کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 163 , از مجموع 163
  1. #151
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض


  2. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #152
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    ⛔️خطر دق کردن
    🌀دیدن این کلیپ برای افرادی توصیه میشود که اهل تفکرند!https://telegram.me/doosteshahideman/3288
    #مدیون_شهدا_نباشیم
    #دوست_شهید_من

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #153
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    پیامی_آورده_اند


    . #دلنوشته بسیاردلنشین و تأمل برانگیز #روحانی شهیدمحمد شیخ شعاعی خطاب به خانواده اش:
    .
    📝پیامی به #همسر گرامی و #والدین ارجمندم
    .
    به #دخترم دروغ نگویید!
    نگویید من به #سفر رفته ام!
    نگویید از سفر باز خواهم گشت!
    نگویید زیباترین #هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد!
    .
    به دخترم #واقعیت را بگویید!:
    بگویید بخاطر #آزادی تو ...
    هزاران خمپاره #دشمن،
    سینۀ پدرت را نشانه رفته اند!
    .
    بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش،
    پریشان شده است.
    .
    بگویید موشک های دشمن،
    انگشتان پدرت را در سومار ...
    دست های پدرت را در میمک....
    پاهای پدرت را در موسیان...
    سینه پدرت را در شلمچه....
    چشمان پدرت را در هویزه....
    حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر...
    خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر...
    و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده اند .
    ✔اما #ایمان پدرت در تمام جبهه ها می جنگد!
    .
    به دخترم #حقیقت را بگویید!
    بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و
    نفرت همیشگی از #استعمار در آن ریشه بدواند.
    .
    بگذارید دخترم بداند که چرا #عکس پدرش را بزرگ کرده اند.
    چرا #مادر دیگر نخواهد خندید.
    چرا گونه های مادر بزرگش همیشه خیس است.
    چرا عموهایش، محبتی بیش از پیش به او دارند.
    و چرا پدرش به خانه بر نمی گردد.
    .
    بگذارید دخترم به جای #عروسک بازی،
    نارنجک را بیاموزد!
    به جای ترانه، فریاد را بیاموزد.
    و به جای جغرافیای جهان ...
    #تاریخ جهان خواران را بیاموزد!
    .
    به دخترم #دروغ نگویید!
    .
    نمی خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهان خواران باشد.
    به دخترم واقعیت را بگویید.
    .
    ✔می خواهم دخترم دشمن را بشناسد!
    امپریالیسم را بشناسد.
    استعمار را بشناسد.
    .
    به دخترم بگویید من شهید شدم!
    بگذارید دخترم تنها به دریای #خون_شهیدان هویزه بیندیشد!
    .
    سلام مرا به دخترم برسانید،
    و این اشعار را که نوشتم
    برایش نگهدارید که بزرگتر شد
    خودش بخواند...
    شهیدان زنده اند الله اکبر.
    بخون غلطیده اند الله اکبر...
    .
    🔴⏪متن و عکسِ دستنوشته در کانال تلگرام⏩
    ..
    پ.ن:
    🌷 #شهید_محمد_شیخ_شعاعی (متولد 1334 در #کرمان ) ، اولین #طلبه شهیدغواص، از جمله شهدایی است که در سال 65 در جریان عملیات کربلای4 به #شهادت رسیدو پس از گذشت 29 سال از شهادتش با دستان بسته شناسایی شد...(مزار : گلزارشهدای کرمان)
    .
    🌷به مناسبت سالگرد عملیات کربلای چهار
    .

  6. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  7. #154
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض




    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...
    آسمان را به بَر کشیدی تا...
    تا که باران به شهر برگردد
    باز هم چشم تر کشیدی تا...
    روزها رنگ شب به خود دارند
    روز را تا سحر کشیدی تا...
    سینه ات داغدار فردا بود
    «آه» را بیشتر کشیدی تا...
    در همان کوچه های بی غیرت
    سینه ات را سپر کشیدی تا...
    حرف امروز نیست جان دادن
    روی دیوار در کشیدی تا...
    ارث مادر رسیده است به تو
    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...
    حامد حجتی

  8. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  9. #155
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۴
    محل سکونت
    جها ن اسلام
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    239
    امتیاز : 6,512
    سطح : 52
    Points: 6,512, Level: 52
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 12.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryCreated Album picturesVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 408
    تشکر شده 580 در 171 پست
    حالت من : Khonsard
    نوشته های وبلاگ
    4
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 2 پست
    مخالفت
    31
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می خوانید:
    اوایل بهمن ماه ۱۳۷۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی – که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
    مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.
    از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
    شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و …
    هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان – برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.
    از بقیه بگذریم.
    همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
    آقا در بین صحبت هایش فرمود:
    «تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»
    وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش – گفت که برود و آن عکس را بیاورد.
    دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
    «حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»
    سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»
    که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
    کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
    آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.
    عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
    «شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست … الله اکبر … من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»
    ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.
    چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و …
    به آقا گفتم:
    «آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»
    آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
    « این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»
    با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
    « الله اکبر … عجب … سبحان الله … سبحان الله »
    دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.
    دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.
    تصاویر شهدا
    مزار این شهید کجاست؟
    چندی پیش در یکی از خبرگزاری ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.
    هادی ثنایی مقدم یازدهم تیرماه ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز ۲۳ دی ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.
    ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی مقدم به تصاویر شهدا نگاه می کند و به یک عکس خیره می شود و ناگهان فریاد می زند این هادی منه…. این هادی منه… .
    یاران شتاب کنید ،
    گویند قافله ای درراه است .میگویند که گناه کاران رانمی پذیرند ؟
    آری گناه کاران را دراین قافله راهی نیست ..
    اما پشیمانان را می پذیرند

  10. 3 کاربر از پست مفید شهداي اروند تشکر کرده اند .


  11. #156
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    شرط شهیدشدن شهید بودن است.


    گر امروز کسی را دیدید که بوی شهید از کلام ، رفتار وا خلاق او استشمام شد، بدانید او شهید خواهد شد و تمام شهدا این مشخصه را داشتند.

  12. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  13. #157
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض



    جبهه دانشگاه بود
    خیلی ها رو تغییر داد

    حسن باقری که یک خبرنگار بود

    که محسن رضایی از استعدادش
    باخبر میشود و حسن خیلی زود

    جانشین او در سپاه میشود
    او خیلی از کارهایش به لحاظ نظامی

    حیرت انگیز به شمار می آید
    خیلی میگفتند چطور یک جوان

    کم تجربه اینگونه عمل میکند
    اما نمی دانستند که امام خمینی عصایش را تکان داده....

  14. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  15. #158
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    شهید حسن باقری از شجاعت حاج احمد متوسلیان در عملیات فتح المبین می گوید

    http://www.khaterenegari.com/main/wp...ge14520270.jpg

  16. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  17. #159
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض




    شهید حسن باقری

    سالروز شهادت شهید حسن باقری مبارک

  18. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  19. #160
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از مادر یکی از دوستان شهید بهنام میرزاخانی

    خاطره ای کوتاه اما تاثیر گذار برای جوانانی که امروز در این شهر بزرگ زندگی می کنند و درک می کنند ایمان چون گلوله ای آتش در کف دست یعنی چه؟


    اوایل امسال بود بچه های پایگاه بسیج همه با هم رفتند مشهد. بچه ها شروع می کنند با هم شوخی کردن و خندیدن. از طرف دیگر من و دختر و پسرم هم داشتیم از یکی از صحن ها رد می شدیم که این بچه ها را دیدیم، خود را می رساندند برای خواندن نماز جماعت.



    شهید بهنام میرزاخانی و دوست صمیمی اش به طور اتفاقی با ما برخورد کردند. حین صحبت با دوست این شهید عزیز متوجه شدم آقا بهنام به خاطر حضور دختر جوان ما سرش را موقع صحبت پایین انداخت و چند قدم عقب تر ایستاد که نگاهش را از نامحرم حفظ کند.



    یاد این سخن شهید حسین خرازی افتادم که می گفت: مراقب چشمتون باشید. اگر کسی لیاقت شهادت را داشته باشه نگاه به نامحرم بکنه شاید شهادتش به عقب بیافتد. چه برسه کسی که لیاقت شهادت و نداره.

    و اینگونه است که بهنام در اوج جوانی راهش را انتخاب کرد و زود بار سفر بست و رفت.




    شهید بهنام میرزاخانی نفر سوم از سمت راست تصویر


  20. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  21. #161
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    دوستش می گوید بهنام برای انتخاب شغل می گفت جایی می روم که بتوانم کمک مردم باشم، برای رفتن به سپاه و نیروی انتظامی و آتش نشانی اقدام کرده بود که قسمتش شد آتشنشان شود.




    وسایل را آماده می کنیم که در همین حین یکی دیگر از دوستان صمیمی او می آید جلوی در و میان حرف هایش به حجله اشاره می کند و می گوید: با هم زیاد به بهشت زهرا می رفتیم و اصلا تفریح ما چرخیدن در گلزار شهدا بود. بارها از اینکه دوست دارد شهید شود گفته بود و گاهی با خنده می گفت جمع دوستانه ما یک شهید کم دارد!



    یکی دیگر از بچه محل ها می گوید: شاید اگر از شخصیت او تعریف کنم این گمان برود حالا که شهید شده و نیست ما اینطور می گوییم. اما بهنام واقعا یکجور دیگری بود. اگر کمک می خواستیم در هر زمینه ای اولین کسی که به ذهنمان می آمد بهنام بود. بعضی وقت ها مادرم می گفت اسم بهنام را بگذارید چک و پول. چون دائما داره به یکی از شما کمک می کنه. آنقدر خوش اخلاق بود که وقتی در بیمارستان بستری شده بود دعوا می کردیم کی امشب پیش بهنام بماند؟



    با خودش قرار گذاشته بود نمازش را اول وقت بخواند. بیرون که بودیم تحت هر شرایطی این کار را می کرد. گاهی ما تنبلی می کردیم و می گفتیم بیا برویم می رسیم خونه می خونیم دیگه! دست ما را می گرفت و به زور می رفت نماز را اول وقت می خواند.



    پیش نماز مسجد که گویی رفاقتی هم با شهید میرزاخانی دارد می گوید: قرار شده بود شهید میرزاخانی که جوانی 25 ساله شده بود، برود خواستگاری دختر همسایه شان، آمد پیشم گفت: حاج آقا برای ازدواج باید چه معیاری داشته باشم و چه خواسته هایی را مطرح کنم که درست باشد. نکاتی را برایش توضیح دادم و رفت. حالا دلم می خواهد بگویم بهنام من هم می خواهم مثل تو شهید شوم. بیا بگو باید چه معیاری داشته باشم؟



    در این مراسم خودمانی یکی دیگر از دوستان بهنام به خاطره چند وقت قبل اشاره می کند. می خندد و می گوید بهنام بچه خوش صحبتی بود و زیاد صحبت می کرد. یکبار شب تا صبح برایم حرف زد و نزدیک نماز صبح که داشت خوابش می رفت مرا صدا کرد و گفت: ممد فلانی چند در صد سوخته بود؟ گفتم: کی؟! گفت هیچی داشتم خواب سوختگیم را می دیدم. حالا با این اتفاق دائما فکر می کنم بهنام چه خوابی می دیده؟



    دوستان بهنام همگی وقت صحبت می خندند و می گویند تا وقتی که بهنام در جمع بود فقط می خندیدم و دوست داشتیم همیشه حضور داشته باشد. این اواخر خیلی دنبال این بود که مدافع حرم شود و بسیار هم پیگیری کرد اما اجازه نمی دادند. گاهی از سر دلتنگی مداحی معروف رضا نریمانی را زمزمه می کرد: «منم باید برم... آره برم سرم بره...» می  خندیدم که داداش اگه میشه نخون خیلی صدات بده! خبر نداشتیم او دارد از ته دل می خواند.



    می پرسم در خبرها آمده اعضای بدن بهنام را اهداء کردند، دوست دیگری با کمی تأمل می گوید: او فرم اهدای عضو را پرکرده بود اما وقتی به بیمارستان منتقلش کردند و به شهادت رسید دکتر گفت: قلب و ریه بهنام هم حتی سوخته و امکان اهداء وجود ندارد.



    به اینجای گفت وگو که می رسیم همه انگار ناگهان دوباره یادشان می آید بهنام دیگر نیست و می زنند زیر گریه و سکوت می کنند. ما هم وسایل را جمع می کنیم و می گذریم و از کوچه پس کوچه های باقر شهر و بر می گردیم به قلب پایتخت فراموشی.

  22. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  23. #162
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    توسل به شهید****.کارم به انکارهمه چیز کشیده بود



    حواستان باشد کارتان به انکار هم برسد اخر باید
    راهی قیامت شویم.راهی خانه مرگ شویم.
    مرگ انکارپذیر نیست

    یکباربخوانیدشایدجرقه ای باشدبرمرده های متحرک دنیایی



    چادر مشکی اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می کرد؛می  گفت: اوضاعم بدجور بهم ریخته بود، همه چیز و همه کس را منکر شده بودم تا اینکه چند شب پیش خواب این شهید را دیدم.
    در تمام مسیر تشییع جلو چشمم بود، نا خودآگاه حواسم به رفتارش بود؛ هرجای مسیر، عکس شهید را که می دید، جویبار اشک از چشمانش جاری می شد.





    حالش خیلی ها را منقلب کرده بود؛ به مزار شهدا که رسیدیم، نشست بالاسر قبر خالی.
    چادر مشکی اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می کرد.
    خیلی طول کشید تا به خودم جرئت دهم و بروم جلو تا سر حرف را باز کنم.
    پرسیدم: از اقوامتان بودند؟

    با سر گفت: نه
    باز پرسیدم: از آشنایان یا دوستانتان بودند؟
    گفت: "نه، هیچ نسبتی ندارم، تا قبل از شهادتش، حتی اسمش را هم نشنیده بودم."
    کمی سکوت کردم و با تردید پرسیدم: پس چرا این همه گریه؟
    نگاهش به سمت عکس شهید سیاهکالی مرادی رفت، آه بلندی کشید و گفت: "اوضاعم بدجور به هم ریخته بود، مدتی از همه چیز فاصله گرفته بودم، کارم داشت به انکار همه چیز و همه کس می رسید؛ همه از دستم عاصی شده بودند، پدرم تهدیدم کرد که منکر پدر و فرزندیمان می شوم."

    آرام اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و با صدای بغض آلود گفت:" جمعه شب، در حالت خواب و بیداری، خواب عجیبی دیدم؛ دیدم میان انبوهی از جمعیت هستم که یک تابوت را روی دوششان می برند؛ با دیدن تابوت خیلی دلم شکست و در حالی که گریه می کردم، یکی از خانوم ها از میان جمعیت کنارم آمد و گفت« دخترم! به شهید توسل کن»."
    آه عمیقی کشید و حرفش را ادامه داد: "بعد از آن خواب حالم خیلی دگرگون شد؛ نمی دانستم باید کجا بروم و چه کار کنم؛ روز شنبه وقتی داشتم لابلای حرف های مجازی چرخ می زدم، عکس و خبر شهادت حمید سیاهکالی را که دیدم، خشکم زد؛ انگار برق سه فاز سرم پریده بود، بدون اینکه بدانم چرا، یکریز گریه می کردم."
    باز بغض راه گلویش را بست و اشکهایش جاری شد.

    بریده بریده حرف می زد: "نمی دانم چرا ولی می‎دانم خدا به واسطه این شهید نجاتم داده."
    صدای جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، نزدیک تر شد و انبوه مردم در حالی که تابوت شهید سیاهکالی بر روی دوششان بود، وارد مزار شهدا شدند.
    گریه دختر شدیدتر شد و جمله اش را نیمه کاره رها کرد و رفت....



  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #163
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,420
    امتیاز : 34,556
    سطح : 100
    Points: 34,556, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,610
    تشکر شده 2,596 در 1,706 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    دفترچه خاطرات برادری که اگر شهادت نبود، نویسنده خوبی می شد!



    «عملیات فریب» یکی از عملیات های مرسوم در زمان انجام عملیات های بزرگ است که برای فریب دشمن و انحراف ذهن او از عملیات اصلی انجام می شود. موفق ترین نمونه عملیات فریب در تاریخ دفاع مقدس مربوط به عملیات والفجر۸ می شود. عملیاتی مهمی که پیروزی در آن یکی از بزرگترین فتوحات دوران جنگ تحمیلی محسوب می شود.


    شهید اسدالله قاضی یکی از رزمندگان حاضر در این عملیات بوده که خاطرات خود را از این واقعه در دفترچه خاطرات خود به ثبت رسانده است. دفترچه ای که سال ها پس از شهادت او به دست برادرش مرتضی قاضی می رسد و او نیز برای حفظ این میراث گرانبها با جمع آوری خاطرات سایر اعضای خانواده و همچنین سایر همرزمان برادرش، این خاطرات را در قالب یک اثر مکتوب با عنوان «عملیات فریب» منتشر می نماید. کتابی که ویژگی های خاص روایی دارد و در نوع خود منحصر به فرد است.



    انتشار کتاب «عملیات فریب» و استقبال از آن باعث شد تا به سراغ نویسنده آن برویم و گفت وگویی در ارتباط با این اثر با او داشته باشیم؛ گفت وگویی که در ادامه آن را می خوانید:



    ماجرای آشنایی با دفترچه خاطرات برادر



    فردا: در ابتدای این گفت وگو فکر می کنم خوب است که اندکی در مورد چگونگی شکل گرفتن ایده اولیه نگارش کتاب توضیح دهید.



    من در فصل اول کتاب به این موضوع اشاره کرده ام و چگونگی اولین مواجهه ام با دفترچه خاطرات برادر شهیدم را شرح داده ام. اولین بار وقتی در سال 74 جنازه برادر دیگر محمد که او نیز همان زمان با برادرم اسدالله شهید شده بود، پس از نه سال به کشور بازگشت؛ کم کم فعالیت در زمینه خاطرات شهدا تبدیل به دغدغه من شود.



    مدتی از این ماجراها گذشت که به طور اتفاقی مطلع شدم دفترچه خاطراتی از برادر شهیدم اسدالله باقی مانده که نزدیک به هفده سال می شود که پیش پسرعمه ام مانده است. من همان مقطع با توجه به جذابیتی که این دفترچه برایم داشت، آن را به طور کامل خواندم و متوجه شدم که برادرم در این دفترچه از خاطرات حضورش در یک عملیات صحبت کرده که همزمان با عملیات والفجر ۸ بوده ولی آن عملیات نبوده است.



    برادری که اگر شهید نمی شد، نویسنده خوبی می شد!




    این موضوع در گوشه ذهن من بود تا زمانی که در موسسه روایت فتح مشغول به کار شدم. پس از تجربه چند همکاری مشترک با این مجموعه، پیش یکی از مسئولان روایت فتح رفتم و به ایشان گفتم که یک دفترچه خاطرات از برادرم مانده است و می خواهیم شما آن را بخوانید تا اگر به درد می خورد یا آن را چاپ کنیم یا کاری بر روی آن انجام دهیم. ایشان دفترچه را از من گرفت و بعد از خواندن آن به من گفت که اگر برادر خدابیامرزت زنده می ماند، نویسنده خیلی خوبی می شد و خیلی خوب توانسته احساساتش را بیان کند، حتی آن جا که از چیزی ترسیده و این ترس را به خوبی بیان کرده است و هرکسی حاضر به نوشتن این چیزها نمی شود.



    سوالاتی جدید که ابهاماتی جدید می آفرید!



    فردا: دلایل انتخاب سبک نگارشی مستند- داستانی برای این اثر که تا به حال در تدوین این گونه آثار سابقه نداشته است، چه بود؟



    درواقع این ایده از آنجا به ذهنم خطور کرد که تصمیم گرفتم تا خاطرات مادرم را با نوشته های برادرم در دفترچه خاطراتش ترکیب کنم؛ به همین خاطر دفترچه ای برداشتم و ابتدا بخش هایی از خاطرات مادرم را در آن نوشتم و پشت سر آن بخش هایی از دفترچه برادرم را. درواقع به نوعی شبیه یک فیلم مستند که یک تکه آن فیلم باشد، یک تکه دیگر نریشن و... . این کار را آن قدر ادامه دادم تا یک متن 4 الی 5 صفحه ای از این خاطرات و دست نوشته های خانواده و برادرم نوشتم و آن را به چندین نفر نشان دادم و نظر اغلب آن ها این بود که ایده بدی نیست و ادامه اش بده.



    خلاصه این ماجرا ادامه پیدا کرده تا کم کم برای من جدی شد، چون تا قبلش واقعا قصد کتاب نوشتن نداشتم و فقط می خواستم ببینم می شود با چنین سبکی یک اثر قابل قبول درآورد یا نه. به همین خاطر بود که بعد از جمع آوری خاطرات مادر با همان روالی که در کتاب می بینید به سراغ سایر راوی ها رفتم و خاطرات آن ها را گرفتم. البته گفت وگو با هرکدام از آن ها برای من یک سری سوال جدید و ابهامات تازه ایجاد می کرد و این باعث شد تا کار من ادامه پیدا کند. وقتی احساس کردم هر چیزی که برای نگارش کتاب لازم دارم، جمع آوری شده است؛ شروع به تکمیل روایت اصلی کردم و آن ها را بر اساس همان ترتیب زمانی چیدم.



    وقتی بعد از ۵ سال تلاش، کار را دوباره شروع کردم




    در آن زمان خانم مریم برادران مشاور کار من بودند؛ ایشان وقتی کتاب را خواندند، گفتند من فصل اول را که خواندم، خودم را برای خواندن یک شاهکار آماده کردم اما بعدش روایتی که از اثر دیدم آن گونه که انتظار داشتم نبود! درواقع یک روایت مقطع و تیکه تیکه بود که درنیامده است.


    این باعث شد تا ۵ سال که به این روال روی نوشتن کتاب کار کرده بودم، آن را کنار بگذارم و کار را دوباره شروع کنم. برای این کار در اولین مرحله یک طرح خلاصه نوشتم که وقتی آن را به خانم برادران نشان دادم، گفتند اگر این طرح را بتوانی دربیاروی، کار خوبی می شود. ایشان برای این کار آقای سعید زاهدی را برای مشاوره به من معرفی کردند که الحق و الانصاف در این مسیر خیلی کمکم کرد.






    استفاده از همه متن دفترچه خاطرات شهید در روایت حوادث کتاب




    فردا:
    چند درصد از متن دفترچه در روایت کتاب آمده است؟



    کل دفترچه درکتاب آمده است، اما نه یکجا و پشت سرهم. این دفترچه های خاطرات که در آن زمان در اختیار رزمندگان قرار می گرفته است، دارای چند بخش است. قسمت اول آن محل نوشتن وصیتنامه است و بخش های دیگری هم دارد که در آن صحبت های امام خمینی(ره) و آقای هاشمی رفسنجانی آمده است و یک تکه از وصیت آخر امام حسین(ع) و وداع آخر ایشان نیز آمده است.



    اخوی ما از جایی که برای نوشتن خاطرات شروع می شود، تاریخ زده و شروع کرده به نوشتن؛ در بخش هایی از دفترچه نیز سوالاتی وجود داشته که مثلا پرسیده: «نماز شب می خوانید؟ چه احساسی داشتید؟» و برادرم دور این بخش ها علامت خط کشیده و به جای اینکه آن ها را جواب بدهد، خاطراتش را نوشته است. یعنی سوالات را پاسخ نداده است.



    ایده استفاده از حاشور برای راهنمایی مخاطب




    فردا:
    پس حکایت آن بخش های کتاب که حاشورهای خورده چیست؟



    پشت سرهم نبودن همه بخش های دفترچه باعث شده تا برای روایت قصه کتاب وقتی می خواستم به مخاطب بگویم که این بخش از کتاب را نخوان، آن را حاشور بزنیم؛ یا قسمت هایی که بالای آن هاشور دارد و در پایینش بخش هایی از دفترچه آمده، یعنی از این جا به بعد بخوان و این به معنی حذف شدن این بخش ها از متن نیست. فقط می خواستم در این قسمت این تکه خونده شود در بخش دیگر، تیکه های بعدی. البته

    ایده حاشور زدن، ایده طراحمون بود.






    دلیل انتخاب عنوان «عملیات فریب»




    فردا:
    یکی از نقاط ابهام کتاب در ارتباط با عنوان عملیات فریب است که درواقع تا بخش های انتهایی کتاب برای خواننده مشخص نیست که اصلا عملیات فریب چه بوده و چرا این نام برای کتاب انتخاب شده است. این ابهام خود خواسته بوده یا به شکل اتفاقی این گونه شده است؟



    این کار انتخاب خودمان بود. درواقع باید بگویم که این ایده آقای زاهدی [مشاور تولید اثر] بود که من گفت باید بهانه ای وجود داشته باشد که مخاطب با تو و دفترچه همراه شود؛ یعنی گره گشایی باید با تاخیر انجام شود.



    به طور کلی من سعی کردم در کتاب رمزهای بیشتری بگذارم و آن ها را رفته رفته رمزگشایی کنم. در کنار آن سعی کردم از المان های داستانی و نه به معنای داستان تخیلی، بلکه مولفه هایی که می شود با آن ها جذابیت ایجاد کرد، استفاده کنم.



    فردا:
    ایکاش در مورد عملیات فریب درمقدمه یا موخره کتاب توضیحی مقتصر می دادید تو ذهن مخاطب را کمی با موضوع آشنا می کردید.



    ببینید، معمولا در هر عملیاتی در کنار عملیات اصلی یک عملیات فریب هم انجام می شود که موفق ترین عملیات فریب ما در دوران جنگ، مربوط به عملیات والفجر ۸ می شود که دشمن به طور کامل فریب این عملیات را می خورد و همه نیروهایش را به سمتی دیگر می کشاند و در نهایت شکست می خورد.



    ولی من سعی کردم این موضوع را به صورت یکی از گره های اصلی کتاب تا بخش های پایان لو ندهم. مثلا آقای کمری سر اسم کتاب به من گفتند که چرا «عملیات فریب»؟ کتاب تو یه چیز دیگری است و درواقع یک نوع اسناد خانگی جنگ محسوب می شود آن را گویا کردی. اما راستش من از طرفی دیدم که «عملیات فریب» اسم جذابی دارد و مخاطب را هم به خود جذب می کند و از طرف دیگر من واقعا درمورد عملیات فریب حرف می زنم و آن چیزهایی که در دفترچه برادرم آمده، در مورد این عملیات است نه همه اتفاقات زندگی برادرم.





    خوانده شدن متن دفترچه خاطرات توسط مخاطب اصلی ترین هدف ما بود




    فردا:
    این نگاه را می شود در بخش های مختلف کتاب دید، چون خیلی از وقت ها نقش اسدالله به عنوان شخصیت اصلی کتاب خیلی کم رنگ و حتی ناپدید می شود!



    بله، خیلی ها در نقد این کتاب به من می گویند: «آقا چرا اسدالله معلوم نیست؟» گفتم اصلا اسدالله همانی است که خود در دفترچه نوشته است و اتفاقا خیلی ها با همان شخصیت اسدالله ارتباط می گیرند و می گویند از دفترچه اش معلوم است که شخصیت او چگونه بوده است.


    مهمترین چیزی که برای من مهم بود، این بود که مخاطبان اثر دفترچه را بخوانند و مانند برخی از اسنادی که در این گونه کتاب ها آورده می شوند، از کنار آن ها عبور نکنند و بگویند بعداً می خوانم. به همین خاطر بود که من در مقدمه کتاب نوشتم که دفترچه استخوان بندی اصلی کتاب است تا مخاطب دفترچه را حتما بخواند.



    فرمانده فعلی سپاه مسئول عملیات فریب والفجر ۸




    فردا:
    البته شما بعد از آن هم در موخره کتاب بازهم به این موضوع اشاره نمی کنید، در حالی که حالا دیگر مخاطب پس از خواندن اثر متوجه این رمز و راز شده ولی بهتر بود که خود نویسنده هم در مورد آن توضیحاتی می داد.



    بله، من هم این موضوع را قبول دارم. یعنی باید جاهایی می‎آمدم بیرون از متن و در مورد خود موضوع عملیات فریب و نقش آن در عملیات والفجر حرف می زدم. البته باید بگویم که در حال حاضر در حال مطالعه بر روی موضوع عملات فریب هستم و به اطلاعات جالبی در مورد طراحی این عملیات فریب برخوردم.



    یکی از نکات جالبی که در ارتباط با این عملیات با آن روبرو شدم، مربوط به قرارگاهی است که مسئولیت انجام عملیات فریبی که همراه با عملیات والفجر ۸ انجام شد را برعهده داشت. قرارگاه اصلی این عملیات قرارگاه نجف بوده است و سردار عزیز جعفری فرمانده فعلی سپاه، فرمانده ای آن را برعهده داشته است. ایشان آن زمان از جمله افرادی بوده که در والفجر ۸ زیر بار انجام عملیات در فاو نمی رود؛ چون نسبت به انجام این عملیات تردید داشته است و محسن رضایی مسئولیت قرارگاه نجف را به ایشان می دهد تا عملیات فریب را انجام دهند.


    البته شاید در چاپ های بعدی با اجازه مرکز اسناد به بخشی از خاطرات ناگفته از این عملیات درضمائم کتاب اشاره کنم ولی من هم این موضوع را قبول دارم که در مورد عملیات فریب می توانستم از زبان خودم توضیحاتی در کتاب بیاورم.



    فردا:
    راستی چرا قیمت کتاب این قدر بالاست؟


    قیمت کتاب ابتدا ۲۲ هزار تومان بود ولی قرار شده برای چاپ های بعدی آن کتاب را به صورت تک رنگ چاپ کنیم که هزینه ها و قیمت نهایی آن کاهش یابد.

    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۲۴ بهمن ۹۵ در ساعت ۲۰:۱۱

  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1