کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: شعر اجتماعی

  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شعر اجتماعی

    همانطوری که مادر حدس زد شد
    پدر آمد به شهر و نابلد شد

    به شهر آمد، بساط واکس واکرد
    نشست آنجا که معبر بود، سد شد

    پدر را شهرداری آمد و بُرد
    بساطش ماند بی صاحب، لگد شد

    پدر از معضلات اجتماعی است
    که تبدیل ِ به شعری مستند شد

    و بعد آمد کوپن بفروشد اما
    شبی آمد به خانه، گفت:«بد شد

    دوباره ریختند و جمع کردند
    خطر از بیخ گوشم باز رد شد»

    پدر جان کَند و هی از خستگی مُرد
    نفس در سینه اش حبس ابد شد

    به مادر گفت:«من که رفتم اما
    همانطوری که گفتی می شود، شد»

    به یاد روی ماهش بودم امشب
    نشستم، گریه کردم، جزر و مد شد


    مریم آریان

  2. 4 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
    آن را برای بچه های لاغر آورد

    مادر برای بار پنجم درد کرد و
    رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

    گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
    «ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
    *
    تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
    آن را برای بچه های لاغر آورد

    تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
    یک چند تا مهمان برای مادر آورد:

    مردی غریبه، با زنانی چادری که
    مهمان ما بودند را پشت درآورد

    مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
    هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد

    من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
    جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟

    دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
    دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
    *
    تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
    آن را برای بچه های لاغر آورد

    مادر برای بار آخر درد کرد و
    رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

    مریم آریان، برگزیده*ی بخش کلاسیک جشنواره*ی بین*المللی فجر در سال 89

  4. 3 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض کوک کن !

    كوك كن ساعتِ خویش!
    اعتباری به خروس سحری نیست دگر

    دیر خوابیده و برخاسـتن*ش دشـوار است
    كوك كن ساعتِ خویش!
    كه مـؤذّن شب پیـش
    دسته گل داده به آب
    و در آغوش سحر رفته به خواب
    كوك كن ساعتِ خویش!
    شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
    كه سحر برخیزد
    شاطران با مددِ آهن و جوش شیرین
    دیر برمی*خیزند


    ساعت سه ستارهكوك كن ساعتِ خویش!
    كه سحر*گاه كسی
    بقچه در زیر بغل، راهی حمامی نیست
    كه تو از لِخ*لِخ دمپایی و تك سرفه*ی او برخیزی
    كوك كن ساعتِ خویش!
    رفتگر مُرده و این كوچه دگر
    خالی از خِش*خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
    كوك كن ساعتِ خویش!
    ماكیان*ها همه مستِ خوابند
    شهر هم . . .
    خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می*بیند

    كوك كن ساعتِ خویش!
    كه در این شهر، دگر مَستی نیست
    كه تو وقتِ سحر آنگاه كه از میكده برمی*گردد
    از صدای سخن و زمزمه*ی زیرِ لبش برخیزی
    كوك كن ساعتِ خویش!
    اعتباری به خروس سحری نیست دگر
    و در این شهر سحرخیزی نیست

    مرتضی کیوان هاشمی

  6. 4 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1