کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: تا چه حد مطلب مفید بود؟

رأی دهندگان
72. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • ضعیف

    2 2.78%
  • خوب

    6 8.33%
  • عالی

    21 29.17%
  • اجرکم عندالله

    50 69.44%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 31 از 31 نخستنخست ... 21293031
نمایش نتایج: از شماره 901 تا 924 , از مجموع 924
  1. #901
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    اشک های عاشقانه (خاطره ای از شهید مهدی زین الدین)

    پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»

    گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»

    رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.»

    بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!

    شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!

    خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.

    شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشست کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»

    غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

    از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.»

    بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود!




  2. #902
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    بچه ها من کربلا رامی بینم !( از خاطرات شهید علی اصغر خنکدار )

    علی اصغر خنکدار در هنگام وداع، بلباسی را در آغوش گرفته بود و رهایش نمی کرد.

    در بین خداحافظی بچه ها، وداع آن دو نفر از همه تماشایی تر بود.

    دقائقی قبل از عملیات والفجر8، علی اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود.

    وقتی قایق ها بسمت فاو حرکت کردند، در میان تلاطم خروشان اروند، اصغر ناگهان ازجا برخاست و گفت:

    بچه ها! سوگند به خدا من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم... بچه ها بلند شوید کربلا را ببینید.

    از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش.

    آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود.

    بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.»




  3. #903
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهادتین ( خاطره ای از شهیده نسرین افضل )

    همه دور هم نشسته اند و از خانواده هایشان تعریف می کنند. دلتنگی ها را نمی شود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم می شود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم می شود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. می خواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام می دادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند، ولی خدا می داند که از هیچ کاری دریغ نداشتند.

    نسرین از خانه و از مادر گفت: «من همیشه براش گل می خرم. هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم، جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمی شد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم».

    نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالت های نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟

    فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟
    نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم!
    فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم.

    ساعت ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود. موقعی که می خواستند سوار ماشین شوند، صدای تک تیرهایی به گوش می رسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچه ها شهادتینتون را بگید. دلم شور می زنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب می سوزی، انگار توی کوره هستی. دلشوره ات هم به خاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمی گیم، فقط تو بگو نسرین جان.

    خنده روی لبها یخ زد، همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته بود و شهادتین را می گفت: که تیری شلیک شد. تیر درست به سرش اصابت کرد. همان جا که آرزو داشت و همان طور که استادش «مطهری» به شهادت رسیده بودند، شهید شد.
    و در همان مسجد اباذر که مجلس ساده عروسی اش را برگزار کرده بودند، مجلس ختم برگزار شد. نسرین شهید شده بود.

  4. #904
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    حلالیت ( از خاطرات شهید محمدرضا عقیقی )

    سرگرم کار بودم که یکی بلند گفت: مادر.
    شروع کرد دورم چرخیدن و تکرار این جمله "مادر حلالم کن"
    گفتم: برای چی؟
    گفت: اول حلالم کن.
    گفتم: بخشیدمت.
    گفت: مادر چند بار صدایت کردم متوجه نشدید، مجبور شدم با صدای بلند صدایتان کنم. ببخشید اگر صدا

  5. #905
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,717
    امتیاز : 13,516
    سطح : 75
    Points: 13,516, Level: 75
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 22,491
    تشکر شده 9,348 در 2,261 پست
    مخالفت
    84
    مخالفت شده 28 در 11 پست

    پیش فرض

    .
    تصاویر پیوست شده

  6. کاربر روبرو از پست مفید Rezaa تشکر کرده است .


  7. #906
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    ,

    شهید حجت الله رحیمی:

    دلنوشته ی شهید در مورد کربلا

    چه لذتی دارد در بین الحرمین باشی و ندانی رو به کدام سو افکنی.

    از یک سو عباس است و از سوی دگر حسین…

    آنجا بود که فهمیدم رو به جلو که می روی از پشت سرت فارغ نشو.

    کاش تکرار می شد بعضی لحظات

    فقط باید شکرش کنم برای دادن آن لحظه اش که بزرگوارانه به من بخشید.

    در حالی که به خود که می نگرم می بینم لیاقت چنین لطفی را نداشته ام.

    آری

    و بین الحرمین سماوات بهشت است.

    و زبان از گفتن زیبایی های کربلا چقدر حقیر است.

    زیرا جز یاران حسین را به کربلا راه نمی دهند

    و خدا را شکر که هنوز به ما امیدی هست

  8. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  9. #907
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    .

    شهید احمدی روشن:

    ورودی سال ۷۷ رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود.

    علاوه بر درس، در کانون نهج البلاغه و بسیج دانشجویی نیز فعالیت می کرد.

    از سال سوم به دنبال فعالیت های پژوهشی بود.

    یک روز آمده بود توی اتاق و گفت "پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم".

    یک ماهی تابه برداشت و رفتیم توی حیاط خوابگاه.

    دست کرد توی جیبش و یک پاکت آورد بیرون.

    ماده خمیری مانند سفیدی را انداخت توی ماهی تابه.

    کبریت بهش زد و گفت «در رو!».


    دویدیم پشت درخت ها. چند ثانیه بعد یک دفعه ماهی تابه گَر گرفت.
    مثل فشفشه این طرف و آن طرف می رفت. آتش که تمام شد، رفتیم سر وقت قابلمه.

    قدر یک کف دست سوراخ شده بود.

    مصطفی از اینترنت یک جور سوخت موشک را پیدا کرده بود؛

    داشت درصد مواد را آزمایش می کرد.


    - نیمه ی شب ، از نطنز رسیده بود تهران .

    صبح هنوز حسابی خسته بود که بلند شد .

    علیرضا را گذاشت روی دوشش و با همسرش رفتند راهپیمایی نهم دی بود سال 88.


    - همسرش می گفت:

    قبل از عقدمان خواب دیدم ،هوا بارانی است و من سر مزاری نشسته ام

    روی سنگ مزار نوشته شده بود شهید مصطفی احمدی روشن

    تقدیر خواب خوبی برای داماد دیده بود .


    - دور و برشان تهدید زیاد بود .

    قبل تر هم که بمب و انفجار چند تا همقطار را برده بود .

    اطرافیان از این اتفاقات می گفتند و می خواستند مصطفا به فکر باشد .

    مصطفا ولی سرش توی حساب و کتاب بود .

    عقلش از همه بیشتر می رسید ، جواب می داد : ترسو مرد!

    راست هم می گفت،ترسو نبود ، پس نمی مرد .

    بی واهمه ، با خیال راحت راهش را رفت ؛ نمرد و شهید شد...


    - دکتر عباسی ماجرای ترورش را برای مصطفا تعریف می کرد .

    که چطور بمب را به ماشین چسباندند .

    از موتورسوار حرف زد و سفارش پشت سفارش که :

    مصطفی مراقب باش و هوای دور و برت را داشته باش!

    مصطفا را اما هوای جای دیگری برداشته بود ،

    نشان به آن نشان که توی 32 سالگی وصیت نامه اش حاضر و آماده بود !

    پدرش بعدتر توی مراسمی از این وصیت نامه گفت که گل سفارش هایش هواداری ولایت فقیه است .

    تاریخش را بر می داشتی خیال می کردی بچه بسیجی های امام خمینی (ره) نوشته اند .


    - گفتند بیا رئیس ایران خودرو باش ، گفت : نه!

    گفتند توی وزارت نفت پست بگیر ، گفت نه همین صنعت هسته ای ماندن می خواهد .

    زرنگ بود مصطفا ، بوهایی شنیده بود .

    بوی بهشت نرفت و رسید .
    .
    .


  10. #908
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    شهید شهریاری:

    - رفتار دکتر به گونه ای بود که آدم ها را به مسائلی راغب می کرد.

    خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یکی دو سال که با ایشان یا دکتر عباسی آشنا می شدند چادری می شدند./شاگرد شهید


    - نسبت به ائمه(ع) خیلی تعصب داشت.

    حتی در وفات حضرت عبدالعظیم حسنی مشکی(ع) می پوشید.

    می گفتیم دکتر چه اتفاقی افتاده؟ می گفت وفات است.

    شده بود تقویم مذهبی ما.


    - حساس بود در ولادت همه ائمه(ع) شیرینی پخش کنند.

    اگر نمی کردند ناراحت می شد. می گفت مگر امام تنی و ناتنی داریم

    که برای ولادت امام علی(ع) از دو روز قبل شیرینی می گذارید،

    ولی برای ولادت امام هادی(ع) یا سایر امام ها نمی گذارید.

    اگر نگرفته بودند، خودش شیرینی می گرفت و در دانشکده پخش می کرد./کارمند دانشگاه



    - در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت،
    اما رها کرد.

    گفتم چرا رها کردی؟

    گفت بعضی خانواده ها آداب شرعی را رعایت نمی کنند.

    بعد خاطره ای تعریف کرد.

    گفت آخرین روزی که بای تدریس رفتم مادر نوجوانی که به او درس می دادم بدحجاب بود.

    مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود.

    گفتم لااقل یک چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم!

    از همان جا برگشتم./دوست شهید



    -سال 77، 78 بحث های پلورالیسم دینی مطرح بود

    آن ایام بحث های آقای جوادی آملی را دنبال می کردیم،

    ایشان در بحث از کثرت به وحدت رسیدن عالم امکان تأکیدی داشتند.

    این بحث های در دوران اصلاحات در ذهن ما چرخ می خورد.

    یک بار سر کلاس دکتر بودم ایشان فرمول جاذبه بین دو بار الکتریکی یا فرمول رابطه بین دو جرم را استفاده کرد،

    بعد فرمول های مشابه را کنار هم چید و خیلی قشنگ گفت وحدت را می بینید؟

    در آن فضا برای ما خیلی جالب بود.
    آن زمان در ذهنم این بحث را به صحبت های آقای جوادی آملی شباهت دادم.

    بعد از همسرشان شنیدم که دکتر بحث های فلسفی و عرفانی آقای جوادی آملی را دنبال می کردند.

    آن موقع نمی دانستم./شاگرد شهید
    .
    .


  11. #909
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض




    شهید تورجی زاده:


    نقل از: حمید مراد زاده

    از پایان سربازی من چند ماه گذشت.

    به دنبال کار بودم، اما هرجا می رفتم بی فایده بود.

    می گفتند: فرم را تکمیل کن و برو! بعدا خبر میدهیم.

    دیگر خسته شده بودم. هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم.

    البته خودم مذهبی و بسیجی و... نبودم، فقط به نمازم اهمیت می دادم.

    ولی خیلی شهید تورجی را دوست داشته و دارم.

    من از طریق یکی از بستگان که در جبهه همرزم شهید تورجی بود با او آشنا شدم. نمی دانم

    چرا ولی علاقه قلبی شدیدی به او دارم.

    بعد از آشنایی با او در همه مشکلات، خدا را به آبروی او قسم میدادم.

    رفاقت با او باعث شد به اعمالم دقت بیشتری داشته باشم.

    هرهفته حتما به سراغ او می رفتم. مواظب بودم گناهی از من سر نزند.

    من به واسطه این شهید بزرگوار عشق و علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) پیدا کردم.

    یکبار به سر مزار شهید تورجی رفتم. وضو گرفتم.

    شنیده بودم شهید تورجی به نماز شب اهمیت می داد.

    من هم نماز شب خواندم، بعد هم نماز صبح وخوابیدم.

    در خواب چند نفر را دیدم که به صف ایستاده اند. شخصی هم در کنار صف بود.

    بلافاصله شهید تورجی از پشت سر آمد و به من گفت: برو انتهای صف!

    شخصی که در کنار صف ایستاده بود به من نگاهی کرد، اما به احترام تورجی چیزی نگفت.

    از خواب پریدم.

    همان روز از گزینش شرکت آب اصفهان تماس گرفتند.

    یکی از دوستانم آنجا شاغل بود. گفت: سریع بیا اتاق مسئول گزینش!

    وقتی رفتم دوستم گفت: چرا اینطوری اومدی؟ چرا کت و شلوار سفید پوشیدی؟!

    وارد دفتر مسئول گزینش شدم. یکدفعه رنگم پرید!

    این همان آقایی بود که ساعاتی قبل در خواب دیده بودم، کنار صف استاده بود.

    فرم را از من گرفت، نگاهی کرد و پرسید: مجردی؟!

    کمی نگاهش کردم.

    گفتم: اگر اینجا مشغول به کار شوم حتما متاهل می شوم.

    نگاهی به من کرد و گفت: واقعا اگر مشکل کار تو برطرف شد زن میگیری؟

    من هم که خیالم از استخدام راحت شده بود

    شوخی کردم و گفتم: نه، دختر می گیرم!

    خندید و پایین فرم مرا امضا کرد. فرم را به مسئول مربوطه تحویل دادم باورش نمی شد،

    گفت: صد تا لیسانس تو نوبت هستند، چطور برگه شما رو امضا کردند؟!

    مشکل کار برطرف شد. با عنایت خدا مشکل ازدواج هم برطرف گردید.

    با دختر یکی از بستگان ازدواج کردم.

    وقتی مراسم عقد تمام شد با همسرم رفتیم بیرون.

    گفتم: خانم می خوام شما رو ببرم پیش بهترین دوستم!

    خیلی تعجب کرد. ما همان شب رفتیم گلستان شهدا کنار مزار شهید تورجی.

    عروسی ما شب ولادت حضرت زهرا(س) بود.

    رفتم سر مزار محمد. گفتم: تا اینجای کار همه اش عنایت خدا و لطف شما بوده.

    شما مرا با حضرت زهرا(س) آشنا کردی.

    از این به بعد هم ما را یاری کن. بعد هم کارت عروسی را سفارش دادم.

    علی رغم مخالفت برخی از بستگان روی کارت نوشتم:

    سرمایه محبت زهراست(س) دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

    گر مهر و ماه را به دو دستم نهد فلک یک ذره از محبت زهرا(س) نمی دهم


    (از این قبیل ماجراها درمورد شهید تورجی بسیار رخ داده که ما به ذکر همین چند نمونه اکتفا کردیم.)


    - همه ساکت شدیم می خواستیم آرزوی او را بشنویم

    چند لحظه مکث کرد و گفت:

    من دوست دارم زیاد برام فاتحه بخونند

    زیاد باقیات الصالحات داشته باشم.

    می خوام بعد از مرگ خیلی وضعم بهتر بشه.
    .
    .


  12. #910
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    یک تقاضای متفاوت
    "بسم الله الرحمن الرحیم"
    بی نام او هر کاری ابتر است
    سلام؛
    ...
    " مرتب برای خانواده نامه می فرستاد ... در این نامه ها همیشه به ما نصیحت می کرد ... سفارش های او بیش تر در مورد نماز و حجاب2 و ... بود.
    اما این بار یک جمله ی دیگر به نامه اش اضافه کرده بود!
    محمد از ما یک تقاضایی داشت ...
    یک تقاضای متفاوت!
    نوشته بود:
    " اگر دختر خوب و مناسبی برای من پیدا کردید، من حرفی برای ازدواج ندارم!
    به شرطی که مانع جبهه رفتن من نشود."
    ...
    ازش پرسیدم: راستی، برای چی به فکر ازدواج افتادی؟!
    بی مقدمه گفت: به خاطر صحبت های حاج آقای گردان! ... ایشان گفتند:
    " نماز انسان متأهل، هفتاد برابر مجرد است."
    یا این که:
    " برای رسیدن به کمال، انسان متأهل زودتر مسیر خودسازی را طی می کند ... "
    بعد گفت: من هم از خدا خواستم اگر صلاح می داند، من از این ثواب بهره مند شوم.
    ...
    در آخرین سفر گفت:
    " دیگر دنبال پیدا کردن همسر برای من نباشید! "
    رفت و جاودانه شد ...1"
    ...
    " خوشا به حال شهدا،
    که حتی برای ازدواج کردن هم، نیت الهی داشتند."
    التماس دعا

  13. #911
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


  14. #912
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


  15. #913
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    تاریخ : جمعه ششم دی 1392 ساعت 20:35
    توسط : کمیل شهید

    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،  غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .
    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت :  نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .
    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
    انجوی نژاد
    منبع: پلاك،شهادت

  16. #914
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    99
    امتیاز : 27,034
    سطح : 97
    Points: 27,034, Level: 97
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 316
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 168 در 74 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه شهید علیرضاموحد دانش

    عليرضا اولين فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود. در سال 1358 به سپاه پاسداران پيوست و حراست از بيت حضرت امام خميني (ره) را به عهده گرفت. غائله كردستان، آغاز سفر بي پايان عليرضا به صحنه پيكار با دشمنان اسلام و ايران بود. در عمليات بازي دراز كه به عنوان جانشين عمليات حضور داشت، همچون سردار رشيد كربلا - حضرت ابوالفضل العباس (ع) - دستش را به پيشگاه حق تقديم كرد و پس از شركت در عمليات فتح المبين و بيت المقدس به عنوان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتي را در آنجا همپاي برادران مسلمان به مبارزه با صهيونيست پرداخت. هنگاميكه از سفر بازگشت موعد عمليات والفجر 1 بود و پس از آن زمان وصل. آري در عمليات والفجر 2 كه عليرضا فرماندهي تيپ 10 سيد الشهدا را برعهده داشت، نداي ملكوتي يار او را به سوي بهشت برين دعوت كرد و شهيد موحد دانش، در تاريخ سيزدهم مرداد سال 1362 به بزرگترين آرزوي عاشقان رسيد. اين وبلاگ شامل وصيت نامه، روايت هايي از مادر، همسر، پدر شهيد مي باشد.

    از علی رضا موحد دانش ، نخستین فرمانده لشکر سیدالشهدا(ع) دو وصیت نامه باقی مانده است. اولینش را دو سال پیش از شهادت و در شب آغاز عملیات فتح المبین به رشته تحریر درآورده است. در آن زمان او جانشین فرماندهی گردان حبیب ابن مظاهر(ع) به شمار می رفت. علی رضا دومین وصیت نامه اش را حدود شش ماه قبل از پروازش نوشت . در آن زمان او شش ماه بود که به فرماندهی تیپ سید الشهدا(ع) منصوب شده بود.
    او در پایان دومین وصیت نامه اش از پدر و مادر خود خواسته است تا دقت کنند افرادی خاص در تشییع جنازه او حاظر نشوند و دلیل این وصیت را نیز توضیح داده است. آن چه خواهید خواند متن کامل دو وصیت نامه این سردار است:

    متن وصیت نامه اول:
    با نام خدای محمد (ص) و علی (ع) و به نام خدای حسین (ع) و بزرگ مرد زمان خمینی، سخنم را آغاز می کنم. پروردگارا تو شاهدی که ما برای رضای تو می جنگیم و برای رضای تو است که از شهرمان و از پدر و مادر و وابستگی هایمان به دنیا بریده ایم و مشتاقانه به سوی تو آمده ایم. پس تو را به خمینی قسم یاری مان کن؛ پروردگارا! تو را شکر می گویم و از تو سپاسگذارم که افتخار جنگ با لشگر کفر را به ما دادی و این افتخاری است بزرگ. حسین (ع) بی یاور و تنها و متکی به تو به میدان آمد.
    یزیدیان بسیارند و امیدشان به بسیاری لشگر و حسین (ع) فریاد می زند: هل من ناصر ینصرنی و کسی نیست که به یاری اش برود. اکنون وقت آن است که ندای سرور شهیدان را لبیک گفته و بسویش پر کشیم. حسین (ع) جان! تو می دانی که ما هم از مرگ باکی نداریم و مرگ در نظر ما هم مرگ نیست، فنای جسم است و آغاز هستی.

    مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی
    تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
    من ز او عمری ستانم جاودان
    او ز من جسمی ستاند رنگ رنگ

    مردم ! بدانید و آگاه باشید که در مکتب ما شهادت مرگی نیست که دشمن بر ما تحمیل کند، شهادت مرگ دلخواهی است که مبارز مجاهد و مومن با تمام آگاهی و بینش و منطق و شعورش انتخاب می کند و این آخرین پیام هر شهید است که همیشه راه حسین (ع) باقی است و یزیدیان بر فنا.
    محرم مجسم اینجاست، عاشورای ثانی اینجاست، کربلای حسین اینجاست و یزیدیان آمده اند که فساد را رواج داده؛ اسلام محمدیان را نابود کنند اما غافل از این که یاران حسین (ع) اینجا نیز آماده اند تا آخرین قطره خونشان را فدا کنند و مانع از این شوند که کفار در شهر های اسلامیمان نفوذ کنند و خدا نیز مثل همیشه یارشان است و ما می جنگیم با آنان که با حسین (ع) جنگیدند و می کشیم کسانی را که حسین (ع) را کشتند و کشته می شویم همان گونه که حسین (ع) و یارانش کشته شدند و پیروز به همان ترتیب که حسین (ع) پیروز شد.
    پدر و مادر عزیز و مهربانم، با غرور و سر بلند باشید زیرا فرزندی را که تحویل جامعه دادید، راهش راه حسین (ع ) و سر نوشتش سر نوشت حسین (ع) و یارانش است. مادر، در سوگ من اشک مریز و در غم از دست دادانم گریه نکن. زیرا همان طور که قبلا چندین بار گفته ام من متعلق به شما نیستم، امانتی هستم که خدا به شما داده و سپس آن را از شما پس گرفته است. پس نباید در غم از دست دادن چیزی که متعلق به شما نبوده ناراحت باشید. پدر و مادر خوبم! بدانید که اگر مرگ من در پیشگاه خدا شهادت محسوب می شود هم اکنون جایگاه والایی دارم و در کنار کسانی هستم که از شما نیست و به من دلسوزترند. مادر جان! یادت باشد که فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسی نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت و مرگ با عزت را بر زندگی پر ذلت ترجیح می داد. پدر و مادر می دانم که در زندگی زحمات زیادی را به خاطر من تحمل شدید تا من در زندگی سعادتمند شوم. بدانید که اکنون من خوشحال و سعادتمندم و شمات به آرزویتان رسیده اید و اگر خوشی مرا می خواهید نباید در نبودن من اشک بریزید و غمگین باشید. شما باید به خود ببالید که فرزندتان به قلب دشمن زده و با خونش بر شمشیر تیز دشمن پیروز شد. ای کسانی که از مرگ می هراسید قبول که مرگ حق است و ما نباید یک عمر از یک لحظه کوتاه که اسمش مرگ است بترسیم و بنشینیم تا آن مرگ به سراغمان بیاید بلکه باید به پیشوانزش برویم.

    حسین (ع) بزرگ سرور آزادگان و این راهنمای شهادت می فرماید: زندگی عقیده است و جهاد راه آن، من نیز از زمان انقلاب به رهبری روحانیت مبارز و متعهد و در صدر آن امام عزیزمان که جانم فدایش – عقیده ام را در زندگی انتخاب کردم و در راه رسیدن به هدفم جنگیدم و این افتخاری است برای من که در راه نیل به مقصودم کشته بشوم. شما ای دوستان به جسمم نیندیشید که بی جان در زیر خروارها خاک مدفون شده. به روحم فکر کنید که اکنون کجاست و با چه کسانی محشور شده.
    محمد رضا برادر مومنم
    تو تنها وارث اسلحه من هستی، نگذار که اسلحه ام از دستم بیفتد. آن را برگیر و بر علیه طاغوتیان و کفار بکار گیر. سعی کن در زندکی کسی را از خودت نرنجانی. به روی پاهایت استوار بایست و مغزت را در اختیار خدا قرار بده و اسلحه ات در راهش جهاد کن. برادر، هیچ وقت فکر نکن که من مرده و از بین رفته ام، من همیشه با تو هستم و در نزد خدا روزی می خورم، همانگونه که خدا می فرماید:
    ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عنده ربهم یرزقون.
    سعی کن در زندگی زیر بار ظلم نروی و همیشه بر علیه ظلم و جور ظالمان به رهبری ابر مرد تاریخمان خمینی بزرگ بجنگی، برادرم از من به تو یادگار، این مرد خدا را تنها مگذار که درد محرومان را می گوید و رنج مظلومان را بیان می کند. بیشتر قرآن بخوان و سعی کمن به احکام عمل کنی در زندگی کاری کن که همیشه باعث افتخار پدر و مادرمان باشی و آنها را از خودت ناراضی نکنی که رضای خدا در رضای آنهاست.
    و زهرا خواهرم:
    تو نیز زینب گونه و با منطق در تحمل سختیها و مصائب روزگار بکوش و گریه و شیون سر نده که مرا ناراحت می کنی. مادرمان را دلداری بده و نگذار که به فکر جسم من باشد. جسم من فانی است ولی روح است که جاودانه است.
    خواهرم: حجابت را حفظ کن زیرا:
    زنی که همه جا را می بیند و خود دیده نمی شود، خود محرومیتی را بر استعمار تحمیل کرده است و زینب (س) نیز چنین بود. فریاد حق طلبانه ات هرگز خاموش نمی شود. هر وقت که دلت براینم تنگ شد سوره واقعه را بخوان. از طرف من از تمامی فامیل حلالیت بخواه و از آنها بخواه که حامی اماممان درتمام عمر باشند و از دولت مکتبی برادر رجایی حمایت و پشتیبانی کنید زیرا اینان هستند که درد محرومان جامعه را می دانند و برای رضای خدا کار می کنند. از طرف من به فامیلمان بگو شاید به صورت ظاهر روحانیت مبارز و برادر کمتبی و همراهانش در دنیا دارای طرفداری کمتری باشند ولی ای کاش می توانستید از شهدای به خون خفته ایران نیز نظر خواهی می کردید، آن وقت بود که به حقانیت این امام و این روحانیت و این برادر عزیز (رجایی) پی می بردید و مریدش می شدید. برادران و خواهران مومن و مسلمان! سعی کنید به شعارهایی که در خانه هایتان می دهید جامه عمل بپوشانید و نظاره گر و تماشاچی نباشید. خداوند در قرآن رو به روی رسولش می فرماید: ای پیغمبر، به یارانت بگو غیر از دو نیکی چه چیزی از ما انتظار دارید؛ یا پیروز می شوید و یا شهید که در هر صورت پیروزی با شماست و شما برنده نهایی هستید. ما نیز در این جنگ با رهبری خمینی بزرگ و یاری خدا حتما پیروزیم اگر چه کشته شویم.
    پدر عزیزم از مقدار پولی که نزد تو می باشد 1000 ریال به شهریار و 150000 ریال به حسین این برادر عزیزم که همیشه و تا پایان عمر یارم بوده بدهید و بقیه را هر طور صلاح می دانید، خرج کنید. مراسم خیلی مختصری برایم بگیرید و فکر کنید که برایم عروسی گرفته اید. شادی کنید تا روحم شاد شود.
    از دوستان و آشنایان و فامیل و هر کسی که در مدت عمر کوتاهم به نحوی به آنها از سوی من ضرری رسیده حلالیت بخواهید و دوستانم را دوست بدارید، زیرا که برایم یاران خوبی بودند. به همرزمانم به دیده فرزند بنگرید و هیچگاه کسی را در مرگ من مقصر ندانید.

    والسلام
    بیاد همیشگی شما علیرضا موحد دانش
    2/ 1/ 1360

  17. #915
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    99
    امتیاز : 27,034
    سطح : 97
    Points: 27,034, Level: 97
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 316
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    Veteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 168 در 74 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه دوم شهید علی رضا موحد دانش

    سلام علیکم، در زمانی قلم به نیت وصیت بر کاغذ می لغزانم که هیچ گونه لیاقت شهادت را در خود نمی بینم. وقتی به قلم رجوع می کنم، غیر از سیاهی و تباهی و معصیت چیزی نمی یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می خواهم که تا مرا نیامرزیده است، از دنیا نبرد. پروردگارا با گناهی زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتی نیست، تقاضای عفو و بخشش دارم. الهی بنده ای که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخ توان دارد؟ خدایا توبه ام را بپذیر و از گناهانم در گذر که غیر از تو کسی را ندارم و غیر از تو امیدی ندارم. مردم بدانید راهی را که در آن گام نهاده ایم که همانا راه حسین (ع) است به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقی که به تن داریم در سنگر رضای خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتی که پشتیبانش خداست و پیشاپیش امام زمان در مقابل تمامی کفر خواهد ایستاد و انشا الله پیروز خواهد شد.
    پدر و مادر عزیزم! همان گونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید، اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادر در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند، خداوند کریم اجری عظیم نصیبشان می کند.
    شما خوب می دانید که شهید عزادار نمی خواهد، رهرو می خواهد همان طور که من رهرو خون برادرم بودم شما هم با قلم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
    مادر عزیزم به مادران بگو مبادا از رفتن فرزندان تان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود.
    پدر و مادر عزیز! به خاطر تمام بدی ها و ناسپاسیها که به شما کرده ام مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید. از همسرم که امانتی است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
    برادران عزیز، برادری داشتم که در راه خدا شهید شد، قبلا در وصیت نامه ام با او صحبت و درد دل می کردم اکنون به شما توصیه می کنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید، که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
    پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند در زنده بودنمان که نتوانستیم در آنها اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد.

    والسلام

  18. کاربر روبرو از پست مفید یه قطره اشک تشکر کرده است .


  19. #916
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    وصیت نامه سیده شهیده طاهره هاشمی

    نامه ای می نویسم برای تو دوست در جنگم، ای دوست جان بر کفم، ای دوست شریفم.
    نامه ای که شاید از آن کوه مشکلات که بر سرت فرود آمده است، بکاهد. هر چند که این نامه برایت سودی ندارد، برای تویی که در سنگر به مداوای مجروحان جنگ اعم از ایرانی و یا غیر ایرانی می پردازی.
    من این نامه را در حقیقت برای دوستانم می بایست می نوشتم اما روزگار را چه دیدی باید نوشت برای تو که حتی یک لحظه شاید نتوانی به این نامه نظری بیفکنی، چون مجروحان در جلویت صف کشیده و رگبار مسلسل و توپ و نارنجک بر بالای سرت در پروازند.
    ای کاش می توانستم با تو به جبهه آیم و مسلسل ها را در آغوش گیرم، اما می دانم که چه خواهی گفت، بله من سنگر دیگری دارم و سنگرم را همچون تو حفظ خواهم کرد، همچون تو که با وسایل اولیه بسیار کم و غذای اندک در خط مقدم جبهه ای. شاید بر من عیب بگیری که چرا به آگاهی دوستان و همشهریانم نمی پردازم. می دانم اما آگاهی دادن به کدامین مردم؟ به مردم جان بر کف شهرم! نه می دانم که نمی گویی! زیرا باید به اشخاصی آگاهی داد که چشم ها را بسته و گوش ها را پنبه نموده و به شعار دادن در سر چهار راه ها مشغولند.
    شعار مرگ بر آمریکایی که معنی آن سازش با آمریکاست! می گویند که باید در این جنگ، حق با باطل سازش کند؛ باید میانجی گری را پذیرفت و ملتی را که بیست سال زیر ستم بعثیان بود تنها گذاشت.
    آنها با شایعه سازی می خواهند مردم را گول بزنند، اما قرآن دستور داد برای شایعه سازان قتل و اسیری و لعنت است. می دانم که تو تنها برای ملت ایران نمی جنگی بلکه برای ملت عراق هم می جنگی و ملت جان بر کف و شهید داده ما و عراق پشتیبان تو هستند. اگر تو شهید بشوی صدها نفر بعد از تو می آیند و سنگرت را حفظ خواهند کرد.
    ملتی که برای هر قطعه از این میهن خون ها فدا کرد، دیگر سازش با نوکران آمریکا و شوروی این دشمنان اسلام را جایز نمی داند. می دانم که تو تا آخرین قطره خون خواهی جنگید، زیرا تو فرزند خلف کسانی هستی که در جهان همیشه بر ضد ستم می شوریدند و تو هم مانند آنها پیروز خواهی شد زیرا اماممان، این بت شکن عصر گفت: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» و در جای دیگر گفت: «ما مرد جنگیم».
    آقای کارتر نباید ما را از جنگ بترساند. البته به یاری خداوند؛ زیرا این خداوند بود که آمریکا را در حمله نظامی به ایران در طبس نابود کرد؛ شن های بیابان این مأموران الهی چون ابابیل بر سرش ریخت و تمام آن تجهیزات را نابود کرد و این بار هم کید شیطان بر هم ریخت چون خداوند در قرآن فرمود «ان کید الشیطان کان ضعیفا» بلی حیله شیطان ضعیف است زیرا در این زمان هم به یاری خدا و هوشیاری ملت و بیداری ارتش و جان بر کفان سپاه و بسیج مانع رسیدن آمریکا به هدف شومش گردید.
    من به تو خواهرم و برادرم که در سنگرید، پیام می دهم که خواهم آمد و انتقام خون های نا به حق ریخته را خواهم گرفت. نگرانی من و تو ای خواهرم این است که مبادا سازشی صورت گیرد و خون های شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم که ندای امام همان ندای اسلام است.
    اما می دانم که هرگز سازشی صورت نخواهد گرفت، زیرا تمام ارگان های مملکتی در دست ملت و نمایندگان ملت است و من و تو ای دوستم با هم به جنگ اسرائیل که فلسطین را اشغال کرده است، می رویم و از آن جا به سادات ها و شاه حسن ها و حسین ها و ملک خالدها خواهیم گفت که به سراغتان خواهیم آمد و دوباره فلسفه شهادت را زنده خواهیم کرد و صف های طولانی برای شهادت تشکیل خواهیم داد و روزه خون خواهیم گرفت.
    والسلام
    سیده طاهره هاشمی

  20. #917
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    یکشنبه شب 12 اردیبهشت ماه 1361 بود. بخشی از جاده خرمشهر دست عراقی ها مانده بود. "احمد کاظمی" (سردار و شهید 20 سال بعد!) فرمانده تیپ 8 نجف اشرف، برای مان سخنرانی کرد و از ادامه عملیات گفت. سوار وانت تویوتاها شدیم و به پشت خاکریز جاده خرمشهر منتقل شدیم.

    حمید داودآبادی، نویسنده و رزمنده دفاع مقدس در مطلبی نوشت: یکشنبه شب 12 اردیبهشت ماه 1361 بود. بخشی از جاده خرمشهر دست عراقی ها مانده بود. "احمد کاظمی" (سردار و شهید 20 سال بعد!) فرمانده تیپ 8 نجف اشرف، برای مان سخنرانی کرد و از ادامه عملیات گفت. سوار وانت تویوتاها شدیم و به پشت خاکریز جاده خرمشهر منتقل شدیم.
    ساعت 10 شب بود. در گردان 2 ثامن الائمه، خودم را روی خاکریز ول کرده بودم. مثلا استراحت می کردم. چشمانم را بسته بودم ولی خواب نبودم. سمت راستم، "سیدمحمود میرعلی اکبری" در سینه کش خاکریز دراز کشیده بود. جلویش، محسن که خیلی باهاش رفیق بود، نشسته بود و چشمانش فقط به سید محمود خیره بودند.


    شهید سیدمحمود میرعلی اکبری - نماینده مجلس - حمید داودآبادی! صبح 9 اردیبهشت (3 روز قبل از شهادت سیدمحمود)


    ناگهان سیدمحمود از جا پرید. رو کرد به من و در حالی که حلالیت می طلبید، خداحافظی کرد. نه فقط با من، با هر کسی که دور و برش بود. با محسن که روبوسی کرد، او مبهوت و وحشت زده نگاهش کرد:
    - چی شده محمود ... چرا این جوری می کنی؟
    - چیزی نشده ... من باید برم همین.
    - باید بری؟ کجا؟
    - خب معلومه ... وقتم تمومه ...
    - وقت چی تمومه؟
    - ببین محسن جون ... من امشب شهید میشم ... وقت رفتنمه می فهمی؟
    این را که گفت، محسن زد زیر گریه. سیدمحمود دست در جیب پیراهنش کرد و کاغذی را درآورد. آن را به محسن داد و گفت:
    - این وصیت نامه منه ... این رو بده به مادرم ...
    محسن گریه اش شدیدتر شد. با هق هق گفت:
    - آخه از کجا معلوم من شهید نمی شم که می دی به من؟
    سید محمود خندید و گفت:
    - تو کاریت نباشه ... فقط این رو بده مادرم ...
    رفتند در آغوش هم و زار زار گریستند. اشک منم درآمد. سعی کردم خودم را کنترل کنم و به خودم بقبولانم که سید محمود احساساتی شده!
    ساعتی بعد در حالی که کنار جاده خرمشهر جلو می رفتیم، "امیر محمدی" (فرمانده دسته مان که دو روز بعد شهید شد) آمد کنار من:
    - ببینم ... این پسره محسن کجاست؟
    گفتم:
    - همین دور و برهاست چطور مگه؟
    آروم در گوشم گفت:
    - رفیق جون جونیش شهید شده ...
    با تعجب پرسیدم کی؟
    که گفت:
    - سیدمحمود میرعلی اکبری ...
    (بقیه اش رو که از این مهمتره، جرات نمی کنم براتون بگم. می ترسم تکفیر بشم!!! اگه حالی دست داد می نویسم.)
    (سیدمحمود در مشهد اردهال کاشان کنار دو برادر شهیدش دفن شده است.)

  21. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  22. #918
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    حضرت علامه حسن زاده آملی:
    من هر وقت در هر جا به عکس یک شهید می رسم می گویم:
    السلام علیک یا ولی الله
    و به عکس چند شهید میرسم می گویم:
    حضرت علامه حسن زاده آملی:
    من هر وقت در هر جا به عکس یک شهید می رسم می گویم:
    السلام علیک یا ولی الله
    و به عکس چند شهید میرسم می گویم:
    السلام علیکم یا اولیا الله
    (برای دریافت در کیفیت اصلی روی عکس کلیک کنید)

  23. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  24. #919
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    نفس را باید رنج داد تا پاک شود



  25. #920
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه و دلنوشته شهیده صدیقه رودباری


    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    وصیت نامه و دلنوشته شهیده صدیقه رودباری
    ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﻨﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﯿﺪﻩ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺭﻭﺩﺑﺎﺭﯼ
    «ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩ ﺑﭽﮕﯽ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩﺁﻫﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﺭ ﻟﯿﻠﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ.
    ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺑﺎﺷﻢ، ﭼﻮﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ.ﺍﻣﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﮐﺸﻮﺭ ﻭ ﻭﺿﻊ ﻣﻠﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﺶ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺧﻮﻥ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﻤﺶ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻏﺎﺯ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺑﺎﺷﻪ، ﺁﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺟﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺧﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ.
    ﺭﻭﺯ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﮕﯽ ﻭ ﺟﺪﺍً ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺷﻮﻡ ﺩﯾﻮﻫﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﻥ، ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ.ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﻭ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﮑﺮﺭﺍﺕ.ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻧﮓ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ، ﺭﻧﮓ ﻏﺮﻭﺑﻬﺎﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﺗﻮﯼ ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﺎﯼ ﺩﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ …ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ.💠 🌴ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻡ ﻗﺪﻡ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺶ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﺭﻩ ﯾﮏ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻣﻨﻪ، ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ.ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﺩ ﭘﺎﯼ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﻭ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﺮﺳﻢ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺳﺮﺥ ﻭ ﻧﻔﺴﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﮔﺮﺩ ﭘﺎﯼ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﺪ ﻭ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻗﻠﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﯼ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﻡ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ …
    ﺁﺭﻩ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ، ﺍﯾﻨﻪ ﻫﺪﻑ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻨﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺪﻓﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﮔﺮﮔﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ،ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ، ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﭼﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺧﻮﺑﻪ، ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ، ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺭﻫﺒﺮﻡ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺰﻧﻢ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﺘﺠﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ:“ﻫﺮﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ، ﺑﻪ ﻋﻈﻤﺖ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺗﻢ ﺑﻨﮕﺮ🔴 ”ـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ 🌷ﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺻﺪﯾﻘﻪ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﮐﻪ ﺍﻭﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﻼ ﻡ ﻭﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ.ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺍﺵ ﺭﺍﺑﻪ ﺍﺳﻼ ﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭﭼﮕﻮﻧﻪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺯﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ،ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻗﺮﺁﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﻋﻤﻞ ﺍﻭﻓﮑﺮﮐﻨﺪ ﻭﺑﻌﺪ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻭﺭﺍﭘﺮﮐﻨﺪ.
    ﺳﻼ ﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺧﻮﺑﻢ …..ﺍﻻ ﻥ ﺩﺭﺳﻘﺰﻫﺴﺘﻢ ﻭﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻫﺮﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺭﺍﯾﻨﺠﺎﻫﺴﺖ.ﺻﺪﺩﺭﺻﺪ ﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻭﺭﻗﻪ ﻣﯽ ﺭﺳﻪ ﺩﺳﺘﺖ،ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻭﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺗﯽ ﺩﯾﮕﺮﻭﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ،ﺭﻭﺣﻢ ﺍﺯﺟﺴﻢ ﻧﺎﭼﯿﺰﻡ ﺍﻭﺝ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﺳﻪ.ﺍﻣﺎﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ؟ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ،ﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭﺗﻮﺩﺍﺭﯾﻢ،ﻧﻪ ﺑﻠﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﻈﯿﻤﺘﺮﻭﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺍﺯﺁ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ ﻭﻫﺴﺘﯿﻢ.ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺧﺪﺍﺭﺍﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮑﺸﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﺮﺑﺎﺭﺳﺪﯼ ﻓﺮﺍﺭﺍﻫﻤﺎﻥ ﻫﺴﺖ،ﺩﺭﺛﺎﻧﯽ ﺗﻮﺁﻥ ﻗﺪﺭﭘﺎﮎ ﻭﺑﺰﺭﮒ ﻭﻋﺰﯾﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﺧﺪﺍﺭﺍﻧﻔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ،ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﻓﻬﻢ ﻭﺣﺘﯽ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﻗﺒﻮﻝ ﺑﻮﺩ.ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﺑﮕﻮﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ،ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻧﮑﺎﺭ،ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺭﺍﺩﺭﺍﻃﺎﻕ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ،ﺑﻌﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﯿﺴﺖ.ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺧﻮﺩﺑﺨﻮﺩ ﺍﻧﮑﺎﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺳﺖ.ﺩﺭﺛﺎﻧﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻼ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺩﺭﺫﺍﺕ ﻭﻓﻄﺮﺕ ﻫﺮﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ،ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺟﺎﯾﺶ ﻋﻠﻢ ﺭﺍﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭﺣﺘﯽ ﻫﮕﻞ ﺩﺭﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﻬﻮﺭﺧﻮﺩﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺭﺍﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪﻭﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﮔﺬﺍﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ….
    ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺑﻢ،ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭﭘﺮﭼﻮﻧﮕﯽ ﮐﺮﺩﻡ،ﺑﺎﻭﺭﮐﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺎﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﯾﻨﺠﺎﺭﺍﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﻭﺧﯿﺎﻧﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﻭﺑﻪ ﻧﻈﺮﺕ ﺧﺪﻣﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺭﺍﺍﺯﺟﻠﻮﻣﯽ ﺩﯾﺪﯼ.ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭﺻﺪﺍﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺯﺗﺮﻭﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﺯﭼﺎﺭﭼﻮﺏ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﺖ،ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﺖ ﺭﺍﺗﺸﺮﯾﺢ ﮐﻨﯽ.
    ﺧﻮﺏ،ﺷﺎﯾﺪﻭﻗﺖ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ،ﺁﺭﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﯾﺪ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﺭﺍﺩﻭﺭﺭﯾﺨﺖ.ﺍﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ﭘﺮﻭﺍﺯﺵ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭﺑﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﭼﺮﺍﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪﺣﺘﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯﺩﻭﺭﺍﺯﻗﻔﺲ ﺍﻭﻧﻈﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺑﻢ ﻭﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﺪ ﺑﺮﻩ ﻭﺧﺪﺍ ﺭﺍﺑﺸﻨﺎﺳﻪ ﻭﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﺪﻩ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﺍﺍﺯﺧﺎ ﻧﻪ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺍﺯﻟﺬﺕ ﺩﻧﯿﻮﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﻭﻣﺎﺭﺍﺑﻪ ﺍﺟﺮﺁﺧﺮﺕ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺍﺑﺪﯼ ﺩﺍﺩﻩ.ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺑﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﻭﺑﺪﺍﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﯼ ﺗﻮﭘﺮﺑﺒﯿﻨﻢ ﻭﺑﺎﻧﮓ”ﺍﺷﻬﺪﺍﻥ ﻻ  ﺍﻟﻪ ﺍﻻ  ﺍﻟﻠﻪ “ﻭ”ﺍﺷﻬﺪ ﺍﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ” ﺭﺍﺑﺸﻨﻮﻡ.«ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻨﻮﺍﺯﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ﻭﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺧﻮﺩﺕ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ»
    ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ ﺻﺪﯾﻘﻪ۲۵/۴/۵۹
    تولد1340/12/14
    شهادت 1359/5/28
    مزارتهران بهشت زهرا قطعه 24 ردیف 32شماره

  26. #921
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,564
    امتیاز : 121,685
    سطح : 100
    Points: 121,685, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,092
    تشکر شده 41,968 در 9,324 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    برنامه آن شب آموزش،پیاده روی در دشت بودآن هم بی پوتین و جوراب.بچه هااکراه داشتن.
    غلام شروع کردبه خواندن روضه حضرت رقیه...
    بسیجی هایارقیه می گفتند اشک می ریختندو سینه می زدند و پای برهنه روی خارها میدوند...

    هدیه به شهیدغلامعلی دست بالاصلوات-شهدای فارس
    مناسبت: حضرت رقیه!

    سردار شهید غلامعلی دست بالا
    تولد: 1341 – شیراز
    سمت: معاونت آموزش لشکر 19 فجر
    شهادت: 20/1/1362 - فکه، عملیات والفجر 2
    خاطرات بیشتر در همسفر تا بهشت 2( پرچمی به رنگ خون)
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  27. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  28. #922
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    عکسی متفاوت از خادم الشهدا شهید حجت الله رحیمی : چند ماه قبل از شهادت شهید حجت در گلزار شهدای باغملک خوزستانه ...
    زمانی که شهید با رفتن در درون قبر تمرین رفتن و عروج میکرد ..




  29. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  30. #923
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,175
    امتیاز : 39,665
    سطح : 100
    Points: 39,665, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.1%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,928
    تشکر شده 3,511 در 2,316 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

  31. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  32. #924
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,564
    امتیاز : 121,685
    سطح : 100
    Points: 121,685, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,092
    تشکر شده 41,968 در 9,324 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط زورق مهتاب نمایش پست اصلی
    تو مرجانی
    تو در جانی
    تو مروارید غلتانی
    اگر قلبم صدف باشد
    میان آن، تو پنهانی...
    🍁بسم الرب الشهدا و الصدیقین🍁

    نمی دانم گفتن دارد یا ن.
    از طرف خانم ها چند تا خواستگار داشت. مستقیم به او گفته بودند، آن هم وسط دانشگاه.
    وقتی شنیدم گفتم: چه معنی داره یه دختر به یه یه پسر بگه قصد دارم باهات ازدواج کنم. اونم با چه کسی.
    اصلا باورم نمیشد.
    عجیب تر از اینکه بعضی از آنها مذهبی هم نبودند.

    از تیپش خوشم نمی آمد.
    دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود.
    شلوار شش جیب پلنگی گشاد می پوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که می انداخت روی شلوار.
    در فصل سرما اورکت سپاهی اش تابلو بود.
    از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر میدیدمش.
    به دوستانم میگفتم: این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهه شصت پیاده شده و همون جا مونده.
    به خودش هم گفتم.
    معراج شهدای دانشگاه که انگار ارث پدرش بود.
    هر موقع می رفتیم، با دوستانش آنجا می پلکیدند.
    زیرزیرکی میخندیدم و می گفتم: بچه ها بازم دارو دسته ی محمدخانی

    وسط دفتر بسیج جیغ کشیدم.
    شانس آوردم کسی آن دور و بر نبود
    ن که آدم جیغ جیغویی باشم.
    ناخود آگاه از ته دلم بیرون زد.
    بیشتر شبیه جوک و شوخی بود.
    خانم ابویی که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود. گفت :
    آقای محمدخانی منو واسطه برای خواستگاری از تو.
    به خانم ابویی گفتم: بهش بگو این فکر رو از مغزش بریزه بیرون.
    شاکی هم شدم که چطور به خودش اجازه داده از من خواستگاری کند.
    وصله ی نچسبی بود برای دختری که لای پنبه بزرگ شده است.
    کارمان شد؛ از من انکار و از او اصرار.
    هر جا که میرفتم سر راهم سبز میشد: معراج شهدا
    دانشکده
    دم در دانشگاه
    نماز خانه
    و جلوی دفتر نهاد رهبری.
    گاهی سلامی میپراند.

    سر در نمی آوردم آدمی که تا دیروز رو به دیوار می نشست حالا اینطور مثل سایه بیفتد دنبالم .
    دائم از پشت سرم صدای کفشش مثل سوهان روی مغزم کشیده میشد.

    بعد از مراسم های دانشگاه، بچه ها با ماشین های مختلف میرفتند اما پیله میکرد به من که
    ( با چی و با کی میری؟ )
    یکبار گفتم : به شما ربطی نداره که من با کی میرم

    در یکی از اردو های مناطق جنگی، یکی از آن شیرین کاری هایش را انجام داد.
    چند تا از بچه ها مریض شده بودند، تماس گرفتیم که با برسانیمشان درمانگاه.
    با یکی از وانت های دوکابین با معاونش رسید.
    همه پشت وانت سوار شدیم
    هوای اندیمشک خیلی سرد بود.
    چند متر جلوتر،
    صدای کشیده شدن لاستیکها را روی آسفالت شنیدم.
    پیاده شد
    همه از سرما سرهایمان را در هم فرو کرده بودیم.
    وسط این همه خانم که چند نفرشان سخت مریض بودند.
    اورکت جنگی اش را انداخت روی شانه ام. به جای گرم شدن.
    لرز افتاد به جانم.

    در اردوی مشهد، سینی کوکو سیب زمینی دست من بود و دست دوستم هم جعبه ی سنگین نوشابه.
    التماس کرد که: سینی رو بده به من سنگینه.
    گفتم: ممنون. خودم میبرم. از پشت سرم گفت: مگر من فرمانده نیستم؟
    دارم میگم بدین به من
    جلوی چادرم را کشیدم پایین تر و گفتم: فرمانده بسیج هستین ن فرمانده آشپزخونه. 👨 🍳

    هر روز به هر نحوی پیغام میفرستاد و میخواست بیاید برا خواستگاری.
    جواب سربالا میدادم.
    داخل دانشگاه جلویم سبز شد
    خیلی حدی و بی مقدمه پرسید:
    چرا هر کی رو میفرستم جلو، جوابتون منفیه؟
    جوابم را کوبیدم توی صورتش: آدم باید کسی رو که میخواد همراهش بشه، به دلش بشینه💕

    مدتی پیدایش نبود،
    ن در برنامه های بسیج ن کنار معراج شهدا
    داشتم بال در می آوردم.
    از دستش راحت شده بودم
    کنجکاوی ام گل کرده بود بدانم کجاست. خبری از اردو های بسیج نبود، همه بودند الا او.
    خجالت میکشیدم از اصل قضیه سر در بیاورم تا اینکه کنار معراج شهدا اتفاقی شنیدم از او حرف میزنند.
    یکی داشت میگفت :معلوم نیست این محمدخانی این همه وقت توی مشهد چیکار میکنه.
    نمیدانم چرا؟
    یک دفعه نظرم عوض شد.
    دیگر به چشم یک بسیجی افراطی و محتجر نگاهش نمیکردم.
    حس غریبی آمده بود سراغم.
    نمیدانستم چرا اینطور شده بودم.
    نمیخواستم به خودم بقبولانم که دلم برایش تنگ شده است🖤❣

    وقتی برگشت پیغام داد میخواهد بیاید خواستگاری.
    باز قبول نکردم.
    مثل قبل عصبانی نشدم، ولی زیر بار نرفتم.
    خانم ابویی گفت: دو سه ساله این بنده خدا رو معطل خودت کردی طوری نمیشه که بذار بیاد خواستگاری و حرفاش رو بزنه.
    گفتم: بیاد، ولی خوشبین نباشه که بله بشنوه.🤝

    شب میلاد حضرت زینب س مادرش زنگ زد برای قرار خواستگاری💑
    از در حیاط که وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره اورا میدیدیم.
    خاله ام خندید:
    مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست
    با خنده گفتم: خب شهدا یکی مثه خودشون رو فرستادن برام.
    خانواده ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند که این دو تا برن توی اتاق، حرفاشون رو بزنن.
    با آدمی که تا دیروز مثل کارد و پنیر بودیم، حالا باید باهم مینشستیم برای آینده مان حرف میزدیم.
    نشست رو برویم.
    خندید و گفت: دیدی آخر به دلت نشستم.
    زبانم بند آمده بود.
    خودش جواب خودش را داد:
    رفتم مشهد یه دهه متوسل شدم.
    حالا که بله نمیگی،
    امام رضا از توی دلم بیرونت کنه،
    پاک پاک که دیگه به یادت نیفتم.
    نشسته بودم گوشه رواق که سخنران گفت:
    اینجا جاییه که میتونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن.
    دو دهه دیگه دخیل بستم که برام خیر بشی🥀

    حالا فهمیدم الکی نبود که یکدفعه نظرم عوض شد.
    انگار دست امام ع بود و دل من. تیر خلاص را زد.

    صدایش را پایین تر آورد و گفت:
    ✍دو تا نامه نوشتم براتون؛
    یکی تو حرم امام رضا ع
    یکی هم کنار شهدای گمنام بهشت زهرا.
    برگه هارا گذاشت جلوی رویم، کاغذ کوچکی هم گذاشت روی آنها.
    از همان جا خواندم، زبانم قفل شد:

    تو مرجانی، تو در جانی، تو مروارید غلتانی
    اگر قلبم صدف باشد میان آن تو پنهانی💞💏💞


    🌹شهید مدافع حرم محمد حسین محمدخانی🌹
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





صفحه 31 از 31 نخستنخست ... 21293031

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1