کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 19 , از مجموع 19
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض اتفاقات ناب برای شهدا

    اگر چیزی از شهدا لحظه شهادتشون یا موقع تفحصشون میدونی بیا اینجا بزن......
    ویرایش توسط ریش حنایی : سه شنبه ۱۶ مهر ۹۲ در ساعت ۱۵:۰۶
    حسین جان .....

  2. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  3. #2
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    بچه ها میدونستید شهید مهدی زارع اسم اصلیش (جمشید)بوده یک شب خواب آقا امیرالمومنین رو میبینه آقا به ایشان امر میکنن اسمتو عوض کن بگذار ...مهدی....
    ویرایش توسط ریش حنایی : سه شنبه ۱۶ مهر ۹۲ در ساعت ۱۵:۰۳
    حسین جان .....

  4. 4 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  5. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود. معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است. اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است. پدری سر پسر را به دامن گرفته است. شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است ، اهل روستای باقر تنگه بابلسر.
    حسین جان .....

  6. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  7. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    دانش*آموز شهیدی که با کتاب*های درسی*اش تفحص شد!
    در منطقه فکه پیکر شهید 16 ـ 17 ساله*ای را پیدا کردم که زیر لباسش برجسته بود؛ وقتی دکمه*هایش را باز کردم یک کتاب و دفتر زیر لباس گذاشته بود. کتابى که 10 سال تمام، با شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود.
    حسین جان .....

  8. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  9. #5
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند
    در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن*ها را زنده زنده دفن کرده بودند.
    حسین جان .....

  10. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  11. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض



    التماس به شهدا




    یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛یعنی راستش،شهدا ما را پیدا نکرده بودند.گرفته و خسته بودیم.گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.
    همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه،که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود،رد می شدیم.ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند.ایستادم.نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد.همراهم تعجب کرد که کجا می روم.
    فقط گفتم:بیا تا بگویم.دست خودم نبود انگار مرا می بردند.پاهایم جلوتر می رفتند.به پشت بوته که رسیدیم،جا خوردم.صحنه خیلی تکان دهنده وعجیبی بود.همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود.ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به«سبحان الله»چرخید.همراهم که متوجه حالتم شد،سریع جلو امد،او هم در جا میخکوب شد.
    شخصی که لباس بسیجی به تن داشت،به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود.یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود.پانزده سال بود که خوابیده بودند.ادم یاد اصحاب کهف می افتاد،ولی اینها«اصحاب رمل»بودند. اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجر و اصحاب روح الله.
    بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود،تا کمر زیر خاک بود.باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش.بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار یکدیگر خفته بودند.ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.
    ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم.

    بیل مکانیکی را کار انداختیم.ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش راروی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم
    راوی : شهید مجید پازوکی
    حسین جان .....

  12. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  13. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    توسل به حضرت زهرا(س)

    در یکی از عملیاتهای تفحص و درایام فاطمیه در منطقه ای مستقر شدیم . زمین منطقه را به خیش کشیدیم تا بتونیم چند تا شهیدی را لااقل پیدا کنیم و خانواده ای را از چشم انتظاری در بیاریم. چندروزی گذشت اما انگار این منطقه اصلا شهیدی رادر دل خودش نداشت. اولین باری بود که بعد چندین روز هیچ نتیجه ای نگرفته بودیم. شب شهادت بود . شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها . مسئول گروه اعلام کرد که با توجه به اینکه جنازه شهیدی پیدا نشده مجبوریم فردا منطقه را ترک کنیم. شب بود و تاریکی مطلق بر منطقه حکمفرما بود. دل بچه ها گرفته بود . چند روزی تفحص و پیدا نشدن علت مزید بر علت شد که یکی از بچه های مداح داخل گروه تفحص کتاب دعا را برداره و شروع کنه به خواندن دعای توسل. نوری که از خیمه بیرون میزد بشکل یک مثلث متساوی الساقین جلوی خیمه را روشن کرده بود. بچه ها به عادت روزهای جنگ هرکدوم گوشه ای نشسته و با مداح زمزمه میکردند. قبله درست به سمت درب ورودی خیمه بود. بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم صلی علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم. اللهم صلی علی فاطمة و ابیها وبعلها و بنیها و ..... این جملاتی بود که مداح شروع کرد بخواندن. اشعاری هم در مظلومیت بی بی دو عالم خوند. اشک از چشمان بچه ها سرازیر شد. اللهم انی اسئلک..... قسمت توسل به نبی اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم بود. بچه ها به آرامی باهاش زمزمه می کردند. یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله یا .... نگاه بچه ها یک دفعه متوجه یکی ازبچه ها شد که بطرف درب چادر می رفت. لاک پشت کوچکی در جلوی درب و درست در وسط درب خیمه بود. برادر بسیجی لاک پشت را به آرامی برداشت و همینطور که اشک در چشمانش جمع شده بود و یاوجیها عندالله را زمزمه میکرد لاک پشت را درچندمتری چادر روی زمین گذاشت و بداخل جمع برگشت و سر جای خودش نشست.
    یا امیرالمومنین یا علی ابن ابیطالب ......................مداح شروع به توسل به امیر مومنان علی ابن ابیطالب علیه آلاف التحیة و السلام کرد. تا رسید به یا وجیها عندالله ...... دوباره بچه هادیدند همان برادر بسیجی بلند شد و به طرف درب رفت. باز لاک پشت درب خیمه و در وسط درب ظاهر شده بود. باز این حرکت تکرار شد. آخه برادر بسیجی می ترسید کسی داخل یاخارج خیمه بشه و این لاک پشت کوچک را نبیند و پا روی آن بگذاره.
    یا فاطمة الزهراء یا بنت رسول الله ..... دل بچه ها شکست. شب شهادت بود . اشک از چشمان بچه ها جاری شد. صداها بالا رفت. زمزمه ها حال معنوی عجیبی پیدا کرده بود. یا وجیهة عندالله .............. باز برادر بسیجی بلند شد . خم شد تا لاک پشت را بردارد. اما بجای برداشتن آن؛ دو زانو بر زمین نشست. به سمت لاک پشت خم شد و لحظاتی بعد سکوت همه جا را فرا گرفت مداح از خواندن دست برداشته بود. همه متوجه برادر بسیجی شدیم . شانه های او به شدت تکان میخورد و صدای ناله از گلوی او بلند بود. به سمت او رفتیم و یکی از بچه ها از وی پرسید چی شده؟ هرچه سعی کرد نتوانست جوابی بدهد. در حالی که به شدت می گریست باانگشت سبابه به سمت لاک پشت کوچک اشاره کرد. اول متوجه نشدیم منظورش چیست ولی وقتی دقت کردیم در نور کم چراغ داخل خیمه که به بیرون تابیده شده بود قطره اشکی در کنارچشم لاک پشت توجه همه را به خود جلب کرد. گوئی بارقه ای از امید در دل بچه ها درخشید. چیزی به مغز همه خطور کرد. بعله شاید زیر همین چادر شهید مدفون شده باشد. آب در کوزه و ماتشنه لبان می گردیم. یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم. با احترام لاک پشت راجابجا کردیم. و خیمه بلافاصله جمع شد. ماشینها به سمت خیمه آورده شد چراغها روشن و شروع به کندن کردیم. (یادم نیست متاسفانه که چند شهید در آن شب از دل خاک بیرون آورده شد). اما ؛
    آن شب بدون اینکه فکر کنیم در دل کویر سوزان جنوب این لاک پشت چکار میکرد!!! موفق شدیم تا در زیر محل برقراری خیمه تعدادی شهید را پیدا کنیم. و این نبود جز توسل به ائمه بالاخص ام الائمه فاطمة الزهراء سلام الله علیها

    راوی:علیخانی
    حسین جان .....

  14. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۷
    محل سکونت
    نقطه صفر مرزی
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,847
    امتیاز : 74,981
    سطح : 100
    Points: 74,981, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsCreated Blog entryOverdrive1 year registered
    تشکر کردن : 19,613
    تشکر شده 11,578 در 2,406 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    15
    مخالفت شده 9 در 4 پست

    پیش فرض



    خدایا! اگر می*خواهی تکه*های بدنش را برایم بفرستی، نمی*خواهم

    شهید «حمیدرضا مهرایی» از زبان پدر و مادر شهید
    کوچه شهید مهرایی
    شهید مفقود «حمیدرضا مهرایی» از شهدای همین محله است؛ خانه*ی کلنگی قدیمی خانواده*ی شهید با خانه*های اطراف فرق می*کند؛ در این خانه پدر و مادری زندگی می*کنند که سی سال است خواب راحت ندارند؛ سی سال حتی در ورودی خانه را عوض نکرده*اند و در همان محله زندگی می*کند تا مبادا پسرشان بیاید و خانه را پیدا نکند!
    من وعشــــق به حـــــرم یه کاری کن که برم
    هــــــــوای کرب وبلا زده آقا به ســـــرم...



  16. 3 کاربر از پست مفید تاسیساتی"کربلا" تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۷
    محل سکونت
    نقطه صفر مرزی
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,847
    امتیاز : 74,981
    سطح : 100
    Points: 74,981, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsCreated Blog entryOverdrive1 year registered
    تشکر کردن : 19,613
    تشکر شده 11,578 در 2,406 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    15
    مخالفت شده 9 در 4 پست

    پیش فرض



    یكی بود،یكی نبود،زیر گنبد كبود
    دختر قصه ی ما ،آرمیتا نشسته بود

    دفتر نقاشی شو روی پاش گذاشته بود
    اشكی از چشاش چكید ،بغض اون شكسته بود

    عكس باباشو كشید:عینكی روی چشاش
    پیرهنش سبز و قشنگ؛اینم از رنگ موهاش

    خودشو كشید توی آغوش گرم بابا
    گیسوهاش بلندن و شده مثل پریا

    "باباجون یادش بخیر شبای حضور تو
    حالا كار من شده،شب به شب مرور تو

    مگه بم قول ندادی،كه میریم امام رضا
    تنهامون گذاشتی و ،رفتی تو پیش خدا؟

    قرار ما این نبود ،كه مامان تنها بشه
    اشك توی چشم مامان دائما پیدا بشه"

    عكس بابا رو گرفت توی آغوش خودش
    قربون باباش می رفت،"بابا داریوش"خودش

    "آرمیتای ناز من ،من همش پیش شمام
    سرتو بالا بگیر، زل بزن توی چشام

    تو مگه قرار نشد گوش به حرف من بدی
    بازی و شادی كنی ، مامانو غصه ندی؟"

    باباجون ببخش منو،آرمیتافدای تو
    همه ی نقاشیام،بابایی برای تو

    خواب دیدم دوباره كه،موهامو ناز می كنی
    دستای مردونتو رو به من باز می كنی

    عكس تو توی خونه،همیشه روبرومه
    دیدن دوباره ی ،خنده هات آرزومه

    تو توی بهشتی و دل من به این خوشه
    مطمئنم كه خدا دشمناتو می كشه...
    شعر: رضا احسانی
    من وعشــــق به حـــــرم یه کاری کن که برم
    هــــــــوای کرب وبلا زده آقا به ســـــرم...



  18. 4 کاربر از پست مفید تاسیساتی"کربلا" تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۷
    محل سکونت
    نقطه صفر مرزی
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,847
    امتیاز : 74,981
    سطح : 100
    Points: 74,981, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsCreated Blog entryOverdrive1 year registered
    تشکر کردن : 19,613
    تشکر شده 11,578 در 2,406 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    15
    مخالفت شده 9 در 4 پست

    پیش فرض


    صدای مهدی را که از پشت تلفن شنید ،بغضش ترکید((توهم شهید می شی.من می دونم.بذار قبلش ببنیمت.))به جای تسلیت گفتنش بود.مثل بچه ها شده بود.مهدی هم بغض داشت.از خودش خجالت کشید.تسلیت گقت.مهدی مغضش ترکید و باصدا گریه کرد.
    ندیده بودم مهدی این طور گریه کند.ای دوبرادر همیشه وهمه جا باهم بودند.بعد از شهادت حمید آقا،زیاد گریه می کرد.مهدی نتوانست خودش را برای مراسم برادرش برساند.
    من وعشــــق به حـــــرم یه کاری کن که برم
    هــــــــوای کرب وبلا زده آقا به ســـــرم...



  20. کاربر روبرو از پست مفید تاسیساتی"کربلا" تشکر کرده است .


  21. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زی که عروسی کردیم نه دی ماه سال 1364 بود. تمام اتفاقات مهم زندگی ما در نهم دی اتفاق افتاد. نهم دی شیرینی خوران نامزدی مان بود، نهم دی ماه سال بعد هم عروسی کردیم، پسرمان جابر در نهم دی ماه متولد شد، عیسی در دی ماه شهید شد و در نه سالگی پسرمان، در نهم دی استخوانهای عیسی را آوردند و و او را به خاک سپردیم.... همیشه نه دی را بخاطر دارم.



    به گزارش رزمندگان شمال، پیشتر از این وقتی از دنیای پر رمز و راز شهدا و اعداد و ارقام روزها و ماههای سال سخنی به میان می آمد به یاد "سردار راز 21" ؛ شهید سید علی دوامی که ولادت و شهادتش در 21 رمضان بود و یا سردار سید مجتبی علمدار عزیز می افتادیم که که 11دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند و 11دی 1375 پروازکنان به قافله همرزمان شهیدش پیوست... تا اینکه کتاب "نهم دی ماه" از مجموعه عشق و آتش کنگره شهدای مازندران بدست مان رسید.

    زهرا حسنی؛ همسر مکرمه سردار "شهید عیسی اکبری" در این کتاب، داستان زندگی مشترک کوتاهش با این شهید بزرگوار را به زیبایی روایت می کند، سرگذشت زندگی پر رمز و رازی که تمام اتفاقات مهم آن در 9 دی رقم خورد. « همیشه نه دی را بخاطر دارم. نهم دی 1362 شیرینی خوران نامزدی مان بود، نهم دی ماه 1364 عروسی کردیم، پسرمان جابر در نهم دی ماه 1365 متولد شد، عیسی در دی ماه 1365 شهید شد و در نهم دی 1374 استخوانهای عیسی را آوردند.... »

    متن خلاصه و ویرایش شده داستان زندگی پرافتخار سردارشهید عیسی اکبری را از زبان همسر فداکارش با هم می خوانیم، روستازاده ساروی که فارغ التحصیل نمونه دانشگاه دفاع مقدس بود:

    «خانواده شهید عیسی اکبری نسبت دوری با ما داشتند. نزدیکی زمینهای شالیزاری مان در روستای "بزمین آباد" ساری هم باعث رفاقت بین خانواده ها شده بود. عیسی به پدرش گفته بود که از خانواده حسنی برایم زن بگیرید. من عیسی را از نزدیک ندیده بودم فقط می دانستم که اهل جبهه است. عیسی برای اولین بار در 17 سالگی به جبهه رفته بود با برادر بزرگش موسی. موسی و عیسی اولین بیسجی های روستای بزمین آباد بودند. آنها 5 برادر بودند و همگی اهل جنگ و جهاد: موسی، عیسی، عسگری، ابراهیم و عباس.


    وضع خانوادگی آنها از لحاظ مادی خوب نبود و پدر و مادر عیسی مجبور بودند در زمین های مردم کار کنند. مادر شوهرم می گفت: حتی موقعی که عیسی را حامله بودم مجبور بودم سر زمین کار کنم. عیسی شب هشتم محرم بدنیا آمد.

    دستور ارباب روستا به پدر عیسی برای خادم شدن مسجد، یک توفیق اجباری برای عیسی و برادرهایش بود تا سالهای کودکی را در هوای ملکوتی مسجد نفس بکشند. در تعزیه ماه محرم روستا، عیسی همیشه نقش اسرای کربلا را بازی می کرد.

    وضعیت تحصیلی عیسی از برادرانش بهتر بود. جون وضع مالی خوبی نداشتند سعی می کرد از مدادهای کوچک شده همکلاسی ها استفاده کند یا برای تهیه دفتر از آنها می خواست که هر کدام چند برگ از وسط دفترشان بکنند و به او بدهند. بعد او برگه ها را به خواهرش خدیجه می داد تا آنها را با نخ و سوزن بهم وصل بدوزد. وقتی عیسی دوران ابتدایی اش را تمام کرد به ساری رفت و در مدرسه نیما ثبت نام کرد.

    در سال 1357 عیسی مانند خیلی از نوجوانان همکلاسی اش به صف انقلابیون پیوست. عیسی اما تازه وارد دبیرستان آیت الله طالقانی شده بود که جنگ شروع شد. وی کلاس اول دبیرستان بود که هوای جبهه به سرش زد و با اصرار زیاد از پدر اجازه گرفت و همراه برادرش موسی یکماه در منطقه منجیل گیلان آموزش نظامی دید و به کربلای ایران رفت. دو سه روز بعد از محرم شدن من و عیسی، او به جبهه رفت. نوزوز سال 1361 بود که دو برادر در عملیات فتح المبین شرکت کردند.و بعد از آن هم در عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر.



    عیسی در 22/7/1361 به عضویت سپاه درآمد و بعنوان نیروی مخابراتی مشغول بکار شد و بعد مسئول مخابرات گردان امام محمد باقر لشکر 25 کربلا شد. البته با اینکه نیروی مخابراتی بود اما اکثراً بعنوان نیروی رزمی فعالیت می کرد.عیسی و چهار برادرش اغلب در جبهه بودند. حتی برادر کوچکترشان عباس که موقع شروع جنگ 9 سالش بود، 21 ماه جبهه دارد.



    پدر شوهرم تعریف می کند: «بار اولی که عیسی و موسی معروف به "دوطفلان مسلم" به جبهه رفتند، فصل رسیدن پرتغال ها بود. همه پرتغال های حیاط را چیدم و فقط دو پرتقال روی درختی مانده بود. همیشه با خودم می گفتم که اگر یکی از پرتقال ها افتاد یکی از دوطفلان مسلم شهید می شود و اگر هر دوتا افتادند هر دو فرزندم به شهادت خواهند رسید. کارم شده بود که صبح ها قبل از رفتن به سرکار و غروب بعد از آمدن به خانه درخت را نگاه کنم که آیا پرتقالی افتاده یانه.»

    عسیی وقتی که سه تا از پسرعموهایش به شهادت رسیدند، یا با خود خلوت می کرد یا اینکه به مزارشان می رفت و با آنها صحبت می کرد. برایش سخت بود که چطور او که بیش از پسرعموهایش در جبهه بود، شهید نشده است. فاصله شهادت دو تا از پسرعموهایش فقط هفده روز بود. هر وقت که به مرخصی می آمد شبهای جمعه در منزل یکی از شهدای محل، دعای کمیل برگزار می کرد.

    یکسال از عقدمان گذشته بود که می خواستیم عروسی کنیم. من لباس عروس نخواستم. عیسی گفت اگر دوست داری بگیر. گفتم: خیلی از جوانهای روستا شهید شده اند و خانواده ها عزادارند، وجدانم قبول نمیکند که لباس عروس بپوشم. البته نه اینکه فقط من اینکار را کرده باشم، بلکه خواهر و خواهر شوهرم نیز بدون لباس عروس به خانه بخت رفتند.

    عیسی، لباس مناسبی برای روز عروسی نداشت. پدر شوهرم گفت: لباس سپاه را بپوش. عیسی قبول نکرد و گفت: بیت المال است. برای همین عیسی کت پدرش را پوشید، عکسش هست هنوز. قبل از اینکه وارد خانه شویم، عیسی روی سکو سه بار با صدای بلند دعای «اللهم الرزقنی توفیق شهاده فی سبیله» را خواند و آقوام و دوستان که در حیاط بودند، بلند آمین گفتند.



    روزی که عروسی کردیم نه دی ماه سال 1364 بود. تمام اتفاقات مهم زندگی ما در نهم دی اتفاق افتاد. نهم دی شیرینی خوران نامزدی مان بود، نهم دی ماه سال بعد هم عروسی کردیم، پسرمان جابر در نهم دی ماه متولد شد، عیسی در دی ماه شهید شد و در نه سالگی پسرمان، در نهم دی استخوانهای عیسی را آوردند و و او را به خاک سپردیم.... همیشه نه دی را بخاطر دارم.

    من عروس چهار روزه بودم که عیسی دوباره عزم جبهه کرد. بعد از حضور در چندین عملیات، بالاخره نوبت عملیات والفجر8 شد. حالا که بیش از بیست سال از آن عملیات می گذرد، می دانم که شوهر و برادر شوهرانم در چه عملیات شگفت انگیزی شرکت کردند.عبور از رودخانه وحشی اروند و فتح فاو. در این عملیات، عیسی و عسکری در گردان امام محمد باقر(ع) بودند و موسی و ابراهیم در گردان حمزه سیدالشهدا.

    عیسی و عسکری و ابراهیم در والفجر 8 مجروح شدند. بعد از دو هفته از بیمارستانهای مشهد و اصفهان به خانه آمدند. دیدن سه برادر مجروح و عصا بدست در یک خانه تماشایی بود. سه برادربه هم کمک می کردند و زخمهای همدیگر را می شستند. در این عملیات اصغر خنکدار، فرمانده و دوست صمیمی عیسی به شهادت رسید. عیسی عکسش را قاب کرد و گذاشت روی طاقچه.



    بخاطر مجروحیت هشتاد و یک روز مرخصی داشتند اما هر سه برادر تا توانستند بدون عصا راه بروند، دوباره عازم جبهه شدند.

    برادر شوهر آخری ام عباس تعرف می کند: یک روز در جبهه به اتفاق بچه ها مشغول آب تنی و بازی بودیم. دیدم داداش عیسی کنار رودخانه ایستاده و به بچه ها خیره شده و تو فکر است. از آب بیرون آمدم و گفتم: بیا تو آب، به چی فکر می کنی؟ داداش عیسی آه بلندی کشید و گفت: به این فکر می کنم که بعضی از این بچه ها همانطوری که در آب غلت می زنند یک موقعی هم در خونشان غلت خواهند خورد.

    پسر عموی عیسی در کربلای 1 شهید شد. برادر شوهرم عسکری که در کربلای 1 با عیسی بود، تعریف می کند: در کربلای 1 عیسی به بچه ها گفت: به یاد آقا ابوالفضل(ع) قمقمه هایمان را خالی می کنیم. همه رزمندگان آب قمقمه های شان را ریختند روی زمین. عیسی در این عملیات از ناحیه کتف مجروح شد و برگشت خانه.



    هشت ماه از بارداری ام گذشته بود که عیسی دوباره عزم جبهه کرد. آخرین اعزام هر رزمنده حال و هوای دیگری دارد. انگار همه می دانند این آخرین دیدار است. تمام خانه به بدرقه اش آمده بودند. عیسی همیشه با بدرقه کردن خانواده مخالف بود اما این بار اعتراضی نکرد. به خانواده اش سفارش کرد که مواظب من و فرزندمان باشند.

    خیلی دلم گرفته بود. یک حسی به من می گفت که این بار خوب نگاهش کن... بغض راه گلویم را بسته بود و چشم هایم پر از اشک شده بودند اما از دیگران خجالت می کشیدم که گریه کنم. عیسی از نگاههای من فهمید که نگرانم. آمد کنارم و گفت: مرا ببخش. دعا کن که خدا از گناهانم بگذرد. من شرمنده ام که نتوانستم کاری برای تو انجام بدهم.

    یکماه بعد از رفتن عیسی، فرزندمان بدنیا آمد. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چشم های درشت و سیاه پسرم بود. مادرم به پرستارها گفت: شبیه پدرش است. مادرم راست می گفت خیلی شبیه عیسی بود. خیلی دلم می خواست که به عیسی خبر بدهم پسرش بدنیا آمده. هر زنی در این زمان تنها احتاج به مردش دارد، دنبال محبت شوهرش می گردد، می خواهد ببیند او چطور بچه اش را بغل می کند و با او بازی می کند.

    چهار روز بعد از تولد پسرم، پسرخاله ام توانست که با عیسی تماس بگیرد. عیسی خیلی خوشحال شد اما گفت عملیات کربلای پنج است، اینجا آماده باش داده اند و نمی توانم بیایم.

    عملیات کربلای پنج تمام شده بود و پسرمان هم یک ماهه شده بود. برادرهای عیسی از جبهه برگشتند اما هیچ کس خبری از او نداشت. عسکری برادر عیسی که در کربلای پنج با او بود، تعریف می کند: من و عیسی با هم بودیم. من زخمی شدم. حواسم بود که عیسی آمده بود بالای سرم. بعد رفت، اطرافم انفجار بود و من دیگر چیزی نفهمیدم



    ابراهیم، برادر دیگرش می گوید: «آخرین شب زندگی عیسی، بعد از نماز مغرب و عشاء آقای صادق نژاد_مداحی که سینه زنی ای خدای جزیره مجنون را خوانده بود- روضه حضرت زهرا را خواند و جوّ بخصوصی در نمازخانه بوجود آمد. من و عیسی همدیگر را بغل کردیم و مدتها گریه کردیم.

    ابراهیم ادامه میدهد: آن شب خواب دیدم که خانه شهید نورمحمد اکبری هستیم و همه به اتفاق از خانه خارج شدیم. عیسی و شهید نورمحمد بطرف مزار روستا یعنی امامزاده عبداله رفتند و من هر چه اصرار کردم مرا با خود نبردند. صبح که بیدار شدم به همسنگرم گفتم امروز یا عیسی شهید می شود یا من. شب بعد از عملیات از هرکسی سوال کردم می گفتند که موقع رفتن با هم بودیم ولی هنگام برگشت، عیسی و شهید موسی محسنی با هم داوطلب شدند که آتش تهیه بریزند و بقیه در پناه آتش آنها به عقب برگردند. شهید محسنی می گفت:وقتی برمی گشتیم عیسی داشت تیراندازی می کزد که گلوله تانک به او اصابت کرد و برای من مسجل شد که بشهادت رسید. عیسی در تاریخ 20/10/1365 به شهادت رسید.

    بعضی از آشنایان از پدرشوهرم خواستند که لباس های عیسی را تشییع کنند اما او قبول نکرد و گفت: شاید جنازه اش برگردد.

    ....نه دی سال 1374 بود و پسرمان 9 سالش شده بود که استخوان های پدرش را آوردند. 350 شهید را برای تشییع به ساری آورده بودند و آخرین تابوت، تابوت عیسی بود. وقتی مادر شوهرم تابوت عیسی را دید همان لحظه احساس کرد که آتشی از دلش بیرون آمد و خاموش شد و قلبش آرام گرفت. مادر شوهرم استخوان های عیسی را نوازش می داد و گفت:

    سلام مرا به فاطمه زهرا(س) برسان......

    و اکنون، "جابر" پسرمان برای خودش مردی شده و ترم آخر شته فیزیک را در دانشگاه می گذراند.....
    [["Arial"][/FONT]

  22. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  23. #12
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    پلاک گمنامی


    سال 1374 در طلاییه کار می کردیم. برای مأموریتی به اهواز رفته بودم. عصر بود که برگشتم مقر. شهید غلامی را دیدم. خیلی شاد بود. گفت امروز سه شهید پیدا کردیم که فقط یکی از آنها گمنام است. بچه ها خیلی گشتند. چیزی همراهش نبود. گفتم یک بار هم من بگردم.

    لباس فرم سپاه به تن داشت. چیزی شبیه دکمة پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. وقتی خوب دقت کردم، دیدم یک تکه عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رویش نوشته بود: «به یاد شهدای گمنام». دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. می دانستیم این شهید باید گمنام بماند؛ خودش خواسته بود.
    حسین جان .....

  24. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  25. #13
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    بی سر و سامان توأم یا حسین


    روز تاسوعای حسینی سال 1370 قرار شده بود پنج شهید گمنام از بچه های حماسه آفرین سرزمین آسمانی شرهانی در شهر دهلران طی مراسمی باشکوه تشییع شوند. بچه های تفحص در بین شهدای گمنام موجود در معراج، پنج شهید را که مطمئن بودند گمنام هستند، انتخاب کردند. ذره ذره پیکر را گشته بودیم. هیچ مدرکی به دست نیامده بود. قرار شد در بین شهدا یک شهید گمنام که سر به بدن نداشت نیز به نیابت از ارباب بی سر، آقا عبدالله الحسین(ع) تشییع و دفن شود.

    کفن ها آماده شد. همیشه این لحظه سخت ترین لحظه برای بچه های تفحص است. جدا شدن از پیکرهایی که بعد از کشف بدن ها، میهمان بزم حضورشان در معراج بوده اند. شهدا یکی یکی طی مراسمی کفن می شدند. آخرین شهید، پیکر بی سر بود. حال عجیبی در بین بچه ها حاکم شد. خدایا این شهید کیست؟ نام او چیست که توفیق چنین فیضی را یافته که به نیابت از ارباب بی سر در این قطعه دفن شود؟! ناگاه معجزه شد. تکه پارچه ای از جیب لباس شهید به چشم بچه ها خورد. روی آن چیزی نوشته شده بود که به سختی خوانده می شد: حسین پرزه، اعزامی از اصفهان.

    هویت این شهید کشف شد و شهیدی دیگر، باز بی سر و سامان دیگری از قبیله حسین(ع) جایگزین او شد و در ورودی شهر دهلران در خاک آرمید.
    حسین جان .....

  26. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  27. #14
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    یا معین الضعفا


    روز چهارشنبه 27/1/82

    رمز حرکت: یا امام رضا(ع)

    محل کار: ارتفاع 175 شرهانی

    از صبح تا ظهر، پیکر مطهر هفت شهید کشف شد. بچه ها حساس شده اند. «امام رضا(ع)» که نام او رمز حرکتی ماست، امام هشتم است. حتماً یک شهید دیگر کشف می شود، اما خبری نشد. خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) شهر العماره عراق، نزدیک به 150 پیکر را آورده تحویل ما بدهد. موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد. سر قرار رفتیم. اجساد داخل یک کانتینر بود. یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم، اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده بودیم و تحویل عراقی ها داده بودیم و آنها هم اجساد را مخفی کرده بودند و به خانواده ها نداده بودند. داشتیم دق می کردیم. اما اتفاقی افتاد که خستگی از تنم خارج شد. از بین آن همه جسد عراقی، پیکر مطهر یک شهید کشف شد. خیلی عجیب بود: با هفت شهید کشف شده در صبح، شد هشت شهید. اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهید بود: «یا معین الضعفا».
    حسین جان .....

  28. 2 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  29. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۲۷
    محل سکونت
    10000 کیلومتری شمال شرقی كربلا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    476
    امتیاز : 7,722
    سطح : 58
    Points: 7,722, Level: 58
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,196
    تشکر شده 1,264 در 412 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام
    ماجرای من یکم عجیبه آخه شهیدش هنوز شهید نشده
    قراره شهید بشه ایشالا
    دلش میخوات مثل حضرت عباس ع شهید بشه
    این شهادت بشه ی اتفاق خیلی ناب نو زندگیش
    برام دعا کنید
    یا الله

  30. کاربر روبرو از پست مفید سرباز گمنام 8 تشکر کرده است .


  31. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    پیکرش را با دو شهید دیگر، تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سردخانه می گفت: یکی شان آمد به خوابم و گفت: ((جنازه ی من رو فعلاً تحویل خانواده ام ندید !)) از خواب بیدار شدم. هر چه فکر می کردم کدام یک از این دو نفر بوده ، نفهمیدم ؛ گفتم ولش کن ، خواب بوده دیگه و فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت .این بار فوراً اسمش رو پرسیدم. گفت: امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم ، رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه ی یکی شان نوشته بود ((شهید امیر ناصر سلیمانی)).

    بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ، خانواده اش در تدارک مراسم ازدوج پسرشان بوده اند ؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخورد.

    خاطره ای از شهید ناصر سلیمانی
    [["Arial"][/FONT]

  32. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  33. #17
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض



    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  34. #18
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    هنگامي كه علي اكبر را داخل قبر گذاشتند،
    او را به علي اكبر حسين (ع) قسم دادم و گفتم:

    «پسرم!
    چشمانت را باز كن تا يك بار ديگر تو را ببينم.
    آن گاه چشمانش را باز كرد»

    و اين چنين شهيد علي اكبر صادقي، پيك لشكر 27 محمد رسول ا... آخرين درخواست مادرش را اجابت كرد و براي ما تصاويري به يادگار گذاشت كه بدانيم «شهدا زنده اند».
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  35. 3 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  36. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    همه او را یک فرد شلوغ، خشن، سخت و اهل بگو و بخند می*شناختند، اما اعتقادش چیز دیگری بود. بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار، برگشته بودیم عقب. یک روز در جمع بچه*های گردان حدیثی خواندم و چند دقیقه*ای صحبت کردم. مهدی خندان توی آن جمع حضور نداشت. یکی دو ساعتی بعد از نماز عشاء دیدم که دارد دنبالم می*گردد. رفتم و دیدمش. گفت که برای بچه*ها صحبت کرده*ای و حدیثی خوانده*ای، برای من هم بخوان. حدیث را بازگو کردم که گریه*اش گرفت. پرسیدم: «چرا ناراحت شدی، می*ترسی از عملیات!؟»

    این حرف را به شوخی زدم. می*دانستم نمی*ترسد. گفت: «نه.»

    پرسیدم: «پس چی؟»

    گفت: حاجی، این آسمون بوی خون می*ده.»

    گفتم: «باز شروع کردی از این دری وریها می*گی!؟»

    گفت: «دوباره می*خواد عملیات بشه.»

    گفتم: «والله این قدر را من هم می*فهمم که می*خواد عملیات بشه.»

    گفت: «نه، لشکر سه روز دیگه عملیات می*کنه.»

    به شوخی گفتم: «بارک*الله، بابا تو هم علم غیب داری!»

    گفت: «نه، سه روز دیگه عملیات می*شه. بالاتر از این، من می*روم توی عملیات و شهید می*شم.»

    گفتم: «مهدی این حرف*ها چیه می*زنی. از کجا می*دونی عملیات می*شه، از کجا می*دونی شهید می*شی، نگو این حرفهارو.»

    آمد تو حرفم و گفت: «72 ساعت دیگر تیر می*خوره تو قلب من و شهید می*شم.»

    این حرف را زد و رد شد. از دوستان ساعت را پرسیدم.

    گفتند: «یازده و ربع.»

    دیروقت بود. برگشتم طرف چادرها
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1