کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 16
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    نوشته ها
    2,770
    امتیاز : 44,838
    سطح : 100
    Points: 44,838, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,933
    تشکر شده 4,761 در 734 پست
    مخالفت
    28
    مخالفت شده 23 در 19 پست

    پیش فرض بانوان آزاده

    خاطراتی از چهار بانوی اسیر






  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    نوشته ها
    2,770
    امتیاز : 44,838
    سطح : 100
    Points: 44,838, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,933
    تشکر شده 4,761 در 734 پست
    مخالفت
    28
    مخالفت شده 23 در 19 پست

    پیش فرض 1.

    ذکتر بالای سرم ایستاده بود

    آمپول توی دستش بود و بلاتکلیف به من و سرباز عراقی نگاه میکرد

    رو کردم به سرباز عراقی که

    برو بیرون

    تا نری بیرون آستینم رو نمی زنم بالا

    تو نامحرمی

    فقط دکتر




  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    ببخشید اسم و فامیل بانوان را هم می شه بگید....
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم



  4. 3 کاربر از پست مفید یاانیس النفوس تشکر کرده اند .


  5. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    نوشته ها
    2,770
    امتیاز : 44,838
    سطح : 100
    Points: 44,838, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,933
    تشکر شده 4,761 در 734 پست
    مخالفت
    28
    مخالفت شده 23 در 19 پست

    پیش فرض

    برای شروغ با روزگارن شروع شده

    نویسنده خانم-فاطمه مصلح زاده ست

    به تعبیر ایشون:فاطمه-معصومه-حلیمه و مریم.َ



  6. 7 کاربر از پست مفید بچه کف کانون تشکر کرده اند .


  7. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زنان نظامي عراق

    از اول اسارت نه يك قطره آب به ما داده بودند و نه غذا؛ سه روز بود كه تشنه و گرسنه بوديم خيلي تكيده به نظر مي آمديم در تنومه كه بوديم ناگهان ديديم پنج شش زن با آرايش هاي بسيار غليظ كه انگار همين الآن از سالن آرايش بيرون آمده اند، با كفش هاي پاشنه بلند و لباس هاي فرم نظامي وارد بازداشتگاه شدند. مسئول بازداشتگاه گفت:«مي خواهيم شما را با زن هاي نظاميمون آشنا كنيم.»
    آ ن ها سراسيمه به سمت ما آمدند يكي، يك دانه زدند در گوش ما. اهانت كردند؛ فحش دادند آب دهانشان را به صورتمان ريختند و به امام توهين كردند و رفتند.
    راوي: معصومه آباد

    زخم سرها

    گاهي وقت ها شب ها كه مي خوابيديم، احساس مي كرديم كه صداي عجيبي مي آيد و بعد متوجه مي شديم كه روي سرمان زخم شده نمي دانستم اين زخم ها چيست؟ به نظر نمي آمد شپش بتواند چنين زخم هايي را به وجود بياورد. فهميديم سلولمان موش دارد و دندان هايش را با سرهاي ما تيز مي كند. كفش هايمان را هم موش جويده بود.....

    غذاي اردوگاه

    قوانين اردوگاه براي ما و برادران يكسان بود به هر 10 نفر يك سيني غذا مي دادند كه به هر نفر كمتر از پنج قاشق مي رسيد و يك تكه نان كه مثل نان ساندويچ بود. پيرمردها و پيرزن ها از خوردن آن نان به دليل سفتي امتناع مي كردند.
    [["Arial"][/FONT]

  8. 6 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  9. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ديدار خورشيد

    اولين بار 8 ماه بعد از اسارت ما را به ديدن خورشيد بردند و بعد هر دو ماه يك بار براي هواخوري مي بردند. هربار سعي مي كرديم بين راه با هم صحبت كنيم. البته به سربازها نگاه مي كرديم تا فكر كنند با آن ها حرف مي زنيم و به اين ترتيب پيام يا هر حرفي كه مي خواستيم به بچه هاي داخل سلّول منتقل مي كرديم.
    راويك فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  10. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  11. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ديدار خورشيد

    اولين بار 8 ماه بعد از اسارت ما را به ديدن خورشيد بردند و بعد هر دو ماه يك بار براي هواخوري مي بردند. هربار سعي مي كرديم بين راه با هم صحبت كنيم. البته به سربازها نگاه مي كرديم تا فكر كنند با آن ها حرف مي زنيم و به اين ترتيب پيام يا هر حرفي كه مي خواستيم به بچه هاي داخل سلّول منتقل مي كرديم.
    راويك فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  12. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  13. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    الله اكبر

    اعتصاب كرده بوديم. آن ها نمي خواستند زود و خورد پيش بيايد و حق چنين كاري را هم نداشتند. اما سرباز آمد داخل و شروع كرد به زدن ما. حليمه هميشه ناخن هايش را بلند نگه مي داشت، مي گفت مي خواهم با اين اين ناخن ها چشم هاي عراقي ها را در بياورم. همين طور سرباز عراقي داشت ما را مي زد؛ به خصوص مريم را كه رفته بود داخل قسمتي كه دست شويي بود و سرباز هم با كابل محكم به سر و صورت او مي كوبيد. بعد به طرف حليمه و به بقيه حمله كرد و نوبتي به هركدام يك ضربه مي زد. در اين زمان حليمه با ناخن هايش حمله برد به صورت سرباز و صورتش را چنگ انداخت.
    از طرف ديگر، معصومه از فرصت استفاده كرد و كابل را از دست سرباز گرفت و شروع كرد به زدن سرباز نگهبان؛ ديگري هم بيرون سلول ايستاده بود و در سلول بسته بود و از پنجره آن مات و حيران داشت اين جنگ و جدال را نگاه مي كرد. سربازي كه داخل بود، ديد وضعيت فرق كرده فرار كرد و ما هم پشت سرش كابل را پرت كرديم. آن يكي سرباز آمد كابل را برداشت و رفت؛ در را هم بست. بدنمان به خصوص سرهايمان ورم كرده بود و به شدت درد مي كرد. دست من بر اثر ضربه، شكاف كوچكي برداشته بود و از آن خون سرازير شده بود. با خون دستم روي دريچه  كوچك نوشتم الله اكبر.
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  14. 4 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  15. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    الله اكبر

    اعتصاب كرده بوديم. آن ها نمي خواستند زود و خورد پيش بيايد و حق چنين كاري را هم نداشتند. اما سرباز آمد داخل و شروع كرد به زدن ما. حليمه هميشه ناخن هايش را بلند نگه مي داشت، مي گفت مي خواهم با اين اين ناخن ها چشم هاي عراقي ها را در بياورم. همين طور سرباز عراقي داشت ما را مي زد؛ به خصوص مريم را كه رفته بود داخل قسمتي كه دست شويي بود و سرباز هم با كابل محكم به سر و صورت او مي كوبيد. بعد به طرف حليمه و به بقيه حمله كرد و نوبتي به هركدام يك ضربه مي زد. در اين زمان حليمه با ناخن هايش حمله برد به صورت سرباز و صورتش را چنگ انداخت.
    از طرف ديگر، معصومه از فرصت استفاده كرد و كابل را از دست سرباز گرفت و شروع كرد به زدن سرباز نگهبان؛ ديگري هم بيرون سلول ايستاده بود و در سلول بسته بود و از پنجره آن مات و حيران داشت اين جنگ و جدال را نگاه مي كرد. سربازي كه داخل بود، ديد وضعيت فرق كرده فرار كرد و ما هم پشت سرش كابل را پرت كرديم. آن يكي سرباز آمد كابل را برداشت و رفت؛ در را هم بست. بدنمان به خصوص سرهايمان ورم كرده بود و به شدت درد مي كرد. دست من بر اثر ضربه، شكاف كوچكي برداشته بود و از آن خون سرازير شده بود. با خون دستم روي دريچه  كوچك نوشتم الله اكبر.
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  16. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  17. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    عطش

    دست كشيدم تا شايد آبي پيدا كنم. يك دفعه دستم به چيزي مثل يك بطري شيشه اي خورد. خودش بود بَرَش داشتم انگار مايعي هم تويش بود فكر كردم آب است تا آمدم سر بكشم فاطمه گفت: «اول بويش كن» بيني ام را نزديك در بطري گرفتم حالم بهم خورد.....

    مونس من

    70 روز بود حمام نكرده بودم و حتي آب كافي براي شستن موهايم نبود. زخم هايم به شدت عفونت كرده بود و درد، لحظه اي آرامم نمي گذاشت. جرأت صدا زدن نگهبان را نداشتم؛ هرچند اگر ساعت ها هم به در مي كوبيدم هيچ كس جواب نمي داد تنها مونس من در آن روزها و شب ها كلام خدا بود.
    راوي: خديجه ميرشكار

    زنان نادان

    روز سوم كنار پنجره ايستاده بودم كه ديدم حدود 10 تا زن دارند مي آيند. تعدادي بي حجاب بودند و تعدادي هم عبا سرشان بود. وقتي نزديك پنجره شدند، شروع كردند به زدن و خواندن و خنديدن. براي ديدن من آمده بودند؛ برخورد بدي داشتند چندتا از دخترهايشان آمدند جلو و شروع كردند به هو كردن من؛ هيچ حرفي نمي شد زد فقط نگاهشان كردم.
    يكي دو نفرشان جلو آمدند و شروع كردند به تف كردن؛ مثل ميمون به شيشه چنگ مي زدند، حالتي غيرعادي داشتند. فقط نگاهشان مي كردم نگاه كردن عاقل اندر سفيه چقدر حركت و خودشان بي مقدار در نظرم آمد. در دنيايي ديگر سير مي كردم؛ تا اين كه محمد آمد و گفت: «ديگر بس است برويد».
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  18. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  19. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    عطش

    دست كشيدم تا شايد آبي پيدا كنم. يك دفعه دستم به چيزي مثل يك بطري شيشه اي خورد. خودش بود بَرَش داشتم انگار مايعي هم تويش بود فكر كردم آب است تا آمدم سر بكشم فاطمه گفت: «اول بويش كن» بيني ام را نزديك در بطري گرفتم حالم بهم خورد.....

    مونس من

    70 روز بود حمام نكرده بودم و حتي آب كافي براي شستن موهايم نبود. زخم هايم به شدت عفونت كرده بود و درد، لحظه اي آرامم نمي گذاشت. جرأت صدا زدن نگهبان را نداشتم؛ هرچند اگر ساعت ها هم به در مي كوبيدم هيچ كس جواب نمي داد تنها مونس من در آن روزها و شب ها كلام خدا بود.
    راوي: خديجه ميرشكار

    زنان نادان

    روز سوم كنار پنجره ايستاده بودم كه ديدم حدود 10 تا زن دارند مي آيند. تعدادي بي حجاب بودند و تعدادي هم عبا سرشان بود. وقتي نزديك پنجره شدند، شروع كردند به زدن و خواندن و خنديدن. براي ديدن من آمده بودند؛ برخورد بدي داشتند چندتا از دخترهايشان آمدند جلو و شروع كردند به هو كردن من؛ هيچ حرفي نمي شد زد فقط نگاهشان كردم.
    يكي دو نفرشان جلو آمدند و شروع كردند به تف كردن؛ مثل ميمون به شيشه چنگ مي زدند، حالتي غيرعادي داشتند. فقط نگاهشان مي كردم نگاه كردن عاقل اندر سفيه چقدر حركت و خودشان بي مقدار در نظرم آمد. در دنيايي ديگر سير مي كردم؛ تا اين كه محمد آمد و گفت: «ديگر بس است برويد».
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  20. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  21. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سرماي زمستان

    زمستان ها خيلي سرد بود به خصوص كه كف سلول سراميك بود. در مي زديم و پتو مي خواستيم. يك روز پتوي چرك و كثيفي آوردند به نظر مي رسيد زمين را با آن پاك مي كرده اند؛ بهتر از هيچي بود آن را حسابي شستيم و زير دو پتويي كه داشتيم انداختيم اما باز فايده نداشت؛ تمام بدنمان زخم شده بود.
    راوي: فاطمه ناهيدي

    ما اسير هستيم

    يك بار هم با سربازي برخورد پيدا كرديم. حاج آقا ابوترابي را آوردند ايشان گفت: «شما بايد آرام باشيد اگر مي گويند اين كار را نكنيد گوش كنيد .... » فرمانده هم بود گفت: «شما مثل دختر ما هستيد مهمان هستيد من مثل پدرتان هستم.»
    گفتم: «ما نه مهمان شماييم نه دختر شما و نه پدري شما را قبول داريم. شما دشمن ماييد ما هم دشمن شما. با ما هم مثل يك دشمن برخورد كنيد چيزي بيش از اين نمي خواهيم. به هر اسيري هرچه داده ايد به ما هم بدهيد اما بايد حقمان را بدهيد. چيزي كه حق ما نيست نبايد انجام شود.»
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  22. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  23. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سرماي زمستان

    زمستان ها خيلي سرد بود به خصوص كه كف سلول سراميك بود. در مي زديم و پتو مي خواستيم. يك روز پتوي چرك و كثيفي آوردند به نظر مي رسيد زمين را با آن پاك مي كرده اند؛ بهتر از هيچي بود آن را حسابي شستيم و زير دو پتويي كه داشتيم انداختيم اما باز فايده نداشت؛ تمام بدنمان زخم شده بود.
    راوي: فاطمه ناهيدي

    ما اسير هستيم

    يك بار هم با سربازي برخورد پيدا كرديم. حاج آقا ابوترابي را آوردند ايشان گفت: «شما بايد آرام باشيد اگر مي گويند اين كار را نكنيد گوش كنيد .... » فرمانده هم بود گفت: «شما مثل دختر ما هستيد مهمان هستيد من مثل پدرتان هستم.»
    گفتم: «ما نه مهمان شماييم نه دختر شما و نه پدري شما را قبول داريم. شما دشمن ماييد ما هم دشمن شما. با ما هم مثل يك دشمن برخورد كنيد چيزي بيش از اين نمي خواهيم. به هر اسيري هرچه داده ايد به ما هم بدهيد اما بايد حقمان را بدهيد. چيزي كه حق ما نيست نبايد انجام شود.»
    راوي: فاطمه ناهيدي
    [["Arial"][/FONT]

  24. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  25. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    وسط روضه ی تو قد کشیدم...
    جنسيت
    برادر
    سن
    -2013
    نوشته ها
    2,747
    امتیاز : 45,889
    سطح : 100
    Points: 45,889, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second ClassCreated Album picturesCreated Blog entrySocialYour first Group
    تشکر کردن : 12,627
    تشکر شده 9,638 در 2,254 پست
    حالت من : Vaaaaay
    نوشته های وبلاگ
    9
    مخالفت
    339
    مخالفت شده 117 در 80 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط meysam نمایش پست اصلی
    خاطراتی از چهار بانوی اسیر


    استفاده از مطالب های کتاب دزدی،حرام هست و هر سپاسی که می خوری، غصبی هست.
    عَلَیکَ بِالأَحداثِ




    __________________________________________________ __________________________________________________ _________________
    و
    کلبهم باسط ذراعیه بالوصید...سوره : الكهف آیه18 :
    مدیون حسینیم. مجنون اباالفضل. محزون زینب

    لن تسبى زينب مرتين

  26. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سیدحسن خاموشی یکی از هزاران اسوه صبر و ایثار است. وی پس از چند ماه حضور در جبهه به اسارت دشمن درآمد. خاموشی بعد از 10 سال اسارت روز سوم شهریورماه 69 قدم به خاک میهن اسلامی گذاشت. در اردوگاه های «الانبار،«موصل» و «تکریت» روزهای سختی گذرانده و در یکی از روزها در تلاش برای یافتن چهار لغت انگلیسی از یک دیکشنری،90 ضربه کابل مأموران بعثی عراق را تحمل کرده و قد خمیده اش حکایت همان 90 ضربه کابل است. نفر اول کنکور کارشناسی ارشد بوده و در حال حاضر کارشناس ارشد گفتاردرمانی است.

    وی از اوایل جنگ و خاطره تلخ از تجاوز 10 عراقی به دختر 10 ساله چنین می گوید: در روزهای اول جنگ تحمیلی در شهر «کرند غرب» سر جاده می ایستادیم تا به رزمنده ها کمک کنیم. در یکی از این روزها دیدیم مرد میانسالی به ما نزدیک می شود. از دور چیزی شبیه به چوب در آغوشش بود. تشنه و گرشنه و خاک آلود بود. از یکی از روستاهای قصرشیرین می آمد. اما چیزی که در آغوشش بود نه چوب، بلکه جنازه دخترش بود که 9 یا 10 ساله می آمد. پیشانی دخترش سوراخ بود. تا پرسیدیم کجا می روی؟ گفت: قبرستان کجاست؟ می خواهم دخترم را دفن کنم.

    وضعیت روحی و جسمی مناسبی نداشت و به نوعی عصبانی به نظر می رسید. نمی شد از او سوالی کرد. بعد از دفن دخترش و پذیرایی به خودم جرأت کردم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟، گفت: این دخترم است. خودم کشته ام. نیروهای عراقی وقتی وارد روستای مان شدند مرا به درختی بستند و 11 نفرشان در مقابل چشمانم به دخترم تجاوز کردند. هرچقدر التماس کردم توجه نکردند. به یکی از فرماندهان عراقی گفتم یک اسلحه به من بدهید. خندیدند و پرسیدند اسلحه برای چه؟ خیلی التماس کردم. فرمانده عراقی گفت: یک اسلحه به او بدهید. نمی دانستند چه کار می خواهم بکنم. در حالی که چند نفرشان مواظب بودند تا به طرف شان شلیک نکنم پیشانی دخترم را نشانه گرفتم و او را کشتم. با خودم گفتم اگر دخترم زنده بماند با این وضعیت چه آینده ای در انتظارش خواهد بود؟

    شب آن روز از شدت ناراحتی خوابم نبرد. از فردا هرکسی از نیروهای سپاه و ارتش را می دیدم التماس می کردم یک اسلحه بدهند تا جلوی دشمن بایستیم. گفتند نداریم و واقعاً هم نداشتند.
    [["Arial"][/FONT]

  27. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سیدحسن خاموشی یکی از هزاران اسوه صبر و ایثار است. وی پس از چند ماه حضور در جبهه به اسارت دشمن درآمد. خاموشی بعد از 10 سال اسارت روز سوم شهریورماه 69 قدم به خاک میهن اسلامی گذاشت. در اردوگاه های «الانبار،«موصل» و «تکریت» روزهای سختی گذرانده و در یکی از روزها در تلاش برای یافتن چهار لغت انگلیسی از یک دیکشنری،90 ضربه کابل مأموران بعثی عراق را تحمل کرده و قد خمیده اش حکایت همان 90 ضربه کابل است. نفر اول کنکور کارشناسی ارشد بوده و در حال حاضر کارشناس ارشد گفتاردرمانی است.

    وی از اوایل جنگ و خاطره تلخ از تجاوز 10 عراقی به دختر 10 ساله چنین می گوید: در روزهای اول جنگ تحمیلی در شهر «کرند غرب» سر جاده می ایستادیم تا به رزمنده ها کمک کنیم. در یکی از این روزها دیدیم مرد میانسالی به ما نزدیک می شود. از دور چیزی شبیه به چوب در آغوشش بود. تشنه و گرشنه و خاک آلود بود. از یکی از روستاهای قصرشیرین می آمد. اما چیزی که در آغوشش بود نه چوب، بلکه جنازه دخترش بود که 9 یا 10 ساله می آمد. پیشانی دخترش سوراخ بود. تا پرسیدیم کجا می روی؟ گفت: قبرستان کجاست؟ می خواهم دخترم را دفن کنم.

    وضعیت روحی و جسمی مناسبی نداشت و به نوعی عصبانی به نظر می رسید. نمی شد از او سوالی کرد. بعد از دفن دخترش و پذیرایی به خودم جرأت کردم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟، گفت: این دخترم است. خودم کشته ام. نیروهای عراقی وقتی وارد روستای مان شدند مرا به درختی بستند و 11 نفرشان در مقابل چشمانم به دخترم تجاوز کردند. هرچقدر التماس کردم توجه نکردند. به یکی از فرماندهان عراقی گفتم یک اسلحه به من بدهید. خندیدند و پرسیدند اسلحه برای چه؟ خیلی التماس کردم. فرمانده عراقی گفت: یک اسلحه به او بدهید. نمی دانستند چه کار می خواهم بکنم. در حالی که چند نفرشان مواظب بودند تا به طرف شان شلیک نکنم پیشانی دخترم را نشانه گرفتم و او را کشتم. با خودم گفتم اگر دخترم زنده بماند با این وضعیت چه آینده ای در انتظارش خواهد بود؟

    شب آن روز از شدت ناراحتی خوابم نبرد. از فردا هرکسی از نیروهای سپاه و ارتش را می دیدم التماس می کردم یک اسلحه بدهند تا جلوی دشمن بایستیم. گفتند نداریم و واقعاً هم نداشتند.
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1