کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 59 , از مجموع 59
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    Lightbulb سردار شهید علی قوچانی

    سردار شهید علی قوچانی
    فرمانده تیپ یکم لشکر 14 امام حسین (ع)
    نام پدر: روح الله
    تولّد: 1342 - اراک
    شهادت: 1364 - والفجر 8 - سه راه ام القصر مفقود الجسد

    ---
    شهید که شد جنازش موند تو منطقه . حاج حسین خرازی منو فرستاد تا دنبالش بگردم . رفتم منطقه ، همه جا رو آب گرفته بود . هر چی گشتم اثری از علی نبود خبرش رو که به حاجی دادم ،باورش نشد. خودش اومد باز گشتیم ، فایده نداشت ، جنازش موند که موند ...
    علی دو سال قبل توی بقیع متوسل شده بود به بانوی مدینه . خواسته بود شهید که شد بی مزار بمونه شبیه بی بی . حاجتش رو گرفت ، همون طور که میخواست گمنام باقی موند و بدون مزار ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    تا وارد اتاق شدم از خواب پرید
    رو پیشونیش عرق نشسته بود
    گفتم : چی شده داداش؟
    گفت: یه ساعت بود با حضرت زهرا (س) حرف میزدم
    ادامه داد: فقط از خدا میخوام که روز شهادت بی بی شهید شم .
    روز شهادت حضرت زهرا (س) بود
    قنوت نماز صبح بود که ترکش خورد به پهلوش ...

    هدیه به شهید علیرضا هاشم نژاد صلوات
    از کتاب همسفر تا بهشت - خاطرات شهدای فارس
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض


    🌾خاطرات فاطمی🌾 🌷عملیات کربلای ۸بود, کروهان را برای حرکت به سمت خط اماده می کردم. دیدم سید ابوالفضل, محجوب و سر به زیر کنارم راه می امید. گفتم شاید ترسیده می خواهد برگرده.گفتم سید چیزی می خوای؟
    گفت:اقا من یه خواب زیبا دیدم!
    گفتم:زودتر بگو, باید بریم.
    گفت:نیم ساعت پیش, قبل از اینکه فرمانده دسته صدایمان بزند, دیدم مادرم زهرا(س) وارد سنگر شد, ما را بیدار کرد, با شیرینی ما را بدرقه کرد و گفت: برید ان شاالله پیروزید!
    کاش بیشتر او را نگه می داشتم تا بیشتر از خوابش, از مادرش بگوید, راهی اش کردم, ساعتی بعد خبر شهادتش را شنیدم.
    🌷🌾🌷🌹🌷🌾🌷

    هدیه به شهید سید ابوالفضل شریف حسینی صلوات,,شهدای فارس ↘
    تولد:۱۳۴۷/۱/۱-شیراز
    شهادت:۱۳۶۶/۱/۱۸-شلمچه 🌷🌷🌷کاکو لبخند🌷🌷🌷







    https://instagram.com/p/0mOwOAqqap/?...by=shahidevasl
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  7. #34
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    393
    امتیاز : 6,572
    سطح : 53
    Points: 6,572, Level: 53
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 178
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 692
    تشکر شده 906 در 280 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کرامت یک خواب

    تقريباً اوايل سال 72 بودكه در خواب ديدم در محور «پيچ انگيز» و شيار «بجليه» در روي تپه ي ماهورها، شهيدي افتاده كه به صورت اسكلت كامل بود و استخوان هايش سفيد و براق! شهيد لباسي بر تن داشت كه به كلي پوسيده بود. وقتي شهيد را بلند كردم، اول دنبال پلاكش گشتم و آن را پيدا كردم. كاملاً خوانا بود. سپس جيب شهيد را باز كردم و يك كارت نارنجي رنگ خاك گرفته از جيبش در آوردم. روي كارت دست كشيدم تا اسم روي كارت مشخص شد: «سید محمدحسين جانبازي» ، فرزند لهراسب >از استان فارس.

    يكباره از خواب بيدار شدم و پيش خود گفتم: « حتماً اين خواب هم مثل خواب هاي ديگر است و از پرخوري بوده!!!»
    خلاصه زياد جدي نگرفتم ولي شماره ي پلاك و نام شهيد را در دفترچه ام يادداشت كردم.حدود دو هفته بعد كه در محور شمال-فكه به «تفحص» رفته بوديم، با برادران اكيپ مشغول گشتن شديم. ديگر نااميد شده بودم. يك روز نزديك غروب كه داشتم از خط برمي گشتم، چشمم به يك شيار نفررو افتاد. در همين حين چند نفر از بچه ها كه درون شيار بودند، فرياد زدند: «شهيد! شهيد!» و چون مدت ها بود كه شهيدي پيدا نكرده بوديم، همگي نااميد بوديم.
    جلو رفتم، بچه ها شهيد را از كف شيار بيرون آورده بودند، بالاي سر شهيد رفتم. ديدم شهيد كامل و لباسش هم نپوسيده است.
    احساس كردم شهيد برايم آشناست، وقتي جيب شهيد را گشتم، كارتش را درآوردم و با كمال حيرت ديدم كه روي كارت نوشته: « محمدحسين جانبازي»! وقتي شماره ي پلاك را با شماره ي پلاكي كه در خواب ديده بودم مطابقت دادم، متوجه شدم همان شماره ي پلاكي است كه در خواب ديده بودم. تنها چيزي كه برايم عجيب بود، نام «سيّد» بود!
    من در خواب ديده بودم كه روي كارت نوشته: «سيّد محمدحسين جانبازي» ولي در زمان پيداشدن شهيد، فقط نام «محمدحسين جانبازي» ، فرزند لهراسب از استان فارس ذكر شده بود. اينجا بود كه احساس كردم لقب «سيّد» ي را بعد از از شهادت از مادرش زهرا سلام الله عليها به عاريت گرفته است و جز اين نبود!

  8. کاربر روبرو از پست مفید زهرا بهار تشکر کرده است .


  9. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahaei نمایش پست اصلی
    ماجرای عملیاتی در سوریه که فرمانده اش حضرت زهرا(س) بود

    روز بعد با چهره بشاش گفت دیشب مادرم حضرت زهرا(س) را در خواب دیدم که گفت شب گذشته که عملیات کردید همه لحظه، لحظه آن را خودم دیدم. اما عملیات فردا را خودم فرماندهی میکنم.




    سردار علی اصغر گرجی زاده فرمانده حفاظت سپاه با اشاره به خاطره ای از شهید سید مصطفی موسوی از شهدای مدافع حرم ، گفت: روز قبل از شهادتش به اتفاق جمعی از دوستان پاسدارش منطقه ای را گرفته بودند و دو شهید هم داده بودند. دوستان سپاه انصار که همراهش بودند گفتند بعد از عملیات و گرفتن روستا خوابید و روز بعد با چهره بشاش گفت دیشب مادرم حضرت زهرا(س) را در خواب دیدم که گفت شب گذشته که عملیات کردید همه لحظه، لحظه آن را خودم دیدم. اما عملیات فردا را خودم فرماندهی میکنم.که عملیات انجام شد و منطقه مهمی را هم در سوریه آزاد کردند.



    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  11. #36
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض


  12. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  13. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    صحبت های عارفانه های شهید با حضرت مادر....








    متن زیر بخشی از صحبت های عاشقانه و عارفانه شهیدسید محمدرضا ناصریان است که درباره خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها عنوان شده است :

    " از مادرم فاطمه زهرا سلام الله علیها ، از بهترین مادر دنیا صحبت کردن ، برایم مشکل است . زهرا زهرا زهرا یا زهرا . زهرا مادر پهلو شکسته ماست . مادری که برای خدا زیست و همه زندگی اش جلوه ای خدائیست . مادری که از هر چه تجمّل و زیور آلات به دور بود .

    مادری که علرغم همه داشتن ها ، خود را از رفاه مادّی محروم میکرد. مادری که هر چه داشت ، ایثار میکرد . صائم بود و خستگی ناپذیر ، مادری که الگوست برای تمام مادران و زنان عالم و تنها زنی بود که هم کفو با علی علیه السلام بود و علی (ع) نیز تنها مردی بود که هم کفو با زهرا سلام الله علیها بود .

    قبل از اینکه به اینجا(جبهه) بیایم ، کم میشناختمش و با هم میانه ای نداشتیم . در یکی از دعاهای توسّل ، که شبی از ده شب اوّل آمدنم ، بر پا شده بود ، یک مرتبه حس کردم انگار میان من و زهرا سلام الله علیها حجابی نیست . من او را نمیدیدم ، امّا انگار او حرفهایم را میشنید و من هم پشت سر هم با او حرف میزدم و درد دل میکردم و این برنامه شبهای بعد هم در دعاهای توسّل و در خلوت بیابان ها ادامه داشت.

    هرگاه مسئله ای دارم یا مشکلی که حل نمیشود ، به سراغش میروم . اگر خالص شویم و تزکیه پیدا کنیم "انشاالله" ، توسّل به حضرت زهرا سلام الله علیها سریع الاجابه است . البته هر خواسته ای هم که اشتباه بوده یا زود بوده ، جواب نداده ، و به نحوی هم فهمانده که چرا جواب نداده است .
    حال اینکه میگویم مادرم زهرا سلام الله علیها ، به این دلیل است که سیّد هستم و زهرا سلام الله علیها را مثل مادرم میدانم و انگار محرم هستیم . من او را مثل مادر واقعی صدا میکردم و او اشکالی نمیگرفت و میدانم که اگر اشکالی بود ، حتما به نحوی توضیح میداد.

    زهرا سلام الله علیهامادر همه سادات است ، سیّدها حواسشان جمع باشد ، گناهشان دوبرابر و ثوابشان نیز دو برابر به حساب می آید ، آبروی مادرشان را حفظ کنند . البته زهرای مرضیه سلام الله علیها مادر همه است و اختصاصی نیست . "

  14. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  15. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    هو الرحمن الرحیم
    یکی از بچه های محل که همراه ابراهیم به جبهه آمده بود. در ارتفاعات بازی دراز به شهادت رسید و پیکرش جا ماند
    ابراهیم وقتی مطلع شد، خیلی تلاش کرد که به سمت ارتفاعات برود.
    ولی به علت حساسیت منطقه و حضور نیروهای دشمن،فرماندهان اجازه چنین کاری را به او ندادند.
    ابراهیم هم روی حرف فرماندهی چیزی نگفت و اطاعت کرد.
    یک ماه بعد که منطقه آرام شد. یک شب ابراهیم بالای ارتفاعات رفت و توانست پیکر این شهید را پیدا کند
    و با خودش به عقب منتقل کند.بعد با هم مرخصی گرفتیم و به همراه جنازه این شهید
    به تهران اومدیم و در تشییع پیکر شهید شرکت کردیم.چند روزی تهران ماندیم که کارهای شخصی را انجام دهیم.
    در روز بازگشت با ابراهیم به مسجد محمدی رفتیم.
    بعد از نماز، پدر همان شهید جلو آمد و سلام و علیک کرد و ضمن عرض تشکر گفت:
    "آقا ابراهیم، دیشب پسرم رو تو خواب دیدم که از دست شما ناراحت بود".ابراهیم که داشت لبخند می زد
    یکدفعه لبهاش جمع شد و با چشمانی بزرگ شده پرسید: "چرا حاج آقا؟! ما با سختی پسرتون رو آوردیم عقب" پدر شهید با کلامی بغض آلود ادامه داد: "می دونم، اما پسرم توی خواب گفت: اون یک ماه که ما گمنام توی کوه افتاده بودیم مرتب مادر سادات حضرت زهرا (س) به ما سر می زد و خیلی برای ما خوب بود. اما از زمانی که پیکر ما برگشته دیگه این خبرا نیست و می گن این افتخار برای شهدای گمنامه ." ابراهیم که اشک توی چشمانش جمع شده بود دیگه نتونست خودش رو کنترل کند و گریه اش گرفت. پدر شهید هم همینطور. بعد از آن بود که همیشه در دعاهای ابراهیم آرزوی شهادت و آرزوی گمنام شدن کنار هم قرار گرفت و آرزو می کرد شهید گمنام باشه




  16. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  17. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهید بی نام و نشان
    پیکرهای مطهر شهدا در حالی که دست و پاهاشون با سیم تلفن به هم بسته شده بود، به روی هم انباشته شده بود.
    آخرین روزای تابستون ۷۲ بود. گرما توی «فکه» أمون همه رو بریده بود و سکوتی پر رمز و راز سراسر دشت حکم فرما بود. مدتی بود که شهید پیدا نکرده بودیم، انگار شهدا با همه ی ما قهر کرده بودن
    «آقا سید» گفت: «اگه امروز شهیدی پیدا نشد، بریم یه محور دیگه کار کنیم…». گفتم: «اگه شهدا بخوان ما رو صدا می زنن…خب می تونیم بریم روی تپه های ۱۴۳ کار کنیم، توکل به خدا…!». بالاخره، دستگاه بیل مکانیکی رو به محل مورد نظر انتقال دادیم.
    بچه ها توی هر نقطه که به نظر مشکوک می رسید با ذکر صلوات شروع به بیل زدن می کردن… در حین کار به جایی رسیدیم که به نظر می رسید قبلاً یه سنگر اجتماعی عراقی بوده. حاشیه ی این سنگر، تعدادی کلاه و وسایل انفرادی به چشم می خورد. احتمال می رفت تو همین محل، تعدادی شهید، مدفون باشن. بیل اول و دوم به زمین زده شده بود که بیل سوم به یه جسم سفت و سنگین برخورد کرد. دقت کردیم، دیدیم روی زمین بتون ریخته شده. کنجکاوانه و با کمک بچه ها، بتون ها رو از زمین کنده و بلند کردیم. صحنه ی خیلی دردناکی بود!
    پیکرهای مطهر شهدا در حالی که دست و پاهاشون با سیم تلفن به هم بسته شده بود، به روی هم انباشته شده بود.
    ما تا وقت غروب تونستیم پیکر ۵۰ شهید رو از اون محل بیرون بیاریم. همه ی اون شهدا با ملاحظه به شماره ی پلاکشون، شناسایی شدن. جز یه شهید که شاید هنوز هم بدون هیچ نام و نشونی باقی مونده.

    راوی : برادر جانباز _ مرتضی شادکام

  18. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  19. #40
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    سربند یا زهرا (سلام الله علیها)

    رهبر انقلاب اسلامی: هیچ کس در دوران دفاع مقدس به رزمندگان نگفت که رمز «یا زهرا» برای حملاتتان بگذارید یا سربند «یا زهرا» ببندید؛ اما در دوران دفاع مقدس، اسم مبارک حضرت زهرا سلام الله علیها و حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشری ف از همه نام های مطهر دیگر بیشتر مطرح است... این نشانه توجه آن بانوی دو عالم است.
    ۹۰/۳/۳



    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  20. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  21. #41
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط sunset6940 نمایش پست اصلی


    گزارش پزشکی قانونی رو که قرار بود به بنیاد شهید تحویل بدیم یه کپی از روش زدم و شب که تنها بودم میخوندمو گریه میکردم.
    غضروفای حنجره و گردن و دست و پاشون که قطع شده بود و شکم و...خیلی آسیب دیده بودن.
    همش به این فکر میکردم که بابام چقدر درد کشیدن موقع شهادت.
    اونشب جای همیشگی بابام خوابیدم،خواب دیدم یه جای بزرگی هستیم که داشتن شهدارو غسل میدادن(بعد که فیلم غسالخونه رو دیدم دقیقا همونجوری بود.)
    یه شیشه هست که همه پشت اون شیشه ایستادن و اونور شیشه هم شهدارو غسل میدادن.بابا بهم گفت تو چرا انقدر ناراحتی؟
    بیا بهت نشون بدم که ما چجوری رفتیم.
    منو برد اون طرف شیشه،شهدارو یکی یکی غسل میدادند و وقتی کفن پیچ میکردن من میدیدمشون.
    بعد از اینکه اونارو تو کفن میذاشتن میدادنشون به یه خانومی که روبنده مشکی داشت.
    آروم پرسیدم بابا این خانومه کیه؟
    گفت: جسد مارو این خانوم تحویل میگیره.
    پرسیدم : کی هستن؟
    گفت:" این مادر ما حضرت زهرا(س) هستن."
    نوبت غسل خودشون بود.گفت نگاه کن بابا منم دارن غسل میدن.
    آب که میریختن رو بدنش تمام خون ها از بدنش میرفت.بلند شد ایستاد.
    با یه حالت خاصی گفت نگاه کن بابا چقدر جوون شدم،همش بخاطر این خون ها بود که رفت.
    اینا همش مال اینجا بود،ریختیم،جوون شدیم الان داریم میریم.
    دیگه ناراحت نباش.
    بعد از این خواب آرامشی گرفتم که تونستم با این قضیه کنار بیام.
    (نقل از دختر شهید)

    اللهم ارزقنا

    ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  22. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    ویرایش توسط rahaei : سه شنبه ۳۱ فروردین ۹۵ در ساعت ۰۲:۳۲

  23. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  24. #43
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهید سید جعفر مظفری
    *ساخت حسینیه باب الحوائج مادر شهید نقل می کند: بعد از شهادتش، شبی به خوابم آمد. گفت: «مادرجان! دلم می خواهد تو حیاط خانه، یک حسینیه بسازید.» گفتم: «مادر! ما که پولی نداریم.» گفت: «غصه نخور، پولش با من!» جلسه قرض الحسنه ای داشتیم که هر ماه تشکیل می شد. بعد از دیدن این خواب، با اسم سیدجعفر در جلسه شرکت کردم. وقتی قرعه کشی شد، اسم سیدجعفر برای وام یک میلیونی درآمد. خیلی خوشحال شدم و یاد آن جمله سید جعفر افتادم: «غصه نخور، پولش با من!» برای مشاهده تصویر اصلی کلیک کنید 1184*776




    *مزار سیدجعفر، دارشفای عاشقان امیر رضا اسماعیلی (از اقوام شهید)، کرامتی از شهید سیدجعفر مظفری را چنین نقل می کند: یکی از همکارانم به نام عباس ذلیکانی، فرزند دو ساله ای دارد. فرزندش بر اثر بلعیدن سوزن دچار خونریزی شدید شد. با توجه به مراجعات متعددی که به پزشکان مختلف داشت ولی هیچ نتیجه ای نگرفت و وضع فرزندش هم بدتر می شد. پزشکان معتقد بودند تنها راه درمان، جراحی تخصصی است که هزینه اش زیاد و عباس هم توانایی پرداخت این مبلغ را نداشت. پریشان بود و در پی دنبال چاره ای برای شفای فرزندش می گشت. به او گفتم: - «این همه تلاش کردی، پیش چندین پزشک رفتی و نتیجه نگرفتی، حالا من یک پزشک به تو معرفی می کنم تا بیماری فرزندت رفع شود.
    انگار که دری بر روی مشکلش گشوده باشم، سراسیمه گفت: - «آدرس مطبش کجاست؟» گفتم: - «قائمشهر، منطقه جمنان، حسینیه باب الحوائج.» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: - «تو حسینیه، مطب داره؟» گفتم: - «آره، مطبش تو حسینیه باب الحوائج است.» گفت: - «اسم این دکتر چیه؟» گفتم: - «شهید سیدجعفر مظفری؛ تو خونه ی این شهید، حسینیه ای بنا شده به نام حسینیه باب الحوائج، هر کسی حاجتی داشته باشه، با گرفتن روضه ای در این حسینیه، حاجت روا می شه. شما هم متوسل به این شهید شو تا انشاالله مشکلت حل شود.» با ایمان و اعتقاد خاصی حرفم را گوش کرد، به آن عمل کرد و مجلس روضه ای در حسینیه برپا کرد. بعد از چند روز وقتی فرزندش را برای عکس برداری پیش پزشک برد، در عین ناباوری از سوی پزشکان، سوزنی که تا چند روز قبل توی شکم این کودک بود، محو شد و هیچ اثری از سوزن نبود. پزشکان متعجب شده بودند و باور نمی کردند. عباس هم به آنها گفت:- «شما نتوانستید برای فرزندم کاری کنید، او را پیش پزشکی بردم که مطبش در حسینیه و اطاق عملش در آسمان است.» برای مشاهده تصویر اصلی کلیک کنید 1184*776

  25. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  26. #44
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    توسل به حضرت زهرا (س)
    خاطره ای از شهید منوچهر مدق


    لباسهايش را كه عوض كرد، در زدند، در را كه باز كردم، مردي يا الله گويان داخل خانه شد، كنار منوچهر نشست يك دستش را گذاشت روي سينه منوچهر و دست ديگرش را گذاشت روي سرش و دعا خواند من و علي شگفت زده او را نگاه ميكرديم بعد به من گفت:«چهل شب عاشورا بخوان با صد لعن و صد سلام».
    اول با دوركعت نماز حاجت شروع كن، بين دعا اصلا حرف نزن، توان ايستادن نداشتم، امام زمان (عج) را صدا زدم، پرسيدم:«شما كي هستيد؟» از كجا آمدهايد؟ در حالي كه داشت از خانه خارج ميشد، گفت:«از جائي كه آقاي مدق آن جاست، به دلت رجوع كن».

    با علي از پشت پنجره توي كوچه را نگاه كرديم، يك خانم همراهش بود، آن شب منوچهر نه آب خورد و نه غذا، تا صبح رو به قبله با حضرت زهرا (س) حرف زد، مدام ميگفت : «من كي شفا خواستم كه آمديد من را شفا بدهيد؟» اگر بدانم شفاعتم ميكنيد، نميخواهم يك ثانيه ديگر بمانم تا حالا نديده بودمتان، دلم به فرشته و بچهها خوش بود، اما حالا ديگر نميخواهم بمانم ..
    راوی: همسر شهید منوچهر مدق

  27. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    به مناسبت تولد شهیده راضیه کشاورز

    بعد از انفجار توی بیمارستان که بود خوب و طبیعی بود ، با شدّت اون آسیبی که دیده بود هیچ عکس العملی نشون نمیداد !


    مادر راضیه رفت کنار تختش و بهش گفت: راضیه جان اگه صدای منو میشنوی لبخند بزن (راضیه پسر عمه خردسالش رو خیلی دوست داشت)
    راضیه جان میخوای عکس پسر عمه ات رو نشونت بدم ؟! (راضیه هیچ عکس العملی نشون نداد)
    وقتی مادرش بهش گفت : میخوای برات روضه حضرت زهرا (س) بزارم ، راضیه لبخند زد ، باور کردنی نبود ، وقتی اسامی حضرت زهرا (س) ، امام حسین و حضرت ابوالفضل رو میشنید ، لبخند میزد !!!!!!
    یا زهرا (س)

  28. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  29. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    هو الرحمن الرحیم

    یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک را می بینداو از شهید تقاضای شفاعت می کند
    که شهید پلارک به او می گوید:
    "من نمی توانم شما را شفاعت کنم.
    تنها وقتی می توانم شما را شفاعت کنم که شما نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید.
    همچنین زبان هایتان را نگه دارید. در غیر اینصورت هیچ کاری از دست من برنمی آید."





    در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:" اگر یک نفر مریض بشود. بهتر از این است که همه مریض شوند." یکی یکی بچه ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده بود و پاهایش خونی شده بود

    آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده میرویم برای گرفتن انتقام آن سینه سوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کن تا بتوانیم برای یاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فرمانبرداری به این رهبر و انقلاب عنایت بفرما . خدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضی بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما .
    قسمتی از وصیت نامه شهید سید احمد پلارک




  30. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  31. #47
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    :
    من را بی حساب و کتاب بردند

    آیت الله حق شناس


    من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم.
    به جز بنده وخادم مسجد، این شهید بزرگوار ( احمد علی نیری) هم کلید مسجد را داشت
    به محض اینکه در را باز کردم، دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است
    دیدم که یک جوانی در حال سجده است اما نه روی زمین !
    بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است
    جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است
    بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید...."

    کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری





    آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دونماز،
    سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت
    که در فراق احمد بود، بیان داشتند:
    “این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟
    به من فرمود: تمام مطالبی که (از برزخ و…) می گویند حق است
    از شب اول قبر و سوال و…اما من را بی حساب و کتاب بردند.
    رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند.
    اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اینجا رسید؟!"

    کتاب عارفانه شهید احمد علی نیری


    یه روز با رفقا رفته بودیم دماوند،یکی از بزرگـتر ها گفت:احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار,منم راه افتادم راه زیاد بود،کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رود خانه نزدیک شدم.تا چشمم به رود خانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم، بدنم شروع کرد به لرزیدن، نمیدانستم چه کار کنم.همان جا پشت درخت مخفی شدم , می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.پشت آن درخت وکنار رودخانه ،چندین دختر جوان مشغول شنا بودند.همان جا خدا را صدا زدم وگفتم خدایا کمکم کن.خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم ،هیچ کس هم متوجه نمیشود.امـــا خدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم.از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم.خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود.یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود:هرکس برای خدا گریه کند، خداوند اورا خیلی دوست خواهد داشت.گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم.حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم و اشک میریختم و مناجات میکردم.خیلی با توجه گفتم یا الله , یا الله ,به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همۀ اطراف شنیده میشد.به اطرافم نگاه کردم، صدا از همۀ سنگریزه های بیابان و درخت ها وکوه ها می آمد! همه میگفتند: سبوح القدوس و رب الملائکة و الروح....
    از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد






    http://sangarekhaki.blog.ir/

  32. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  33. #48
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    بسیجی شهید سید محسن حسینی

    شلواری برای شهادت







    تازه از بیمارستان مرخص شده ام، درست و حسابی هم نمی  توانم راه بروم. توی خواب و بیداری بودم که با صدای در بیدار شدم. چنان به در می  کوبید که انگار دنبالش کرده باشند. سراسیمه پریدم و روی پله ها سر خوردم. بعد پهن شدم روی زمین. تازه به  خاطر جراحت ترکش ها عمل کرده بودم؛ اونم چی! حدود سی سانتی را برش زده بودند که با کوچک ترین صدمه خونریزی می  کرد. در به  شدت صدا می کرد. داد زدم: چه خبرته؟ سر آوردی مگه؟


    در را که باز کردم، کپ کردم. پرسیدم: سیدمحسن، چی شده سراسیمه ای؟»

    گفت: «چی سراسیمه؟ تو حالت زیادی خوش نیست.»

    گفتم: «حالا چی می  خواهی؟ بیای تو!»

    داشت به زمین نگاه می  کرد. گفتم: «کجایی؟»

    گفت: «هی پسر، خون.»

    گفتم: «چی خون؟»

    گفت: «نگاه کن. از پاهات داره خون می ریزه.»

    نگاه کردم. دیدم وای، زمین سرخ شده. گفت: «چی شده؟»

    گفتم: «هیچی، بیا تو. مهم نیست. جای زخم ترکشه. ان شاءلله نصیب شما بشه.»

    گفت: «ما رو چه به این گدا گدولا! بگو تانک بخوریم یا موشک.» بعد آمد داخل حیاط. گفت: «نیامدم که چایی بخورم. یه چیزی ازت می  خوام. ساعت چهار بعدازظهر امروز اعزام داریم. دارم می رم جبهه.»

    گفتم: «چی دارم که به کارت بیاد؟ آمدی خداحافظی، دمت گرم. خیلی با معرفتی پسر.»

    گفت: «اول پاهاتو ببند، بعد می  گم.»

    گفتم: «ما ازین شانس ها نداریم.» بعد رفتم یک باند بلند رو پیچیدم روی زخم و گفتم: «خُب، حالا بگو چی شده که یاد ما افتادی؟»




    شهید سید محسن حسینی

    گفت: «شلوار بسیجی تو رو می  خوام.»

    زدم زیر خنده و گفتم: «نه دیگه، شوخی می کنی؟ سیدمحسن، شلوار من؟ می خوای زیره به کرمان ببری؟»

    گفت: «نه به  خدا. به دلم زده با شلوار یه جانباز شهید بشم.»

    سرخ شدم؛ گیج، گنگ و مات و متحیر. گفتم: «اولاً شلوار من یه لنگه اش رو شب عملیات خمپاره برد، فاتحه. دوم اینکه لنگه دیگه شو خواهرای پرستار شیرازی قیچی زدن. کجاشو بدم. باقی اش هم که نیست... نه، ما نداریم. نشانی غلط به شما دادن برادر.»

    سیدمحسن گفت: «اذیت نکن. چی نشانی غلط؟ همین هفته پیش ننه ام سر مزار شهدا به پات دیده. کلی هم خوشش اومده بود. گفت حتماً ازتون بگیرم.»

    گفتم: «چه عرض کنم، باشه. فقط یادت باشه این رو کردستان داده بودن. نگه داشتم برای سفر بعدی. دیدی که جنوب هم نبردمش. کلی دلش تنگ جنگه. تنگ جنوبه. دلش پوسید توی کردستان.»

    خندید و ریش های بور و کوتاهش را پیچوند و گفت: «آفرین! گل گفتی. دارم می برمش جنوب.»

    گفتم: «فرض که اصلاً بردی که می خوای چه بشه؟»

    گفت: «خوب می خوام ببرم شهید بشم. مگه بده؟ دلت نمی  خواد شلوارت شهید بشه؟»

    گفتم: «دیگه نوبرش والله.»

    شلوار رو دادم دستش. فوراً همون جا پوشید و روبوسی وداع کرد و رفت. توی کوچه که داشت می  رفت، داد زدم: «سیدمحسن جان، شلوار مال تو. خوشگل شدی ها. شاید بی راه هم نگی. نور بالا که می زنی.»

     نگاهی کرد و لبخندی شیرین روی لب هاش نشست؛ لبخندی که غمی سنگین همراه با غربت رو بر دل من نشوند.

    چند هفته بعد جنازه اش را که آوردن، دیدم شلوارم کلی ترکش خورده و سوخته خونی شده.


    سیدمحسن حسینی، شلوارم رو برد بهشت؛ به همین سادگی.

  34. #49
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    ما می رویم تا تو چادر از سرت بر نداری!

    سال 62 ، بعد از ازدواج راهی آبادان شدم تا در اونجا زندگی خودمو آغاز کنم. شوهرم پاسدار بود و بیشتر وقتشو تو جبهه سپری می کرد. منم به همراه دوستانی که پیدا کرده بودم تو همه کارها وارد می شدیم.

    از شستن لباس ها تا پرستاری در بیمارستان. گاهی هم به بیمارستان های صحرایی می رفتیم.

    یه روز که فکر کنم بعد از عملیات رمضان بود در بیمارستان مشغول بودم. بیمارستان پر از مجروح بود. حال یکی شون خیلی بد بود...رگ هاش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

    وقتی دکتر این مجروح رو دید به من گفت که بیارمش داخل اتاق عمل.
    من اون موقع چادر سرم بود، دکتر اشاره کرد که چادرمو در بیارم راحت تر بتونم مجروح رو جا به جا کنم...مجروح که دائماً از هوش می رفت و نای تکان خوردن و حتی حرف زدن هم نداشت به من نگاه کرد؛ کمی ازش فاصله گرفتم تا چادرمو از سرم در آرم. احساس کردم که چادرم به جایی گیر کرده. فکر کردم چادرم احتمالاً به گوشه تخت گیر کرده باشه. برگشتم تا چادرم رو آزاد کنم که دیدم چادرم در مشت اون مجروحه. به سختی گوشه چادرمو گرفته بود.

    انگار می خواست چیزی بمن بگه. اول فکر کردم مثلاً ازم می خواد تا تشنگی شو برطرف کنم چون خون زیادی ازش رفته بود یا شاید می خواد وصیت کنه. سرمو نزدیک لباش بردم. به سختی و بریده بریده گفت: من دارم میرم تا تو چادرتو در نیاری. ما برای این چادر داریم می ریم.
    خشکم زده بود. توی چند ثانیه انگار چند سال گذشت. مات و مبهوت بهش نگاه می کردم که دکتر گفت: دیگه لازم نیست کاری کنی. تموم شد. نگاهش که کردم هنوز چادرم در مشتش بود که شهید شد.
    از اون به بعد در بدترین و سخت ترین شرایطم چادرمو کنار نذاشتم.


    میدونم یه خاطره تکراری ولی هر وقت میخونمش بغض گلوم رو میگیره.


  35. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  36. #50
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    تک تیرانداز را صدا زدم
    گفتم: اوناهاش، اونجاست، بزنش!
    اسلحه اش را برداشت،
    نشانه گرفت،
    نفسش را حبس کرد،
    ولی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد!
    گفتم: چرا نزدی؟
    گفت: داشت آب می خورد..



  37. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  38. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهادت به رسم فاطمی ...









    شهید سید محمود اسدی
    در تاریخ ۱۳جمادی الاول سال(۴۹ه . ش) در شب شهادت بی بی دو عالم
    حضرت فاطمه(سلام الله علیها)در ایام فاطمیه دهه اول دیده به جهان گشود و هم چنین در ۱۳جمادی الاول سال(۶۵ه . ش) و باز در در ایام فاطمیه دهه اول در عملیات كربلای ۵ در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

    همرزمان شهید پس از پیدا كردن پیكر بی جان سید محمود مشاهده كردند كه آن شهید از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفته و هم چنین صورت شهید كبود گردیده. در واقع آن شهید جلوه ای از مادرش حضرت فاطمه(سلام الله علیها) به خود گرفته بود.

  39. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  40. #52
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهید غریبی که هیچ کس پیکرش را تحویل نگرفت...









    پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدند که به هیچ عنوان نمی شد آن را قطع کرد.
    چون اگر سیم را قطع می کردند، سیم ها جمع شده و معبر منفجر می شد.
    خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده؛ از مکالمات بی سیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارند که کار زودتر شروع شود. در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید، بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید.

    بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود، در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود، قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات آغاز شد.
    در همان لحظات جوان را از روی موانع بلند کردیم، همین طور که خون از تمام بدن او جاری بود،
    دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تحمّل ندارم، شهادت را نصیبم کن، در همان لحظه، گلوله ای بر چهره نورانی او نشست.»
    اهل افغانستان بود، پیکرهای شهدای عملیّات والفجر 9 به شهرستان بجستان آمد؛ تمامی شهدا توسّط خانواده هایشان تشییع و تدفین شدند، امّا هنوز یک شهید مانده بود. کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده بود. این شهید خانواده اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.

    نانوا او را شناخت. مدتی در نانوایی کار می کرد. امام فرموده بود: «جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود؛ می گفت: اسلام مرز نمی شناسد، امام ولّی ماست.»
    شهید رجبعلی غلامی، غربت و گمنامی خاص خودش را داشت؛ نوزده سال بیشتر نداشت. از تمام دار دنیا یک موتور داشت، آن را هم وصیت کرده بود بفروشند و به جبهه کمک کنند...


  41. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  42. #53
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهـــــید بی مزار یازهـــــرا
    علی بیات



    علاقه و ارادت بسیاری به امام حسن داشت، یه روز با شهیدعلی و رزمنده ها داشتیم از کوه میومدیم پایین، و مشغول روضه خوندن بودیم که یک دفعه علی آقا شروع کرد از آقا امام حســـــن خوندن،با یه بغض خاصی میخوند...
    علی خیلی امام حسنی بود و بلند میگفت::
    "جـــــگر پاره ترین فرزند زهرایم خدا میداند،
    مکش زحمت دگر زینـــب حسن زنده نمی ماند
    چهل سال است میپرسی که در کوچه چه ها دیدی؟؟
    اگر پاره جگر گشم بجز از داغ مادر نیست"
    بعد از این شعر نشست به گریه کردن و گفت حاجی آخر یروز شیعه برات حرم میسازه.....
    خود آقا حسن ابن علی هم خریدارش شد و همانند مادرشون بی مزار شد...
    شهادت اردیبهشت۹۵
    به روایت ازهمرزم شهید
    محل شهادت خان طومان

  43. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  44. #54
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض


    شهید حسین صحرایی






    دست نوشته های شهید

    خداحافظ دنیا!

    توراباتمام زرق وبرقت برای رضای خداترک میکنم.

    اینجا دارفانی است.

    مقصدمابهشت...

    (دست نوشته حسین صحرایی،فروردین89)

    برای بدست آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته ای!

    کسی باش،که تاکنون نبوده ای

    (بهمن87،دست نوشته ی شهیدحسین صحرایی)



    یامادردو عالم؛کمکم کن به گونه ای بیایم که دیگر نیاستم

    (دست نوشته ی شهیدصحرایی،هفته ی اول سال اول طلبگی)


    خاطره ی کربلا


    راوی : مهدی بیگ زاده

    اولین باری که به کربلا می رفتیم...،

    بارها شنیده بودیم دعا تحت قبه ی امام حسین(ع) رد خور نداره و به هدف استجابت می رسه...

    همه زائرها هدفشون این بود که یک بار هم که شده برسند کنار شیش گوشه ارباب و آرزو کنن...

    قبل از رسیدن هرکس آرزوهای بزرگش رو جمع و جور می کرد تا از خدا بخواد...

    بالاخره رسیدیم کنار ضریح آقا اباعبدالله(ع)،غوغایی بود...

    کنار حسین وایساده بودم و صدای مناجاتش با خدا به گوش همه می رسید...

    هی میگفت،فقط شهادت ...،و هی تکرار می کرد...

    امام حسین (ع) رو واسطه کرده بود و پافشاری می کرد...

    بهش گفتم حسین از آقا بخواه سال دیگه عرفه و اربعین قسمتمون بشه دوباره بیایم کربلا...

    نگاهم کرد و گفت :نه،خیلی دیره تا سال دیگه... فقط شهادت...

    حالا تازه می فهمم که راست می گفتند...

    اگر دل آدم آماده باشه دعا زیر قبه ردخور نداره...

    حسین،کاش برا من هم میخواستی...




    نوکربه راه وشیوه ی ارباب میرود

    شایدخداشبیه توبی سرکندمرا


    عبدالزهرا"حسین صحرایی"صبح هجدهم روزبستریش پرکشید با یک زخم

    برسینه ودست سر تاسر کبود، ازقفاضربه دید وگردنش رو درکالبدشکافی

    سرتاسربریدند! وسه روز بعدازشهادتش دفنش کردند...





    راوی : حجت الاسلام والمسلمین حسن فاضل پیشه

    روزی که نمی دیدمش دلم براش تنگ می شد،به یه بهونه ای می رفتم دم حجرش،یا می خواستمش برای پیگیری کارها و یا ...

    حسین تا زمانی که بود نیروی قابل اعتمادی بود،حالا که رفته احساس می کنم جاهامون عوض شده،

    حسین استاد شده و من شاگرد...



    اس ام اس یکی از بچه ها تو گوشی حسین بعد از شهادت(درد ودل)

    حسین جان سلام حالا که رفتی جای خالیت خیلی حس میشود کاش بودی تا هفته بعد با اردوی امام الرئوف میرفتی مشهد.
    کاش بودی تا مثل همیشه میونداری میکردی.

    کاش بودی تا دل ما خون نمیشد.

    کاش بودی تا حسن آقا فاضل اینهمه داغون نمیشد.

    کاش بودی تا بچه های گروهت روپیگیری میکردی.

    کاش بودی تا حجره ات اینقدر دلگیر نمیشد.

    کاش...

    کاش...

    راستی حسین شب های جمعه پیش ارباب مارو یادت نره

    کاش ماهم به تو و برسیم.

    راستی میگن چشم های ارباب خیلی خوشگله جای ما هم نیگا کن .

    حسین ما دوتا اردو باهم بودیم پس به گردن هم حق داریم .منو فراموش نکن...

    خیلی دوست دارم. هیچ وقت این اس ام اس یادم نمیره

    ... تو زندگی بی شهدا...

  45. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  46. #55
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض




    مادر جان چگونه بنویسم که لجنزار تمام وجودم را گرفته . چگونه بنویسم که آماده نیستم برای پرواز . چگونه بنویسم که کاری نکرده ام ولی خسته ام.
    بشکند دستی که یکبار به صورتتان سیلی زد و بشکند کل استخوانهای وجود ما که با هر گناهمان باعث کبودی دیگری بر صورت شما میشویم.
    مادر ، چگونه بنویسم نه تنها گناه کردن ، بلکه گناه نکردن هم دیگر برایم خسته کننده شده . چگونه بنویسم که دیگر کربلا هم راضی ام نمی کند. چگونه بنویسم که نمی دانم چگونه می نویسم و چه می خواهم بنویسم و اصلا چرا مینویسم.
    خسته شدم از عمل نکردن به قول هایم به شما به حسین به سیدمرتضی و به شهیدگمنام دوست داشتنی ام.
    نمی توانم مادر ، نمی توانم...
    توان شنیدن روضه های شما را ندارم چه برسد به دیدن روی نیلی شما .
    بگو که در گوش حسین چه خواندی...
    بگو شاید من هم ... نه نمی توانم
    باز هم نمی توانم
    تا دیر نشده دستم را بگیر



  47. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  48. #56
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض



    حسین که خدا طعم شیرین محبت اهل بیت(علیه السلام)رابه او چشانده بود،برای دانش آموزان گروهش از


    رفاقت باامام رضا(ع) میگفت وزیبایی زندگی بدون گناه رابه تصویرمی کشید.
    طلبه ای که همزمان باتحصیل به کارفرهنگی مشغول بود.
    همیشه سخت ترین کارهارا برمی گزید وهمواره می گفت:بایدصددرصدوجودت رابرای امام زمان(عج)خرج
    کنی که اویاران نیمه تمام رانمی پسندد.



    اوکه نام مهاجر رابرای حلقه های دانش آموزی اش دوست داشت،عاقبت درسن21سالگی مهاجر شد

    وپس ازهجرت ازخانه وکاشانه خود،روح بزرگش هجرت ازبدن کوچکش نمود ودراثر سانحه ورزشی حین

    ماموریت فرهنگی وپس ازگذراندن هجده روز درکما جان به جان آفرین تسلیم کرد...

  49. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  50. #57
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض


    شهید «سید مصطفی کاظمی»

    شهید سید مصطفی کاظمی سال 1342 در ولایت پروان به دنیا آمد.

    وی با آغاز جهاد پرشکوه مردم مسلمان افغانستان علیه حکومت دست نشانده شوروی و سربازان اشغالگر روسی، در سنگر مبارزه و جهاد قرار گرفت. با شکل گیری «حزب وحدت اسلامی افغانستان»، شهید کاظمی از اعضای برجسته و فعال حزب وحدت اسلامی شد.


    در زمان طالبان وی همراه با مردم مسلمان افغانستان در سنگرهای رزم و حماسه، حضور فعال و تعیین کننده ای داشت.
    شهید کاظمی پس از سقوط طالبان از شرکت کنندگان رسمی و فعال کنفرانس بن در سال 1381 بود و با امضای عهدنامه بن، نقش تازه ای در عرصه سیاسی و اجتماعی افغانستان به عهده گرفت.
    آقای کاظمی بر اساس معاهده بن، در حکومت انتقالی و موقت به عنوان وزیر تجارت تعیین شد.


    با توجه به تحولات جدید سیاسی در افغانستان وی، حزب «اقتدار ملی» را بنیان نهاد و از طرف اعضای این حزب به عنوان رهبر حزب اقتدار ملی برگزیده شد.
    وی در انتخابات سال 1384 به عنوان نماینده مردم کابل به مجلس نمایندگان راه یافت و تلاش های گسترده ای را در جهت بهبود اوضاع سیاسی و اقتصادی افغانستان انجام داد.


    سرانجام وی روز سه شنبه پانزدهم آبانماه سال 1386 در منطقه «شرکت قند شهر پلخمری» مرکز ولایت «بغلان» افغانستان بر اثر یک حمله انتحاری که منجر به کشته شدن 100 تن و زخمی شدن 80 تن دیگر شد همراه شش تن دیگر از اعضای پارلمان افغانستان حین انجام مأموریت به شهادت رسید.


















  51. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  52. #58
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض




    مادر شهید:


    وقتی که به من گفت رضایتنامه ی جبهه را امضا کنید من شب را تا صبح در حیاط راه رفتم و فکر کردم و گفتم که خدایا خودت راه درست را نشانم بده. تا اینکه دم صبح به یاد قسمتی از زیارت عاشورا افتادم:
    بابی انت و امی یا ابا عبد الله گفتم خدایا من به تو توکل کردم پسرم را فدای اباعبد الله (ع) می کنم
    ویرایش توسط rahaei : دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵ در ساعت ۱۷:۵۸

  53. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  54. #59
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    وقتی بمباران شیمیایی شد ماسکش را به یکی از رزمنده ها داد! در بیمارستان از شدت تشنگی روی کاغذ نوشت: جگرم سوخت آب نیست؟! و بعد به شهادت رسید!....شهید نعمت الله ملیحی




  55. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1