کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 26 , از مجموع 26
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Lightbulb *من یه فرزند شهیــــــدم...

    سلام.
    این مبحث، تعلق داره به خاطرات دخترِ شهید مهدی فرودی.
    مهدی فرودی، از شهدای مشهور و شناخته شده ی شهر مشهده.
    مدتی که مشهد زندگی میکردم، توفیق اینو داشتم که با خانواده ی این شهید رفت و آمد داشته باشم و خاطرات آسیه رو از باباش، مکتوب و ویرایش و تصویرسازی کنم.
    راه انداختن مبحث "بابای شهیدم" توسط مطمئنه ی عزیز، باعث شد به فکر بیفتم این خاطرات رو که هیچوقت فرصت انتشار پیدا نکردن، اینجا بذارم...
    ولی این فکر، تا الان به تعویق افتاد.
    خوشحالم که بلخره عملی شد.


  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Arrow مهدی فرودی کیه؟




    سردار شهيد مهدي فرودي
    نام پدر: محمداسماعيل
    محل تولد:شهرستان مشهد
    تاريخ تولد: 22/01/34
    تاريخ شهادت :04/10/65
    محل شهادت : شلمچه
    منطقه :عمليات كربلاي 4
    مسؤليت :فرمانده ستاد
    يگان:لشكر 5 نصر
    گلزار :بهشت رضا
    کد شهید:6527539

    او در سال هاي منجر به پيروزي انقلاب اسلامي يکي از مبارزان بود که بارها از سوي ساواک مورد تعقيب قرار گرفت و سه بار دستگیر و زنداني شد.

    مهدی فرودی اوايل انقلاب اسلامي به سپاه پاسداران پيوست و مدتي نيز در صدا و سيماي مرکز خراسان به عنوان تهيه کننده فعاليت داشت.

    با شروع جنگ تحمیلی رژیم صدام علیه ایران به جبهه رفت و فرماندهی در بعضي رده ها و معاونت لشکر پنج نصر را تجربه كرد.

    فرودي سرانجام در عمليات کربلاي 4 و در منطقه شلمچه به شهادت رسيد.

    از وي آثار زیادی مانند آلبوم هاي تصاوير شهدا، اشعار و خاطرات جبهه و کتابخانه اي با 2000 جلد کتاب باقي مانده است.


  3. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Red face


    .
    .
    .



  4. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض تو این خاطرات، آسیه 6 ساله س!

    یه بار از منطقه تماس گرفت خونه!
    خیلی دلم براش تنگ شده بود؛ خیلی دوس داشتم باهاش حرف بزنم!
    اما همین که حرفاش با مامان تموم شد، قطع کرد.
    ظاهرا نمی تونست زیاد صحبت کنه.
    خیلی پکر شدم. از همون روز گفتم: من دیگه با بابا قهرم.

    یه مدت بعد اومد مرخصی.
    منم چادرمو پوشیدم، رومو محکم گرفتم و با اخمای درهم، پشت در اتاق قایم شدم.
    یه دفه بابا پرسید: پس آسیه کو؟
    مامان توضیح داد که من قهرم. و با اشاره گفت الان پشت درم!

    بابا پرید پشت در. زد زیر خنده، شکلک درآورد و گفت:
    رفتی عین موش قایم شدی؟ با من قهر میکنی؟ می کُشمت!!!

    بعد هم شروع کرد به قلقلک دادنم.
    خیـــــــلی خنده م گرفت. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. قهرم باطل شد!!!


  5. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Lightbulb

    از خواب که بیدار شدم، دم دمای غروب بود.
    مامان و مامان بزرگ رفته بودن بیرون.
    فضای خونه تاریک بود و فقط یه لامپ کم جون، توی هال روشن بود.
    بابا همونجا نشسته بود و با چهره ای محزون، نوای نوحه گری آهنگران رو با صدای کم گوش می داد و آلبوم عکس هاشو ورق می زد؛ عکس رفقایی که همه شهید شده بودن.

    چشامو مالیدم و یکراست رفتم طرف بابا. با صورت نَشُسته و موی بهم ریخته!
    نشستم روی پاش، دستمو انداختم دور گردنش و سرمو رو صورتش گذاشتم: خیسِ خیس بود!

    موهامو نوازش کرد و آروم قربون صدقه م رفت.
    بعد به بهانه ی سواری دادن، منو روی پشتش گذاشت و رفتیم لب حوض!
    به صورتش آب زد و خندون و با نشاط، سرشو تکون داد و گفت:
    خوب شد بیدار شدی آسیه جون جونی! تنها بودم بابایی.


  6. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,694
    امتیاز : 31,629
    سطح : 100
    Points: 31,629, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,571
    تشکر شده 15,751 در 3,912 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    ببخشید می خوام یک عدد فضولی کنم
    فرصت انتشار پیدا نکردن دقیقا یعنی چی؟ یعنی واقعا فرصتش پیدا نشده یا مشکلات دیگه هم مثل مسئله ی مالی در عدم انتشارش دخیل بوده؟

  7. 4 کاربر از پست مفید blueblooded تشکر کرده اند .


  8. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    جریانش این بود که آسیه باید خاطرات بازنویسی شده رو می خوند و تایید میکرد، ولی اون دوره، باردار بود و شرایطشو نداشت.
    بعدشم ما اومدیم شیراز....
    خلاصه نشد که بشه...

  9. 8 کاربر از پست مفید عروسك پارچه اي تشکر کرده اند .


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 30,339
    سطح : 100
    Points: 30,339, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 17,000 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    يعني شاخم دراومد وقتي اسم تاپيك و نويسنده اش رو ديدم
    خيلي باحالي عروسك جون
    خيلي وقته منتظر اين مطالب بودم
    بيا با هم رقابت كنيم.من انگيزه ام كم شده

  11. 5 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  12. #9
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    .....
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    681
    امتیاز : 9,154
    سطح : 64
    Points: 9,154, Level: 64
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,440
    تشکر شده 3,077 در 651 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ما هم خيلي وقت بود منتظر خاطرات..

    ممنون

  13. 7 کاربر از پست مفید آبي تشکر کرده اند .


  14. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    همین که از در میومد تو، می پریدم بغلش و از سر و کولش بالا میرفتم.
    کاری نداشتم که خسته س. گشنه س یا از سردرد، رنگ مثه گچه.
    من وقت خودم و بازی خودمو می خواستم.

    خیلی کیف می کردم که هیچوقت نگفت: ساکت باش. نکن. الان خسته م. حالشو ندارم.
    اگه وسط مهمترین جلساتش هم می رفتم تو اتاق و دستای کوچولومو می ذاشتم دوطرف صورتش تا فقط منو نیگا کنه و باهاش حرف میزدم،
    خیلی قشنگ می گفت: ئه؟ چه جالب! منم راجبش حرف دارما. اومدم بیرون، حسابی در موردش حرف می زنیم، خب؟

  15. 12 کاربر از پست مفید عروسك پارچه اي تشکر کرده اند .


  16. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    یه شب خیــــــلی با هم بازی کردیم.
    آخرسر که هر دومون از نفس افتادیم، بابا با هیجان گفت:
    میای با هم کتاب بخونیم؟
    ذوق کردم و جیغ زدم: آررررررره!

    کتاب سبزه رو برداشت و منو رو پاش نشوند.
    چیزی نگذشته بود که از خستگی تو بغلش بیهوش شدمممم

  17. 13 کاربر از پست مفید عروسك پارچه اي تشکر کرده اند .


  18. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    بابا، منو تو یه آمادگی خیلی خوب، طرفای میدون راهنمایی ثبت نام کرد.
    کلی هم وسایل جور واجور برام خرید:
    کیف و جامدادی قشنگ. قیچی های عروسکی. کاغذ رنگیای خوشگل. ماژیک و مدادرنگی 24 رنگ و...!

    تقریبا همه ی دور و بریام، بچه پولدارای شهر بودن و اغلب با پدرهاشون برمی گشتن خونه.
    همیشه ی خدا هم از من می پرسیدن: ماشین بابای تو چیه؟
    منم می موندم چی بگم؟
    یه روز ناراحت و عصبانی گفتم: بابا! دوستام هی می پرسن ماشین بابای تو چیه؟ من خجالت میکشم بگم تو دوچرخه داری!
    بابا خندید و گفت: چرا؟ دوچرخه که خیلی بهتره!
    پا کوبیدم زمین و با اخم گفتم: چه خوبی ای داره؟
    بابا با حوصله جلوم زانو زد تا همقدم بشه و گفت:
    با دوچرخه خیلی زودتر از ماشین می رسیم به مقصدمون؛ تو ترافیک نمی مونیم؛ هوا کثیف نمی شه؛ سر و صدا نداره؛ کلی هم باد خنک میخوره به صورتمون و کیف می کنیم!!!!

    از فردا هر کی ازم می پرسید، می گفتم:
    ممممم! دلتون بسوزه! بابای من دوچرخه داره. دوچرخه خیلی بهتر از ماشینه!!!!


  19. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 30,339
    سطح : 100
    Points: 30,339, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 17,000 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    اشك تو چشمام جمع مي شه وقتي اين خاطراتو مي خونم
    حالا اون حرف جناب آبي تو تالار قبل رو درك مي كنم كه گفتن با خاطراتم گاهي اشكشون درمياد
    خودتم بهم گفته بودي با خاطرات دختر شهيد فرودي اشك مي ريختي
    خيلي سعي مي كردم اشك كسي در نياد ولي انگاري ....

    حالا منم دارم با خاطرات آسيه اشك مي ريزم.


  20. #14
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۰
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    نوشته ها
    517
    امتیاز : 10,261
    سطح : 67
    Points: 10,261, Level: 67
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 189
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first Group1 year registeredCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 775
    تشکر شده 2,313 در 458 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام سردار تفحص که ۲۰ سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی با همان سربند «یا زهرا» که خودم بر پیشانی اش بسته بودم. آن روز یادش به خیر! پدرم ۴ تکه استخوان نبود. قد بلندی داشت. من تنها دخترش بودم. موی مادرم سفید نشده بود. آن روز بابا نشست زمین و سربند سرخ را روی پیشانی گذاشت و به من گفت: ببند! بستم و نشستم روی شانه هایش. عکسش هست! خواست نماز بخواند. پایین نیامدم. با من قامت بست. با من حمد خواند. با من رفت رکوع. با من رفت سجده که از دوشش آمدم پایین. می خواست برود سجده دوم که مهر نمازش را برداشتم! نگاهش کردم! نگاهم کرد؛ مهر را برایش گذاشتم. رفت سجده! طولانی تر از سجده قبل. آنقدر طولانی که باز هم بروم روی دوشش! «آرمیتا»یی بودم برای خود! عکسش هست! بابا نماز عصر را که خواند، رفت. پاییز بود. دل خدا سوخت. گذاشت تا خورشید با اشعه هایش از پشت پنجره نازم کند. اما دست پدر چیز دیگری بود، وقتی نوزاش می کرد سرم را. یا وقتی جوری رکوع می رفت که من از پشتش نیفتم. «۴ ساله از روی دوش بابا»، هیچ کس نقاشی های مرا ندید. جنگ بود. دهه ۶۰ بود. شهید باران بود. «علامتی که هم اکنون می شنیدیم»، همه اش نیمه کاره می گذاشت نقاشی هایم را. ازدحام گریه های مادر یادم هست! عکسش هست! ما زود بزرگ شدیم. حل می کردیم دعوای عروسک ها را. عکسش هست!



    سلام سردار تفحص که ۲۰ سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را از قتلگاه فکه آوردی. پیکری که سر داشت، اما نه چشمی، نه گوشی، نه حتی یک پیشانی که رد بوسه هایم را بر آن پیدا کنم. فقط یک جمجمه بود؛ کاسه سر! و سربند سرخی که محکم بسته بودم تا حتی بعد از ۲۰ سال خاک نشینی، باز نشود از سر بابا. خودش گفته بود؛ محکم ببند!

    سلام سردار تفحص که ۲۰ سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی. پلاکش همان پلاک بود. سربندش همان سربند… و دخترش همان دختر بازیگوش دیروز که دوست داشت بعد از ۲۰ سال دوباره برود روی دوش بابایی که دیگر دوش نداشت. عیبی نداشت! استخوان های بابا را یکی یکی برداشتم و گذاشتم روی دوشم! عکسش هست! بابا بعد از ۲۰ سال هنوز بوی همان عطری می داد که آخر نماز برایش زدم. عطر من شده بود تکه ای از بدنش! ابر و باد و باران و خاک، حریف این تکه نشدند!

    آقای باقرزاده! مردهایی هستند که با باران می آیند. «آن مرد با باران آمد»، اما تو آن مردی بودی که همیشه با «یاران» می آمدی. هر وقت تو را می دیدیم، حتما شهیدی در کار بود. خیلی ها به من و تو طعنه می زدند که شهر قبرستان نیست! شهر اما حتما قبرستان می شد، اگر شهدا نبودند! زنده باد تفحص. زنده باد سردار تفحص. زنده باد شهر پر شهید.

    علمدار تفحص! هر جا «مقبره الشهدا»یی هست، همان جا شهر ماست. خانه و زندگی ماست. بابای من اما گمنام نماند. شناسایی شد. در شهر دفن نشد. شهر من بهشت زهراست که هیچ وقت «سلام الله علیها»ی آن از قلم نمی افتد. در قتلگاه فکه ۲۰ سال روی پیشانی پدرم سربند «یا زهرا» بود و «ام ابیها» ۲۰ سال مادری کرد برای بابا. من مزار بابا را به تو مدیونم، و تابوت سبکش را، که انگار نمی خواست شانه هایم را اذیت کند! عکسش هست! نشستی کف معراج و گفتی: خوب نگاه کن! درون این تابوت خبرهایی است!

    آقای باقرزاده! شهر که قبرستان نیست، دانشگاه که قبرستان نیست، کوه که قبرستان نیست… و مگر ۴ تکه استخوان ارزش این همه تابوت و تشییع جنازه دارد؟! تو و بچه هایت، این همه برای ما شهید آوردید، اما جز کج اندیشان، حتی ما هم به تو زخم می زدیم که رئیس بنیاد حذف آثاری! بلد شده بودیم بازی با کلمات را! حتی نمی دانم چه شد یک دفعه سنجاقت کردند به اهل فتنه که سال ۸۸ به فلانی رای داده ای! لابد چون خودت سید بودی! چه زود یادمان رفت که پرچم ۳ رنگ جمهوری اسلامی، نماد اهل فتنه نبود، و تو شهر را پر کرده بودی با همین پرچم. همین پرچم که لباس تابوت بابا بود. یونی فرم شهادت، «آرم الله» داشت، ما اما تو را هم سیاسی کردیم! و هنگام وداع تو با بنیاد، یادمان رفت «خسته نباشید» از ناسزا بهتر است، وقت خداحافظی! گفتم «وقت خداحافظی». یادش به خیر! بعد از نماز عصر، ۲ قدم برمی داشت سمت در و سرش را برمی گرداند و نگاهم می کرد. هی ۲ قدم ۲ قدم برمی گشت عقب و نگاهم می کرد. همه اش نگاهم می کرد. بی تاب شده بود. بی تابم می کرد! قول، قول، قول! یه بار دیگه ببینمت، می رم!



    آقای دل زخمی! دیدی اتفاقا روزگار جنگ، فصل زندگی بود؟! الان اگر سردار تفحص هم که باشی، تو را با نیش و کنایه تفحص می کنند! من سربند سرخی دارم که رویش نوشته «یا زهرا». اگر برای مان باز هم شهید بیاوری، مال تو! داریم قبرستان می شویم رسما! گمانم این شهر چند وقت است رنگ شهید به خود ندیده، که چشم، چشم را نمی بیند! پدر من با ۳۰۰ شهید آمد، اما هنوز مادری هست که جگرگوشه اش در نقطه صفر مرزی، همسایه باد و باران است. کاش باز هم نسخه تفحص بپیچانی برای شهر ما. من دلم «حسین حسین شعار ماست» می خواهد. ایستگاه صلواتی. تابوت. یک خداحافظی طولانی! و بعدش، یک دیدار طولانی تر! بعد از ۲۰ سال، تماشای بابا یک دل سیر!

    سردار! در «خیابان بهشت»، پس کی باز می کنی در «معراج» را؟! خسته شده ایم از بس سیاست مداران برای مان سخنرانی کرده اند. کاش به جای اصول گرا و اصلاح طلب، شهیدی را تفحص کنی، تا ۴ تکه استخوان دعوت کنیم دانشگاه، تا به جای چپ و راست، صراط مستقیم وصیت نامه ها سخنران مراسم مان باشد.

    سردار! نماز آخری که پدرم در خانه خواند، موقع «اهدنا الصراط المستقیم»، ادایش را درآوردم! روی دوشش بودم! صاد صراط و سین مستقیم را همان طور تلفظ کردم که «آرمیتا». پدرم خندید، اما نمازش را نشکست! این نماز قبول نمی شد، دل من می شکست! خدا مهربان تر از آن است که با چند قطره اشک هنگام هر حمد و سوره ای، هر «اهدنا الصراط المستقیم»ی باطل کند نماز آدم را. خدا خودش شاهد است عصر نماز عصرهای ۲ نفره را. دختری روی دوش پدری، که داشت اعزام می شد. از بس شهید باران بود زمان ما، خمینی وقت نکرد خانه ما بیاید. سن من از نقاشی کشیدن گذشته است. برای نشان دادن به «حضرت آقا» اما ۲ تا عکس دارم؛ یکی من روی دوش بابا، یکی بابا در آغوش من!

    سردار! از شهدایی که تفحص کرده ای، آمار نمی خواهیم. آمار دلت را به ما بده… و از روزهایی بگو که شهید روزی تان می شد از اعماق خاک. تفحص، تفحص، تفحص! ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! دوش این شهر را خاک گرفته. ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! لب این مرز، خوب اگر بگردی، پر سربند است. ما شهید می خواهیم سردار! ۲۰ سال آزگار بود که همه به من می گفتند فرزند مفقود الاثر! بعد از ۳۰ سال یتیمی، تازه چند سال است که فرزند شهید شده ام! خوب شد تو هستی آقای باقرزاده!


    قطعه 26



    همواره سعی*مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم....



  21. 6 کاربر از پست مفید منجی تشکر کرده اند .


  22. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 30,339
    سطح : 100
    Points: 30,339, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 17,000 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    فکر کردم جناب منجی هم فرزند شهیدن کلی خوشحال شدم

    الان چمه:کاشان می باشم

  23. 5 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  24. #16
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۰
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    نوشته ها
    517
    امتیاز : 10,261
    سطح : 67
    Points: 10,261, Level: 67
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 189
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first Group1 year registeredCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 775
    تشکر شده 2,313 در 458 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض نامه دختر شهید تهرانی مقدم به پدرش

    پدر خوبم خوب می دانی كه این اولین نامه ای نیست كه برای تو می نویسم و خوب می دانم كه آخرینش هم نخواهد بود، چرا كه بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده است و می توانی با هیچ عجله ای حرف هایم را گوش كنی و درد و دل هایم را بشنوی. درد و دل كردن با تو مثل نشستن بر سر مزارت، مثل بوسیدن قاب عكست، بو كردن گاه به گاه چفیه ات و مثل نماز خواندن روی مهرت شیرین است».

    «امیدم این است كه هر لحظه مرا می بینی و صدایت كه می كنم، نشسته ای پیش من و گوش می دهی. برای هر كاری كه می خواهم از تو اجازه بگیرم، منتظر نمی مانم كه از ماموریت برگردی یا به چند نفر زنگ نمی زنم تا یكی گوشی موبایل را به تو برساند و من چند كلمه ای با تو حرف بزنم و كافی است كه یك آن تو را صدا كنم، آن وقت لبخند روی صورت قشنگت را تصور می كنم و آرام می شوم. گاهی هم اخم می كنی فكر نكن نمی فهمم، می دانم مراقبم هستی. حتی پیش از آن وقت ها، حواست هست به رفتار مردم، حرف هایشان. تملق و ریا، به همه چیزهایی كه یك عمر روی آنها حساس بودی و همه صفت هایی كه نه من، بلكه هیچ كس در تو ندیده. آخر اگر بگویم من ندیده بودم كه نمی شود. می دانی كه من شاخص خوبی برای معرفی تو نیستم. فقط می دانم كه تو در جنگ بودی و بعد از آن همیشه سركار و به تو لقب پدر موشكی ایران دادند. فقط می دانم كه نام و یادت لرزه به تن دشمنان اسلام می انداخت».

    «من آنقدر محو مهربانی، خوبی ها و حرف هایت شده بودم كه از شناختن وجودت غافل شدم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی كه وقت نكردم صورتت را نگاه كنم. آنقدر با انگشتت به آدم های خوب تر اشاره كردی كه حواسم نبود دستت را دنبال كنم و صاحب انگشت را نگاه كنم، آنقدرعكس امام و آقا را از بچگی مقابل چشمانم گرفتی كه بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی ام كیست».

    «بابای مهربانم راستی هوای آن دنیا چطور است، نمی دانم كه بیشتر توی مهمانی های فرماندهان هستی یا مثل سال های اخیر با جوانان گویا و بی ادعا نشست و برخاست می كنی. هر چه باشد خیالم راحت است كه حالت خوب است و دیگر خروار خروار غصه در چشمانت جمع نمی شود و دیگر لازم نیست بخندی و ما را بخندانی تا حواسم پرت شود از غصه های چشمانت».

    «من آنقدر محو مهربانی، خوبی ها و حرف هایت شده بودم كه از شناختن وجودت غافل شدم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی كه وقت نكردم صورتت را نگاه كنم. آنقدر با انگشتت به آدم های خوب تر اشاره كردی كه حواسم نبود دستت را دنبال كنم و صاحب انگشت را نگاه كنم، آنقدرعكس امام و آقا را از بچگی مقابل چشمانم گرفتی كه بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی ام كیست».

    «یادم نرفته هنوز كه چطور حسرت می خوردی برای دنیاپرستی بعضی ها. برای میزان حسد، كوتاه بینی و خودبینی بعضی ها. غصه می خوردی برای جوانان، مردم و برای محدودیت قرآن، برای آنانی كه می آمدند در خانه ما و نیاز داشتند و تو هیچ وقت دست خالی برشان نمی گرداندی. نمی دانم كه در حین آفرینشت خدا چه سهمی از سخاوت و كرم در وجودت ریخت كه این چنین لبریز شدی. هیچ وقت نشد كه چیزی از تو بخواهم و تو بتوانی و نه بشنوم. نه تنها من بلكه هیچ كس نشد كه چیزی از تو بخواهد و بتوانی و نه بشنود».

    «پدر خوبم چقدر دلتنگ صدای قرآن خواندنت هستم و دلتنگ جمعه هایی كه ما را جمع می كردی و برایمان دعای سمات می خواندی. هنوز شهادت گفتن های آل یاسینت در گوشم می پیچید. آن روز بعدازظهر و عصر جمعه 21 آبان 1390 كه خدا آمد، صدایت كرد چه حالی شدی. لابد گفت كه خریدنی شده اید حتما. آن روز تهران لرزید تو لابد گفته ای جان های ناقابل ما فروخته شد به شخص خدا. فرشتگان شاهد ایستاده بودند و گروه به گروه همخوانی می كردند و آوایشان همه جا پیچیده است. مراسم باشكوهی بوده است، حیف كه نشد بیایم و چون زینب حسین (ع) بر پیكر بی سرت بوسه بزنم و رو كنم و بگویم ربنا تقبل منا... ».



    همواره سعی*مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم....



  25. 4 کاربر از پست مفید منجی تشکر کرده اند .


  26. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۰
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    نوشته ها
    517
    امتیاز : 10,261
    سطح : 67
    Points: 10,261, Level: 67
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 189
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first Group1 year registeredCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 775
    تشکر شده 2,313 در 458 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آرزویم بود که وقتی پدر برمی گردد، حلقه گل در گردنش بیاویزم. همیشه این را در دفترچه خاطرات و نامه هایی که هیچگاه به دستش نرسید، برایش نوشته بودم. اما حالا باید این گل را روی پیکرش بگذارم...



    همواره سعی*مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم....



  27. 5 کاربر از پست مفید منجی تشکر کرده اند .


  28. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۰
    محل سکونت
    زیر سایه خدا
    نوشته ها
    517
    امتیاز : 10,261
    سطح : 67
    Points: 10,261, Level: 67
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 189
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first Group1 year registeredCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 775
    تشکر شده 2,313 در 458 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شعر از زبان آرمیتا رضایی نژاد

    مشق دوری را چگونه با دل بی تاب بنویسم
    نیستی بابا
    بی تو من فردا چگونه مشق بابا آب بنویسم
    باز بابا آب!
    باز بابا آب!
    باز بابا آب را بستند!
    رفته ای اما عمو عباس ها هستند
    پاسداران رشید یاس ها هستند
    در دل هر ذره می گفتی که یک رود است
    در دل هر ذره یک رود است و عالم شمر و نمرود است
    باز بابا شمرها بر خیمه ما آب را بستند
    اما
    کودکان شاداب
    دیدگان خواب را بستند
    صحنه گرچه سخت تکراری است
    فصل اینک فصل بیداری
    داستان این بار برعکس است
    نهر بین خیمه ها جاری است!



    همواره سعی*مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم....



  29. 7 کاربر از پست مفید منجی تشکر کرده اند .


  30. #19
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....

    معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود

    که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.

    مثلاً، پدر
    خودت چه کارست؟

    آقا اجازه! شهید شده...



    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  31. 9 کاربر از پست مفید rah تشکر کرده اند .


  32. #20
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۱۴
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,487
    امتیاز : 11,054
    سطح : 69
    Points: 11,054, Level: 69
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteranTagger Second ClassOverdrive
    تشکر کردن : 4,289
    تشکر شده 12,112 در 1,505 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    53
    مخالفت شده 61 در 40 پست

    پیش فرض

    منم دوس دارم در آینده پدر شهید بشم


  33. #21
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۱۰
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    619
    امتیاز : 15,664
    سطح : 80
    Points: 15,664, Level: 80
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,706
    تشکر شده 2,368 در 514 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود
    می خواستم صدا بزنم (( بابا )) اما چه داستان غریبی بود
    لکنت گرقته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست
    بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود
    ازچشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم ( با .. با)
    نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود
    درمن چقدرحسرت این واژه است ، درمن چقدرحسرت این واژه است
    ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود
    من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید
    یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود
    از عمق قاب عکس نگاهم کن ، آه ای غرور کوفته بر دیوار
    تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی بود

    پروانه نجاتی

  34. 8 کاربر از پست مفید نگاه تشکر کرده اند .


  35. #22
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    موضوع انشاء: پدر خود را توصیف کنید


    یک قاب عکس...همین





    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  36. 5 کاربر از پست مفید rah تشکر کرده اند .


  37. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,753 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    انشام دوباره بیست بابای گلم!
    موضوع: (کسی که نیست)
    -بابای گلم-
    دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم
    معنای یتیم چیست بابای گلم!
    من منتظرم عزیزم!حتما" برگرد
    از این سفر دراز لطفا" برگرد
    دعوت شده ای به مدرسه،باباجان!

    یک لحظه فقط بیا و فورا" برگرد






  38. 6 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


  39. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    سومين حرم اهل بيت عليهم السلام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,875
    امتیاز : 29,370
    سطح : 99
    Points: 29,370, Level: 99
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 630
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupCreated Album picturesVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 8,731
    تشکر شده 8,182 در 2,842 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 8 در 6 پست

    پیش فرض

    به يادسرودمادربرام قصه بگوافتادم
    قل انما اعظكم بواحده ان تقومو لله
    والعاقبه للمتقين گمنام اشنااميررضا

  40. 3 کاربر از پست مفید amirreza تشکر کرده اند .


  41. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض

    شش ، هفت ساله بودم که جای خالی پدر به شدت آزارم می داد

    آرزوی داشتن بابا کلافه ام کرده بود

    هر وقت مردی توی خیابون می دیدم بهش می گفتم بابا

    نمی تونستم باور کنم که دیگه پدرم بر نمی گرده

    وقتی آزادگان برگشتند با خودم گفتم: این دفعه دیگه حتما بابام بر می گرده

    اما واقعیت چیز دیگه ای بود

    بابام شهید شده و برای همیشه از پیش ما رفته بود ...



    ... یه شب بابام اومد به خوابم و گفت:

    من پدر تو هستم

    درسته که من دیگه نیستم ، اما نبودنم به این معنی نیست که وجود نداشته باشم

    من هر روز و هر لحظه به یادتونم

    فکر نکن تو تنهایی دخترم

    اینو بدون که حتی اگه مشکلی براتون پیش بیاد من زودتر از شما با خبر میشم...

  42. 7 کاربر از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده اند .


  43. #26
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد …
    دانشگاه که قبول شد همه گفتند با سهمیه قبول شده !!!

    ولی … هیچوقت نفهمیدند ، کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا …

    یک هفته در تب سوخت …



    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  44. 5 کاربر از پست مفید rah تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1