کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: بانوان شهید

  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,227
    امتیاز : 33,948
    سطح : 100
    Points: 33,948, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,538
    تشکر شده 2,326 در 1,529 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 14 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض بانوان شهید

    شهید شاخص سال 95 شهیده رقیه رضایی




    شهیده رقیه رضایی لایه
    نام: رقیه
    نام خانوادگی: رضایی لایه
    نام پدر: محمد علی
    نام مادر: سکینه
    محل تولد: قزوین
    تاریخ تولد: 22/1/1344
    تاریخ شهادت: 9/5/1366
    محل شهادت: مکه
    نحوۀ شهادت: توسط عوامل رژیم سعودی در مراسم برائت از مشرکین
    محل دفن: گلزار شهدای قزوین





    زندگی نامه:

    نگاهی به زندگی معلم شهید رقیه رضایی لایه، جوان ترین شهید جمعه خونین مكه سال 66‏ وصالی به شایستگی و زیبایی معلمی فداكار‎
    منیره غلامی توكلی‎ ‎

    گاهی اوقات شایستگی انسان ها تنها در بودنشان مشخص نمی شود، بلكه چگونه آمدن و چگونه بودن و چگونه رفتن آنها، نشان از بندگی و بالندگی شان دارد. افرادی به دنیا می آیند كه علاوه بر گذراندن زندگی به بهترین و قشنگ ترین صورت ممكن، زیبا و تحسین برانگیز! گاهی هم اعجاب انگیز! رخت از جهان می بندند و در ادبیات دینی و ملی ما شهید نام می گیرند. شهدایی كه وقتی ورق ورق زندگی شان را می خوانی، وقتی تصویر منش و كردارشان را در ذهنت متصور می شوی، وقتی واژه واژه قصد می كنی برایشان بنویسی؛ متوجه كرامت و عزت خدایی شان می شوی. به راستی آنها جایگاهی به عظمت انسان و مقامی به شرافت خلیفة اللهی دارند. جایگاهی كه شاید قلم در توصیف و تشریح آن كلك زبان بریده ای باشد كه هرگز رسا و شیوا نتواند از عهده وظیفه اش برآید. مقامی كه تاجی الهی است برای اشرف مخلوقات بودنشان. حال اگر این شهید، معلمی باشد كه در كنار خانه خدا به بهترین صورت ممكن جواب اللهم لبیكش را گرفته باشد؛ من چه برای نوشتن خواهم داشت؟









    بیست و دومین روز از بهار سال 1344 چراغ خانۀ محمد علی رضایی لایه در شهر قزوین با تولد دختری كه او را رقیه نامیدند، روشن و دل مادری به چهره وجیه دختری كه آرامش و متانت از همان روزهای نخست تولد در وجهش دیده می شد،  شاد گشت. خانواده رضایی لایه در شهر قزوین به دلیل تقید و اصالتشان سرشناس و محترم بودند و رقیه كه در دامن خانواده ای مؤمن دیده به جهان گشوده بود،  با تربیت صحیح اسلامی مراحل كودكی و بالندگی خود را سپری می كرد. مهرماه سال چهل و نه بود كه پشت میز و نیمكت مدرسه نشست و این تاریخ، آغازی برای رشد توانایی ها و شكوفایی استعدادهای او شد‎ .‎رقیه در مدرسه به ذكاوت، ادب، متانت و استعداد فوق العاده در یادگیری شناخته شد و توانست در طول سال های تحصیل همچنان پله های نردبان موفقیت را یكی پس از دیگری به سوی افق روشن معلمی طی كند‎.‎



    در مسیر انقلاب:‎ ‎

    سال های نوجوانی رقیه با سال های مبارزات ملت ایران علیه رژیم ظالم شاهنشاهی مصادف شده بود و او كه از طریق خانواده، پشتوانۀ فرهنگی و معنوی خوب و قوی ای برای درك خواسته های ملت ایران، تحت رهبری امام خمینی (ره) داشت، علاوه بر تلاش و جدیت در تحصیل، گام های انقلابی و جهادی خود را در مبارزه علیه مظاهر فساد و بی بندوباری نظام شاهنشاهی برداشته و به عنوان یك نوجوان انقلابی شناخته می شد‎.‎ رقیه رضایی لایی كه در سال های پنجاه و شش تا پنجاه و هفت، دوران نوجوانی خود را می گذراند، با شركت در برنامه های مذهبی و خواندن كتاب و جزوات انقلابیون، با تحول عظیم فكری و معنوی، علی رغم اینكه جزء شاگردان ممتاز دبیرستان محسوب می شد، برای ادامۀ تحصیل به حوزۀ علمیۀ قم رفت تا هر چه بیشتر معرفت كسب كرده و با توشۀ اعتقادی قوی تر به دیار خود بازگردد.‎



    معلم اعتقادی – تربیتی مناطق محروم كشور‎:

    از ویژگی های رقیه، توجهش به مسائل فرهنگی و اعتقادی مردم بود و تمامی ذهنیتش حول پیشرفت فرهنگی و اعتقادی مردم، به خصوص قشر محروم و ضعیف جامعه می چرخید‎.‎ خانواده اش در خصوص منش و طرز فكر رقیه در بارۀ مسائل فرهنگی می گویند: «رقیه با افكار خداگونه ای كه در سر داشت، نمی توانست شاهد فقر فرهنگی در مناطق محروم كشور باشد. از این رو بار سفر به استان كردستان را با كوله باری از عشق به مردم و اعتلای فرهنگ و نظام اسلامی بست و به دیار خطر سفر كرد تا بتواند به عنوان معلم تربیتی برای مردم مظلوم آن دیار قدمی خیرخواهانه بردارد.»‎


    رقیه رضایی لایه كه حال جوانی برومند و تحصیل كرده شده بود، در كردستان منشأ خدمات ارزنده ای شد و مردم آن سامان فعالیت های فرهنگی و تربیتی او را هرگز از یاد نخواهند برد‎.‎ اما دست روزگار و نیاز مردم استان سیستان و بلوچستان، مدتی حضور رقیه را در جمع مردم نیازمند زاهدان فراهم كرد و معلم با خدا و مهربان قزوینی، دیار كردستان را به جنوب شرقی ایران كشاند. در این نقطه از خاك وطن هم خانم معلم، رقیه رضایی لایه توانست خدمات ارزنده ای انجام داده و شاگردان نمونه ای را تربیت كند‎ .‎







    بانوی فعال‎:

    سال 1366 رقیه رضایی لایه با همسرش آشنا شد و طی مراسم ساده ای به خانۀ بخت رفت. در آن دوران رقیه به عنوان معلم تربیتی، مسئولیت امور تربیتی یكی از دبیرستان های شهر قزوین را بر عهده داشت و توانسته بود كارهای زیبا و مؤثری در زمینه های پرورشی در قالب برنامه های مذهبی، آشنایی دانش آموزان با احكام و بالا بردن سطح اعتقادی دانش آموزان انجام دهد‎ .‎وی علاوه بر اینكه در دبیرستان به شغل مورد علاقۀ خود، یعنی معلمی می پرداخت، هنوز انگیزه ها و خواسته های انقلابی و ملی خود را با عضویت و فعالیت در حزب جمهوری اسلامی و ادارۀ یكی از كانون های حزب دنبال می كرد. ‎بعد از فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشكیل بسیج مستضعفین در آذر ماه سال 1358، رقیه رضایی لایه كه حال، چهره ای شناخته شده در امور فرهنگی برای اهالی فرهنگ و انقلاب بود، به عضویت بسیج مستضعفین درآمد و به عنوان مربی آموزش نظامی و عقیدتی در این ارگان مردمی مشغول به فعالیت شد‎.‎



    خلاصه ای از خوبی ها‎:

    از حضور خانم رضایی لایه در دبیرستان، در ذهن دانش آموزانش خاطرات زیبایی نقش بسته است. او معلمی دلسوز و عاشق بچه های مدرسه بود. برای خانم رضایی لایه، دانش آموزان آن قدر اهمیت داشتند كه علاوه بر دقت در امور تربیتی شان به رفع مشكلات خانوادگی، به خصوص مادی آنها توجه داشت‎.‎ او در فرصت هایی كه پیش می آمد با دانش آموزانش صحبت كرده، خانواده های مستمند را شناسایی كرده و از آنها دستگیری می كرد. خانم رضایی لایه در نظر دانش آموزان، اخلاقی نیك داشت كه شوخ طبعی و بیان شیوا در راهنمایی بچه ها، صحبت هایش را دلنشین و تأثیرگذار كرده بود. به قولی صحبت هایش از دل بود،  لاجرم بر دل هم می نشست. به گفتۀ نزدیكانش، خصلت های زیبای اخلاقی و انسانی او همراه با مهربانی ها و شوخ طبعی هایش از او فردی دلنشین و مصاحبی تأثیرگذار ساخته بود. آرامش و وقاری كه در رفتار و كردارش داشت همه را شیفتۀ خود كرده بود و با همین ویژگی ها بود كه می توانست با رخنه در دل دختران جوان، نقش به سزایی در هدایت و راهنمایی آنها داشته باشد. همسرش می گوید: «مادیات برای رقیه اهمیت نداشت؛ مهریۀ او یك سفر حج بود و چهارده سكۀ طلا. او در همۀ شئون زندگی، به خصوص زندگی زناشویی و همسرداری اش رضای خدا را در نظر می گرفت. از حرف های پراكنده پرهیز داشت و غیبت نمی كرد. از همان روزهای اول آشنایی، رقیه از فنا صحبت می كرد و می گفت این امكان و فرصت، نصیب مردها شده كه به جنگ بروند، اما برای زن ها چنین امكانی فراهم نیست؛  دوست دارم به گونه ای از دنیا بروم كه اجر و مزد شهدا را داشته باشم.‎”‎



    وقتی كعبه، نقطۀ پرواز می شود:
    ماه ذی الحجه سال 1366، رقیه رضایی لایی با خانواده و به نیابت از مادرش به سفر حج واجب مشرف شد. سفری كه شاید سالیان سال آرزوی آن را داشت و آن را كابین ازدواج خود قرار داده بود. در آن روزهای زیبای سفر به خانۀ خدا، باز هم رقیه به فكر جهاد و شهادت بود. در حسرت این آرزو، رو به خانواده كرده و گفته بود: “…باید با آب زمزم غسل شهادت كنم‎!”‎
    به راستی خانم معلم رضایی لایه به جز عشق به دانش آموزان،  انقلاب و وطن، به جز دغدغه های همسرداری، دلمشغولی و عشقی والاتر داشت و آن هم شهادت بود و دیگر هیچ… او همه چیز را برای خدا می خواست و سیر الی الله مقصد حركت او بود. در روز برائت از مشركین با سایر حجاج و زائران بیت الله الحرام،  جایی كه مأمن و پناهگاه تمام موجودات است و ریخته شدن خون در آن مكان مقدس حرام است، در راهپیمایی برائت از مشركین شركت كرد تا بار دیگر انزجار خود را از ظلم و ستم و ایادی استكبار جهانی نشان دهد. در حالی كه هیچ كس نمی توانست حتی فكرش را بكند، در سر مزدوران آل سعود برای برهم زدن این مراسم و به خاك و خون كشیدن حاجیان چه نقشۀ شومی می گذرد. در مكه بار دیگر یزید زمان، دست جنایتكار خود را از آستین شرك و خیانت آل سعود بیرون آورد و با هجوم وحشیانه به صفوف زائران خدا، صدها مسلمان را در كنار خانۀ امن الهی و كوه نور به جرم گفتن الله اكبر و به دلیل برائت از مشركین پلید به خاك و خون كشید.‎


    در آن روز، مكه بار دیگر نزول ملائك را تجربه كرد. در آن ساعات، مكه یك بار دیگر قافلۀ شهدا را تا در بهشت برین بدرقه كرد و در آن لحظات، مكه، خاطرۀ قساوت یزیدانه و شهادت حسین گونه را به خاطر آورد. در روز برائت از مشركین، رقیه رضایی لایه هم كه مشت های گره كرده خود را رو در روی استكبار جهانی گرفته بود، بر بال های فرشتگان! نه، شاید حتی بلند پروازتر از آنها، با وداع دنیای خاكی و فانی، جنت نشین شد و چون پرستوی مهاجر الی الله به زیبایی هر چه تمام تر، به شایستگی یك معلم فداكار به آرزوی دیرینۀ خود رسید‎ .‎







    گفتگوی عاشقانه با خدا‎:

    ‎معلم شهید حاجیه خانم رقیه رضایی لایی، در وصیتنامۀ خود در گفتگوی عاشقانه ای خطاب به معبود خود می گوید: “خداوندا! در آن لحظه كه چشم دل ما به غیر تو خواهد بنگرد و از جهت محبت تو انحراف گیرد، كورش كن تا جز تو كسی را نبیند و جز حلال تو به چشم اندازی دیگر نگاه تماشا نیفكند. ما آن دست و پا را نخواهیم كه به معصیت تو بجنبد و آن جان و دل را نپسندیم كه جز به عشق جانان زنده باشد و سعادتی عنایت فرما كه چشمان ما جز در جستجوی رضای تو روشن نباشد و جز لقا و رضای تو دیگری را نبیند‎”.‎



    نامۀ شاگرد به استاد:

    شاید برای ما كه شهید رقیه رضایی لایه را باید از میان گفته ها و شنیده های دوستان و نزدیكانش بشناسیم، سخت باشد كه بتوانیم احساسمان را به خوبی یكی از شاگردانش بیان كنیم؛ آنجا كه “افسانه رشوند” خطاب به معلمش می نویسد‎:

    “مربی شهیدم! بر بال كدامین ملك نشستی كه بی امان و شتابان به  سوی معبود شتافتی؟ در “نماز شب” عارفانه ات با خدا چه گفتی كه چنین تو را پذیرفت؟ تو همراز كدام امام بودی كه زمزمه هایش دیوانۀ عشقت كرد؟


    قطره های اشكت را به پای كدامین نور ریختی كه لالۀ شهادت را به این سرعت بارور كرد؟ آب دیده و خون دلت را در كدامین بازار فروختی كه چنین نقد شهادت خریدی؟ در “زیارت عاشورا” به سالار شهیدان چه گفتی كه كربلایی شدی؟

    بلند باد نامت! بزرگ باد حماسه ات! جاودانه باد یادت‎!‎ ای شهید! با ما سخن بگو. تو رفتی و ما را لیاقت رفتن نبود، طاقت ماندنمان نیز نیست، اما عاشق كجا و عاشق نما كجا؟ یافتن كجا و بافتن كجا؟ دیدن كجا و شنیدن كجا؟


    در آخرین دعای كمیل – كه با هم بودیم – اشكت علامت عشق بود و شوقت نشانۀ شهادت؛ از نجوای شبانه ات معلوم بود كه مسافری‎.‎ از التهاب مناجاتت روشن بود كه مهاجری‎.‎ از اشتیاق رفتنت پیدا بود كه شهیدی‎.‎ ما نیز شوق رفتن داشتیم، اما اشتیاق تو جلوه ای دیگر داشت. ‎‎اینك یادت، خانه ات، مزارت، همواره كلاس درس ما و خاطره ات زینت خاطر ماست. نام مقدس و یاد معطرت را بر برگ برگ درختان خواهیم نوشت و حماسۀ بزرگت را در دفتر روزگار ثبت خواهیم نمود. ما شعر بلند شهادتت را خواهیم سرود و بر پیشانی خورشید خواهیم نوشت‎!”

    رقیه در دبیرستان از شاگردان ممتاز بود. او در دوران تحصیل، بسیار پر جنب و جوش و فعال بود. به ظاهرش بسیار اهمیت می داد و شیک پوش بود. همۀ تلاشش این بود که از هر جهت نسبت به دیگران برتری داشته باشد.


    او در سال آخر دبیرستان، تحت تأثیر انقلاب، دچار تحول فکری شد. به این نتیجه رسیده بود که متعلق به این دنیا نیست و مسیر دیگری را باید انتخاب کند. با آنکه می توانست یکی از بهترین رشته های دانشگاه را انتخاب کند، ولی در آخرین سال تحصیلی، به کسب معارف دینی گرایش پیدا کرد. با بی رغبتی، سال تحصیلی را به پایان رساند و به حوزۀ علمیۀ قم رفت. گفته بود: «من اگر به دانشگاه بروم، می توانم جان انسانی را نجات دهم، اما می خواهم با معارف دینی، روح انسان ها را صیقل بدهم.»
    پس از گذشت یک سال از تحصیل در حوزه، احساس کرد پرداختن صرف به مطالب تئوری راضی اش نمی کند. به همین دلیل با تعدادی از دوستانش به کردستان رفت. در آنجا به عنوان معلم پرورشی به تربیت دختران دبیرستانی پرداخت. این، زمانی بود که ضد انقلاب در کردستان توانسته بود تعدادی از جوانان را جذب خود کند.

    دو سال و چند ماه قبل از شهادت، با همسرش آشنا شد. اقوام، با شناختی که از رقیه داشتند، او را به همسرش معرفی کرده بودند. آن زمان، رقیه در حزب جمهوری فعالیت داشت و یکی از کانون های حزب را اداره می کرد. وقتی با هم آشنا شدند، همسر رقیه او را بسیار نزدیک به افکار و روحیۀ خودش یافت.

    همسرش می گوید: «آن زمان، من در سیستان و بلوچستان فعالیت می کردم. مثل رقیه در حزب جمهوری بودم و وقتی به ایشان گفتم من در سیستان کار می کنم و باید به آنجا بروم، بدون هیچ قید و شرطی پذیرفت. گفت تبعیت از همسر بر من واجب است.»

    با شروع بیماری مادرش، کردستان را ترک کرد و به قزوین بازگشت.

    همسرش می گوید: «خانوادۀ ایشان مذهبی و سنتی بودند. پدرشان تجارت چوب می کرد و مادرش خانه دار بود. یک خواهر بزرگ تر از خودش داشت که با هم آشنا شدیم. او تنها دختر توی خانه بود. رقیه در استعداد و نبوغ و ایمان، زبانزد فامیل بود.»
    مهریۀ رقیه یک سفر حج بود و چهارده سکه طلا. ازدواج با من به خاطر رضای خدا بود، نه برای مادیات یا هر چیز دیگر. در همسرداری اش طوری رفتار می کرد که همه اش رضایت خدا را مد نظر داشت. سر سوزنی از تکالیفش را، چه نسبت به من و چه در رفتار با دیگران، کم یا زیاد نمی کرد. خودش را فانی در خدا می دید. هر وقت می خواست کاری انجام بدهد، با خودش می اندیشید که آیا این کار رضایت خدا را در پیش دارد؟ بعد هم جوابش را به سرعت پیدا می کرد و همانظور می کرد که باید.
    نفوذ کلام بسیار بالایی داشت. حرف که می زد، به دل همه می نشست. اگر اظهار نظری می کرد، همه را تحت تأثیر قرار می داد. حرفی را نمی زد که قبلش آن را سبک و سنگین نکرده باشد. از حرف های پراکنده پرهیز داشت. غیبت نمی کرد، تهمت نمی زد.

    قبل از سفر حج، یک سفر مشهد با هم رفته بودیم ماه عسل. آنجا بود که فهمیدم انس و ارتباط فوق العاده ای با ائمه معصومین (ع) دارد. طوری با امام رضا (ع) حرف می زد که انگار او را با چشم سر می دید. این رفتار، فقط در مشهد نبود، در روزهای عادی هم همین ارتباط را با ائمه (ع) داشت.

    از همان روزهای اول آشنایی، رقیه از فنا حرف می زد. نمی گفت شهادت، می گفت فنا. می گفت: «این امکان و فرصت نصیب مردها شد که به جنگ بروند، اما برای زن ها چنین امکانی فراهم نیست. دوست دارم به گونه ایی از دنیا بروم که اجر و مزد یک شهید داشته باشم.»


    زندگیمان ساده و بی آلایش بود. به زیور آلات گرایشی نداشت. این برای من لذت بخش بود، وقتی می دیدم از یک مراحلی گذشته است. او معتقد بود شهید واقعی کسی است که با تمام وجود وظیفه اش را انجام دهد.



    سال 66 با پدر و برادرش به نیابت از مادرش به سفر حج واجب رفت. دو تا از خواهرهای من هم با کاروان دیگری به سفر حج مشرف شده بودند. روز جمعه، رقیه را آنجا دیدند و می گفتند: «در رفتارش یک جور سبکبالی دیده می شد. انگار از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.» به آنها گفته بود که باید با آب زمزم غسل شهادت کنم. او در راهپیمائی برائت از مشرکین در مکه مرمه به شهادت رسید.


    دست نوشته های رقیه، از زمان تحصیل تا وقتی که در حزب جمهوری فعالیت می کرد، بر گرفته از احادیث قرآنی و مضامین عالی از فرازهایی بسیار زیبا از ادعیۀ معصومین بود. در تمام نوشته هایش، عرفان و رابطۀ عاشقانۀ با خدا مشهود است و کمتر، مضمون سیاسی و اجتماعی به خود گرفته است.







    بخشی از وصیت نامه:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    به نام آنكه هستی بخش كائنات و وجود بی انتها و غایت آمال عارفین و نهایت آرزوی مشتاقین و معشوق عاشقان شب زنده دار و روشنی بخش دل سالكان و خالق یكتای عالمین و معبود بی نیاز بندگان و روزی دهندۀ آمرزندۀ مرزوقین و برانگیزندۀ بر حق 124 هزار پیامبر و فرستندۀ دین كامل و كتاب آسمانی كامل قرآن كریم و رسول ختمی مرتبت، پیامبر اسلام (ص) و عطا كنندۀ مقام عصمت به چهارده معصوم علیهم السلام. و به نام او كه شهداء در نزدش روزی خوار اویند و او كه معاملۀ با او بهترین معامله هاست. به نام آن ارحم الراحمین؛ آن خالق المخلوقین و آن اكمل الكاملین و اصدق الصادقین و رب العالمین كه تنها او را داشتن و با او بودن و او را دیدن و به عشق او نفس كشیدن، به دنیا، به زندگی در دنیا معنا می دهد و در راه او جان دادن، به مرگ طراوت؛ و به شوق وصالش جان باختن، تلخی وداع دنیا را مبدل به حلاوت حیات تازه یافتن می كند.


    الهی! تو را هزاران بار شكر می كنم كه مرا شیعۀ اثنی عشری قرار دادی تا ولایت اهل بیت و عشق به خاندان رسالت، ظلمتكدۀ قلبم را منور سازد و باز هزاران بار تو را شكر می كنم كه مرا از آنانی قرار ندادی كه با دوری گزیدن از صاحبان امر كه قرآن كریم از آنان به اولی الامر یاد می كند، راه ظلالت بپیمایم؛ چرا كه بدون توسل به ائمه و بدون عبور از شاهراه ولایت، چگونه می توان به جانان رسید؟


    ایزدا! چگونه توانم لب به ثنا و سپاست باز كنم، درحالی كه باران نعمت و رحمت را بر این بندۀ ضعیف و ذلیل و گناه كار فرستادی و نعمت عظمای زندگی در زیر چتر ولایت فقیه و صرف قسمت مهمی از عمر گرانبهاء را در ظل حكومت اسلامی به این بندۀ حقیر و مسكین ارزانی داشتی، در حالی كه نتوانستم مسئولیت و حق عظیمی را كه به واسطۀ این موقعیت شریف بر دوشم آورده بود، به نحو شایسته ادا كنم.


    الهی! چگونه این بندۀ بی حیا در محكمۀ عدالت، پاسخ گوی اعمال و گفتارش باشد؟ در حالی كه رهبری عظیم الشأن همچون امام خمینی داشته است؟ و چگونه در صحرای محشر حاضر شوم، درحالی كه در زمانی زندگی می كردم كه عاشقان و شیفتگان و مخلصان كثیری در راه تو و در راه دین تو و در كارزار با دشمن تو شهد شهادت را مشتاقانه نوشیدند. در زمانی زندگی می كردم كه می بایستی پیام آور خون گلگلون كفنان عزیزی می بودم.

    یا رب! نكند كه در یوم القیامه، در زمرۀ كسانی باشم كه فریاد می زنند: «یا لیتنی كنت ترابا» ای كاش كه خاك می بودم. آه از ساعات و لحظاتی كه در غیر عبادت تو صرف شد و هزاران افسوس از زمانی كه گذرگاه دنیا همچون غفلتكده ای آدمی را می فریبد، آنچنان كه می انگارد مرگ به سراغ او نمی آید. هر چه از مقام و رحمت و گذشت و عدل تو، خالق یكتا و هرچه از هستی و غفلت دنیا و هر چه از بی حیایی و خسران انسان گفته شود، اندك است.


    این حقیر، رقیۀ رضایی، فرزند پدر بزرگوارم محمدعلی رضایی و مادر مهربانم سكینۀ حنیفی ها، عمری را به سر كردم؛ ای كاش لحظه ای از آن را در غیر عبادت مولا سر نمی كردم، ولی با اقرار به سختی روز جزاء و عدل الهی و با وجود بار سنگین گناهانم، نمی خواهم از رحمت و مغفرت و گذشت خالقم، پرورگار جهانیان لحظه ای غافل باشم و عاجزانه و ملتمسانه از كلیۀ اقوام و دوستان و آشنایان و نزدیكان و پدر و مادر عزیزم می خواهم كه به خون پاك اباعبدا…، این بندۀ گنه كار را حلال كنید. انشاء ا… دوستان در دعاهای خیرشان و در مجالس دعا حقیر ار فراموش نكنند.



    هم روی تو را طاقت دیدار كم است / هم چشم مرا جرأت این كار كم است
    من كمتر از آنم كه تو را درك كنم / آگاهی من ز عشق بسیار كم است


    خداوندا! در آن لحظه كه چشم دل ما به غیر تو خواهد بنگرد و از جهت محبت تو انحراف گیرد، كورش كن تا جز تو، كس را نبیند و جز به مال و جلال تو به چشم اندازی دیگر نگاه تماشا نیفكند. ما آن دست و پا را نخواهیم كه به معصیت تو بجنبد و آن جان و دل را نپسندیم كه جز به عشق جانان زنده  باشد و سعادتی عنایت فرما چشمان ما جز در جستجوی رضای تو روشن نباشد و جز لقای تو و رضای تو دیگری را نبیند.
    پروردگارا! روا مدار كه سر به دنبال هوس بگذارم و در ظلمات جهل و ظلال از چراغ هدایت به دور افتم و بیغوله از شاهراه باز نشناسم و مگذار دامان وجودم به پلیدی های گناه بیالاید و نسبت به ملاحی و مناهی بی پروا باشم.
    پروردگارا! از هیجان حرص و صولت خشم و حملۀ حسد و ضعف صبر و عصبیت های ناهنجار كه حرمت انسانیت پاس ندارد، به ذات اقدس تو پناه می برم.
    ای خدا! ای قدرت علیا كه دامان افق را با طراز فلق بیاراستی و گریبان شب را به روز روشن چاك زدی، ای  نام مبارك كه به یاد تو فشار بلیات آرام می گیرد و ای كسی كه به ارادت عظمایت قلم تقدیر بر لوح قضا امضای محو و اثبات می گذارد، تو پشت و پناه ما باش تا خفت و خزلان نیابیم و تو دوست ما باش تا اگر كائنات سر دشمنی گیرند، از دشمن نهراسیم و تو به سوی ما رو كن تا اعراض در جهان را به هیچ بشماریم.

    خدای من! در آن هنگام كه به سوی تو سر برمی دارم، ملكوت اعلای تو را از دیدگان خویش در ورای سه پردۀ پنهان می بینم و این سه پرده را هم، خود با دست خویشتن برآویخته ام. نخستین پرده ای كه نگذارد دید به دیدار تو بگشایم، عصیان من از فرمان توست و پردۀ دوم، پرده ایست كه در ارتكاب منهیات و ملاحی به روی خویش كشیده ام و پردۀ سوم، پردۀ غفلت من است، غفلتی كه در ادای شكر و سپاس تو ورزیده ام، موهبت دیده ام و از سپاس موهبت بازمانده ام.

    پروردگارا! این دیو نابه كار، یعنی شیطان رجیم را همچون سگی كه در برابر سنگ و عصا رانده شود، از محراب عبادت ما بران و خورشید عشق خویش را در دل ما آنچنان بدرخشان كه چشم ناپاك بین شیطان كور و از كنارمان دور گردد. كرامتی فرمای كه با بندگان صالح و پرهیزكار تو در ملكوت مقدس تو همسایه باشیم و در ردیف پرهیزكاران و پارسایان قرار گیریم.
    ای رب العالمین! ای ارحم الراحمین! از من آن مال و مقام كه كبریا و نخوت افزاید، به دور دار و مگذار كه مال دنیا به من طغیان آموزد و از سعادت و سلامت بازم دارد و آنچه مرا روزی همی فرمایی، چنان كن كه بر من حلال باشد و تهی دستان را همدم من فرمای و این همدمی را در كار من مطبوع و گوارا بدار.

    پرودگار من! چنان خواهم كه ثروت و مكنت، دم به دم روح مرا به تو نزدیك نسازد و آنچه مقدر فرموده ای كه از دست من به خواهندگان رسد، چنان كن كه به نیكوكاری انفاق شود.

    پروردگارا! بدانسان كه در چشم مردم به مقام من می افزایی، در چشم من از مقام من بكاه و به میزان عزتی كه در اجتماع به من ارزانی همی فرمایی، مرا به ذلت نهاییم آشنا ساز تا شخصیت خویش را هرگز فراموش نكنم و پای از گلیم خویش فراتر نگذارم و توفیقی ده كه حق بگویم، هر چند بر من گران باشد و عطایای خود را به دیگران اندك شمارم، هر چند بیشتر بخشنده باشم و گناهان خود را بسیار دانم، هرچند اندك باشد و مقدر فرمای كه من همه را دوست بدارم و در حق همه نیك اندیش و نیكو كار باشم.

    پروردگارا! زبان مرا به هدایت گویا كن و قلبم را به تقوا الهام فرمای و چنان كن كه از صراط مستقیم به جانب تو راه گیرم.  با دین مبین تو بمیرم و با دین مبین تو سر از خاك بردارم.

    خداوندا! بر پیشانی ما دیهیم قناعت گذار و سیمای ما را با جمال ولایت بیارای و به ما در هدایت صداقت عطاء فرمای. فتنۀ ثروت را از ما به دور دار و آرامش خاطر و آسایش ضمیر را به ما ارزانی كن و به من صحتی كرامت فرما كه به عبادت تو برخیزم و فراغتی نصیب كن تا به زهد و پارسایی بپردازم و نور دانشی در ضمیرم برافروز كه عمر خویش را با علم، توأم دارم.

    ای پروردگار متعال! در سایۀ لطف خویش بر نیت پاك من توسعه و توفیر ارزانی فرما و یقین مرا نسبت به عقیدت من با صحت و سلامت بیارای و از رفتار و گفتارم، آنچه دستخوش فساد شده  است، از اسلام خویش بی نصیب مگردان.



    خداوندا! تا آن روز كه توانم به عبادت تو برخیزم، زنده ام دار و تا آن دم كه تو را یاد همی كنم، دم گرم از سینه ام برآور و اگر به انحراف گراییدم، مرا هر چه زودتر به سوی خویش فرا خوان.
    پروردگارا! آنچنان كه در واقعۀ بدر، سربازان اسلام را با افواج ملائكه پشتیبانی كرده ای، همچنان فرشتگان ظفرمند خویش را با سربازان ما همراه ساز تا یكباره، قوای كفر و شرك را از هم بشكافند و شوكت دشمن را درهم شكنند و تراكمشان را پریشان سازند تا در بساط زمین، جز بندگان عابد و مطیع تو كس زنده نماند و جز به درگاه تو، كس پیشانی بر خاك نگذارد.
    ای آفریدگار بزرگ كه بزرگی شگفت انگیز تو در وسعت خیال نگنجد و عظمت علیای تو را لفظ  ها و لغت ها تعبیر نكنند! ای سلطان وجود كه تخت سلطنت تو در ارش برین استوار باشد! ای نور اعلی و اقدس! ای روشنی بخش روشنی ها و منبع رحمت ها و نعمت ها! ای جلال و جلیل! ای شكوه بی مانند! و ای دانای رازها و رمزها كه سایۀ اندیشه ها را در مغزها می شناسی! ما را بدین گریزگاه راه بنمای.
    والسلام.

  2. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,227
    امتیاز : 33,948
    سطح : 100
    Points: 33,948, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,538
    تشکر شده 2,326 در 1,529 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 14 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    شهیدصدیقه رودباری

    نام:صديقه

    نام خانوادگی:رودباري

    نام پدر:رحيم
    شماره شناسنامه:4181
    تاریخ تولد:1340/12/14
    محل تولد:تهران
    تاریخ شهادت:59/05/28
    محل شهادت:تهران
    شهیدصدیقه رودباری درچهاردهم اسفند 1340 درتهران به دنیا آمد ودرخانواده ای مذهب تربیت ورشدیافت.ازسنین نوجوانی با تشویق برادرش درکتابخانه مسجد امام حسن عسگری(ع) نارمک شروع به فعالیت کرد.در دوران تحصیل نیز دانش آموزکوشا و موفقی بود؛ اما روح ناآرامش همواره درپی چیزی ورأی خواستها و آرزوهای یک دخترمعمولی بود.همزمان با آغاز انقلاب اسلامی، صدیقه نیز به خیل خروشان انقلابیون پیوست و به انجام فعالیتهایی در دبیرستان پرداخت و تمام سخنان امام رابه صورت نوار و اعلامیه تکثیر و پخش می کرد.به خصوص، جمعه خونین17 شهریور نقطه عطفی درزندگی او بود. او آن زمان دوشادوش سایر خواهرانش درابتدای صف،جلوی گلوله دژخیمان ایستاد و تا شامگاه همان روزبه مداوا و جمع آوری زخمیان پرداخت.


    پس ازپیروزی انقلاب اسلامی،اقدام به تأسیس انجمن در دبیرستان خود نمود و فعالیتهایش منسجم ترشد.سپس به کردستان اعزام شد و آنجا رامرکز فعالیتهای گوناگون قرارداد.ازقبیل تشکیل کلاس قرآن،زندانبانی زنان ضد انقلاب و فعالیت درمرکزمخابرات سنندج.


    شهید صدیقه رودباری ساده می زیست. درعوض، با استفاده ازحقوقش به خانواده های مستحق کمک می کرد. برادرشهید، محمودخادمی، فرمانده سپاه پاسداران بانه می گفت«آن قدراین خواهرفعال بود،که جای خالیش را شاید چندین نفر نتوانند پر کنند.» مردم بانه خصوصاً بزرگان این شهرمراسم تشییع بسیارچشمگیری برای شهید داشتند ومجلس ختم وترحیم برای یادبودآن شهیدبرگزارنمودند.

    او هرشب پس ازاقامه نمازشب، ساعتها باخدا راز و نیاز می کرد.دست نوشته هایی که ازاوباقی مانده،حکایت ازآن دارد که او آگاهانه دراین راه گام برداشته است.درآخرین تماس تلفنی باخانواده،اظهارکرده بود که هیچگاه تا این اندازه به شهادت نزدیک نبوده است.اوبا توجه به شرایط بسیارسخت کردستان درآن زمان دوشادوش پاسداران بانه فعالیت می کرد.



    درتاریخ 28/مرداد/1359 پس ازتعلیم سلاح به عده ای ازخواهران،متأسفانه با گلوله یکی ازآنها،که سلاحش رابه سوی اونشانه گرفته بود، درسن 19سالگی به شهادت رسید و بسیاری رادرسوگ رفتنش عزادارساخت.مردم بانه او راخواهر سیاهپوش و زینب زمانه می خواندند.شهید دریکی ازنوشته هایش که درتاریخ 5/3/1359 نگاشته شده است می نویسد:

    امشب دردلم غوغایی بپاست. غوغایی دل کندن ورفتن، رفتن و ازخانه گسستن و ازخانه و لذت این جمع بریدن می روم و خاطرات کودکی و خنده ها و گریه ها را درتو می گذارم.چرا که فرا راهم نباشد.می روم به خطه عاشورای ایران می پیوندم.


    عارفی کوکه کند فهم زبان سوسن

    تابپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

    برکش ای مرغ سحرنغمه داودی باز

    که سلیمان گل از بادهوا باز آمد


    اما من ازدوست خوبم و خواهر مهربونم می خواهم که به وصیت من عمل کند بره و خدا رابشناسه وببینه که چیه که قدرت به ماه میده چیه که مارا از خانه بریده از لذت دنیوی بریده و ما را به اجرآخرت پیوند ابدی داده.

    دوست خوبم برای من اشک نریزو بدان لحظه ای آرام می خوابم که جای خالی خودم را به وسیله ی توپرببینم وبانگ"اشهدان لا اله الا الله "و"اشهد ان محمد رسول الله " رابشنوم.

    «قرآن منوازمادرم می گیری وهمیشه باخودت نگهدار»

    قربانت صدیقه


    25/4/59

    نامه یا وصیت نامه ی صدیقه به یکی ازدوستانش که اورا به اسلام وخدا می خواند. ببینید چگونه خالصانه دوست قدیمی اش رابه اسلام می خواند و چگونه صادقانه برایش ازخدا می گوید، توصیه می کند قرآنش را ازمادرش بگیرد و به او وصیت می کند که درباره ی عمل او فکرکند و بعد تاکید اینکه جای خالی او راپرکند.

    سلام خواهر خوبم .....الان درسقزهستم واحتمال هربرنامه ای دراینجاهست.صددرصدوقتی این ورقه می رسه دستت،دیگه من نیستم ویا به عبارتی دیگروبنا به عقیده ی خودم،روحم ازجسم ناچیزم اوج می گیرد وبه خدا می رسه.

    اماچرا گفتم خدا؟


    چون که می خواهم بدونی خدا وجود دارد،نه وجودی که من وتوداریم،نه بلکه خیلی عظیمتروبزرگترازآن چیزی که می دونیم وهستیم.

    بارها می خواستم موضوع خدارابه میان بکشم اما دیدم هربارسدی فراراهمان هست،درثانی توآن قدرپاک وبزرگ وعزیز برای من بودی که باوراین مسئله که توخدارانفی میکنی،برایم غیرقابل فهم وحتی غیرقابل قبول بود.

    پس باید چیزی باشه که توبگویی نیست،که آن هم می شود انکار، مثل اینکه من درختی را دراطاق می بینم، بعد می گویم این درخت نیست.

    خوب این مسئله خودبخود انکارحقیقت است.درثانی من به تو می گویم که پرستش خدایا کلاپرستش درذات وفطرت هرانسانی است،چرا که وقتی خدارا برداشتیم جایش علم راگذاشتیم وحتی هگل درگفته های مشهورخود به خوبی این مسئله راروشن می کندوتاریخ را به جای خدا گذارده است....


    دوست خوبم، می بخشی که اینقدر پرچونگی کردم، باورکن آرزو داشتم با هم بودیم تامسائل اینجارابه چشم می دیدی وخیانت هایی که شده و به نظرت خدمت آمده است راازجلو می دیدی.چون می دانم آنقدرصداقت داری که ازدیدی بازتروبه دورازچارچوب زندانی سازمانت،دیدگاهت راتشریح کنی.

    خوب، شایدوقت خداحافظی رسیده،آره باید ازدوستی ها برید دلبستگی ها رادور ریخت.

    اما مثل پرنده ای که می میرد پروازش رابه خاطر داشته باشیم و به یادش باشیم چراکه شایدحتی لحظه ای به پروازدورازقفس او نظاره بودیم.

    سالهایی که در بانه بود

    خرداد سال ۵۹، از طرف جهاد سازندگی برای انجام فعاليت های جهادی به شهر بانه كردستان اعزام شد. در بانه هر كاری كه از دستش بر می آمد انجام می داد. در روستاهايی كه پاكسازی می شدند، كلاس های عقيدتی و قرآن برگزار می كرد. با توجه به شرايط بسيار سخت آن روزهای كردستان، دوشادوش پاسداران بانه فعاليت می كرد در حالی كه هيچ گاه اظهار خستگی نكرد.

    در سپاه بانه مسئول آموزش اسلحه به خانم ها بود. علاوه بر آن مخابرات سنندج نيز محل فعاليت او به شمار می آمد. آنقدر فعال بود كه يكی دوبار منافقان برايش پيغام فرستادند كه اگر دستمان به تو بيفتد، پوستت را از كاه پر می كنيم...

    در روزهای حضورش در سپاه بانه، فرمانده اطلاعات سپاه بانه، شهيد «محمود خادمی» كم كم به او علاقه مند شد. محمود كه قبل از آن در جواب به دوستانش كه پرسيده بودند كه "چرا ازدواج نمی كنی؟" گفته بود: "هنوز همسری را كه می خواهم برای خودم انتخاب كنم پيدا نكرده ام. من كسی را می خواهم كه پا به پای من در تمام فراز و نشيب ها، حتی در جنگ با دشمن هم رزم من باشد و مرا در راه خدا ياری دهد." ولی محمود بعد از آشنايی با صديقه رودباری تصميم خود را گرفت و همسر آينده خود را انتخاب كرد.

    ۲۸ مرداد سال ۵۹، روزی بود كه صديقه و دوستانش خسته از مداوای مجروحان و در حالی كه پا به پای پاسداران دويده بودند، در اتاقی دور هم نشسته و استراحت می كردند. در همين هنگام دختری وارد جمع سه نفره شان شد. صديقه او را می شناخت.گاهی او را در كتابخانه ديده بود. دخترك منافق به بهانه ای اسلحه صديقه را برداشت و مستقيما گلوله ای به سينه اش شليك كرد. پاسداران با شنيدن صدای شليك گلوله به سرعت به سمت اتاق دويدند. محمود خادمی خود پيكر نيمه جان صديقه را به بيمارستان رساند. او بيشتر از سه ساعت زنده نماند و بالاخره به آرزوی خود كه شهادت بود رسيد. همانطور كه در آخرين تماس تلفنی اش با خانواده اظهار داشت كه "هيچ گاه به اين اندازه به شهادت نزديك نبوده است."

    پس از چند ساعت كه از آن اتفاق دلخراش می گذشت، محمود با چهره ای غمگين و برافروخته به جمع سپاهيان برگشت و با حالت خاصی خبر شهادت او را اعلام كرد و در آن جمع اظهار داشت: بچه ها من هم ديگه عمری نخواهم داشت. شايد خواست خدا بود كه عقد ما در دنيای ديگری بسته شود.

    حدود ۲ ماه بعد، در ۱۴ مهر سال ۵۹، محمود خادمی فرمانده اطلاعات سپاه بانه در حالی كه داوطلب شده بود كه دوست بيمارشان را به بيمارستان برساند، ماشينش توسط گروهك های تروريست ضد انقلاب مورد حمله قرار گرفت. او تا آخرين گلوله خود مقاومت كرد. افراد مهاجم، غافل از اينكه او راننده ماشين نيست، بلكه محمود خادمی، فرمانده اطلاعات سپاه بانه است، پس از به شهادت رساندن وی برای خاموش كردن آتش خشم و كينه خود، قسمتی از صورت او را نيز با شليك گلوله های تخم مرغی از بين بردند و به اين ترتيب بود كه محمود خادمی نيز پس از دو ماه جدايی از صديقه به او پيوست تا همانطور كه خود گفته بود "عقدشان در دنيايی ديگر و در آسمان ها بسته شود."

    مزار شهيد صديقه رودباری،قطعه ۲۴/رديف۳۲/شماره۸ بهشت زهرا(سش

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,227
    امتیاز : 33,948
    سطح : 100
    Points: 33,948, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,538
    تشکر شده 2,326 در 1,529 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 14 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    شهیده دانش آموز «زینب کمایی» که توسط منافقین به شهادت رسید، دفتر خودسازی داشت که هر شب کارهایش را محاسبه می کرد، از خواندن نماز به موقع تا کم خوردن غذا.




    شهید ۱۴ ساله زینب(میترا) کمایی به سال ۱۳۴۶ در آبادان به دنیا آمد؛ پدرش به نام  های ایرانی علاقه داشت و اسم او را «میترا» گذاشت؛ وقتی او بزرگ شد، از نامش ناراضی بود و به همین خاطر آن را به «زینب» تغییر داد.

    خانواده کمایی با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و محاصره آبادان، به اصفهان رفتند اما برادر و خواهران زینب همچنان در آبادان مقاومت می کردند؛ زینب در سال ۱۳۵۹ به رغم آوارگی در شهر جدید و فرصت تحصیل سه ماهه، با موفقیت پایۀ سوم راهنمایی را گذراند.

    زینب با آن که در «شاهین  شهر» غریب بود اما فعالیت های مذهبیِ خود را در آن شهر شروع کرد؛ علاوه بر فعالیت های متعدد فرهنگی، برنامه های خودسازی را نیز لحظه  ای فراموش نمی کرد. نمودار برنامۀ خودسازی یک هفته ای  این دانش آموز، مؤید این مطلب است.

    فعالیت  های مذهبی زینب، مورد غضب منافقین قرار گرفته بود و این کوردلان در آخرین نماز مغرب اسفند  ماه سال ۱۳۶۰ هنگام بازگشت از مسجد او را ربودند؛ سپس با گره زدن چادرش او را خفه کرده و به شهادت رساندند.

    پیکر مطهر زینب، سه روز بعد پیدا شد و با پیکرهای غرقِ به خون ۳۶۰ شهید عملیات «فتح المبین» در اصفهان تشییع و در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

    برگی از دفتر خودسازی شهیده دانش آموز «زینب کمایی»

    مادر این شهید ۱۴ ساله درباره دفتر خودسازی زینب، این گونه روایت می کند:

    زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان(عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره های قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کم خوردن صبحانه، ناهار و شام.

    دخترم جلوی این موارد ستون هایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت می زد؛ من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم به یاد آن اندام لاغر و نهیفش که چند تکه استخوان بود، به یاد آن روزه های مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شب های طولانی و بی صدایش، به یاد گریه های او در سجده هایش و دعاهایی که در حق امام خمینی(ره) داشت.

    زینب در عمل، تک تک موارد آن جدول خودسازی و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود را رعایت می کرد.


  6. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,227
    امتیاز : 33,948
    سطح : 100
    Points: 33,948, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,538
    تشکر شده 2,326 در 1,529 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 14 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    شهیده مهین دانشیان
    هنوز بعضی از همکاراش توی بیمارستان بی حجاب بودن ،
    همین طور بعضی از زن های فامیل

    ولی مهین همیشه حجابش رو حفظ می کرد . واسه همین بعضی ها
    بهش توهین می کردن و می گفتن از تو بعیدهاین همه ساده باشی !! و
    تحت تاثیر جو انقلاب قرار بگیری ...

    آخه این چیه سرت کردی ؟!!

    مهین هم میگفت : من به بقیه کار ندارم و برای حجابم هدف دارم .

    چون مسئله ی حجاب رو از ته دل درک کردم و اصلا از روی سادگی و
    نادونی با حجاب نشدم
    به خونوادش هم که به خاطر توهین ها ناراحت می شدن میگفت :

    مطمئنم همین هایی که به حجاب اهمیت نمی دن بیشتر از من بهش
    مقید میشن...

    شهیده مهین دانشیان

    شهادت:1359
    علت شهادت:بمباران آبادان

    برگرفته از:عروس خاک


  8. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,314
    امتیاز : 10,149
    سطح : 67
    Points: 10,149, Level: 67
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 301
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,870
    تشکر شده 8,739 در 2,138 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 6 در 6 پست

    پیش فرض

    شهیده جهان نما رادمنش

    http://www.habilian.ir/fa/%D8%B3%D8%...%86%D8%AF.html



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1