کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض بانک مقالات دفاع مقدس و شهدا

    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    در این قسمت مقالات در زمینه شهدا و دفاع مقدس رو قرار بدین
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb دایی من و کدخدا،شهردار و سردار و دربار





    همیشه دوست داشتم کودک بمانم ! بزرگ شدن دردسر می اورد و وابستگی و دلبستگیبه دنیا و مافیها!
    امّا کودان سرشارند از معصومیت و صداقت ... و معصومیت و صداقت چه واژه های مظلوم و گمشده ای اند در عصر بزرگترها .
    این مقدمه کوتاه را گفتم برای اینکه میخواهم این مقاله و یا انشا را با قلمکودکانه بنویسم با همان معصومیت و صداقت از ته ته اعماق وجودم: (با صدای کودکانه بخانید)
    آدرس خانه ما جایی است که هر روز از شاهزاده قاسم رد میشوم ، آنجا یک حمام قدیمی بود که روی دیوار آن یک تابلو بزرگ کاشی کاری از عکس شهدا بود، من شهدا را دوست دارم ، حاج آقای مسجد ما میگوید شهدا خیلی خوب هستند ، آنها جان خود را دادند تا ما در آرامش زندگی کنیم و الان در بهشت هستند ، من هر وقت از آنجا رد میشدم و عکس شهدا را میدیدم خیلی خوشحال میشدم .
    دایی من هم یک جانباز است ، مادرم میگوید او شیمیایی شده ، من نمیدانم شیمیایی یعنی چه ؟ او هم هر وقت به خانه ما می امد و سر شاهزاده قاسم عکس شهدا را میدید خیلی خوشحال میشد او میگفت که این عکسها به او انرژی میدهند و برای مردم تذکر است . او میگفت که یکی از آن عکسها عکس دوست اوست و اسمش سیّد محمّد کدخدا است. دایی من میگوید خیلی از دوستان جبهه اش شهید شده اند و خیلی هاشان هم رئیس شده اند . دایی من کدخدا را خیلی دوست دارد و هر وقت درباره او حرف میزند و یا عکس او را میبیند ، گریه میکند .
    من اوّلش ، فکر کردم برای اینکه دایی ام دیگر با دیدن عکس کدخدا گریه نکند ، دارند عکسها را خراب میکنند. آنها با لودر آمده بودند ، میگفتند از شهرداری آمده اند و چون حمام قدیمی شده و الان عصر مدرنیته است داریم حمام را خراب میکنیمو حالا عکس شهدا هم چون روی دیوار است باید خراب شوند ، من نمیدانم مدرنیته یعنی چه ؟ ولی اصلا آن را دوست ندارم ...
    کاشکی آن روز دایی ام به اطراف خانه ما نیامده بود چون او وقتی دید لودر عکس کدخدا را خراب میکند حالش بد شد ، تند تند سرفه میکرد و خون بالا می اورد من خیلی ترسیدم،مادرم جیغ میزد ولی لودر همینطور خراب میکرد هم عکس کدخدا را و هم حال دایی ام را ...
    الان چند روزی است که دایی ام در بیمارستان است ، مادرم امروز من را به ملاقات او برد ، چشم های دایی ام خیلی قشنگ شده بود ، شده بود مثل چشم های کدخدا .
    چندتا از دوستان جبهه ای دایی ام که الان رئیس شده اند هم آمده بودند ولی نمیدانم چرا با خودشان یک نفر را هم آورده بودند که هی از آنها کنار تخت دایی ام عکس و فیلم میگرفت !
    این روزها هر وقت از شاهزاده قاسم رد میشوم دلم برای عکس شهدا و کدخدا تنگ میشود ، به جایش تابلوی بزرگ " غذای بیرون بر درباری " گذاشته اند ، من نمیدانم "درباری" یعنی چه ؟ فقط میدانم برای شاه و اینها هست . بوی کبابش خیلی دلم را آب می اندازد ولی میدانم که مادرم برای خرج بیمارستان دایی پول قرض کرده پس هیچ چی نمیگویم .دایی ام در بیمارستان میگفت : که پیش شهردار و سردار بروید که چرا عکسهای شهدا را خراب کرده اند. من امروز تصمیم گرفتم که خودم پیش شهردار و سردار بروم تا عکسها را دوباره درست کنند و در خیابان بزنند تا دایی ام وقتی از بیمارستان آمد خوشحال شود ...
    ادامه دارد...
    تصاویر پیوست شده
    ویرایش توسط سائل الزهرا : جمعه ۰۸ مهر ۹۰ در ساعت ۰۴:۴۶
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض اردیبهشت 90 تکرار باید گردد... اگر میخواهیم زنده بمانیم

    - فکرش را بکن ! انسان به خودی خود "ناسپاس" و "فراموش کار" است ، حالا تحت شدیدترین حملات رسانه ای و تهاجم فرهنگی غرب استعمار و ایضاء استعمارگر و مدرنیته بدتر از آن هم قرار بگیرد ، چه شود ؟! در این اوضاع قرندیرماش ! آخرالزمانی تکلیف لغت ها و مفهوم های غریب امّا حیاتی چون "ارزشها" و " پیدا کردن راه " چه میشود !
    بی شک جواب را باید از حضرت ماه و راهنما ، قائدنا الامام سیّد علی شنید (( با گوش جان ))
    " هرگاه یاد و نام شهدا در جامعه زنده شود ، ارزشهای معنوی آن جامعه زنده خواهد شد"
    " با این ستاره ها (شهدا) میتوان راه را شناخت " و بسیار جمله هایی با این مضمون
    - درست است که انسان ناسپاس و فراموشکار است ، ولی انصافا هنوز کمی زود است که فراموش کنیم اردیبهشت 90 را که قرعه کار به نام فارس دیوانه زدند و فارس شد میزبان " اجلاسیه سرداران و 14600 شهید" و عجب بهشتی شد فارس در این اردیبهشت! شهر پر بود از صفا و شور و نور و یاد شهید ، میشد تنفس کرد اکسیژن بهشت را در این ماه اردیبهشت ، و خداییش چه خوب بود شهر آرامش دیگری داشت از جنس آرامش نفس مطمئنه ! و محبّت ها بیشتر شده بود از جنس احباءا... ، و خیلی خیلی اسرار و برکات دیگر که فهمیدند اهلش و لا غیر !
    - به خاطر این که انسان "ناسپاس" و " فراموش کار" است در بحث اجلاسیه اردیبهشت 90 عدّه ی قلیلی از مسئولین رو سیاه شدند و جا ماندند از قافله " خادم الشهدایی " که فعلا در این مجال کاری با آنها نداریم و عدّه ی کثیری هم رو سفید شدند و مفتخر گردیدند به تاج " خادم الشهدایی" که روی سخن ما با آنهاست : مسئولین ، روحانیون ، سرداران و ... گرانقدر و همه شما را به خون شهیدان قسم ، که نگذارید حماسه اجلاسیه و یادواره شهدای اردیبهشت 90 در بازه بسته تقویمی اردیبهشت 90 بایگانی شود و "والسلام" ما هر روز محتاج تریم به یاد شهدا ، پس لطفا از بند حصار دستورالعمل و گزارش کار و بودجه و ردیف و ... بیرون بیایید ، در این استان و این شهر هر ماه که می آید باید یاد شهدا پررنگ تر از ماه قبل باشد ، اردیبهشت 90 را تکرار کنید در همه ماه ها و البته پرشور تر ...اگر میخواهید زنده بمانید که " در ملکوت اعلیکسی جز شهید زنده نیست و حیات دیگران هم اگر باشد به طفیلی شهداست "
    میخواهیم زنده بمانیم به طفیلی شهدا... و لعنت بر شعاردهندگان
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 30,339
    سطح : 100
    Points: 30,339, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 17,000 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    درباره پست دومتان سردار و شهردار : خيلي زيبا بود
    به نظرم قلم تان خوب است.خوب مي توانيد مطلبتان را منتقل كنيد.البته من متاسفانه تخصصي در زمينه نوشتن ندارم
    ولي من نفهميدم كه زندگي كودكانه و واقعي خودتان را به تصوير كشيده بوديد يا خير سعي كرده بوديد كه خودتان را به جاي يك كودك بگذاريد.
    اگر كودكانه هست پس كاربرد كلمه ي مدرنيته اشتباه است. چون حتي هجي كردن اين كلمه هم در دنياي كودكان جايي ندارد.
    مثلا من خودم زمان كودكي فقط مي دانستم كه ما در سال چند روز جشن 22 بهمن مي گيريم ولي اينكه حالا اين 22 بهمن چيه ... اصلا در مخيره ي من حتي سوالش هم پيش نيامده بود.
    ویرایش توسط motmaene : چهارشنبه ۰۲ شهریور ۹۰ در ساعت ۱۱:۴۷

  8. 3 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 30,339
    سطح : 100
    Points: 30,339, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 17,000 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    به نظرم اگر اون كودك خودش كلمه ي مدرنيته رو بكار برده باشه مشكلي نيست
    وگرنه استفاده ازش متن رو از واقعي بودن مي ندازه

  10. 2 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb دایی من و کدخدا ، سردار و شهردار و دربار - قسمت دوّم ، یک سال بعد ...

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی




    همیشه دوست داشتم کودک بمانم ! بزرگ شدن دردسر می اورد و وابستگی و دلبستگیبه دنیا و مافیها!
    امّا کودان سرشارند از معصومیت و صداقت ... و معصومیت و صداقت چه واژه های مظلوم و گمشده ای اند در عصر بزرگترها .
    این مقدمه کوتاه را گفتم برای اینکه میخواهم این مقاله و یا انشا را با قلمکودکانه بنویسم با همان معصومیت و صداقت از ته ته اعماق وجودم: (با صدای کودکانه بخانید)
    آدرس خانه ما جایی است که هر روز از شاهزاده قاسم رد میشوم ، آنجا یک حمام قدیمی بود که روی دیوار آن یک تابلو بزرگ کاشی کاری از عکس شهدا بود، من شهدا را دوست دارم ، حاج آقای مسجد ما میگوید شهدا خیلی خوب هستند ، آنها جان خود را دادند تا ما در آرامش زندگی کنیم و الان در بهشت هستند ، من هر وقت از آنجا رد میشدم و عکس شهدا را میدیدم خیلی خوشحال میشدم .
    دایی من هم یک جانباز است ، مادرم میگوید او شیمیایی شده ، من نمیدانم شیمیایی یعنی چه ؟ او هم هر وقت به خانه ما می امد و سر شاهزاده قاسم عکس شهدا را میدید خیلی خوشحال میشد او میگفت که این عکسها به او انرژی میدهند و برای مردم تذکر است . او میگفت که یکی از آن عکسها عکس دوست اوست و اسمش سیّد محمّد کدخدا است. دایی من میگوید خیلی از دوستان جبهه اش شهید شده اند و خیلی هاشان هم رئیس شده اند . دایی من کدخدا را خیلی دوست دارد و هر وقت درباره او حرف میزند و یا عکس او را میبیند ، گریه میکند .
    من اوّلش ، فکر کردم برای اینکه دایی ام دیگر با دیدن عکس کدخدا گریه نکند ، دارند عکسها را خراب میکنند. آنها با لودر آمده بودند ، میگفتند از شهرداری آمده اند و چون حمام قدیمی شده و الان عصر مدرنیته است داریم حمام را خراب میکنیمو حالا عکس شهدا هم چون روی دیوار است باید خراب شوند ، من نمیدانم مدرنیته یعنی چه ؟ ولی اصلا آن را دوست ندارم ...
    کاشکی آن روز دایی ام به اطراف خانه ما نیامده بود چون او وقتی دید لودر عکس کدخدا را خراب میکند حالش بد شد ، تند تند سرفه میکرد و خون بالا می اورد من خیلی ترسیدم،مادرم جیغ میزد ولی لودر همینطور خراب میکرد هم عکس کدخدا را و هم حال دایی ام را ...
    الان چند روزی است که دایی ام در بیمارستان است ، مادرم امروز من را به ملاقات او برد ، چشم های دایی ام خیلی قشنگ شده بود ، شده بود مثل چشم های کدخدا .
    چندتا از دوستان جبهه ای دایی ام که الان رئیس شده اند هم آمده بودند ولی نمیدانم چرا با خودشان یک نفر را هم آورده بودند که هی از آنها کنار تخت دایی ام عکس و فیلم میگرفت !
    این روزها هر وقت از شاهزاده قاسم رد میشوم دلم برای عکس شهدا و کدخدا تنگ میشود ، به جایش تابلوی بزرگ " غذای بیرون بر درباری " گذاشته اند ، من نمیدانم "درباری" یعنی چه ؟ فقط میدانم برای شاه و اینها هست . بوی کبابش خیلی دلم را آب می اندازد ولی میدانم که مادرم برای خرج بیمارستان دایی پول قرض کرده پس هیچ چی نمیگویم .دایی ام در بیمارستان میگفت : که پیش شهردار و سردار بروید که چرا عکسهای شهدا را خراب کرده اند. من امروز تصمیم گرفتم که خودم پیش شهردار و سردار بروم تا عکسها را دوباره درست کنند و در خیابان بزنند تا دایی ام وقتی از بیمارستان آمد خوشحال شود ...
    ادامه دارد...
    امروز مادرم مرا صبح زود از خواب بیدار کرد و گفت: " بلند شو که خیلی کار داریم چون سالگرد شهادت دایی ات است.
    وقتی از جلو شاهزاده قاسم رد شدم و چشمم به تابلوی بزرگ رستوران درباری افتاد ، دلم برای عکس شهدا مخصوصا خنده سیّد محمّد کدخدا تنگ شد و یاد قول یک سال پیش به دائیم در بیمارستان افتادم که گفت: "برو پیش سردار و شهردار که عکس شهدا را دوباره نصب کنند. "
    من هم همان موقع چندین بار با داداش بزرگترم به دفتر سردار و شهرداررفتیم ولی همش میگفتند: " جلسه دارند ، بعدا ... "و من هم فهمیدم که اینها همش تو جلسه اند و به همین خاطر وقتی ندارند که بخواهند کاری بکنند! البته یکبار سردار را در مسجد دیدم و موضوع را بهش گفتم ، و او هم با لبخند گفت : " آفرین ، چه پسر خوبی ، حتما ! تا یک ماه دیگه تابلو را نصب میکنیم. "ولی الان یک سال و به قول معلّم مان یعنی 12 ماه گذشته ولی خبری نیست !یکبار هم برادرم که به خاطر وضع مالی مان مجبور است هم درس بخواند هم در رستوران درباری کار کند ، شهردار را دیده بود که با خانواده اش به رستوان درباری آمده بودند و چندین نوع غذا هم سفارش داده بودند و برادرم با گله به او گفته بود که چرا شما عکس شهدا را از اینجا کندید؟ و او هم با عصبانیت گفته بود که : "بچّه خجالت بکش ، من خودم وقتی شما هنوز به دنیا نیامده بودی جبهه بودم و همه رفیقام شهید شدند ، تازه عکس جبهه ای هم دارم ، پس ساکت شو و به من نگو که باید چکار کنم. "
    بعدش هم رئیس رستوران داداشم را به خاطر ناراحتکردن شهردار اخراج کرد .
    خلاصه خوب که دایی ام همان پارسال در بیمارستان مرد یعنی شهید شد و بیرون نیامد که ببیند من نتوانستم به قولم عمل کنم و تابلو شهدا را دوباره آنجا بذارم.
    عصر که برای مراسم سالگرد به گلزار شدا رفتیم خیلی شلوغ شده بود حتی شهردار و سردار هم آمده بودند ولی من دوست نداشتم نزدیک آنها بشوم، آنها و چند تا آدم کت شلواری دیگر با خودشون عکّاس و فیلمبردار آورده بودند و هی عکس میگرفتند.
    من نمیدانم چرا؟ ولی داداش بزرگم میگفت: " چون نزدیک انتخابات است !" ولی باز هم من نمیفهمم چه ربطی داره؟
    امروز در گلزار پسردایی ام محمّد را دیدم ، او یک کمی حالت عقب افتادگی دارد ، مادرم میگوید که دایی ام به خاطر علاقه اش به محمّد کدخدا اسم او را محمّد گذاشته ، ولی به خاطر شیمیایی بودن دایی و همچنین بی دقّتی دکترها ، او این حالت را دارد " بعضی وقتها بچه های محلّشان او را اذیّت میکنند ولی من او را خیلی دوست دارم و مواظبش هستم.
    به قول مادرم زن دایی من خیلی زیبا است با وجود این که در این یکسال خیلی پیر شده ولی هنوز هم خیلی مومن و باحیا و زیباست
    نمیدانم امروز چه اتفاقی افتاد که وقتی دیدم یکی از این کت و شلواری ها که میگفتند مسئول هم هست ، هی مدام زیر چشمی به زن دایی ام نگاه میکند و ... ناگهان یکدفعه عصبانی شدم و بی اختیار با سنگی به صورت اون آقا زدم و صورتش خون آمد و عمویم با پس گردنی مرا به خانه برد ، شب وقتی پدر و مادرم به خانه آمدند خودم را به خواب زدم ، مادرم به من نزدیک شد ، پیشانی ام را بوسید و با اشک به پدر می گفت:" قربونش برم ، بچّه حلالزاده به دایی اش میره ، اباالفضل جونم مثل دائیش غیرتیه "
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  12. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    در مورد داستان دایی من و کدخدا...
    چند سال پیش دقیقا این اتفاق افتاد
    یعنی یک لودر آمد و تابلوی زیبای شهدا(انصافا خیلی زیبا بود) را کند و حمامی که آنجا بود را خراب کرد
    چند وقت بعد غذای بیرون بر درباری انجا ساخته شد
    برای پیگیری برگشتن تابلوی شهدا به آنجا هم پیش سردار رفتیم و هم پیش شهردار
    سردار قول داد که تا چند هفته دیگه تابلو برمیگرده امّا الان چند سال میگذره و ...
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مقالات ورزشی
    توسط ترنم رضوي در انجمن ورزش
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۷ بهمن ۹۵, ۱۲:۴۴
  2. * هفت کشور نمی کنند امروز / بی مقالات سعدی انجمنی ..
    توسط باران بهار در انجمن شعر و ادب
    پاسخ ها: 176
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۵, ۱۳:۰۵
  3. سیّد شهیدان اهل قلم/سیّد مرتضی آوینی
    توسط nahal در انجمن شخصیت های مذهبی
    پاسخ ها: 443
    آخرين نوشته: شنبه ۲۱ فروردین ۹۵, ۰۷:۵۱

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1