کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    Lightbulb اینـــک شوکــــــران 2

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    نیمیه پنهان مــــاه،،روایت فتح
    مصطفی طالبی به روایت همسر شهید...
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  2. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    مقدمه:

    جنگ تمام شد و مرد به شهر بازگشت.باتنی خسته و زخم هایی در آن،که آرام آرام خود را نشان میداد..
    زخم هایی که میخواست سال های سخت ماندن را کوتـــاه کند،اما زندگی در کار دیگری بود؛
    لحظه لحظه اش اورا به خود پیوند میزد و ماندن بهانه ای شده بود برای این که این پیوند،ردی بر زمین بگذارد!

    "اینک شوکــــران" نوشته هایی است درباره مردانی که زخم های سال های جنگ ،محملی شد برای ماندنشان!
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  4. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    مقدمه 2

    هر
    قصه ای "آن"ی دارد؛عشق،نفرت،سرسختی،یا تسلیم.
    "آن" این قصه هم تنهایی است؛


    نه غربت ازلی و ناگذیر آدمی زاد،تنهایی خود خواسته ای که درآن زخم هایشان

    را پنهان میکنند؛وغصه هایشان را پوشیده با خود میبرند!

    روایت آدم هایی که سهم بیشتری ازرنج را برمیدارند،برمیگزینند...

    و کسی را شریک زخم هایشان

    شریک گریه هایشان نمیخواهند!
    ویرایش توسط raha_133 : یکشنبه ۱۷ فروردین ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۲
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  6. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    یا رئوف..

    مصطفی طالبی،


    تولد:2خرداد1339

    ازدواج با مژگان کشاورزیان:9خرداد1359

    سفر به آلمان برای درمان:مرداد1366

    بازگشت به ایران:فروردین1367

    شهادت:31خرداد1374
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  8. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    آخرین روز دوره بود پنج و نیم صبح بچه هارا برده بودم کوه،امتحان تیر اندازی!
    یک و نیم ؛دو بعد از ظهر؛،پر از خاک و خل رسیدم خانه،دست و رویم را شستم.


    مانتو شلوار مدرسه را پوشیدم،باروسری کرم رنگ و چادر سفید.مصطفی آمد،نشستیم سر سفره عقد،
    شدم خانم طالبی!


    پدرم دائم به سقف نگاه میکرد.اگر یک پلک میزد،اشک هایش میریخت پایین.
    برادرم گوشه لبش را میچوید،اما خواهرم آمد جلو،بغلم کرد و گردن بند الله سنگینی را انداخت گردنم..
    در گوشم گفت:"محض تبریک،دلم میخواهد همیشه گردنت باشد"
    هنوزهم هست،همین یک گردن بند را دارم..


    به همه گفته بودم طلا نمیخواهم،هدیه سر عقد هم قبول نمیکنم!
    سفره عقد را توی اتاق خودم انداخته بودند؛بین تخت و میز تحریرم!
    آیینه گرفته بودیمة،اما شمعدان نه،به چه دردی میخورد؟
    توی باغ خبری نبود...نه چراغانی...نه صندلی های مخمل تاشو...یا رومیزی های مکلون قرمز...


    کسی نبود،فقط خواهر ها و برادرها بودند!
    مادرم اصلا نیامد؛بیمارستان بود..
    وقتی داشت پرده های تازه اتاقم رامیزد،افتاد،پایش بد جوری شکست.


    میدانست تا محرم نباشیم مصطفی به خانه ما نمی آید.
    گفت:
    "شما عقد کنید"
    یا من یامصطفی،نمیدانم،پیشنهاد دادیم جشن را در بیمارستان بگیریم،
    مادرم قبول نکرد گفت،بیمارستان که جای جشن وعقد نیست!
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  9. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    مصطفی پاسدار بود،یکی از آن 20 نفر که سپاه ملایر راتشکیل میدادند..
    16 نفر مرد و ماچهار نفر(من،هاشمی،قاسمی؛رسولی)
    که هم کلاس بودیم وهمه جاباهم!حرف تشکیل ارتش 20ملیونی بود و قرار بود دختر هاهم آموزش ببینند.

    مصطفی که آنروز ها فامیلیش راهم درست نمیدانستم؛وآقای یارمحمدی مربی نظامی بودند!
    اسلحه شناسی؛تیر اندازی؛وتمرین های عملیاتی.

    با تفنگ غریبه نبودم،ازبچگی باپدر میرفتم شکار،باجیب،تاپای کوه میرفتیم،باید کمین میکردیم و ساکت میماندیم.
    باباکبک میزد،یا به فصلش مرغابی!


    باهمه ی این احوال،درس مصطفی سخت بود.سرش را می انداخت پایین و تند تند درس میخواند!
    سوال که میکردیم،بدون یک کلمه حرف اضافه جوابمان رامیداد،آنقدر تلخ که،
    از خیر توضیح بیشتر میگذشتیم!
    سوال هایمان را میگذاشتیم برای کلاس آقای محمدی که باحوصله تر بود!
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  11. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  12. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    مصطفی تا بود،همیشه توی سپاه بود!روز.شب.نصفه شب،.معمایی شده بود.
    بیشتر وقت هانبود.میرفت کردستان،مرخصی هایش راهم میرفت سپاه.
    بعدها وقتی حرف ازدواجمان پیش آمد،فهمیدم مادرش فوت کرده،وخواهر هاوبرادرهاهم سرشان گرم زندگی خودشان بوده!
    پدرش هم دوباره ازدواج کرده بود و مصطفای تنها؛بیشتر همانجا میماند!

    دوره آموزشیمان که تمام شد،خودمان شدیم مربی،ازکلاس ها خیلی استقبال میکردند!داوطلب زیاد بود
    حتی روستاهای اطراف مربی میخواستند،اولین دوره بچه های شهر که تمام شد
    ،خودشان شدند مربی و ما هم رفتیم روستاهای نزدیک ملایر!
    صبح،آفتاب نزده با لندرور های سپاه راه می افتادیم و شب برمیگشتیم..
    پدرم حرص میخورد"کدام پسر تا این وقت شب بیرون هست،که تو هستی؟"
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

  13. کاربر روبرو از پست مفید raha_133 تشکر کرده است .


  14. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    آسمـــون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 37,003
    سطح : 100
    Points: 37,003, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,760
    تشکر شده 6,991 در 1,717 پست
    حالت من : Bitafavot
    نوشته های وبلاگ
    20
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 16 در 15 پست

    پیش فرض

    یارئوف..

    سلام


    ادامه^:
    فایده نداشت،فردا بازم میرفتم،بالاخره یک روز دیدم بابا درباغ را قفل کرده!
    چادرم را گذاشتم توی کیف و وپرت کردم توی گوچه،بعدم خودم را از دیوار بالاکشیدم و پریدم آن طرف!!
    بابا دیگر هیچوقت در راقفل نکرد.

    این چادر هم حکایتی بود!
    اوایل_قبل از انقلاب_فقط روسری میپوشیدم!
    همه،شوخی و جدی میگفتند:شدی شبیه کلفت ها"
    توی آن خانه ی بزرگ پر رفت و آمد با آنهمه مستخدم و پرستار بچه و آشپز،فقط کارگر ها روسری میبستند..

    درمهمانی های بزرگ فامیلی،همین که از در می آمدم بحث شروع میشد
    ((اصل دل آدم است..دل باید پاک باشد..ذات آدمی نجیب باشد...اینها همه حفظ ظاهر است))

    اما حرف های دیگر هم بود
    روضه های دهه محرم که درخانه خودمان برگزار میشد،آن ده روز همه چادر روسری میپوشیدند،
    چادر های حریر مجلسی!
    بسم الله الرحمن الرحیم

    اَلحَمـدُلله مٍن اوِل الدُنيا الي فنائـٍــها وَ منَ الآخرة الي بَقائـٍـــها،
    الحَمـدٌلله علي کٌلٍ نٍعـمة و استَغفٍــرٌالله مٍن كٌل ذَنـبٍ وَ اتـوبٌ الَــيه وَ هٌو َارحَمٌ الراحٍميـن..



    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1