کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 71
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool ··▪▪••●●::خاطرات رزمندگان::●●••▪▪··

    اینجا باشد برا خاطراتی که از رزمندگان زمان جنگ بخونیم و عشق کنیم!!!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool حاج احمد متوسلیان


    انقلابي كه حاج احمد متوسليان بالاي خاكريز به پا كرد

    نويد شاهد: بچه ها بهت زده، يك لحظه به آتش و حركت تانكهاي دشمن خيره مي شدند و لحظه اي بعد به احمد كه روي خاكريز ايستاده بود، رگبار در پي رگبار به سمت تانكها شليك مي كرد و فرياد مي كشيد :"برادرها! امروز صف با شرف از بي شرف مشخص مي شود!.. با شرف هايش بيايند بالاي خاكريز!
    به گزارش خبرنگار نويد شاهد روايت خواندني از شجاعت جاويد الاثرحاج احمد متوسليان فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص) عنوان مي شود:

    عراقي ها با تانك هايشان روي جاده اهواز- خرمشهر آمدند. آنها از دو طرف زاويه، از چپ و راست به طرف خط تيپ 27 آمده بودند تا خاكريز را قطع كنند و كار ما را يكسره كنند. اين جا بود كه ديگر حاج احمد خودش تفنگ كلاشينكف را به دست گرفت، آمد و روي خاكريز جاده اهواز- خرمشهر مستقر شد و شروع به تيراندازي كرد.

    همين طور بالاي خاكريز ايستاده بود و در حالي كه احدي جرات نمي كرد سرش را از خاكريز بالا بياورد، حاجي پشت سر هم رگبار گلوله را به سمت تانك هاي دشمن مي فرستاد. اصلا انگار نه انگار كه حدود 140 دستگاه تانك دارند به طور همزمان خط ما را مي كوبند و جلو مي آيند؛ خيلي مسلط و محكم ايستاده بود و بي پروا يك روند شليك مي كرد و فقط موقعي درنگ مي كرد كه مي خواست خشاب چهل تايي كلاشينكف را عوض كند.

    بچه ها بهت زده، يك لحظه به آتش و حركت تانكهاي دشمن خيره مي شدند و لحظه اي بعد به احمد كه روي خاكريز ايستاده بود، رگبار در پي رگبار به سمت تانكها شليك مي كرد و فرياد مي كشيد :"برادرها! امروز صف با شرف از بي شرف مشخص مي شود!.. با شرف هايش بيايند بالاي خاكريز!"

    بچه ها وقتي حاج احمد را در آن وضعيت ديدند، به شدت منقلب شدند و به هيجان آمدند. ديگر نتوانستند خودشان را نگه دارند و همين انقلاب روحي باعث شد يكي – دو هجوم كوبنده به طرف تانكهاي عراقي داشته باشند تا به هر ترتيب كه شده، نگذارند خاكريز و جاده اهواز – خرمشهر سقوط كند...
    منبع: كتاب خطر پذيري، صفحه 107، انتشارات قدر ولايت
    .
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool عباس دوران

    به گزارش خبرنگار نويد شاهد روايت جذاب و خواندني از زبان شهيد عباس دوران عنوان مي شود:

    دلم نمي خواهد از سختي ها با همسرم حرف بزنم، دلم مي خواهد وقتي به خانه مي روم جز شادي و خنده چيزي با خودم نبرم.
    نه كسل باشم، نه بي حوصله و نه خواب آلود، تا دل همسرم هم شاد شود.
    اما چه كنم، نسبت به همه چيز حساسيت پيدا كرده ام، معده ام درد مي كند و دكتر هم مي گويد فقط ضعف اعصاب است.
    چطور مي توانم عصباني نشوم؟
    آن روز وقتي بلوار نزديك پايگاه هوايي شيراز را به نام من كردند، غرور و شادي را در چشمان همسرم ديدم، خانواده ام نيز خوشحال بودند.
    حواله ي زمين را كه دادند دستم، فقط به خاطر دل همسرم آن را گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوب اند پشت تريبون رفتم؛
    ولي همينكه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم، حواله را پاره كردم و ريختم روي زمين؛
    يعني آنها فكر مي كنند ما پرواز مي كنيم و مي بينيم تا شجاعتهاي ما را ببينند و به ما حواله خانه و زمين بدهند؟

    مي خواهند مرا به تهران انتقال دهند، بايد با زبان خودشان قانعشان كنم كه انتقال به تهران يعني مرگ من، چون پشت ميزنشيني و دستور دادن براي من مثل مردن است...


    برگرفته از كتاب خاطرات ناب(3)
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool سربازی که از ترس چمران گریخت!

    بعد از اينكه تير خورد و عملش كردند، ديگر نمي توانست به خط برود. مي آمد ستاد و از همان جا نيروها را كنترل مي كرد. سربازي به نام عسگري او را با ماشين مي آورد. عسگري هميشه با سرعت خيلي زياد رانندگي مي كرد و در آن جاده هاي تركش خورده ي پر از چاله با سرعت 170 كيلومتر رانندگي مي رفت و همين سرعت زياد هم بالاخره كار دستش داد و در يكي از همين رفت و آمدها، ماشين را به درختي زد و درب داغان كرد.

    به همين دليل سه روز فراري بود. بچه ها حسابي از دست او عصباني بودند و مي گفتند چرا با اين همه تذكري كه به او داده شد، باز تند رفته و ماشين دكتر را به اين روز انداخته است. آنها دائم مي آمدند و به دكتر اعتراض مي كردند و او را كلافه كرده بودند.

    بالاخره يك روز بچه هاعسگري را پيدا كردند و كشان كشان پيش دكتر آوردند. حسابي ترسيده بود. دكتر به محض ديدن او گفت:"خودت كه طوري نشدي عزيز؟" او انتظار هر حرف و عكس العملي را داشت جز اين كه دكتر از سلامتي او بپرسد. جواب داد:"نه، طوريم نشد."

    دكتر به او گفت:"خب، پس ببر بده ماشين را ماشينو تعميرش كنن، ديگه هم تند نرو لطفا." اين اوج عصبانيت و خشم او بود!
    منبع: كتاب چمران مظلوم بود، صفحه 46
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  5. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,575
    امتیاز : 122,088
    سطح : 100
    Points: 122,088, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,125
    تشکر شده 41,986 در 9,336 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    سلام دلتنگ جون
    یه مطلبی
    تا الان تمام شهدایی که ازشون تو این صفحه نوشتی خودشون صفحه جداگونه دارن
    بهتر نیست اونایی که خودشون صفحه دارن رو بذاریشون تو صفحه خودشون؟؟؟؟؟؟؟؟
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،* غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .


    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : *نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .
    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد
    !
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  8. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    كلاهي كه حاج حسين سر مادرمان گذاشت


    گفت دعا كن خدا حاجت روايم كند. مادر كه از همه جا بي خبر بود، دستهايش را رو به آسمان بلند كرد:
    «پروردگارا دعاي پسرم را مستجاب كن». بعد از چند روز كه فهميد چه چيزي را از خدا خواسته،
    گفت:«حسين سرم را كلاه گذاشت»... بعد از همان دعا بود كه به شهادت رسيد.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  9. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
    مرغ آمين روي شانه هاي مادر

    برادر سرلشكر شهيد حاج حسين بصير در پايان با بيان خاطره اي يادآور شد: « هنگامي كه به مرخصي مي آمد به سراغ مادر مي رفت و گلايه مي كرد : چرا من شهيد نمي شوم . مادر با همان لهجه محلي اش مي گفت : تو مثل يك چوپاني و نقش هدايت كنندگي داري، نبايد شهيد بشوي ، تو بايد بجنگي.
    تا اينكه فهميد گره كارش كجاست. يك روز باهم سرزده به خانه مادر رفتيم.
    نزديك غروب بود. مادر در سجاده اش راز و نياز مي كرد.
    صداي قرائت قرآن كه بلند شد، براي تجديد وضو از اتاق خارج شد.
    حسين به سراغ سجاده مادر رفت و دو ركعت نماز به جا آورد و دعا كرد.
    مادر كه بازگشت از او عذرخواهي كرد كه در سجاده اش نماز خوانده.
    او هم گفت پسرم همينجا در همين سجاده نماز مغرب و عشا را هم بخوان. حاجي گفت نه مادر شما بيا اينجا نمازت را بخوان.
    من براي شما دعا كردم شما هم دعا كن خدا حاجت روايم كند. مادر كه از همه جا بي خبر بود، لبخندي زد و در سجاده اش نشست؛
    نمازش را كه بجا آورد، دستهايش را رو به آسمان بلند كرد و گفت پروردگارا دعاي پسرم را مستجاب كن.
    بعد از چند روز مادر فهميد كه چه چيزي را از خداوند خواسته است؛
    لبش را گزيد و گفت : حسين جان سر من را كلاه گذاشت... بعد از همان دعا بود كه حاجي به شهادت رسيد
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  10. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  11. #9
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    جبهه . دانشگاه انسان سازی
    شما در کجای دنیا دانشگاهی به این نام سراغ دارید
    تواضع در عین اقتدار
    او که از سالها قبل وارد جبهه شده بود و حالا با کوله باری از تجربه در واحد تخریب روزگارانی را در
    مسئولیتهای مختلف با موفقیت و سربلندی پشت سر گذاشته بود . و همه به خوبی و بزرگی از او یاد
    میکردن
    مدیریت آقا جلیل حرف نداشت

    من در طول مدت چند سال که توفیق شاگردی ایشان را داشتم .شاهد هیچگونه تمرد . سرپیچی و یا لغو
    دستور از سوی هیچ نیرویی نبودم
    کسی نبود که حرف آقا جلیل رو . دو کنه . تا چه برسه به اینکه لغو کنه
    این اطاعت پذیری ریشه اش هم در آقاجلیل و هم در وجود نیروها بود
    فرمانده ای فهیم که دستوراتش به جا . شفاف . قابل اجرا . عالمانه و جای جاش ،عاشقانه بود
    نیروها هم اطاعتی در سایه موقعیت شناسی . دشمن شناسی و هدف شناسی داشتن
    علاوه بر اینها جبروت و وقاری که این فرمانده جوان داشت کسی اجازه به خودش نمیداد و یا جیگر نمیکرد
    رو حرفش حرفی بزنه
    آقا جلیل رو . همه قبول داشتن
    و این اولین لازمه ی یک مدیر . خصوص یک فرمانده است .
    سیستم فرماندهی و اطاعت نیروها در جنگ . همش هم عارفانه نبود
    فرمانده ای موفقتر بود که علاوه بر دارا بودن همه ی علوم . بتونه نیروها رو هم مدیریت کنه
    آقا جلیل ،با کمال تواضع مینشست کنار نیروها و سر یک سفره باهاشون غذا میخورد
    ذره ای از ابهت فرماندهیش کم نمیشد و متقابلا رفاقت و ارتباط صمیمی نیروها هم با ایشون ، هیچ
    لطمه ای که به کار نمیزد ، بلکه باعث بالا رفتن روحیه و کارایی نیروها هم میشد
    چیزی که امروزه خیلی از مدیران و فرماندهان به بهانه اش ،از نیروهای زیر دست دوری میکنن ،که یه
    وقتی به ساحت مقدس ریاستشون لطمه ای نخوره ، در اتاقهای مجلل در بسته میخوان بر نیروها
    مدیریت کنن ،عجب مدیریتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اما چی بود که در جبهه زیر اون چادرهای برزنتی . بدون هیچ اهرم مادی نیروها برای فرمانده میمردن
    فرماندهی بر قلبها بود
    مدیریتی که تونست اقشار مردم رو با فرهنگهای مختلف ،کنار هم توی جبهه جمع کنه و با کمترین
    امکانات بزرگترین عملیاتهارو انجام بدهند
    امروزه جاش خیلی خالیه

    + نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 10:45 توسط علیرضا دلبریان
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  12. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool

    شوخی همت با باكری


    حاج همت به قا مهدی گفت: نگهبانان لشکر شما برای نیروهای سایر لشکرها سخت می*گیرند و اجازه نمی*دهند راحت عبور و مرور کنند؛ مگر ترکی بلد باشند. قای مهدی در پاسخ گفت: شما یقین دارید که نها نگهبانان لشکر ما هستند؟! حاج همت گفت: من نه تنها نگهبانان لشکر شما را می*شناسم، حتی حد خط لشکر عاشورا را هم می*شناسم. قا مهدی با تعجب پرسید چه*طور؟ چگونه می*شناسیدشان؟


    حاج همت گفت: شناختن حد و حدود لشکر شما کاری ندارد. اصلاً مشکلی نیست. هر خطی که از ن دود به هوا بلند شده باشد، ن خط لشکر عاشوراست! چون همیشه کتری*های چای لشکر شما روی تش می*جوشد. همگی خندیدیم.

    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  13. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,575
    امتیاز : 122,088
    سطح : 100
    Points: 122,088, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,125
    تشکر شده 41,986 در 9,336 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی

    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،* غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .


    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : *نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .
    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد
    !
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Smile بیش از 50 کیلو ممنوع!


    در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند.
    یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم چشمشان به عبارت:
    حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود.

    یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم .

    بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم. افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  16. 8 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  17. #13
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    می گفت: داشتم تو جاده می رفتم دیدم یه بسیجی کنار جاده داره میره زدم کنار سوار شد سلام و علیک و راه افتادیم
    داشتم می رفتم با دنده سه و سرعت 80 تا
    بهم گفت: اخوی شنیدی فرمانده لشکرت گفته ماشینا حق ندارن از 80 تا بیشتر برن؟؟!!!
    یه نگاه بهش کردم و زدم دنده چهار و گفتم اینم به عشق فرمانده لشکر...
    تو راه که میرفتیم دیدم خیلی تحویلش می گیرن ...
    می خواست پیاده بشه بهش گفتم اخوی خیلی برات درنوشابه باز می کنن لا اقل یه اسم و آدرس بهم بده شاید بدرت خوردم؟؟!!!
    یه لبخندی زد و گفت:

    همون که به عشقش دنده چهار رفتی
    ویرایش توسط gomnam : جمعه ۱۷ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۸:۴۵


  18. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,648
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    با یه ماشین تویوتا داشتیم از منطقه یه سمت شهر بر می گشتیم
    زمستان بود. هوا هم بسیار سرد و استخوان سوز در بین راه ، یک مرد کُرد رو با زن و بچه اش دیدیم که کنار جاده ایستاده بودند شهید چیت سازیان به محض دیدن آنها زد روی ترمز خیلی سردشون شده بود و از سرما به خود می لرزیدند.
    علی از مرد کرد پرسید: کجا می رین؟
    گفت: کرمانشاه
    علی: رانندگی بلدی؟
    مرد کُرد: بله بلدم!
    تعجب کرده بودم ، مرد کُرد هم تعجب کرده بود
    اما علی به خاطر اینکه مرد کُرد و زن و بچه اش راحت باشند ، ازش خواست که پشت فرمون بشینه بعد به من گفت: سعید ! بپر بریم عقب بشینیم
    .... ماشین حرکت کرد
    خانواده ی کُرد جلو و ما هم در آن سرمای زمستان عقب تویوتا آنقدر سرما آزار دهنده بود که هر دو مچاله شدیم دیگه نمی تونستم تحمل کنم از دست علی عصبانی شدم و بهش گفتم:
    این چه وضعشه؟
    آخه مگه تو این آدم رو می شناسی که اینقدر بهش اعتماد کردی و خودمون رو به این روز انداختی؟
    علی با اینکه از سرما به خودش می لرزید ، خنده ای کرد و گفت: بله می شناسمش! اینها دو سه تا از اون کوخ نشینانی هستن که امام فرموده به تمام کاخ نشین ها شرف دارند ما هر چه داریم از اینهاست تمام سختی هایی که ما توی جبهه می کشیم ، به خاطر اینهاست حالا فهمیدی اینها کی اند؟

    خاطره ای از زندگی شهید علی چیت سازیان
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم

  19. 7 کاربر از پست مفید مرصاد العباد تشکر کرده اند .


  20. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool قمقمه ی آب

    قمقمه ی آب

    بعد از عملیات بیت المقدس و پاتک های عراق من و [سردار] شهیدرمضان علی عامل تصمیم گرفتیم جهت آوردن مجروحین اقدام کنیم. لذا با تعدادی از نیروهای داوطلب دو گروه تشکیل دادیم ؛ یک گروه به سرپرستی شهید عامل و یک گروه به سرپرستی بنده (کریمی) و بعد از اذان صبح راه افتادیم.

    در حین جستجو یکی از برادران صدا زد: این جا یک مجروح است. خیلی از آن رزمنده خون رفته و بی حال بود. تا بلندش کردیم گفت: یک لحظه صبرکنید قمقمه ی من کجاست؟

    گفتم: حالا قمقمه چه ارزشی دارد؟

    اما ایشان اصرار کرد. من قمقمه را برداشتم ، در آن هوای گرم پر از آب سرد بود با این که جلد هم نداشت!

    جریان را از خودش پرسیدم، گفت: «دیروز ظهر که من در اثر خون ریزی زیاد ، عطش شدید داشتم به حضرت زهرا- سلام الله علیها- متوسل شدم واز ایشان کمک خواستم و صدایشان زدم تا از حال رفتم و در همان حال صدای یک نفر آمد که می گفت: این قمقمه کنار توست ، چرا از آن آب نمی خوری؟ من از دیروز به برکت عنایت حضرت زهرا- سلام الله علیها- از این قمقمه آب می خورم.»




    به هر حال من قمقمه را با چفیه ی خودم ، زیر شکم آن برادر مجروح بستم و او را به عقب بردیم.


    وقتی به سنگر کمین رسیدیم ، شهید عامل آن جا بود. پرسید: چرا این قدر دیر آمدید؟ من جریان را گفتم.


    بعداً هر چه گشتم قمقمه را پیدا نکردم. از همه پرسیدم، اما هیچ کس خبر نداشت.

    شهید عامل پرسید: حالا از آن آب خوردید؟


    گفتم: نه، می خواستم بیاورم پشت خط که همه با هم بخوریم.
    به هر حال همه متاسف شدیم.


    بعد شهید عامل به من گفت: آقای کریمی! من می خواهم بروم، شاید قمقمه را پیدا کنم ، حالا اگر می توانید با من بیایید.


    من قبول کردم. هوا روشن شده بود. من وشهید عامل همان مسیر را برگشتیم تا جایی که همان برادر مجروح را پیدا کرده بودیم. جای قمقمه وخونی که از او رفته بود بر روی شن ها مانده بود. شهید عامل کمی از خاک آن جا را در دستمالش ریخت وگفت: این هم تبرک است!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  21. 7 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  22. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool ابر مامور



    ابر مأمور
    قبل از عمليات محرم، نيروها بايستي در جاي خودشان براي حمله به دشمن آماده مي شدند، چون دشمن ديد داشت، نقل و انتقال نيروها بايد در شب انجام مي شد.

    نيمه ي ماه بود و مهتاب همه جا را پوشانده. اين مسئله ذهن فرماندهان را به خود مشغول كرده بود،
    شهيد حسن پور گفت: «خدا معجزه اش را امشب به عينه به ما نشان خواهد داد.»
    گفتم: «چه طور.» گفت اين نيروها بايد از ديدگاهي رد شوند كه دشمن آنها را خواهد ديد، مگر قدرت الهي ما را كمك كند.

    در اين صحبت بوديم كه گردان اول به فرماندهي شهيد علي مرداني وارد ديدگاه شد. در اين اثنا، تكه ابر كوچكي آرام آرام ماه را به صورت كامل پوشاند. خيلي اهميت نداديم، گردان كه مستقر شد ابر نيز كنار رفت.

    نيم ساعت بعد گردان دوم به فرماندهي سيد جوادي وارد ديدگاه شد، دوباره تكه ابر ظاهر شد.

    اين بار همه ي رزمندگان به آسمان نگاه مي كردند و اشكها سرازير بود، چرا كه امداد غيبي الهي را به چشم خود مي ديديم.

    در اين موقعيت جمله ي شهيد حسن پور در ذهنم جولان ميكرد:
    «وقتي شما از خداوند كمك بخواهيد، او هم كمكش را صد در صد شامل حال شما خواهد كرد.»


    منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 105
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  23. 7 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  24. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بیسیمچی ذكر میگفت
    بچه ها دعا میخواندند .
    هر دم خیلی در پندارشان میدوید . باید كه در لحظه تصمیم گرفت .


    یكی از رزمنده ها با پشت خوابید روی سیم خاردار.

    بچه ها روی شكمش را لگد میكردن و رد میشدن.

    نفر آخری خودش بود.

    رزمنده از تنش خون میریخت .
    پل شد رزمنده بسیجی تا رها شوند از خصم دشمن زبون .


    *دیروز پل میشدیم از سر دلدادگی برای رهایی ؛ امروز نردبانمان میكنند برای خود نمائی!



  25. 4 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


  26. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool پاسداري ازغيب

    پ

    پيش از عمليات فتح المبين قرار بود امكانات وسيعي در اختيارمان بگذارند اما موقع عمليات امكانات رسيده بسيار اندك بود. اين امر باعث نگراني من شد.

    پيش خود فكر كردم كه چطور با اين امكانات كم مي*توانيم يك تيپ جديد تشكيل بدهيم و عمليات موفقيت آميز انجام شود؟ شب هنگام، براي وضو گرفتن، به محوطه آمدم.

    در همان تاريكي شب، گرمي دستي را بر شانه*ام حس كردم. روي برگرداندم و برادرسپاهي را ديدم كه مي*گفت: برادر احمد! شما خدا و ائمه را فراموش كرده*ايد؟

    به خدا توكل كنيد و امكانات را ناديده بگيريد. به حق قسم، شما پيروز خواهيد شد.
    انشاالله به زودي براي جنگ با اسرائيل عازم لبنان خواهيد شد.
    پايان كار شما در آن*جا نيست!

    سخنانش قلبم را آرام كرد آنشب آموختم كه امكانات اصلي نزد خداوند است.



    منبع :كتاب همپاي صاعقه
    راوي : حاج احمد متوسليان
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  27. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  28. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool بابا چرا صدام شما رو نکشته؟!


    بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود
    حجت الاسلام عبدالله میثمی به سال 1334 در اصفهان متولد شد و در سال 1365 ، طی عملیات کربلای 5 بال در بال ملائک گشود.
    از ایشان روایت شده است که:
    ماه های آخر می گفت: از خودم بدم می آید .خسته شدم از بس برای مجلس شهدا سخنرانی کرده ام . از وقتی آمده ام جبهه ، ماه ها را می شمرم که سر سی ماه جواب و مزد کارهایم را از خدا بگیرم.
    قبل از عملیات ،خانم و بچه هایش از اصفهان آمدند اهواز دیدنش . هادی کوچولو تا او را دید ، پرید بغلش و
    گفت : بابا!چراصدام هنوز شما را نکشته ؟
    حاجی غش رفت برای هادی.
    شب دوم عملیات بود. حاجی از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد،اما دیگر بر نگشت. تركش خورده بود به سرش. بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود



    قبل از رفتن ، زیارت حضرت زهرا (س) خواند. ایام فاطمیه بود. رمز عملیات هم یا زهرا (س)! عملیات که شروع شد ، حاجی گفت: فلانی! من در این عملیات اجر خودم را از خدا می*گیرم.
    شب دوم عملیات بود. حاجی از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد،اما دیگر بر نگشت. تركش خورده بود به سرش. بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود.
    بخش فرهنگ پایداری تبیان


    منبع : مشرق نیوز
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  29. 6 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  30. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool شهدا

    .









    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  31. 8 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  32. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    Cool ماجرای آن چهل سرباز بی نظم


    ماجرای آن چهل سرباز بی نظم


    ـــ جبهه، سرشار از فضای معنوی و الهی بود که هر کس در جستجوی فطرت الهی و حقیقت انسانی بود، می*توانست آن را بیابد و خودش را به تکامل و تعالی انسانی برساند. در این زمینه، نمونه*ای در خاطرم هست که هیچ گاه فراموش نمی*کنم. حکایت این بود که نزدیک چهل سرباز بی*نظم که مدتها از سربازی فرار کرده بودند و هیچ یگانی آنها را نمی*پذیرفت، به لشکر 25 کربلا مأمور شدند. با توجه به سابقه بی نظمی آنها، آقا مرتضی قربانی گفت:

    ما هم آنها را نمی*پذیریم و بهتر است که به یگان دیگری بروند. من مقاومت کردم و گفتم: من مسئولیت آنها را می*پذیرم و آقای قربانی هم با اکراه پذیرفت.

    روز نخست آنها را جمع کردم و به آنها گفتم: من افتخار می*کنم که شما در این لشکر و تیپ آمده*اید و امیدوارم که مدت خدمت شما توشه*ای باشد برای زندگی بهتر و آینده درخشان*تر.
    اگر می*خواهید به منزل و نزد خانواده بروید، آزاد هستید و هیچ اجباری در این نیست که در یگان بمانید، اما از شما می*خواهم کمی به اطراف خود و نیروهای یگان نگاه کنید؛ برای نمونه، نگاه کنید به این نوجوان شانزده ساله. نامش حسن زاده است و بی*سیم چی ماست. او بسیار شجاع است و حتی یک بار هلی*کوپتری را با کلاش سرنگون کرده و به او یک موتور سیکلت جایزه داده*ایم. آنها با شنیدن این حرف*ها تأمل کردند و گفتند، نمی*رویم.

    مدتی گذشت و در کنار آموزش*های نظامی، چند روحانی تیپ ضمن صحبت با ایشان، آنها را با مسائل جبهه و معنویت آن آشنا می کردند.
    مدتی که گذشت، به آنها گفتم که چند روز به مرخصی بروید و برگردید که با شما کار داریم.
    چند تا از فرماندهان گفتند، آنها دیگر برنمی*گردند و اشتباه می*کنی که به آنها مرخصی می*دهی.
    اما من به آنها اعتماد کردم و رفتند.
    مرخصی*شان که تمام شد، همه آنها بازگشتند و همه تعجب کردند، ولی من خوشحال بودم که آنها به وعده خود وفا کردند و برگشتند.
    عملیات والفجر 10 در پیش بود و از جنوب به منطقه غرب رفتیم و عملیات کردیم که چند تن از همان سربازان در آن عملیات به شهادت رسیدند.

    این جلوه ای کوچک از تأثیر معنویت و معرفت و انسان سازی در جبهه ها بود.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  33. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  34. #22
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض حاج داوود کریمی فقط همین

    ـ حاجی، آدم بزرگا چه کسانی هستند؟

    حاج داود با حوصله پاسخش را می*دهد: من خیلی از آن*ها را می*شناختم؛ اما همه*شان شهید شدند. اگر می*خواهی آدم*های بزرگ را ببینی، باید بروی به بهشت زهرا و از قطعه شهدا دیدن کنی. خودشان را که نه، عکسشان را می*بینی!

    ـ راست می*گویند که شما فرمانده آن*ها بودید؟

    حاج داود برای چند لحظه کارش را** رها می*کند؛ چه فایده، فرمانده*ای که از گردان و لشگرش جا بماند که دیگر فرمانده نیست.* ای کاش من هم یک نیروی عادی و بی*نام و نشان بودم.

    وقتی این کلمات از دهانش خارج می*شود، اشک در چشمانش حلقه می*بندد. پسرک سرش را پایین می*اندازد؛ اما هنوز سوال دارد.

    ـ شما چرا پس از جنگ مسئولیتی نگرفتید؟!

    مسئولیتی که گرفتنی باشد، واویلاست. من فکر می*کنم اگر کسی در کاری وارد نباشد و یا از او لایق*تر باشد و مسئولیتی را قبول کند، خیانت کرده *است. من کار اصلی*ام تراشکاری است. پس از آنکه جنگ تمام شد، بر سر حرفه*ام برگشتم. دوست دارم با مردم عادی زندگی کنم، چون خودم را آدمی عادی می*دانم».
    ویرایش توسط gomnam : شنبه ۱۸ شهریور ۹۱ در ساعت ۱۰:۰۴

  35. 3 کاربر از پست مفید gomnam تشکر کرده اند .


  36. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    یا زیارت یا شهادت

    از آن اشخاصی بود که دائم باید در میان گودالهای قبر مانند، سراغش را می گرفتی. یکسره مشغول ذکرو عبادت بود.
    پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت یا شهادت» که حقش را خوردند.
    از آنجا مانده از اینحا رانده!
    هر وقت هم برای پاکسازی میدان مین داوطلب می شد نامش در نمی آمد.
    آخر جنگ بچه ها یک پارچه تهیه کرده و روی آن نوشته بودند:
    کمک کنید. روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  37. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  38. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    کی با حسین کار داشت؟

    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
    بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
    ترق!
    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
    چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
    ترق!
    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  39. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  40. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    عمو صدام داره بلیت بهشت پخش میکنه

    همراه دایی سعید برای گرفتن شام به فاو رفتیم. موقع برگشتن، دشمن دیوانه وار منطقه رو زیر آتش گرفت. به پایگاه موشکی که رسیدیم بچه ها رو برای گرفتن غذا صدا زدم.
    بین سنگر محمود و گروهان بهشتی ایستادم و گفتم: «بیایید بیرون عمو صدام داره بلیت بهشت پخش میکنه». محمود و مهدی کنار سنگر خودشون نشسته بودند و به کارهای من می*خندیدند. همه با قابلمه دور ماشین ایستاده بودند.
    بالای باربند رفتم و با صدای بلند فریاد زدم: «اگر با کشته شدن من، پایگاه موشکی پا بر جا می*ماند، پس ای خمپاره ها مرا دریابید!» در همین لحظه یه خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان در کنار ما منفجر شد! همگی خوابیدند. من هم از روی باربند خودم رو به کف جاده پرت کردم.
    بلند شدم خودم رو تکاندم و گفتم: «آهای صدامِ الاغِ زبون نفهم! شوخی هم سرت نمی*شه؟ شوخی کردم بی پدر مادر!»
    همه زدند زیر خنده.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  41. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  42. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ملائکه دارند غلغلکش می دهند
    الله اکبر ! سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند ، به محض اینکه قامت می بستی و دستت از دنیا کوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه را پیش ، پچ پچ کردنهد شروع می شد . مثلاً می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی ، بگویند که ما با تو نبودیم !
    اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند . آدم حواسش جمع نماز باشد ؟ مثلاً یکی می گفت " « واقعاً این که نماز معراج مؤمن است این نماز ها را می گویند ، نه نماز من و تو را .» دیگری پی حرفهایش را می گرفت که : « من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نمازش را بگیرم .» و سومی : « مگر می دهد پسر ؟ » و از این قماش حرفها . و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست ، بنا می کردند به تفسیر کردن : ببین ! ببین ! الان ملائکه دارند غلغلکش می دهند . و اینجا بود که دیگر نمی توانستیم جلو خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد ، خصوصاً آنجا که می گفتند : مگر ملائکه نامحرم نیستند ؟ و خودشان جواب می دادند : خوب لابد با دستکش غلغلک می دهند .

    به قلم شهید نعمت الله فرج اللهی از لشکر 7 ولی عصر برگرفته از روزنامه جمهوری اسلامی ، دوم تیر ماه 1366 ، شماره 2337
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  43. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  44. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    (2 دقیقه وقت بذارید بخونید)

    عراقی نگو گودزیلا بگو... ..

    شب عملیات بود. قرار بود که من و چند نفر از دوستانم که تخریبچی بودیم، جلوتر از رزمندگان وارد میدان شده و به سرعت مین*ها را خنثی کنیم تا خدای نکرده اتفاقی برای دیگران نیفتد.

    منطقه غرق در سکوت بود. فقط هرچند دقیقه از سوی دشمن یک رگبار بی هدف به سوی خط خودی شلیک می*شد. عرق ریزان و چسبیده به زمین به کمک کارد سنگری تند تند مین*ها را در می*آوردم و چاشنی*شان را باز می*کردم یا سیم تله*ای را که بین دو مین جهنده بود، می*بریدم.

    آخر سر به انتهای میدان رسیدم. نفس راحتی کشیدم. می*دانستم تا لحظاتی دیگر پیش قراولان لشگرمان از راه می*رسند و آن وقت دشمن را غافلگیر و حقشان را کف دست می*گذاریم. یکهو صدایی از نزدیک من بلند شد. چسبیدم به زمین و چشم تنگ کردم و به جایی که صدا آمده بود، نگاه کردم. در آن تاریکی فقط سیاهی یه آدم را توانستم تشخیص بدهم. یک عراقی در سنگر کمین نگهبانی می*داد. اول می*خواستم همان جا بمانم و بگذارم حساب او را رزمندگان برسند، اما نمی*دانم چطور شد که زد به سرم آرتیست بازی در بیاورم. تصمیم گرفتم که بلند شوم و مثل فیلم*های سینمایی، گربه وار بروم و از پشت ناکارش کنم.

    بی سر و صدا خزیدم و به پشت سنگر کمین دشمن رسیدم. در فیلم*ها دیده بودم که چطور قهرمان می*پرید وبا یک ضربه به پس گردن دشمن او را از پا در می*آورد و بی هوش می*کند. آب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره کردم و دعایی در دل خواندم و بعد مثل بختک از پشت سر روی دشمن پریدم و یک ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگی کوبیده بودم! طرف فقط «هقی» کرد و برگشت طرف من. یا جدة سادات! عراقی نگو گودزیلابگو. غولتشن بود. دومتر و یک متر عرض. سیبیل از بنا گوش در رفته و قوی و عضلانی. خواستم مشت دوم را بزنم که مشتم توی پنجه*اش اسیر شد نامرد چند کلمه عربی بلغور کرد و بعد افتاد به جانم دِ بزن. به عمر کوتاهم چنان کتکی نخورده بودم.

    چنان می*زد که انگار قاتل پدرش را می*زند! چپ و راست مشت و لگد بود که به پک و پهلویم فرود می*آمد. خجالت و ترس از لو رفتن عملیات را گذاشتم کنار و عربده ای از حنجره دادم بیرون. خدایی شد که همان لحظه عملیات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسیدند. حالا ما هفت، هشت نفر بودیم و او یکی. اما مگر زورمان می*رسید! مثل شیرهای گرسنه*ای که به گاومیش*ها حمله می*کنند، از سر و کله*اش آویزان شده بودیم و می زدیمش. من که دل خونی از او داشتم، فقط گوشش را گاز می*گرفتم و تند تند به دماغ خرطوم مانندش چنگ می*زدم. اما او با یک حرکت ما را تاراند. دست انداخت و از نوک سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاری ناظم بی رحمی بود که به جان چند دانش آموز درس نخوان شلوغ افتاده است.

    حالا ما پیچ و تاب می*خوریم و گریه کنان خدا را صدا می*زدیم و او هم می*زد. داشت دخلمان را می*آورد که یک تیر از غیب رسید و درست خورد به پس کله*اش و او با هیکل سنگینش تلپی افتاد روی من بدبخت. داشتم له می*شدم که بچه*ها آه و ناله کنان آمدند و چند تایی زور زدند انگار بخواهید یک جرثقیل را از جوی آب در بیاورید، او را از روی من انداختند کنار. حالا صدای شلیک و انفجار، زمین و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه و ناله کنان داشتیم پک و پهلویمان را می*مالیدیم. لا مروت جای سالم در تن و بدمان نگذاشته بود. با هزار مکافات خودمان را به یک ماشین رساندیم و رسیدیم به اورژانس صحرایی. حالا درد و ناله یک طرف، سؤال و پرسش امدادگرها، طرف دیگه که:

    شما چرا به این حال و روز افتاده*اید؟

    نگاه کنید! انگار زیر تانک رفته*اند؛ یک جای سالم تو بدنشان نیست!

    برادر شما مجروح شدید یا تصادف کردید؟

    یکی از بچه*ها که حال و روزش بهتر از بقیه بود، با مکافات ماجرا را تعریف کرد. امایی کاش تعریف نمی*کرد. چون تا دمیدن روز بعد که از اورژانس زدیم بیرون، از متلک*ها و خنده اهالی اورژانس جان به سر شدیم...

    .............
    شادی روح شهدا صلوات یادتون نره
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  45. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  46. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه شهید مجید حمیدی


    ما که رفتیم،مادر پیری دارم و ۱ زن و سه بچه قدو نیم قد، از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  47. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  48. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    آدم اینا رومیبینه باید از خجالت آب بشه!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  49. 3 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  50. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    کاش با همین شهدا محشور میشدیم!
    کاش یک لحظه درک زندگی آنها را میفهمیدیم !!!
    و ای کاش دنیا را با دید آنها میدیدیم!!!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  51. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1