کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: تا چه حد مطلب مفید بود؟

رأی دهندگان
72. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • ضعیف

    2 2.78%
  • خوب

    6 8.33%
  • عالی

    21 29.17%
  • اجرکم عندالله

    50 69.44%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 31 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 924
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Lightbulb از شهدا بنویسین

    بسم رب شهدا و صدیقین

    یا زهرا...

    پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. (شهید آوینی)

    ویرایش توسط رهپوی وصال : جمعه ۰۳ دی ۸۹ در ساعت ۰۳:۲۹


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    داستانک شهدا
    گفتم:نه! این عملیات حساسه. ممکنه زخمی بشی و فریاد بزنی.
    گفت: قول می دم.
    اون طرف رودخانه جسد زخمیش رو پیدا کردیم که دهان خودش را پر از گِل کرده بود...


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    داستانک شهدا
    پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت.
    کودک هم می خواست پدر رو بلند
    کنه ولی نتونست. با خود گفت: حتماً چند سال بعد می تونم.
    بیست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه. پدر سبک بود. به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان....



  4. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,168 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post یه خاطره

    سردار باقر زاده گفت:كاروان شهدا كه چند سال پيش از استانهاي مختلف عبور مي كرد در استان سيستان و بلوچستان از روستايي كه كنار جاده مواصلاتي بود قصد تردد داشت . اهالي آن روستا كه از اهل تسنن بودند راه را بستند و گفتند: اينكارها چيست؟ اين استخوانها چيست اينطرف و آنطرف مي بريد؟ خلاصه كنم گفتند: اگر راست مي گوييد و اينها شهيد هستند و از اين استخوانها كاري ساخته است بايد براي ما باران بياورند تا ما راه را باز كنيم .. يكي از مامورين پيشنهاد داد با استفاده از روشهاي نظامي راه را باز كنند . اما نهايتا تصميم بر اين شد كه صبر كنند تا مردم خسته شوند و راه را باز كنند. لذا ساعتها منتظر ماندند . اما اين مردم سختي كشيده صبرشان زيادتر از اين حرفها است و ول كن ماجرا نيستند.اين بود كه توسل پيدا كردند به اهل بيت و به آنها گفتند آبروي شيعه و شهدا در خطر است. بعد از مدتي ناگهان در آن هواي صاف ابر پيدا شد .و با تعجب زياد همه باران شديدي آمد.اهالي روستا گفتند حالا ديگر نمي گذاريم اين شهدا را از اينجا ببريد .زيرا اينها مايه بركت هستند .درد سر دوباره از سر گرفته شد .از ما اصرارا و از آنها انكار و پافشاري ..نهايتا با هماهنگي با مركز شهيد گمنامي را به آنها داديم و در آن منطقه به خاك سپرده شد تا كاروان اجازه حركت گرفت. حال من مي گويم ما كه ظاهرا زنده هستيم چه كرديم .شهيدان هنوز در حال امر به معروف هستندوقتي وارد شهرها مي شوند اثرات عجيبي ايجاد مي كنند ولي ما چي ؟چكار كرديم در مقابل شهدا ..


  5. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام نمیدونم چی بگم واقعا هنگ کردم

  6. 4 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  7. #6
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۲
    نوشته ها
    4
    امتیاز : 2,284
    سطح : 28
    Points: 2,284, Level: 28
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 24 در 4 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    شهدا کسانی بودند که خدابهشون لطف کردوسربندشهادت روبه وسیله ی امام زمان روپیشونیشون بست ولی ماچی؟


  8. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۲
    نوشته ها
    4
    امتیاز : 2,284
    سطح : 28
    Points: 2,284, Level: 28
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 24 در 4 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    از حكمتهاى امام صادق «عليه السلام»:
    لاتكن ضجراً ولا غَلَقا وذلِّل نفسَك باحتمالِ من خالفكَ ممن هو فوقُك ومن له الفضلُ عليك، فانما أقررتَ له بفضله لئلا تُخالِفَه ومن لايعرف لاحدٍ الفضلَ فهو المُعجِب بِرأيه
    انسان بايد تحمل شنيدن سخنان كسى را كه بالاتر از او بوده و نسبت به وى، برترى دارد داشته و از نصايح آنان، دلتنگ و ملول نشود. زيرا مخالفت كردن با سخنان آن كسى كه انسان اقرار به فضيلت و برترى او دارد، صحيح نيست.

  9. 8 کاربر از پست مفید montazere zohur تشکر کرده اند .


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض ** خاطرات شهدا **

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    از عنوان معلومه دیگه ، فکر نمی کنم نیازی به توضیج داشته باشه

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  11. 6 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  12. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    شهید عباس بابایی

    یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
    دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!
    تا این مطلب رو خوندم، رفتم سراغ عباس و گفتم: عباس قضیه چیه؟ اولش نمی خواست بگه، بعدشم آروم سرشو بالا آورد و گفت: چند شب پیش بد خواب شده بودم، رفتم میدون چممن تا کمی بدوم کلنل ( باکستر ) و زنش منو دید، از شب نشینی می اومدن. کلنل به من گفت: این وقت شب برای چی می دوی؟ بهش گفتم: دارم ورزش می کنم.
    گفت: راستشو بگو.
    گفتم: راستش محیط خوابگاه خیلی آلوده هست، شیطون آدمو بد جوری اذیت می کنه، اگه آدم حواسشو جمع نکنه به گناه می افته، بعدشم گفتم: می دونی دین ما برای این طور وقتا چه توصیه ای می کنه؟ عمل سخت انجام بدین!

    علمدار آسمان ص29

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟


  13. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    شهید علی اصغر ابراهیمی
    با این که سن و سال کمی داشت، کمک حال پدر و مادر بود و بیشتر خریدهای خونه رو خودش انجام می داد. اون روز مادر منتظر علی اصغر نشد و خودش رفت خرید. وقتی علی اصغر برگشت، دید مادر تازه از خرید اومده! مادر رو نشوند، یه پتویی روش انداخت، بعدش هم رفت آب میوه براش آورد و داد دستش و گفت: مادر جون بخور.
    همون ایام، پدرش داشت خونه رو تعمیر می کرد. علی اصغر، پدر رو قانع کرده بود که کارها رو بسپاره دستش. به پدر گفته بود: من خودم هستم، شما استراحت کن.

    تبسم آسمان ص 11

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  14. 9 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  15. #11
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-مرداد-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    298
    امتیاز : 6,364
    سطح : 52
    Points: 6,364, Level: 52
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 16.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 2,945
    تشکر شده 1,383 در 273 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهیده راضیه ی کشاورز
    این خاطره توی مبحث خودشون هم هست ولی شاید بعضی ها این جا ببیننش

    مادر این شهیده می گویند:
    ___با تمام وجود درس مي خوند ، هميشه مي گفت : امام زمان(ع) يار بيسواد نمي خواد
    ___علاقه زيادي به آقا امام زمان(ع) داشت . از مدرسه با يه جعبه شيريني برگشت . خوشحالي توي صورتش موج مي زد . « مامان چهله دعاي عهدم تموم شد ، از امروز يار امام زمان(ع) شدم . » پنجم دبستان بود !!
    ___خسته از مدرسه بر مي گشت ، وقتي مي گفتم خسته نباشي ! دستانم رو مي بوسيد و مي گفت : شما از صبح زحمت كشيديد ، من كه كاري نكردم . از حالا به بعد نوبت من ، شما بريد استراحت كنيد .
    ___ـ سال تحويل امسال با كانون رهپویان مشهد بود . خيلي اصرار كردم كه سوغاتي چيزي نخره . يه شيشه عطر ياس براي خودش خريده بود و از اينكه نتونسته بود كفني بخره غصه مي خورد .
    عاقبت هم با همون شیشه عطر یاس و کفن کربلایی به دیدار محبوبش شتافت....


    همیشه می گفت مامان مطمئن باش همه زحمتهای تو و پدر را جبران می کنم. یه جوری درس می خوانم که باعث افتخارتون باشم.
    سوم راهنمایی که بود خیلی علاقه داشت توی دبیرستان گراشی قبول بشه، یک روز معلم علومش خانم علی نژاد به من گفت واقعاً این دختر لیاقتش را دارد که هر کاری براش بکنید معلم خصوصی بگیرید؛ با راضیه در میان گذاشتم؛ گفت نه مامان من هیچ وقت حاضر نمی شوم حقوق کارمندی بابام که این همه زحمت می کشه، شب کاری می ره را برای معلم خصوصی بدهم اصلاً خدا راضی نیست این حق الناسه من تا اونجایی که در توانم باشه درس می خونم و زحمت می کشم؛ ان شا الله که قبول می شوم.

    ألم يعلم بأن الله يري


    .

    شیعه پرنده ایست که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست که دو بال دارد.
    بال سبز این پرنده مهدویت وعدالت خواهی و بال سرخ آن شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد.
    این پرنده زرهی به نام ولایت پذیری به تن دارد که او را فنا ناپذیر کرده و قدرتش با شهادت دوچندان مي شود.

  16. 10 کاربر از پست مفید sana.H تشکر کرده اند .


  17. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض شهید عباس کریمی

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    يكي از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتياني» با عباس تماس گرفته بود كه مي*خواهم با تو مذاكره كنم. يك جايي را هم براي مذاكره مشخص كرده بود. عباس به همراه بنده خدايي به نام «حميد» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشين كه پياده مي*شوند معلوم مي*شد كه «آشتياني» راهنمايي فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره مي*شود كه عباس! به خدا توطئه است. اينها مي*خواهند بگيرند ما را. عباس مي*گويد: نترس برادر! با من بيا، غلط مي*كنند دست از پا خطا كنند. بقيه ماجرا از بيان «حميد» خواندني است:

    آقا اين راهنما همين طوري ما را جلو مي*برد و مي*پيچاند. يقين داشتم كه كارمان تمام است. روزها فقط تا شعاع سه كيلومتري دور شهر، امنيت نسبي برقرار بود و براي رفتن به دورتر بايد با ستون و تأمين مي*رفتيم. حالا عباس چهل پنجاه كيلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها كه نه، من هم بودم ولي مگر فرقي هم مي*كرد! بالاخره به يك ده رسيديم. هرچي گير دادم به عباس كه بيا از اينجا برگرديم. دليلي ندارد كه اينها ما را اسير نكنند يا نكشند، عباس محكم مي*گفت: من بايد با اين مردك صحبت كنم. تو نمي*آيي، نيا. راستش اگر مي*توانستم برمي*گشتم، ولي ديگر جسارت تنها برگشتن رانداشتم.
    رسيديم به خانه*اي كه محل استقرار «آشتياني» بود. روي تمام پشت بامها و پشت همه درها و پنجره*ها دموكرات*هاي سبيل كلفت و كلاش به دست زل زده بودند به ما. شايد هاج و واج بودند كه اين دو تا ديگر چه خل*هايي هستند. آنجا بود كه صميمانه و با اطمينان فاتحه خودم و عباس را خواندم. اما عباس انگار نه انگار. به قدري خونسرد و بي خيال بود كه شك كردم نكند با حاج محمد هماهنگ كرده كه الان بريزند اين ده را بگيرند. قلبم مثل گنجشك مي*زد. ما نيروي اطلاعاتي بوديم و اگر زير شكنجه مي*رفتيم حرف*هاي زيادي براي گفتن به برادران ضدانقلاب داشتيم.


    جلوي آشتياني كه نشستيم او شروع به صحبت كرد كه ما مي*خواهيم با شما به توافقاتي برسيم، تا...
    عباس نگذاشت حرف او تمام شود و خيلي محكم و با جسارت گفت: ببين كاك! شما و ما هيچ مذاكره اي نداريم. شما بايد بدون قيد و شرط اسلحه را زمين بگذاريد و تسليم بشويد.

    دلم هري ريخت پايين. اگر ذره*اي هم به نجاتمان اميد داشتم، بر باد رفت. منتظر بودم كه في المجلس سوراخ*سوراخمان كنند. حق هم داشتند. عباس آنچنان از موضع قدرت آنها را تهديد مي*كرد كه انگار لشكر «سلم و تور» پشت سرش هستند. با كمال تعجب ديدم محمود آشتياني عكس العملي نشان نداد و دوباره خواست باب مذاكره را باز كند ولي اين بار هم عباس با تحكم و ابهت خاصي حرف از تسليم بي قيد و شرط زد. هرچه محمود آشتياني گفت عباس از حرف خودش كوتاه نيامد. گفت تضميني نمي*دهم، اگر كاري نكرده باشيد امنيت داريد. صحبتشان كه تمام شد مطمئن بودم كه همانجا سرمان را گوش تا گوش مي برند. ولي طوري نشد و راهنما دوباره ما را به ماشين رساند. تا زماني كه با ماشين وارد سپاه مريوان نشديم منتظر بودم كه يك جوري دخلمان بيايد و در دل عباس را لعن و نفرين مي*كردم كه اين ديگر چه جور مذاكره*اي است.

    چند روز بعد كه آشتياني و پنجاه شصت نفر از مزدورهايش آمدند و تسليم شدند نزديك بود از تعجب شاخ در بياورم. تسليم آنها ضربه خيلي بدي به حزب دموكرات مي*زد. خصوصا اينكه در تلويزيون مريوان هم حرف زدند و ابراز توبه كردند و به افشاي جنايت*هاي حزب دموكرات پرداختند. عباس به تنهايي اين دار و دسته قلچماق و ياغي را به زانو درآورده بود.»


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  18. 7 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  19. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۹
    محل سکونت
    همسایه بی بی معصومه(س)
    نوشته ها
    3,837
    امتیاز : 61,722
    سطح : 100
    Points: 61,722, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 16.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,761
    تشکر شده 14,098 در 3,233 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حاضر و یا ناظر

    سلام.بچه ها خاطرات شهدا رو تو مبحث خودشون بزنیم. بهتر نیست؟

  20. 3 کاربر از پست مفید ياس سپيد تشکر کرده اند .


  21. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    ^^^^^^^
    کدوم مبحث؟

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  22. 3 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  23. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۹
    محل سکونت
    همسایه بی بی معصومه(س)
    نوشته ها
    3,837
    امتیاز : 61,722
    سطح : 100
    Points: 61,722, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 16.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,761
    تشکر شده 14,098 در 3,233 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حاضر و یا ناظر

    مثلا خاطره از شهیده راضیه بره تو مبحث شهیده راضیه کشاورز ، خاطره شهید عباس کریمی بره تو مبحث شهید عباس کریمی و عباس بابای همین طور ...

    اونجوری منسجم تره ، نیست؟

  24. 2 کاربر از پست مفید ياس سپيد تشکر کرده اند .


  25. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    در مورد شهدایی که مبحث دارن حق با شماست اما در مورد شهدایی که مبحثی براشون وجود نداره چیکار کنیم؟

    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  26. 3 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  27. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    - ترکشها شکمشو پاره کرده بودند، ولی اصرار داشت بشینه.
    به در خیره بود.
    مانع از نشستنش شدم، در گوشم گفت: آقا اینجاست، چه جورى بخوابم؟ و بعدشم پرید....


  28. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    گفت: وقتی برگردم انگشتر عقیقت رو پس می دم...
    وقتی استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقیق لای اونا بود....

  29. 13 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  30. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    - "به نام خدا، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."
    معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کاره س؟
    .... : آقا اجازه! شهید شده....


  31. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    - پسرش که شهیدشد دلش سوخت. آخه یادش رفته بود برا سیلی که تو بچگی بهش زده بود عذرخواهی کنه.
    باخودش گفت: جنازه ش رو که آوردن صورتشو می بوسم.
    آوردنش ..... ولی سر نداشت....


  32. #21
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-بهمن-۲۰
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت علیهم السلام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    35
    امتیاز : 4,374
    سطح : 42
    Points: 4,374, Level: 42
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 176
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 442
    تشکر شده 84 در 31 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نمیدونم به اینجا مربوط باشه یا نهاز mouood.orgهست

    سرباز امام زمان(ع)

    در يكي از روزهاي گرم تابستان سال 66 كه يگان ما در غرب سرپل ذهاب مستقر بود، همراه تعدادي از بچه*ها، براي انجام عمليات شناسايي به اطراف رودخانة الوند رفتيم. پس از انجام مأموريت، به سمت بنة يگان حركت كرديم. وقتي به تپة مشرف به يگان رسيديم، ستوني از خودروهاي تانك*بر را كه در جادة خاكي مجاور يگان در حركت بودند، مشاهده كرديم. اين امر تعجب ما را برانگيخت. هيچ كس حرفي نمي*زد. شور و حال بچه*هاي يگان و بعضي شواهد، نويد عمليات جديدي را مي*داد طولي نكشيد كه فرمان حركت صادر شد. به سرعت مقصدي كه هنوز برايمان نامعلوم بود به راه افتاديم. در ميان راه اطلاع يافتيم كه دشمن بعثي از محور ميمك اقدام به تك كرده است. ساعتي بعد به منطقة عملياتي رسيديم اما به خاطر آتش پر حجم مزدوران بعثي نتوانستيم تانك*ها را به منطقة درگيري برسانيم لذا تانك*ها را در منطقه*اي پياده كرديم و منتظر رسيدن بقية بچه*ها شديم. وقتي بقية بچه*ها به ما ملحق شدند با اولين تانك به سوي منطقة درگيري حركت كرديم و پس از بالا رفتن از يال ميمك به نيروهاي خودي پيوستيم. گرماي سوزان منطقه و ساعت*هاي درگيري، بچه*ها را كاملاً خسته كرده بود. با اين حال به محض مشاهدة اولين تانك، بچه*ها نيرو و توان مضاعف يافتند و فرياد شادي سردادند. ديگر درنگ جايز نبود لذا به سرعت به سكوي تيراندازي حركت كردم و پس از شناسايي هدف*ها شروع به تيراندازي نمودم.
    طولي نكشيد كه تانك*هاي ديگر نيز وارد معركة كارزار شدند. بچه*ها بي*وقفه تلاش مي*كردند و عزمشان را جزم نموده بودند تا به هر نحو، مناطق اشغال شده، خصوصاً تپة شهدا را از مزدوران بعثي بازپس گيرند. آتش دشمن بعثي نيز هر لحظه شدت بيشتري مي*يافت. با وجود آن كه نيروهاي تازه نفس زيادي به ياري ما شتافته بودند، اما هنوز تصرف هدف*ها ميسر نشده بود و درگيري سختي در اين چند روز داشتيم.
    يك روز بعد ازظهر، همراه تعدادي از دوستان كنار تانك ايستاده بوديم و به سخنان فرمانده عملياتي كه براي بالا بردن روحية پرسنل سخن مي*گفت، گوش مي*داديم. در همين بين جواني خوش*سيما با لباسي كه مشخص نبود ارتشي است يا بسيجي، از جادة خاكي كنار يگان بالا آمد و به جمع بچه*ها پيوست. او پارچة سبز رنگي بر پيشاني خود بسته بود و با سن*ّ كمي كه داشت در ميان سايرين جلب توجه مي*نمود. به محض اين كه چشم فرمانده عمليات به وي افتاد، او را صدا زد و پرسيد: « از كدام واحد هستي و اين جا چه كار مي*كني؟» نوجوان خوش سيما نيز با ادب و در كمال متانت و خون*سردي پاسخ داد: «من سرباز امام زمانم و آمده*ام تا تپة شهدا را آزاد كنم». بعد هم به سوي خط مقد*ّم به راه افتاد. فرماندة عمليات نيز هر چه كرد نتوانست مانع رفتن او بشود. نوجوان هم چنان رفت تا از نظر ما ناپديد شد. حدود 2 ساعت از ماجرا گذشته بود كه ناگهان از طريق بي*سيم به فرماندهي اعلام شد كه دشمن سركوب شده و اقدام به عقب*نشيني نموده و تپة شهدا نيز به تصرف نيروهاي اسلام درآمده است. بچه*ها از خوشحالي سر از پا نمي*شناختند و يكديگر را در آغوش مي*گرفتند. نيم ساعت پس از كسب اين پيروزي با حيرت مشاهده كرديم كه همان جوان خوش*سيما از سوي خط مقدم به طرف ما مي*آيد. هيچ كس باور نمي*كرد كه از ميان آتش پر حجم و سنگين دشمن بعثي، جان سالم به در برده باشد.
    همة بچه*ها ساكت و خاموش به او چشم دوخته بودند و او بي*توجه به اطرافش به سمت نفربر فرماندهي مي*رفت و خطاب به فرمانده علميات گفت: «تپة شهدا را آزاد كردم» و بدون معطّلي از آن جا دور شد و از آن پس ديگر كسي او را نديد.


  33. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مرداد-۱۸
    محل سکونت
    یه پای دلم تو کربـلا ، یه پای دلم تو مشــهده ..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,934
    امتیاز : 107,080
    سطح : 100
    Points: 107,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,978
    تشکر شده 19,061 در 4,440 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض کمککک !!

    شهدا دلتنگممممم..




    ساعت 7صبح!
    یادش بخیر
    ویرایش توسط جانم رضا : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۸۹ در ساعت ۱۷:۱۲


  34. #23
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    304
    امتیاز : 6,373
    سطح : 52
    Points: 6,373, Level: 52
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 177
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,139
    تشکر شده 1,075 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهدا جسمهایشان تشیع شد اما ما جان هایمان،
    روحمان ، اصلا خودمان . هر روز نظاره گر تشییع خودیم
    و دریغ از لحظه ای درنگ . . .


  35. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض شهید علی محمود وند

    صبور و بردبار

    صداي علي از نوار کاست به گوش مي*رسد: «سال 1364 بود، در عمليات والفجر8 در جاده فاو – ام*القصر قرار داشتيم، حدود 700-800 مين را خنثي کردم، چاشني*هاي آنها را در يک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مينهاي والمري بروم اما ناگهان پايم روي مين رفت، بچه*ها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضيه شدند، با انفجار مين هشتصد چاشني هم منفجر شد، و من از ناحيه پا به سختي مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردي گفت علي پايش قطع شده اما علي با خنده گوشي را گرفت و ادامه داد: مامان شوخي مي*کند». يک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسيدم،*کجايي؟ گفت:«مامان من در بيمارستان آريا هستم. يک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر مي*تواني بيا». با عجله به بيمارستان رفتم با ديدن او روي تخت با پاي قطع شده دلم لرزيد، با وجوديکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد مي*کشيدم، ناله نمي*کردم به خاطر اينکه مي*ديدم علي با پاي قطع شده و با آن وضعيتش همه کاري انجام مي*داد، چند مرتبه پايش را عمل کردند اول انگشت*هاي پايش و بعد تا پاشنه و هربار تکه*اي از پايش را قطع نمودند.


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  36. 8 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  37. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,510 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهید برونسی تعریف میکرد که :داشیم مهمات بار می زدیم برای منطقه، وسط کار یکدفعه چشمم به یک خانم افتاد، با چادر مشکی. پا به پای ما کار می کرد و مهمات می گذاشت توی جعبه .تعجب کردم ، تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم بچه های دیگر اصلا حواسشان به او نیست.انگار نمی دیدنش.رفتم جلو ، سینه ام راصاف کردم ، خیلی با احتیاط گفتم : خانم، جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.رویش طرف من نبود.به تمام قد ایستاد. فرمود : مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟ یاد امام حسین مرا از خود بیخود کرد.گریه ام گرفت.خانم فرمود : هر کسی که یاور ما باشد ، ما هم یاری اش می کنیم

    مجموعه خاطرات 17









  38. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گفتم: محمد خسته شدم مي خوام برم. گفت: بخواي مي توني استعفاء بدي ! تو پاسداري، هرجا باشي از اسلام دفاع مي کني. دوباره گفت: اما اگه تو بخواي بري، منم برم، پس کي مي مونه؟
    اين طوري شد که هردو به جبهه اعزام شديم.


    «شهيد محمد فرومندي»


    http://shouhada.com/article-topic-12.html

  39. 8 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  40. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,390
    امتیاز : 46,696
    سطح : 100
    Points: 46,696, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,117
    تشکر شده 23,696 در 5,476 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض عکسی برای سرنوشت

    يا زهرا

    عکسی برای سرنوشت
    هرکی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می*شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می*مونه! به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، آن چه خواهید خواند و عکسی که مشاهده می کنید ، یادگاری است که نوسط سرکار خانم هاشمیان ، همسر شهید محمد اصغری خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان ) در تاریخ به ثبت رسیده است. (شهید اصغری خواه پس از شهادت حسن رضوان خواه به فرماندهی گردان کمیل رسید.)
    خواستم بغل هم بنشینند تا ازشان عکس بگیرم.
    حسن فوری نشست و با خنده گفت:
    «هر کی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می*شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می*مونه!»
    هر چهار تایشان در حالی*که از این حرف حسن می*خندیدند، نشستند.
    حالا که عکس را نگاه می*کنم، می*بینم آن حرف حسن دقیقاً درست از آب درآمد.
    به ترتیب از راست:
    شهید حسن رضوان*خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان تا سال 1365) و شهید هادی فدایی (شهادت هر دو در کربلای2)، شهید محمد اصغری*خواه (شهادت در والفجر10 )


    مشرق نيوز

  41. 12 کاربر از پست مفید مشكات نياز تشکر کرده اند .


  42. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض کمکم کن

    همسر حاج ابراهیم همت می*گوید پس از شهادت حاج ابراهیم آن*قدر عرصه بر ما تنگ شد که واقعاً برایمان مشکل بود. روزی بچهام تب بالایی داشت و نزدیک بود بمیرد. بچه را بغل کردم، هر کاری میکردم تا آرامش کنم نتیجه نداد. عصبانی شدم و با روح حاج همت دعوا کردم. گفتم: ابراهیم خیلی نامردی. خودت رفتی تو بهشت، آسوده شدی؛ منو با این بچهها تنها گذاشتی. لااقل بچۀ مریضت رو که داره میمیره بغلش کن.

    قسم میخورد و میگفت: دیدم حاجهمت همون موقع اومد و بچه*رو که در تب می*سوخت بغل کرد. چند دقیقه نوازشش کرد و داد دست من. دیدم که بچه دیگه تب نداره. گفتم شاید بچه مثل بعضی از مریضایی که در حالت احتضار تبشون قطع میشه و بعدش میمیرن داره تموم میکنه. سریع بچه را به بیمارستان بردم. بعد از معاینه، پزشک گفت: خانم، این بچه سالم است ببریدش!


    http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=5923&id=60515

  43. 8 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  44. #29
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-اسفند-۲۶
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    165
    امتیاز : 3,875
    سطح : 39
    Points: 3,875, Level: 39
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 152
    تشکر شده 674 در 150 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مشكات نياز نمایش پست اصلی
    يا زهرا

    عکسی برای سرنوشت
    هرکی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می*شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می*مونه! به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، آن چه خواهید خواند و عکسی که مشاهده می کنید ، یادگاری است که نوسط سرکار خانم هاشمیان ، همسر شهید محمد اصغری خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان ) در تاریخ به ثبت رسیده است. (شهید اصغری خواه پس از شهادت حسن رضوان خواه به فرماندهی گردان کمیل رسید.)
    خواستم بغل هم بنشینند تا ازشان عکس بگیرم.
    حسن فوری نشست و با خنده گفت:
    «هر کی از این سمت اول بشینه، اولین نفریه که شهید می*شه! دومی و سومی هم به ترتیب! نفر آخر هم زنده می*مونه!»
    هر چهار تایشان در حالی*که از این حرف حسن می*خندیدند، نشستند.
    حالا که عکس را نگاه می*کنم، می*بینم آن حرف حسن دقیقاً درست از آب درآمد.
    به ترتیب از راست:
    شهید حسن رضوان*خواه (فرمانده گردان کمیل لشگر قدس گیلان تا سال 1365) و شهید هادی فدایی (شهادت هر دو در کربلای2)، شهید محمد اصغری*خواه (شهادت در والفجر10 )


    مشرق نيوز
    سلام . چقدر صفا و صداقت و صمیمیت ...و سادگی و دور از تجملات ...از هزار تا کتاب تاثیر گذاریش بیشتره .این عکس خیلی چیز برا یادگیری داره . حیف که زود فراموش میکنیم

  45. 6 کاربر از پست مفید عمو تشکر کرده اند .


  46. #30
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,735 در 1,036 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض از دفتر شهید سید مجتبی علمدار

    از دفتر شهید سید مجتبی علمدار

    قانون اول

    خداوندا ! اعتراف می کنم به این که قران را نشناختم و به آن

    عمل نکردم .حداقل روزی ۱۰ آیه قران را باید بخوانم ، اگر

    روزی کوتاهی کردم و به هر دلیل نتوانستم این ۱۰ آیه را

    بخوانم روز بعد باید حتما یک جزء

    کامل بخوانم

    تاریخ اجرا : ۴/۵/۱۳۶۹

    قانون دوم

    پروردگارا اعتراف می کنم از این

    که نمازم را به معنا خواندم و حواسم جای دیگری بود در نتیجه

    دچار شک در نماز شدم .

    حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم اگر به هر دلیل

    نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای

    یک ۲۴ ساعت را بخوانم .

    تاریخ اجرا : ۱۱/۵/۱۳۶۹

    قانون سوم

    خدایا اعتراف می کنم از این که مرگ را فراموش کردم و تعهد

    کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشد.حداقل هر شب قبل از خواب

    باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیل نتوانستم روز

    بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا به جا بیاورم.

    تاریخ اجرا ۲۶/۵/۱۳۶۹

    قانون چهارم

    خدایا اعتراف می کنم از این که شب با یاد تو نخوابیدم و بهر

    نماز شب هم بیدار نشدم حداقل در هر هفته باید دو شب نماز

    شب بخوانم و بهتر است شب پنج شنبه و شب جمعه باشد اگر

    به هر دلیل نتوانستم شبی را به جا بیاورم باید به جای هر شب

    50 ریال صدقه و ۱۱ رکعت نماز را به جا بیاورم .

    تاریخ اجرا : ۱۶/۶/۱۳۶۹

    قانون پنجم

    خدایا اعتراف میکنم به اینکه (خدا میبیند ) را در همه کارهایم

    دخالت ندادم و برای عزیز کردن خود کار کردم.حداقل در هر

    هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبحهای جمعه سوره

    الرحمن را بخوانم.اگر به هر دلیلی

    نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید

    هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک

    جز قران بخوانم و اگر صبح جمعه ای

    نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید

    قضای آنرا در اولین فرصت به اضافه ۲

    حزب قران بخوانم.

    تاریخ اجرا :۱۳/۷/۱۳۶۹

    قانون ششم

    حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب

    صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم

    باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و ۱۰۰ صلوات

    بفرستم.

    تاریخ اجرا : ۱۸/۸/۱۳۶۹

    قانون هفتم

    حداقل باید در هر بیست و چهار ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر

    به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم در بیست و چهار

    ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰

    تبدیل می شود.

    تاریخ اجرا : ۳۰/۹/۱۳۶۹

    قانون هشتم

    هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید ۲ روز روزه بگیرم.بهتر

    است که دوشنبه و پنجشنبه باسد.اگر به هر دلیل نتوانستم این

    عمل را انجام دهم در هفته بعد باید به

    جای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز

    100ریال صدقه بپردازم.


    تاریخ اجرا : ۱۹/۱۱/۱۳۶۹

    قانون نهم

    در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را

    بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم روز بعد

    باید ۱۵ مسئله را بخوانم.

    تاریخ اجرا : ۱۴/۱/۱۳۷۰

    قانون دهم

    در هر بیست و چهار ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا

    (س) برای نماز های یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا

    بگویم.اگر به هر دلیل نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم

    باید به ازای هر یکبار ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.

    تاریخ اجرا : ۱۵/۳/۱۳۷۰

  47. 8 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 31 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1