کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض **کنار رود خیّن**

    بسم رب الشهداء و الصدیقین..

    «یادداشت های روزانه ی یک مادر» اشرف السادت مساوات (سیستانی)

    منبع: کتاب کنار رود خیّن

    نویسنده: اشرف السادات مساوات (سیستانی)

    ناشر: انتشارات سوره ی مهر
    ویرایش توسط abdullah samie : یکشنبه ۲۶ آبان ۹۲ در ساعت ۲۰:۳۹

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  2. 8 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    اول اسفند 1360

    امروز مهرداد از مدرسه می آید و می گوید: (( مادر، می خواهم بروم جبهه)).

    می گویم: ((نه، سن تو کم است. الان هم موقع امتحانات ثلث سوم است. صبر کن! این جنگ به این زودی تمام نمی شود و ما حالا حالاها جنگ داریم. دشمنِ ما که به این زودی دست بردار نیست)).

    می گوید: (( اگر درس خواندن مانع من است، من دیگر درس نمی خوانم)).

    می گویم: (( نه، لااقل تا خرداد صبر کن. سال تحصیلی که تمام شد، سه ماهه ی تابستان را برو جبهه؛ وقتی هم دیپلم گرفتی، برو سپاه و این لباس عزیز را بپوش. فعلاً من اجازه نمی دهم)).

    و او قبول می کند*.

    ----------------------------------------
    *زیر نویس: مهردادم سال 1344 شب 17 اسفند به دنیا آمد. وقتی امام به ایران تشریف آوردند سیزده ساله بود و موقعی که رفت سال سوم رشته ریاضی.
    ویرایش توسط abdullah samie : سه شنبه ۱۵ فروردین ۹۱ در ساعت ۱۰:۲۹

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  4. 5 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    شنبه، 10 اردیبهشت 1361

    ساعت هشت شب، اخبار تلویزیون با مارش حمله شروع می شود و فتوحات مرحله ی اول عملیات بیت المقدس را پخش می کند.

    مهرداد هم رفته است مسجد؛ اما یک مرتبه صدای هیجان زده ی او را از طبقه ی پایین می شنوم که با عجله مرا صدا می زند.

    قلبم می لرزد و می فهمم که باز هم مسئله ی رفتن است. او سراسیمه می آید و می گوید: برای آزادی خونین شهر احتیاج به نیرو هست و من دیگر نمی مانم.

    می گویم مهرداد جان! این هیجان ها لازمه ی سن تو نیست. فکر می کنی جبهه، بسیج مسجد است، یا میدان تیر و پایگاه؟

    آنجا مردان بزرگی می خواهد که بتواند جلو دشمن قد علم کنند؛ ضایعات دارد، کوری دارد، فلج شدن دارد، باید قدرت بدنی داشته باشی. از همه بدتر، افتادن به دست دشمن است؛ اگر اسیر بشوی، از آزار بعثی ها در امان نخواهی بود. حتی این آزار اذیت ها ممکن است آن قدر زیاد باشد که از شما برای ایران دشمن بسازند.

    - مادر! من می دانم چه کار می کنم. کنار خانه ی خدا، گوسفند را به خاطر خدا قربانی می کنند؛ مگر من از گوسفند کمترم؟

    ادامه در پست های بعدی..
    ویرایش توسط abdullah samie : شنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۱ در ساعت ۱۷:۲۷

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  6. 3 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    زبانم بند می آید؛ جوابی ندارم. احساس کوچکی می کنم و از اینکه او را بچه حساب کرده ام، خجالت می کشم. او خیلی بزرگتر از این حرفها بود که من خیال می کردم.

    کوچک، من هستم که نتوانسته ام او و زمان او را درک کنم.

    مهرداد بچه ی من است؛ ولی حالا ولیّ من شده است. او در همین یک جمله ی کوتاه، یک دنیا حرف زده بود.

    من در مقابل روح با عظمت او احساس حقارت می کردم. او همه ی وجودش لبریز از اوست و من با رفتاری عادی با او برخورد می کنم.

    تمام بدنم می لرزد و نمی توانم تمرکز داشته باشم. می گویم: پدرت مسافرت است.

    - شما رضات نامه بنویس، کافی است.

    رو می کنم به برادرش:

    - چون قادر به انجام کاری نیستم، تو بنویس تا من امضا کنم.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  8. 3 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    مهدی رضایت نامه ای از طرف من می نویسد. با دست لرزان، آن را می گیرم و صورتم را رو به آسمان می کنم و بعد از شکر به درگاه الهی، به خاطر چنین ودیعه ای. می گویم:

    - خدایا! تو می دانی که هیچ کس جز تو قادر نیست. بچه ام را از من جدا کند. راضا ام به رضای تو.

    و با امضای ورقه، امانت خدا را به خودش برمی گردانم. مهرداد رضایت نامه را می گیرد و سریع به مسجد می رود. شب هم نگهبانی دارد.

    صبح دو روز بعد، دو عدد نان می گیرد و می آید خانه؛ ولی صبحانه نخورده، می رود و فراق شروع می شود...

    پنج روز از او خبر ندارم، تا اینکه به سپاه منطقه 3 مراجعه می کنم. آنجا به من می گویند به پادگان 21 حمزه بروم.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  10. 4 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    پنجشنبه، 16 اردیبهشت 1361

    صبح زود، همراه برادرم، مسعود، برای دیدن مهرداد به پادگان 21 حمزه می رویم.

    غیر از من، پدر و مادرهای دیگری هم برای دیدن بچه هایشان آمده اند؛ ولی به ما اجازه ی ملاقات نمی دهند. می گویند: ((بچه ها برای خداحافظی به منزل ما می آیند)).

    ولی من تا عصر، پشت در پادگان می مانم.

    شب، در دعای کمیل، مادر خلیل عقاریان یکی از بچه های مسجد را می بینم.

    به او می گویم: (( مهرداد با خلیل رفته. من او را به خلیل سپردم)).

    می گوید: ((او را به خدا بسپار)).

    و این مقدمه ای است برای آشنایی بیشتر.

    امشب، دعا حال دیگری دارد. من و بچه ها برای اولین بار است بدون مهرداد، در دعای کمیل شرکت می کنیم.

    دعا در مسجد امام بازار است و من چقدر آرام می شوم؛ وقتی خود را در انبوه جمعیت دعاخوان می یابم.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  12. 5 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    جمعه 17 اردیبهشت 1361

    اولین نماز جمعه ای است که بدون مهرداد شرکت می کنم. حال دیگری دارم.

    در برگشت از نماز، در خیابان طالقانی جلو آموزش و پرورش استان روی پله ها، جایی که جمعه ها مهرداد منتظرم می ماند تا بیایم، می ایستم و او را می بینم؛

    در آیینه ی خیال! خود را دلداری می دهم: (( الا بذکر الله تطمئن القلوب.))

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  14. 3 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,962
    امتیاز : 23,265
    سطح : 93
    Points: 23,265, Level: 93
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 21,020
    تشکر شده 19,456 در 4,960 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    93
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    دوشنبه، 20 اردیبهشت 1361

    باز هم به تکاپو می افتم که مهرداد کجاست.

    می روم پادگان. می گویند فردا می آید. به خانه که می رسم، غروب است. دخترم می گوید: «مامان! اگر گفتی کی آمده؟»

    می گویم: «حوصله ندارم. چه می دانم کی آمده؟ تو بگو!»

    مهرداد می آید جلو و سلام می کند. بغلش می کنم و حالش را می پرسم. بی اندازه لاغر شده است و سرش را هم تراشیده.

    - چرا اینقدر ضعیف شدی مادر؟

    - سرما خوردم.

    فورا او را به دکتر می برم. همان شب، پدرش هم از سفر می آید و اصرار می کند که مهرداد نرود. مهرداد زار می زند:

    - باید بروم. شما از شهید شدنم می ترسید! بر فرض که نرفتم و زنده ماندم، پنجاه ساله که شدم، تازه می شوم مثل الان شما!

    از پدرش می خواهم که راحتش بگذارد.

    صبح زود، مادر خلیل غفاریان می آید منزل ما و سراغ خلیل را می گیرد. مهرداد می گوید: « چون خلیل اعزام مجدد بود، همان روز رفت.»

    نزدیک ظهر، مهرداد آماده ی رفتن می شود. می گوید: « می روم مسجد تا با حمید درمان * و عباس شریفی و بیات، بعد از نماز برویم لانه ی جاسوسی.»

    از خانه که بیرون می رود، من هم به دنبالش، تا سر کوچه می روم. زنگ منزل آقای باغشاهی را می زند تا خداحافظی کند؛ چون با جواد، پسر یازده ساله ی آنها، دوست است.

    با وجود اینکه دوستان دیگری هم دارد، اما فقط درِ منزل جواد را می زند و از مادرش خداحافظی می کند.


    * او نیز سرنوشتی چون سرنوشت پسرم دارد.
    ویرایش توسط abdullah samie : دوشنبه ۰۶ شهریور ۹۱ در ساعت ۲۱:۲۷

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم

  16. 3 کاربر از پست مفید abdullah samie تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1