی یومد . رفتم داخل و ساکم رو تحویل دادم . آخرین نفر پاسپورت هامون رو تحویل دادیم و وارد سالن انتظار شدیم .

    دیگه راحت می تونستم بغضم رو آزاد کنم .

    دوباره بازرسی شدیم و وارد یه سالن دیگه . حس غریب و شیرینی داشتم ، می گفتم : داری می ری ، می فهمی ؟

    کنده شده بودم ، سبک بودم .دوستم هم همین طوری بود کلی ذوق کردیم و خندیدیم . انگار عاشق همه آدما و اشیاء بودم . زنگ زدیم خونه ...... همه اون جا جمع بودن ، گفتم به بچه ها بگو خیلی دوستون دارم.

    دوباره پاسپورت هامون چک شد و سوار اتوبوس شدیم . خواب خواب بودم .

    سوار هواپیما شدم . من آخر هواپیما بودم . خیلی خوابم می یومد مثل تو اتوبوس دوتا پام رو زدم به صندلی جلو و خوابیدم . چه خواب شیرینی

    تا جده خواب بودم فقط چند دقیقه بیدار شدم و تخم مرغ نیمرو خوردم .

    وقتی هواپیما نشست منگ منگ بودم که یه دفعه هوای چسبناک جده خوابو از کلّم پروند ، هواش وحشتناک بود ، نمی تونستم نفس بکشم .

    وارد سالن شدیم و ساکهامون رو تحویل گرفتیم و دوباره پاسبورت هامون چک شد .

  4. 7 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,751 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض


  6. 3 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ساعت هامون رو یک ساعت و نیم عقب کشیدیم . نماز صبح خوندیم و سوار اتوبوس شدیم و حرکت به سمت مدینه ...
    اتوبوس خیلی خنک بود وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن بود و داشتیم وارد مدینه می شدیم چه قدر خوابیده بودم !!
    وارد مدینه شدیم مثل اینکه بچه ها گنبد رو دیده بودن . روحانی کاروان داشت زیارت نامه می خوند . سرم رو بالا نمی آوردم . هیجان داشت خفم می کرد .
    رسیدیم هتل . یه جلسه توجیهی و تحویل کلید اتاق ها . قرار شد ساعت 5/12 هم غسل کرده جلو در هتل آماده حرکت باشن . وارد اتاق شدیم .
    اتاقمون یه سوئیت بود با دوتا اتاق ، تو اتاق کناری هم دو نفر بودن ، یکی رشته معماری و دیگری ادبیات عرب .
    ما هم سه نفر.حسابداری ،کامپیوترو فیزیک .طول کشید تا اماده بشیم . تصمیم گرفتیم نماز بخونیم و خودمون بریم حرم .
    همه وجودم می لرزید ، نمی فهمیدم چیکار می کنم . نماز خوندیم و رفتیم رستوران . دیگه طاقت نداشتم ، بغض گلوم رو گرفته بود و لقمه پایین نمی رفت، چشام پر از اشک بود حتی میز غذا رو درست نمی دیدم اما سعی می کردم پایین نریزه .
    کامل غذا نخوردیم و بلند شدیم. از در هتل یه کوچه بود که به در مسجد النبی (ص) ختم می شد . خیلی نزدیک بودیم . تا وارد کوچه شدیم گلدسته های مسجد رو دیدیم ، خدایا چه لحظه ای بود وارد مسجد شدیم و "السلام علیک یا رسول الله "
    سه تامون تو سکوت بغضمون رو می خوردیم ، نور چشممون رو می زد آخه کاشیها یه دست سفید بود و نور آفتاب شدید حدود 3 بعد الظهر بود ، هوا خیلی گرم بود و نفس کشیدن سخت .
    از چند نفر پرسیدیم از کجا می شه گنبد خضرا رو دید ؟
    دور مسجد دور می زدیم ، پنجره های بقیع دیده شد، یه دفعه گنبد رو دیدم .
    خدایا شکرت چه لحظه ای بود جای همه خالی ، توان ایستادن نداشتم ،سه تایی وسط صحن نشستم رو زمین .
    بلند بلند زار می زدیم . صحن خلوت بود و ما راحت . باورم نمی شد .
    حضرت رسول (ص) خیلی عجیبه ، چه عظمتی ، چه صفایی ...
    با امام رضا (ع) و امام حسین (ع) عشق کردن لذت داره اما پیامبر یه چیز دیگست . حضرت رسول پدر و بزرگ همه هستن . این چیزا قابل نوشتن و انتقال دادن نیست . حس می کردم مدتهاست تو مدینه ام . محبت جدیدی رو تجربه کردم و دوباره شرمنده تر از قبل . چه قدر کلمات تکراری ان کاش یه کلمات جدیدی اختراع می شد تا آدم بتونه محبت رو توضیح بده . اما شاید سکوت قشنگ تر باشه ، نمی دونم فقط اینو می دونم مدینه بهشته .
    نمی دونم چه قدر وسط صحن نشسته بودیم ، آروم بلند شدیم و یه گوشه نشستیم ، با گریه جای همه بچه ها رو خالی کردیم . بعدش رفتیم داخل مسجد ، چه عظمتی ، چه آرامشی.
    وقتی از حرم بیرون می رفتم راضی بودم ، عجیب راضی بودم
    وای خدایا 7 روز تو این بهشتیم ؟!!
    کار ما تو این چند روز رفتن اومدن به حرم بود . چه شب ها و چه روزائی ...
    نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار می شدیم و می رفتیم حرم ، ظهر حرم ، شب حرم . شبا بعد از نماز مغرب می رفتیم تو صحن سجاده منو می انداختیم و می نشستیم روبروی گنبد . روحانی کاروان و زنش از دستمون حسابی شاکی بودن چون کاری به کاروانها نداشتیم و هرکاری دلمون می خواست می کردیم .
    دو روز اول هنوز معنی غربت مدینه رو نفهمیده بودیم . اما وقتی اجازه نمی دادن حتی قبرهای تو بقیع رو ببینیم فهمیدیم غربت یعنی چی .کلی التماس کردیم ، گریه کردیم ، گفتیم شاید دلشون بسوزه ، اما اونا خیلی سنگدل بودن .
    هر روز بعد از نماز صبح ، مردا رو راه می دادن برن داخل و ما پایین پله ها ضجه می زدیم اما ...

  8. 6 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۱۵
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,014
    امتیاز : 26,578
    سطح : 97
    Points: 26,578, Level: 97
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 772
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,300
    تشکر شده 3,608 در 908 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام
    یادش بخیر
    اونموقع که از مکه برگشته بودم، توی تالار(فکر کنم 2تا تالار قبلی بود)، یه مبحث به نام "خاطراتی از مکه" (اگه اشتباه نکنم) یه سری خاطرات نوشته بودم.
    .
    .
    .
    .

    خبر آمدنت،
    مثل نسیم،
    می رود باغ به باغ،
    می رود شهر به شهر،
    مردمان یمن وتونس ومصر،
    مردمان اردن،
    همه عالمیان،
    به تمنای تو برخاسته اند،
    شور و حالی برپاست،
    وعده آمدنت نزدیک است....

  10. 3 کاربر از پست مفید حاجي تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-شهریور-۱۷
    محل سکونت
    barefoot in paradise
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    9,111
    امتیاز : 78,558
    سطح : 100
    Points: 78,558, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    تشکر کردن : 22,544
    تشکر شده 35,372 در 8,299 پست
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 99 در 65 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط ماه بانو نمایش پست اصلی
    به مناسبت شروع اعزام کاروان های دانشجویی به عمره


    انشالله جناب مستاجر خدا نائب الزیاره از طرف هممون باشن.

    در ضمن منتظر خاطرات و سفرنامه های بقیه هم هستیم.
    آغاز اعزام ها که توی بهمن بود و قرار بود اولین کاروان ها ما باشیم اگه گویا نطلبیده بود اون زمان
    فعلا هم که یه لنگه پا در هوا هستیم ( یا توی اردیبهشت یا تابستون که البته خودم تابستون رو بیشتر دوست دارم )
    تا یار که را خواهد و میلش به که افتد...

    حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر




  12. 3 کاربر از پست مفید مستاجر خدا تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    من تاريخ دقيق رو نمي دونم. فکر کردم چون دانشجويان خودمون فروردين ميرن، اعزام هم تازه شروع شده.
    شما بار اولتون هست؟

  14. 4 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  15. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۱۵
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,014
    امتیاز : 26,578
    سطح : 97
    Points: 26,578, Level: 97
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 772
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,300
    تشکر شده 3,608 در 908 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ^
    ایشون یه بار فرموده بودن که دفعه دومشون هست!
    ظاهرا یه بار هم دانش آموزی رفته بودن.
    درسته جناب مستاجر؟؟
    .
    .
    .
    .

    خبر آمدنت،
    مثل نسیم،
    می رود باغ به باغ،
    می رود شهر به شهر،
    مردمان یمن وتونس ومصر،
    مردمان اردن،
    همه عالمیان،
    به تمنای تو برخاسته اند،
    شور و حالی برپاست،
    وعده آمدنت نزدیک است....

  16. 2 کاربر از پست مفید حاجي تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-شهریور-۱۷
    محل سکونت
    barefoot in paradise
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    9,111
    امتیاز : 78,558
    سطح : 100
    Points: 78,558, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesTagger First Class
    تشکر کردن : 22,544
    تشکر شده 35,372 در 8,299 پست
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 99 در 65 پست

    پیش فرض

    ^ متشکرم
    بله بنده یه بار دانش آموزی رفتم (فکر کنم دفعه بعد دانشمندی باید برم!؟!؟)

    حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر




  18. 3 کاربر از پست مفید مستاجر خدا تشکر کرده اند .


  19. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    همه رو یه جا میزنم...

    شب میلاد حضرت زهرا (س) چه شب وحشتناکی بود ، شیعه ها مثل بدبختا دزدکی تو حرم به همدیگه تبریک می گفتن و شیرینی تعارف می کردن .
    کلی تو بین الحرمین ، بین بقیع و گنبد خضرا به پیامبر گله کردم . غربت مدینه آمدم رو دق مرگ می کنه . گفتم : آقا ، حضرت زهرا (س) دلیل خلقته ، آقا چطوری می تونی طاقت بیاری ؟
    امشب ، شب میلاد دخترتونه ، آقا ... کلی حرف زدیم و گریه کردیم .
    اصلاً مدینه یعنی گریه . یعنی خفقان .
    اون شب کلی تو بین الحرمین یاد بچه ها کردیم .کانون مراسم بود، جشنه میلاد، ولی اینجا..... براشون زیارت خوندیم . روبرو بقیع ایستادیم و تک تک اسمشون رو بردیم . شب غریبی بود .
    خونه زنگ زدم و روز مادر رو تبریک گفتم .
    یه روز با یکی از بچه ها رفتیم تو یه بازارچه اطراف حرم که دیوار بقیع کوتاه بود . رفتیم بالای دیوار و داخل رو دیدیم اما قبرهای غریب های شیعه معلوم نبود .
    ایرانیا پنجره ها رو گرفته بودن و زار می زدن ، خدایا یعنی چه ؟ خدایا نمی فهمم امام حسن (ع) من ، خدایا حتی نمی تونم قبرشون رو ببینم .
    حس می کردم حضرت رسول (ص) مال سنی هاست ، حال غریبی بود .
    شب میلاد برای آقای انجوی خیلی دعا کردم. خیلی یادشون بودم ، خیلی زیاد . امکان نداشت یه بار حرم بریم و یاد بچه ها نباشیم .
    مدینه جاهای زیادی رفتیم . کوه احد و مساجد مختلف . از همه جا با حال تر مسجد قبا بود وقتی فکر می کردم پیامبر با دستای خودشون این مسجد رو ساختن تموم وجودم پر از هیجان می شد .
    روزا داشتن می گذشتن و من ...
    حال و هوای حرم پیامبر مثل حرم امام رضا (ع) بود، شاید من این جوری حس کردم چون خیلی غریب بودیم و دلمون هوای آشنا می کرد. اولین روزی که رفتیم روضه النبی (ص) چه قدر غریب بود، چه قدر غریب بود. یه پرده کشیده بودن روبروی ضریح پبامبر، هیچی معلوم نبود. فقط مردم نزدیک ستون توبه نماز می خوندن. خیلی شلوغ بود. همه جا رو خراب کرده بودن. در خونه حضرت زهرا (س) دیگه دیده نمی شد، باب جبرائیل و باب النساء رو بسته بودن. اگه سعی می کردی جلو بری شرطه ها جلوت رو می گرفتن. رفتم عقب نشستم منبر پیامبر و جایگاه اصحاب صفه دیده می شد، نمی دونستم گریه کنم، داد بزنم.
    شروع کردم به جوشن کبیر خوندن. دلم گرفته بود خیلی زیاد. اومدم بیرون، دیدم چتر بالای محوطه رو باز کردن و گنبد کاملاً مشخصه تو مسیر نشستم صبح بود و هوا خنک. هم گنبد رو می دیدم و هم روضه النبی (ص). یه لحظه فکر کردم تو حرم امام رضا (ع) نشستم . سبک شده بودم. خیلی آزاد و رها. مدینه آدم رو به فکر وا می داره. دیدن غربت شیعه آدم رو از بی انگیزه گی و مسخره گی در می یاره. مدینه باعث می شه بفهمی منتظر آقا بودن یعنی چه. مدینه درونت و رو می کنه، شخمت می زنه. مدینه ...
    یه شب تو صحن جرأت کردیم و رفتیم جایی که قبلاً کوچه های بنی هاشم بوده و خرابش کرده بودن جایی که ... خدایا به چه جرأتی این کارو کردیم ؟ اصلا نمی تونستم به حضرت زهرا(س) فکر کنم. وقتی روبروی بقیع زیارت می خوندم و به قبر گم شده.... چه قدر وحشتناک بود!!!!
    خلاصه روزا می گذشت. اتفاقات خنده دارم زیاد افتاد. یه روز تو حرم به خاطر کمک به یه زائر ایرانی برای عکس گرفتن دستگیرمون کردن. چه قدر خندیدیم و خوش گذشت. آخرشم ازمون تعهد گرفتن و امضا دادیم.
    یه شب رفتیم خرید، نتونستیم نماز مغرب حرم بریم. داشتم می مردم. داشتم خفه می شدم تا رسیدیم هتل حدود 30/9 بود با سوغاتی ها رفتیم حرم تا تونستیم از دلتنگی گریه کردیم.
    چه شبا و روزایی گذشت و من بی لیاقت ...
    شب جمعه بود، تو هتل دعای کمیل بود. فردا می خواستیم از مدینه بریم. شب غم و شادی و دلهره بود. غم رفتن از مدینه و شادی و دلهره مکه.
    نمی خواستم دعای کمیل برم. همون شب یکی از بچه ها زنگ زد از بس گریه کرده بود صداش در نمی یومد. گفت: پشیمون می شی برو دعای کمیل. لباس پوشیدم و رفتم واقعاً اگه نمی رفتم همه عمر پشیمون می شدم.

    نیمه شب با صدای اذان نماز شب مسجد النبی (ص) بیدار شدم. دلم تاریکی و تنهایی می خواست به بچه ها گفتم: نمی یام. چراغها رو خاموش کردم و نشستم. اشک امونم نمی داد. دوباره حال شب حرکت اومده بود سراغم. دلهره عجیب و غریبی همه وجودم رو گرفته بود.
    فکر محرم شدن و دیدن کعبه لرزه به همه وجودم انداخته بود. خدا رو به اهل بیت (س) قسم دادم به حضرت زهرا (س) قسم دادم که کمکم کنه. نماز صبح خوندم و رفتم حرم.
    تو صحن روبرو گنبد نشسته بودم. باورم نمی شد دارم می رم. از حضرت رسول (ص) کمک خواستم. رفتم داخل مسجد و منتظر شدم تا در روضه النبی (ص) باز بشه. هوا خیلی خوب بود. برای آخرین بار ... خیلی دردناک بود. با بغض بیرون اومدم و رفتم هتل.
    ظهر غسل کردیم، غسل احرام، قابل وصف نیست. نماز خوندیم و حرکت کردیم. همه سفید پوشیده بودن به غیر از من و دو تا دوستام. بین همه بچه ها ما مثل کلاغ بودیم. می خواستیم تو مسجد شجره احرامی بپوشیم.
    اتوبوس حرکت کرد. سکوت محض بودم. روحانی کاروان داشت زیارت وداع می خواند همون موقع رسیدیم به مسجد النبی (ص) پشت بقیع بودیم. گنبد سبز آقا دیده می شد. خداحافظ مسجد النبی (ص). فکر کردم دارم می میرم. همه نگاهها گنبد خضرا رو تعقیب می کرد تا دیگه محو شد و دیده نشد. یعنی دوباره می یام. یعنی دوباره صدای اذان مسجد النبی (ص) رو می شنوم. خداحافظ بقیع. خداحافظ غربت. خداحافظ ... آقا رسول الله. از مدینه بیرون اومدیم . دوباره دلهره و هیجان ... و حرکت به سمت مسجد شجره ...
    می خواستیم بریم لبیک بگیم و محرم بشیم، محرم، چه واژه ی غریبی، بطن غریب تری. پیاده شدیم، از یه راهرو رد شدیم و وارد صحن مسجد شدیم. چه قدر آشنا بود. نخل های زیادش آدمو یاد بین الحرمین می انداخت. سه تائی رفتیم و لباس احرام پوشیدیم.
    دستام می لرزید. لباس پوشیدیم، چه قدر ساده و آروم شده بودم کاش باطنم مثل ظاهرم بود . خدایا دارم می یام .
    رفتیم به بقیه ملحق شدیم . یعنی پیامبر اینجا محرم شدن و رفتن حج ، حسین (ع) من اینجا ...
    مسجد چنان روحی داشت که فکر می کردی زمان در موقع حیات پیامبر و اهل بیت (س) متوقف شده و تکون نخورده . نمی تونم توصیف کنم آرامش طوفانی تو مسجد شجره معنا پیدا می کنه داخل شدیم و همه یه گوشه جمع شدیم. 4 رکعت نماز احرام و ...
    خانم موسویان معینه ی کاروان شروع کرد صحبت کردن:خدایا پاکم کن، خدایا می خوام محرم شم. خدایا من از مدینه اومدم. خدایا من از شهر فاطمه زهرا (س) اومدم. خدایا غلط کردیم خدایا غلط کردیم. همه ضجه می زدن، ضجه می زدن.
    همه صورتها باز بود همه همدیگرو می دیدن، اما هیچ کس دیگری رو نمی دید و لبیک گفتم، نه همه با هم لبیک گفتیم.
    خانم موسویان می گفت و ما تکرار می کردیم. هق هق گریه و لبیک تو هم مخلوط شده بود نیت می کنم، همه بچه ها با هم: نیت می کنم، همه بچه ها با هم: حج عمره مفرده قربه الی الله، همه بچه ها با هم: حج عمره مفرده، قربه الی الله.
    و صدای خانم موسویان لرزید: لبیک بچه ها: لبیک ، اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ... و هفت بار گفتیم و محرم شدیم.
    فهمیدم قطع وابستگی یعنی چه. فهمیدم از خودت بریدن یعنی چه. یه چیزی درونم بریده شد گریه ها بند نمی یومد، محرم شدیم، محرم. اما آیا می شه مَحرم شد.
    دیگه نگاه کردن در آینه ممنوع، بوی عطر ممنوع، پوشاندن صورت ممنوع، ممنوع، ممنوع و چه قدر ممنوع شدن قشنگه، چه قدر مطیع بودن قشنگه، چه قدر بنده بودن شیرینه. تمرین بندگی شروع شد، دیگه خودتو نبین تا خدا رو ببینی.
    و چشیدم دونسته ها و شنیده ها رو. و ما چه بد بنده هایی هستیم. خدایا محرم شدم تا مَحرم بشم. خدایا منو دریاب. کاش واژه ی «من» حذف می شد کاش اول شخص مفرد می مرد. «خدایا دریاب»
    موقع نماز مغرب بود. وضو گرفتن چه قدر با حال بود. نمی تونستیم مقنعمون رو در بیاریم آخه نباید صورتمون پوشیده می شد. نماز خوندیم و سوار اتوبوس شدیم آروم بودم ، آروم آروم . همه اتوبوس یک صدا لبیک بودن . لبیک ، لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمده والنعمه لک والملک ، لا شریک لک لبیک.تموم پرده ها رو کشیده بودیم: آخه شیشه های اتوبوس مثل آینه شده بودن و خود بینی ممنوع بود.
    تا دیوارهای مکه دیده شد لبیک گفتیم و بعد لبیک قطع شد وارد مکه شدیم. تابلوها زده بودن «مسجدالحرام»
    رسیدیم هتل نیمه شب بود. رفتیم سالن اجتماعات یه پارچه سبز رنگ بهمون دادن تا به چادر هامون وصل کنیم یه جلسه توجیهی کوتاه و حرکت به سمت ...


    ویرایش توسط ماه بانو : دوشنبه ۰۸ فروردین ۹۰ در ساعت ۱۰:۴۳

  20. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  21. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گلدسته های مسجد دیده شد . فکر می کردم سریع کعبه رو می بینم . فکر می کردم مثل کربلا سریع همه چی رو می بینم ولی حساب کار خدا یه جور دیگه بود چه عجیب گلدسته ها رو دیدم ولی سلام دادنی در کار نبود ، دیگه نمی خواست دست رو سینه بذارم و بگم السلام علیک یا ... هیچ آداب و ترتیبی وجود نداشت .
    از یه عالمه پله پایین رفتیم ، می خواستیم از در باب العمره وارد بشیم . دور مسجد دور زدیم چشمام سیاهی می رفت ، هیجان و دلهره و اضطراب اشکم رو بند آورده بود به سختی نفس می کشیدم ، فقط یه ذکر گرفته بودم : اللهم عجل لولیک الفرج
    شنیده بودم تا چشمت به کعبه می افته باید حاجتت رو بگی تا برآورده بشه ولی اکثر مردم یادشون می ره . منم پشت سرهم می گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج .
    دم پایی هامون رو در آوردیم ، یه عده داشتن تو یه راهرو راه می رفتن یه عده یه دفعه می دویدن صفا و مروه بود . جونم داشت بالا می یومد .
    وارد شدیم می لرزیدم ، می لرزیدم ، روحانی کاروان گفت : تا چند لحظه دیگه کعبه رو می بینید ، همه به شکرانه این نعمت با دیدن کعبه سجده شکر به جا بیارید .
    زانوهام می لرزید و بغض ... و اون لحظه رسید . دیدم ، کعبه رو دیدم بغضم ترکید . همه زار می زدن ، همه بچه ها به سجده رفتن ، اما ...
    اما من ایستاده بودم . از قبل گفته بودم : خدایا دلم می خواد با دیدن کعبه به سجده بیفتم نه سجده برم . گفتم : اللهم عجل لولیک الفرج . طرف راست بدنم شل شده بود می لرزیدم ، دیگه نمی تونستم بایستم و افتادم ، سجده رفتم ، سجده ، زیبا ترین سجده ی عمرم معینه ی کاروان به زور بچه ها رو بلند کرد و از پله ها پایین رفتیم .
    کعبه پایین ترین نقطه ی مسجد الحرام بود و ما پایین رفتیم تا صعود کنیم .
    قرار نبود طواف کنیم ، شلوغ بود و مردم در حال طواف .
    روحانی کاروان گفت : فقط بچرخید و ما ...
    رویا بود یا واقعیت . همه چیز مثل توهم بود . یعنی اینجا مسجد الحرامه؟!!! این مکعب سیاه کعبه ست . چه قدر ساده و چه قدر کوچک .
    و چه قدر راحت با صورت باز جلوی هم گریه کردیم ، چه قدر راحت حرف زدیم و چه قدر راحت ...
    خیلی شلوغ بود ، قرار شد نماز صبح بخونیم و بعد اعمال به جا بیاریم .
    همه چیز تو مسجد الحرام معنای واقعی خودشو پیدا می کنه .
    اولین نماز صبح روبروی کعبه. چه قدر قبله نزدیک بود و من هزار ها فرسنگ از قبله دور بودم . در همان لحظه نزدیکی هم ، دور بودم و چه قدر دردناکه وقتی یقین پیدا می کنی دور بودی و هستی .
    موقع قیام کعبه رو می دیدم و قنوت ... خدا حضور داشت .
    ربّنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار
    خدا یه جور دیگه ای شده بود . خدا همیشه با من بود و من فقط اقرار به زبان داشتم اما حالا دلم گواهی می داد که ...
    چه قدر خدا نزدیکه . چه قدر اقرب من حبل الورید و چه قدر دوستش داشتم .
    آره دوستش داشتم با تک تک سلولهام عاشقش بودم .
    بعد از نماز اعمال حج شروع شد...

  22. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  23. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شروعی که می رفت پایانی نداشته باشه .
    از رکن یمانی شروع کردیم و وارد طواف کنندگان شدیم .
    روبروی حجر الاسود نیت ، همه با هم دستها بالا برده شد و الله اکبر .
    دعای دور اول . به مقام ابراهیم رسیدم و حجر اسماعیل رو دور زدم ، خدایا واقعاً داشتم طواف می کردم ، اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن .
    من نمی رفتم ، یکی منو با خود می برد . یادم افتاد به 7 یا 8 سال پیش ...یه تحول،زیر و رو شدن وحالا.....
    من اینجا چیکار می کنم ؟ چه طور به اینجا رسیدم ؟ موقع محاسبه بود . به سرعت برق زندگیم جلو چشمام رژه رفت و سریع الحساب یعنی این .
    ذکر می گفتم و طواف می کردم ، آسمون رنگ سرمه ای شده بود . سبک و آروم بودم .
    اما قلبم به شدت می کوبید . گاهی آزاد راه می رفتم و گاهی بین جمعیت فشرده می شدم . با جمعیت بودم و بدون جمعیت.
    هر دور روبروی حجر الاسود دستها بلند می شد و طنین الله اکبر دلارو می لرزوند.
    شاد بودم . شاد شاد و فقط خدا می دونه این هفت دور به من چی گذشت.
    طواف تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم با قرائت نیکو.
    هم اتاقیم رو دیدم هر دوتامون از خوشحالی گریه می کردیم. رفتیم سمت آب زمزم. آب خوردیم تا زنده بشیم، تا وجعلنا من الماء کل شیء حیّ بشیم. آب به صورتمون زدیم به سرو شونه و کمرمون زدیم و حرکت به سمت صفا و مروه ...
    همه چیز عجیب بود توان جسمی من ده برابر شده بود .
    بالای کوه صفا با نگاه به کعبه الله اکبر گفتیم و راه افتادیم . پا جاي پای هاجر گذاشتیم تا اسماعیل را سیراب کنیم ، تا زمزم بجوشانیم. ولی خدایا آیا امیدی به من هست؟ دیگه جائی برای جوشیدن زمزم باقی گذاشته ام؟ چی رو می خواستی به من بفهمونی؟ آخه من تو صفا و مروه چیکار می کنم؟ چه تکبیرهای با عظمتی !!!! شروع کردم یاسین خوندن پام بدجور گرفته بود و باز نمی شد. نمی تونستم راه برم به مروه رسیدیم. بالا رفتیم و پایین اومدیم و دور دوم. مردها به یه قسمتی که میرسیدن یه دفعه می دویدن و هروله می کردن. کم کم پام باز شد و می تونستم راحت راه برم. هوا کاملاً روشن شده بود. نفهمیدم چه طور این هفت دور تموم شد. دور آخر به مروه رسیدیم و تقصیر کردیم. خدایا این فقط یه تمرین بود. من همون بنده مقصرم. ناخن و یه کم از موهام رو چیدم و از احرام خارج شدم. پر از هیجان بودم و بغض. از صفا و مروه خارج شدیم. قرار شد تجدید وضو کنیم و بریم برای طواف نساء. مسجد الحرام فوق العاده خلوت بود. آفتاب بالا اومده بود و نور کاشی ها چشمامو می زد.
    و دوباره رکن یمانی، حجر الاسود، الله اکبر و طواف نساء شروع شد. فوق العاده سرحال و شارژ بودم. اطراف کعبه خیلی خلوت بود، طوریی که راحت کنار دیوار کعبه طواف می کردم صبح با صفایی بود. با صفا ترین صبح زندگیم.
    هفت دور تموم شد و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم و ... اعمال تموم شد.
    همه بچه ها روی پله ها روبروی کعبه نشستیم. یکی یکی بچه ها رو صدا زدیم و دعاشون کردیم.
    دور کعبه فوق العاده خلوت بود . رفتیم داخل حجر اسماعیل و زیر ناودان طلا نماز شکر خوندیم . چند قدمی من مردم به کعبه چسبیده بودن . جرأت نمی کردم نزدیک بشم ، اما دلو به دریا زدم و رفتم جلو ، هیچ کس نبود . اون لحظه رسید ، دستم رو دراز کردم و به پرده کشیدم ، نزدیک تر شدم و خودمو چسبوندم به کعبه . احساس محبت تو وجودم غوغا می کرد . انگار که خدا رو بغل کرده بودم . زانو زدم و پایین کعبه رو بوسیدم و دستم رو زیر پرده بردم و سنگ ها رو لمس کردم .
    حرص و ولع تو دلم موج می زد ، جلوتر رفتم و شکافی که حضرت علی (ع) از کعبه خارج شدن رو لمس کردم و بوسیدم . سیر نمی شدم . دستم بوی عطر پرده کعبه رو گرفته بود،مست شده بودم.
    از کنار کعبه دور شدم و ایستادم . همه اذن رفتن به هتل کرده بودن ما هم راه افتادیم تا استراحت کنیم و دوباره برگردیم .

    وقتی رسیدیم هتل بی هوش شدیم و نزدیکای نماز ظهر بیدار شدیم . نماز رو تو هتل خوندیم و شروع کردیم حرف زدن هیچ کدوممون باورمون نمی شد ، اصلاً وقایع روز قبل غیر قابل باور بود ، اتاق ما طبقه سیزدهم بود گلدسته های مسجد الحرام از پنجره مشخص بود .
    به بچه ها گفتم یعنی اینجا مکه ست ؟ به گلدسته ها اشاره کردم و گفتم : اینا گلدسته های مسجد الحرامه؟
    اضطراب داشتم ، دلم یه دفعه ای می ریخت ، حالتهای جدیدی بود .
    به خودم قول دادم عصر که رفتیم تمرکز می کنم ، حواسم رو جمع می کنم تا بدونم کجام و موقعیتم رو بفهمم .
    عصر سه تایی که حالا خیلی همدل تر شده بودیم رفتیم حرم خدا .
    تا به در ورودی مسجد رسیدم اضطراب تموم شد ، تمرکز کردم و با دقت وارد شدم اما به محض دیدن کعبه دوباره توهم و ناباوری شروع شد . رفتیم طبقه دوم .
    اشکم بند نمی یومد . مردم متحد و یگانه طواف می کردن ، چه قدر دوستشون داشتم.
    هر کس از یه ملیتی بود اما من دوستشون داشتم . چه قدر طواف پر از شکوه و عظمته.
    یه عده وارد طواف می شدن ، یه عده از طواف خارج می شدن .
    دلم برای هیچ جا و هیچ کس تنگ نبود . کربلا و مشهد نمی خواستم .
    همه در کعبه حلول پیدا کرده بودند . کلّهم نور واحد و نور در کعبه بود ، نشانی خدا و خود خدا . حس غریبی بود فقط خدا رو می خواستم .
    نماز مغرب و عشاء خوندیم و اومدیم طبقه پایین چند متری کعبه نشستیم . ولع خوندن قرآن داشتم . در مسجد الحرام چند چیز عبادت مخصوصه : نماز، قرآن خوندن ، طواف و نگاه به کعبه، قرآن می خوندم اما دلم برا کعبه تنگ می شد . چند آیه می خوندم ، سرم رو بالا می آوردم ، نگاه و دوباره چند آیه . نمی دونم چرا این مکعب سنگی رو این قدر دوست دارم ، دوست داشتن نه عشق ، عشق واقعی
    روز اول تموم شد و شمارش معکوس شروع شد .
    تو این یک هفته ثانیه ای نشد خارج از مسجد الحرام آرامش داشته باشم . خواب های عجیب و غریب می دیدم . اصلا ً خوابم نمی برد . استرس و اضطراب جون به لبم کرده بود .
    یه شب بچه ها خواب بودن و من بیدار . واکمن رو روشن کردم و لب پنجره ایستادم
    گلدسته های مسجد الحرام چه قدر نزدیک بود . دلتنگ بودم خیلی زیاد . کاش زودتر نیمه شب بشه و برم حرم خدا . نوار گلچین مداحی 2 بود و آقای انجوی برای کربلا می خوند ، چشامو می بندم و یه رویائی می بینم ، یه کربلائی می بینم . می ترسیدم هق هق کنم و بچه ها بیدار بشن
    یاد گرفت بودم آروم گریه کنم ، لذت می بردم .
    یه روز بعد از محرم شدن اول دوباره رفتیم محرم شدیم . اون روزه موزه هم رفتیم و در مسجد جعرانه محرم شدیم . بچه ها همون شب رفتن برای اعمال ، اما ما سه تا تصمیم گرفتیم نیمه شب بریم . رفتیم هتل و نیمه شب رفتیم حرم ، چه قدر با هم راحت بودیم .
    هر شب سه تایی کنار هم 11 رکعت نماز چه صفایی می داد . چه آسون با هم حرف می زدیم و حس و حالمون رو می گفتیم . با هم طواف کردیم . صفا و مروه رو طی کردیم . اگه یکیمون می خواست بایسته و آب بخوره دو نفر دیگه منتظر می شدیم تا با هم حرکت کنیم .
    بعد از صفا و مروه داشتیم از خستگی تلف می شدیم . رفتیم یه گوشه پهن شدیم رو زمین .
    طواف نساء تموم شد . برای بچه ها چند تا تسبیح مخصوص خریده بودم . تو تمام اعمال تسبیح ها با هام بودن ، آخرش رفتیم براشون به پرده کعبه و رکن یمانی تبرک دادم .

  24. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یه روز زیارت دوره داشتیم . غار حراء ، مشعر ، منا و عرفات .
    وصفای هیچ کدوم مثل عرفات نبود . روی یه تپه بلند تخته سنگ بزرگی بود که اسمش جبل الرحمه بود و محل دعای عرفات خوندن امام حسین (ع) .
    بچه های کاروان دوبار دیگه هم محرم شدن اما من ظرفیت نداشتم.
    هر روز می شمردیم که چند بار دیگه می تونیم حرم بریم و هر روز این تعداد کمتر می شد .
    بعد از نماز صبح ها طواف مستحبی کردیم و با حرص و طمع به پرده کعبه می چسبیدیم .

    بعضی موقع ها خیلی خودمونی می شدیم و با خدا شوخی می کردیم . روزی که ملک فهد مرده بود چه قدر براش عزاداری کردیم و خندیدیم .
    شبی که جسدش رو آوردن تا براش نماز بخونن مسجد الحرام خیلی شلوغ بود . نماز مغرب و عشام رو خوندم و رفتم طبقه بالا . همه صف ها شلوغ و مرتب بود .
    نماز عشا شروع شد ، به خودم جرأت دادم و رفتم صف اول ایستادم ، نمی خواستم نماز بخونم ، می خواستم تماشا کنم . با جسارت زیاد رفتم از صف اول هم جلوتر ایستادم از اون بالا به همه مسجد اشراف داشتم و چه قیام و رکوع و سجودی
    خدایا چه قدر بنده های ... اصلاً بنده نیستیم . خدایا داره تموم می شه اما من هنوز باورم نمی شه . روز آخر بازم رفتم طبقه بالا چهره بچه ها از بس گریه کرده کرده بودن دیدنی بود.
    آخرین طواف ، طواف وداع . در آغوش گرفتن کعبه ، نماز خوندن زیر ناودون طلا، نماز خوندن چسبیده به کعبه طوری که وقتی رکوع می رفتم سرم با پرده مماس می شد ، عقب عقب بیرون اومدیم ، سجده رفتیم ، دوباره عقب عقب و لحظه ی خروج از مسجد الحرام سجده رفتیم و گریه کردیم . تو سکوت برگشتیم هتل . ساکهامون رو پیچیده بودیم . حقیقت نداشت ، نمی خواستم زنده بمونم .
    لج رفته بودم ، می گفتم زود حرکت کنیم ، حالا که قرار بریم ، زود باشین ، دیگه نمی خوام اینجا باشم . از راهرو صدای معاون کاروان آقای ناصری می یومد . همه بچه ها جمع شده بودن زیارت مسجد کوفه می خوندن . صورتمون رو از هم مخفی می کردیم که دیگه طاقت نیاوردم و پشت در نشستم و بغضم ترکید . اون دو تا هم ... برای آخرین بار از پنجره گلدسته ها رو نگاه کردم ، اتاقمون رو سیر تماشا کردم و رفتیم طبقه پایین ، همه تو لابی هتل منتظر حرکت بودن ، آقای شریفانی زیارت وداع خوند دل همه رو آتیش زد ، قرآن رو سرمون گرفتن و با گریه بیرون اومدیم . واقعاً داشتم بر می گشتم . سوار اتوبوس شدیم . بچه ها می گفتن گلدسته ها مشخصه ، اما دیگه نمی خواستم ببینم . خداکنه تو راه بمیرم . رسیدیم جدّه ، سالن انتظار و سوار هواپیما شدیم . هوا هنوز روشن بود ، زودتر از موعد مقرر حرکت کردیم . هواپیما برای بچه ها مثل اتوبوس بود . راحت راه می رفتن و به هم سر می زدن موقع نماز بود . نشسته نماز خوندم . دیدم آقای یقطین خلاف جهت من ایستادن و نماز خوندن ، منم بلند شدم و کف هواپیما نماز خوندم . کم کم داشتیم می رسیدیم آرزو کردیم کاش هیچ کس فرودگاه نباشه ، کاش خودمون تاکسی بگیریم و بریم خونه . با هم قرار گذاشتیم اصلاً گریه نکنیم ، قرار گذاشتیم ، قول دادیم همیشه حواسمون به همدیگه باشه و به همدیگه تذکر بدیم . رسیدیم هواپیما نشست ، آخرین گریه هامون رو کردیم و سوار اتوبوس شدیم .
    باید پاسبورتهامون چک می شد . رفتیم وضو گرفتیم تا نماز بخونیم اما جهت قبله رو نمی دونستیم ، دردناک بود . صبح چسبیده به کعبه نماز خونده بودم و حالا نمی دو نستم به کدوم طرف نماز بخونم با هر سختی بود نماز خوندیم . پاسپورتها چک شد . ساکمون رو تحویل گرفتیم .
    خانواده ها پشت شیشه منتظر بودن ، نه خدایا نه . تحمل دیدن هیچ کس رو نداشتم سه تائی ساکهامون روی چرخ گذاشتیم و بیرون اومدیم ، مبهوت بودم ، منگ بودم ناباورانه به دور و برم نگاه می کردم . که یهو یکی منو بغل گرفت . نمی فهمیدم چمه ، یکی یکی همه اومدن.می خندیدن و خوشحالی می کردن ، منم می خندیدم .
    یکی از بچه ها داشت می رفت ... نه نرو ...!!! بهش گفتم از غربت مدینه نترس نمی دونم چرا این حرفا به زبونم جاری شد . گفتم صبحها بعد از نماز برو بچسب به پرده خونه خدا جونم داشت بالا می یومد خدایا نه ...
    آوردنم خونه . همه غریبه بودن . دلم می خواست تنها باشم ، تنها باشم و فکر کنم .
    تنها باشم و زار بزنم . کم کم رفتن ، ...... زنگ زد ، داشت گریه می کرد . گفت : بچه ها اومدن اینجا ،نمی تونم.
    گفتم : می یام . تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم . تا رسیدم اومد پایین محکم بغلش کردم و قرارمون شکست و گریه کردیم . خدایا با ما چیکار کردی ؟ بین بچه ها احساس غربت می کردم . یه کم از ماجرای مدینه و مکه براشون گفتم و خندیدیم من نبودم ، حس می کردم یه آدم کوکی داره حرف می زنه ، راه می ره ...
    رفتیم پشت بوم . دلم می خواست داد بزنم . گفتم : دیگه تموم شد . فرداش رفتم خونه . دلم می خواست یه گوشه بشینم و حرف نزنم . دیگه با کسی تعارف نداشتم . تو نماز بلند بلند گریه کردم و بقیه برام دل سوزوندن .
    می یومدن دیدنم و می خواستن براشون تعریف کنم . اما حرفی برای گفتن نداشتم
    فقط گریه می کردم و ... سکوت
    حال کسی رو داشتم که عزیز ترین فرد زندگیشو از دست داده ، یه دفعه یه دردی همه وجودمو می گرفت . قلبم می سوخت و اشکام بی صدا می ریخت .
    کم کم صدای بقیه دراومد که چرا این جوری می کنی ؟ کربلا که رفتی این جوری نشدی؟
    حالم خیلی بد بود آروم آروم یاد گرفتم عادی باشم و بریزم تو خودم
    یاد گرفتم بغضم رو بخورم . یاد گرفتم اشکام رو پایین نیومده خشک کنم و خیلی چیزای دیگه ...
    دلم تنگ بود و هست . هر کدوم از بچه های سفر رو ببینم ، قلبم پر طپش می شه و چشام پر از اشک .
    هر بوی آشنا ، صدای آشنا ، لباس آشنا منو می بره مدینه و مکه حتی صدای آسانسور . دلم برای آسانسور ها پله برقی ها هم تنگه
    اون قدر دلم تنگه که واژه دلتنگی در مقابلش بی معنا شده .
    نمی دونم چرا این چیزا رو ، رو کاغذ آوردم . اما فقط خدا می دونه چه قدر نوشتنش سخت بود
    خدا می دونه چه قدر قلبم سوخت و نوشتم
    سوزش قلب چیز عجیبیه ، درد قلب با سوزش فرق داره
    و خدا دل منو سوزوند ، سوختنی که لحظه ای آروم نمی گیره
    خدا دل همه رو می سوزونه ، دل همه رو ...

  26. 5 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  27. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-دی-۰۸
    محل سکونت
    تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,951
    امتیاز : 34,937
    سطح : 100
    Points: 34,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,028
    تشکر شده 5,432 در 1,695 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ^ من و خواهرم چقدر این عربها رو مسخره کردیم و خندیدیم!
    میدونی که یه اتفاق ناگواری که می افته رکعت سوم(فک کنم) نماز مغرب قنوت میگیرن!
    حالا ما قاشقمون می افتاد، میگفتیم الان قنوت میگیرن، فلان میشد میگفتیم قنوت میگیرن، خلاصه آخرش صدای پدرم حتی دراومد دیگه زیرزیرکی میخندیدیم!!!

    راستی شتر سوار نشدی؟!!
    باحاله!
    فقط اشکالش اینه که دل و روده آدم جابجا میشه!!!
    من از دور دیدم یه آقایی سوار شتره بالا پایین میره، سرش پایینه، پاهاش بالاهااا ولی فک کردم چون شتره داره تند میره اینجوریه! میخواستم سوار بشم، اشاره کردم یواش ببره!
    ولی دیدم نه بابا، ذاتش اینجوریه.
    رفته بودیم جبل الرحمه، اونجا سوار شدم!!!
    خوشت میاد معنویت سفر رو!

  28. 4 کاربر از پست مفید چكاوك تشکر کرده اند .


  29. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-دی-۰۸
    محل سکونت
    تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,951
    امتیاز : 34,937
    سطح : 100
    Points: 34,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,028
    تشکر شده 5,432 در 1,695 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    من از همه بیشتر دوست داشتم بشینم تو خانه خدا، فقط به کعبه نگاه کنم.

    دفعه اول که رفته بودیم، وقتی برگشتیم آخرای شهریور بود.برای تعیین واحد که رفتم دانشگاه، توی مسیر عین دیوونه ها چشم دوخته بودم به ملتی که توی مسیر میدیدم!
    همش حسم این بود که واقعاً چقدر ایرانیا نسبت به عربا باهوشتر به نظر میان و با فرهنگ تر.اصلاً وجنات و سکناتشون متفاوته.
    ولی دفعه دوم خیلی تو این افکار نرفتم!

  30. 4 کاربر از پست مفید چكاوك تشکر کرده اند .


  31. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط چكاوك نمایش پست اصلی
    ^ من و خواهرم چقدر این عربها رو مسخره کردیم و خندیدیم!
    میدونی که یه اتفاق ناگواری که می افته رکعت سوم(فک کنم) نماز مغرب قنوت میگیرن!
    حالا ما قاشقمون می افتاد، میگفتیم الان قنوت میگیرن، فلان میشد میگفتیم قنوت میگیرن، خلاصه آخرش صدای پدرم حتی دراومد دیگه زیرزیرکی میخندیدیم!!!

    راستی شتر سوار نشدی؟!!
    باحاله!
    فقط اشکالش اینه که دل و روده آدم جابجا میشه!!!
    من از دور دیدم یه آقایی سوار شتره بالا پایین میره، سرش پایینه، پاهاش بالاهااا ولی فک کردم چون شتره داره تند میره اینجوریه! میخواستم سوار بشم، اشاره کردم یواش ببره!
    ولی دیدم نه بابا، ذاتش اینجوریه.
    رفته بودیم جبل الرحمه، اونجا سوار شدم!!!
    خوشت میاد معنویت سفر رو!

    نه من ترسیدم سوار شم. اما خیلی خشکلشون می کنن.

  32. 3 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  33. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,546
    امتیاز : 87,850
    سطح : 100
    Points: 87,850, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 41.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,651
    تشکر شده 14,816 در 3,173 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 29 در 4 پست

    پیش فرض

    اینا از همون وبلاگ ..؟
    ممنون
    منم رفتم.
    دوباره!

  34. 2 کاربر از پست مفید باران بهار تشکر کرده اند .


  35. #18
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آره. کجا رفتی؟

  36. 4 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  37. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,546
    امتیاز : 87,850
    سطح : 100
    Points: 87,850, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 41.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,651
    تشکر شده 14,816 در 3,173 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 29 در 4 پست

    پیش فرض

    با همین سفرنامه رفتم!

  38. 2 کاربر از پست مفید باران بهار تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1