کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-دی-۱۲
    محل سکونت
    زير سايه خدا
    نوشته ها
    1,122
    امتیاز : 18,627
    سطح : 86
    Points: 18,627, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 223
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,417
    تشکر شده 4,449 در 1,063 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض حاجی بخشی درگذشت/روایت آوینی، نامه به رهبر انقلاب و ...


    حاج ذبیح*الله بخشی معروف به حاج بخشی بسیجی مشهور و راوی شعار معروف "ماشاالله، حزب الله" صبح امروز پس از تحمل سال*ها رنج و درد، دعوت حق را لیبک گفت.




    سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی در یکی از سلسله برنامه های روایت فتح، به روحیه جهادی و ایثارگری غیرقابل تصور حاج بخشی اشاره می کند. متن کامل نوشته شهید آوینی به شرح زیر است:
    تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق*هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي*گشايند و اين شقايق*هاي سرخ نيز كه تو گويي با خون آبياري شده*اند، بر همان پيماني شهادت مي*دهند كه حزب الله را بدين خطه كشانده است؛ همان پيماني كه رجالي از مؤ*منين با حق بسته*اند و در همه*ي طول تاريخ بر آن پايمردي ورزيده*اند.

    تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق*هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي*گشايند: حزب الله؛ مرداني كه تندباد عواصف آنان را نمي*لرزاند، از جنگ خسته نمي*شوند، ترسي به دل راه نمي*دهند، بر خدا توكل مي*كنند و عاقبت نيز از آن متقين است.

    اسوه*ي حزب ابوالفضل العباس (ع) است و درس وفاداري را از او آموخته*اند. وقتي با اين جوانان سخن از عباس مي*گويي، در دل خود جراحتي هزار و چند صد ساله را باز مي*يابند كه هنوز به خون تازه آغشته است؛ جراحت كربلا را مي*گويم.

    اكنون وعده*ي خداوند تحقق يافته است و قومي را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نيز محبوب آنهاست و چه چيزي خوش*تر از ملامتي كه در راه محبوب كشند؟ آماده شو برادر، جراحت كربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول كربلا نيايد، اين جراحت التيام نمي*پذيرد.

    غروب سر رسيده است و تا شب، تا پايان انتظار، فاصله*اي نيست. گوش كن! صداي تپش مشتاقانه*ي قلب*هايشان را مي*شنوي؟ برادران، اين قلب تاريخ است كه در سينه*ي شما مي*تپد.

    حزب الله اهل ولايت است و اهل ولايت بودن دشوار است؛ پايمردي مي*خواهد و وفاداري. تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق*هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي*گشايند و اين شقايق*هاي سرخ نيز كه تو گويي با خون آبياري شده*اند، بر همان پيماني شهادت مي*دهند كه حزب الله را بدين خطه كشانده است؛ همان پيماني كه رجالي از مؤ*منين با حق بسته*اند

    ” به*راستي چه كسي مي*تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي*گذرد و با اين*همه، او هنوز هم روحيه*ي طنزآميز خود را حفظ كرده است؟ “
    و در همه*ي طول تاريخ بر آن پايمردي ورزيده*اند. اكنون وعده*ي خداوند تحقق يافته است و قومي را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نيز محبوب آنهاست، و چه چيزي خوش*تر از ملامتي كه در راه محبوب كشند؟

    امشب، سكوت شب رازدار دعاهايي است كه تا عرش صعود مي*يابند و زمين را به آسمان متصل مي*كنند. اي نخل*ها، اي رود، اي نسيم، اي آنان كه با نظام تسبيحيِ عالم وجود در پيونديد، با ما كه اين پيوند نداريم بگوييد كه تقدير چيست و قضاي الهي بر چه گذشته است.

    هزارها سال از هبوط انسان مي*گذرد و در اين پهنه*ي تاريخ كه صحنه*ي گذار از باطل به سوي حق است چه ظلم*ها كه نرفته است و چه خون*هاي مطهر كه بر زمين نريخته است! پروردگارا، تو در جواب فرشتگان فرمودي: «اني ا*علم ما لا تعلمون- من چيزي مي*دانم كه شما نمي*دانيد.» پروردگارا، چگونه تو را شكر گوييم كه ما را در اين عصر كه پهنه*ي تفسير اين آيت رباني است به گذرگاه زمان كشانده*اي؟

    شور و اشتياق بچه*ها قابل توصيف نيست. آنان با آنچنان شوق و شوري به صحنه*هاي مقدم نبرد مي*شتابند كه تو گويي نه ظاهر، كه باطن را مي*بينند؛ اگرنه، ظاهر جنگ كه زيبا نيست. آنها دل به حق خوش دارند و چهره*هاي شادابشان حكايت از عمق آگاهيشان دارد.

    آنان زمان خود را به*خوبي مي*شناسند و رسالت خود را به*روشني دريافته*اند. آنها بچه*هاي محله*هاي من و تو هستند؛ همان*ها كه در مسجد و بازار و اينجا و آنجا مي*بيني. آن يكي كاسب بازار است، ديگري دانشجوست و اين سومي، روستايي پاك*طينتي كه با خود طبيعت را، صداي آب روان را، نسيم پاك كوهستان*ها را در بقچه*اي بسته است و مي*آورد.

    در آن سوي فاو، در مقر فرماندهي بعثي*ها، به حاج بخشي بر خورديم؛ چهره*ي آشناي حزب الله تهران. هر كس سرزندگي و بذله*گويي و آن چهره*ي شاداب او را مي*ديد باور نمي*كرد كه دو ساعت پيش فرزندش شهيد شده باشد. اما حقيقت همين بود. هنگامي كه ما به حاج بخشي بر خورديم دو ساعتي بيش از شهادت فرزندش نمي*گذشت. او حاضر نشده بود كه به همراه پيكر فرزند شهيدش جبهه*ي نبرد را، ولو براي چند روز، ترك گويد. ما آخرين بار كه او را ديده بوديم در تهران بود، هنگامي كه كاروان نخستين «راهيان كربلا» عازم جبهه*ي نبرد بودند. هر جا كه حزب الله تهران هست او نيز همان جاست و علمداري مي*كند.

    حزب الله از متن امت خوب ما برخاسته*اند و در دل مردم جاي دارند. آنها يادآور وعده*هاي قرآن و روايات هستند

    ” همه*ي بچه*ها او را همچون پدري مهربان دوست مي*دارند و شايد او نيز در هر يك از اين جوانان نشاني از فرزند شهيد خود مي*بيند “
    و تو گويي همه*ي تاريخ منتظر قدوم آنها بوده است. به اين چشمان اشك*آلوده بنگريد؛ اين اشك*ها نشان مي*دهد كه جراحت كربلا بعد از هزار و چند صد سال هنوز بر دل*هاي ما تازه است. خداوند حزب الله را براي خونخواهي حسين*(ع) و باز كردن راه كربلا برانگيخته است.

    حاج بخشي با يك گوني شكلات و دريايي از سرور به سوي خط مي*رفت تا بين بچه*ها شادي و شكلات پخش كند. او مرتباً مي*گفت اينجا خانه*ي خودمان است و همه مي*دانستند كه او نظر به كشورگشايي ندارد، بلكه مي*خواهد از سر طنز جوابي به صدام داده باشد. و به*راستي چه كسي مي*تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي*گذرد و با اين*همه، او هنوز هم روحيه*ي طنزآميز خود را حفظ كرده است؟ چگونه مي*توان اين*همه را جز با معجزه*ي ايمان تفسير كرد؟

    همه*ي بچه*ها او را همچون پدري مهربان دوست مي*دارند و شايد او نيز در هر يك از اين جوانان نشاني از فرزند شهيد خود مي*بيند. و يا نه، اصلاً اين حرف*ها زاييده*ي تخيلات ماست و او آنچنان به حق پيوسته است كه شهيدان را مُرده نمي*پندارد... خدا مي*داند.

    عمو حسن نيز به همراه حاج بخشي به راه افتاده بود. در كنار خط، بچه*ها ساعت فراغتي يافته بودند و استراحت مي*كردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه*اي قطع نمي*شد. حاج بخشي به يكايك سنگرهايي كه بچه*ها با دست در خاك كنده بودند سر مي*زد و شادي و شكلات پخش مي*كرد و دعا مي*كرد كه خداوند اين بچه*ها را حفظ كند. عمو حسن نيز درباره*ي اسراي عراقي حرف مي*زد و تعريف مي*كرد كه چگونه اسرا از رفتار بچه*ها شگفت*زده شده بودند.

    همه چيز ساده و صميمي در جريان بود و اگر چشمي ناآشنا به اين صحنه*ها مي*نگريست، مي*پنداشت كه قافله*ي مرگ هزارها سال از اين بچه*ها فاصله گرفته است، يا اگر زباني ناآشنا مي*خواست به توصيف حالات اين بچه*ها بپردازد مي*گفت: آنها مرگ را به بازي گرفته*اند. اما نه، ما كه آنها را مي*شناختيم، مي*دانستيم كه اينچنين نيست.

    هر بار كه حاج بخشي جواني را در بغل مي*گرفت، ما به ياد فرزند شهيد او مي*افتاديم و از خود مي*پرسيديم: آيا او هم به همان موجود عزيزي كه در ذهن ماست مي*انديشد؟ اما او آن*همه آرام و سرزنده و شاداب است كه تو گويي اصلاً داغدار جوانش نيست.

    يكي از بچه*ها زخمي شده است و ديگران همگي در

    ” بسيجي عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نام*ها. نه، كربلا حرم حق است و هيچ*كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست “
    اطرافش جمع شده*اند و از سر محبت به او شكلات مي*دهند. يكي از بچه*ها به شوخي مي*گويد: سرش افتاده بود، پيوند كرديم! و اين حرف را به گونه*اي مي*گويد كه اگر كسي اين بچه*ها را نشناسد، مي*پندارد آنها مرگ را به بازي گرفته*اند. اما نه، ما كه با آنها آشنا هستيم مي*دانيم كه اينچنين نيست. آنها بيش از هر كس ديگري به مرگ مي*انديشند و به عالم آخرت ايمان دارند و درست به همين دليل است كه از مرگ نمي*ترسند.

    يكي از بچه*ها مي*گويد عاشقي اين حرف*ها را هم دارد و منظورش عشق به حسين است. و باز آن جراحت هزار و چند صد ساله در سينه*ي ما زنده مي*شود؛ جراحت كربلا را مي*گويم. آري، اگر مي*خواهي كه حزب الله را بشناسي اينچنين بشناس: او اهل ولايت است، عاشق امام حسين (ع) است و از مرگ نمي*هراسد. سلام بر حزب الله.

    تربت پاك خوزستان بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي*گشايند: حزب الله؛ مرداني كه تندباد عواصف آنان را نمي*لرزاند، از جنگ خسته* نمي*شوند، ترسي به دل راه نمي*دهند، بر خدا توكل مي*كنند، و عاقبت نيز از آن متقين است.

    ***
    بسيجي عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نام*ها. نه، كربلا حرم حق است و هيچ*كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست.

    كربلا، ما را نيز در خيل كربلاييان بپذير. ما مي*آييم تا بر خاك تو بوسه زنيم و آن*گاه روانه*ي ديار قدس شويم.




    نامه حاج بخشی به رهبر معظم انقلاب

    حاج بخشی در سال های اخیر با درد و رنج بسیاری روبرو بود. او دی ماه سال 1387 با ارسال نامه*ای به رهبر معظم انقلاب از دلجویی و تفقد ایشان و اعزام حجت الاسلام والمسلمین گلپایگانی به بیمارستان برای عیادت از وی قدردانی کرد.

    متن نامه حاج بخشی به این شرح است:

    محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی خامنه ای
    ولی امر مسلمین جهان

    ای رهبر حزب الله در سراسر دنیا، سلام و عرض ارادت این پیرغلام جبهه ها و خاک پای بسیجیان را که اکنون در بستر بیماری افتاده است بپذیرید از اینکه آقای گلپایگانی را برای عیادتم به بیمارستان فرستادید و این جانباز پیر و پدر دو شهید را به لطف خود نواختید بی اندازه ممنون و سپاسگزارم. من همه جا فریاد زده ام که خط خامنه ای خط محمد رسول الله(ص) و ائمه اطهار(ع) است، آن بزرگواران هم پدر و مادر شهدا و جانبازان را بعد از پایان جنگ ها فراموش نمی کردند و به دلجویی آنها می رفتند.

    زبان الکن این پیر غلام چگونه می تواند پاس لطف و محبت رهبر و مقتدایم را بجای آورد. خدای سبحان سایه شما را بر سر همه ملت های مسلمان و مستضعفان جهان و تمامی بسیجیان مستدام بدارد.

    فدای شما - حاج بخشی

    روايت تكان*دهنده از لحظه شهادت فرزند و داماد حاجي*بخشي

    حاجی بخشی را همه با شعار «ماشاء*الله، حزب*الله» و تویوتای پر از ترکش می*شناسند. پیر جبهه*هاي دفاع مقدس که در دو سه سال اخیر با بيماري و جراحت‎هاي ناشي از جانبازي دست و پنجه نرم كرد و سرانجام، صبح امروز (سه*شنبه) به دیدار معبود شتافت.

  2. 5 کاربر از پست مفید BeiraGh تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-دی-۱۲
    محل سکونت
    زير سايه خدا
    نوشته ها
    1,122
    امتیاز : 18,627
    سطح : 86
    Points: 18,627, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 223
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,417
    تشکر شده 4,449 در 1,063 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به گزارش رجانیوز، حاج بخشی در دوران دفاع مقدس با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به خط جبهه می*رفت. او مرتباً می*گفت اینجا خانه خودمان است و همه می*دانستند که او نظر به کشورگشایی ندارد؛ بلکه می*خواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد و به*راستی چه کسی می*تواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی*گذرد و با این*همه، او هنوز هم روحیه خود را حفظ کرده است؟

    روایت شیرین و شهدناکی است داستان زندگی و طبع حاجی بخشی از زبان یکی از همراهان و دوستان‎اش. سردار حاج سعید قاسمی در گفت*وگو با رجانیوز به بررسی منش و زندگی این جانباز دوران دفاع مقدس پرداخت و از خصوصیات شاخص حبیب*ابن*مظاهر جبهه*ها گفت. متن اين گفت‎وگوي خواندني در ادامه آمده است:

    "من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر". تسلیت عرض می*کنم ایام ماه صفر و اسارت اهل*بیت (ع) و همچنین فقدان "حبیب ابن مظاهر" جبهه*های حق علیه باطل، حاجی بخشی را.

    در طول سه دهه پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی، حاجی بخشی که به حق چه در زمان جنگ و حضورش در خط مقدم، گرمی بخش جبهه*ها بود و همچنین از بعد از رحلت حضرت امام(ره) در تمامی صحنه*ها، ما این حبیب ابن مظاهر انقلاب را می*بینیم که حضور جدی دارد.

    حاجی بخشی خودش یک کلکسیون و نمایشگاه کاملی از همه روزهای غم*بار و روزهای خوش و باشکوه و پیروزمند بیش از سه دهه انقلاب اسلامی است. آن مقدار که ما حاجی را در جبهه*ها درک کردیم، از روزهای سخت جبهه*ها گرفته تا فتح*المبین و بیت*المقدس تا سه راهی شهادت، همان‎جایی که شاید یکی از طلایی*ترین و ناب*ترین فیلم*های دوران جنگ یعنی شلیک موشک کاتیوشا به سمت خودروی استیشن حاجی بود و دامادش کنار کانال پرورش ماهی، فیلم‏برداری شده است؛ دامادش کنار دست خودش شهید شد و آن صحنه خاموش کردن آتش با پتو توسط حاجی و شوکی که بهش دست داده بود.

    قبل از آن هم در والفجر ۴، پسرش حاج عباس بی*سیم*چی خود من بود و شهادت همین عباس در والفجر ۸ که حاجی بخشی خودش هم با یك جعبه نقل و نبات و عطر حضور داشت. خودش هم دوربین به دست گرفته بود و یك تنه، هم مبلغ بود و هم بین سنگر*ها عطر پخش می*کرد. در جبهه همیشه دوربین دستش بود و فیلمبرداری می*کرد.

    در جریان یکی از همین فیلمبرداری*ها، حاجی بخشی پتوی یکی از شهدا را كه کنار می*زند تا از او فیلم بگیرد، می*بیند كه عباس خودش شهید شده است. آن‎جا پسرش را بغل كرد و یکی از باشکوه*ترین صحنه*های دفاع مقدس را خلق کرد؛ یک صحنه عالی از ایثار و دل‎دادگی بسیجیان آقا روح*الله.

    این روحيه ادامه دارد تا رحلت امام(ره) و دفن خود حضرت امام که مجددا حاجی بخشی در دفن بزرگ‎مرد تاریخ باشکوه جهان اسلام و جان مسلمانان جهان حضور دارد. بعد از رحلت آقا روح*الله هم حاجی بخشی در فتنه*های بعدی، چه در دوران کارگزاران آقای هاشمی و چه در زمان اصلاحات آقای خاتمی، فعالیت کرد؛ مثلاً یک تنه جلوی مجلس ششم و فتنه*هایش می*ایستد. یک خاطره*ای هم از این ماجرا بگویم؛ در مقطعی كه در آن مجلس، عده*ای از نمایندگان اسائه ادبی به حضرت آقا کردند و نامه*ای نوشتند که شما هم مثل حضرت روح*الله، جام زهر را بنوشید که موجب امتنان نمایندگان است؛ حاجی بخشی یک تنه جلوی مجلس حاضر شد و گفت: اگر هیچ‏کس هم با من نباشد و من تک و تنها باشم، اگر رهبری به من اذن بدهد، همین الان این ساختمان مجلس را به توپ می*بندم. همان‏جا تک تک نمایندگانی را که می*شناخت و می*دانست در این ماجرا دستی داشته*اند، مضحکه می*کرد و واکنش جدی نشان می*داد. در واقع باید گفت حاجی بخشی مظهر «جگر و جرأت حزب*الله» در تمامی صحنه*ها محسوب می*شد؛ به ویژه مواقعی که یک تنه سوار ماشین می*شد و در همین خیابان ولی‎عصر -در آن زمانی که هنوز نیروی انتظامی و امر به معروف و این*ها نبودند- کار همه این*ها را مي*كرد.

    حاجی همیشه حالت زیبایی داشت با آن «تفنگ سیمینوف» خودش که نماد این بود که سلاح را نباید زمین گذاشت. با آن هیبت خاص تقریبا در بین قریب به اتفاق کلیه مجاهدین جهان اسلام و کسانی که به سرنوشت انقلاب اسلامی اهمیت می*دهند، آشنا بود و کسی نیست که با حاجی بخشی و چهره خاصش آشنا نباشد. دوستان ما که از نقاط مختلف جهان می*آیند، همیشه حال حاجی بخشی را از من و بقیه می*پرسند که این درگذشت را باید به آن*ها هم تسلیت گفت.

    سرکشی به خانواده شهدا و خانواده جانبازان و مجروحین هم یکی از کارهای همیشگی و خاص حاجی بود و عادت داشت که در بیمارستان*ها برود و با این افراد شوخی کند و فرح بخش محافل سرد و یخ زده جانبازان باشد.

    در زمینه سازندگی جهادی هم در حد توانش فعالیت می*کرد. همه می*دانند که زمینی در کرج تهیه کرد و آن را تبدیل به یک گاوداري کرد و فعالیت خوبی داشت. یک کارگاه کوچکی هم راه انداخت و به تولید و خدمات از این نوع پرداخت.

    در جنگ "خوشه*های خشم" در لبنان و در جنگ ۱۶ روزه با حاج حسین الله*کرم و حاج محمود ژوليده و برخي دوستان به لبنان رفتند و در خط مقدم در جنوب لبنان حاضر شد؛ هم روحیه می*داد به رزمندگان و هم سرکشی می*کرد از خانواده شهدا و شور و هیجان خودش را به جبهه*های لبنان هم منتقل کرد. وقتی خانواده شهدا هم حاجی را می*دیدند، چون با چهره ایشان آشنا بودند، به شدت به وجد می*آمدند و حضور حاجی بخشی، محفل بچه*های حزب*الله را حسابی گرم می*کرد.

    در فتنه ۸۸ هم که الحق کمرشکن بود و اصلا توقع نداشتیم خواص انقلاب این چنین ریزش کنند، با اینکه حال حاجی بخشی خوب نبود و در بیمارستان بود، هر بار بچه*ها به دیدارش می*رفتند، قوت قلب می*داد که پشتيبان ولایت باشید و پشت ولایت را خالی نکنید. به هر شکل سعی می*کرد بچه*ها را گرم و انقلابی نگه دارد. اما در هر صورت، "فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلا یَسْتَقْدِمُونَ"، رضاییم به رضای خدا.

    هر وقت هم خدمت حضرت آقا می*رسید، آقا اعلام رضایت می*کردند از ایشان و ان*شاء الله امام و رهبر و شهدا از ایشان راضی باشند و سر سفره آقا عبدالله مهمان باشند. پسر شهیدش و داماد شهیدش ان*شاءالله در "یوم الفقر" دستش را بگیرند و حاجی هم دست ما را در روز تنگدستی بگیرد و ما را هم بر سر سفره*ای مهمان کند که خودش مهمان است.

  4. 4 کاربر از پست مفید BeiraGh تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    مستند آوینی در مورد حاج بخشی
    http://hajsaeed.ir/saidghasemi_conte...1/342_orig.flv
    یازهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    تو بخشی از خط مقدم نبرد بودی، حاجی بخشی...

    خداحافظ جوان ِروح الله؛ حبیب بن مظاهر ِآقا...
    تو بخشی از خط مقدم نبرد بودی، بخشی از حاج احمد، بخشی از ایستگاه صلواتی، بخشی از برادران دستواره، بخشی ازحسینیه حاج همت، بخشی از«دوکوهه»، بخشی از «حمید»، بخشی ازحزب الله…
    راستی حاجی! در غم رفتن تو، فقط یک چیز آرام مان می کند؛ اینکه نگاه کنیم به یک مرد، همانکه یک بار چفیه اش را داد به تو و خندید و زد روی شانه ات و گفت: «ماشاء الله حزب الله». خداحافظ «عمار خط مقدم جنگ روزگار». سلام ما را به شهدا برسان و بهشت را پر کن از این شعار: «ماشاء الله حزب الله». شنیده ام «حضرت زهرا»، خیلی این شعار کربلای پنجی را دوست دارد؛ چه بزمی است امشب در بهشت، کنار بی بی مهربان خاک شلمچه!




    روایت های آقاسعید ِقاسمی از حاج ذبیح الله بخشی:
    ...در جریان یکی از همین فیلمبرداری*ها، حاجی بخشی پتوی یکی از شهدا را که کنار می*زند تا از او فیلم بگیرد، می*بیند که عباس خودش شهید شده است. آن‎جا پسرش را بغل کرد و یکی از باشکوه*ترین صحنه*های دفاع مقدس را خلق کرد؛ یک صحنه عالی از ایثار و دل‎دادگی بسیجیان آقا روح*الله.
    ...در مقطعی که در مجلس ششم، عده*ای از نمایندگان اسائه ادبی به حضرت آقا کردند و نامه*ای نوشتند که شما هم مثل حضرت روح*الله، جام زهر را بنوشید که موجب امتنان نمایندگان است؛ حاجی بخشی یک تنه جلوی مجلس حاضر شد و گفت: اگر هیچ‏کس هم با من نباشد و من تک و تنها باشم، اگر رهبری به من اذن بدهد، همین الان این ساختمان مجلس را به توپ می*بندم.
    ...سرکشی به خانواده شهدا و خانواده جانبازان و مجروحین هم یکی از کارهای همیشگی و خاص حاجی بود و عادت داشت که در بیمارستان*ها برود و با این افراد شوخی کند و فرح بخش محافل سرد و یخ زده جانبازان باشد.
    هر وقت هم خدمت حضرت آقا می*رسید، آقا اعلام رضایت می*کردند از ایشان و ان*شاء الله امام و رهبر و شهدا از ایشان راضی باشند و سر سفره آقا عبدالله مهمان باشند. پسر شهیدش و داماد شهیدش ان*شاءالله در "یوم الفقر" دستش را بگیرند و حاجی هم دست ما را در روز تنگدستی بگیرد و ما را هم بر سر سفره*ای مهمان کند که خودش مهمان است. (متن کامل+)
    بوسه ی آقاسعید قاسمی بر دستان حاجی بخشی:
    اظهار ارادت حاج داود دشتی به حاجی بخشی:
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    سخنرانی حاج سعید در مورد حاج بخشی
    http://www.rajanews.com/userfiles/fl...%20ghasemi.mp3
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  12. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض



    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #8
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۲
    محل سکونت
    ;کرج
    نوشته ها
    570
    امتیاز : 12,796
    سطح : 73
    Points: 12,796, Level: 73
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,306
    تشکر شده 1,443 در 459 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حاجی بخشی همسایمون بود.یه شب خونشون بودیم با حال قشنگش داشت برامون خاطراتو تعریف میکرد.روضه که تموم شد حاجی رفت تو حال و هوای شب عملیات به ما گفت شما هم امشب شبیه اونا شدید برامون حنا درست کرد و دستامونو حنا گذاشت!از بهترین شبای عمرم بود.

    وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ
    جز خدا ، ولی و یاوری برای شما نیست
    سوره بقره آیه 107


  16. 6 کاربر از پست مفید hossein94 تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط hossein94 نمایش پست اصلی
    حاجی بخشی همسایمون بود.یه شب خونشون بودیم با حال قشنگش داشت برامون خاطراتو تعریف میکرد.روضه که تموم شد حاجی رفت تو حال و هوای شب عملیات به ما گفت شما هم امشب شبیه اونا شدید برامون حنا درست کرد و دستامونو حنا گذاشت!از بهترین شبای عمرم بود.
    داداش حسین ورودتو بعد از مدت ها به تالار تبریک میگم
    انشاالله با حاج بخشی محشور بشی
    یازهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb «حاج بخشی» زنده است، چون «حزب الله» زنده است…-قطعه 26

    نشد یک بار تو را ببینیم که اسلحه دستت نباشد، آن لباس پلنگی تنت نباشد، آن سربند سبز «بسیج، لشکر مخلص خداست»، پیشانی ات نباشد و «عطر مجنون» و «موج اروند» ندهی مرد، و بلند بلند بلند فریاد نزنی که «ماشاء الله حزب الله». نشد یک بار تو را ببینیم که حرف از «کربلای پنج» نباشد. نشد یک بار تو را ببینیم و یاد جبهه و جنگ، یاد شهدا، یاد امام، یاد «آقا»، یاد «فاطمیون» و شب عملیات نباشد. تو بخشی از خط مقدم نبرد بودی، بخشی از حاج احمد، بخشی از ایستگاه صلواتی، بخشی از برادران دستواره، بخشی از حسینیه حاج همت، بخشی از «دوکوهه»، بخشی از «حمید»، بخشی از حزب الله… و به ما یاد دادی «ماشاء الله حزب الله» ۲ بخش است؛ بخشی را شهدا با خون خود گفتند و مابقی را ما باید بگوییم. نترسیم، محکم بگوییم. ایستاده بگوییم و ایستاده بمانیم و ایستاده بمیریم… آخرین بار که دیدمت، تابستان داغ همین امسال بود توی حیاط خانه بزرگت در کرج که انگار ماکتی از خط مقدم شلمچه بود. همان بود. با همان دلدادگی و همان شکوه. باید با وضو وارد می شدیم. خانه تو سنگر ما بود و خاکی بود و فرشته داشت و زیارت عاشورا داشت و دیوارهای خانه ات، آویخته بودند به تصاویر شهدا. خوشم آمد از سلیقه ات. از چینش دیوار، بر اساس شهدا. از چینش خاک حیاتت بر اساس شرق ابوالخصیب… و از چین و چروک پیشانی ات بر اساس صورت همان پیرمرد که غوغا کرده بود توی دشت کربلا و به شدت «حبیب حسین» بود… و تو باز هم اسلحه دستت بود و خوب که نگاه کردم، دیدم؛ این تو نیستی که به اسلحه تکیه داده ای، بلکه عصای دست اسلحه بودی و اسلحه تکیه داده بود به تو. مثل تویوتای درب و داغان کربلای پنج با آن همه جای گلوله و گله به گله زخم، مثل مرغابی های خانه ات، مثل سربند، مثل لباس پلنگی و مثل دخترت… مثل همه ما که تکیه داده بودیم به صلابت تو، وقتی که توی راهپیمایی ۲۲ بهمن، «ماشاء الله حزب الله» را همچین جانانه می گفتی که عشق می کردیم و می آمدیم جلو تا صورتت را ببوسیم و بوی شلمچه بگیریم و یاد بگیریم غیرت را. تعصب را. تو دست می کردی در جیب لباست و به هر کدام از ما، یکی یک شکلات می دادی که عمرا تمام نمی شد! و بعد، باز هم فریاد می زدی؛ «ماشاء الله حزب الله». یک بار در اوج فتنه هشتاد و اشک، نمی دانم راهپیمایی روز قدس بود، ۱۶ آذر بود، کی بود؛ تو آمده بودی و این بار در کنار اسلحه و سربند و لباس بسیج و «ماشاء الله حزب الله»، یک عکس خامنه ای هم گذاشته بودی روی دکمه سمت چپ لباست، همان جا که قلبت می زند… همان جا که هنوز هم می تپد… و هنوز هم «حسین حسین» می گوید. به کوری چشم بعضی ها، تا حزب الله زنده است، تو زنده ای و رزمنده ای و رزمنده هرگز نمی میرد، به خصوص که نامش «حاج بخشی» باشد و ۲ فرزند و یک داماد، تقدیم اسلام کرده باشد و خانه اش، بخشی از خاک جنوب باشد و خودش، تمثالی از وفاداری و عشق. نه حاج بخشی! تو نمرده ای، بلکه رفته ای پیش شهدا، پیش جگرگوشه هایت، پیش حاج حسین خرازی، پیش آن شهید گمنام که هنوز بدنش توی خاک شلمچه، زیر خروارها خاک، رنگ و بوی بقیع گرفته. ما که بخیل نیستیم! عمری «ماشاء الله» گفتی و گذاشتی که ما تکرار کنیم «حزب الله» را، حالا نوبت شهداست که تکرار کنند. شهدا هم از تو سهم دارند. ما اصلا بخیل نیستیم، اما مسئله، دل مان است که همین الان هم خیلی تنگ شده برایت. بی تو، سخت می گذرد به ما… به خانه ات، به اسلحه ات، به سربندت، به آن «بید مجنون» حیاط خانه ات که زیر سایه اش می نشستی و برای ما از جبهه و جنگ خاطره های رنگارنگ می گفتی. راستی! امروز سالگرد شهادت «عماریاسر» است و تو، عمار خمینی بودی در خط مقدم سه راهی شهادت، یعنی کیلومترها جلوتر از جنگ، آنجا که حتی فرشته ها هم باید مسلح وارد می شدند، اما تو که پدر خوب بچه های جنگ بودی، آنجا هم، یعنی حتی توی شلمچه هم می گفتی؛ «ماشاء الله حزب الله» و عصبانی می کردی کاخ سفید را. تو، عمار خامنه ای بودی و «حبیب بن مظاهر عاشورای انقلاب اسلامی»، نه در قاب و نه در پشت میز و نه در تمثال و نه در شعار و نه در صندلی! اسلحه دست تو بود، اما دست تو، خود، اسلحه بود و نگاهت برق داشت و دشمن می ترسید از نگاهت و سران فتنه و سران نفاق، می ترسیدند از نگاهت و جایی که تو بودی، آفتابی نمی شدند. نمی آمدند. فقط از دور، علیه تو مطلب می نوشتند در روزنامه های زنجیره ای و به تو بد می گفتند و تو خوشحال می شدی که عصبانی شان کرده ای و می خندیدی و عین خیالت نبود و باز هم «ماشاء الله حزب الله» می گفتی و ما از صلابت تو عشق می کردیم و حالا… حالا که تو نمرده ای، بلکه از پیش ما رفته ای، راستش! این بار می خواهیم با ۲ چشم بارانی، خیلی بارانی، فریاد بزنیم که «ماشاء الله حزب الله». نه! نه! بعید می دانم تو درگذشته باشی. حتی بعید می دانم تو به شهادت رسیده باشی. تو فقط از پیش ما رفته ای، پیش از ما بهتران. خانه ات را عوض کرده ای. عده ای به شهادت می رسند و عده ای به شهدا می رسند. تو از شهدا بودی و به شهدا پیوستی. کار تو مهمتر از کار شهدا بود؛ شهادت به تو رسید، تو به شهادت نرسیدی. شهادت آمد و در سالگرد شهادت عمار، تو را با خود برد پیش شهدا. شهادت آمد و تو را برد با خودش. شان تو، همین بود. تویی که در «روزگار جنگ»، خود بارها و بارها به سراغ شهادت رفته بودی، اینک نوبت فرشته امن و امین شهادت بود که در «جنگ روزگار» سراغ تو بیاید و تو را ببرد پیش شهدا. حالا تو همسایه دیوار به دیوار کربلا شده ای. ما که بخیل نیستیم؛ فقط باید با ۲ چشم بارانی، خیلی بارانی، بگوییم؛ «ماشاء الله حزب الله». بگوییم؛ خوش به حال عماری ات حاج بخشی. بگوییم؛ حاج بخشی زنده است، چون حزب الله زنده است، چون رهبر حزب الله، زنده است.
    راستی حاجی! در غم رفتن تو، فقط یک چیز آرام مان می کند؛ اینکه نگاه کنیم به یک مرد، همانکه یک بار چفیه اش را داد به تو و خندید و زد روی شانه ات و گفت: «ماشاء الله حزب الله». خداحافظ «عمار خط مقدم جنگ روزگار». سلام ما را به شهدا برسان و بهشت را پر کن از این شعار: «ماشاء الله حزب الله». شنیده ام «حضرت زهرا»، خیلی این شعار کربلای پنجی را دوست دارد؛ چه بزمی است امشب در بهشت، کنار بی بی مهربان خاک شلمچه!
    ***
    می دونی چیه حاج بخشی! من دروغ گفتم! ما بخیلیم… ما داره حسودی مون می شه به شما… ما داریم از درد فراق، داغون می شیم! تو خوش باش با بچه های کربلای پنج! ما دیگه یاد گرفتیم چه جوری باید گریه کنیم و خودمون رو آروم کنیم و با ۲ چشم بارونی، خیلی بارونی، بگیم: «ماشاء الله حزب الله».
    حسین قدیانی
    ویرایش توسط سائل الزهرا : پنجشنبه ۱۵ دی ۹۰ در ساعت ۲۲:۴۹
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  20. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رضا اميرخانی
    توسط ستايش در انجمن شعر و ادب
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه ۲۷ بهمن ۹۷, ۱۱:۲۶
  2. خبرهای روز
    توسط همراه در انجمن سیاست داخلی
    پاسخ ها: 789
    آخرين نوشته: جمعه ۰۴ دی ۹۴, ۱۸:۱۴
  3. شهید عبد الحسین برونسی
    توسط sana.H در انجمن شهادت
    پاسخ ها: 89
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۷ اردیبهشت ۹۳, ۲۲:۴۱
  4. دخالت نظامیان در سیاست آری یا نه؟
    توسط سیّد در انجمن سیاست داخلی
    پاسخ ها: 57
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۳ مرداد ۹۰, ۰۹:۴۱

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1