کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 175
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض **دل نوشته**«مجموعه یادداشت ها و خاطراتی از شهدا»

    بسم رب الشهداء و الصدیقین..

    مجموعه یادداشت ها و خاطراتی از شهدا

    انشالله رهرو واقعی شهدا باشیم.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شهید صیاد شیرازی و کار برای خدا

    اصلا از خودش و کارها و مسئولیتش برای کسی حرف نمی زد.

    می گفت صاحب این کار ما، کس دیگری است و دلیلی ندارد کاری را که برای خدا کرده ام برای خلق بازگو نمایم.

    لذا تاکیدش این بود که کاری که برای خداست باید بدون مزد و منت باشد و تا سر حد جان باشد.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    پل صراط

    در قیامت جسری به روی جهنم گذارده می شود و عموم خلایق باید از آن بگذرند؛ هرکه جهنمی است از آن جسر به دوزخ سرنگون می شود و هرکس بهشتی است از آن به سلامت می گذرد تا به بهشت برسد و عبور از آن مختلف است. گروهی مانند برق جهنده و گروه دیگر مانند باد گزنده و گروه دیگر مانند دویدن اسب و گروه دیگر مانند پیاده رو و گروه دیگر با دست و پا و گروه دیگر مانند بچه خود را به زمین کشند و خدا صراط را برای مومن عریض و برای گنهکاران باریک می گرداند و همواری و ناهمواری آن و تاریکی و روشنی آن بر حسب حالات گذرندگان است.

    شهید آیت الله دستغیب

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط abdullah samie نمایش پست اصلی
    شهید صیاد شیرازی و کار برای خدا

    اصلا از خودش و کارها و مسئولیتش برای کسی حرف نمی زد.

    می گفت صاحب این کار ما، کس دیگری است و دلیلی ندارد کاری را که برای خدا کرده ام برای خلق بازگو نمایم.

    لذا تاکیدش این بود که کاری که برای خداست باید بدون مزد و منت باشد و تا سر حد جان باشد.
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    کاش عامل بودیم.


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  5. 7 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  6. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    بسم رب الزهرا
    چه صفحه زيبايى هست
    از ع سميع تشکر ميکنم
    يازهرا

  7. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  8. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شما باید مرا ببخشید

    بچه های زنجان سوار ماشین بودند و می خواستند از پل خیبر رد شوند.

    مهدی زین الدین پوتینش را درآورده بود و پایش را گذاشته بود داخل آب.

    راننده ی ماشین که او را نمی شناخت به او گفت: « اخوی چی کار می کنی؟ اگه آقا مهدی ببیندت یه

    چیزی بهت می گه ها».

    زین الدین پایش را از آب درآورد و گفت: « این هم به سلامتی آقا مهدی. می خواستم پام خنک بشه».

    در همین حین از آن طرف پل صدا زدند: « برادر مهدی، برادر مهدی . . . » راننده تازه متوجه شد که این بنده

    ی خدا، خود آقا مهدیه، شروع کرد از او عذرخواهی کردن، اما زین الدین به او گفت: «نیاز به عذرخواهی

    نیست. من نباید پایم را توی آب می کردم، شما باید منو ببخشید».


    حسن محبی

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  9. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    امید بدون عمل مانند خرمن بی زراعتست

    امروز هم این جمله را تکرار کنم، غرور از رجاء است، رجاء یعنی امیدواری. اگر کسی هیچ ترسی

    از عذاب الهی ندارد می گویند فلانی رجائش خیلی است. این اشتباه است. صاحب رجاء یعنی

    کسی که از روی شوق به درگاه خدا می رود همانگونه که زارع از روی شوق تخم می کارد.

    شهید آیت الله دستغیب

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  10. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,113
    امتیاز : 6,774
    سطح : 54
    Points: 6,774, Level: 54
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 176
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 912 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض اروند

    نام اروند با نام غواص عجین گشته است،شهادت غواص مظلومانه ترین شهادت هاست.چرا که نه راه پس دارد نه راه پیش دارد و نه حتی راه دفاع کردن.شب عملیات والفجر 8 تازه معنی این جمله را یافتم که هرکس میخواهد به امام زمانش برسد،باید خودش را به آب و آتش بزند. ودر آن شب هم آب بود هم آتش....


  11. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    **راه رسیدن به تقوا در کلام شهید آیت الله مدنی

    حکومت الله در نفس انسان عبارت از این است که هوی و هوس کنار گذاشته شود و تسلط مال و حرکات انسان به راهنمایی عقل باشد.

    افراد آگاه اول کاری که می کنند، این است که حکومت وجود و جان خود را به دست عقل داده و هوی را سرکوب کنند.

    بعد از اینکه حکمفرما در مملکت وجودمان عقل شد و هوی و هوس کنار گذاشته شد، نتیجه اش این می شود که « رق جلده و لطف قلبه ».

    مادیات در نظر انسان رقیق شده، یعنی آن مقداری که برای زندگی لازم است، فقط از ماده می ماند و غریزه ی انسان که باطن بشر است لطیف می شود، به واسطه ی ملازمت با تقوا.

    آنگاه خودبینی، عُجب و غرور از انسان رفته و از بین می رود.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  12. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    **مومن واقعی

    خدا نکند آن جور شروطی، و آن جور دستگاهی که برای معاویه و عمر و عاص فراهم شد، برای کسی فراهم شود ( که خطرناک است ) و الا، اگر کسی بعد از این مطالب ( این قدرت ها برایش ) محقق شود، ثابت قدم باشد، معلوم می شود آن مومنی است که « امتحن الله قلبه للایمان »؛ مومنی که خدا قلبش را برای ایمان آزموده است.

    حضرت آیت الله العظمی بهجت

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  13. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,113
    امتیاز : 6,774
    سطح : 54
    Points: 6,774, Level: 54
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 176
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 912 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض دستنوشتی از شهید شوشتری

    دیروز از هر چه بود گذشتیم ، امروز ، از هر چه بودیم !

    آن جا پشت خاکریز بودیم و این جا ، در پناه میز !

    دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز ، مواظب هستیم نام مان گم نشود ! …
    جبهه بوی ایمان می داد و این جا ، ایمان مان بود می دهد !

    خداوند نصیرمان باشد تا بصیر شویم و بصیرمان کند تا از مسیر برنگردیم .


  14. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    *تصویر امام

    گاهی برای برنامه ها از تصاویر استفاده می شد. مثلا عکس شهدا، یا عکس امام (ره) و ... .

    ابتدا از روی عکس معمولی شهدا که برای بچه ها از ایران ارسال شده بود، تصویر بزرگتری طراحی می شد و برای استفاده آن را مخفی می کردند.

    سال 1368 بچه ها به فکر افتادند که وسیله ای بسازند که تصویر امام را تکثیر کنند و در ایام جشن، تعداد زیادی از تصاویر کوچک امام در آسایشگاه به نمایش گذاشته شود.

    آنها موفق شدند با استفاده از پاک کن و جوهر خودکار چیزی مثل مهر و استامپ بسازند و این کار عملی شد.

    طوری روی پاک کن کار کردند که با زدن آن بر مرکّب سپس بر کاغذ، تصویر کوچک امام روی آن می افتاد و جهت مرحله ی اول و آزمایشی حدود 300 عدد عکس آماده کردند.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  15. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    همنشینی اولیا با آثار آن

    ما نمی توانیم عذر بیاوریم که چگونه با انبیا و اولیا که ( در میان ما ) نیستند، مجالست داشته باشیم؟! چون آثار قطعیه ی آنها به منزله ی ملاقات خودشان است.

    مجالست با قرآن، مجالست با خود حضرت رسول (ص) است. همچنین آثار اوصیا - مانند نهج البلاغه و صحیفه ی سجادیه - مثل این است که با خودشان داریم صحبت می کنیم و گوش می دهیم که چه می گویند.

    چه بسا در یک زمانی اکتشافاتی بشود که صداها را بشود جمع کرد. این ممکن است و نمی توانیم بگوییم محال است.

    صوت آنان یک رشته ها و دسته هایی در فضا دارد و به طور مطلق از بین نمی رود.

    آیت الله العظمی بهجت

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  16. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شهید آوینی از آینده ی بچه ها خبر می دهد

    چه روزگار شگفتی! بگذار اغیار هرگز در نیابند که این همه در کام ما چه شیرین است.

    بگذار اغیار هرگز در نیابند که این قلب های ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و سر ما در هوای کدامین یار، خود را از پا نمی شناسد.

    بگذار اغیار در نیابند، آینده در کف این بچه هایی است که از پشت میله های مهدکودک، همراه با راهیان کربلا، شعار جنگ جنگ تا پیروزی سر می دهند.

    بچه های ما امروز در تظاهرات و هیئت ها و روضه خوانی ها بزرگ می شوند و شیر مادر مخلوط با اشک های حسینی می مکند و عشق حسین علیه السلام با جانشان

    آمیخته می گردد و آینده ی انقلاب را تا فرداهای دور و حکومت جهانی عدل در سراسر کره ی زمین استمرار می بخشند.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  17. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    اشفاق ( ترس )

    کلام در فرمایشات حضرت علی علیه السلام در شرح ایمان بود که فرمود ایمان بر چهار عمود است که از آن جمله صبر هم بر چهار عمود استوار است شوق و اشفاق یعنی امید و بیم،

    رجاء و خوف، چطور اهل دنیا رو به مال و مقام می روند مؤمن هم رو بهر خیر می دود، هرجا کاری خیری سراغ می کند به آنجا می دود.

    شهید آیت الله دستغیب

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  18. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شهید خفته در برانکارد

    یکی از مواردی که خیلی انسان را تحت تاثیر قرار می داد و بغض گلوی آدم را می گرفت، شهدایی بودند که با برانکارد دفن شده بودند و این نشان دهنده ی این بود که آنها به حال مجروحیت دفن شده اند.

    در منطقه ی والفجر 1 در فکه، زیر ارتفاع 112، به پیکر شهیدی برخوردیم که روی برانکارد، آرام و زیبا دراز کشیده بود.

    3 تا قمقمه آب کنارش قرار داشت. هر 3 تا قمقمه پر بودند از آب.

    احساس خودم این بود که نیروها هنگام عقب نشینی نتوانسته اند او را با خودشان ببرند، برای همین، هرکس که از راه رسیده، قمقمه اش را به او داده تا حداقل از تشنگی تلف نشود.

    او آرام برروی برانکارد خفته و به شهادت رسیده بود.

    رویش را انبوهی از خاک پوشانده بود و گیاهان خودروی منطقه بر محل دفن او سبز شده بودند. چند شقایق سرخ هم آنجا به چشم می خورد.

    « مرتضی شادکام »

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  19. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض

    سیلی به فرمانده سپاه!

    دفتر سپاه منطقه هفت در کرمانشاه بود. من و شهید هلالی که از مؤسسان سازمان پیشمرگان کرد مسلمان بود در دفتر فرماندهی منتظر بودیم. یک سرباز تنومند ترک هم با مسئول دفتر در حال جر و بحث بود. می گفت 24 ساعت به من مرخصی بدهید، کار ضروری دارم. مسئول دفتر شهید بروجردی می گفت شما تازه از مرخصی آمده ای، دیگر نمی توانی بروی مرخصی. جوان عصبانی بود و کم کم صدایشان بلند شد. شهید بروجردی بیرون آمد. شهید هلالی جلو رفت و احوالپرسی کردند و بعد پرسید: چی شده، چرا سر و صدا می کنید؟ مسئول دفتر توضیح داد که می گوید مرخصی بدهید ولی چون تازه از مرخصی آمده حق ایشان نیست که برود ولی اصرار دارد که برود. شهید بروجردی گفت: خب، پسرجان، تازه از مرخصی آمدی، نمی شود بروی. برو سر و صدا نکن! یک دفعه دیدم آن سرباز جلو آمد و خواست بزند توی صورت شهید بروجردی که خورد به صورت شهید هلالی و بعد هم یک سیلی محکم نثار شهید بروجردی کرد! همه بهت زده بودند! ردّ انگشتان آن سرباز روی صورت فرماندة سپاه منطقة هفت مانده بود. منتظر برخورد با آن سرباز بودم ولی در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و گفت: دست سنگینی داری پسر! بیا یکی هم بزن این طرف، میزان بشه! بعد هم سرباز را به داخل اتاق برد. ما هم دنبالش رفتیم. دیدم صورتش را بوسید و گفت: ببخشید! فکر نمی کردم این قدر برایت ضروری و مورد نیاز باشد. برو می گویم سه روز مرخصی برایت بنویسند. جوان خشکش زده بود. از اتاق بیرون رفت. شهید بروجردی همراهی اش کرد و به مسئول دفترش که می خواست مخالفت کند دستور داد حتماً سه روز مرخصی برایش بنویسید. مسئول دفتر با نارضایتی گوشی را برداشت که با کارگزینی تماس بگیرد که سرباز جلو آمد و گوشی را از دستش گرفت. گفت: برای کی می خواهی مرخصی بنویسی؟ برای من؟ نمی خواهد! من لیاقتش را ندارم! زد زیر گریه و از دفتر فرماندهی خارج شد. تعقیبش کردم، دیدم رفت و سرش را گذاشت روی سنگ وسط محوطه پادگان و با صدای بلند داد می زد و می گریست. می گفت: این بشر، انسان نیست؛ ملائکه است. من زدم توی گوشش، او به من مرخصی می دهد! به خدا، او ملک است.... من ماجرای این سرباز را پی گیری کردم. بعد از آن، راننده و محافظ شهید بروجردی شد و تا یازده ماه بعد که به شهادت رسید به خانه نرفت! این بود اکسیری که آنها داشتند و حالا نیست وگرنه باز هم سربازها با جانشان انجام وظیفه می کنند، نه از ترس توبیخ و تنبیه!

  20. 9 کاربر از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده اند .


  21. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    باید تابع ولی فقیه باشیم ( حاج حسین خرازی )

    چون لشکر امام حسین علیه السلام از اصفهان بود، خیلی پیش می آمد که در مورد مسائل اصفهان و موضع مسئولین این شهر در قبال مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مواردی از این قبیل با شهید خرازی صحبت کنیم.

    ایشان همیشه موضع خود را اطاعت بی چون و چرا از ولایت فقیه می دانست و می گفت: «کاری به خط و خط بازی ها نداشته باشید، ببینید امام چه می گوید، مسیر امام کدام است.

    اگر قبول داریم که امام ولی فقیه هستند که مسلما هستند، پس ما باید تابع باشیم. هرچه گفت، همان را بپذیریم، هرکه را انتخاب کرد، همان را قبول کنیم.

    اگر کسی مسئولیتی دارد، از برکت خون شهدا دارد، از وجود نازنین امام دارد. ما باید در مورد سیاست به او اقتدا کنیم.»
    ویرایش توسط abdullah samie : سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۱ در ساعت ۲۰:۰۶

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  22. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    این راه تو را به جهنم می رساند

    ای کسی که در عبادت و طاعت سست هستی برای انفاق در راه خدا بخیل هستی ولی در را هوی و هوس چه خرج ها که می کنی، این راه و روش تو را به جهنم می رساند.

    آن وقت جای امید به بهشت نیست این غرور است نه امید، کسی که تخم حنظل می کارد اگر توقع هندوانه داشته باشد خلاف عقل است.

    شهید آیت الله دستغیب

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  23. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    هنر ملی

    عراقی ها مسئولان آسایشگاه را دعوت کردند به یک جلسه.

    بچه ها که برگشتند، دیدیم ارشد اردوگاه کتک خورده.

    ماجرا را پرسیدیم، گفتند: « وقتی رسیدیم، از ما استقبال کردند و بعد فرمانده اردوگاه گفت: « شنیدیم ایرانی ها هنرمند هستند و فرش هایشان در دنیا مشهور است!»

    گفتیم: «بله».

    گفت:« حالا که اینطور است از شما می خواهیم اینجا کارگاه فرش بافی راه بیندازید و برای ما فرش های کوچکی ببافید با نقش عکس صدام!»

    محمود شرافتی که ارشد اردوگاه بود، در این لحظه مجال را از عراقی ها گرفته و گفته بود: « جناب! کسانی که اینجا هستند، فقط یک چیز بلدند و آن هم جنگ است!»

    او با این حرفش اگر چه کتک و شکنجه را به جان خریده بود، اما باعث شد هنر ملی ما در خدمت دشمن خاک و ناموسمان قرار نگیرد.

    حمید رضا جدیدیان

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  24. #21
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض روایتی خواندنی از دیدار مقام معظم رهبری با یک خانواده شهید ارمنی

    "عماریون"- ...آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به كلیساهای شان زدیم كه آن ها از ما بی خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. كمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از كلیساها و یك سری هم توی محله ها پیدا كردیم و با این دیدگاه رفتیم.


    صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا كردیم.

    در خانواده ها را زدیم و با آن ها صحبت كردیم.توی خانواده مسلمان ها ما می رویم سلام می كنیم ومی گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یك چیزی می گوییم و كارتی نشان می دهیم.

    بین ارمنی ها بگوییم كه از بسیج آمدیم كه بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم كه باید دربروند كارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم.
    امشب شب كریسمس كه شب پاك شماهاست می خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

    برای نماز مغرب*وعشا با یك تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسكورت كه حركت كرد به ما ابلاغ می كنند، می رویم سر كارمان دیگر. اسكورت هم به هوای این كه ما توی منطقه هستیم با بی سیم زیاد صحبت نكنند كه مسیر لو نرود، روی شبكه بالاخره پخش می*شود دیگر. چیزی نگفتند. یك آن مركز من را صدا كرد با بی سیم گفتم به گوشم.

    موردمان را گفت كه شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه كمتر از سه چهار دقیقه راه است.

    من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم.

    خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز كرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی فهمد كه. بالاخره وارد شدیم. چون كار باید می كردیم. گفتیم نودال و اَمپِكس و چیزایی كه شنیده بودیم، كارگردان و این ها بروند تو.

    كارگردان رفت پشت بام پست بدهد، اَمپِكس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد.

    پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یك ذره كه نزدیك شد، بی سیم اعلام كرد كه ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله ای كه بود به این خانم چون آماده بشود، این جوری جلوی آقا نیاید،گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می شوند منزل شما.

    گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید كی؟

    من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده اید ـ ، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش كرد. فكر كردیم چه كنیم داستان را؟

    داد بیداد كردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم كه مادرتان را فعلاً جمع كنید. مادر را بردند توی آشپزخانه. دخترها گفتند: چه شد؟

    گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم كه آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم كه مقام معظم رهبری می*آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش كرد. فكری كنید.

    این ها شروع كردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی سیم اعلام كرد كه آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز كردم.

    نگهبانی هم كه باید كنار در می ایستاد، رفت دم در. كارهای حفاظتی مان را انجام دادیم.

    آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه كرد و گفت: سلام علیكم.

    گفتم: بفرمایید.

    گفت شما؟

    نه این كه ما را نمی شناخت، گفتند، تو چه كاره ای یعنی؟ گفتیم: صاحب خانه غش كرده.

    گفت: كس دیگری نیست؟

    یاد آن افتادیم كه دو تا دخترها هم می توانند به آقا بگویند بفرمایید.

    گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

    گفت: من بدون اذن صاحب خانه به داخل نمی آیم.

    معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این جا از دست نمی دهد. مهم تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه كسی نمی شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت*ترین شكل ممكن این است كه مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه كسی نشوند.

    من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یكی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف كنید بیایند داخل.

    لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض كنیم.
    به آقا گفتیم: كه رفته اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
    گفتند: نه می ایستم تا بیایند.

    چند دقیقه ای دم در ایستادند. ما هم سعی كردیم بچه هایی كه قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم كه ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم.

    چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یكی از دخترها، دوید و آقا را دعوت كرد تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت وخوش آمد گفت.

    بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می رسیم. رفتند بیرون.

    آقا من را صدا كرد گفت این ها پدر ندارند؟

    گفتم: نمی دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

    گفت بزرگ تر ندارند؟ برادر ندارند؟

    رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

    گفتند، مرده.

    گفتیم، برادر؟

    گفتند، یكی داشتیم شهید شده.

    گفتیم، بزرگتری، كسی؟

    گفتند، عموی ما در خانة بغلی می نشیند.

    فكر كردیم بهترین كار این است كه عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه كلكی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟

    با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس ها، شكل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من كسی نیستم،قیافه ات تابلو است.

    در بغلی را زدیم. یك آقایی آمد دم در سلام كردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

    این بندة خدا نگاه كرد، یك مسلمان بسیجی، خانة یك ارمنی آمده، چه امر خیری؟

    خودش تعجب كرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش.

    داخل خانه كه شدیم، نگهبان او را بازرسی كرد. نگاه كرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می كنند؟

    بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این جا، این ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش كردیم كه شما هم تشریف بیاورید.

    او را داخل كه بردیم و آقا را كه دید، مُرد. یك جنازه را یدك كردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی كنار آقا.

    این ها به خودی خود زبانشان با ما فرقمی كند. سلام علیك هم كه می خواهند بكنند كلی مكافات دارند. با مكافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال پرسی كرد و درنهایت یك هم دمی را برای آقا مهیا كردیم.

    حضرت آقا چایی و شیرینی شان را خورد رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم.
    آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان كردند در كنار خودشان، كنار همان عمویی كه نشسته بود. بعد هم گفتند:

    مادر! ما آمده ایم كه حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشكل شده بودید، دوستان عموی بچه ها را آوردند.

    دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود كه شغل دخترها چیست؟

    گفتند: دانشجو هستند.

    آقا خیلی تحسینشان كرد و با این ها كلی صحبت كردند، توی این حالت، این دختر سؤال كرد كه آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

    این ها همه اش درس است. من خودم نمی دانستم كه بگویم بیاورد یا نیاورد؟

    آقا می خورد یا نمی خورد؟ نمی دانستم. رفتم كنار آقا، از آقا سؤال كردم، گفتم: آقا این ها می گویند كه خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

    آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می خوریم.

    بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بكشید چایی یا آب میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب میوة شما را می خورم.

    این ها رفتند چایی، آب میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان ها اینطوری است. یك نفر چند تا میوه پوست می كند می دهد دست آقا، آقا هم دعا می كند.

    همان جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراكی را تقسیم می كنیم، همه یك قسمتی از این میوه می خورند كه آقا به آن دعا كرده. توی ارمنی ها هم همین كار را باید می كردیم؟ واقعاً نمی دانستیم.

    چایی آوردند، آقا خورد، آب میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی ها نشستند و با این ها صحبت كردند.مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عكس شهیدتان را من نمی بینم. عكس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

    توی خانة مسلمان ها چهار تا عكس بزرگ شهید وجود دارد كه توی هر اتاقی یكی هست.
    می پریم و می آوریم. این ها رفتند آلبوم عكس شان را آوردند. آلبوم عكس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یك عكس دوتایی.
    یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین جوری نگاه می كردند، شروع كردند به صحبت كردن، همین جوری صفحه ها را ورق می زدند تا تمام شود. تمام كه شد گفتند: خُب! عكس تكی شهید را ندارید؟

    یك عكس تكی از شهید پیدا كردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع كردند از شهید تعریف كردن.

    گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

    ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوكیان» است، به اندازة شهیدان "بابایی”، "اردستانی”و "دوران” پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش *f14* بمب افكن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می زنند. شهید، هواپیما را تا آن جا كه ممكن است، اوج می دهد.
    هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، كه اتمسفر است بالا می*آید و بقیه*اش را به*سمت ایران سرازیر میشود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می شود.


    هواپیما لاشه اش توی خاك ایران می افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما كار نمی كرده ، نتوانسته ایجكت كند و نشد كه چتر برای شهید كار كند. هواپیما به زمین خورد وایشان به شهادت رسید.

    ارمنی ای بود كه حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به دست عراقی ها بیافتد.
    آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است.
    دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف كردند.

    مادر شهید گفت: امروز فهمیدم كه علی(ع) كیست

    مادر شهید گفت: آقا! حالا كه منزل ما هستید، من می توانم جمله ای به شما عرض كنم؟

    آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این جا كه حرف شما را بشنوم.

    گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه هایتان شركت می كنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته های سینه زنی امام حسین(ع) شربت می دهیم. می آییم توی دسته هایتان می نشینیم، ظرف یك بارمصرف میگیریم، كه شما مشكل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن ها آب نمی*خوریم. توی مجالس شما شركت می*كنیم و بعضی از حرف ها را می شنویم. من تا الآن نمی فهمیدم بعضی چیزها را.

    می گفتند، در دین شما بانویی ـ كه دختر پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) است را بین درودیوار گذاشته اند، سینه اش را سوراخ كرده اند. میخ، مسمار به سینه اش خورده.

    نمی فهمیدم یعنی چی. می گفتند مسلمان ها یك رهبری داشتند به نام علی(ع) دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حكومتش را غصب كردند. نمی فهیمدم یعنی چی.
    گفتند، در ۲۵ سالی كه حكومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می گذاشت روی كولش می رفت خانه یتیم هایش. این را هم نمی فهمیدم. ولی امروز فهمیدم كه علی(ع) كیست.

    امروز با ورود شما به منزل مان، با این همه گرفتاری ای كه دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، كشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید.

    من فهمیدم علی(ع) كه خانة یتیم هایش می رفت چه قدر بزرگ است.

    از ورود آقای خامنه ای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حكومت غصب شده اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی دهد؟ بعد ازبازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ كردند ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازة چند كتاب از
    این*ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه شان را خورد.

    بعضی از دوست های ما نخوردند. كاتولیك تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته، خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب اللهی تر از آقا هستم دیگر.

    با آنها خداحافظی کردیم و به سمت دفتر به راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند:
    این بچه*ها را بگویید بیایند. آمدند.

    گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم.
    وقتی خانه*شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این*ها محسوب می*شود. نمی*خواستید داخل نمیآمدید.
    ویرایش توسط عرض از مبدا : دوشنبه ۰۹ مرداد ۹۱ در ساعت ۰۰:۰۴
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==


  25. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    محشر بود
    اشکم در اومد
    مخصوصا ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  26. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  27. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    خدا را شکر قلب امام شاد شد

    پس از فتح خرمشهر، سردار همیشه جاوید، حاج احمد متوسلیان وارد این شهر شد.

    او در حالی که با همان صلابت همیشگی در خیابان های خرمشهر حرکت می کرد، با چشمانی گریان به روی بسیجیان فاتح خرمشهر لبخند می زد.

    عصر روز 3 خرداد 1361 حاج احمد طی سخنانی کوتاه، خطاب به رزمندگان اسلام در برابر مسجد جامع خرمشهر چنین گفت:

    « همه ی عزیزان ما که تا امروز در خونشان غوطه زدند و به شهادت رسیدند، تمام این ایثارها و حماسه ها، صرفا برای حفظ اسلام عزیز بوده، هرچند، داغ فراق شهدا جگر ما را سوزاند، اما خدا را شکر که بالاخره توانستیم امروز با آزادی خرمشهر، قلب لطیف اماممان را شاد کنیم.»

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  28. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,649
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    دست نوشته ی شهید محسن وزوایی:

    خدایا : الان تمام مردم ایران چشم انتظارند. مادران و پدران شهداء در التهابند. قلب امام نگران این حمله است. در این حمله آبروی اسلام در میان است.

    خدایا اگر می دانی که نیتهای ما خالص و فقط برای تو است، یاریمان کن. راه را نشانمان بده.

    خدایا تو برای موسی(ع) دریا را شکافتی و راهش دادی. تو برای محمد(ص) غاری را قرار دادی و به امر تو عنکبوت بر در آن تار تنید. خدایا ما کوچکتر از آنیم که درخواست کنیم برای ما کاری انجام بدهی.

    خداوندا تو را به حق امام زمان(عج)، تو را به حق نایبش خمینی، ترا به حق حسین(ع) که ما به خونخواهی او قیام کرده ایم، قسم ات می دهم ما بندگان حقیر و ضعیف را از این درماندگی نجات ببخش.
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم

  29. 7 کاربر از پست مفید مرصاد العباد تشکر کرده اند .


  30. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۳۱
    محل سکونت
    دلم توی سامراست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,023
    امتیاز : 16,435
    سطح : 82
    Points: 16,435, Level: 82
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 415
    Overall activity: 29.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,164
    تشکر شده 11,677 در 2,599 پست
    مخالفت
    34
    مخالفت شده 5 در 3 پست

    پیش فرض

    آتش از بدنه هواپيما زبانه کشيد و پس از طي مسافتي در ميان دود غليظي از نظر ناپديد شد. در اين لحظه صداي عباس در راديو پيچيد. او فرياد زد:
    -الله اکبر!الله اکبر!
    از شنيدن صداي او شاد شدم و گفتم:
    -عباس مي داني چه کار کردي؟
    عباس گفت:
    و مارميت اذ رميت و لکن الله رمي، من کاري نکردم خدا کرد.
    آن روز با شهامت عباس مأموريت باموفقيت انجام شد و کشتي ها از تنگه عبور کردند و من پيروزي آن روز را نتيجه توکل عباس دوران به خداوند مي دانم.
    کسی می تواند از سیم خار دار دشمن عبور کند ، که در سیم خار دار نفس خویش گیر نکرده باشد.
    شهید علی چیت سازیان

  31. 9 کاربر از پست مفید redway تشکر کرده اند .


  32. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    عمل صالح را رها نکن

    می خواهی از غربت بیرون بیایی، بعد از مرگ غریب نباشی عمل صالح را رها نکن، صورت نوری خیرات، هرچه می توانی خیر بفرست، این خیرها همه انیس تو در عالم برزخ تو هستند.

    می خواهی غریب نباشی با حسین و آل محمد (ص) ربط پیدا کن تا آنجا هم ایشان یاد تو کنند.


    شهید بزرگوار حضرت آیت الله دستغیب
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۶ شهریور ۹۱ در ساعت ۲۰:۳۸

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  33. 6 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  34. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,011
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    نجوای شهید علی چیت سازیان با فرزند شهید

    بعد از عملیات وافجر5، شهید علی چیت سازیان مثل همیشه که بعد از عملیات ها به خانواده ی شهدای آن عملیات سرکشی می کرد، این بار اول به دیدار خانواده ی شهید احمدی پور که در ملایر بود، رفت.

    فرزند شهید احمدی پور که دختر هم بود، تازه به دنیا آمده بود و به محض اینکه ما نشستیم، قنداق او را آوردند.

    شهید چیت سازیان به محض دیدن آن بچه، صورتش را گذاشت روی قنداق و چیزهایی را نجوا می کرد و در گوش دختر شهید احمدی پور می گفت.

    همین طور که آرام و بدون صدا با او نجوا می کرد و آرام گریه می کرد، ناگهان بغضش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.

    وقتی صورت خود را از روی قنداق برداشت، ملحفه ی سفیدی که روی قنداق بود خیس شده بود.

    ما متوجه نشدیم ک او چه می گفت، اما بدجوری با دختر شهید احمدی پور دردودل می کرد.

    « اکبر امیرپور »

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  35. 10 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  36. #28
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آذر-۰۲
    نوشته ها
    1,103
    امتیاز : 13,373
    سطح : 75
    Points: 13,373, Level: 75
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,194
    تشکر شده 3,119 در 909 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    علی اصغر خنکدار در هنگام وداع، بلباسی را در آغوش گرفته بود و رهایش نمی کرد. در بین خداحافظی بچه ها، وداع آن دو نفر از همه تماشایی تر بود.
    دقائقی قبل از عملیات والفجر8، علی اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ها بسمت فاو حرکت کردند، در میان تلاطم خروشان اروند، اصغر ناگهان ازجا برخاست و گفت: بچه ها! سوگند به خدا من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم... بچه ها بلند شوید کربلا را ببینید.
    از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش. آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود. بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.


    نثار روح شهداء و امام شهداء صلوات..
    تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...

  37. 7 کاربر از پست مفید arianaz_110 تشکر کرده اند .


  38. #29
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    68
    امتیاز : 6,217
    سطح : 51
    Points: 6,217, Level: 51
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,208
    تشکر شده 400 در 62 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام برای شهید علی شیبانی به مناسبت نزدیک شدن به سالگرد شهادتشون 4 دی عملیات کربلای4 قسمتی از وصیت نامه شهید:ای مسلمانان،ای بندگان خدا،امام را تنها نگذارید و به او وفادار باشید و پیمان شکن نباشید به امر او گوش دهید،مطمئن باشید پشیمان نمی شوید،ای مومنین برای فرج آقا امام زمان خیلی دعا کنید که ایشان هم برای فرج خود انتظار می کشند و هر وقت که خداوند متعال اجازه بدهد آن حضرت ظهور می کند ای ملت قیور و سلحشور سعی کنید از یکدیگر در تقوا و پرهیزگاری سبقت بجویید که اسابقون سابقون الائک المقربون و نزد خدا مقامتان بالاتر میرود و قرب پیدا می کنید.IMAGE0036.jpgعکس شهید علی شیبانی
    ویرایش توسط ستار : چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۱ در ساعت ۰۲:۲۵

  39. 4 کاربر از پست مفید ستار تشکر کرده اند .


  40. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهید عباس اسکندری از بچه های ثابت هیئت حاج منصور ارضی بود.
    ته صدایی داشت و گاهی مداحی میکرد.
    دائم نام امام حسین (ع) را بر لب داشت: حسین حسین، جانم حسین، حسین جان...
    وقتی رفقا دور هم بودند به محض این که حرف کسی بوی غیبت می داد یا در مطلبیاغراق میشد یا این که خودش از آن بحث خوشش نمی آمد، خیلی جدی دستهایش را بالا می برد و به سینه اش می کوبد. و شروع به حسین حسین گفتن می کرد. و به این ترتیب مسیر سخن را عوض میکرد.



  41. 8 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1