کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 81
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض با لاله ها ( نگاهی گذرا بر زندگی نامه شهدا )

    مهدی مدت جهار ماه محافظ بیت حضرت امام ره بود. یک شب با خوشحالی به منزل امدو گفت:دیشب یکی از بچه ها در بیت امام مشغول نگهبانی بود که امام سلاحش را گرفت و عبایش را به او داد.ودو ساعت تمام در حیاط به نگهبانی برداخت بعد از نگهبانی اسلحه را به ان نگهبان داد و به نماز شب ایستاد. بعدها فهمیدم که ان نگهبان خود مهدی بوده است.
    [["Arial"][/FONT]

  2. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید یوسف کلا هدوز

    تولد:1 دی 1325


    ازدواج یا زهرا موزرانی:29 تیر 1352

    شهادت:8 مهر 1360

    خاطره از همسر شهید:نگاه کرد به چشم های زهرا.سرش را باییین انداخت وگفت:خب دیگه.حلالم کن.خیلی اذیتت کردم.زهرا اخر و عاقبت کار یوسف را می دانست؛ولی با این حرف،قلبش از جا کنده شد.تا حالا موقع خداحافظی از او حلالیت نطلبیده بود.هر وقت به زهرا می گفت:دعا کن من هم شهید بشم.زهرا می خندید و می گفت:نه خیر.لازم نکرده.تو هم اگر شهید بشی،بس کی کارهای این مملکت را انجام بده؟این اواخر دیگر با این که شب ها ساعت دو و سه نصفه شب می امد خانه؛دیگر نمی خوابید.می گفت:می دونم اگه بخوابم،صبح به زور بیدار می شم.وضو می گرفت و نماز شب می خواند.به من هم می گفت:بلند شو با هم بخوانیم.صبح ها بعد از نماز،یا قران می خواند یا دعای عهد.
    [["Arial"][/FONT]

  4. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید رضا چراغی

    در سال 1336 به دنیا امد.در زمان جنگ تحمیلی ابتدا عازم مریوان شد و در انجا کنار حاج احمد متوسلیان خدمات بسیاری انجام داد.بعد از تشکیل تیب 27 از اواسط سال 1360 تا اواخر تیر 1361 فرماندهی گردان حمزه را در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس به عهده داشت.در عملیات های رمضان و مسلم ابن عقیل ،به عنوان قایم مقام لشکر خدمت کرد.از مهر 1361 برای مدت کوتاهی معاونت سباه 11 قدر بود.از ابان سال 1361 تا فروردین سال 1362 در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک در فکه به عنوان فرمانده لشکر انجام وظیفه کرد.وقتی به خواستگاری همسرش رفته بود خیلی شفاف خود را معرفی کرده بود.او گفت:هیچ چیزی از خودم و برای خودم ندارم.این شهید بزرگوار در روز 5 شنبه 1362/1/25ساعت 2 بعد از ظهر بر اثر اصابت ترکش دشمن به قلبش به ارزوی دیرینه اش رسید.روحش شاد.
    [["Arial"][/FONT]

  6. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید احمد حسینی فر

    نام احمد حسینی فر مساوی بود با شجاعت.خیلی جگر داشت.ترس از اسم او وحشت داشت.منافقین از دستش عصبانی بودند

    من روحانی بودم.برای بچه ها نماز جماعت برگزار می کردم و کار تبلیغی داشتم.هر وقت ار احمد می خواستم تا مرا هم با خودشان

    ببرد ،موافقتی از خودش نشان نمی داد.همیشه دوست داشتم او با من صمیمی تر حرف بزند.اما او همواره احترام می کرد و

    بزرگوارانه مرا صدا می زد.اما انروز که به او گفتم می خواهم بروم بهم گفت:می خواهی کجا بروی حاج اقا؟بچه های زهرا را تنها

    می گذاری؟جگرم اتش گرفت.او ارام ارام روضه بی بی فاطمه زهرا را زمزمه می کرد وهر دو در اغوش یکدیگر بی صدا اشک می ریختیم

    به او گفتم:اما بودن من در اینجا چند شرط داره؟احمد گریه اش را فرو خورد و با صدایی گرفته گفت:من نوکر هر چی عاشق فاطمه هست

    هستم.گفتم:اولش اینه که قول بدی به من مسولیت ندی.من می خواهم همیشه با تو باشم.احمد گفت:قول میدم.ولی می خواهم یه

    قرار دیگه با هم همدیگه بذاریم.من عهد می کنم که اگر شهید شدم شفاعت تو را بکنم و از تو هم می خواهم که اگر شهید شدی شفاعت

    منو بکنی.
    [["Arial"][/FONT]

  8. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید علی اکبر حاجی پور

    [در سال 1330 در اذر شهر از توابع تبریز به دنیا امد.هشت ساله بود که پدرش به علت کار زیاد معلول شد و از پا افتاد.علی اکبر که فرزند

    ارشد خانواده بود،مجبور شد هم درس بخواند و هم در یک کار گاه قالیبافی مشغول به کار شود تا خرج خانواده را تامین کند.علی اکبر در

    سال 1346 برای کار به تهران رفت و وارد ارتش شد.پس از مدتی که با وضع ارتش اشنا شد استعفا داد اما استعفایش پذیرفته نشد.در ارتش

    به جرم فرائض مذهبی چند بار بازداشت شد.عل اکبر در سال 56 به همراه چند نفر از دوستانش همراه با تعدادی اسلحه و مهمات از ارتش

    فرار کردند. او با اوجگیری انقلاب در سال 57 در مسجد محل زندگی اش جند پایگاه راه انداخت و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت.او

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه پاسداران شد..با شروع غائله کردستان و فرمان امام خمینی مبنی بر ازاد سازی شهر پاوه،با یک

    گردان نیرو عازم کردستان شد ور انجا به نیروهای شهید چمران ملحق شد.او در عملیات بیت المقدس و فتح المین به عنوان فرمانده گردان


    عمل کرد.در عملیات رمضان فرماندهی گردان عمار به او محول گردید.وی پس از تثبیت مواضع بدست امده درمرحله اول عملیات والفجر 4

    در منطقه غرب،در مرحله دوم عملیات در دشت پنجوین مورد هدف مستقیم تیر تانک دشمن قرار گرفت و در تاریخ چهاردهم ابان ماه سال

    1362 شربت شهادت نوشید. روحش شاد.
    [["Arial"][/FONT]

  10. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محمد مهدی تحویلداری

    [چهاردهمین روز از مهرماه 1338 محمد مهدی در محله ی تحویلداری رشت دیده به جهان گشود. او پس از دریافت دیپلم خود وارد خدمت نظام شد و تحصیلات خود را در دانشکده ی افسری نیروی دریایی آغاز کرد. او پس از طی دوه تخصصی و ادامه تحصیل به آمریکا اعزام شد و در رشته ی مهندسی برق و الکترو نیک دانشگاه تگزاس مشغول به تحصیل شد. او در اواخر سال 1359 به کشور بازگشت و خود را مهیای خدمت کرد. در هنگام جنگ در عملیات های متعددی از جمله والفجر 8 و خیبر حضوری فعال داشت. او در هفتم آذر ماه 1375 در حالی که به اتفاق همرزمانش در حال بازگشت ز منطقه ی انجام مانور در بندرعباس و جزیره مینو بود بر اثر سانحه ای که برای هلکوپترشان رخ داد به همراه سایر همرزمانش به فیض عظمای شهادت نائل شد. در
    [["Arial"][/FONT]

  12. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید اسماعیل بیت اللهی

    [خورشید هنوز غروب نکرده بود. صدای آواز پرندگان از روی شاخه درختان شنیده می شد. شکوفه های سفید و صورتی منظره زیبا و دلنشین را در دل طبیعت به وجود آورده بودند. زهرا تازه از پختن نان فارغ شده بود. همین طور که دست به کمر برد تا قد بکشد و نفسی تازه کند، ناگهان دردی مزبور تمام وجودش را احاطه کرد. عرق سرد، سر تا پایش را خیس کرد. آهی از ته دل کشید. ربابه، دخترش با شنیدن صدای مادر، نگران و مضطرب خود را از داخل اتاق به بیرون رساند و به طرف مادر که از درد به خود می پیچید، دوید. با گوشه چارقدش، عرق مادر را پاک کرد و با دستپاچگی، او را آرام کرد و گفت:
    چیزی نیست، الان می روم دنبال پدر.
    بیا کمکت کنم برویم تو تا من بروم دنبال پدر. نگران نباش.
    تا آن روز مادرش را این طور بدحال ندیده بود. نمی دانست کجا باید به سراغ پدر برود. دست و پایش را گم کرده بود. می دید گاهی مادر آرام می گیرد و گاهی از درد به خود می پیچد. فکری به ذهن رسید. به سراغ همسایه شان رفت و خواست که نزد مادرش برود تا او بتواند به دنبال پدر برود. اما کجا، نمی دانست. با نگرانی به مغازه محل رفت، همان جایی که مردها بد از ظهرها جمع می شدند و با هم به گپ و گفتگو مشغول می شدند. آن جا هم نبود.
    سراغ پدر را از مردم ده گرفت. او را در باغ پیدا کرد. خبر مریض شدن مادر را داد. پدر متوجه می شود همسرش از چه چیزی رنج می برد، سریع خود را به خانه رساند.
    قبل از این که پدر به خانه بیاید، زن همسایه خانم دکتر را بالای سرش آورده بود. بعد از چند ساعتی، تازه ربابه متوجه شد که تمام حالات و بیماری مادرش که او را این قدر نگران و مضطرب کرده، که هنگام وضع حملش رسیده و خدا برادری کوچک و زیبا به او هدیه داده است.
    از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد. خدا را شکر می کرد که دارای برادر شده. احمد، فرزند پسرش را بغل کرد و در گوش او اذان گفت. سپس نام او را اسماعیل گذاشت. از این که خداوند پسری به او داده، بسیار خرسند بود و همه فامیل را دعوت کرد.
    اسماعیل هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد. دوران کودکی بسیار شیرینی داشت. او کودکی مهربان و شیرین زبان بود. با این که کوچک بود اما با هوش و زیرک بود و اختلاف بین پدر و مادرش را احساس می کرد. می دانست این دو، از دو قشر مختلف هستند. بعد ها متوجه اختلاف مذهبی پدر و مادر شد. کم کم به سمت مادر کشیده شد و انس زیادی به ائمه اطهار پیدا کرد.
    در هفت سالگی، آماده شد تا به مدرسه برود. او دانش آموزی درس خوان و مودب بود. تا یازده سالگی، در کنار مادر، زندگی آرام و با نشاطی را سپری کرد تا این که ناگهان مادر بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. او را نزد پزشکان زیادی بردند اما فایده ای نداشت. هر کس از فامیل می آمد، دستور پزشکی خانگی می داد و آن ها را به امید این که حال مادر بهبود پیدا کند، هر کس هر چه می گفت، انجام می دادند اما مادر هر روز بدتر و بدتر می شد.
    اسماعیل مانند مرغ پر کنده ای می ماند. برای بهبود مادرش، دست به هر کاری می زد تا این که چراغ زندگی مادر رو به خاموشی رفت و در اوج ناباوری، او را از دست دادند. احمد که حالا دو دختر و یک پسر داشت، ناچار آن ها را نزد خاله شان در مشهد فرستاد و خود نزد همسر دیگرش، در همان جا ماند اما سعی می کرد که سایه اش بر سر فرزندان باشد و هر از گاهی به آنان سر می زد، در نبود پدر، اسماعیل سر پرست خانواده بود.
    در این میان، با یکی از پسر خاله هایش به نام احمد که از جوانان پر شور و انقلابی آن زمان بود، انس گرفت و مانند دو برادر، در کنار هم کار می کردند. آنان در پخش اعلامیه های امام و نوشتن شعار و در راهپیمایها، دوش به دوش هم بودند. آنها با شنیدن صدای بهار، به هر سو می شتافتند تا بتوانند همه را بیدار کنند و نوید آمدن آن را بدهند.
    او نوجوانی را در مساجد و بسیج طی کرد و با گرفتن دیپلم وارد سپاه شد. او پس از رشادت های زیادی که از خود نشان داد، با توجه به سن کمی که داشت، طولی نکشید که به عنوان معاون پرسنلی یگان محل خدمتش منصوب شد.
    با وجود مخالفت پدر که عقیده داشت وجود اسماعیل در پشت جبهه ضروری تر است، وی برای نخستین بار در هجده سالگی عازم جبهه های جنوب شد و در عملیات میمک جزو خط شکنان بود. در پی مجروحیت شیمیایی، مدتی به مشهد آمد و هرگز نگذاشت که خانواده اش از مجروح بودن او اطلاع پیدا کنند. پس از بهبود، دوباره به جبهه برگشت.
    در آخرین باری که اسماعیل به جبهه رفت، به هیچ کس اجازه نداد که به بدرقه او برود. تنها بار سفر را بست و رفت و چشم خواهرانش را تا ابد، در حسرت وداع آخر منتظر گذاشت. او که آن روز معاونت تیپ دو امام رضا (ع) از لشکر 5 نصر بر عهده داشت، در روز بیستم اسفند 1363 در عملیات بدر که رمز آن یا فاطمه زهرا (س) در جزیره مجنون بود، به قلب حادثه شتافت تا حماسه ای دیگر آفریده شود.
    در حالی که عملیات به حساس ترین مرحله ی خود رسیده بود، فرمانده لشکر، فرمانده هانش را جمع کرد و خبر داد که خط مقدم نبرد سقوط کرده و عده ای از برادران شان، در محاصره ی دشمن افتاده اند.
    اسماعیل بیت الهی نیمه شب، در حالی که آسمان از انبوه گلوله های گداخته روشن بود، بی درنگ با تعدادی از نیروهای تحت فرمانش برای عقب راندن دشمن، در میان آب*راه های مجنون به راه افتاد و در آن هیاهوی عظیم متوجه تیربار دشمن شد که مرتب همرزمانش را درو می کرد. او در حالی که قصد داشت تیربار را که نقطه ی اتکای دشمن بود، خاموش کند، ناگهان سوزشی را در پایش احساس کرد. زخم را با چفیه که بر گردن داشت، بست تا به کارش ادامه دهد. غافل از این که ترکش شریان اصلی پایش را دریده و نفس هایش به شماره افتاده بود. بعد از رفتن، تا چند روز، خبر شهادتش اعلام نشد تا این که، خانواده اش خبر رفتنش را شنیدند و روح ناآرام او را بازگشت از آخرین سفر، بعد از طواف به گرد شمع امام عاشقان علی بن موسی الرضا (ع) در جوار رحمت حق آشیانه کرد. بعد ها، وقتی وسایل شخصی و کتاب هایی که برای آمادگی در امتحانات کنکور با خود برده بود به خانواده اش برگردانده شد، در آن میان، ورق پاره ای بود که رویش با خط کج و معوج نوشته شده بود:
    خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر.
    فقط همین!*
    [["Arial"][/FONT]

  14. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  15. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید اسدالله لاجوردی

    راستي شهيد سيد اسدالله لاجوردي که بود و چه عاملي باعث شد تا او را در زماني که هيچ مسئوليتي نداشت، به شهادت برسانند؟!
    زهرا گل گل (همسر شهيد) مي گويد،» وقتي لاجوردي از دادستاني بيرون آمد، ديدم آن قسمت از لباسش را که آرم واسمش است جدا مي کند. ابتدا گمان کردم که مي خواهد آن را روي لباس ديگري بدوزد. ولي فردايش فهميدم که ديگر سر کار نمي رود. وقتي از سازمان زندان ها هم خلع شد، نشاط و شادابي هميشگي اش را داشت و مي گفت به هر حال اين مسئوليت از دوش من برداشته شده و براي من هيچ فرقي نمي کند، چون مي خواهم در خدمت مردم باشم. بعد از اين جريان با دوچرخه رفت و آمد مي کرد. همچنان در همان کار توليدي و فروش دستمال و روسري که حرفه قديمي اش بود، مشغول شد».
    سيد اسدالله لاجوردي در اواخر سال 1376 زمزمه جابه جايي از مسئوليت سازمان زندان ها را شنيد و به رغم اينکه احتياج مبرمي به استراحت داشت و اثرات شکنجه در رژيم پهلوي آزارش مي داد. بنا نداشت که استعفا بدهد و عقيده داشت که بايد تا آخرين لحظه، خدمت کرد.
    او به راحتي از رياست يک سازمان عريض و طويل، به حجره روسري فروشي اش در بازار برگشت و هر روز صبح از خيابان سقاباشي تا بازار تهران را رکاب مي زد. نزديک شش ماه از اين جريان مي گذشت که منافقين برنامه ترورش را قطعي کردند. به راستي لاجوردي که بود که دستگاه نفاق با توجه به ريسک بالاي اقدامات تروريستي در آن سال ها، به اين جنايت راضي شد؟



    برخي معتقدند کينه منافقين از سيد اسدالله درجريان مبارزات سال هاي آغازين انقلاب، موجب اين تصميم شد؛ اما اين اعتقاد از دو منظر قابل تشکيک است. اول اينکه منافقين مي توانستند در سال هاي مسئوليت وي به اين اقدام دست بزنند تا بهره سياسي بيشتري ببرند و دوم اينکه افراد ديگري نيز در مبارزه مستقيم با منافقين شرکت داشتند که بعضاً جايگاهي مهم تر از لاجوردي پيدا کردند؛ اما هيچگاه در تيررس منافقين قرار نگرفتند.
    تحقيقات نشان مي دهند که عامل اصلي به شهادت رساندن سيد اسدالله، پيگيري مجدانه او براي دستگيري و به مجازات رساندن دست اندرکاران ترور خونين هشتم شهريور بوده است. تاريخ گوياي اين حقيقت است که تاکنون همه کساني که به نوعي پيگير جريان انفجار دفتر نخست وزيري در هشتم شهريور بوده اند، به نوعي شهيد شده اند؛ از شهيد رباني املشي گرفته تا شهيد قدوسي و شهيد لاجوردي نيز حلقه اي از زنجيره دلسوزاني بود که اين حادثه خونبار را پيگيري مي کردند.
    شواهد، حاکي از يپگيري مجدد حاج سيد اسدالله در هفته هاي آخرعمر نسبت به پرونده انفجار هشتم شهريور است و بي شک سردمداران منافق با پي بردن به اين واقعيت، نقشه ترور وي را در بازار تهران، با همه خطرهاي احتمالي طراحي کردند.
    به عقيده شهيد لاجوردي که در وصيت نامه او نيز منعکس شده، خطر منافقين انقلاب، بيشتر از منافقين خلق بوده و هست. آنجا که مي نويسد: «گفته ام که خطر اينان (منافقين انقلاب) به مراتب زيادتر از خطر منافقين خلق است، چرا که علاوه بر همه شيوه هاي منافقانه منافقين، سالوسانه درصف حزب اللهيان قرار گرفته و صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود در آورده اند. به گونه اي که عملاً عقل و اراده منفصل برخي از تصميم گيرندگان قرار گرفته اند و در عزل و نصب ها و حفظ و ابقاها دست به تخريب مي زنند و اعمال قدرت مي کنند.»
    شهيد لاجوردي در زمان رسيدگي به پرونده هشتم شهريور، با دستگيري برخي از عناصر مشکوک، به سرعت به عامل اصلي و طراح اين فاجعه نزديک شد. از جمله افرادي که لاجوردي به او دست يافته بودند؛ مي توان به تقي محمدي که کاردار ايران در افغانستان و از نزديکان کشميري (عامل انفجار) بود، اشاره کرد. محمدي يک روز پس از دستگيري، درحالي که هنوز مورد بازجويي قرار نگرفته بود، توسط عوامل نفوذي منافقين در اوين (مانند قديري) کشته شد و اطلاعات خوبي که داشت، از دست رفت.
    منافقين حتي با جمع آوري مقداري خاکستر ازمحل حادثه هشتم شهريور قصد داشتند تا جنازه اي را به نام کشميري تشييع کنند که مورد اعتراض واقع شدند. همان هايي که شهيد لاجوردي درباره شان مي نويسد: «خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف خطر منافقين انقلاب را، هم آنان که التقاط به گونه منافقين خلق، سراسر وجودشان را و هم ذهن و باورشان را پر کرده و هم آنان که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بسيار بزرگي به دست گرفته اند، هم رجايي و باهنر را مي کشند و هم به سوگ شان مي نشينند و هم با منافقين خلق پيوند تشکيلاتي و سپس....! برقرار مي کنند.»
    حقيقت اين است که پيگيري فاجعه دفتر نخست وزيري در سال 60 براي منافقين خلق، موضوع مهم و عمده اي، چرا که به کرات، نقش اين گروه در فجايع انساني در طول سال هاي اوليه يپروزي انقلاب اسلامي و پس از آن به اثبات رسيده بود و آنها چيزي براي از دست دادن نداشتند، ليکن منافقين انقلاب که موقعيت هاي شغلي و اجتماعي خود را در خطر مي ديدند و از سويي يقين داشتند که لاجوردي درصورت به جريان انداختن اين پرونده با احدي سازش نخواهد کرد، دست به ترور او زدند.
    اگر چه تربيت شدگان مکتب خميني کبير کم نيستند اما بايد به انتظار نشست و ديد که چه کسي علم سيد اسدالله را از زمين برخواهد داشت و در مقابل منافقين انقلاب قامت، راست خواهد کرد. گرچه عامل اصلي ترور سيد را گرفتند و به مجازات رساندند ولي عوامل اصلي و پشت پرده اين جريان شوم نفاق، هنوز هم در فضاي ايران اسلامي نفس مي کشند و بعضاً به انتظار فرصتي براي ضربه زدن به انقلاب پرشکوه روح خدايند.
    [["Arial"][/FONT]

  16. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  17. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید فهیمه سیاری

    خدایا! به من شناختی عطا کن که در پرتو این شناخت، از همه وابستگی‏ها رهیده باشم.»

    «خدایا! دردها مختلف و سطح بینش‏ها متفاوت. کارهایم نه تنها به خاطر خدا نیست، بلکه به خاطر خود نیز نیست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس می‏خورم.»

    «خدایا! چقدر پستی و ذلت‏به همراه. چقدر توشه راه کم و چقدر راه طولانی و بی‏پایان.»

    اینها آخرین دست نوشته‏های شهید فهیمه سیاری است. او طلبه مکتب توحید قم بود. گلی که در بهار رویید و با وزیدن بادهای مسموم فصل خزان به خاک نشست.

    فهیمه سیاری در بهار سال 1339 (برابر با محرم الحرام سال 1381 قمری) در تهران، در خانواده‏ای مذهبی چشم به دنیا گشود. او از همان ابتدای کودکی و نیز در دوران ابتدایی و راهنمایی، با همسالان خود فرق بسیار داشت. بسیار کنجکاو بود و مرتب برای سؤال‏های خود، دنبال پاسخ می‏گشت. در بین همکلاسانش هم از نظر اخلاقی و هم از نظر درسی، شاگردی ممتاز و برجسته بود و با وجود سن کم‏اش، همیشه همراه با مادر و خواهرش در جلسات قرآن و احکام و اصول عقاید، در حسینیه‏ای که فاصله زیادی با منزلشان داشت، شرکت می‏کرد و از همان زمان تار و پود وجودش با قرآن و مسائل دینی گره خورد. او می‏بالید و پایه‏های اعتقادی‏اش روز به روز محکم‏تر می‏شد.

    بعد از دوران راهنمایی، خانواده سیاری به شهر زنجان منتقل شدند و در آنجا فهیمه، در دبیرستان، به تحصیل در رشته ریاضی فیزیک پرداخت. سال‏های پایانی دبیرستان، مصادف بود با سال‏های اوج بیداری مردم. در آن زمان، مسجد ولی عصر (زنجان)، مسجدی بود که فهیمه با حضورش در آنجا، هر روز بیشتر قد می‏کشید و هر روز بیشتر سبز می‏شد. او شاهدی بود که به بار نشستن درخت انقلاب را به نظاره ایستاده بود



    در این میان، بزرگوارانی چون آیه الله مشکینی و رضوانی، نقش مهمی در بیداری مردم ایفا می‏کردند. فهیمه از طریق این مبلغان، از وجود حوزه‏های علمیه زنجان با خبر می‏شود و بعد از اخذ دیپلم در سال 57، برای تحصیل رضای خدا و معارف الهی، به شهر خون و قیام(قم)، هجرت می‏کند. مکتب توحید قم (حوزه علمیه خواهران)، میزبان قدوم گلی می‏شود که با معنویت آبیاری شده بود. فهیمه در آنجا، از محضر اساتیدی چون آیت‏الله شهید قدوسی بهره می‏گیرد و خود با دو بال عشق، پیشاپیش استاد خویش پر می‏گشاید. در آن سال‏ها، فهیمه در مکتب توحید، به خودسازی و عبادت می‏پردازد و معارف الهی چشمه چشمه در زلال قلبش می‏جوشد.

    در مهر ماه سال 59، فهیمه به قم باز می‏گردد و سال سوم تحصیل را در مکتب توحید آغاز می‏کند. در آغاز سال تحصیلی، آموزش و پرورش شهرستان بانه، از مکتب توحید قم می‏خواهد که مبلغی برای کار فرهنگی - تربیتی خواهران به این شهر اعزام کند.

    در تاریخ 6/9/59 فهیمه، علم را به صحنه عمل می‏کشاند و با تمام دوستانش در مکتب توحید خداحافظی می‏کند. او احساس می‏کند که این سفر بازگشتی در پی ندارد. غم در نگاهش موج می‏زند، غم دوری عزیزان بر دلش سنگینی می‏کند.

    ولی او می‏داند که اینها تعلقات دنیوی است. او فراتر از اینهاست. با وجود بال‏های بلندش، دیگر پای ماندن و طاقت‏بر زمین راه رفتن را ندارد. از این رو، ندای پروردگارش را می‏شنود و عاشقانه این ندا را لبیک می‏گوید. کوله بار سفر بر دوش می‏کشد و از خویش هجرتی سرخ آغاز می‏کند.

    لیکن روح او بی‏قرارتر از این است که صبر کند تا پیروزی. دو روز بعد (12/9/59، برابر با 24 محرم الحرام 1401 ق) روز میعاد وست‏با محبوبش. ماشین حامل فهیمه و دوستش، همراه با دو خواهر دانشجو که آنها نیز برای تبلیغ عازم این سفر بودند، از سنندج به سمت‏سقز، همراه با یک ستون نظامی حرکت می‏کنند. ساعت 4 بعدازظهر به دیوان دره می‏رسند و آنجا را به سمت‏بانه ترک می‏کنند. راه پرخطر و منافقان (خطه کردستان)، این حرامیان جان و ناموس و آبروی مردم در پیش. فهیمه به دوستش می‏گوید: «احساس راحتی می‏کنم، دیگر فقط از راه دور شاهد نیستم. زیرا خود نیز در جریان هستم.» در بین راه، با صدایی آرام و دلنشین قرآن را تلاوت می‏کند. توشه راه او قرآنی است که روبروی او باز است و عکسی از امام که بر دامنش قرار دارد.

    ناگهان صدای رگبار گلوله از هر طرف، ماشین آنها را هدف قرار می‏دهد; بارانی از خون و گلوله. در این لحظه راننده فریاد می‏زند: «سرهاتان را پایین بیاورید» و فهیمه آرام سر بر دامن دوستش می‏گذارد. یکی از خواهران دانشجو از ناحیه دست آسیب می‏بیند. راننده از ناحیه کتف زخمی می‏شود ولی با این حال، ماشین را از آن منطقه دور می‏کند. بعد از چند دقیقه ماشین، جلوی درمانگاه متروکی متوقف می‏شود. راننده برای پانسمان کتف خود از ماشین پیاده می‏شود.

    دوست فهیمه برای درمان دوست دانشجویش قصد می‏کند پیاده شود که خونی بر دامن خود می‏بیند. چشم فهیمه خونین، خدا را به تماشا نشسته است.

    خورشید از دور شاهدی است که در خون فرو رفته است. سال‏های سال است که روییدن و بالیدن و در خون نشستن هزاران هزار شقایق سرخ را هر روز به تصویر می‏کشد.

    فهیمه این راه طولانی و بی‏پایان را با بال‏های سرخ و با چشمانی سرخ‏تر اینگونه کوتاه کرد و خط سرخ پیشوای خود حسین‏علیه السلام را اینگونه با خون سرخ خویش ادامه داد.
    [["Arial"][/FONT]

  18. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  19. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهیده ناهید فاتحی کرجو

    ناهید فاتحی کرجو

    محل و نحو شهادت :کردستان به دست عوامل تروریستی کومله آذر ماه 1361
    نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحی*کرجو» است، پدرش پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانه*دار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباس*ها و وسایلش را به دیگران هدیه می*کرد. از دوره نوجوانی با گروه*های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می*کرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روح*الله شد
    * جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد
    «محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده می*گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می*کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می*کرد. در راهپیمایی*های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می*شد.

    به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.

    ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن می*خواند
    مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه می*دهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت می*کرد و قرآن را ختم می*کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می*خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می*خواند و ما از خواندن او لذت می*بردیم
    * ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک
    یکی از دوستان شهید «ناهید فاتحی*کرجو» بیان می*دارد: سال ۱۳۵۷، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می*شد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه*ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی*های ساواک می*گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.

    آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی*توانست بایستد.

    * نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان
    لیلا فاتحی*کرجو خواهر شهیده می*گوید: ناهید ۱۵ ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می*گفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیده*ام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.

    بعضی وقت*ها رفتار مشکوکی از خود نشان می*داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت*های ضدانقلابی*اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی*خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی*دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.

    بعد از قضیه نامزدی*اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه*های مردم را می*شنید و تو دلش می*ریخت و دم نمی*زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می*کرد. از یک طرف مردم می*گفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر می*گفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختی*هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می*رفت، من همراه او بودم.

    * زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت
    لیلا فاتحی* کرجو ادامه می*دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی* ماه ۱۳۶۰ ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می*رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می*گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی*گردد؛ دختر سر به هوا و بی*فکری نیست»

    مادر به من هم دلداری می*داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده*اش به خیابان*ها رفت. از همه کسانی که او را می*شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی*ها، مغازه*دارها و... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می*شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده*اند که سوار مینی*بوس شده است». مادرم، راننده مینی*بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می*ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».

    * جست*وجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامه*های تهدید*آمیز کومله
    لیلا فاتحی*کرجو می*گوید: مادرم، با کرایه* قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه*های تهدید کننده به خانه ما می*انداختند، زنگ خانه را می*زدند و فرار می*کردند. در آن نامه*ها، خانواده* را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان*تان را می*دزدیم یا اینکه می*نوشتند شبانه به خانه*تان حمله می*کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه*ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می*گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

    سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحی*کرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می*کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می*گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می*دادند. خیلی او و خانواده*اش را اذیت می*کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی*های اطراف شهرهای مختلف،... هر کجا که می*گفتند کومله مقر دارد، می*رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می*گشتند.

    * کومله*ها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می*گردانند
    شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می*کند: خبر به ما رسید که کومله*ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می*گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.

    مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه* این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده*اند.

    و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب
    ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه*های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به
    خاک سپرده شد.
    [["Arial"][/FONT]

  20. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  21. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حسین اجاقی

    شهید اجاقی زندگی خود را سراسر در جهاد در راه خدا گذرانید و در عملیات های زیادی شركت كرد و شجاعانه برای حفظ نظام اسلامی و حفظ ارزشهای والای انسانی جنگید و بارهانیز مجروح گردید و كم كم دنیای فانی برایش كوچك می نمود و آهنگ رفتن می كرد . در تاریخ 16/4/1365 عملیات كربلای یك جبهه قلاویزان شاهد حماسه های جهادگری پر تلاش بود كه جانش را آماج تیر های دشمن شقی خدا و رسول الله نموده بود تا با خون خود نهال اسلام را آبیاری كند و بالاخره پاداش فداكاریهایش را با شهادت در راه خدا دریافت كرد و در هوای تفدیده مهران به جوار شهیدان اسلام پر كشید .

    شهید حسین اجاقی در پائیز سال 1343در شهر كرمانشاه در خانواده ای مذهبی متولد شد ،مسائل اعتقادی و دینی را ابتدا از مادر بزرگش كه زن فاضله ای بود آموخت و سپس با محیط مسجد مانوس گردید .

    با شروع انقلاب اسلامی با وجود سن كم در تمامی تظاهراتهای ضد رژیم شركت می كرد ، به طوری كه خانواده اش از این همه فعالیت او به تنگ آمده بودند و سعی می كردند جانش را از خطر حفظ كنند .پس از پیروزی انقلاب این نوجوان پاك باخته خود را وقف حفاظت و حراست از آن می نمود و به همراه دوستانش به نگهبانی از اماكن حساس شهر می پرداخت ، با صدور فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشكیل ارتش بیست میلیونی به جمع بسیجیان سلحشور امام خمینی پیوست . فعالیتهای گسترده ای را در مسجد موسی بن جعفر (ع) آغاز كرد . در سال 1360 به عضویت سپاه در آمد و به دلیل شجاعت فوق العاده و توانایی نظامی به فرماندهی گردان انتخاب گردید .

    شهید حسین اجاقی اخلاصی ویژه داشت و بسیار مهربان و به رزمندگان اسلام محبتی وصف ناپذیر داشت و رزمندگان نیز بینهایت او را دوست می داشتند به دلیل همین صمیمت به او لقب عمو حسین داده بودند .عمو حسین اهل راز و نیاز و دعا و تضرع به درگاه حضرت احدیت بود و به بر گزاری دعا اهمیت فراوان می داد به نحوی كه جهت بر گزاری مراسم دعا حسینه ای در منزل شخصی اش احداث كرده بود .

    خانواده اش پس از مدتها دوریش تحملشان را از دست داده بودند و سعی كردند با ترتیب دادن ازدواج و تهیه ی خانه و اتومبیل برای اومقداری توجه اش را به ماندن در شهر و زندگی عادی معطوف نمایند ، اما حسین لحظه ای آرام و قرار نداشت و این ظواهر نتوانستند لحظه ای او را از حضور در جبهه و ادای تكلیف الهی باز دارند . اما در مو قع خواستگاری به همسرش گفته بود من به شهادت می رسم یا جانباز می شوم . آیا حاضری با این شرایط با من ازدواج كنی ؟ ! و همسرش كه خود دارای كمالات بود با علم و آگاهی پذیرفته بود . شهید اجاقی همواره به خانواده شهداء سركشی و از آنان دلجویی می كرد . شهدای بسیاری را غسل داد و در آخرین مورد ، خود نیز از خدا خواست كه آخرین شهیدی باشد كه غسل می دهد یعنی خودش بعدی باشد . كه همینطور هم شد . خدا خواست شهادت را نصیب او نماید.

    شهید اجاقی زندگی خود را سراسر در جهاد در راه خدا گذرانید و در عملیات های زیادی شركت كرد و شجاعانه برای حفظ نظام اسلامی و حفظ ارزشهای والای انسانی جنگید و بارهانیز مجروح گردید و كم كم دنیای فانی برایش كوچك می نمود و آهنگ رفتن می كرد . در تاریخ 16/4/1365 عملیات كربلای یك جبهه قلاویزان شاهد حماسه های جهادگری پر تلاش بود كه جانش را آماج تیر های دشمن شقی خدا و رسول الله نموده بود تا با خون خود نهال اسلام را آبیاری كند و بالاخره پاداش فداكاریهایش را با شهادت در راه خدا دریافت كرد و در هوای تفدیده مهران به جوار شهیدان اسلام پر كشید . آری او خود در وصیت نامه اش این داستان شگفت انگیز را پیش گویی كرده بود :

    آنقدر به جبهه می روم تا مرحمت خدا شامل حالم شود و شهید شوم ...
    [["Arial"][/FONT]

  22. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  23. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید سید هادی نصرالله

    شهید سید هادی حسن نصرالله فرزند اول دبیر کل حزب الله لبنان ، سید حسن نصرالله ، است. وی در سال 1979م در روستای بازوریه در لبنان متولد شد و در سال 1997 به شهادت رسید.


    تولد و کودکی

    --------------------------------------------------------------------------------


    وی در سال 1979م در روستای بازوریه از توابع صور در لبنان متولد شد. پدر وی سید حسن نصرالله و مادر وی فاطمه یاسین هستند. وی فرزند ارشد خانواده است.


    تحصیلات

    --------------------------------------------------------------------------------


    سید هادی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه ناصر در بعلبک گذراند. وی دوران دبیرستان را در مدرسه مصطفی در حارة حریک در جنوب بیروت طی کرد.


    ازدواج

    --------------------------------------------------------------------------------


    وی در 4 آوریل 1979 در 18 سالگی وی با بتول خاتون 16 ساله ، دختر شیخ علی خاتون ، امام جماعت روستای حناویه صور ، ازدواج کرد.


    فعالیت*ها

    --------------------------------------------------------------------------------


    پیوستن به حزب الله


    سید هادی در سال 1994 با جلب رضایت والدین به شاخه نظامی حزب الله لبنان پیوست.


    شهادت

    --------------------------------------------------------------------------------


    وی در 12 سپتامبر 1997 در حالی که تنها چند ماه از ازدواجش می*گذشت در نبرد جبل الرفیع ، میان نیروهای حزب الله لبنان و ارتش لبنان با ارتش غاصب اسرائیل که قصد نزدیک شدن به روستای عربصالیم را داشت ، به همراه دو دوست خود علی کوثرانی و هیثم مغنیه و 6 نفر از اعضای ارتش لبنان به شهادت رسیدند.


    اسارت

    --------------------------------------------------------------------------------


    جسد شهید سید هادی حسن نصرالله و علی کوثرانی ابتدا به بیمارستانی در مرجعیون و سپس به فلسطین اشغالی انتقال داده شد.


    ضاحیه جنوبی

    --------------------------------------------------------------------------------


    شهرداری حارة حریک یکی از خیابان*های اصلی ضاحیه جنوبی را به نام این شهید درآورد.


    آزادی

    --------------------------------------------------------------------------------


    در تبادل 25 ژوئن 1998 یعنی یک سال بعد پیکر این شهید و علی کوثرانی در میان 40 پیکر شهید دیگر به لبنان بازگشت. پیکر مطهر این شهید بزرگوار در روضة الشهدای مقاومت اسلامی لبنان در ضاحیه جنوبی دفن شد. بعدها در سال 2008م پیکر فرمانده شهید حزب الله لبنان ، حاج رضوان ، نیز در این گلزار به خاک سپرده شد.
    [["Arial"][/FONT]

  24. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید عباس حق پرست

    نام :عباس
    نام خانوادگى :حق*پرست
    نام پدر :گرگ*على
    تاريخ*تولد :01/10/1337
    ش.ش :722
    محل*صدورشناسنامه :ح*3فيروزاباد
    تاريخ شهادت :04/10/65
    نوع حادثه :حوادث*مربوطبه*جنگ*تحميلى
    شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسطدشمن*درجبهه
    استان :بنيادشهيداستان*فارس
    شهر :اداره*بنيادشهيدفيروزآباد

    بسم رب الشهداء والصديقين
    حمدوسپاس خداونديكتا كه به ما هستى بخشيد و مارا ازنعمتهاى بى پايان خويش برخوردار ساخت خدايا اين بنده حقير را بپذير وازرحمت خويش بهره مندم ساززيرا كه خودم چيزى ندارم هر چه هستم متعلق به توام پروردگار بزرگ . خدايا هرچه فكر مى كنم چيزى براى نوشتن ندارم جز التماس و درخواست اينكه دراين سفر طولانى مرا دريابى خدا دستم را بگير چون مانندبچه هاى خردسال قدرت ايستادن روى پاى خويش را ندارم .خدايا قسمت ميدهم تورا به ؟؟؟ درگاهت درسرازيرى قبر آن خانه تاريك مولاى متقيان على (ع) را براى شفاعت وراهنمايى من بفرست خدا چه بگويم هر چه ازدستم برمى آمد دراين دنيا كردم هر خطايى كه ازدستم مى آمد انجام دادم هرگناهى*كه دردنيا نهى كرده بودى انجام دادم ولى حال با اين دل زار آمده ام به درخانه ات چون تو كسى را ندارم كمكم كن عفوم نما اى رحيم ترين رحم كننده ها خدا .وشما اى برادران و خواهران حزب الله بدانيد اين دنيا پشيزى ارزش ندارد شمارا سفارش مى كنم به اينكه اولاهر چه را مى خواهيد دوست بداريد لاكن بدانيد دوستى جدا شدنى هم دارد وهر عملى كه مى خواهيد انجام بدهيد ولى بدانيدروزى اين عمل را ملاقات خواهى كرد وهر چه مى خواهى انجام بده ولى بدان بالاخره روزى خواهى مرد باتوجه به اين سه شرط كه سخنان حضرت رسول اكرم (ص) مى باشد را مورد توجه قرار داده و به آن عمل نماييم تا هم دردنيا وهم آخرت روسفيد باشيم پناه برخدا شما را سفارش مى كنم به قرايت قران وتفكر درآن كه بهترين مونس براى انسان قرآن است بهترين دوست براى شما خداست .پس دوستى كنيد باخدا كه جدا شدنى نيست وعبرت بگيريد از مردن وموت ،برادران خودكه بادست خودتان آنها را بگور مى بريد دررسيدگى به مظلومان و غضب درمقابل ظالمين ضد اسلام رارعايت كنيدمبادا خداى ناكرده درتشخيص حق خودتان رابه هلاكت اندازيد .پرده باطل را بدريد وبه چهره حق بنگريد كه چقدر بشاش است وحدت كلمه داشته باشيد برادران وخواهران خيلى با يكديگر مهربان باشيد هر چه مؤمنين به همديگر مهر بورزند قلبشان پاكتر مى شود مسايل كوچك رادامن نزنيد ومسايل بزرگتر را بارجوع به بزرگان اسلام رفع نماييد پشتيبان ولايت فقيه باشيد وازنمايندگان ايشان اطاعت كنيدقدر روحانيت رابدانيد بهترين معلم ودلسوز ترين كس به شما روحانيت است آنها را گرامى بداريد خصوصا ايمه جمعه جدا ايمه جمعه محوروستون فقرات جامعه هستند اگر آنها تضعيف شوند اسلام ضعيف شده اگر آنها قدرت داشته باشنداسلام قدرتمند شده است خيلى مواظب اوضاع باشيد نكند خداى ناكرده بانظر ورأى خودبه مسايل كوچك دامن زده و موجبات تضعيف روحانيت را ببارآوريد مسئوليد و تعهد داريد كه به اسلام خدمت كنيد بعداز اين مقدار سفارش وتوصيه به برادران وخواهران بزرگم خودم رامعرفى مى كنم با برزبان آوردن اينكه اشهد ان لا اله الى الله واشهد ان محمد رسول الله و اشهدان على ولى الله اينجانب عباس حق پرست فرزند گرگعلى متولد 1337 اهل آويز وساكن فراشبندكه به امر ولايت فقيه امام امت وبراى دفاع از اسلام عزيز واداء حق شهداى بزرگ وانجام وظيفه شرعى خويش عازم ميدانهاى نبردشدم وبدون اكراه بگويم خوشحالم ازاينكه خدابه حقير فرصت داد تا بتوانم دراين موقعيت اززندگيم قدرى اين بدن خودرا به زحمت انداخته ودين خودرا به اسلام ادا نمايم درطول 7 سال انقلاب اسلامى بهترين تجربه اى كه دارم همين است كه مدتى رادرجنگ گذراندم وحال كه عازم عمليات هستم با شور و شوق*و آرزوى شهادت و به اميد عفو وبخشش از خداوند كريم اين چند جمله رانوشتم تا همه مردم بدانند كه درجنگ باكفار بايد آمادگى باشد ؟؟؟ قلب هم داشته باشد. جمله اى هم به پاسداران اين كبوتران خونين بال وسبز پوشان انقلاب اسلامى ايران خوشا به سعادت شما بشرط آنكه قدر ومنزلت خويش رابدانيد خيلى قداست دارد اين لباس سپاه خوشدل باشيد وبا خدا كه پايان كار شما شهادت است و نلرزيد درمقابل حوادث ووساوس شيطان وبا اتكا به خدا وكوبيدن نفس اماره به خدمت ادامه بدهيد جدا اين را بپذيريد وازسپاه استعفا نكنيد هرچه رنج ببريد اجر شما بيشتر است براى خانواده ام هم نامه نوشته ام ويك نوار هم صحبت كرده ام كه درمنزل است .برادران برايم سينه بزنيد و چراغانى كنيد .خدايا پدرومادرم را بيامرز كه خيلى برايم زحمت كشيدند وبه برادرانم غيرت و شجاعت براى رضاى خودت عطاكن وفرزندانم را سعادتمند گردان تاراهم را ادمه دهند به همسرم عفت و عزت و صبر و بردبارى عطا فرماخدايا خودم را بيامرز و مورد عنايت قرارده .درهمه امورات امام عزيز رادعا فرماييد و سلامتى منتظرى راخواستار باشيد .والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته والسلام
    [["Arial"][/FONT]

  26. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  27. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید اصغر قجاوند

    شهید اصغر قجاوند در تابستان 1336 در خانواده های روستائی وکشاورز در روستای بتلیجه از توابع شهرستان فریدن استان اصفهان دیده به جهان گشود ، قبل از تولد یک سید روحانی که برای تبلیغ به روستا آمده بود ، مادر شهید را از تولدش آگاه نموده و حتی نام اصغر را نیز برایش انتخاب می کند . مادر شهید می گوید اصغر حدوداً یکساله بود که دوباره همان روحانی به روستا آمد و من دختر بچه ای را بغل کرده و به سید گفتم چرا دروغ گفتی ؟ که سید عصایش را به دور گردن شهید که در همان حوالی در حال بازی بود انداخت و گفت فرزند تو این پسر بچه است و نامش را نیز تکرار کرد .

    تحصیلات ابتدایی را در همان روستا به پایان رسانید در حالیکه همزمان با تحصیل در کار کشاورزی و دامداری پدرش را یاری می کرد ، پس از پایان دوره ابتدایی به دلیل فقر موجود در منطقه و نبودن دبیرستان شهید ناچاراً برای تحصیل به تهران مراجعت کرد و در ضمن کار به تحصیل در رشته طبیعی ادامه داد . البته دو سال آخر دبیرستان را به طور شبانه گذراند تا اینکه بالاخره در سال 1354 موفق به اخذ دیپلم گردید ، شهید قجاوند پس از اخذ دیپلم به خدمت زیر پرچم اعزام شد که بعد از گذراندن دوره آموزشی در زابل به عنوان حسابدار باشگاه افسران شیراز مشغول گذراندن دوره سربازی گردید .

    اوایل سال 1357 و مقارن با اوجگیری انقلاب اسلامیخدمتش به پایان رسیده و به همراه مردم انقلابی میهنمان به جهت سرنگونی رژیم شاهنشاهی پرداخت . با پیروزی انقلاب اسلامی جزء اولین افرادی بود که به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد .

    در زندان اوین خدمت مقدس خویش را آغاز نمود در طول مدتی که به عنوان زندانبان مشغول انجام وظیفه بود آن چنان برخورد شایسته ای با زندانیان و خانواده هایشان داشت که همه را شیفته اخلاق حسنه خود نموده بود . پس از مدتی به بیت امام منتقل شد . و در همین حین حفاظت چندین تن از بزرگترین شخصیتهای انقلاب اسلامی از جمله شهید مظلوم آیت الله بهشتی و شهید دکتر باهنر را به عهده گرفت . هنوز چند ماهی از عمر با برکت انقلاب نمی گذشت که غائله کردستان توسط استعمار راه اندازی شد ، او که از ابتدا عهد کرده بود پاسدار انقلاب باشد به کردستان رفت و در کنار سرداران چون شهید بروجردی ، شهید حاج عباس کریمی حاج احمد متوسلیان ،*شهید حاج ابراهیم همت ، شهید رضائیان ، شهید وصالی و .... به نبرد مقدس علیه دشمنان انقلاب به پا خواست و حماسه ها آفرید ، با آغاز جنگ تحمیلی شهید قجاوند به منطقه عملیاتی غرب عزیمت کرد و به همراه دلیرانی چون شهید پیچک ، شهید گلابخش ، محسن چریک و ...... در ارتفاعات بازی دراز و سر پل ذهاب و .... ضربات سنگینی را بر پیکره پوسیده رژیم کافربعثی وارد آوردند و به دلیل ایثارها و رشادتها ئی که ازخود بروز داد به سمت مسئول ستاد عملیاتی قرارگاه غرب کشور انتخاب گردید .

    ایشان در اوائل 1360 بر اساس سنت پیامبر ( ص ) ازدواج کرد که ثمره اش دو دختر می باشد ولی برای این امر فقط یک هفته مرخصی گرفت و دوباره به منطقه برگشت و در همان سال به عنوان یکی از مسئولین طرح و عملیات در ستاد مرکزی سپاه انتخاب شد و در سال 1361 به عنوان یکی از افراد مسئول اطلاعات و عملیات ستاد مرکزی به خدمت خود ادامه داد . با این که حدود سه سال از جنگ می گذشت ، فکر و هویت او نشان می داد که در این مدت تجربه ها و اطلاعات نظامی فراوانی از قبیل تاریخچه ارتش بعث ، یگانهای دشمن از نظر گسترش و کیفیت و حتی اسامی فرماندهانشان روحیه دشمن بعثی و تاریخچه و حدول دقیقی از عملیتهای رزمندگان از روز اول جنگ کردستان گرفته تا حصر آبادان و طریق القدس و بیت المقدس و ....

    مسائل جاری در سپاه و مشکلات و روحیات رزمندگان و یگانهای رزم ..... را اندوخته بود و لذا به عنوان یکی از صاحبنظران مسائل نظامی به حساب می آمد و به همین دلیل در 1364 به عنوان یکی از مسئولین اطلاعات قرارگاه خاتم الأنبیاء مرکز عملیات مشترک ارتش جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برگزیده شد و از سال 1365 به بعد به عنوان جانشین معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه به وظیفه خطیر و حساس خود ادامه داد .

    شهید قجاوند که حقیقتاً خود را وقف جبهه و جنگ کرده بود در عملیتهای بازی دراز ،*فتح المبین ، بیت المقدس ، و رمضان نقش داشته و در عملیتهای خیبر و بدر ، والفجر مقدماتی و الفجر 1-2-3-4-8-9-و کربلا یک ، چهار و پنج بوده نصر هفت و هشت به عنوان یکی از مسئولین اطلاعات عملیات و یکی از طراحان عملیات مستقیماً دخیل و مؤثر و فکر و اندیشه اش همیشه فرماندهان را در تکمیل طرحهای عملیاتی یاری می نمود تا اینکه در عملیات وسیع و الفجر ده به فیض عظمای شهادت و لقاء الله نائل آمد .

    گوشه هایی از خاطرات و خصوصیات شهید بزرگوار از زبان همرزمان همسنگران و برادرانش ، شهید قجاوند فردی متقی و خدا ترس بود که سنگرها و رزمندگان هنوز نوای جانسوز مناجاتها و اشکها و ناله های هایش در دل شبهای تاریک به یاد دارند . به مستحبات زیاد اهمیت می داد و در اغلب اوقات با وضو بود ، مرتباً قرآن می خواند و در معانی آن تفکر می کرد ، کم حرف بود و غیبت نمی کرد و افراد را از صحبت کردن دربارة دیگران منع می نمود . در مشکلات بسیار خون سرد بود ، همیشه کارهای مشکل را قبول می کرد . تعهد شهید قجاوند در کارها طوری بود که اکثر همکاران در مقابل ایشان خجالت زده و شرمسار بودند و همه برادران شرم می کردند از اینکه مشکلات زندگی خود را در حضورش مطرح کنند .
    [["Arial"][/FONT]

  28. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حاج جعفرجنگروی

    جعفر به سال 1333 در فریدن اصفهان در خانواده ای با تقوا و متعهد چشم به جهان گشود و در دامان پدر تربیت یافت . جعفر یك ساله بود كه خانواده اش به تهران مهاجرت كردند . سردار شهید جعفر جنگرودی

    جعفر به سال 1333 در فریدن اصفهان در خانواده ای با تقوا و متعهد چشم به جهان گشود و در دامان پدر تربیت یافت . جعفر یك ساله بود كه خانواده اش به تهران مهاجرت كردند . پدرش گچ كار بود و عیالوار ، از این رو فرصت و فراغت جای به امور داخلی خانواده را نداشت . مادرش به رتق و فتق امور می پرداخت . به خاطر مشكلاتی كه برای جعفر پیش آمد ، نتوانست به موقع به مدرسه برود . شناسنامه اش مفقود شده بود و مدرسه از ثبت نام او سر باز می زد . اما جعفر به درس سخت علاقه داشت .

    جعفر كه از تحصیل در دورة روزانه مأیوس می شود ، پس از دریافت شناسنامة المثنی كه چند سال بزرگتر از سّن خود بود ، برای تحصیل به دورة شبانه روی می آورد . روزها به كار خیّاطی مشغول می شود و شبها به درس خواندن و تحصیل می پردازد .

    جعفر از سنین نوجوانی ، به ورزش كشتی علاقمند شده و به این ورزش باستانی روی می آورد . با پشتكار تمام ، مقام دو قهرمانی این رشته را در تهران كسب می كند و به مدال نقره این رشته دست می یابد .

    با تلاش و پشتكار فراوان ، در كنار كار و فعالیت و تأمین هزینه زندگی خود و خانواده ، در دورة شبانه با موفقیت تمام تا دریافت مدرك سوّم متوسطه پیش می رود كه بنا به مشكلات زیادی ترك تحصیل می نماید . جعفر یك سال پیش از شروع انقلاب اسلامی، پس از تهیة اندكی سرمایه ، دست از كار خیاطی می كشد و به فروشندگی لباس روی می آورد . با شروع انقلاب ، جعفر همراه برادرش ، طبقة بالای مغازه اش را به فعالیتهای انقلابی اختصاص می دهد و به طور پنهانی به مبارزه علیه رژیم ستمشاهی مشغول می گردد. در همان مغازه به پخش كتابها و رسالة امام خمینی (ره) و دیگر كتابهای ممنوعه می پردازد . یك بار یكی از همسایگانشان كه ساواكی بود ، دیگر مأموران ساواكی را به خانة آنان می ریزد ، امّا جعفر و برادرش سریع با خبر شده ، كتابها و اعلامیه ها را به مغازه منتقل می كنند .

    جعفر پس از اوج گیری انقلاب ، كار و كسب را رها كرده ، مغازه را تعطیل می كند و فعالیتها و اقدامهای خود را گسترش می دهد و شبانه روز خود را وقف انقلاب می نماید . به پخش اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام خمینی (ره) را در میان دوستان و آشنایان پخش می كند و به عنوان چهرة مبارز و انقلابی شناخته می شود و در بسیج و تهییج جوانان محل ، نقش مؤثر و محوری ایفا می كند . در راهپیماییها و تظاهرات ، همیشه جلوداری می كند . در روز جمعه سیاه 17 شهریور ـ كه نزدیك خانه شان بود ـ حضوری فعال می یابد و از نزدیك ، فاجعه و جنایت را به نظاره می نشیند . در آن روز ، به قدری درانتقال مجروحان به بیمارستان تلاش می كند كه عصر با تن و لباس خونین به منزل می رود . آن روز او و برادرش ، نخستین پرچم راهپیمایی را بر می افرازند و مردم را به راهپیمایی تهییج و ترغیب می كنند . او و برادرش با هزینة شخصی ، تعاونی محلّه 17 شهریور را دایر می كنند و به تهیه و توزیع ارزاق و نفت میان مردم مبادرت می ورزند .

    جعفر ، روز ورود حضرت امام خمینی (ره) ، به عنوان عضو فعال (كمیتة حفاظت و حراست از امام )) تلاش ارزنده ای انجام می دهد و روزهای پیروزی انقلاب در تسخیر و تصّرف پادگانها و مراكز انتظامی شركت می جوید .

    جعفر با روحی انقلابی و پر شور ، از فردای 22 بهمن 1357 خود را وقف حراست از دستاوردهای انقلاب می كند . از اوایل سال 1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران در می آید و دورة آموزشی خود را در پادگان ولی عصر (عج) می گذراند . در خرداد ماه 1358 ،

    به دنبال شروع غائله خلق عرب در خوزستان ، همراه تعدادی راهی خوزستان می شود . او با دستگیری عناصر ضّد انقلاب و اشرار منطقه ، از خود رشادت بالایی بروز می دهد و با قاطعیت و شجاعت زیاد ، تعداد زیادی از عوامل محّرك عرب خوزستان را سركوب یا دستگیر می نماید .



    جعفر به خاطر ابراز رشادت و لیاقت كاردانی در سركوبی خلق عرب درخرمشهر برگزیده می شود و همراه شهید (( جهان آراء )) و تنی چند به ساماندهی سپاه پاسداران و تامین امنیت خرمشهر می پردازد .

    جعفر مدتی نیز برای مقابله با گروهكهای ضّد انقلاب در كردستان به این استان اعزام می شود و در مقابله با ضد انقلاب ، فعّالیت زیادی در سركوبی آنان انجام می دهد . در یكی از ستون كشیها به سمت (( بانه )) و پاكسازی آن محور ، در گردنة (( خان )) طی یك در گیری با گروهك كومله و دیگر گروهكها ، به اسارت ضّد انقلاب در می آید و مدت 35 روز تحت سخت ترین شكنجه ها قرار می گیرد و تا مرز شهادت نیز پیش می رود . چهار بار او را به پای جوخة اعدام می برند كه به دلیل اختلاف میان گروهكها ، نجات می یابد و سرانجام مبادله می شود .

    جعفر پس از آزادی از چنگال ضد انقلاب در كردستان ، به تهران می آید و در سپاه تهران ، در دفتر فرماندهی كل سپاه مشغول به خدمت می شود . جعفر به عنوان نماینده سپاه ، به چند كشور مسلمان از جمله پاكستان ، افغانستان ، لیبی ، سفر می كند و در چند سمینار نیز شركت می جوید .

    جنگروی ، هنگام شروع جنگ تحمیلی ، در لبنان به سر میبرد ، كه به محض اطلّاع از شروع جنگ ، از راه زمینی خود را به كشور می رساند و بلافاصله راهی جبهة غرب می گردد و مدّت شش ماه مستمر در آن جا میماند .

    در عملیّات (( بازی دراز )) گلوله ای به كلاهش اصابت می كند و بیهوش می شود . او در جبهة غرب نیز رشادتهای زیادی از خود بروز می دهد . از این رو ، به عنوان معاون فرماندة اطلاعات ـ عملیّات محور غرب برگزیده می شود . در طراحی و اجرای جنگهای نامنظم و چریكی ، نقش فعّال از خود ارائه می دهد و ضربات مهلكی از این طریق به دشمن وارد می آورد .

    جنگروی از اوایل سال 1360 مدتّی به عنوان مسئوول طرح و برنامه عملیات تهران منصوب شده و منشأ خدمات ارزنده ای در این واحد می شود .

    جنگروی ، اواخر سال 1360 با دختری پاكدامن و پارسا ازدواج می كند و حضورش را در جنگ ، شرط ازدواج قرار می دهد . یك ماه پس از ازدواج راهی جبهة جنوب می شود و در عملیّات فتح المبین شركت می جوید . پس از آن در عملیات مهم ((بیت المقدس )) حضور فعال می یابد و در پاكسازی جاده (( شلمچه )) نقش مؤثری ایفا می كند .

    او در تیر ماه 1361 در عملیات ((رمضان )) شركت می جوید و در این عملیّات بشدّت از ناحیة سر و صورت مجروح می شود . او را میان شهدا با هواپیما به پشت جبهه منتقل می كنند ، كه در هواپیما به هوش می آید . مدتی در بیمارستان در مشهد بستری می شود و پس از آن به تهران منتقل شده و حدود هشت ماه نیز در تهران ، در یك بیمارستان بستری می شود .او یك چشم و یك گوشش را از دست می دهد و سمت راست صورتش نیز فلج می گردد و پانزده بار مورد عمل جرّاحی قرار می گیرد .

    جنگروی ، پس از بهبود مختصر ، سریع خود را به جبهه می رساند و در عملیات ((والفجر مقدماتی )) شركت می كند . او تا سال 1363 با مسئوولیتهای مختلف در جبهه خدمات ارزنده ای را از خود بر جای می گذارد . در سال 1363 در تشكیل قرارگاه (( رمضان )) سهم بسزایی ایفا می كند و در راه اندازی و طرّاحی جنگهای نامنظم و چریكی در داخل عراق نیز لیاقت و توانمندی بالایی از خود نشان می دهد . در جنگهای نامنظم ، از نیروهای مردمی عراق استفاده می كند . او به عنوان (( قائم مقام قرارگاه رمضان)) در شمال غرب كردستان خدمات شایسته ای را ارائه می دهد در تشكیل تیپ (( بدر )) نقش اساسی ایفا می نماید .

    جنگروی ، درعملیات بدر ، به عنوان فرمانده جناح راست وارد عمل می شود و در پاسگاه (( ترامة )) عراق ، به هدایت نیروهای تحت امر می پردازد . پس از آن ، در اكثر عملیّاتهایی كه به عنوان (( قدس )) در غرب و جنوب انجام می شود ، حضور جدّی و فعال می یابد .

    وی ، در سال 1363 برای زیارت كعبه به حج مشرف می شود و پس از بازگشت از حج ، به لشگر سیّدالشهدا می رود و به عنوان جانشین لشگر انجام وظیفه می كند . در مدت كوتاه مسئوولیتش ، خدمات ارزشمندی را به رزمندگان ارائه می دهد .

    جنگروی ، با اشتیاق فراوان درعملیّات والفجر 8 شركت كرده و اوج حماسه و ایثار خود را در این عملیّات حماسی ، به نمایش می گذارد و سهم بسزایی در آماده سازی نیرو و شناسایی منطقه و طراحی عملیّات ایفا می كند .



    شهید جعفر جنگروی ، پس از ماهها مجاهدت و ایثارگری ، در عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی (( فاو )) در روز 27 بهمن 1364 بر اثر اصابت تركش ، به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
    [["Arial"][/FONT]

  29. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید عبد الرسول زرین

    شهيد عبدالرسول زرين سال 1320 در يکي از روستاهاي توابع استان کهکيلويه و بوير احمد چشم به جهان گشود .در 4سالگي پدر ودر 6سالگي مادرش را از دست داد ، سرپرستي او را دايي اش بر عهده گرفت ، در 9سالگي با بيداري فطرت حق جويانه احساس کرد حق خود و نزديکانش را ديگران پايمال کردند . تصميم به هجرت از آن محيط پر از خان و خان زاده گرفت اين نوجوان يتيم خدا جوي در15 سالگي بعد از طي طريق کوه و دشت تنها به اصفهان رسيد وبعد از مدتي کار و تلاش تشکيل خانواده داد ودر سن 27سالگي اقوامش را که در کودکي گم کرده بود پيدا کرد. وبالاخره منزل و مغازه اي با شغل لباس فروشي در حوالي مسجد باباعلي عسگر اصفهان تهيه کرد ومرتبا وعاشقانه در خانه خدا حضور يافت و ازنيايش با رب البيت و تماس با روحانيون سيري نپذيرفت ، عشق به خدا ومبلغين دين خدا و برائت از دشمنان خدا سراپاي وجود او را تسخير کرد ، در تظاهرات ضد طاغوت شرکت مي کرد ومزاحمت هاي ساواک بر اراده محکم و مومنانه اش براي تحقق فرامين امام خميني (ره) کوچکترين خللي ايجاد نکرد تا اين که رژيم پوسيده ستم شاهي افول و آفتاب درخشان حکومت اسلامي طلوع نمود وهمگان را از جمله شهيد زرين را به حمايت جانانه بر مي انگيخت تا اين که جنگ مستکبران و ايادي آن ها در کردستان و سپس خوزستان شروع شد در اين هنگام شهيد عبدالرسول زرين که افتخار عضويت در سپاه اصفهان را داشت به غرب کشور اعزام شد و مردانه و هوشيارانه به سرکوبي ضد انقلاب پرداخت . وبعد از آن سراسيمه به جبهه جنوب شتافت و در کنار سردار شهيد حاج حسين خرازي و سردار رحيم صفوي به نبرد پرداخت . وي در جبهه ها نقش منحصر به فردي را ايفا کرد ودر جنگ هاي نا منظم و ديگر عمليات ها به عنوان تک تير انداز ، نقش حساس وظريف خود را بازي کرد و چنان ضربات محلکي را ماهرانه به ايادي دشمن وارد کرد که سپاه خصم را بعد از تلفات سنگين مادي و انساني دچار سر گيجه وتحير نمود ، شهيد حاج حسين خرازي سر لشگر پر آوازه جبهه اسلام ، زرين را به خوبي مي شناخت و در باره اش حرفهاي زيادي زده است ، رابطه اين دو رابطه پدر و فرزندي بوده و بارها همدوش با يکديگر صحنه هاي پر خطر ونفس گير را در کردستان وجنوب به چشم ديده اند. زرين بارها زخمي شده بود و60 درصد از کار افتادگي داشت خرازي معافيت او را از رزم صادر کرده بود اما نشستن براي اين رزمنده دلاور معنائي نداشت ، و اگر نشستن و تسليم را مي شناخت در 15سالگي جسارت ترک موطن را نداشته و سرگردان بيابان وحشي نمي شد . شهيد خرازي مي فرمايد: قبل از شروع جنگ تحميلي در کردستان ودر گروه ضربت خيلي خوب خود را نشان داد. ديوانه دره و آوردگاه گاران شاهد دلاوري هاي اوست . گروه ضربت به فرماندهي حسين خرازي به هر وحشت کده اي سرک مي کشيد ، وبارها با هنر اين پلنگ کوهستان يعني زرين از مهلکه ها گريخته و نشانه گيري هاي دقيق او ، بيشترين آسيب ها را به دشمن زده است . تک تير انداز سرشناس نبرد ، بارها آتش بار دشمن را در ارتفاعات صعب العبور ، فقط با يکبار فشار دادن ماشه تفنگ (( مگ )) خاموش کرده است . با شروع جنگ تحميلي به جبهه هاي جنوب آمده وتا سال 63 به طور مداوم در اکثر عملياتهاي جنوب و غرب حضور فعال داشته است . مسئوليتهاي مختلفي از جمله فرماندهي گردان ومحور را بر عهده داشته و گروههاي مختلفي را آموزش داده وبه عنوان تک تير انداز ، بين گردان ها فرستاده است . اين ادعاي بزرگي است ولي اتفاق افتاده ، شوخي نيست ، اين مطلب به تائيد حاج حسين خرازي رسيده است و قول اوست که به وسيله سلاح مگ چند هزار دشمن بعثي را به هلاکت رسانيده و چندين فرمانده عراقي را از ميان برداشته است. چند تپه را به تنهائي تصرف نمود، تپه هايي که زرين تصرف کرده به نام خودش نام گذاري کرده اند . شهيد خرازي در مورد دلاوري هاي اين شهيد فرموده است : انگار که ايشان جنگي به دنيا آمده بود و در جاي ديگر ايشان را گردان تک نفره زرين خطاب کرده بودند بدين لحاظ که او به اندازه يک گردان موثر بود
    زرين بسيار ساده و صميمي بود تواضع وفروتني عجيبي تمام وجودش را فرا گرفته بود ، حتي ذره اي تکبر از او ديده نشد ، با نگاه به قامت خاکي وظاهر بسيار ساده اش هيچکس نمي توانست باور کند که او همان تک تير انداز بزرگ است . سرانجام روح اين مجاهد با صفا و سر باز مخلص لشگر امام حسين(ع) بعد از بارها مجروحيت و به يادگار گذاشتن 7 فرزند و ده ها نکته عبرت انگيز با عشق به حسين بن علي (ع) در عمليات خيبر به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
    [["Arial"][/FONT]

  30. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  31. #17
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محمد مهدی کازرونی

    محمّد مهدی کازرونی
    ۵

    درمیان بهت و تعجب بچه های دبیرستان نظامی کرمان، یک خبربه سرعت بر سر زبان ها افتاد.

    «... نمي*توني فكرش رو بكني ... يكي از بچه*هاي سال اول توي سالن اجتماعات ايستاده و نماز خونده!»



    توی محیطی که هر کس نماز می خواند انگشت نمای همه می شد، مهدی هر روز نمازش را می خواند.

    بعد از نماز هم قرآنش را درمی آورد و چند دقيقه قرآن می خواند.

    گفت: با خودم فكر كردم اگر براي رضاي خدا و شكرِ او نماز مي*خونم نبايد از تمسخر ديگران بترسم.



    خيلي از كساني كه تا آن روز نمازشان را مخفيانه مي*خواندند، از روز بعد كنار مهدي ايستادند و نماز خواندند.

    از نماز*خوان های دبیرستان نظام در سال*هاي دفاع مقدس مرداني چون محمود اخلاقي، مجيد سلماس، حسين مختار*آبادي و ... مردانه جنگيدند و به شهادت رسيدند.


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۶

    بارها به معلم*ها ی مدرسه ی روستا که همه گی زن بودند تذكر داده بود كه حجاب شان را رعايت كنند. پدرش بهش می گفت : تو فقط درست رو بخون، چه كار به حجاب اونا داري؟

    : من که کار بدی نمی کنم. چون توي قرآن اومده كه زن بايد حجاب داشته باشه من بهشون تذكر مي*دم كه با حجاب باشن.


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۷

    معلم*هاي مدرسه*ي روستا ، كت*هايشان را در آورده بودند و يك گوشه گذاشته بودند. خودشان هم گرم بازي واليبال بودند.

    وقتي مهدي وضع لباس پوشیدن معلم ها را ديدگفت: ديگه بهشون تذكر نمي*دم... امروز كاري مي*كنم كه معلم*ها با چادر برن مدرسه. فوراً رفت و از مسجد به تعداد معلم*ها چند تا چادر آورد وگذاشت به جاي كت*ها .

    كت*ها را هم برداشت وگذاشت توي مدرسه.



    آن روز همه*ي معلم*ها چادرهایی را که مهدی آورده بود به سر كردند و از وسط روستا به مدرسه رفتند.


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۸

    اوايل سال پنجاه و شش يك خبر مثل توپ توي روستا صدا كرد. «... عكس شاه از سر در مدرسه گم شده.»

    مهدي شب قبل از دبیرستان نظام به روستا آمده بود؛ عكس شاه را از سَر درِ مدرسه پايين آورد و عكس يك الاغ را نقاشي كرد و گذاشت به جاي آن.


    --------------------------------------------------------------------------------

    ولادت: ۱۳۳۸ کرمان

    شهادت : ۱۳۶۲ مریوان عملیات والفجر ۴



    مقدمه


    "حاج مهدی" از جنس مرداني بود كه گردش روزگار آبديده اش کرد و امروز بعد از گذشت ساليان نه چندان دور از هجرت او، روزگار دل*تنگ ديدار او و همه*ي مرداني شده است كه از جنس او بودند و اين دل*تنگي*ها را مي*توان در واگويي خاطرات تلخ و شيرين مردمان روزگار احساس کرد.

    آن چه مي*آيد، گوشه*اي از ناب ترین لحظه های زندگاني سراسر جهاد و حماسه**ي سردار شهيد حاج محمّدمهدي كازروني فرمانده*ي* دلير طرح عمليات لشكر 41 ثارالله كرمان است كه به روح ملكوتي*اش تقديم مي*گردد.





    خاطرات


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۱
    دو ماهه بود كه مريضي سختي گرفت و دكترها جوابش كردند. باسختی فراوان به شهر رفتيم و منتظر مانديم تا روز بعد ببريمش پيش دكتر.

    وقت نماز، توي مسجد از خدا خواستم كه اگر قرار است مهدي در آينده پسر نا*اهلي شود، او را از من بگيرد.

    روز بعد، وقتي دكتر معاينه*اش كردگفت اثري از بيماري در وجودش نيست.

    مهدي خوب شد و تا زمان شهادتش يك بار هم مريض نشد.


    --------------------------------------------------------------------------------


    ۲

    توي روستا اگر از خانه*اي صداي قرائت قرآن مي*آمد، اهالي تصور مي*كردند يك نفر در آن خانه مُرده است.

    مهدي يك نوار قرآن داشت كه روزها ضبط صوت را روشن و با صداي بلند به آن گوش مي*داد.

    يك روز گفتم: هم سايه*ها اعتراض دارند كه چرا هميشه از خانه*ي ما صداي قرآن مي*آيد؟ مگر كسي فوت كرده؟!

    گفت: قرآن برنامه**ي دين آدمه. روح آدم رو زنده مي*كنه. قرآن رو براي مُرده*ها پخش مي*كنن... ولي قرآن مال زنده*هاست.


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۳

    سال تحصيلي که شروع می شد، عكس شاه و فرح را از اول تمام كتاب*هايش می کند.

    وقتی بهش تذکر می دادیم که با این کار ممکنه مامورهای رژیم بلایی به سرش بیاورند،می خندید ومي*گفت: دوست ندارم هر بار كه كتابم رو باز مي*كنم چشمم به اين*ها بيفته.


    --------------------------------------------------------------------------------




    ۴

    خودش را به مريضي زد تا در مراسم استقبال از فرح که برای افتتاح شرکت پسته به روستا آمده بود شركت نكند.

    دليلش* را كه پرسيدم، گفت: اول این كه من جلوي يك زن بی حجاب نمي*رم. دوم هم اين که فرح كسي است كه به دستورش طلبه*هاي ما رو توي زندان شكنجه مي*كنن.


    --------------------------------------------------------------------------------
    [["Arial"][/FONT]

  32. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  33. #18
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید علی اکبر نظری ثابت

    شهید علی اکبر نظری ثابت : قائم مقام فرمانده عملیات لشگر17علی ابن ابی طالب(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
    سال 1342 در خانواده ای متدین و مومن به اهل بیت در قم متولد شد . از همان کودکی با مجالس موعظه و سوگواری اهل بیت (ع) انس گرفت . دوره تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت سپری کرد . آغاز تحصیلات او در دبیرستان همزمان با طلوع جاودانه انقلاب اسلامی بود. او پا به پای ملت قهرمان ایران در مبارزات بر علیه رژیم پهلوی شرکت می کرد.
    زمانی که میهن اسلامی مورد هجوم وحشیانه دشمن قرار گرفت او پس ازسپری کردن دوره آموزش نظامی در پادگان 19 دی ،رهسپار جبهه های جنگ شدتا متجاوزان را از کشوربیرون کند. در سال 1362 به خیل پاسداران غیور انقلاب پیوست .
    علی اکبر در عملیات محرم مسئولیت گروه شناسایی را به عهده داشت و در عملیات خیبر به جانشینی واحد اطلاعات – عملیات لشگر17 علی ابن ابی طالب (ع)منصوب شد .
    از چهره های شاخص اطلاعات لشکر و در هر عملیات بازوی قوی لشکر محسوب می شد. روح بلندو عارفانه اش ، با دعای توسل عجین بود و نگاه لبریزازعرفانش انسان را شیفته خود می کرد . نگاهش مامن مهربانی بود و وارستگی ، تقوا و اخلاص زیبنده دل خدا جوی او . سوز زمزمه های عاشقانه اش در نماز شب حکایت از دلی می کرد که در آرزوی شهادت می تپید .تواضع و اخلاق شایسته اش ، آن گونه بود که اگر رزمندگان مشکلی داشتند به راحتی با او درمیان می گذاشتند .
    سرشارازتجربه*بودوثابت قدم به جهت مدیریت صحیح ؛بسیار سنجیده عمل می کرد و مسوولیتی را که برعهده اش بود به بهترین شکل انجام می داد. همه را به حفظ بیت المال و دوری از اسراف توصیه می کرد و در هر کاری رضایت خداوند را در نظر داشت .
    او سر ارادت به آستان ولایت سپرده بود و در وصیت نامه اش ابتدا همه را با عمل کردن به توصیه شهدا به اطاعت از امام و پشتیبانی از مسئولین نظام ، وصیت کرده است او خواسته است خوبیها را در نظر داشته باشیم .
    علی اکبر در قسمتی دیگر از وصیت نامه اش آورده است که: (( آن همه مراکز فحشا ، مشروب فروشی ها و مراکز فساد که قبل از انقلاب وجود داشت از بین رفت . مشکلات اقتصادی و اداری دلیل بر نادیده گرفتن محاسن انقلاب نیست .نباید فقط ضعفها را بیان کرد. پشتیبان اما م و رزمندگان باشید تا خداوند زودتر نصرت خود را شامل حال رزمندگان کند .برادران بسیجی، سپاهی ، ارتشی و سرباز، خدا را شکر کنید که نعمت بزرگی نصیب شما شده تا در کنار رزمندگان باشید. در کنار کسانی که با شما الان هستند و فردا نیستند. قدر و منزلت خود را بدانید و سعی کنید کارهایتان را خالص و برای خداباشد .))
    او مرد عمل بود. زمانی که شناسایی رودخانه «دوایرچ» درمنطقه عملیاتی محرم به او سپرده شد رشادت و شجاعت خود را با شکستن معبر«دوایرچ» به همه نشان داد. در آن عملیات هنگامی که نزدیک اذان مغرب ، باران سنگینی باریدن گرفت هر کسی در کنار کانال مشغول عبادت و راز و نیاز با معبود خویش بود.
    خاطرات سبز با او بودن ریشه در عمق جان همرزمانش دوانده بود .
    عملیات فتح المبین و والفجر مقدماتی سوز درد تیرهایی را که بر پای شهید نظری نشست حس کرده است و منطقه چنگوله زخمی را که او از ناحیه کمر برداشت به یاد دارد. عملیات (( والفجر 4)) و(( عاشورای 2)) با زخم هایش آشنا هستند و عملیات (( بدر)) شاهد تیری است که به دستش اصابت کرد .زخم های بی شمارش نشان از آمادگی او برای پیوستن به نور بود تا این که عملیات ((والفجر 8)) در منطقه فاو خدا ، اخلاص و صداقتش را پسندید و او با فرق شکافته از اصابت ترکش به جمع کبوتران سبک بال پیوست .
    [["Arial"][/FONT]

  34. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید یونس رودباری

    از شهادت سید یونس رودباری، خانواده او به دیدار امام خمینی (ره) رفتند. امام چون پدر شهید را در حال گریه دیدند به او *فرمودند «این گریه مال شما نیست! این گریه برای من است که بهترین عزیزم را از دست دادم! من، سید یونس رودباری را از فرزندانم بیشتر دوست داشتم!»


    به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، لطف و مهر الهی در یازدهمین روز از مهر ماه سال 1311 هجری شمسی با به دنیا آمدن نوزادی در خانواده میر محمدعلی حسینی تابید و این خانواده را که با پیشه کشاورزی در بستری از تدین و دینداری در تهیدستی و فقر مادی روزگار می*گذراند، با تولد کودکی غرق در مسرت و شادمانی کرد.
    میرمحمد علی، این کشاورز «رودباری» با سپاس از الطاف الهی در نخستین گام از تربیت و پرورش این فرزند، او را همنام «یونس» یکی از پیامبران الهی نامید تا رهرو انبیاء و صدیقین و شهدا در راه اعتلای کلمه الحق و التوحید باشد. سپس در عین عسرت و فشار اقتصادی از سرمایه*گذاری در راه کمال و تعالی او هیچ نکته*ای را فروگذار نکرد. همین اهتمام و توجه باعث شد سید یونس نه تنها برای خانواده و منطقه که بعدها برای اسلام و ایران افتخارآفرین باشد و موجبات سربلندی و عزت و مباهات شود.
    سید یونس، نوجوانی دوازده ساله بود که در مکتبخانه زادگاهش زیرنظر میرزا بلال طالقانی به فراگرفتن قرآن پرداخت و چون از هوش و استعدادی سرشار برخوردار بود، در فراگرفتن این کتاب الهی به سرعت پیشرفت کرد.
    استعداد سرشارش در این راستا توجه سید رحمان سیاهپوش قزوینی را که در ایام محرم و صفر و ماه مبارک رمضان به رودبار می*آمدو در روستای آغوزبن به منبر می رفت، به خود جذب کرد و شیفته*اش ساخت تا از میر محمدعلی با اصرار تقاضا کند که اجازه بدهد برای ادامه تحصیل، سید یونس را با خود به قزوین ببرد.
    اگر چه تنگدستی خانواده و عدم توان پرداخت هزینه تحصیلی نزدیک بود که او را از فرصتی که برایش پیش آمده، محروم سازد ولی کمک مردم روستا و مساعدت و پافشاری سید قزوینی بر این مهم غالب آمد و بدین ترتیب ، سید یونس برای تحصیل به قزوین رفت.
    دو سال در یکی از حوزه*های علمیه قزوین به تحصیل علوم دینی همت گماشت و در این زمینه به پیشرفت بسیار چشمگیری دست یافت. پس از سپری شدن این سال*ها با ضیاء باقری، طلبه*ای که هم حجره*ای او بود و از روستای کلیشم رودبار به قزوین آمده بود، عازم مشهد مقدس شد تا در حوزه های علمیه آنجا به تحصیلات خود ادامه دهد و از محضر درس استادان آن حوزه*ها استفاده کند.
    نزدیک به دو سال در مشهد الرضا (ع) تحصیل خود را دنبال کرد. در این فاصله با بالا گرفتن معرفت علمی و ایمان قلبی*اش فعالیت سیاسی علیه نظام شاهنشاهی نیز آغاز شد.
    گستردگی فعالیت سیاسی او در این راستا باعث شد توسط ساواک دستگیر شود و مورد شکنجه قرار گیرد. شدت شکنجه به اندازه*ای بود که حتی از نوشتن نیز برای مدتی محروم ماند.
    سید یونس وقتی برای مداوا به پزشک مراجعه کرد، پزشک معالج خطاب به او گفت: شما به حکومت چه کار دارید؟ سید یونس در پاسخ گفت «قرآن به ما دستور داده است که با ظلم و ستم مبارزه کنیم». سید هنوز کاملاً بهبودی خود را به دست نیاورده بود که دوباره ساواک به سراغ او آمد و این بار به چابهار تبعید شد.
    پس از پایان اقامت اجباری او در بندر چابهار که سه ماه به طول انجامید به زادگاه خویش بازگشت. مدت کوتاهی از بازگشتن او به رودبار نگذشت که برای ادامه تحصیل تصمیم گرفت به قم عزیمت کند و در مدرسه فیضی? آنجا به مراتب علمی خویش بیفزاید. خانواده مخالفت کردند ولی او در تصمیم خود پابرجا و قاطع بود.
    در آستانه خروج سید از منزل، مادرش به او گفت « پسرم! شما را می*کشند و مردم، ما را سرزنش می*کنند.» سید یونس به مادر پاسخ گفت «هر که بعد از شهادت من، شما را سرزنش کرد، مقاومت کنید و از اینکه چنین فرزندی داشتید که تقدیم اسلام و جامعه و مملکت کرده*اید، خدا را شکر گزار باشید.»
    سید یونس رودباری حدود 7 سال در مدرسه فیضیه قم زیر نظر استادان بزرگی چون حضرت امام خمینی (ره) به کسب مراتب معنوی و تحصیل علوم دینی پرداخت و با توجه به روشنگری*ها و افشاگری*های بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران، فعالانه به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی برخاست و در این رابطه چندین بار توسط ساواک دستگیر، زندانی و شکنجه شد.
    مبارزات او تا قیام خونین خرداد سال 42 و حمله کماندوهای شاه به فیضیه، ادامه یافت؛ روز حمله گارد به فیضیه با نیروهای گارد درگیر شد. شب بعد از حمله، سید یونس به حجره آمد. خیلی مضطرب بود؛ چون جوان شجاع و بی*باکی بود و هیچگاه دیده نشده بود که خوف و ترسی داشته باشد! اما آنروز آنقدر از کماندوها چوب خورده بود که حالت شوکه و ضعف اعصاب داشت.
    نه می*توانست بخوابد و نه می*توانست خود را کنترل کند. پس از جریان حمله کماندوها به مدرسه فیضیه، یک روز با همان وضعیت به شدت آسیب دیده در قم ماند. فردای آنروز سایر طلبه*ها چون دیدند اگر با این وضع در قم بماند از بین می*رود، چاره را در آن دیدند که سید یونس را به قزوین که نزدیک*ترین شهرستان به زادگاهش بود، بفرستند تا به وسیله آشنایان و نزدیکانی که او در آنجا دارد، ترتیب درمان او توسط پزشکان در قزوین داده شود.
    یکی دو نفر از طلاب داوطلب می*شوند «سید یونس» را تا قزوین همراهی کنند؛ ولی او نمی*پذیرد و ترجیح می*دهد به تنهایی قم را به مقصد قزوین ترک کند.
    پس از رسیدن به قزوین در آنجا نیز نماند و به سوی رودبار رهسپار می*شود. از مراجعت او به زادگاهش، دو روز بیشتر نمی*گذرد که صدمات وارده کارگر می*شود و در سپیده دم هفدهم خردادماه سال 42 سید یونس رودباری دار فانی را وداع گفته و به لقای پروردگار خویش می*شتابد و مزار این روحانی مجاهد در گلزار امامزاده حسین آغوزبن (رودبار)، زیارتگاه رهروان راه خدا می*شود.
    پس از شهادت سید یونس، خانواده او به دیدار امام خمینی (ره) نایل می*شوند. امام پس از عرض تسلیت و تفقد و اظهار همدردی چون پدر شهید سید یونس را در حال گریه مشاهده می*کند به او می*فرمایند «این گریه مال شما نیست! این گریه برای من است که بهترین عزیزم را از دست دادم! من، سید یونس رودباری را از فرزندانم بیشتر دوست داشتم!»
    [["Arial"][/FONT]

  35. #20
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید ابوالفضل عباسی

    روحاني شهيد: ابوالفضل عباسي درصبحگاهي پرشور و هياهو، به سال 1364 در روز عاشورا كه همه فرياد «هل من ناصر ينصرني» را در وجود خويش احساس مي*كردند، در شهر كوچك آران، نوزادي پاك*نهاد از تبار آسمان در دامان مادري پرمهر سرنهاد و با گريه*هاي آغازين خويش، نواي لبيك را بر امام خويش، سرداد. پدر و مادر اين كبوتر سفيدبال ديار عشق را «ابوالفضل» نام نهادند تا به يمن قداست نامش در سيرت و صورت ادامه دهنده راه علمدار كربلا باشد. ابوالفضل كوچك، دوران سرخوش كودكي را در سايه پرمهر پدر و مادر سپري كرد. همگام با پدر، در مجالس مذهبي شركت مي*كرد و از همان كودكي، عشق به اهل بيت - عليهم *السلام- در دل او زنده شد و قوت گرفت. روحيه انقلابي، حماسي و ايثارگري، شجاعت، خوش خلقي، خوش بيني و... از ابعاد اخلاقي ايشان بود كه حاصل تولد در يك خانواده مؤمن و مذهبي و شركت در مجالس مذهبي بود. او واقعاً شجاع بود تا جايي كه هم*شاگردي*هايش در خاطراتشان از ابوالفضل چنين ياد مي*كنند. در دوران طاغوت كه هيچ كس جرأت نمي*كرد حتي يك كلمه عليه طاغوت بر زبان جاري سازد، ايشان بر ديوارهاي مدرسه، مرگ بر شاه مي*نوشت و خود بر آن اظهار و اقرار مي*كرد. شهيد ابوالفضل عباسي، پس از اتمام دوران راهنمايي با توجه به علاقه*اي كه از كودكي به مكتب اهل بيت -عليهم السلام- داشت وارد حوزه علميه آيت الله يثربي كاشان شد و با استعداد درخشاني كه داشت تا دروس لمعتين و اصولين را با موفقيت ادامه داد. ايشان در دوران دفاع مقدس، درس وبحث را علي*رغم استعداد و علاقه وافرش، كنار مي*گذارد و وظيفه شرعي خود مي*داند كه در جبهه*هاي حق عليه باطل خدمت خالصانه خويش را به صاحب واقعيش حضرت ولي عصر -عجل*الله*تعالي*فرجه- تقديم كند. او باتلاش و كوشش مجدّانه خويش موفق مي*شود از طريق نيروي بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به جبهه*ها اعزام شود و با استغاثه از معبودش وارد خدمت *شود. در عملياتهاي متعددي از جمله عمليات كربلاي چهار شركت نمود و به عنوان بي*سيم چي با پاهاي خويش خاك پاك جبهه*ها را نوازش كرد. شهيد ابوالفضل عباسي؛ در مدت خدمت، چندين بار به خانواده و اطرافيانش نامه نوشت و چنان زمزمه شهادت را بر گوش* آنها مي*خواند كه گويي يقين به شهادتش دارد و خانواده او چشم انتظار شهادت او بودند. و به خود مي*باليدند كه تنها فرزند پسرشان، شهادت را مي*طلبد تا اين كه موعد انتظار و عهد ابوالفضل با خداي خويش به سر رسيد و در عمليات كربلاي چهار در جزيره «ام الرصاص» با اصابت گلوله مستقيم، به درجه رفيع شهادت نايل آمد و به جمع آيه شريفه « ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياءٌ عند ربهم يرزقون » پيوست و به سرمنزل مقصود خويش رسيد. اما انتظار پدر ومادر و خانواده ابوالفضل هنوز به سر نرسيده بود؛ چون پيكر پاك اين شهيد بزرگوار يازده سال مفقود گشت تا در سال 1375 توسط ايثارگران گروه تفحص، از زير خروارها خاك بيرون كشيده شد و به وطنش بازگردانده شد و پيكر مطهرش را در گلزار شهداي شهرستان «آران و بيدگل» به خاك سپردند. اينك شهيد ابوالفضل عباسي در قهقهه مستانه* خويش،در نزد پروردگارش روزي خوار است تا ظهور. آقايش حضرت مهدي -عجل*الله*تعالي*فرجه- به اميد آن كه از ياران حضرتش قرار بگيرد. ان*شاءالله «روحش شاد و روانش آرام باد
    [["Arial"][/FONT]

  36. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  37. #21
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید

    شهید آیت الله سعیدی در دوم اردیبهشت ماه سال 1308در مشهد چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارش حجت الاسلام سید احمد سعیدی بودند.در دوران طفولیت مادرش را از دست داد و تحت نظر پدر مشغول به تحصیل شد.



    ابتدا به فرا گیری ادبیات عرب و مقدمات علوم اسلامی پرداخت و در مشهد از دروس فقه و اصول معارف استادان بزرگی چون حاج شیخ کاظم دامغانی، مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قزوینی تلمذ کرد.



    برای طی مراحل بعدی علوم اسلامی عازم حوزه علمیه قم شد و در آن شهر در محضر اساتید بزرگی نظیر آیت الله العظمی بروجردی (ره) و آیت الله العظمی امام خمینی (ره) حاضر شد و سرانجام با زحمات طاقت فرسا و تلاشهای پیگیر به درجه اجتهاد نائل آمد.



    آیت الله سعیدی علاوه بر ادامه تحصیل و تدریس طلاب به مسافرتهای تبلیغی نیز همت گماشت و درطی یکی از همان سفر ها یکبار در آبادان به خاطر سخنرانی افشاگرانه ضد رژیم به زندان افتاد اما در اثر تلاش آیت الله العظمی بروجردی (ره) از زندان آزاد شد پس از این ماجرا در پی درخواست گروهی از ایرانیان مقیم کویت برای تبلیغ اسلام، که خواستار عالم صالح و مبلغ توانایی بودند.



    این ماموریت و رسالت به آیت الله سعیدی واگذار شد و ایشان برای تبلیغ دین به کویت عزیمت نمود و مدتی در این کشور مشغول انجام امور تبلیغی شد.



    با آغاز نهضت امام خمینی(ره )در آغاز دهه 1340آیت الله سعیدی که شیفته راه و طریق و مسلک مرید خویش بود به نهضت پیوست و از همان آغاز نهضت اسلامی در سنگر مبارزه قدم گذاشت و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نکرد.



    شهید سعیدی از آن روزها چنین نقل می کند:”* هنگام نماز مغرب و عشا به منزل امام (ره )رفتم، می خواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده نماز بود، وقتی منظورم را فهمید اندکی نماز را تاخیر انداخت.

    به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی که من کرده ام، از این به بعد شما در مبارزات خود، یاوران کمتری خواهید داشت.



    امام(ره ) فرمود: سعیدی! چی می گویی؟! به خدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، چون من این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست”* این دیدار و این سخنان امام تاثیری عظیم بر روحی مبارز و حقیقت جوی شهید نهاد و چنان که خود ایشان نقل میکنند: “ با سخنان امام چنان دلگرم شدم که روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم”*



    و این گونه بو د که زمانیکه پس از تبعید امام (ره ) در آبان 1343، هنگامی که می بایست چراغ مبارزه علیه رپیم خاموش نگردد مجاهدین ایثار گری نظیر آیت الله سید محمد رضا سعیدی جانانه در راه ادامه نهضت کوشیدند و در این راه از هیچ چیزی حتی بذل جان دریغ نورزیدند.



    پس از تبعید امام(ره )، آیت الله سعیدی به دنبال تلاشهای پیگیری که جهت معرفی امام (ره) و نهضت پربرکتش داشت، هجرتی به عراق کرد و در آنجا جلساتی تشکیل داد و نهضت حضرت امام(ره )و شخصیت والای روحانی او را تشریح نمود و تلاش و خدمات او بود که زمینه های استقبال از امام را فراهم ساخت.



    اما پس از مدتی و با صلاحدید حضرت امام(ره) به عنوان امام جماعت مسجد موسی بن جعفر (ع) در تهران برگزیده شد و این مسجد را به سنگری برای مبارزه علیه رژیم قرارداده در این مکان مقدس به تربیت جوانان انقلابی پرداخت.



    از اهم فعالیتهای فرهنگی و تبلیغی ایشان در این دوره ترجمه رساله امر به معروف و نهی از منکر امام (ره) از کتاب تحریر الوسیله و چاپ و نشر آن در میان جوانان بود.



    همچنین آن شهید بزرگوار نوارهای امام (ره) را در نجف تحت عنوان “ولایت فقیه”* چاپ و تکثیر کرد.



    این اقدامات در نشر دیدگاه ها و اهداف رهبر نهضت اسلامی امام خمینی، تاثیری شگرف داشت. این فعالیتهای آن شهید بزرگوار در کنار اقداماتی چون هشدار جدی ایشان نسبت به سرمایه گذاری “کنسرسیوم آمریکایی”* که از آن به عنوان گام مکمل کاپیتولاسیون یاد می شود سبب گردید تا ایشان بارها توسط ساواک دستگیر، زندانی و ممنوع المنبر شود، با ادامه و تشدید فعالیتهای شهید سعیدی ایشان توسط نیرهای امنیتی دستگیر و تحت شکنجه قرار گرفت.



    شدت شکنجه ها به حدی بود که تنها پس از چند روز بعد از دستگیری در زندان در تاریخ بیست و یکم خرداد ماه 1349 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.(1)



    در اینجا گوشه ای از خاطرات و نکات برجسته زندگی آن شهید بزرگوار را از زبان فرزندشان خدمت شما خواننده گرامی تقدیم می کنیم.



    شهید ایت الله سعیدی، به قرآن و معارف قرآنی اهتمام خاصی داشتند و پیوسته با قرآن مأنوس بودند و به همین جهت یک قرآن با خط بسیار خوب همراهشان همیشه بود و بعد از آنکه ایشان برای آخرین بار دستگیر می شوند و پی می برند که می خواهند کار او را تمام کنند و او را به شهادت برسانند، وصیتنامه بسیار مختصری را پشت جلد قرآنشان می نویسند.



    از جمله نکات این وصیتنامه این است من راضی نیستم برای من خرج بکنید. اگر مجلسی می گیرید، مسائل شرعی را برای مردم بیان کنید. سپس به فرزندان خود می گویند از ایات 152 تا 157 از سورة دوم غفلت نورزند.



    به هر حال این وصیتنامه را امضا می کنند و ساواک هم متوجه نمی شود و قرآن را به خانواده ایشان می دهند . ما هم می دانستیم که ایشان را شهید کردند.



    علمای بزرگ مثل ایت الله شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم ایت الله طالقانی و دیگر علما و بزرگان در منزل ما جمع شده بودند و خیلی دوست داشتند که بدانند ایشان را شهید نموده اند.



    برای اثبات این امر به دنبال سندی می گشتند؛ تا اینکه مرحوم شهید آیت الله مطهری می فرمایند اگر وصیتنامه ای هست، بیاورید. ما هم گفتیم وصیتنامة مختصری ایشان روی جلد قرآن نوشته اند.



    ایشان با شهید مفتح وصیتنامه را مطالعه می فرمایند؛ تا اینکه به این نکته می رسند که از ایات 152 تا 157 غفلت نورزید.در قسمتی از این ایات آمده: « وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ» بقره/154.



    وقتی به اینجا می رسند، شروع به گریه کردن می کنند و مطمئن می شوند که او را شهید کرده اند و آن گاه سرشان را روی دوش همدیگر می گذارند با صدای بلند گریه می کنند.



    البته راههای دیگری هم برای پی بردن به شهادت ایت الله سعیدی وجود داشت؛ مثلاً سلولهای مرحوم شهید ایت الله فاضلی و یکی از ملی گرایان، نزدیک سلول ایشان بود. آنها نقل کرده اند که ناگهان برقها را قطع کردند و فریادی از سلول پدر شما شنیده شد.



    سپس برقها را روشن و درهای سلولها را باز کردند. بعد ما رفتیم و دیدیم که جنازه ی شهید سعیدی روی زمین افتاده و عمامه ایشان داخل دهان است. به وسیله عمامه او را خفه کرده بودند.



    حلقه انس


    ما از قدیم در خانه مان جلسات قرآن داشتیم و مرحوم شهید مشوق این کار بودند. ایشان در مسجد هم برای جوانها و نوجوانها برنامه های قرآنی داشتند و با اینکه در آن موقع از جهت مادی در مضیقه بودند، برای آنها جایزه های خیلی خوبی تهیه می کردند؛ مثلاً در آن زمان ساعت، خیلی ارزش داشت و او به عنوان جایزه ساعت می داد.



    شهید سعیدی بسیار تأکید داشتند که اگر هفته دیگر ببینم شما پیشرفت کرده اید، جلسه را ادامه می دهم و توجه داشتند که جوانها حتماً کار کنند و پیشرفت داشته باشند. خود من شاهد بودم که چگونه جوانها می آمدند و دور ایشان حلقه می زدند، مخصوصاً در ایام عزاداریها با آنها عزاداری می نمودند.



    ایشان می رفتند پایین مجلس و با بچه ها عزاداری می کردند و پیوسته می فرمودند که به این جوانها خیلی بها بدهید که آنها ستون فقرات این جامعه هستند.



    هدیه حفظ قرآن


    شهید سعیدی علاقه وافری به حفظ قرآن داشتند. از ایشان نقل شده آن زمان که امام جماعت یکی از مساجد بودند، شخصی برای درخواست کمک نزد ایشان می اید، ایشان می فرمایند: اگر کل قرآن را حفظ نمایید، خانه مسکونی خود را به عنوان هدیه به شما خواهم داد.



    چکیده ای از زندگانی شهید:

    ولادت: 1308 ـ مشهد

    تحصیلات: اجتهاد



    برخی از فعالیتهای شاخص:



    فعالیت مؤثر در بسیج علما و مراجع جهت آزادی حضرت امام از زندان در سال 1341

    دستگیری در سال 1342 به دنبال مبارزات پیگیر در شروع نهضت اسلامی



    امام جماعت مسجد موسی ابن جعفر علیه السلام از سوی امام خمینی رحمه الله

    ممنوع المنبر شدن از سوی رژیم شاه به دنبال فعالیتهای روشنگرانه در مسجد موسی بن جعفر علیه السلام



    زندانی شدن به مدت 61 روز به دنبال سخنرانی علیه رژیم اشغالگر قدس

    دستگیری و انتقال به زندان قزل قلعه در پی صدور اعلامیه و مخالفت با سرمایه گذاری آمریکاییها در سال 1349

    شهادت: 1349/3/20 ـ زندان ساواک تهران (2)



    پیام شهید دربارة حضرت امام خمینی (ره):
    آیت الله سعیدی علاقه و ارادت خاصی نسبت به حضرت امام خمینی (ره) داشت. دربارة امام (ره) گفته بود:« به خدا سوگند اگر مرا بکشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم نام مقدس خمینی را خواهید یافت.»



    « حضرت امام شبیه*ترین عالمان نسبت به ولی*الله، امام زمان علیه السلام و آباء طاهرینش می باشد.»



    « مرا بگیرید و به بند و حبس کشید تا آن*وقت از من سلب مسئوولیت شود، چه اگر آزاد باشم فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می کنم.



    من این لباس را پوشیده*ام و از بیت المال امرار معاش می کنم که پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم ..... بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره*ای ندارم» (3)
    [["Arial"][/FONT]

  38. #22
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید سید حسن مدرس

    زندگینامه ی شهيد آية الله سيد حسن مدرس رحمت الله علیه(1)
    فقيه مجاهد و عالم پرهيزگار آية الله سيد حسن مدرس يكي از چهره‎هاي درخشان تاريخ تشيع بشمار مي‎رود كه زندگي و اخلاق و رفتار و نيز جهت گيري‎هاي سياسي و اجتماعي وي مي‎تواند براي مشتاقان حق و حقيقت نمونه خوبي است. او موقعيت خود راسراسر در راه اعتلاي اسلام نثار نمود و در جهت نشر حقايق اسلامي و دفاع از معارف تشيع مردانه استوار ماند.

    همان گونه بود كه مي‎گفت و همانطور گفت كه مي‎بود. سرانجام به موجب آنكه با عزمي راسخ چون كوهي استوار در مقابل ستمگران عصر به مقابله برخاست و سلطه‎گري استعمارگران را افشا نمود جنايتكاران وي را به ربذه خواف تبعيد نمودند و در كنج عُزلت و غريبي اين عالم عامل و فقيه مجاهد را به شهادت رسانيدند.
    اين نوشتار اشاره‎اي كوتاه به زندگي ابرمردي است كه بيرق مبارزه را تنها در تنگنا به دوش كشيد و شجاعت تحسين برانگيزش چشم بدانديشان و زمامداران خودسر را خيره ساخت و بيگانگان را به تحيّر واداشت.اگر ما به ذكر نامش مي‎پردازيم و خاطره‎اش را ارج مي‎نهيم بدان علت است كه وي پارسايي پايدار و بزرگواري ثابت قدم بود كه لحظه‎اي با استبداد و استعمار سازش نكرد و در تمامي مدت عمرش ساده زيستن، تواضع، قناعت و به دور بودن از هر گونه رفاه طلبي را شيوه زندگي خويش ساخت و از طريق عبادت و دعا و راز و نياز با خدا، كمالات معنوي را كسب كرد.
    ولادت و تحصيلات
    شهيد سيد حسن مدرس بر حسب اسناد تاريخي و نسب نامه‎اي كه حضرت آية الله العظمي مرعشي نجفي (ره) تنظيم نموده از سادات طباطبايي زواره است كه نسبش پس از سي و يك پشت به حضرت امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ مي‎رسد. يكي از طوايفي كه مدرس گل سرسبد آن به شمار مي‎رود طايفه ميرعابدين است اين گروه از سادات در دهكده ييلاقي «سرابه» اقامت داشتند.

    سيداسماعيل طباطبائي (پدر شهيد مدرس) كه از اين طايفه محسوب مي‎گشت و در روستاي مزبور به تبليغات ديني و انجام امور شرعي مردم مشغول بود، براي آنكه ارتباط طايفه ميرعابدين را با بستگان زواره‎اي قطع نكند تصميم گرفت از طريق ازدواج پيوند خويشاوندي را تجديد و تقويت كرده، سنت حسنه صله ارحام را احيا كند. بدين علت نامبرده دختر سيد كاظم سالار را كه خديجه نام داشت و از سادات طباطبائي زواره بود به عقد ازدواج خويش درآورد.

    ثمره اين پيوند با ميمنت فرزندي بود كه به سال 1278 ق. چون چشمه‎اي پاك در كوير زواره جوشيد. پدر وي را حسن ناميد. همان كسي كه مردمان بعدها از چشمه وجودش جرعه‎هايي نوشيدند. پدرش غالباً در «سرابه» به امور شرعي و فقهي مردم مشغول بود ولي مادر و فرزند در زواره نزد بستگان خويش بسر مي‎بردند تا آنكه حادثه‎اي[1] موجب شد كه پدر فرزندش را كه شش بهار گذرانده بود در سال 1293 به قمشه نزد جدش ميرعبدالباقي ببرد و محله فضل آباد اين شهر را به عنوان محل سكونت خويش برگزيند. اين در حالي بود كه مير عبدالباقي قبلاً از زواره به قمشه مهاجرت كرده و در اين شهر به فعاليتهاي علمي و تبليغي مشغول بود.[2]
    سيد عبدالباقي بيشترين نقش را در تعليم سيد حسن ايفا نمود و او را در مسير علم و تقوا هدايت كرد و به هنگام مرگ در ضمن وصيت نامه‎اي سيد حسن را بر ادامه تحصيل علوم ديني تشويق و سفارش نمود زماني كه سيد عبدالباقي دارفاني را وداع گفت مدرس چهارده ساله بود.[3] وي در سال 1298 ق. به منظورادامه تحصيل علوم ديني رهسپار اصفهان گرديد و به مدت 13 سال در حوزه علميه اين شهر محضر بيش از سي استاد را درك كرد.[4] ابتدا به خواندن جامع المقدمات در علم صرف و نحو مشغول گشت و مقدمات ادبيات عرب و منطق و بيان را نزد اساتيدي چون ميرزا عبدالعلي هرندي آموخت.

    در محضر آخوند ملامحمدكاشي كتاب شرح لمعه در فقه و پس از آن قوانين و فصول را در علم اصول تحصيل نمود. يكي از اساتيدي كه دانش حكمت و عرفان و فلسفه را به مدرس آموخت حكيم نامدار ميرزا جهانگير خان قشقايي است.[5]
    مدرس در طول اين مدت در حضور آيات عظام سيدمحمدباقر درچه‎اي و شيخ مرتضي ريزي و ديگر اساتيد در فقه و اصول به درجه اجتهاد رسيد و در اصول آنچنان مهارتي يافت كه توانست تقريرات مرحوم ريزي را كه حاوي ده هزار سطر بود، بنگارد. شهيد مدرس چكيده زندگينامه تحصيلي خود را در حوزه علميه اصفهان در مقدمه شرح رسائل كه به زبان عربي نگاشته، آورده است.

    وي پس از اتمام تحصيلات در اصفهان در شعبان 1311 ق. وارد نجف اشرف شد و پس از زيارت بارگاه مقدس نخستين فروغ امامت و تشرف به حضور آية الله ميرزاي شيرازي در مدرسه منسوب به صدر سكونت اختيار نمود و با عارف نامدار حاج آقا شيخ حسنعلي اصفهاني هم حجره گرديد.

    مدرس در اين شهر از جلسه درس آيات عظام سيد محمد فشاركي و شريعت اصفهاني بهره برد و با سيد ابوالحسن اصفهاني، سيد محمد صادق طباطبائي و شيخ عبدالكريم حائري، سيد هبة الدين شهرستاني و سيد مصطفي كاشاني ارتباط داشت و مباحثه‎هاي دروس خارج را با آية الله حاج سيد ابوالحسن و آية الله حاج سيد علي كازروني انجام مي‎داد.


    مدرس به هنگام اقامت در نجف روزهاي پنجشنبه و جمعه هر هفته به كار مي‎پرداخت و درآمد آن را در پنج روز ديگر صرف زندگي خود مي‎نمود. پس از هفت سال اقامت در نجف و تأييد مقام اجتهاد او از سوي علماي اين شهر به سال 1318 ق. (در چهل سالگي) از راه ناصريه به اهواز و منطقه چهارمحال و بختياري راهي اصفهان گرديد.
    دوران تدريس
    مدرس پس از بازگشت از نجف و اقامت كوتاه در قمشه خصوصاً روستاي اسفه و ديدار با فاميل و بستگان، قمشه را به قصد اقامت در اصفهان ترك و در اين شهر اقامت نمود. وي صبحها در مدرسه جدة كوچك (مدرسه شهيد مدرس) درس فقه و اصول و عصرها در مدرسه جدة بزرگ درس منطق و شرح منظومه مي‎گفت و در روزهاي پنجشنبه طلاب را با چشمه‎هاي زلال حكمت نهج‎البلاغه آشنا مي‎نمود. تسلط وي به هنگام تدريس در حدّي بود كه از اين زمان به «مدرس» مشهور گشت.

    وي همراه با تدريس با حربة* منطق و استدلال با عوامل ظلم و اجحاف به مرم به ستيز برخاست و با اعمال و رفتار زورمداران مخالفت كرد.
    زماني پس از شكست كامل قواي دولت در درگيري با نيروهاي مردمي، اداره امور شهر اصفهان به انجمن ولايتي سپرده شد. صمصام السلطنه كه به عنوان فرمانده نيروهاي مسلح عشاير بختياري نقش مهمي در ماجراي مشروطيت داشت در رأس حكومت اصفهان قرار گرفت و در بدو امر مخارج قوا و خساراتي را كه در جنگ با استبداد قاجاريه به ايشان وارد آورده بود به عنوان غرامت از مردم اصفهان آنهم با ضربات شلاق طلب نمود. مدرس كه در جلسه انجمن ولايتي اصفهان حضور داشت و نيابت رياست آن را عهده دار بود با شنيدن اين خبر بشدت ناراحت شد و گفت حاكم چنين حقي را ندارد و اگر شلاق زدن حدّ شرعي است پس در صلاحيت مجتهد مي‎باشد و آنها (حاكمان قاجار) ديروز به نام استبداد و اينها امروز به نام مشروطه مردم را كتك مي‎زنند.
    صمصام السلطنه با مشاهده اين وضع دستور توقيف و تبعيد مدرس مبارزه را صادر كرد امّا وقتي ماجراي تبعيد اين فقيه به گوش مردم اصفهان رسيد كسب و كار خود را تعطيل و به دنبال مدرس حركت كردند. اين وضع كارگزاران صمصام را بشدت نگران كرد و خشم مردم، حاكم اصفهان را ناگزير به تسليم نمود و با اجبار و از روي ناچاري در اخذ ماليات و ديگر رفتارهاي خود تجديد نظر كرد و مدرس هم در ميان فريادهاي پرخروش مردم كه مي‎گفتند «زنده باد مدرس»، به اصفهان بازگشت.
    مدرس در ايام تدريس به وضع طلاب و مدارس علميه و موقوفات آنها رسيدگي مي‎كرد و متوليان را تحت فشار قرار مي‎داد تا در آمد موقوفات را به مصرف طلاب برسانند. تسليم ناپذيري او در مقابل كارهاي خلاف و امور غير منطقي برگروهي سودجود و فرصت طلب ناگوار آمد و تصميم بر ترور او گرفتند. امّا با شجاعت مدرس و رفتار شگفت‎انگيز او اين ترور نافرجام ماند و افراد مذكور در اجراي نقش مكارانة خودناكام ماندند.[6]
    آية الله شهيد سيد حسن مدرس در سنين جواني به مقام رفيع اجتهاد رسيد و از لحاظ علمي و فقهي مجتهدي جامع الشرائط، صاحب فتوا و شايسته تقليد بود و هر چند حاضر به چاپ رساله علميه خود نشد، در فقه و اصول و ساير علوم ديني آثاري مفصل و عميق از خود به يادگار نهاد و آية الله العظمي مرعشي نجفي (ره) تأليفات فقهي او را ستوده و افزوده است كه: از مدرس اجازه نقل حديث داشته است.[7]
    آية الله حاج سيد محمدرضا بهاء‎الديني در مصاحبه اي اظهار داشته است مرحوم مدرس يك رجل علمي و ديني و سياسي بود و اين گونه فردي مهمتر از رجل علمي و ديني است. زيرا اين مظهر ولايت است كه اگر ولايت و سياست مسلمين نباشد ديگر فروع اسلامي تحقق كامل نمي‎يابد.[8]
    مدرس با ورود به تهران در اولين فرصت درس خود را در ايوان زير ساعت در مدرسه سپهسالار (شهيد مطهري كنوني) آغاز نمود و تأكيد كرد كه كار اصلي من تدريس است و سياست كا ر دوم من است.[9] وي در 27 تير ماه 1304 ش. كه عهده‎دار توليت اين مدرسه گشت براي اينكه طلاب علوم ديني از اوقات خود استفاده بيشتري نموده، و با جديت افزونتري به كار درس و مباحثه بپردازند براي اولين بار طرح امتحان طلاب را به مرحله اجرا درآورد و به منظور حسن اداره اين مدرسه، نظام نامه‎اي تدوين كرد و امور تحصيلي طلاب را مورد رسيدگي قرار داد و براي احيا و آباداني روستاها و مغازه‎هاي موقوفه مدرسه زحمات زيادي را تحمل كرد.
    عصرهاي پنجشنبه اغلب در گرماي شديد تابستان به روستاي اطراف ورامين رفته و خود قناتهاي روستاهاي اين منطقه را مورد بازديد قرار مي‎داد و گاه به داخل چاهها مي‎رفت و در تعمير آنها همكاري مي‎كرد و از اينكه با چرخ از چاه گل بكشد هيچ ابايي نداشت. 10
    در اين مدرسه شخصيتهايي
    شخصيتهايي چون آية الله حاج ميرزا ابوالحسن شعراني، آية الله سيد مرتضي پسنديده (برادر بزرگتر حضرت امام)، شيخ محمد علي لواساني و... تربيت شدند
    [["Arial"][/FONT]

  39. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حاج احمد کریمی

    نام پدر:کریم

    تولد:1340-تهران

    شهادت:1365/10/5-کربلای 5-شلمچه

    مزار:گلزار شهدای علی ابن جعفر قم

    قطعه 12 ردیف 20 شماره 191صدد کمک به محرومین جامعه برآمد و بسا اتفاق می افتاد صبح تا شب زحمت می کشید و حاصل کار خود را به افرادی که از نظر مالی در مضیقه بودند تقسیم می کرد.در سال ۱۳۵۵ به گروههای مخفی سیاسی پیوست و فعالیتهای خود را شدت بخشید و با تکثیر و توزیع نامه و نوارهای امام به حرکت مستمر انقلاب کمک میکرد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سپاه مشغول به فعالیت شدند با شروع جنگ احمد به جنوب رفته ودر جبهه خرمشهر به مدت یک ماه مشغول نبرد گردید و در سال ۱۳۶۰ در جبهه های شوش ، رقابیه ، چنانه در سمت فرماندهی تیپ ۱۷ قم به رزم با خصم زبون و متجاوز ادامه داد و در عملیات فتح المبین در هنگام شناسایی مجروح گشت ولی با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد و بار دیگر وارد جبهه خرمشهر گردید و در عملیات بیت المقدس پس از آنکه رزمندگان اسلام با ایثار و از خود گذشتگی خرمشهر را پس از دو سال از چنگال بعثیون آزاد ساختند.سرانجام در جبهه شلمچه مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به معبود خود لبیک گفت.
    *
    [["Arial"][/FONT]

  40. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .

    rah

  41. #24
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حجت الا سلام سید باقر علمی

    نام سید باقر علمی
    نام پدر سید نعیم
    نام مادر نجبیه
    محل شهادت ام الرصاص



    بیوگرافی
    علمی، سیدباقر: یکم فروردین ۱۳۴۳، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش سیدنعیم و مادرش نجیبه نام داشت. تا پایان سطح سه اتمام کفایتین در رشته الهیات و معارف اسلامی درس خواند. طلبه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵، در ام*الرصاص عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت*ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۶، پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.



    محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۳/۰۱/۰۱
    محل شهادت ام الرصاص تاریخ شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۰۴
    استان محل شهادت بصره شهر محل شهادت -
    وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
    تحصیلات سطح3ـاتمام کفایتین(فوق لیسانس رشته الهیات ومعارف اسلامی(فقه وحقوق
    عملیات سال تفحص 1376
    محل کار بنیاد تحت پوشش
    مزار شهید قزوین - قزوین




    وصایا

    بسمِ اللّه الرّحمنِ الرّحیم. اَشْهَد اَنْ لا اله الاّ اَللّه و اَشْهَد اَنّ مُحمّد رَسول ا••• (ص)وَ ان امیرالمومنین و ائمه معصومین(ع) السلام علیک یا ابا عبدالله و على الارواح التى امتى حلّت بفنائک «اِنّالِلّه و اِنّا الیه راجِعُوْن » از خداوند متعال صبر و استقامت براى پدر و مادرم خواستارم. یک جان به خداوند کریم باید مى‏دادم اگرچه عمر خود را تباه کردیم و قلب نورانى را سیاه، و لیکن شکر خداى را که انشاءاله، بتوانیم تحویل بدهیم و خداوند از سر تقصیرات ما بگذرد. استغفراللّه ربّى و اتوب الیه. از تمام دوستان و آشنایان، اقوام و خویشان حلالیت بطلبید. پدر، مادر و خواهرها! مرا ببخشید. والسلام. سید باقر علمى



    خاطرات

    مهدی کیامیری: نزدیکی*های صبح، قرار بر این شد که به پشت خاکریز نیمه کاره*ای، که محل اولین «پاتک» دشمن بود، سر بزنیم. به علت تیرگی زیاد خاکریز و فاصله*ی کم ما با عراقی*ها، تعدادی از بچه*ها، به ستون زدند. از جمله «جمال قاسمی»، که بعد از رسیدن به پشت خاکریز، «سید باقر علمی» و «حسن شهسواری» را صدا زد و گفت: «حسن آقا! این دو اسیر را که لودرچی اسیر کرده، به پشت خط (اسکله) ببرید.» «حسن» هم بدون این که چیزی بگوید، گفت: «چشم!» و به همراه اسرا به طرف اسکله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه صدای رگبار از دور به گوش رسید و «حسن» برگشت و همه متعجب از این که چرا او این قدر زود برگشت. «سید باقر» گفت: «حسن! اسرا را بردی عقب؟» «حسن» جواب داد: «بله! … فرستادم خودشان به عقب برگردند!» با روشن شدن هوا، مشغول تثبیت خط و استحکامات خاکریز و آماده*ی پاتک دشمن *شدیم. با برادر «حضرتی*ها» در سنگری نشسته بودیم و چون می*دانستم زنده برگشتن از این خط، فقط کار خداست و از سویی امکاناتی برای دفاع نداریم، به یاد بچه*های شهید مشغول خواندن نوحه شدیم. وقتی درگیری به اوج خود رسید، به دستور فرماندهی لشکر «سردار سرتیپ امین شریعتی»، با تعداد خیلی کمی از نیروها به صفوف متحد نیروهای «گارد ریاست جمهوری عراق» ـ که تازه وارد معرکه شده بودند ـ حمله*ور شدیم. تعداد نیروهای دشمن قابل قیاس با ما نبود. ما عده*ای قلیل با جسم*هایی خسته و سن*های متفاوت بودیم و آن*ها نیروهای تازه نفس و زبده با هیکل*هایی تنومند بودند؛ اما چون لطف الهی با ما بود و ما صبر و استقامت داشتیم، به مدد الهی لشکر شکست خورده*ی بعثی را مجبور به فرار کردیم. بچه*ها با ایمانی قوی بر دشمن زبون حمله می*کردند و هرازگاهی هم سواری از تک*سواران لشکر اسلام از مرکب عشق به زمین می*افتاد و سبک*بال تا خانه*ی محبوب پر می*کشید؛ چنان که وقتی تیر به پیشانی «سعید پایروند» اصابت کرد، هیچ صدایی جز «یا حسین» (ع) او شنیده نشد. جنگ تن به تن سخت به اوج خود رسیده بود و «سید باقر علمی»، «توکلی»، «ذاکرها»، «خالقی»، «اسماعیلی» و «اکبری*رضایی» به همراه دیگر دلاوران لشکر عشق، با قامتی به بلندای ابدیت در مقابل این سپاه پوشالی ایستاده و می*جنگیدند و هر از گاهی هم دلاوری سینه*ی سرخ میدان نبرد را به رنگ خون خود سرخ*تر می*ساخت.
    [["Arial"][/FONT]

  42. #25
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید سید ابراهیم شجیعی

    شهید سید ابراهیم شجیعی : فرمانده گردان عبدالله از تیپ ۲۱امام رضا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) دوم آبان ماه سال ۱۳۳۵ در روستای روئین از توابع شهرستان اسفراین به دنیا آمد.

    او ششمین و آخرین فرزند خانواده بود. تا کلاس پنجم در زادگاهش به تحصیل پرداخت. به پدر در کار کشاوزی کمک می کرد، با او به مسجد می رفت و نماز می خواند. کودک پر جنب و جوش و فعال و کنجکاوی بود. صمیمی و دوست داشتنی بود و اوقاتش را به درس خواندن، کمک به خانواده و مطالعه می گذاشت. نیکوکار، پاک و امین بود و او را سید ابراهیم امین می گفتند و درستکار و شجاع می شناختند. بعد از اتمام کلاس پنجم به مدرسه ای در گنبد رفت و تا کلاس سوم راهنمایی در آنجا به تحصیل پرداخت و به علت بازگشت خانواده به روستا ترک تحصیل کرد. بعد از آن برای کار به اصفهان رفت و در آنجا به کار پارچه بافی مشغول شد و سپس به کار در ذوب آهن پرداخت. قرآن، مفاتیح و رساله را مطالعه می کرد. پدر و مادرش را خیلی دوست داشت. در سال ۱۳۵۴ به خدمت سربازی رفت و آموزش هوایی و چتربازی دید. به علت شکستن پایش در پرش از هواپیما بقیه سربازی را در تدارکات پایگاه مربوطه گذراند. از ابتدا دوست داشت خدمتگذار مردم باشد و برای مردم کار کند. دوست داشت قدرتی داشته باشد تا تمام قاچاق*چیان خلافکار را توبیخ کند. جوانها را به خواندن قرآن و نماز دعوت می کرد و خانواده را به صبر و بردباری و صرفه جویی و کمک به محرومان توصیه می کرد. بعد از پایان خدمت با خانم فاطمه نیازی پیمان ازدواج بست که مدت زندگی مشترکشان ده سال طول کشید و ثمره این این ازدواج چهار فرزند به نام های مهدی، زینب، سمیه، و زهرا می باشند. در دوران انقلاب در مبارزات بر علیه حکومت شاه شرکت می کرد. راهپیمایی*ها را سر و سامان می داد و دیگران را به شرکت در آن دعوت می کرد. بعد از انقلاب عضو کمیته انقلاب اسلامی اسفراین شد و در سال ۱۳۵۸ وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سبزوار شد. یک سال پس از ازدواج، خداوند پسری به او داد. بچه ها را دوست داشت و به آنها احترام می گذاشت و می گفت: باید به بچه ها محبت کنیم. با خوش رفتاری و حوصله با آنها بازی و آنها را سرگرم می کرد. بعد از تولد فرزندش با سمت فرمانده گردان به کردستان و جبهه سر پل ذهاب رفت و مدت سه ماه در آنجا ماند. به کوچک و بزرگ احترام می گذاشت. در عملیات مسلم بن عقیل در جبهه سومار چهار دندان خود را از دست داد. در عملیات طریق القدس و بیت المقدس شرکت کرد که در عملیات طریق القدس در جبهه بستان از ناحیه دست مجروح شد. در ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۶۲ بعد از به پایان بردن یک ماه آموزش فرماندهی، بار دیگر به جبهه رفت و در اسفند ماه همان سال در عملیات خیبر شرکت کرد. در آبان ماه سال ۱۳۶۳ با فرمانده گردان جبار در عملیات میمک شرکت کرد که از ناحیه سر و در اسفند ماه همان سال در عملیات بدر از ناحیه سینه و ریه مجروح شد. دکتر معالج یک سال استراحت برای او تجویز کرد، ولی سید ابراهیم بعد از یک ماه بار دیگر به جبهه رفت. به نماز اول وقت اهمیت زیادی می داد و در مراسم مذهبی و عزاداری شرکت می کرد. موضع سیاسی او تنها دفاع از ولایت و خط رهبری بود و بر فرامین امام تکیه داشت و بی چون و چرا مجری دستورات رهبری و فرماندهان رده بالای خود بود.دارای اخلاق حسنه بود. به طوری که در لشگر ۵ نصر همه فرماندهان از فرمانده لشگر گرفته تا فرماندهان گردانها به شخصیت ایشان اهمیت می دادند و حرفهایش را تایید می کردند و با یک برخورد طرف مقابل را عاشق خود می کرد. در نماز شب ناله می کرد و از حضرت فاطمه الزهرا در خواست پیروزی داشت و همچنین شهادتش را طلب می کرد. سید ابراهیم شجیعی در تاریخ ۲۳/۱۱/۱۳۶۴ در منطقه عملیاتی والفجر ۸ بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پیکر پاک این سردار شهید در بهشت شهدای سبزوار به خاک سپرده شد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
    [["Arial"][/FONT]

  43. #26
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید عباس سلطانی

    زندگینامه روحانی شهید عباس سلطانی

    در روزهایی دور در «ابوزید» از توابع شهرستان آران چشم به جهان و زیبایی*های خلقت گشود و به یمن تقدس نام باب*الحوائج، «عباس» نام گرفت. دورة شش سالة ابتدایی را در زادگاه سپری کرد و هم*زمان به فراگیری قرآن مشغول شد. پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، وارد مدرسة راهنمایی شد و موفق به اخذ مدرک سیکل گردید. تحصیلات راهنمایی*اش هم*زمان بود با اوج مبارزات ملت سلحشور ایران بر ضد رژیم منفور شاهنشاهی. ملتی که از خواب دو هزار و پانصد ساله بیدار شده و اینک تحت لوای پیامبر سیرتی ابراهیم تبار، می*رفت تا شیرهای پوشالی پهلوی را در هم کوبد و بهار آزادی را در این کشور به ارمغان آورد. عباس نوجوان نیز به همراه دیگر دوستان، نقش خود را به عنوان نوجوانی پرشور و شجاع به خوبی ایفا کرد. او به همراه دوست و همکلاسی*اش «غلامرضا» خشم مسؤولین خودفروختة مدرسه را برانگیخت و باعث بروز مشکلات فراوانی برای این دو نوجوان دلاور شد. باری، انقلاب سرانجام به پیروزی رسید و خفاش*صفتان کوردل از دیار نور، رخت بربستند.
    شهید سلطانی که از ابتدا به علوم و معارف اسلامی علاقه داشت به حوزة «آیت*الله یثربی» کاشان رفت و به صف طلاب آن دیار پیوست. یک سال پس از حضور در مدرسه، شیپور جنگ نواخته شد و دست استکبار که به خیال خام خود می*توانست بار دیگر بر خاک پرگهر این دیار دست یازد. این بار از آستین حزب بعث بیرون آمد و بر ایران دشنه زد. رگ*های غیرت جوانان ایران*زمین به جوش آمد و به یکباره مرزهای جنوب و غرب کشور به سنگرهای عشق و ایثار تبدیل شد. عباس سلطانی نیز همچون هر دلاوری وقتی حضور خویش را در جبهه لازم دید، اندکی درنگ نکرد و روانة جبهه*های آبادان شد و مردانه رزمید و آموخته*های روزهای مدرسه را در خاک گرم آن دیار به عمل گرفت. در پنجمین اعزام بود که در ۱۹ رمضان ۱۳۶۱ برای آخرین بار در چشمان خانواده چشم دوخت و از دیوار نگاهشان رخ کشید. سالیان سال «ابوزیدآباد» در حسرت حتی نشانه*ای از او، چشم به راه، در انتظار طلوع صبح امید ماند.
    سرانجام در نوزدهم رمضان ۱۳۷۵ پیکری سبک*بار به بلندای عرش برفراز دستان مردم «ابوزید» تشییع و در گلزار شهدای آن دیار به خاک سپرده شد. «روحش شاد و راهش پررهرو باد.

    دسته: شهدای طلبه
    مشخصات
    نام : سلطانی / عباس
    نام پدر : جانعلی
    تاریخ تولد : ۱۳۴۳/۵/۱
    محل تولد : روستای ابوزید
    تاریخ شهادت : ۱۳۶۱/۴/۲۳
    محل شهادت : عین خوش
    شهرستان : آران وبیدگل
    یگان :
    مسئولیت :
    پایگاه :
    حوزه :
    گلزار : گلزار شهدای ابوزید
    [["Arial"][/FONT]

  44. #27
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید رضا شکری پور

    فرمانده گردان 154لشکر32انصارالحسین(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) دوازدهم اسفند ماه 1335 ه . ش در همدان متولد شد . دوران كودكي را پشت سر گذاشت و در سال 1342 وارد دبستان شد. محبت خاصي نسبت به اهل بيت پیامبر بزرگ اسلام (ص) به خصوص حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) داشت.
    در ماههاي محرم و صفر بيشتر شبها در مسجد به سر می برد .
    او بعد از اینکه مدرك قبولی دوره ی راهنمایی را گرفت وارد هنرستان ديباج شد . در اين دوره به ورزش دو وميداني روی آورد و در چند رشته مثل پرش طول ، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه شركت کرد.او در چند مسابقه موفق شد مدالهايي را کسب کند . بعد از اینکه مدرک پایان تحصیلات دبیرستان را گرفت در سال 1356 به خدمت سربازي رفت .
    بعد از گذراندن آموزش نظامی در يكي از پادیگاهاي ارتش در استان آذربايجان غربي خدمت نظام وظيفه را به پايان رساند .
    او که از گذشته در مبارزه با حکومت خیانتکار شاه فعالیت داشت ,در سال 1357 که منجربه پيروزي انقلاب اسلامي شد دراستان همدان برای پيشبرد اهداف انقلاب به مبارزاتش شدت بخشید.
    سال 1358 به تهران رفت .در رشته فني تحصیل کرده بود و به اين كار نيز علاقه داشت , به كار نصب شوفاژ مشغول شد. مدتی بعد به همدان برگشت ودر كار پخش روغن و همكاري با بنياد مستضعفان مشغول فعالیت شد .
    در این دوران با همکاری شهيد احسان تقي پور,اقدام به تشكيل پايگاه مقاومت بسيج ناحيه 14 همدان در منطقه ی چمن چوپانها کرد. جنگ تحمیلی شروع شده بود و او به دنبال این بود که در جبهه حضور یابد,حضور در شهر با روح بزرگ و افكار انقلابي او سازگار نبود .
    در مرداد ماه 1360 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در همدان درآمد. اورا به نام حاج رضا شکری پور مي شناختند ,در حالیکه به سرزمین وحی نرفته بود واعمال حج را نیز انجام نداده بود . به گفته ی دوستان و همرزمانش روح بزرگ او در طواف خانه خدا وسعي صفا ومروه شركت كرده و حاجي شده بود .
    در يك مقطع زماني در همه جا از او به نام حاج رضا ياد مي شد , بعد از شهادتش يكي از دوستان نزديك او به نيت ايشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد .
    پس از عضويت در سپاه مدتي آموزش نظامی ديد . بعد از پایان اين دوره ی آموزشی به دلیل موفقیت در دوره به فرماندهي یکی از گردانهای آموزشی و مدتی بعد به فرماندهي پادگان آموزشي منصوب شد.
    او فرماندهی بود که هر آموزشي را به نيروهاي تحت امر خود مي داد خود نيز رعايت مي كرد.او در پشت جبهه بود اماعلاقه زيادي به شركت در جبهه و جنگ داشت ,در همین مدتی که فرمانده پادگان آموزشی بود موفق شد چند بار در عملیات و خط مقدم جبهه حضور یابد.
    او در امر پاكسازي مناطق آلوده كردستان به ضد انقلاب در تيپ ويژه شهدا به فرماندهی سردار شهید کاوه ,مجاهدات زیادی انجام داد.پس از مدتي به همدان آمد و به فرماندهي پادگان آموزشی قدس انتخاب شد. پس از مدتي انجام وظيفه در اين سمت به خاطر شوق علاقه ای كه به حضور در جبهه داشت به لشکرانصارالحسين (ع) رفت و در عمليات والفجر 5 فرماندهي گردان 151 مسلم ابن عقيل را به عهده گرفت.او در این عملیات همراه با شهيد رضا محرمي تمام اهداف ماموریت خود را محقق ساختند. هميشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش در اين عمليات سخن مي گفت.
    با گذر ایام و ضرورت حضور نیرهای زبده در رده هاي مختلف یگانهای جنگ اومسئوليت معاون رئیس ستاد لشکرانصارالحسین را به عهده گرفت. پس از مدتي با حفظ سمت مسئوليت واحد آموزش نظامي را نيز پذيرفت .او مسئولیت غیر رزمی داشت اما با حضور درعملیات وخطوط مقدم جبهه رشادتهاي غير قابل وصفي از خود نشان داد از جمله در محورهاي ميمك و سومار .
    پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان 154 حضرت علي اكبر (ع) سردار رضا مستجيري، رضا شکری پور فرماندهي این گردان را عهده دار شد و نيروهاي گردان را آماده ي نبرد با دشمنان كرد .
    این گردان با فرماندهی رضا شکری پوردر عمليات والفجر 8 افتخارات زيادي نصيب نیروهای مسلح ومردم ایران کرد, به جرأت مي توان گفت فرماندهي شهيد شكري پور باعث شد نیروهای دشمن در جاده ام القصر زمين گير شوند.
    بعد از این عملیات سردار محسن رضائي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس گفت:" گردان 154لشکر انصارالحسین(ع) گردنه ی احد را براي اسلام حفظ کرد. دليلش اين بود كه اگر عراق از اين نقطه موفق به پيشروي مي شد نيروهاي ما در ساير محورها در محاصره مي افتادند و در نهايت فاو سقوط مي كرد."
    او در این عملیات مجروح شد, با اصرار زياد او را به پشت جبهه منتقل كردند , در موقع انتقالش به پشت خط مي گفت, روي صورت مرا بپوشانيد تا روحيه نيروها با ديدن من ضعيف نشود. بعد از عمل جراحي در آبادان حاج رضا را به تهران اعزام کردند ,اومدتي در بيمارستان نيروي دريائي بستري بود , دوستان و همرزمانش دسته دسته به عيادتش مي آمدند . وقتي از او جویای وضع جسمي اش می شوند می گوید:"
    خوب است ,اين دكترها چرا ما را مرخص نمي كنند, ما باعث زحمت وخرج برای جمهوري اسلامي هستيم چون براي ما پول خرج مي كنند ؛ ما بايد براي انجام وظيفه به جبهه برويم."
    در 28 اسفند ماه 1364 او را به همدان منتقل مي كنند تا در منزل خود بستري شود.
    او سفارشات لازم را به نيروهاي گردان مي كرد كه مبادا قصور و كوتاهي در مورد جنگ روا بدارند .در ايام فراغت با مادرش صحبت مي كرد و او را به صبر و شكيبايي دعوت مي نمود.
    با بي حجابي و بي بند و باري جوانان سخت مخالف بود و از آن رنج مي برد , مي گفت:" مي ترسم ما برويم و اين مسائل منكرات وفساد حل نشود . در صحبت ها يش تاكيد داشت كه پيامها و رهنمودهاي امام بزرگوار را بايد اطاعت كنيم و به حضرت امام عشق و علاقه زیادي داشت. از دروغ و غيبت سخت بي زار بود و مي گفت:" اين دنيا محل آزمايش است ما بايد صبر كنيم از امتحان خوب بيرون بيايم . "
    به دید وبازدید از فامیل و دوستان اهميت بسيار مي داد و هر نوبت كه مي خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي کرد.
    برادرش می گوید:" موقعي كه مجروح و در خانه بستري بود با بچه اش زياد گرم نمي گرفت و وقتي به او مي گفتيم چرا اين كار را مي كني؟ مي گفت: نمي خواهم به من عادت كند."
    بعد از بهبودي نسبي و در خرداد ماه 1365 به جبهه رفت . در آن زمان گردان 154 در جبهه خرمشهر مشغول پدافند بود .
    نيروهاي دشمن در جبهه ی جزيره مجنون جنوبي عملیاتی را انجام داده و دو خاكريز نيروهاي خودی را تصرف می کنند . از آنجا كه جزاير مجنون براي ایران از اهميت خاصي برخوردار , حاج رضا با عده ي نیرو که در اختیار داشت برای مقابله با نيروهاي متجاوز دشمن به جزيره مجنون اعزام می شود .او در دفاع از جزایر مجنون به سختی مجروح می شود.فرمانده لشکر اصرار مي كند او برگردد عقب اما حاج رضا قبول نمی كند و اظهار مي دارد ما در جزيره هزاران شهيد داده ايم و سزاوار نيست آنجا را از دست بدهيم .
    او در شب عمليات كه به قصد تصرف خاكريزهايي تصرف شده توسط دشمن
    در بیست وهشت خرداد 1365 از ناحيه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد اما به پشت جبهه برنمي گردد تا عمليات به نتيجه برسيد و خاكريزهاي مورد نظر پس گرفته شود.او به وعده اش عمل می کند ومواضع سقوط کرده را دوباره از دشمنان باز پس می گیرد,اما در صبح روز عمليات در حاليكه از مواضع تصرف شده پدافند مي كرد ,از ناحيه سر مورد اصابت گلوله غناسه دشمن قرار مي گيرد و به درجه عظیم شهادت نايل مي شود.
    [["Arial"][/FONT]

  45. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  46. #28
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حسن مدنی فر

    شهید حسن مدنی فرمتولد 1334 شهر مریوان مادرشرا در سه سالگی از دست دادشهید دررژیم ستم شاهی در شهربانی مشغول خدمت به مردم بود و از نزدیک ظلم وستم طاغوتیان و اربابان تاریک پرست جاهل را میدید وتوان تحمل این نابرابری را نداشت در هنگامه انقلاب و به پاخواستن مردم واعتراضات مردمی نسبت به ظلم ظالم به صفوف انقلابان پیوست وبا پیروزی انقلاب همراه مردم به حراست از شهر پرداخت ودر همان اوایل انقلاب موضع اشکاری در برابر ضدانقلاب داشت وبعداز درگیری با ضدانقلابیون که کنترل شهر مریوان را به دست گرفته به ناچار همراه طایفه ودیگر همرزمان مسلمان که نمیتوانستن دست استکبار را که از استین ضد انقلاب بیرون امده بود تحمل نمایند به ناچار به کرمانشاه مهاجرت کرده ودر سپاه پاسداران سازمان یافته وبا دیگر پاسداران وتمامی افراد بالغ توانا طایفه به فرمان رهبر بزرگ انقلاب به سوی کردستان برای پاکسازی ان منطقه مظلوم از دست شیاطین اماده شده ودر عملیاتهای پاکسازی شهرهای کردستان شرکت ونقش قابل توجه ای داشت که در پاکسازی کامیاران دو نفر از افراد طایفه درجلوچشمش( شهید محمد داربرزین و محمد رستاد ) شهید شدند داغ این عزیزان تا اخرین لحظه زندگیش در یاد وخاطرش زنده بود با اهتمام تمام سنندج وسپس به پادگان شهید عبادت امده و مریوان را از لوث دشمن پاکسازی نمودند ویکی از بنیان گذاران سازمان پیشمرگان بود که تا اخرین لحظه شهادت در لباس مقدس پاسداری نام پیشمرگ مسلمان را برزبان داشت وبه ان افتخار میکرد در تمام درگیریها منطقه حضور چشم گیر داشت با انکه بارها زخمی شد ولی هنوز زخمهای بدن التیام نیافته بود که به میدان نبرد در قالب فرمانده ای توانا مراجعه میکرد ضد انقلاب توان درگیر شدن رودر رو با این بزرگوار را نداشت ودر هر عملیاتی که حضور داشت صددرصد ضد انقلاب شکست میخورد تا اینکه در23/6/1360هنگام ماموریت بر اثر انفجار مین توسط ایادی شیطان جرعه شهادت را نوشید وبه ارزوی دیرینه اش رسید و در خاک مریوان که به دست خودش وهمرزمانش پاکسازی شده بود به خاک سپرده شد
    [["Arial"][/FONT]

  47. #29
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید اقا رپ پرست

    تاريخ تولد :1325.تاریخ شهادت : 25/7/1363.محل تولد :اصفهان /اصفهان .طول مدت حیات :38.محل شهادت :جزيره مجنون مزار شهید:

    اصفهان شهري پر از صلابت اسلامي و مولد بسياري از عاشقان و ره يافتگان، در ارديبهشت ماه سال 1325 بار ديگر آغوشش را به روي يكي از ياوران دين خدا گشود. كودكي كه نامش را حسن ناميدند و در ارشادش بسيار كوشيدند. حسن كودكي را در ميان جو مذهبي و معتقد خانواده سپري كرد و وارد دبيرستان شد. با ورود به دبيرستان، فعاليت*هاي مذهبي و فرهنگي او شدت يافت و در كنار دروس تحصيلي، مطالعه كتاب*هاي آموزنده و مفيد، شركت در جلسات مذهبي و فراگيري درس عربي را نيز سرلوحه اقداماتش قرار داد. در سال 1343 ديپلمش را در رشته رياضي دريافت كرد و پس از مشورت و تفكر و تحقيق، تحصيل در دانشكده افسري ارتش را براي مسير زندگي انتخاب نمود.

    دوره سه ساله دانشكده افسري را در كنار دوستاني چون شهيد كلاهدوز با موفقيت طي كرده، براي گذراندن دوره مقدماتي زرهي به شيراز منتقل گرديد. او هميشه تلاش مي*كرد تا از پرسنل ممتاز باشد و فنون نظامي را به نحو احسن ياد بگيرد، تا در مواقع لزوم، سربازي مفيد براي اسلام باشد. همچنين از ورزش نيز غافل نمي*شد و از اسب سواران خوب ارتش محسوب مي*شد.

    در سال 1350 با بهترين يار زندگي*اش آشنا گشت و با او پيوند مقدس همسري بست كه حاصل اين پيوند چهار پسر بود. دو سال بعد براي تكميل آموخته*هايش راهي سفري كوتاه به خارج از كشور شد. اقارب*پرست با پيروزي انقلاب، حياتي دوباره در رگهايش جاري شد و به سالم سازي و تقويت ارتش جمهوري*اسلامي ايران پرداخت. هنگامي*كه اولين ضربات سخت مستكبران به انقلاب اسلامي در قالب حمله عراق به مرزهاي كشور آغاز شد، حسن به خرمشهر رفت و همراه ديگر رزمندگان به دفاع از آن پرداخت، اما در آخرين روزهاي *مقاومت خرمشهر، با گلوله دشمن، از ناحيه گلو مجروح و به تهران منتقل گشت. او پس از سقوط خرمشهر و بهبودي زخمش، به آبادان رفت و گردان المهدي را با همكاري بسيجيان سازماندهي نمود.

    اوايل سال 1362 پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب بازگشت و در لشگر 92 زرهي اهواز به فعاليت*هايش ادامه داد. هميشه مي گفت:«نور الهي در آنجا [جبهه] متجلي است، آنجا جايگاه تزكيه نفس است.»

    صبح روز بيست و پنجم مهرماه سال 1363 تيمسار اقارب پرست هنگاميكه به همراه عده*اي از فرماندهان، از جزاير مجنون بازديد مي*كرد، آخرين گام*هايش را در طي طريق حق، برخاكهاي سرخ جنوب (جبهه ) نهاد و «اللهم الرزقنا شهادة في سبيلك» را آمين گفت. لحظاتي بعد خمپاره اي فرود آمد و خون سرخ او را بر زمين جاري ساخت

    وصيتنامه:
    «اللهم الرزقنا شهادة في سبيلك تحت رايت نبيك و ولايتي علي بن ابيطالب (ع)»

    اين بنده حقير متذكر مي*شوم كه هر چه آقايي و عزت است در خدمتگزاري درگاه اين اوصياء و برگزيدگان الهي است. تا توان داريد در راه خدمتگزاري به اين اولياء الله كوتاهي نكنيد، كه خود آنها بزرگواري دارند و پاداش بيش از حد مي*دهند.

    اما پدر و مادر عزيزم و برادران و خواهرم، اميد است خداوند هديه خانواده شما را بپذيرد كه خون من عزيزتر از خون علي اكبر، ابوالفضل و امام حسين (ع) عزيز نبوده، هر چه دارم و داشتم از لقمه حلالي بوده كه شما به دهانم گذارديد و اما همسر ارجمندم، اي يار سختيها و گرفتاريهايم. سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بيت (ع ) و پيروي از نائب اوست كه ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزيز كمك خواهد كرد تا نام اسلام عزيز اعتلاء يابد و به زودي امر فرج مهدي (عج) عزيز را اصلاح نمايد.

    همسر عزيز، صبر و تقوا تنها توشه*اي است كه برايت مي گذارم و انشاء الله بتواني فرزندان عزيزمان را از ياران مهدي (عج) و نايب برحق او تربيت كني كه مايه مباهات ما در صحراي محشر و در حضور خداوند تبارك و تعالي باشند. آنچه را كه از ابتداي آشنايي تا آخرين لحظه حيات به تو دادم، از من نبود بلكه از اسلام بود و لذا تو را به همان اسلام راهنمايي مي*كنم. تذكر ديگرم خدمت برادران و خواهران... از خدا بخواهيد توفيق خدمتگزاري بيشتر شامل حال شما شود. خداوند خود حافظ اين مكتب اسلام مي*باشد. خدمت به مسلمين بالاخص رهبر عزيز فراموش نشود. به فرزندان، تلاش در حفظ اسلاميت خودشان و حفظ دستاوردهاي انقلاب را سفارش مي*كنم. نوكري آستان اهل بيت (ع) فراموش نشود. دعا براي فرج امام مهدي عزيز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مسأله و هر لحظه لحاظ كنيد و از ياد او غافل نباشيد. توفيق خدمتگزاري شما در راه اسلام و انقلاب عزيز و رهبر اصلي اين انقلاب، حضرت مهدي (عج) عزيز و نايب او امام خميني را از خداوند متعال خواهانم.

    آمين يا رب العالمين
    [["Arial"][/FONT]

  48. #30
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید صالح تاز

    درود خداوند بر شما شهیدان باد شما بهترین جوانان این ملتید که شهادت را پذیرا شدید ((امام خمینی (ره))



    برادر صالح تاز در سال 1345 در روستای سرکل از توابع مریوان به دنیا امد .او در سال 1349به همراه خانواده اش به شهر کوچ کرد در زندگی نامه سه صفحه ای که قبل از شهادتش به نگارش در اورده این چنین مینویسد (البته گوشه ای از ان را مینویسیم).

    پس از امدن به شهر با همان فقیر وبینوایی پدرم توانست من را به مدرسه بفرستد تا کلاس پنجم ابتدایی در مدرسه فروغی درس خواندم وروزها پنجشنبه وجمعه بخاطر نداشتن بودجه و امکانات در هفته میبایست کار میکردم تا خرج هفته ام را تامین کنم.

    وی می افزاید :توانستم تا اول راهنمایی درس بخوانم که انقلاب اسلامی به اوج خود رسید ومن هم به پخش اطلاعیه ها و پاره کردن عکس طاغوت در مدرسه دست میزدم که توسط مامورین به ساواک ان وقت اطلاع داده شدو من را به زندان بردند وبعد از شکنجه از من تعهد گرفتند دیگر این کارها را نکنم.

    برادر صالح تاز پس از پیروزی انقلاب در مریوان مسلح شده تا به مبارزات خود علیه کفر بهمراه پدر بزرگوارش ادامه دهد.



    صالح می افزاید:براثر فشار دولت موقت ما مجبور شدیم به باختران برویم وسپس به همراه عده دیگری از مسلمانان منطقه به تهران رفته ومدت زیادی در مجلس خبرگان تحصن نمودیم.پس از ان به فرماندهی سردار رشید اسلام بروجردی به کامیاران حمله کرده و پس از ان با راه هوایی وارد سنندج شده وپس از22روز درگیری باز با هلی کوپتر به پادگان مریوان امدیم .شبی در سنگر پشت شهر به همراه پدرم مورد هدف خمپاره دشمن قرار گرفته که پدرم درواقعه به شهادت رسید.(درتاریخ3/3/1359)

    شهید صالح تاز می افزاید:من هیچ منتی بر هیچکس ندارم وبرای اسلام است و هرکس که طابعیت اسلام راپذیرفته باید تا پای جان ایستادگی کند.

    شهید صالح تاز با انکه تنها پسر خانواده بود راه پدر را ادامه داد وتا پای جان در پاکسازی تمام شهرها وروستاهای شهر حضور داشت تا انکه ان بزرگوار در ادامه مبارزات بی امان خود سرانجام در تاریخ 11/6/1362به شهادت رسید از این بزرگوار یک فرزند پسر به یادگار مانده است

    یادش گرامی باد
    [["Arial"][/FONT]

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1