کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 170 , از مجموع 170
  1. #151
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  2. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #152
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    ⛔️خطر دق کردن
    🌀دیدن این کلیپ برای افرادی توصیه میشود که اهل تفکرند!https://telegram.me/doosteshahideman/3288
    #مدیون_شهدا_نباشیم
    #دوست_شهید_من

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #153
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    پیامی_آورده_اند


    . #دلنوشته بسیاردلنشین و تأمل برانگیز #روحانی شهیدمحمد شیخ شعاعی خطاب به خانواده اش:
    .
    📝پیامی به #همسر گرامی و #والدین ارجمندم
    .
    به #دخترم دروغ نگویید!
    نگویید من به #سفر رفته ام!
    نگویید از سفر باز خواهم گشت!
    نگویید زیباترین #هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد!
    .
    به دخترم #واقعیت را بگویید!:
    بگویید بخاطر #آزادی تو ...
    هزاران خمپاره #دشمن،
    سینۀ پدرت را نشانه رفته اند!
    .
    بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش،
    پریشان شده است.
    .
    بگویید موشک های دشمن،
    انگشتان پدرت را در سومار ...
    دست های پدرت را در میمک....
    پاهای پدرت را در موسیان...
    سینه پدرت را در شلمچه....
    چشمان پدرت را در هویزه....
    حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر...
    خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر...
    و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده اند .
    ✔اما #ایمان پدرت در تمام جبهه ها می جنگد!
    .
    به دخترم #حقیقت را بگویید!
    بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و
    نفرت همیشگی از #استعمار در آن ریشه بدواند.
    .
    بگذارید دخترم بداند که چرا #عکس پدرش را بزرگ کرده اند.
    چرا #مادر دیگر نخواهد خندید.
    چرا گونه های مادر بزرگش همیشه خیس است.
    چرا عموهایش، محبتی بیش از پیش به او دارند.
    و چرا پدرش به خانه بر نمی گردد.
    .
    بگذارید دخترم به جای #عروسک بازی،
    نارنجک را بیاموزد!
    به جای ترانه، فریاد را بیاموزد.
    و به جای جغرافیای جهان ...
    #تاریخ جهان خواران را بیاموزد!
    .
    به دخترم #دروغ نگویید!
    .
    نمی خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهان خواران باشد.
    به دخترم واقعیت را بگویید.
    .
    ✔می خواهم دخترم دشمن را بشناسد!
    امپریالیسم را بشناسد.
    استعمار را بشناسد.
    .
    به دخترم بگویید من شهید شدم!
    بگذارید دخترم تنها به دریای #خون_شهیدان هویزه بیندیشد!
    .
    سلام مرا به دخترم برسانید،
    و این اشعار را که نوشتم
    برایش نگهدارید که بزرگتر شد
    خودش بخواند...
    شهیدان زنده اند الله اکبر.
    بخون غلطیده اند الله اکبر...
    .
    🔴⏪متن و عکسِ دستنوشته در کانال تلگرام⏩
    ..
    پ.ن:
    🌷 #شهید_محمد_شیخ_شعاعی (متولد 1334 در #کرمان ) ، اولین #طلبه شهیدغواص، از جمله شهدایی است که در سال 65 در جریان عملیات کربلای4 به #شهادت رسیدو پس از گذشت 29 سال از شهادتش با دستان بسته شناسایی شد...(مزار : گلزارشهدای کرمان)
    .
    🌷به مناسبت سالگرد عملیات کربلای چهار
    .

  6. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  7. #154
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض




    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...
    آسمان را به بَر کشیدی تا...
    تا که باران به شهر برگردد
    باز هم چشم تر کشیدی تا...
    روزها رنگ شب به خود دارند
    روز را تا سحر کشیدی تا...
    سینه ات داغدار فردا بود
    «آه» را بیشتر کشیدی تا...
    در همان کوچه های بی غیرت
    سینه ات را سپر کشیدی تا...
    حرف امروز نیست جان دادن
    روی دیوار در کشیدی تا...
    ارث مادر رسیده است به تو
    مثل یک مرد پَر کشیدی تا...
    حامد حجتی

  8. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  9. #155
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۴
    محل سکونت
    جها ن اسلام
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    293
    امتیاز : 7,222
    سطح : 56
    Points: 7,222, Level: 56
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 43.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryCreated Album picturesVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 610
    تشکر شده 634 در 206 پست
    حالت من : Khonsard
    نوشته های وبلاگ
    4
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 4 پست
    مخالفت
    37
    مخالفت شده 8 در 7 پست

    پیش فرض

    حمید داودآبادی نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می خوانید:
    اوایل بهمن ماه ۱۳۷۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی – که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
    مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.
    از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
    شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و …
    هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان – برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.
    از بقیه بگذریم.
    همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
    آقا در بین صحبت هایش فرمود:
    «تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»
    وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش – گفت که برود و آن عکس را بیاورد.
    دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
    «حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»
    سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»
    که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.
    کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
    آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.
    عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
    «شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست … الله اکبر … من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»
    ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.
    چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و …
    به آقا گفتم:
    «آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»
    آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
    « این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»
    با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
    « الله اکبر … عجب … سبحان الله … سبحان الله »
    دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.
    دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.
    تصاویر شهدا
    مزار این شهید کجاست؟
    چندی پیش در یکی از خبرگزاری ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.
    هادی ثنایی مقدم یازدهم تیرماه ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز ۲۳ دی ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.
    ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی مقدم به تصاویر شهدا نگاه می کند و به یک عکس خیره می شود و ناگهان فریاد می زند این هادی منه…. این هادی منه… .
    یاران شتاب کنید ،
    گویند قافله ای درراه است .میگویند که گناه کاران رانمی پذیرند ؟
    آری گناه کاران را دراین قافله راهی نیست ..
    اما پشیمانان را می پذیرند

  10. 3 کاربر از پست مفید شهداي اروند تشکر کرده اند .


  11. #156
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شرط شهیدشدن شهید بودن است.


    گر امروز کسی را دیدید که بوی شهید از کلام ، رفتار وا خلاق او استشمام شد، بدانید او شهید خواهد شد و تمام شهدا این مشخصه را داشتند.

  12. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  13. #157
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض



    جبهه دانشگاه بود
    خیلی ها رو تغییر داد

    حسن باقری که یک خبرنگار بود

    که محسن رضایی از استعدادش
    باخبر میشود و حسن خیلی زود

    جانشین او در سپاه میشود
    او خیلی از کارهایش به لحاظ نظامی

    حیرت انگیز به شمار می آید
    خیلی میگفتند چطور یک جوان

    کم تجربه اینگونه عمل میکند
    اما نمی دانستند که امام خمینی عصایش را تکان داده....

  14. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  15. #158
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شهید حسن باقری از شجاعت حاج احمد متوسلیان در عملیات فتح المبین می گوید

    http://www.khaterenegari.com/main/wp...ge14520270.jpg

  16. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  17. #159
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض




    شهید حسن باقری

    سالروز شهادت شهید حسن باقری مبارک

  18. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  19. #160
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از مادر یکی از دوستان شهید بهنام میرزاخانی

    خاطره ای کوتاه اما تاثیر گذار برای جوانانی که امروز در این شهر بزرگ زندگی می کنند و درک می کنند ایمان چون گلوله ای آتش در کف دست یعنی چه؟


    اوایل امسال بود بچه های پایگاه بسیج همه با هم رفتند مشهد. بچه ها شروع می کنند با هم شوخی کردن و خندیدن. از طرف دیگر من و دختر و پسرم هم داشتیم از یکی از صحن ها رد می شدیم که این بچه ها را دیدیم، خود را می رساندند برای خواندن نماز جماعت.



    شهید بهنام میرزاخانی و دوست صمیمی اش به طور اتفاقی با ما برخورد کردند. حین صحبت با دوست این شهید عزیز متوجه شدم آقا بهنام به خاطر حضور دختر جوان ما سرش را موقع صحبت پایین انداخت و چند قدم عقب تر ایستاد که نگاهش را از نامحرم حفظ کند.



    یاد این سخن شهید حسین خرازی افتادم که می گفت: مراقب چشمتون باشید. اگر کسی لیاقت شهادت را داشته باشه نگاه به نامحرم بکنه شاید شهادتش به عقب بیافتد. چه برسه کسی که لیاقت شهادت و نداره.

    و اینگونه است که بهنام در اوج جوانی راهش را انتخاب کرد و زود بار سفر بست و رفت.




    شهید بهنام میرزاخانی نفر سوم از سمت راست تصویر


  20. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  21. #161
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دوستش می گوید بهنام برای انتخاب شغل می گفت جایی می روم که بتوانم کمک مردم باشم، برای رفتن به سپاه و نیروی انتظامی و آتش نشانی اقدام کرده بود که قسمتش شد آتشنشان شود.




    وسایل را آماده می کنیم که در همین حین یکی دیگر از دوستان صمیمی او می آید جلوی در و میان حرف هایش به حجله اشاره می کند و می گوید: با هم زیاد به بهشت زهرا می رفتیم و اصلا تفریح ما چرخیدن در گلزار شهدا بود. بارها از اینکه دوست دارد شهید شود گفته بود و گاهی با خنده می گفت جمع دوستانه ما یک شهید کم دارد!



    یکی دیگر از بچه محل ها می گوید: شاید اگر از شخصیت او تعریف کنم این گمان برود حالا که شهید شده و نیست ما اینطور می گوییم. اما بهنام واقعا یکجور دیگری بود. اگر کمک می خواستیم در هر زمینه ای اولین کسی که به ذهنمان می آمد بهنام بود. بعضی وقت ها مادرم می گفت اسم بهنام را بگذارید چک و پول. چون دائما داره به یکی از شما کمک می کنه. آنقدر خوش اخلاق بود که وقتی در بیمارستان بستری شده بود دعوا می کردیم کی امشب پیش بهنام بماند؟



    با خودش قرار گذاشته بود نمازش را اول وقت بخواند. بیرون که بودیم تحت هر شرایطی این کار را می کرد. گاهی ما تنبلی می کردیم و می گفتیم بیا برویم می رسیم خونه می خونیم دیگه! دست ما را می گرفت و به زور می رفت نماز را اول وقت می خواند.



    پیش نماز مسجد که گویی رفاقتی هم با شهید میرزاخانی دارد می گوید: قرار شده بود شهید میرزاخانی که جوانی 25 ساله شده بود، برود خواستگاری دختر همسایه شان، آمد پیشم گفت: حاج آقا برای ازدواج باید چه معیاری داشته باشم و چه خواسته هایی را مطرح کنم که درست باشد. نکاتی را برایش توضیح دادم و رفت. حالا دلم می خواهد بگویم بهنام من هم می خواهم مثل تو شهید شوم. بیا بگو باید چه معیاری داشته باشم؟



    در این مراسم خودمانی یکی دیگر از دوستان بهنام به خاطره چند وقت قبل اشاره می کند. می خندد و می گوید بهنام بچه خوش صحبتی بود و زیاد صحبت می کرد. یکبار شب تا صبح برایم حرف زد و نزدیک نماز صبح که داشت خوابش می رفت مرا صدا کرد و گفت: ممد فلانی چند در صد سوخته بود؟ گفتم: کی؟! گفت هیچی داشتم خواب سوختگیم را می دیدم. حالا با این اتفاق دائما فکر می کنم بهنام چه خوابی می دیده؟



    دوستان بهنام همگی وقت صحبت می خندند و می گویند تا وقتی که بهنام در جمع بود فقط می خندیدم و دوست داشتیم همیشه حضور داشته باشد. این اواخر خیلی دنبال این بود که مدافع حرم شود و بسیار هم پیگیری کرد اما اجازه نمی دادند. گاهی از سر دلتنگی مداحی معروف رضا نریمانی را زمزمه می کرد: «منم باید برم... آره برم سرم بره...» می  خندیدم که داداش اگه میشه نخون خیلی صدات بده! خبر نداشتیم او دارد از ته دل می خواند.



    می پرسم در خبرها آمده اعضای بدن بهنام را اهداء کردند، دوست دیگری با کمی تأمل می گوید: او فرم اهدای عضو را پرکرده بود اما وقتی به بیمارستان منتقلش کردند و به شهادت رسید دکتر گفت: قلب و ریه بهنام هم حتی سوخته و امکان اهداء وجود ندارد.



    به اینجای گفت وگو که می رسیم همه انگار ناگهان دوباره یادشان می آید بهنام دیگر نیست و می زنند زیر گریه و سکوت می کنند. ما هم وسایل را جمع می کنیم و می گذریم و از کوچه پس کوچه های باقر شهر و بر می گردیم به قلب پایتخت فراموشی.

  22. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  23. #162
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    توسل به شهید****.کارم به انکارهمه چیز کشیده بود



    حواستان باشد کارتان به انکار هم برسد اخر باید
    راهی قیامت شویم.راهی خانه مرگ شویم.
    مرگ انکارپذیر نیست

    یکباربخوانیدشایدجرقه ای باشدبرمرده های متحرک دنیایی



    چادر مشکی اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می کرد؛می  گفت: اوضاعم بدجور بهم ریخته بود، همه چیز و همه کس را منکر شده بودم تا اینکه چند شب پیش خواب این شهید را دیدم.
    در تمام مسیر تشییع جلو چشمم بود، نا خودآگاه حواسم به رفتارش بود؛ هرجای مسیر، عکس شهید را که می دید، جویبار اشک از چشمانش جاری می شد.





    حالش خیلی ها را منقلب کرده بود؛ به مزار شهدا که رسیدیم، نشست بالاسر قبر خالی.
    چادر مشکی اش را کشیده بود روی صورتش و زار زار گریه می کرد.
    خیلی طول کشید تا به خودم جرئت دهم و بروم جلو تا سر حرف را باز کنم.
    پرسیدم: از اقوامتان بودند؟

    با سر گفت: نه
    باز پرسیدم: از آشنایان یا دوستانتان بودند؟
    گفت: "نه، هیچ نسبتی ندارم، تا قبل از شهادتش، حتی اسمش را هم نشنیده بودم."
    کمی سکوت کردم و با تردید پرسیدم: پس چرا این همه گریه؟
    نگاهش به سمت عکس شهید سیاهکالی مرادی رفت، آه بلندی کشید و گفت: "اوضاعم بدجور به هم ریخته بود، مدتی از همه چیز فاصله گرفته بودم، کارم داشت به انکار همه چیز و همه کس می رسید؛ همه از دستم عاصی شده بودند، پدرم تهدیدم کرد که منکر پدر و فرزندیمان می شوم."

    آرام اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و با صدای بغض آلود گفت:" جمعه شب، در حالت خواب و بیداری، خواب عجیبی دیدم؛ دیدم میان انبوهی از جمعیت هستم که یک تابوت را روی دوششان می برند؛ با دیدن تابوت خیلی دلم شکست و در حالی که گریه می کردم، یکی از خانوم ها از میان جمعیت کنارم آمد و گفت« دخترم! به شهید توسل کن»."
    آه عمیقی کشید و حرفش را ادامه داد: "بعد از آن خواب حالم خیلی دگرگون شد؛ نمی دانستم باید کجا بروم و چه کار کنم؛ روز شنبه وقتی داشتم لابلای حرف های مجازی چرخ می زدم، عکس و خبر شهادت حمید سیاهکالی را که دیدم، خشکم زد؛ انگار برق سه فاز سرم پریده بود، بدون اینکه بدانم چرا، یکریز گریه می کردم."
    باز بغض راه گلویش را بست و اشکهایش جاری شد.

    بریده بریده حرف می زد: "نمی دانم چرا ولی می‎دانم خدا به واسطه این شهید نجاتم داده."
    صدای جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، نزدیک تر شد و انبوه مردم در حالی که تابوت شهید سیاهکالی بر روی دوششان بود، وارد مزار شهدا شدند.
    گریه دختر شدیدتر شد و جمله اش را نیمه کاره رها کرد و رفت....



  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #163
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دفترچه خاطرات برادری که اگر شهادت نبود، نویسنده خوبی می شد!



    «عملیات فریب» یکی از عملیات های مرسوم در زمان انجام عملیات های بزرگ است که برای فریب دشمن و انحراف ذهن او از عملیات اصلی انجام می شود. موفق ترین نمونه عملیات فریب در تاریخ دفاع مقدس مربوط به عملیات والفجر۸ می شود. عملیاتی مهمی که پیروزی در آن یکی از بزرگترین فتوحات دوران جنگ تحمیلی محسوب می شود.


    شهید اسدالله قاضی یکی از رزمندگان حاضر در این عملیات بوده که خاطرات خود را از این واقعه در دفترچه خاطرات خود به ثبت رسانده است. دفترچه ای که سال ها پس از شهادت او به دست برادرش مرتضی قاضی می رسد و او نیز برای حفظ این میراث گرانبها با جمع آوری خاطرات سایر اعضای خانواده و همچنین سایر همرزمان برادرش، این خاطرات را در قالب یک اثر مکتوب با عنوان «عملیات فریب» منتشر می نماید. کتابی که ویژگی های خاص روایی دارد و در نوع خود منحصر به فرد است.



    انتشار کتاب «عملیات فریب» و استقبال از آن باعث شد تا به سراغ نویسنده آن برویم و گفت وگویی در ارتباط با این اثر با او داشته باشیم؛ گفت وگویی که در ادامه آن را می خوانید:



    ماجرای آشنایی با دفترچه خاطرات برادر



    فردا: در ابتدای این گفت وگو فکر می کنم خوب است که اندکی در مورد چگونگی شکل گرفتن ایده اولیه نگارش کتاب توضیح دهید.



    من در فصل اول کتاب به این موضوع اشاره کرده ام و چگونگی اولین مواجهه ام با دفترچه خاطرات برادر شهیدم را شرح داده ام. اولین بار وقتی در سال 74 جنازه برادر دیگر محمد که او نیز همان زمان با برادرم اسدالله شهید شده بود، پس از نه سال به کشور بازگشت؛ کم کم فعالیت در زمینه خاطرات شهدا تبدیل به دغدغه من شود.



    مدتی از این ماجراها گذشت که به طور اتفاقی مطلع شدم دفترچه خاطراتی از برادر شهیدم اسدالله باقی مانده که نزدیک به هفده سال می شود که پیش پسرعمه ام مانده است. من همان مقطع با توجه به جذابیتی که این دفترچه برایم داشت، آن را به طور کامل خواندم و متوجه شدم که برادرم در این دفترچه از خاطرات حضورش در یک عملیات صحبت کرده که همزمان با عملیات والفجر ۸ بوده ولی آن عملیات نبوده است.



    برادری که اگر شهید نمی شد، نویسنده خوبی می شد!




    این موضوع در گوشه ذهن من بود تا زمانی که در موسسه روایت فتح مشغول به کار شدم. پس از تجربه چند همکاری مشترک با این مجموعه، پیش یکی از مسئولان روایت فتح رفتم و به ایشان گفتم که یک دفترچه خاطرات از برادرم مانده است و می خواهیم شما آن را بخوانید تا اگر به درد می خورد یا آن را چاپ کنیم یا کاری بر روی آن انجام دهیم. ایشان دفترچه را از من گرفت و بعد از خواندن آن به من گفت که اگر برادر خدابیامرزت زنده می ماند، نویسنده خیلی خوبی می شد و خیلی خوب توانسته احساساتش را بیان کند، حتی آن جا که از چیزی ترسیده و این ترس را به خوبی بیان کرده است و هرکسی حاضر به نوشتن این چیزها نمی شود.



    سوالاتی جدید که ابهاماتی جدید می آفرید!



    فردا: دلایل انتخاب سبک نگارشی مستند- داستانی برای این اثر که تا به حال در تدوین این گونه آثار سابقه نداشته است، چه بود؟



    درواقع این ایده از آنجا به ذهنم خطور کرد که تصمیم گرفتم تا خاطرات مادرم را با نوشته های برادرم در دفترچه خاطراتش ترکیب کنم؛ به همین خاطر دفترچه ای برداشتم و ابتدا بخش هایی از خاطرات مادرم را در آن نوشتم و پشت سر آن بخش هایی از دفترچه برادرم را. درواقع به نوعی شبیه یک فیلم مستند که یک تکه آن فیلم باشد، یک تکه دیگر نریشن و... . این کار را آن قدر ادامه دادم تا یک متن 4 الی 5 صفحه ای از این خاطرات و دست نوشته های خانواده و برادرم نوشتم و آن را به چندین نفر نشان دادم و نظر اغلب آن ها این بود که ایده بدی نیست و ادامه اش بده.



    خلاصه این ماجرا ادامه پیدا کرده تا کم کم برای من جدی شد، چون تا قبلش واقعا قصد کتاب نوشتن نداشتم و فقط می خواستم ببینم می شود با چنین سبکی یک اثر قابل قبول درآورد یا نه. به همین خاطر بود که بعد از جمع آوری خاطرات مادر با همان روالی که در کتاب می بینید به سراغ سایر راوی ها رفتم و خاطرات آن ها را گرفتم. البته گفت وگو با هرکدام از آن ها برای من یک سری سوال جدید و ابهامات تازه ایجاد می کرد و این باعث شد تا کار من ادامه پیدا کند. وقتی احساس کردم هر چیزی که برای نگارش کتاب لازم دارم، جمع آوری شده است؛ شروع به تکمیل روایت اصلی کردم و آن ها را بر اساس همان ترتیب زمانی چیدم.



    وقتی بعد از ۵ سال تلاش، کار را دوباره شروع کردم




    در آن زمان خانم مریم برادران مشاور کار من بودند؛ ایشان وقتی کتاب را خواندند، گفتند من فصل اول را که خواندم، خودم را برای خواندن یک شاهکار آماده کردم اما بعدش روایتی که از اثر دیدم آن گونه که انتظار داشتم نبود! درواقع یک روایت مقطع و تیکه تیکه بود که درنیامده است.


    این باعث شد تا ۵ سال که به این روال روی نوشتن کتاب کار کرده بودم، آن را کنار بگذارم و کار را دوباره شروع کنم. برای این کار در اولین مرحله یک طرح خلاصه نوشتم که وقتی آن را به خانم برادران نشان دادم، گفتند اگر این طرح را بتوانی دربیاروی، کار خوبی می شود. ایشان برای این کار آقای سعید زاهدی را برای مشاوره به من معرفی کردند که الحق و الانصاف در این مسیر خیلی کمکم کرد.






    استفاده از همه متن دفترچه خاطرات شهید در روایت حوادث کتاب




    فردا:
    چند درصد از متن دفترچه در روایت کتاب آمده است؟



    کل دفترچه درکتاب آمده است، اما نه یکجا و پشت سرهم. این دفترچه های خاطرات که در آن زمان در اختیار رزمندگان قرار می گرفته است، دارای چند بخش است. قسمت اول آن محل نوشتن وصیتنامه است و بخش های دیگری هم دارد که در آن صحبت های امام خمینی(ره) و آقای هاشمی رفسنجانی آمده است و یک تکه از وصیت آخر امام حسین(ع) و وداع آخر ایشان نیز آمده است.



    اخوی ما از جایی که برای نوشتن خاطرات شروع می شود، تاریخ زده و شروع کرده به نوشتن؛ در بخش هایی از دفترچه نیز سوالاتی وجود داشته که مثلا پرسیده: «نماز شب می خوانید؟ چه احساسی داشتید؟» و برادرم دور این بخش ها علامت خط کشیده و به جای اینکه آن ها را جواب بدهد، خاطراتش را نوشته است. یعنی سوالات را پاسخ نداده است.



    ایده استفاده از حاشور برای راهنمایی مخاطب




    فردا:
    پس حکایت آن بخش های کتاب که حاشورهای خورده چیست؟



    پشت سرهم نبودن همه بخش های دفترچه باعث شده تا برای روایت قصه کتاب وقتی می خواستم به مخاطب بگویم که این بخش از کتاب را نخوان، آن را حاشور بزنیم؛ یا قسمت هایی که بالای آن هاشور دارد و در پایینش بخش هایی از دفترچه آمده، یعنی از این جا به بعد بخوان و این به معنی حذف شدن این بخش ها از متن نیست. فقط می خواستم در این قسمت این تکه خونده شود در بخش دیگر، تیکه های بعدی. البته

    ایده حاشور زدن، ایده طراحمون بود.






    دلیل انتخاب عنوان «عملیات فریب»




    فردا:
    یکی از نقاط ابهام کتاب در ارتباط با عنوان عملیات فریب است که درواقع تا بخش های انتهایی کتاب برای خواننده مشخص نیست که اصلا عملیات فریب چه بوده و چرا این نام برای کتاب انتخاب شده است. این ابهام خود خواسته بوده یا به شکل اتفاقی این گونه شده است؟



    این کار انتخاب خودمان بود. درواقع باید بگویم که این ایده آقای زاهدی [مشاور تولید اثر] بود که من گفت باید بهانه ای وجود داشته باشد که مخاطب با تو و دفترچه همراه شود؛ یعنی گره گشایی باید با تاخیر انجام شود.



    به طور کلی من سعی کردم در کتاب رمزهای بیشتری بگذارم و آن ها را رفته رفته رمزگشایی کنم. در کنار آن سعی کردم از المان های داستانی و نه به معنای داستان تخیلی، بلکه مولفه هایی که می شود با آن ها جذابیت ایجاد کرد، استفاده کنم.



    فردا:
    ایکاش در مورد عملیات فریب درمقدمه یا موخره کتاب توضیحی مقتصر می دادید تو ذهن مخاطب را کمی با موضوع آشنا می کردید.



    ببینید، معمولا در هر عملیاتی در کنار عملیات اصلی یک عملیات فریب هم انجام می شود که موفق ترین عملیات فریب ما در دوران جنگ، مربوط به عملیات والفجر ۸ می شود که دشمن به طور کامل فریب این عملیات را می خورد و همه نیروهایش را به سمتی دیگر می کشاند و در نهایت شکست می خورد.



    ولی من سعی کردم این موضوع را به صورت یکی از گره های اصلی کتاب تا بخش های پایان لو ندهم. مثلا آقای کمری سر اسم کتاب به من گفتند که چرا «عملیات فریب»؟ کتاب تو یه چیز دیگری است و درواقع یک نوع اسناد خانگی جنگ محسوب می شود آن را گویا کردی. اما راستش من از طرفی دیدم که «عملیات فریب» اسم جذابی دارد و مخاطب را هم به خود جذب می کند و از طرف دیگر من واقعا درمورد عملیات فریب حرف می زنم و آن چیزهایی که در دفترچه برادرم آمده، در مورد این عملیات است نه همه اتفاقات زندگی برادرم.





    خوانده شدن متن دفترچه خاطرات توسط مخاطب اصلی ترین هدف ما بود




    فردا:
    این نگاه را می شود در بخش های مختلف کتاب دید، چون خیلی از وقت ها نقش اسدالله به عنوان شخصیت اصلی کتاب خیلی کم رنگ و حتی ناپدید می شود!



    بله، خیلی ها در نقد این کتاب به من می گویند: «آقا چرا اسدالله معلوم نیست؟» گفتم اصلا اسدالله همانی است که خود در دفترچه نوشته است و اتفاقا خیلی ها با همان شخصیت اسدالله ارتباط می گیرند و می گویند از دفترچه اش معلوم است که شخصیت او چگونه بوده است.


    مهمترین چیزی که برای من مهم بود، این بود که مخاطبان اثر دفترچه را بخوانند و مانند برخی از اسنادی که در این گونه کتاب ها آورده می شوند، از کنار آن ها عبور نکنند و بگویند بعداً می خوانم. به همین خاطر بود که من در مقدمه کتاب نوشتم که دفترچه استخوان بندی اصلی کتاب است تا مخاطب دفترچه را حتما بخواند.



    فرمانده فعلی سپاه مسئول عملیات فریب والفجر ۸




    فردا:
    البته شما بعد از آن هم در موخره کتاب بازهم به این موضوع اشاره نمی کنید، در حالی که حالا دیگر مخاطب پس از خواندن اثر متوجه این رمز و راز شده ولی بهتر بود که خود نویسنده هم در مورد آن توضیحاتی می داد.



    بله، من هم این موضوع را قبول دارم. یعنی باید جاهایی می‎آمدم بیرون از متن و در مورد خود موضوع عملیات فریب و نقش آن در عملیات والفجر حرف می زدم. البته باید بگویم که در حال حاضر در حال مطالعه بر روی موضوع عملات فریب هستم و به اطلاعات جالبی در مورد طراحی این عملیات فریب برخوردم.



    یکی از نکات جالبی که در ارتباط با این عملیات با آن روبرو شدم، مربوط به قرارگاهی است که مسئولیت انجام عملیات فریبی که همراه با عملیات والفجر ۸ انجام شد را برعهده داشت. قرارگاه اصلی این عملیات قرارگاه نجف بوده است و سردار عزیز جعفری فرمانده فعلی سپاه، فرمانده ای آن را برعهده داشته است. ایشان آن زمان از جمله افرادی بوده که در والفجر ۸ زیر بار انجام عملیات در فاو نمی رود؛ چون نسبت به انجام این عملیات تردید داشته است و محسن رضایی مسئولیت قرارگاه نجف را به ایشان می دهد تا عملیات فریب را انجام دهند.


    البته شاید در چاپ های بعدی با اجازه مرکز اسناد به بخشی از خاطرات ناگفته از این عملیات درضمائم کتاب اشاره کنم ولی من هم این موضوع را قبول دارم که در مورد عملیات فریب می توانستم از زبان خودم توضیحاتی در کتاب بیاورم.



    فردا:
    راستی چرا قیمت کتاب این قدر بالاست؟


    قیمت کتاب ابتدا ۲۲ هزار تومان بود ولی قرار شده برای چاپ های بعدی آن کتاب را به صورت تک رنگ چاپ کنیم که هزینه ها و قیمت نهایی آن کاهش یابد.

    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۲۴ بهمن ۹۵ در ساعت ۲۰:۱۱

  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  27. #164
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


    شهادت حاج حسین خرازی 7 اسفند مبارک.

    -تو وصیت نامه اش نوشته بود «اگر بچه ام دختر بود اسمش زهراست، و پسر بود، مهدى.» مهدى خرازى الآن مردى شده براى خودش.


    و انفجار خمپاره ای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجی اش میهمان خاک شد .



    2-گفت «بیا اول بریم یکى از دوستان حسین رو ببینیم. بعد مى ریم بیمارستان.» دستم را گرفته بود، ول نمى کرد. نگاهش کردم، از نگاهم فرار مى کرد.

    گفتم «راستشو بگو. تو چهت شده؟ خبریه؟ حسین ما طوریش شده؟» حرفى نزد. دیگه دستم را رها کرده بود. گفتم «حسین، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبر شو به مون بدن. اگه شهید شده بگو که من یه طورى به خانمش بگم.» زد زیر گریه.


    3-توى خانه شان یک وجب جا بود فقط. این قدر که خودشان تویش بنشینند. نمى دانم این همه آدم چه طور مى رفتند تو و مى آمدند بیرون. پدرش ایستاده بود دم در. دست انداختم گردنش. ساکت بود. بغلم کرد و گذاشت حسابى گریه کنم. همان جا دم در ازمان پذیرایى کردند.


    4-ما رو به خط کردند. از اول صف یکى یکى اسم و مشخصات مى پرسیدند، مى آمدند جلو.نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسید «مال کدوم لشکرى؟»

    گفتم «لشکر امام حسین».


    افسر عراقى یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد «حسین؟ حسین خرازى؟» چشم هاش انگار دو تا گلوله ى آتش; سرم را انداختم پایین، گفتم «نه.»


    5-جاى کابل ها روى پشتم مى سوخت. داشتم فکر مى کردم «عیب نداره بالأخره بر مى گردى. مى رى اصفهان. مى رى حاج حسین رو مى بینى. سرت رو مى گیره لاى دستش، توى چشم هات نگاه مى کنه مى خنده، همه این غصه ها یادت مى ره...» در را باز کردند، هلش دادند تو. خورد زمین; زود بلند شد. حتى برنگشت عراقى ها را نگاه کند. صاف آمد پیش من نشست. زانوهایش را گرفت تو بغلش. زد زیر گریه. گفتم «مگه دفعه اولته که کتک مى خورى؟» نگاهم کرد. گفت «بزن و بکوبشونو که دیدى.»


    گفتم «خب؟»





    گفت «حاج حسین شهید شده».


    6-از سنگر دوید بیرون. بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم «بیا پدر جان! اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد. یک دفعه برگشت طرف من. پرسید «چى صداش کنم؟»
    -«هر چى دلت مى خواد.»

    تماشایشان مى کردم.

    حاج حسین داشت با راننده ى ماشین حرف مى زد. پیرمرد دست گذاشت روى شانه اش حاجى برگشت هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد مى خواست پیشانیش را ببوسد، حاجى مى خندید، نمى گذاشت. خمپاره افتاد. یک لحظه، همه خوابیدند روى زمین. همه بلند شدند; صحیح و سالم. غیر از حاجى




    7-فرمانده ها شلوغ مى کردند، سر به سرش مى گذاشتند. باز ساکت بود. کاظمى گفت «حاجى! حالا همین جا صبحونه مونو مى خوریم، یه ساعتى مى خوابیم، بعد هم هر کسى کار خودش.» گفت «من باید برم خط. با بچه هاى مهندسى قرار گذاشته ام.» زاهدى بلند شد رفت بیرون. سوار ماشین حاج حسین شد. برد فرو کردش تو گِل. چهار چرخ ماشین تو گِل بود. گفت «حالا اگه مى تونى برو!»

    لبخندش از روى صورتش پاک شد. بى حرف، رفت سوار شد، دنده عقب گرفت. ماشین از توى گل درآمد. رفت.




    8-نشسته بود، زانوهایش را گرفته بود توى بغلش.هیچ وقت این طورى ندیده بودمش; ساکت شده بود. ناراحت بودم. دلم مى خواست مثل همیشه باشد; وقتى مى دیدیمش غصه هامان از یادمان مى رفت. گفتم «چه قدر مظلوم شده اى حاجى.» سرش را برگرداند، فقط لبخند زد.



    9-گفت «بشین بریم یه دور بزنیم.»

    رفتیم.

    -من کارامو کرده ام. دیگه کارى توى این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه. بسه هر چى مونده ام.

    یک ریز مى گفت. پردیم وسط حرفش. گفتم «ما رو آورده اى این حرفا رو بزنى؟ کى بود مى گفت هواى خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکى از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که مى گى کار دیگه اى ندارم؟ ما همه مون به ت احتیاج داریم...» من حرف مى زدم، او گریه مى کرد.



    10- یکى از بچه ها شیرینى تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم حاجى یکى برداشت. گفتم «خب حاجى. شما کى شیرینى تولد بچه تون رو مى آرید؟» گفت «من نمى بینمش که شیرینى هم بیارم.»

    11-گفتم «یادتون نره ها! من رو ندیده ین، نمى دونین کجام.» رفتم توى کیسه خواب; سر و ته.

    از سرشب شوخیش گرفته بود. بى سیم مى زد، از خواب بیدارم مى کرد; از خوابِ بعدِ چند شب بیدارى. مى پرسید «خُب! حالت خوب هست؟» بعد مى گفت «برو بگیر بخواب» حالا هم که پیک فرستاده بود.
    در را باز کردند، هلش دادند تو. خورد زمین; زود بلند شد. حتى برنگشت عراقى ها را نگاه کند. صاف آمد پیش من نشست. زانوهایش را گرفت تو بغلش. زد زیر گریه. گفتم «مگه دفعه اولته که کتک مى خورى؟» نگاهم کرد. گفت «بزن و بکوبشونو که دیدى.»
    گفتم «خب؟» گفت «حاج حسین شهید شده».

    12-گفته بود «تا حالا بودم، از این به بعد دیگه نیستم. بگین یکى دیگه رو بذاره فرمان ده گردان. چرا من؟ یه گردان بردارم ببرم جایى که نمى شناسم، گردانم نصف شه، بعد هم چشمم تو چشم دوستاشون باشه، تو چشم برادراشون، مادراشون؟ من نیستم.»



    13-تو خط غوغایى بود. از زمین و هوا آتش مى بارید.على گفت «نمى دونم چى کار کنم.» گفتم «چى شده مگه؟» گفت «حاجى سپرده یه کالیبر ببرم خط. با این آتیشى که اونا مى ریزن، دو دقیقه نشده کالیبر رو مى فرستن رو هوا.» بالأخره نبُرد.


    از موتور پیاده شد یک راست رفت سراغ على. یک سیلى گذاشت تو گوشش. داد زد «اون جا بچه هاى مردم دارن جون مى دن زیر آتیش، دلت نمى سوزه؟ واسه ى یه کالیبر دلت مى سوزه؟»

    مى خواستم مثلاً دل داریش بدم. گفتم «اگه من جاى تو بودم یه دقیقه هم نمى ایستادم این جا.» گفت «چى دارى مى گى؟ مى خواستم دستشو ببوسم، روم نشد.»


    14-بى سیم چیم گفت «حاج حسین بود. گفت فعلاً تو سنگرها باشید، آتششون یه کم بخوابه. بعد مى رید جلو.»

    گفتم «چشم.» بچه هاى گردان را فرستادم توى سنگرهاشان. نمى شد براى وضو رفت بیرون، تیمم مى کردیم. زیر چشمى نگاهش مى کردم. بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقیه را نگاه کردم. گفتم «هیچى به اش نمى گین؟» یکى گفت «چى بگیم؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟»



    رفتم جلو در. داشت جانمازش را پهن مى کرد. پرده ى سنگرها یکى یکى کنار مى رفت. بچه ها سرک مى کشیدند، این طرف را نگاه مى کردند.

    جمع شده بودند جلوى در سنگر. مى گفتند «راه نمى افتیم؟ هوا روشن شد که.» هنوز مى کوبیدند.




    15-ترکش توپ خورده به گلوشان; خودش و راننده اش. خون ریزیش شدید شده، نمى گذارد زخمش را ببندم. مى گوید «اول اون!» راننده اش را مى گوید. با خودش حرف مى زند «اون زن و بچه داره. امانته دست من...» بى هوش مى شود.



    16- «حاجى خیر ببینى. بیا پایین تا کار دست خودت و ما نداده اى. بچه هاى اطلاعات هستن. هر چى بشه، بهت مى گیم به خدا.» رفته بود بالاى دپو، خطّ عراقى ها را نگاه مى کرد; با یک طرف دوربین.آن طرفش رو به بالا بود. گفت «هر موقع خدا بخواد، درست مى شه. هنوز قسمتمون نیس...»

    یک دفعه از پشت افتاد زمین. دوربین هم افتاد جلوى پاى ما. تیر خورده بود به چشمى بالاى دوربین.خندید. گفت «دیدین قسمت من نبود؟»


    17-بى سیم زد. پرسید «چى شد پس؟»


    صبح عملیات، نیروها هدف را گرفته بوند، ولى نه آن قدر که حاج حسین مى خواست. گفت «بى سیم بزن به فرمانده شون، بگو بکشه عقب. بعد بگو محمد و بچه هاشون برن جاى اونا.» تیر خورده بود. نمى توانست بلند شود. سرش را انداخته بود پایین. گفت «حاجى!»

    حاج حسین گفت «جانم؟»


    گفت «من... من سعى خودمو کردم، نشد. بچه ها خسته بودن. دیگه نمى کشیدن.» زد زیر گریه.

    حاج حسین رفت کنارش نشست. با آستین خالیش اشک هاى او را پاک مى کرد، ما همه گریه افتاده بودیم.



    18- هلى کوپترهاى عراق مى آیند، آتش مى ریزند، مى روند.

    حاجى دارد با دوربین آن طرف خاک ریز را نگاه مى کند، یک راکت مى خورد یک متریش. بچه ها مى ریزند رویش، همه با هم قل مى خورند مى آیند پایین خاک ریز.

    -این چه کاریه؟ چرا همچین مى کنید؟ شماها برید به فکر خودتون باشین.

    سرهامان را پایین انداخته ایم. نمى دانیم از چه، اما خجالت مى کشیم. چند تا خمپاره به ردیف منفجر مى شوند. آخرى نزدیک ما است. بچه ها نمى خوابند روى زمین; حاجى را هل مى دهند، مى خوابند رویش.



    19-وسط معبر، کف زمین، سنگر کمین زده بودند; نمى دیدیمشان. بچه ها تیر مى خوردند. مى افتادند.حاجى از روى خاک ریز آمد پایین. دوربین را پرت کرد تو سنگر. گفت «دیدمشون. مى دونم باهاشون چى کار کنم.»

    گفت : من کارامو کرده ام. دیگه کارى توى این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه. بسه هر چى مونده ام. یک ریز مى گفت. پردیم وسط حرفش. گفتم «ما رو آورده اى این حرفا رو بزنى؟ کى بود مى گفت هواى خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکى از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که مى گى کار دیگه اى ندارم؟ ما همه مون به ت احتیاج داریم...» من حرف مى زدم، او گریه مى کرد



    20-هواپیما که رفت، چند نفر بى هوش ماندند و من که ترکش توى پایم خورده بود و حاج حسین، تنها رفته بود یک تویوتا پیدا کرده بود. آورده بود. مى خواست ما را ببرد تویش. هى دست مى انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند. مى افتادند. دستشان را مى گرفت مى کشید، باز هم نمى شد.

    خسته شد. رها کرد رفت روى زمین نشست. زل زد به ما که زخمى افتاده بودیم روى زمین، زیر آفتاب داغ.



    دو نفر موتور سوار رد مى شدند. دوید طرفشان. گفت «بابا! من یه دست بیش تر ندارم. نمى توانم اینا رو جا به جا کنم. الآن مى میرن اینا. شما رو به خدا بیاین.»

    پشت تویوتا، یکى یکى سرهامان را بلند مى کرد، دست مى کشید روى سرمان.

    -نیگا کن. صدامو مى شنوى؟ منم. حسین خرازى.

    گریه مى کرد.



    21-مرحله اوّل عملیات که تمام مى شود، آزاد باش مى دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس; خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم توى این گرما.

    از راه نرسیده، مى گوید «نمى خواین از مهمونتون پذیرایى کنین؟»



    مى گویم «چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چى کارشون کنیم.»

    چند دقیقه مى نشیند. تحویلش نمى گیریم، مى رود.


    على که مى آید تو، عرق از سر و رویش مى بارد. یک کمپوت مى دهم دستش. مى گویم «یه نفر اومده بود، لاغر مردنى. کمپوت مى خواست بهش ندادیم. خیلى پررو بود.»

    مى گوید «همین که الآن از آنجا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟»

    مى گویم «آره. همین.»


    مى گوید «خاک! حاج حسین بود که.»

  28. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  29. #165
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض





    محمد مهدی همت و یک عکس تاریخی


















    عکس تاریخی
    از آخرین عکس های شهید همت
    قبل از شهادت در عملیات خیبر

    اسفند ۶۲/ طلاییه/ عملیات خیبر
    حضور در جمع رزمندگان گردان عمار

    شهدایی که در عکس دیده می شوند
    به ترتیب از راست عبارتند از:

    - شهید مرتضی مفاخری= کادر گردان عمار
    - شهید اسماعیل لشگری = فرمانده گردان عمار
    - شهید ابراهیم اصفهانی= معاون گردان عمار
    - شهید حاج محمد ابراهیم همت= فرمانده لشگر ۲۷
    - شهید علیرضا سلیمی = (دقیق پشت سر حاج همت است)
    - شهید علی محمد محمدی = (نفر اول از چپ)

    حماسه حاج همت و یارانش در حفظ جزایر
    و مقاومت در مقابل پاتک های وحشتناک، سنگین و پرحجم دشمن
    که از حمایت کامل غرب و شرق برخوردار بود
    غیرقابل توصیف و وصف ناشدنی است
    فقط خدا می داند که چه کار بزرگی این بچه ها کردند

    پیکرهای مطهری که در آستانه عید سال ۶۳
    پیدا نشد و هیچگاه به خانه برنگشت
    خود گواه حماسه�" جهاد، شهادت و ایثار
    امامزادگان عشق است
    والسلام

    سلام و صلوات هدیه به تمام شهدای عملیات خیبر
    به خصوص شهید حاج محمد ابراهیم همت و یاران گمنامش






    ویرایش توسط rahaei : دوشنبه ۰۹ اسفند ۹۵ در ساعت ۱۴:۳۴

  30. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  31. #166
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست
    ویرایش توسط rahaei : دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵ در ساعت ۱۷:۳۹

  32. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  33. #167
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    ماجرای تخریب چی هایی که خرمشهر را نجات دادند






    یکی از رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) ماجرای تخریب چی هایی که خرمشهر را نجات دادند را بیان می کند.


    جعفر طهماسبی از رزمندگان لشکر 10 سیدالشهدا خاطره ای را پیرامون یکی از شهدای عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر را این چنین بیان می کند: «سرگذشت شهادت شهید علیرضا مسکین اردستانی ، شهیدی که سالهاست نامش آذین کوچه محل زندگی ماست رو بارها شنیده بودم.. رضا توی عملیات فتح خرمشهر کار بزرگی کرده بود که بزرگی این کار باورش رو مشکل میکرد و شاید به همین خاطر هم بود که کسی گرد این افسانه ها نمیرفت...سالها ذهنم مشغول بود که این حماسه مستند بشه و جسته و گریخته از زبان آدم های متفاوتی شنیده بودم تا اینکه فرصتی پیش اومد تا در جلسه پیشکسوتان تخریبچی دفاع مقدس با جعفر جهروتی زاده تنها شدیم و فرصتی شد که از زبان فرمانده رضا حکایت رو بشنوم .

    حاج جعفر جهروتی زاده در عملیات الی بیت المقدس که خرمشهر عزیز آزاد شد فرمانده تخریبچی های تیپ محمد رسول الله (ص) بود او نقل کرد : روز یکشنبه دوم خرداد سال 61 مصادف با آخرین روزهای ماه رجب بود که ساعت 4 صبح این حماسه رقم خورد.
    آن شب حاج احمد ( سردار جاوید الاثرحاج احمد متوسلیان) دستور داد که من دو گروهان برداشته و در حاشیه اروند با دشمن درگیر بشم و ماموریت انفجار پل پشتیبانی دشمن روی رودخانه اروند هم به ما واگذار شد. دشمن به شدت روی منطقه آتش میریخت و لحظه ای نبود که منوری در آسمان نباشه همه جا مثل روز روشن بود. با گروهانها حرکت کردیم و همزمان هم دو تا از بچه ها رو فرستادم برای مواد گذاری و انفجار پل... .هنوز خیلی راه نرفته بودیم که به میدان مین رسیدیم و مجبور شدیم معبر باز کنیم و این یک مقدار کارمان رو کند کرد.
    در اطراف نخلستانهای خیّن با دشمن درگیر شدیم, درگیری نزدیک و تن به تن بود, دشمن مسلط به منطقه بود و داخل کانالها و سنگرهایی که کنده بودند مقاومت میکردند و بچه های بسیجی هم بی مهابا می جنگیدند... بچه هایی که برای زدن پل رفته بودند تماس گرفتند که دشمن نمیگذاره ما به پل برسیم و با آتشباری سنگین از پل محافظت میکنه. این پل تنها پلی بود که دشمن از روی اون خرمشهر رو پشتیبانی میکرد و برای او خیلی حیاتی بود.
    به بچه ها گفتم هر طور که شده باید پل منفجر بشه... رضا اردستانی و حسین زارع رفتند برای انجام این ماموریت.مدام حاج احمد تماس می گرفت و میگفت پل چی شد... هوا هنوز روشن نشده بود که خبر رسید پل رو بچه ها زدند.. اول خیلی خوشحال شدم اما نگران حال بچه هایی بودم که رفته بودند.



    گفتند رضا اردستانی و حسین زارع با دلاوری و شجاعت مواد منفجره رو روی پل بردند و جاسازی کردند... مشغول آتشگذاری بودند که دشمن اونها رو با آرپی جی میزنه و رضا و حسین و موادها و پل یک جا منفجر میشه. وقتی این خبر به حاج احمد رسید حاجی یک نفس راحت کشید و گفت کارتمام شد و امید دشمن قطع شد..پل که تخریب شد حاج احمد هم رسید و با حاجی و نیروهایی که مونده بودن اومدیم به سمت خرمشهر و خرمشهر آزاد شد و قلب امام شاد شد.خرمشهر آزاد شد و آبهای اروند پاره های تن رضا و حسین رو با خودش برد. واقعا اگر رضا و حسین خطر نمیکردند و پل منفجر نمیشد و با روشنی هوای روز سوم خرداد تانکهای دشمن از پل عبور میکردند چی میشد.
    سلام بر رضا و حسین که اراده خدا را محقق کردند و خرمشهر را خدا آزادکرد.شهید رضا اردستانی در روز شهادت 18 سال بیشتر نداشت.»
    ویرایش توسط rahaei : چهارشنبه ۰۳ خرداد ۹۶ در ساعت ۱۵:۰۹

  34. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  35. #168
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    توصیه پدری که نیت فرزند شهیدش را برای رفتن به جبهه تغییر داد





    تخریب چی شهید «محمد حسن دیزجی» آذرماه 1348 در تهران متولد شد. سال ها بعد و با شروع جنگ تحمیلی با اقتدا به حضرت علی اکبر (ع) به یاری دین خدا شتافت. وی در 3 مردادماه 1366 در منطقه «ماووت» عراق در جبهه غرب به فیض شهادت نائل آمد.
    این شهید عزیز به عنوان غواص و تخریب چی در لشکر 21 امام رضا (ع) خدمت می کرد و یک بسیجی واقعی بود.خاطره زیر که در خصوص این شهید والامقام است توسط «محمد حسین دیزجی» برادر این شهید والامقام نقل شده که در ادامه آن را می خوانید:برو اما فقط برای خدامحمد حسن لباسش را پوشید و آماده رفتن شد. لحظه وداع فرا رسید و او پدر را مقابل خود دید. پدر لبخندی از روی رضایت زد و گفت: «می دانی که من هیچ مخالفتی با رفتن تو به جبهه ندارم، همانطور که برادر بزرگت هم رفت و من از این رفتن استقبال کردم. اما خاطرت باشد که برای خوش آمدن هیچ کسی، روانه جبهه نشو. نه به خاطر دوستانت، نه برای خوشحالی فرمانده ات و نه به خاطر مسئولان کشور و نظام. همه آن ها رفتنی هستند. فقط به خاطر خدا برو. تنها خدا هست که می ماند و تنها بخاطر انجام دادن کارها برای او است که آن کارها ارزش پیدا می کند و جاودانه می ماند».شهید دیزجی پس از کلام پدر دوباره به داخل خانه برگشت. یک ماه در مشهد ماند و اصلاً حرفی از رفتن نزد. پس از گذشت این مدت دوباره محمد حسن لباس رزم پوشید و پیش پدر آمد. لبخند زیبایی بر لب داشت. پدر هم می دانست علت این لبخند شیرین و زیبا چیست. فرزند را در آغوش گرفت. پسر که هنوز شانزده سالش تمام نشده بود سرش را پایین انداخت و گفت: «بابا حالا دیگر برای خدا می روم. اجازه می دهی بروم؟» پدر روی پسر را بوسید و او را بدرقه کرد. پسر رفت و بعد از چند بار رفت و برگشت از منطقه، سرانجام در مرداد ماه 1366 به جمع شهیدان پیوست.آن روز من هم این جملات را شنیدم. شاید تا مدت ها این حرف پدر در ذهنم بود. او آینده بسیار بسیار دوری را می دید. ما احساساتی بودیم و آن روزها این حرف پدر را درک نمی کردیم. با گذشت سال ها از این ماجرا و روشن تر شدن اوضاع کشور، تازه متوجه حرف آن روز پدر شدم. آری همه رفتنی هستند. صاحب منصبان نظام پیشین امروز جایگاهی در کشور نداشتند و مسئولان و شخصیت های نظام فعلی هم جابجا شده و برخی نیز به دیار باقی رفته اند.براستی که فقط خدا و کار برای خدا جاودانه است.

  36. #169
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شهید نذر کرده بود با دهان روزه کار کند و درآمدش را به نیازمندان بدهد


    جانباز فیروز احمدی از دیده بان های لشگر ۱۰ سید الشهدا

    در جریان عملیات کربلای ۵، من در تیپ ۱۱۰ خاتم بودم. عجب شاهکاری کرد این تیپ به فرماندهی شهید والامقام حاج احمد غلامی. با اینکه این تیپ تازه تشکیل شده بود و این اولین عملیاتش بود؛ چون بعد از

    آن هم مورد بی مهری قرار گرفت و منحل شد و چون عقبه بعد از پایان جنگ نداشتیم کمتر به آن پرداخته می شود.

    شهید والا مقام احمد غلامی تاریخ شفاهی در تیپ سید الشهدا را پایان داده بود که می خواست تاریخ شفاهی تیپ ۱۱۰ بیان شود اما در سوریه به درجه شهادت نائل آمد. روحش شاد.
    من در عملیات کربلای ۵ سنگ کلیه داشتم و امانم را بریده بود. اصلا جز زخمی بودن به درد های دیگر توجه نمی کردیم. ولی با این حال دیدم حالم خیلی خراب است و مسکن هایی که به من می زدند جواب نمی داد.

    سید بزرگوار یوسف کابلی گفت حتما برو اهواز و معالجه نشده برنگرد… چون من سید بزگوار را دوست داشتم و حرفش برایم مهم بود قبول کردم بروم اهواز تا درمان شوم و برگردم. چند روزی از عملیات گذشته بود ولی سوار آمبولانس که شدیم حرکت کرده نکرده توی میدان مقاومت با سرعت بالا چپ کرد و چندین بار روی هوای چرخید و آن سوی میدان روی سقف ایستاد. پیاده شدم؛ درد کلیه تمام شده بود ولی

    در عوض از ناحیه سر زخمی شده بودم و خرده شیشه های زیادی توی سرم رفته بود. چنان باند پیچی ام کرده بودند که هرجا می رسیدم به من توجه می کردند. الحمدلله سنگ کلیه ام توی آن چپ کردن خرده شده بود و راننده آمبولانس به شهادت رسیده بود. دو تا مجروح که عقب بودند چیزی جز همان زخم های اولیه که داشتند اضافه نشده بود. من را اعزام کردند به شیراز ولی هفته بعدش آمدم در حالی که سید بزگوار یوسف کابلی به شهادت رسیده بود.

    در خصوص منش شهیدیوسف کابلی باید گفت: یوسف، رزمندگان را به کار و تلاش تشویق می کرد. در مواجهه با حق، متواضع و متین و در برخورد با باطل، قاطع بود. منش و اخلاق یوسف به گونه ای بود که پس از گذشت سه دهه از شهادتش یاد و خاطره اش در میان رزمندگان زنده است.

    برادر شهید کابلی برایم روایت کرد: زمانی که یوسف دانشجو بود، پنجشنبه ها و جمعه ها برای کار به آجرپزی های اطراف شهر ری می رفت. او نذر کرده بود که با دهان روزه کار کند و درآمد آن کار را به افراد نیازمند کمک کند.

    شهید کابلی داوطلبانه به عنوان مشاور وارد یگان تیپ ۱۱۰ ادوات و گردان ذوالفقار شد. دیدبانی و ادوات را در روزهای شروع کار تیپ ۱۱۰ خاتم الانبیاء با یوسف تمرین می کردیم. از طرف دیگر به دلیل تازه تاسیس بودن تیپ امکانات بسیار محدودی داشتیم به همین دلیل یوسف شبانه روز تلاش می کرد تا امکانات مورد نیاز رزمندگان را محیا کند. او چه از نظر کاری و چه از نظر اخلاقی یک الگو بود.

    در آخرین دیدارم با شهید کابلی شب قبل از شروع عملیات کربلای ۵ یوسف اصرار داشت تا غسل شهادت انجام دهد. امکانات بهداری به نسبت رزمندگان بهتر بود به همین جهت به همراه محبی و کابلی به بهداری به نزد دکتر سعید درخشان که آن زمان دانشجوی پزشکی بود رفتیم تا درخواست کنیم یوسف در آنجا غسل شهادت انجام دهد.

    زمانی که عملیات شروع شد ما در سنگری تطبیق آتش را بر عهده داشتیم، کلیه درد شدیدی گرفتم. به همین جهت من به عقب برگشتم و یوسف در سنگر بود و ادامه کار را انجام می داد. چون موقع انتقال من به بیمارستان آمبولانس ما چپ کرد و مجروح شدم. چند روزی طول کشید تا به خط مقدم برگشتم، خبر شهادت یوسف را شنیدم.

    محمد حیدری درباره آخرین دیدارش با شهید کابلی می گوید: صبح روز شهادت در محور شلمچه به من گفت: “برادر حیدری چایی و صبحانه را آماده کن. من میرم بازدید خط و تا نیم ساعت دیگه برمی گردم.” به اتفاق برادر جمشید محبی و یکی از دیده بان ها رفتند اما ایشان به موقع برنگشتند. با توجه به اینکه ایشان در نظم و قول زبان زد همه بودند با خود گفتم حتما برایش اتفاقی افتاده است. برادر مرتضی

    اردستانی هم نگران و پیگیر حالشان شد تا اینکه غروب خبر رسید یوسف شهید و جمشید محبی نیز مجروح شده است.

  37. #170
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,117
    امتیاز : 37,409
    سطح : 100
    Points: 37,409, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 40.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,870
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    روایتی تکان دهنده از لحظات شهادت پاسدار شهید جواد تیموری؛ دیروز سالگرد ازدواجش بود، او مانع رسیدن تروریست ها به صحن مجلس شد/ روایت علیرضا تابش از دیدار با خانواده این شهید.


  38. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1