کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 74
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض خاطرات شهدای مدافع حرم

    اولین خاطره از شهید محمد هادی ذوالفقاری که سالگرد شهادتشونه یادشون گرامی

    من زشت ام اگه شهید بشم هیچ کس برام کاری نمی کنه
    وصیت یک شهید برای سنگ مزارش


    می گفت «من زشت ام! اگه شهید بشم هیچ کس برام کاری نمی کنه! تو یه پوستر برام بزن معروف بشم» و خندید… این را یکی از دوستان «هادی» عزیز شهید از او روایت کرده است… واین تصویر همان طرح سفارش اوست و چه شیرین است این لبخند… وجوه یومئذ مسفره ضاحکه مستبشره…چهره هایی در آن روز گشاده و نورانی و خندان و مسرور است. (سوره مبارکه عبس/ ۳۸ و ۳۹)




    «هادی ذوالفقاری» شهید چند ماه قبل است در عراق… طلبه بوده و البته جانباز فتنه ۸۸… در وصیت نامه اش نوشته بود «از برادرانم می خواهم که غیر حرف آقا حرف کس دیگری را گوش ندهند. جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست…» همان که روی جیب لباسش، دقیقاً سمت قلب، عکس امام اش، آقای خامنه ای خودنمایی می کرد.. اغلب عکس هایش شهادت می دهد و اعتراف خانواده اش…









    شهید ذوالفقاری از چهار سال پیش فراگیری دروس حوزوی را در حوزه نجف آغاز کرد و پس از بروز تحولات عراق و بسیج نیروهای مردمی برای دفاع از عتبات عالیات به ویژه سامرا و حرمین عسگریین، به عضویت سازمان بدر عراق درآمد. او در وصیت نامه اش درمورد محل دفنش چنین نوشته: «این  جانب محمدهادی ذوالفقاری وصیت می کنم که من را در ایران دفن نکنند و اگر شد ببرند امام رضا علیه السلام طواف بدهند و برگردانند و همینطور که در نجف و سامرا و کربلا و کاظمین طواف بدهند و در وادی السلام دفن کنند و دوست دارم نزدیک امام باشد و تمام مستحبات انجام شود و در داخل دور قبر من سیاهی بزنند و دستمال گریه مشکی و غیره مثل تربت بگذارند. داخل قبر من مثل حسینیه شود و اگر شد جایی که سرم می خورد به سنگ لحد یک اسم حضرت زهرا(س) بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(س). بالای سر من روضه و سینه زنی بگیرند و موقع دفن من پرچم بالای قبرم قرار بگیرد و در زیر پرچم من را دفن کنید و زیاد یا حسین(ع) بگویید و برای من مجلس عزا نگیرید چون من به چیزی که می خواستم رسیدم و برای امام حسین و حضرت زهرا مجلس بگیرید و گریه کنید و رو به قبله صحیح دفن کنید چون قبله در نجف اختلاف دارد و روی سنگ قبرم اسم من را نزنید و بنویسید که اینجا قبر یک آدم گناه کار است یعنی العبد الحقیر و المذنب و یا مثل این؛ پیراهن مشکی هم بگذارید داخل قبر…» همین هم شد، نزدیک حرم امیرالمؤمنین دفن شد… شهیدی که وصیت نامه اش با «بسم رب الزهرا» آغاز شده بود…



    سنگ قبر شهید هادی ذوالفقاری در نجف اشرف


    *بعد از اینکه به خواهرش گفته بود فیلم “خداحافظ رفیق” را دوست دارد… دائم نگران این بود که نکند هادی هم …

  2. 4 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ماجرای از خودگذشتگی شهید صابری برای نجات مجروحین فاطمیون



    مهدی صابری یکی از شهدای افغانستانی مدافع حرم بود. او فرمانده گروهان حضرت علی اکبر(ع) نیروی مخصوص تیپ فاطمیون بود. مهدی صابری بعد از شهادت به قم منتقل شد و در بهشت معصومه(س) این شهر به خاک سپرده شد.
    پیکر مطهر او به همراه سه تن دیگر از شهدای تیپ فاطمیون که این روزها مقاومت آنان آوازه ای جهانی پیدا کرده است، همزمان با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تشییع شد.




    این خاطره به توصیف شجاعت و دلیری شهید صابری می پردازد:
    به قطع و یقین شهید مهدی صابری فرمانده گروهان خط شکن علی اکبر علیه السلام یکی از شجاع ترین و دلیرترین فرماندهان میدانی تیپ فاطمیون بود.
    در یکی از عملیات ها دشمن تکفیری با موشک های بسیار پیشرفته کورنت و تاو نسل ۲ (اهدایی اسرائیلی ها و آمریکایی ها به جبهه النصره و ارتش آزاد) ادوات زرهی را در شهر حلب به آتش می کشید، به همین علت هم هیچ تانک و نفربری جرأت مانور قدرت در آن عملیات را نداشت.

    این وضع را به آقا مهدی اطلاع می دهند که عده ای از رزمندگان فاطمیون زخمی شده اند و به دلیل آتش سنگین دشمن و از جمله استفاده از موشک های هدایت شونده تاو، امکان جابه جایی مجروحین وجود ندارد.

    این فرمانده جوان و شجاع بدون تردید و محافظه کاری های مرسوم، سراغ یک نفربر می رود و با علم به اینکه ممکن است به راحتی مورد اصابت موشک قرار گیرد و زنده زنده در آتش بسوزد، وارد آتش میدان دشمن می شود و تک و تنها به سراغ مجروحین می رود و آن ها را یکی یکی سوار نفربر می کند و به سلامت بیرون می آید.

    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۲۵ بهمن ۹۴ در ساعت ۲۱:۲۶

  4. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ترور نافرجام صدام به دست حاج حمید تقوی فر

    سال گذشته همین ایام بود که خبری مبنی بر “شهادت سردار شهید حمید تقوی
    این سردار بزرگ که فرماندهی محور سامراء را بر عهده داشت در درگیری با تروریست های تکفیری داعش به اسطوره ای بی بدیل تبدیل شد. دلاورمردی های این مجاهد در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله به عنوان سند استقامت و پایداری ایرانیان در صحیفه تاریخ و خاطره زمان ثبت و ماندگار است. پدر شهید تقوی فر در عملیات خیبر و برادرش نیز در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسیدند و مجاهد غیرتمند سال  های متمادی جهاد علیه مستکبران عالم، به تنها مزدش یعنی شهادت رسید.


    پروین مرادی همسر شهید حمید تقوی فر گفت و گویی را پیرامون ویژگی های شخصیتی این شهید بزرگوار انجام داده است که در ذیل می خوانید:


    ** سنتی شکنی در ازدواج

    حاج حمید گفته بود دوست ندارم عروسی بگیریم، می خواهم سنت شکنی کنیم. چند ماه به شروع جنگ مانده بود که دوستان سپاهیش برایمان جشن ازدواج گرفتند.
    آن زمان فرمانده وقت سپاه سردار شمخانی بود. به همراه حاج حمید که لباس سپاه بر تن داشت به تبلیغات سپاه رفتیم. فرمانده وقت سپاه در رابطه با ازدواج امام علی (ع) چند دقیقه ای صحبت کردند و پس از آن تئاتری به نام “مرشد و بچه مرشد” توسط حاج صادق آهنگران و مرحوم حسین پناهی اجرا شد. در پایان مراسم هم پذیرایی صورت گرفت. این عروسی ما بود.


    ** روایت بلیط تئاتری که به حاج حمید نرسید
    در سال ۵۹ با مرحوم حسین پناهی، محمد جمال پور، محمد تقی سراجیان و چند تن دیگر نمایشنامه هایی را در شهرستان های اطراف اهواز اجرا می کردیم.
    شبی در یکی از سالن های اهواز اجرا داشتیم. هر چه منتظر حاج حمید شدم، نیامد. بعد از اتمام تئاتر، سربازی به طرفم آمد و گفت “آقایی با شما کار دارند”. به سمت درب خروجی رفتم و همسرم را آنجا دیدم. گفتم “چرا دیر آمدی. تئاتر تمام شد.” گفت: دیر نیامدم ولی وقتی رسیدم بلیط تمام شده بود به همین دلیل منتظرت ماندم تا بیایی. گفتم “اگر می گفتی همراه من هستی اجازه می دادند وارد شوی.” پاسخ داد: “من هم مانند بقیه هستم باید بلیط تهیه می کردم”.

    ** خانه مان توسط جاسوسان شناسایی شده بود
    زمان جنگ بود و حاج حمید به دلیل مشغله ی کاری آن شب خانه نبود. دو تن از دوستانم را که به خانه ما در کیانپارس برای دیدنم آمده بودند را نگهداشتم. شب زمانی که همه  در خانه خواب بودند به طور اتفاقی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه می کرد. از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟ آن شخص غریبه پا به فرار گذاشت و از خانه خارج شد. دوستانم هم که با فریاد من از خواب بیدار شده و آن مرد غریبه را دیدند، شروع به جیغ کشیدن کردند.
    فردا صبح وقتی حاج حمید را در محل کار دیدم ماجرا را برایش تعریف کردم ایشان خیلی ناراحت شدند و گفتند احتمالا خانه ی ما توسط جاسوسان شناسایی شده است. دیگر هیچ یک از دوستان را به خانه نبر زیرا جان آنها به خطر می افتد و مسئولیتش بر عهده ی ماست.
    ** در انتظار حاج حمید خوابم برد
    به من اطلاع داده بودند که حاج حمید شب عید از جبهه به خانه می آید. من هم زودتر از همیشه از ستاد مقاومت به کیانپارس رفتم و مشغول کارهای خانه از جمله خرید و پختن شام شب عید شدم همه چیز آماده بود ولی از آمدن حاج حمید خبری نبود.
    سفره را پهن کردم قابلمه غذا را کنار سفره گذاشتم. مریم بخواب رفته بود من هم کنار سفره منتظر آمدن حاج حمید نشستم. چشمانم را به در دوختم. با دقت به صداهایی که می آمد گوش می دادم به امید اینکه خبری از آمدن حاج حمید شود.
    ناگهان با صدای اذان صبح از خواب پریدم نگاهی به اطراف کردم. سفره پهن بود. از حاج حمید هم خبری نبود و من نشسته کنار سفره به خواب رفته بودم. بعد از خواندن نماز صبح در حالی که از آمدن حاج حمید ناامید شده بودم به رختخواب رفتم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای حاج حمید را شنیدم که گفت “سلام. بیداری؟” بلافاصله از جایم بلند شدم و سلام کردم. پرسیدم چرا دیشب نیامدی؟ گفت خیلی سعی کردم خودم را برسانم ولی متاسفانه موفق نشدم در عوض الان می خواهم شما را به جایی ببرم.
    آن روز من و دخترمان که نوزادی بیش نبود همراه حاج حمید به شهر سوسنگرد رفتیم. یادم هست که صدای تیراندازی و خمپاره را می شنیدم دوستان حاج حمید از جمله شهید زین الدین وقتی من و مریم را دیدند با تعجب از حاج حمید پرسیدند “چرا خانواده را آوردی؟” و حاج حمید با خنده می گفت “کوچک ترین نیروی ایرانی مریم من هستش.”


    ** در عین نیازمندی، بی نیاز باشید

    همراه با حاج حمید به روستایی برای انجام کاری رفته بودیم که چون با عجله از روستا برگشتیم کت حاج حمید در روستا جا ماند. کیف پول حاج حمید هم در کتش بود. مقداری از مسافت را طی کردیم که ماشین نزدیک اسلام آباد، محل زندگی خاله (مادر حاج حمید) بنزین تمام کرد. پیشنهاد دادم تا از خاله مقداری پول قرض بگیرد تا بنزین تهیه کنیم. حاج حمید با ناراحتی به من گفت “چیزی را به شما می گویم که آویزه گوشتان کنید. هیچ وقت خودتان را نیازمند کسی غیر خدا نکنید. حتی اگر نیازمند شوید و فقط از خدا بخواهید و به او توکل کنید.” من با تعجب گفتم “اگر ما الان از کسی کمک نگیریم خدا برای ما بنزین می فرستد؟” حاج حمید گفت “بله. اگر به خدا توکل کنید.”
    حاج حمید از ماشین خارج شد و در کاپوت ماشین را بالا زد و نگاهی به آب و روغن ماشین انداخت. ناگهان متوجه شدم که یک ماشین کنار پای حاج حمید ترمز کرد. یکی از دوستان حاجی بود که با دیدن او ایستاد. وقتی اطلاع پیدا کرد که ماشین بنزین تمام کرده سریع مقداری بنزین به باک ماشین ریخت و ما توانستیم به خانه خود در زیتون کارمندی برویم. در مسیر خانه حاج حمید گفت “دیدی اگر به خدا اعتماد کنی و توکل داشته باشی خدا خودش وسیله اش را می فرستد.” و در ادامه جمله ای که همیشه به من و بچه ها می گفت را تکرار کرد” در عین نیازمندی، بی نیاز باشید.”
    ** ترور نافرجام صدام به دست حاج حمید

    حاج حمید نقشه ترور صدام را کشیده بود در آن ترور فرزند صدام ۱۳ تیر خورد. آن زمان در اهواز بودیم، چند روز بعد از این ترور نافرجام حاج حمید در پذیرایی نشسته و تلویزیون نگاه می کرد که از شدت خستگی خوابش برد. ساعت حدود ۱۲ شب نارنجکی داخل پذیرایی خانه انداختند. همراه با دخترهایم در اتاق خواب بودیم. با شنیدن صدای مهیب از اتاق خارج شدیم و او هم به سمت هال دوید.



    در آن حادثه پتو سوخت ولی حاج حمید صدمه ای ندید. تکه های نارنجک به سقف و دیوار اتاق ها پخش شده بود. همسایه  سپاهی مان حادثه را به حفاظت سپاه اطلاع داد. حفاظت احتمال می داد که بخاطر ترور صدام که نقشه حاج حمید بود این ترور از طرف منافقین یا نفوذی ها انجام شده است. چند روز بعد متوجه شدیم در چند نقطه شهر این اتفاق تکرار شده است. آن زمان این مسئله رسانه ای نشد.

    فردای آن روز هوا بسیار سرد بود. از طرف حفاظت سپاه هم یک سرباز را برای نگهبانی به درب منزلمان فرستادند. حاج حمید گفت “نیازی به نگهبانی نیست. برو.” آن سرباز رفت و مجدد سرباز دیگری آمد. حاج حمید با دیدن سرباز عصبانی شد و گفت “در این هوای سرد نیازی به نگهبانی نیست!اتفاقی نمی افتد. بروید.” با سپاه هم تماس گرفت که سربازی نفرستند.
    پس از ترور نافرجام حاج حمید برخی از اقوام تماس گرفتند و خبر دادند که صدام برای سر حاج حمید جایزه گذاشته است. اقوام از من می خواستند که مانع فعالیت ‎هایش شوم اما هر بار که سر این موضوع بحث می کردیم حاج حمید به من اطمینان می داد که نگران نباشم و چیز مهمی نیست.



    ** آخرین دیدار با حاج حمید

    شبی که می خواست به عراق برود، بعد از نماز ظهر به من گفت وصیت نامه ام را نوشتم و پس از من وکالت دارید که وصیت نامه ام را بخوانید و به آن عمل کنید.
    ساکش را جمع کردم و آماده رفتن شد. دختر بزرگم مریم عادت داشت هر بار که پدرش به ماموریت می رفت او را از زیر قرآن رد می کرد. این بار پس از بوسیدن قرآن، صفحه ای را باز کرد و خواند. لبخندی بر لبش نشست و گفت آیه خوبی آمد.
    بعدها از مریم پرسیدم که آن روز چه آیه ای برای پدرش آمد. مریم گفت: “خدا می داند مرگ شما را در کدامین سرزمین قرار دهد”.
    محافظ و ماشین شخصی نداشت و از وسایل عمومی استفاده می کرد. تا ایستگاه اتوبوس همراهیش کردم. در بین راه گفت “اگر من برنگشتم بدانید که من با خدا معامله کردم. چه در دوران دفاع مقدس و چه الان که در بحث دفاع از حرم اهل بیت (ع) می روم. از هیچ ارگانی هیچ توقعی نداشتم و ندارم. فقط برای دفاع از مرز اسلام می روم و از شما می خواهم که شما هم هیچ توقعی از هیچ کس نداشته باشید. تنها “خدا” باید به من و خانواده ام نگاه کند.
    آخرین تصویری که از ایشان در ذهن دارم لبخند و تکان دادن دستش برای خداحافظی از داخل اتوبوس است.
    شب قبل از شهادتش تماس گرفت. با من و دخترهایمان صحبت کرد و در آخر به دختر کوچکمان گفت که از دوریم بی تابی نکن.


    ** قبل از شنیدن خبر شهادتش دقیقه ها و ثانیه ها به کندی می گذشت
    برای مراسم ۹ دی در مسجد محل در حال تدارکات بودیم. تمام دوستانمان به خصوص دوستانی که در دوران دفاع مقدس با ما در تماس بودند، زنگ می زدند و جویای حالمان می شدند. تماس ها لحظه به لحظه بیشتر می شد. به موضوع مشکوک شدم ولی نمی خواستم به دلم بد راه بدهم. به همین دلیل تماس ها را به نیت خیر برداشتم تا اینکه پیامی از طرف همسر یکی از دوستان حاج حمید آمد که نوشته بود “شهادت سردار رشید اسلام حاج حمید تقوی فر را تسلیت می گویم”.
    نگران شدم و با پیگیری متوجه شدم که آن روز عملیاتی در پیش داشتند. دقیقه ها و ثانیه ها به کندی می گذشت. پس از چند ساعت به من اطلاع دادند که سردار فروزنده به همراه چند تن از سرداران به منزل مان می آیند. دیگر متوجه شدم چه اتفاقی افتاده …



  6. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    آخرین جمله شهید مدافع حرم به مادرش




    شهید «محمد حمیدی»، یکی از شهدای مدافع حرم بود که در مقابله با نیروهای تکفیری به شهادت رسید. او که به «ابوزینب» معروف بود، در مسیر دمشق درعا در جنوب سوریه بر اثر انفجار مین به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست. شهید حمیدی به شجاعت و دلیریِ خاصی شهرت داشت. یکی از اطرافیان او نقل کرده است که جایی در حین مبارزه نیروها در حال عقب کشیدن بودند اما شهید حمیدی برعکس همه نیروها، اسلحه خود را برداشت و به دل دشمن زد و دو نفر از این نیروهای تکفیری را نیز به اسارت گرفت و بسیاری را نیز به هلاکت رسانید.یکی از دوستان شهید «محمد حمیدی» از قول مادر این شهید مدافع حرم روایتی نقل کرده و می گوید: بار آخر که محمد زخمی شد و برگشت، به مادرش گفته بود لیاقت شهادت نداشتم چون تو از ته قلبت راضی به رفتن من نیستی! دلت را با خدا صاف کن تا خدا مرا ببرد. همین اتفاق هم افتاد. گویی مادرش خواسته محمد را اجابت کرد. وقتی رفت دیگر برنگشت و در مسیر دمشق درعا، در جنوب سوریه به شهادت رسید.





    محمد حمیدی متولد ۱۳۵۸ بوده و اول تیر امسال در نبرد با ترورویست های داعش به فیض شهادت نائل آمد؛ از این شهید بزرگوار یک فرزند دو ساله به نام “طه” به یادگار مانده است.

  8. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید کجباف

    حاج هادی در ابتدای دفاع مقدس در محاصره شهر سوسنگرد یا زیرکی می تواند از طریق کانال های اطراف شهر با لباس عربی از مهلکه خارج شود و سپس با بازگشت به جبهه ها در تیرماه سال ۱۳۶۰ در جبهه بستان دچار مجروحیت شد.




    همرزمان درباره نحوه مجروحیتش می گویند، شهید کجباف به همراه یکی از دوستانش پشت خاکریز موضع گرفته بودند که نیروهای بعثی آنها را شناسایی و به سمتشان تیراندازی کردند.در این تیراندازی ها ترکش هایی به شکم، بازو، لگن، ساق پا و نزدیک نخاع شهید کجباف برخورد می کند. ترکشی که نزدیک نخاع شهید برخورد کرده بود تا آخرین لحظه زندگی شهید را همراهی کرد چرا که اصابت ترکش در نقطه ای حساس از بدن وی سبب افزایش احتمال فلج ایشان پس از عمل جراحی شده بود.

    شهید کجباف پس از مجروحیت در جنگ تحمیلی یکی دوماه بیشتر در خانه استراحت نکرد و پس از آن برای شرکت در آزمون معلمی به تهران رفت، پس از قبولی در آزمون استخدامی آموزش و پرورش، برای استخدام از وی کارت پایان خدمت می خواهند و به همین دلیل شهید به شوشتر بازگشت تا کارت پایان خدمت خود را برای استخدام بیاورد.

    خانواده وی در انتظار بازگشت وی بودند اما شهید کجباف طاقت دوری از جبهه ها را نداشت و این سبب شد که دوباره عازم جبهه های جنوب شود، شهید هنگامی که خانواده اش به او می گویند حالت مساعد نیست و بهتر است بمانی در پاسخشان می گوید در بخش فرهنگی جبهه مشغول می شوم.





    عقد آسمانی با نفس شیخ شوشتری
    وی در سال ۶۱ به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در همان سال نیز ازدواج کرد. شهید کجباف با لباس سبز سپاه درمراسم ساده عقد خود حاضر شد و خطبه عقد وی را نیز علامه شیخ محمدتقی شوشتری(ره) جاری کرد.

    شهید کجباف در طول جنگ تحمیلی ۹ بار مجروح شد و دوبار دچار موج پس از انفجار شد، وی در سال ۶۲ صاحب فرزندی شده بود. بنا بر گفته همسرش حالت روحی و روانی شهید پس از موج گرفتگی بسیار آشفته بود و لذت پدر بودن و نوزادی فاطمه (فرزند اولش) را درک نکرد.

    پس از به دنیا آمدن سجاد، در سال ۶۵ سومین فرزند شهید کجباف در حالی به دنیا آمد که خانواده خبری از وی نداشتند، ۴ روز پس از به دنیا آمدن محمد، مادر شهید هادی کجباف خبر از مجروحیت دوباره فرزند می دهد. بنا بر گفته همسر شهید، همرزمان شهید کجباف نقل می کنند که بعثی ها ۵۰ تا ۶۰ نفر از رزمندگان را به همراه هادی کجباف اسیر می کنند.

    همسر شهید کجباف و رزمندگان وی از شجاعت وی می گویند که چگونه توانست در یک اقدام جسورانه خود و بقیه رزمندگان را از دست بعثی ها رها کند و البته در همین حین مجروح نیز می شود ولی با این وجود اسلحه دشمن را بر می دارد و به سمت بچه هایی که اسیر شده بودند می رود و پشت خاکریز کمین می کند و نگهبان اسرا را می کشد و رزمنده ها را آزاد می کند.

    آثار شیمیایی همراه با شهید تا آخرین روزوقتی محمد ۴۵ روزه بود، شهید کجباف برای یک ساعت فرزند سوم خود را می بیند و به خانواده خود سری می زند. هر چند پس از این دیدار و عمل دوم هادی پزشک ایشان اجازه مجدد حضور وی در جبهه را نداد اما شهید کجباف دوباره عازم جبهه ها می شود.

    پس از بازگشت دوباره شهید کجباف به جبهه های نبرد حق علیه باطل ایشان شیمیایی می شوند و آثار شیمیایی تا آخرین روزهای زندگی در این دنیای مادی در وی نمایان بود.




    وی در اواخر جنگ فرمانده گردان مالک اشتر شوشتر بود و عملیات های پارتیزانی در عراق انجام می داد، وی تا دو سال پس از جنگ تحمیلی در جزیره مینو بود تا مراقب فعالیت احتمالی بعثی ها در مرز باشد.شهید کجباف پس از پایان جنگ در کنکور شرکت می کند و در رشته مدیریت دولتی مشغول تحصیل می شود.

    عشق دفاع از حرم حضرت زینب(س) صبرش را ربوددیدن تصاویر رزمندگان در جبهه های مختلف و درگیری آنها با تکفیری ها سبب سخت شدن شرایط برای وی شد، شهریور ۹۳ در عملیاتی که داشتند هدف تک تیرانداز داعشی قرار می گیرد اما باز هم بهانه ای نمی شود تا شهید کجباف دست از مبارزه با تکفیری ها دست بردارد.

    بعد از عمل دومش ۱۷ روز بیشتر طول نکشید و دوباره به کارزار مبارزه با تکفیری ها بازگشت. سر انجام شهید کجباف ساعت ۱۲ ظهر ۳۱ فروردین ماه امسال هدف تک تیرانداز داعشی قرار گرفت و به دیدار محبوب شتافت.پیکر شهید کجباف پس از ۵۰ روز از شهادتش که در مناطق تحت سیطره گروه های تروریستی بود, به میهن اسلامی بازگشت و مردم اهواز و شوشتر برای وداع با این شهید بزرگوار لحظه شماری می کنند.

    همسر شهید در روزهای ابتدایی که خبر شهادت حاج هادی را شنیده بود و فهمیده بود پیکر شهید در اختیار داعشی ها قرار گرفته است با قاطعیتی زینبی در جمع مردم اهواز تاکید کرد: راضی نیستیم برای بازگشت پیکر شهید که در اختیار تکفیری  ها است حتی یک ریال هزینه شود و آن پول دوباره بر ضد شیعیان استفاده شود.

    این سخنان همسر شهید سبب شد شخصیت های مختلفی همچون حجت الاسلام علیرضا پناهیان وی را با ام وهب از شیرزنان صحنه کربلا مقایسه کند و از هنرمندان بخواهد درباره رفتار زینبی وی شعرها بسرایند و داستان ها بنویسند.

  10. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    روایت مادر از بی قراری «شهید محسن کمالی» برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)




    محسن پسر چشم پاک و نجیبی بود، هرگز جلوتر از من و پدرش راه نمی رفت، همواره تکیه گاه خواهر و برادر خود بود و در همه حال از آنها حمایت می کرد.

    وی با بیان اینکه شهید کمالی همواره در مسجد گوهردشت کرج خدمت می کرد، افزود: آخرین باری که محسن به دیدنمان آمد، عید بود اما بی قراری می کرد تا دوباره برای دفاع از حرم عازم شود.

    مادر شهید مدافع حرم اهل بیت(ع) ادامه داد: محسن چندماه قبل از شهادت به زیارت امام حسین(ع) رفت تا از خود حضرت برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) اجازه بگیرد؛ او برای رفتن و دفاع از حرم حضرت زینب(س) پافشاری می کرد. محسن من تنها ۳۰ سال داشت، از کودکی مؤمن، اهل دعا و نماز بود.

    وی با تأکید بر “امیدوارم هرچه زودتر منطقه از شر تروریست های تکفیری و داعش پاک شود” افزود: فرزندم برای این دنیا نبود، محسن هیئتی و وقف اهل بیت (ع) بود.

    شهید کمالی دومین شهید مدافع حرم استان البرز است. شهید رضا کارگربرزی در ۱۱ مرداد سال ۹۲ در سوریه و شهید محسن کمالی ۲۸ فروردین ۹۴ به شهادت رسیده اند.


  12. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید علی آقا عبداللهی



    در دوره آموزشی برای ورود به مجموعه سپاه و ملبس به لباس سبز پاسداری شدن با علی آقا هم گردان بودم . در دانشگاه امام حسین (علیه السلام) که زادگاه تولد میثاق و عهد وپیمان پاسداران است ، هنوز صدای آهنگین پوتین هاو لگد کوب کردن آسفالت میدان صبحگاه توسط بچه ها در رژه در زوایا و خفایای ذهنم خطور می کند وهمچنین برگزاری یادواره شهدا ومراسم هیئت ودیگر مراسم ها .


    در یکی از روزهایی که حدود یک ماه از تاریخ شروع آموزش مان گذشته بود در میدان صبحگاه دانشگاه بودیم و همه گردان ها تجمیع بودند ،فرمانده گفت باید دو نفر از گردان ما به گردان دیگری برود . پس از بحث وگفتگو گفتند که قرعه کشی می کنیم . یکی از آن دو اسمی که درآمد اسم من بود . من هم اصلاً راغب نبودم که بروم گردان دیگر . چون خیلی از رفقا وبچه محل ها تو این گردان بودند.

    خلاصه پیش فرمانده که رفتم از من اصرار واز ایشان انکار وبی فایده بود .

    بعد علی آقا عبداللهی آمد وگفت من به جایت می روم گردانی که باید بروی .از همان موقع روحیه ایثار وشهادت را در خودش تقویت کرده بود وفکر کنم این گذشت وفداکاری برای من ایثار بزرگی جلوه می نمود وگرنه خیلی بزرگ تراز آن ایثاراین بود که با داشتن همسر و فرزند برای جهاد فی سبیل الله به جنگ با کفار داعشی برود و الآن که سر سفره ارباب بی کفنش متنعم است تنها فرزندش ۱۶ ماهه است .







  14. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    «رضا بخشی» فاتح قله شهادت

    یکی از دوستان نزدیک فاتح، رزمنده افغانستانی مدافع حرم چند خطی درباره او نوشته است.

    درست دو هفته پیش بود، تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم، آنسوی خط صدای مهربان رضا بود که می گفت: هنوز خوابی؟ بیا بریم کوهنوردی چندتا عکس بگیریم.لباس پوشیدیم و دوربینم را برداشتم و رفتیم، او اهل عکس گرفتن و اینطور برنامه ها نبود اما نمی دانم چرا اینبار این پیشنهاد را داد که برویم عکس بگیریم، انگار می خواست این عکسها بعنوان آخرین عکسهایش گرفته شود تا امروز بی عکس نباشیم.


    هوا سرد بود و رضا لباس گرم نپوشیده بود، نیمه های راه گفت: خیلی سرد شده بیا برگردیم، گفتم: تو مگر اسمت فاتح نیست؟ بیا این کوه را فتح کنیم، خندید و گفت: انشالله فتح قله شهادت... عکسهای مارو منتشر نکنی!گفتم: باشه، هر وقت شهید شدی منتشر می کنم.گفت: انشالله عکس شهادت باشه...


    انشالله شهادت تکیه کلامش بود، هر چیزی می شد می گفت: انشالله شهادت...
    عکس گرفتیم و حرف زدیم، رضا می گفت: شهدا گلچین می شوند، اینکه ما نرفتیم یعنی یا نوبتمان نشده یا اینکه لیاقت نداشتیم.
    سردار شهید رضابخشی، معاون فرماندهی تیپ پر افتخار فاطمیون، جوان 28 ساله رعنا، کارشناسی علوم اسلامی داشت و به سه زبان فارسی، انگلیسی و عربی حرف می زد.




    نزدیک دوسال بود که به جبهه علاقمند شده بود و در رفت و آمد بود، برای انجام دادن کارهای مربوط به شهدا سر از پا نمی شناخت، همیشه در حال فعالیت بود و خلاصه از آن آدمهایی بود که تکلیفش با خودش مشخص بود.
    او فهمیده بود که چکار باید بکند، از دنیا و مافیها گذشته بود و فقط به یک چیز می اندیشید، شهادت ...


    در منطقه او را به اسم "فاتح" می شناختند، خیلی از رزمنده های ایرانی و عراقی و سوری و حتی لبنانی، اسم فاتح برایشان یک عطر و بوی خاصی دارد، وقتی جایی اسم فاتح به میان می آمد همگی پشتشان گرم بود که عملیات حتما با پیروزی همراه است.


    فاتح را آنهایی می شناسند که در عتیبه و ملیحه و درعا و غوطه شرقی و حلب رزمیده اند و از نزدیک شاهد دلاوریها و رشادتهای این استوانه ایثار بوده اند، فاتح چشم در چشم داعشیان کثیف می جنگید و هراسی به دل راه نمی داد، خیلی اوقات پیکر مطهر شهدا را از زیر تیرباران دشمن به دوش می گرفت و به پشت خاکریز منتقل می کرد، خیلی از مجروحان جنگی را چندین کیلومتر روی دوش خود می کشید و از مهلکه نجات می داد.


    یکبار هم گلوله ای شانه اش را دریده بود، اما او خم به ابرو نمی آورد، وقتی مجروح شده بود گفتم: رضا یک دستت را در این راه دادی خدا قبول کند، بگذار بقیه بروند تو نرو، گفت: یک دست دادیم، سرمان هم برود نمی گذاریم دست داعش به زینبیه برسد، سرمان به فدای حضرت زینب، مگر نشنیدی که حضرت عباس چگونه در میدان نبرد دستهایش را برای آوردن آب فدا کرد؟ ما امروز باید به وظیفه مان عمل کنیم، ما مدافعان حرمیم، دست و پا که سهل است، سرمان هم برود از حضرت زینب دست بر نمی داریم.


    در طول مدت دوسال عملیات های زیادی را فرماندهی کرد، که اکثریت این عملیات ها با موفقیت انجام شده بود.




    مهمترین پیروزی فاتح، عملیات ملیحه بود، ملیحه منطقه ای بسیار استراتژیک در شرق دمشق و اولین منطقه از غوطه شرقیه، در شمال منطقه زینبیه و حرم حضرت زینب(س) است، که از ابتدای جنگ سوریه دست مخالفین بود.نیروهای حزب الله لبنان پس از چندین عملیات نتوانستند منطقه را آزاد کنند، ارتش سوریه هم نتوانست و عاقبت این سرداران بی نشان فاطمیون بودند که در یک عملیات رعدآسا این منطقه را آزاد کردند.این منطقه از آن روی اهمیت داشت که مشرف به حرم بی بی زینب بود و هر از گاهی خمپاره های داعش به نزدیکی های حرم می رسید و بیم آن می رفت که از همین ناحیه به حرم حمله کنند، اما شیر مردان فاطمیون به فرماندهی فاتح دلها توانستند طوری داعش را فراری بدهند که حتی وقت نکرده بودند ادوات و وسایلشان را ببرند.بگذریم...وقتی خبر شهادت برادرم را دادند، تنها چیزی که به زبانم آمد این بود : اللهم تقبل منا هذا القربان، جانهای ما به فدای حضرت زینب، کلنا عباسک یا زینب!اما وقتی خبر شهادت فاتح را دادند، دنیا دور سرم چرخید، کمرم شکست و احساس کردم قلبم از جایش کنده شد.یک پیام یک خطی بود: حاجی پرواز کرد، فاتح را هم با خودش برد...اول باورم نشد، اما کم کم رسانه ها اعلام کردند که سردار علیرضا توسلی(ابوحامد)، فرمانده تیپ پر افتخار فاطمیون بهمراه شهید رضا بخشی(فاتح دلها) معاون فرماندهی تیپ فاطمیون در استان درعا، جنوب سوریه منطقه تل قرین نزدیکی مرز اسراییل بر اثر شلیک خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل شدند.قبل از رفتنش گفتم رضا، نمی شود نروی؟ گفت: الان بچه ها رو در روی اسراییل دارن می جنگن، ما دوسال جنگیدیم که به اینجا برسیم که بتوانیم با اسراییل رو در رو باشیم، می روم تا حداقل چند تا گلوله به سمت اسراییل شلیک کنم.دیروز صبح پیکر غرق به خون رضا را به همراه ابوحامد آوردند، سیل دوستداران و عاشقان شهدا آمده بودند تا استقبالشان کنند.
    باران نم نمک می بارید، انگار آسمان هم به حال فاتح دلها می گریست، وقتی صورتش را باز کردند، اولین نفری بودم که صورت به خون خضاب شده اش را دیدم، یک طرف رضا بود و یک طرف ابوحامد، طاقت دیدنش را نداشتم، ابوحامد هم صورتش خونین بود، او همان کسی بود که نامش لرزه بر اندام داعشیون خونخوار می انداخت، حالا اینجا دراز کشیده بود و مردم فریاد زنان شعار لبیک یا زینب سر می دادند. و فرمانده آرام خوابیده بود.سردار شهید رضا بخشی، به آرزوی دیرینه اش رسید، او اگر شهید نمی شد جای تعجب داشت، امروز همه جا حرف از او بود، همه او را به یک نام می شناسند: فاتح دلها ...چقدر زیبا رفتنی بود این رفتن، دوسردار بی نشان فاطمیون در ایام فاطمیه به جمع شهدا پیوستند، نوششان باد نوشیدن جام شهادت!

    رضا، حماسه ساز فاطمیون و شهید همیشه زنده فاطمیون خواهد ماند، دیگر او را رضابخشی صدا نزنید، او فاتح دلهاست...فاتح دلها، شهادتت مبارک.

  16. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره شهید مدافع حرم و ماهواره


    شهید رضا کارگر برزی



    زمستان سال نود و یک دعوت شدیم خانه ی یکی از اقوام که از قضا ماهواره هم داشتند.


    همین موضوع باعث شد تا رضا درباره اهداف شبکه های ماهواره ای واسه صاحب خانه و بقیه صحبت کنه. توضیحاتی در مورد چگونگی تشکیل این شبکه ها،منابع مالیشون،اهدافشون و حامیانشون داد ، توی اون مهمونی تعدادی از افراد حاضر که از لحاظ نسبی رابطه دوری با ما داشتن هم بودن و صحبت های رضا را هم گوش می کردن.


    چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا که فلانی ، توی فلان جا مغز تو شستشو دادن ، تو کله شما کردن که ماهواره فلان و فلان…. بعد از مهمانی ، من با رضا تند برخورد کردم که چرا شروع می کنی از این حرف ها می زنی که بخوان مسخره ات کنن ؟ و کلی توپ و تشر !!!!

    اما رضا این جوری جواب داد: من وظیفه ام را انجام دادم ، در قبال این خانواده توضیحات رو دادم ، دیگه اون دنیا از من نمیپرسن که چرا دیدی و میدونستی اما چیزی نگفتی.من کار خودم و کردم ، به وقتش این حرف ها جواب می ده. خیلی برام جالب بود ، اون اصلاً به این فکر نمی کرد که دارن مسخره اش میکنن ، فقط به فکر انجام وظیفه اش بود.

  18. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید مهدی عزیزی


    مکبرمسجد

    مادر بزرگ که آماده می شد، صدایش صدا می زد:
    مهدی! بریم؟
    مهدی خوشحال و خندان دست مهربان مادر بزرگ را می گرفت و با هم راهی مسجد می شدند.
    بعد از مدتی مهدی شروع کرد به تمرین تکبیر گفتن و کم کم شد مکبر مسجد.
    مادر بزرگ با خوشحالی به پدرو مادر مهدی گفت : آخر و عاقبت این بچه سعادت و خوشبختی است.
    سال های پیش مادر بزرگ به رحمت خدا رفت و نبود تا ببیند مهدی با شهادت به سعادت رسید.


    بسته های کالا

    بعد از شهادتش، از سرکارش چند بسته کالا آوردند و گفتند: اینها برای مهدی است. او همیشه بسته ی کالایش را می برد برای خانواده های نیازمند.
    وقتی موتورش را جلوی بیمارستان طرفه به سرقت بردند،ناراحتی اش برای این بود که وسیله ی کمک رسانی و هیئت رفتنش را برده اند.


    عکس شهدا
    عباس آقا خادم مسجدامام رضاعلیه السلام تعریف می کرد:
    یک روز نشسته بودم توی حیاط مسجد. مهدی آمد کنار من نشست . یک دفعه چشمش افتاد به عکس شهدا که بالای دیوارهای مسجد نصب شده بود.
    روبه من کرد و با حسرت گفت: یعنی می شه یک روز هم عکس ما را هم بزنند آن بالا پیش شهدا؟
    گفتم: آنها برای زمان خوشان بودند. تو باید بروی زمان خودت را پیدا کنی.
    حال عباس آقا داشت دنبال عکس مهدی می گشت تا بزند آن بالا پیش شهدا.

    آخرین پیامک مهدی
    مهدی قبل از رفتن به سوریه، آخرین پیامکش را برای یکی از دایی هایش فرستاد:
    دایی ! من رفتم. دستمال اشکهام روبا کمی تربت کربلا گذاشته ام لای قرآن روی طاقچه. اگه یه وقت طوری شد، آنها بگذارید کنارم.

    وصیت تلفنی
    پنجشنبه دهم مرداد ماه بود که زنگ زد به برادرش و گفت سال خمسی ام رسیده. یه ماشین دربست بگیر و برو قم خمس من رو بده و برگرد.
    ۳۰۰ تومن هم به نونوایی لواشی بدهکارم اونم پرداخت کنید.

  20. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید محمد رضا دهقان امیری از بسیجیان مدافع حرم است که در پی مبارزه با تروریست های تکفیری با اهدای خون پاکش در عملیات محرم به شهادت رسید، علیرضا کشوریان از دوستان و هم کلاسی های این شهید عزیز در مدرسه عالی شهید مطهری است دقایقی از محمد رضای شهید می گوید:






    *محمد رضا امضای شهادتش را از شهید خلیلی گرفت

    سال 92 در همان روزهای اولی که وارد دانشگاه شدم با محمدرضا دوست شدم. آن    روزها هم در سوریه جنگ بود و گه گاه شهدای مدافع حرم را به کشور می آوردند. در بین این شهدا، پیکر شهید خلیلی که آمد محمد رضا حسابی با این شهید رفیق شده بود همیشه هر فرصتی پیدا می کرد حتما سر خاک شهید خلیلی در بهشت زهرا(س) می رفت. به نظرم محمد رضا امضای شهادتش را از شهید خلیلی گرفت.

    *تصویری که شهید مدافع حرم برای پروفایلش گذاشت

    محمدرضا عکس خودش و شهید خلیلی را در کنار هم قرار داده بود و در پروفایل تلفن همراهش هم از همین تصویر استفاده کرد. معتقد بود که خیلی به این شهید شباهت دارد. خلاصه دل شهید خلیلی را به دست آورده بود.





    *اربعین می روم کربلا
    خیلی با معرفت و پر انرژی بود. بعد از کلاس با موتورش چند نفر از بچه ها را تا دم مترو می برد حتی رفیق هایی که در حد سلام و علیک بودند را هم سوار می کرد و می رساند و اگر لازم می شد دوباره برمی گشت دانشگاه و یکی دو نفر دیگر را هم با خود می برد.
    توی هیئت میان داری می کرد و خنده و گریه اش به جا بود. در این مدتی کوتاهی که شهید شده و من در فضای مجازی خاطراتی از این شهید را در صفحه شخصی ام گذاشتم با استقبال چشمگیری روبرو شدم. مستمر پیام می دهند و از این شهید می پرسند.
    یک هفته قبل از سفرش رفته بود قرارگاه و برگشت تهران و یک دفعه کارش ردیف شد و سریع خداحافظی کرد. یک ساعت قبل از پرواز به من گفت بعد از سفر سوریه ان شاء الله اربعین به کربلا می روم.

  22. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید محمد حسین محمد خانی
    تولد 9 آبان 1364
    شهادت 13 آبان 1394
    محل شهادت سوریه
    مزار در قطعه 53 بهشت زهرا (سلام الله علیها)
    یکی از دوستانش در فراق او می گوید:

    «کربلا بودیم داشت از خاطرات بچه های حزب الله لبنان می گفت و رسید به اینجا که گفت: یکی از فرمانده های حزب الله تعریف کرده که من بیست ساله لبنانم و کربلا نرفتم، ( من یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون مرد خدا و از خودم پرسیدم آیا حاضرم بیست سال دوری از حرم ارباب را تحمل کنم یا ...) دلم نیومد این سؤال رو از محمدحسین نپرسم؛

    پرسیدم؛ چطور میشه بیست سال کربلا رو ندید؟

    خاطرم هست که گفت؛ منم همین سوال رو ازش پرسیدم...

    پرسیدم چه جوابی بهت داد؟

    گفت؛ بهم گفت آدم باید ببینه وظیفه ش چیه و به اون عمل کنه، وظیفه من توی این بیست سال این بوده که از دینم دفاع کنم و جلوی اسرائیل بجنگم، توهم برو وظیفه ات رو بشناس و بهش عمل کن…».

    .................................................. .................
    یکی از دوستانش می گفت :
    "وقتي خبر شهادت محمدحسين را شنيدم، نخستين چيزي كه به ذهنم آمد چهره هميشه خسته اش بود. با شنيدن اين خبر با خود گفتم محمدحسين حالا آرام گرفت.»

  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ماجرای عملیاتی در سوریه که فرمانده اش حضرت زهرا(س) بود

    روز بعد با چهره بشاش گفت دیشب مادرم حضرت زهرا(س) را در خواب دیدم که گفت شب گذشته که عملیات کردید همه لحظه، لحظه آن را خودم دیدم. اما عملیات فردا را خودم فرماندهی میکنم.




    سردار علی اصغر گرجی زاده فرمانده حفاظت سپاه با اشاره به خاطره ای از شهید سید مصطفی موسوی از شهدای مدافع حرم ، گفت: روز قبل از شهادتش به اتفاق جمعی از دوستان پاسدارش منطقه ای را گرفته بودند و دو شهید هم داده بودند. دوستان سپاه انصار که همراهش بودند گفتند بعد از عملیات و گرفتن روستا خوابید و روز بعد با چهره بشاش گفت دیشب مادرم حضرت زهرا(س) را در خواب دیدم که گفت شب گذشته که عملیات کردید همه لحظه، لحظه آن را خودم دیدم. اما عملیات فردا را خودم فرماندهی میکنم.که عملیات انجام شد و منطقه مهمی را هم در سوریه آزاد کردند.

  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    انجام پرش در مراسم ۲۲ بهمن، از جمله آرزوهای تک تک چتربازان ایران است و با توجه به مهارت بالای شهید«مسعود عسگری»، سال گذشته قرعه به نام او افتاد، در حالی که چند ماه پس از آن به پرش واقعی زندگی رسید و جاودانه شد.
    شهید مسعود عسکری متولد شهریور 1369 بود. او 21 آبان ماه سال جاری طی عملیات مستشاری در حلب سوریه به شهادت رسید. پیکرش 22 آبان ماه به کشور بازگشت و طی مراسم باشکوهی در 24 ابان ماه تشییع شده و در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد. 22 بهمن سال گذشته بود که شهید مسعود عسکری بر فراز میدان آزادی پرواز کرد. او مدت ها شوق مشارکت در این جشن باشکوه را داشت و علاقه مند بود تا یکی از نمایش های اقتدار را در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بر فراز برج آزادی به نمایش بگذارد و سرانجام سال 93 در پرش سقوط آزاد به همراه سایر دوستانش بر فراز میدان آزادی شرکت کرد. شاید آن روز کسی فکرش را هم نمی کرد که مسعود سال بعد نامش در لیست شهدای این انقلاب خوش بدرخشد. یکی از دوستان صمیمی و همرزم شهید مدافع حرم«مسعود عسگری» که در تمام پرش های مسعود و حتی در زمان دفاع از حرم حضرت زینب(س) و لحظه شهادت، در کنارش بوده، خاطره ای از سقوط آزاد 22 بهمن سال گذشته این شهید را نگاشته است که در ادامه می خوانید:


    انجام پرش در مراسم ٢٢بهمن از جمله آروزهای تک تک چتر بازهای ایران بوده و این پرش از اهمیت بالایی برخوردار است، چون در یک مراسم باشکوه ملی، در پیش چشم هزاران نفر و صدها عکاس و خبرنگار انجام می شود. از یک طرف دیگر، محل نشستن روی زمین، معمولا ضلع جنوب غربی میدان آزادی بوده که روز مراسم پر از جمعیت، میله های پرچم و کلی سیم و کابل است که هر کدام از آن ها، به تنهایی یک دنیا خطر محسوب شده و شخص پرنده، نیاز به مهارت کافی در نشستن و اجرای صحیح و دقیق ترافیک پرواز دارد. موضوع دیگر این است که تعداد افراد چترباز در سپاه، ارتش، نیروی انتظامی و بسیج بسیار زیاد است و به سختی و به ندرت قرعه به نام فردی درمی آید و اگر هم دربیاید، شاید بار دوم به 10 الی 20 سال دیگر آن برسد. مسعود از مهارت بالایی برخوردار بود و مثل بقیه بچه ها، پرش در این مراسم آرزوی او بود. چند روز قبل از مراسم، خبر رسید که مسعود عسکری برای پرش در روز ٢٢بهمن، انتخاب شده است. بعد از گذراندن تست ها، با موفقیت آماده پرش شده بود. روز قبل از آن، آخرین وضعیت باد و هوای فردا را چک کردیم، سری هم به محل لند(نشستن) زدیم، موانع و الگوی ترافیک را هم بررسی کردیم. سپس سراغ لوازم رفتیم. چترها را بستیم، همه لوازم از جمله دوربین های روی سر و دست را آماده کردیم. یک دفعه به مسعود گفتم بیا دوربینت را آپدیت کنم که گفت: «نیازی ندارد»،گفتم:«عملکردش بهتر می شود». خلاصه با گیر دادن من، دوربین را آپدیت کردیم.
    صبح روز مراسم، مسعود را تا کنار هلی کوپتر بدرقه کردم، وسیله بلند شد و در ارتفاع مناسب، همه پرنده ها پریدند. هر کسی بسته به توانش در آسمان، حرکات نمایشی انجام می داد. مسعود هم نگذاشت که یک وقت، چتر شرمنده اش بشود و هر کاری که می شد در هوا انجام داد تا به زمین رسید. خوشحال و خندان همدیگر را بغل کردیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم که همان لحظه چشمم به دوربین روی سرش افتاد که روی مانیتورش نوشته بود:"cam error".چیزی نگفتم، یعنی نمی توانستم چیزی بگویم.
    آمدیم تا رسیدیم به پای لپ تاپ و مسعود دوربین را به آن وصل کرد، خدا خدا می کردم که فیلم گرفته باشد. یک فیلم روی رم ضبط شده بود، خیالم راحت شد، با خوشحالی فیلم را پخش کرد. فیلم از لحظه سوار شدن به هلیکوپتر تا چند ثانیه قبل از پریدن بود و هیچ چیز از پرش نگرفته بود و دوربین از همان لحظه، هنگ کرده بود. مسعود به من نگاه می کرد و من هم سوت می زدم و او حرفی نمی زد، ولی صدای داد و فریادش رو حس می کردم. مسعود گفت:« آپدیت کردی؟ عملکردش بهتر شد؟» گفتم: «فکرکنم ناقص انجام شده».
    دیگر چیزی نگفت و تا صبح دنبالم کرد و تا جایی که جا داشت با کتک های دوستانه اش، بابت آپدیت کردن دوربین، از من تشکر و قدردانی کرد.

  28. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  29. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahaei نمایش پست اصلی
    وقتی خبر شهادت برادرم را دادند، تنها چیزی که به زبانم آمد این بود : اللهم تقبل منا هذا القربان
    هیچ وقت فکرشو نمیکردم که یه روزی یه جنگی رو ببینم که هرر کسی شهید میشه داخلش پدرش یا مادرش یا یکی از خونوادش این حرفو بزنن

    ولی هر شهیدی که روش تحقیق کردم دیدم خونوادش این حرفو زدن
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  30. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  31. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره حسن شمشادی از یک شهید مدافع حرم





    حسن شمشمادی از خبرنگاران صدا وسیما در اینستاگرام خود متنی درباره یک شهید مدافع حرم نوشته است. شمشادی نوشته است: ایام نیمه شعبان برا انتظامات پارک سوار جمکران بچه های پایگاه را برده بودم جمکران. خلوت ترین مسیر را که خیلی کسی ازش رد نمیشد دادم به سید مصطفی چون سنش خیلی کم بود گفتم شما اینجا وایسا. گفت فرمانده می شود بیسیم هم به ما بدید؟! خیلی پسر آرام و با ادبی بود. دلم برایش سوخت. بی سیمم دادم دستش گفتم حرف بیخودی نزنی به مرکز وصل است. در گرمای تابستان قم تا 4عصر میخ کوب بدون چون و چرا سره جاش وایساده بود صورتش سرخ سرخ شده بود و دماغش سوخته بود. وقتی خواستیم برگردیم گفت سال بعدهم منو با خودتون میارید، گفتم اگه جلسه های مسجد را منظم شرکت کنی بله.سال بعد ایام نیمه شعبان گفتند خبری ازش نیست احتمالا دست داعش افتاده است...

  32. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  33. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید مهدی صابری ومصطفی صدرزاده.... .
    یک خاطره زیبا از زبان شهید مصطفی صدرزاده
    .
    . . تعریف میکرد تو حلب شبها با موتور حسن غذاو وسائل مورد نیاز به گروهش میرسوند . ما هر وقت میخاستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن میرفت . چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناص ها بزنند .
    خندید . من عصبانی شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو میزنند . دوباره خندید . و گفت . مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندی . که گفته. شب روی خاک ریز راه میرفت . و تیر های رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن . فرمانده بیا پایین . تیر میخوری . در جواب میگفت . اون تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفی میگفت . حسن میخندید و میگفت نگران نباش اون تیری که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهای براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید . .



  34. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    روایت پدر شهید صابری از فرزندش

    پارسال که می خواستیم برویم گذرنامه اش را گذاشت و گفت که برای اربعین بر می گردم.
    نزدیک اربعین گفتم : آقا مهدی بر می گردی یا نه؟
    گفت : بابا من اربعین به کربلا رفته ام. آنجا اطراف آقا امام حسین(ع) و آقا ابالفضل(ع) خیلی شلوغ است اما من دوست دارم که اربعین کنار حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) باشم که خیلی غریب و خلوت است.
    ما اربعین به کربلا رفتیم در حرم حضرت اباعبدالله حسین(ع) گفتم خدایا آنچه که صلاح و خوبی مهدی است نصیبش گردان.
    مادرش هم همین دعا را کرد.
    به روایت پدر شهید مدافع حرم مهدی صابری از فرماندهان یکی از تیپ های لشگر فاطمیون

  35. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از شهید مهدی صابری


    او فرمانده دسته های ویژه از تیپ فاطمیون بود رفاقت خاصی با شهید صدر زاده داشت او در بین نیرو ها به شجاعت معروف بود
    یک بار که جسد بچه ها جا مونده بود و تک تیر انداز دشمن نیز دید داشت، بدون ترس تک تک با نفر بر جسد بچه ها رو جمع بدون توجه به این که تکفیریان مجهز به ضد تانک و تک تیر اندازان او را بزنند

  36. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از شهید "مهدی صابری" به روایت بچه محل "شهید"





    سلام
    آقا "مهدی" تو محله مث یه "برادر" بزرگتر هوای همه بچه ها رو داشت از اونجایی که دوچرخه سواری یکی از ورزشهای حرفه ایش محسوب میشد، فوت و فن مکانیکی دوچرخه ها تو دستش بود.
    گاهی خودش میومد در خونمون دوچرخه هامون و میگرفت میبرد خونشون و تعمیر میکرد یه روز هم دعوتمون کرد خونشون تا از نزدیک ما رو هم آشنا کنه با این فوت و فن ها اونجا تو خونشون من اخلاق فوق العاده اش رو در برخورد با خواهر کوچکش دیدم.
    "میرزا حسن" هستم،از بچه  محل های آقا "مهدی" کوچه 8 میشستیم، اون سالها ابوذر غربی من که چندسالی از محبت نگاه و صداش بهره مند بودم ولی هر کس یه بار فقط باهاش سلام علیکی داشت،بی اغراق شیفته اش میشد.
    سلام منو به "مادرشون" برسونین و بگین حتمأ سفارش ما رو به حضرت "زهرا سلام الله علیها" بکنن میخوام دنباله رو خوبی برا آقا "مهدی" باشم.

  37. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  38. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    امین گفت "سجاده ها را من برداشتم. آنها را گرو نگه داشتم زیرا در تمام سجاده ها نماز خواندم و نذر خانم فاطمه زهرا و باب الحوائج کردم تا حاجتم را بدهند و خواهرم شفا بگیرد بعد سجاده ها را آزاد می کنم.

    نگین کریمی خواهر شهید امین کریمی به روایت خاطره ای از برادر شهیدش پرداخت و گفت: حدود 14 سال به خاطر بیماری سختی که داشتم شرایط جسمی و روحی  بدی داشتم.



    یک روز از شهرستان برایمان مهمان آمد. موقع نماز ظهر مادرم به دنبال سجاده می گشت ولی به جز یک سجاده، سجاده دیگری پیدا نکرد. از امین سراغ سجاده ها را گرفت و او اظهار بی اطلاعی کرد. آن روز مهمان ها با یک سجاده به نوبت نماز خواندند.

    مدتی بعد امین، مادرم را در گوشه ای صدا کرد و گفت که سجاده ها را من برداشتم. آنها را گرو نگه داشتم زیرا در تمام سجاده ها نماز خواندم و نذر خانم فاطمه زهرا و باب الحوائج کردم تا حاجتم را بدهند و خواهرم شفا بگیرد بعد سجاده ها را آزاد می کنم.

    ** نبودش را در کنارم احساس می کردم

    اولین شب تولدم بعد از شهادت امین، دلم گرفت. امین در تمام لحظات و شرایط زندگی کنارم بود و حالا شب تولدم را بدون او می گذراندم. نبودش را در کنارم احساس می کردم. با بغض و گریه بر سر مزارش رفتم و گفتم "من همیشه به دیدارت می آیم ولی تو سراغی از خواهر مریضت نمی گیری". تا شب موقع خواب گریه کردم.


    آن شب با چهره ای خندان و شاد به خوابم آمد. صورتم را بوسید. من گلایه می کردم ولی امین مثل همیشه می خندید. دستم را گرفت و دو سنگ نجف بر دستم گذاشت. کف دستم را محکم فشار داد و گفت "این هم کادوی تولد امسال." صبح وقتی بیدار شدم دنبال سنگ ها گشتم ولی نبود. فقط یک خواب قشنگ بود.

    شهید "امین کریمی" دومین شهید مراغه ای مدافع حرم، یک آبان 94 مصادف با تاسوعای حسینی در راه دفاع از حرم اهل بیت (ع) در سوریه، بدست تروریست های تکفیری به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

  39. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  40. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره اي از شهيد سيد مجتبي حسینی

    سید ادم بسیار شوخ طبعی بود
    تو سراج یه اچار فرانسه داشتیم کارای برق رو انجام میداد یه هفته ای بود علافش بودم بیاد دیش اتاق رو درست کنه بتونیم کانالهای ایران رو بگیریم نیومد که نیومد سید هم دلش به حال پای افلیج من که رو تخت افتاده بودم سوخت و رفت رو پشت بوم یه ساعت دیشرو اینور اونور میکرد خبری از تصویر نبود اخر که جناب مهندس برق تشریف اورد فهمیدیم رو دیش ال ان بی نداشته
    سید هم واسه این که کم نیاره گفت سیمش باید به خدا وصل باشه پس ما سید ها چه کاره ایم ال ان بی سوسول بازیه کانالهای ایران رو نمیگیره

  41. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  42. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان اخلاص شهید

    شهید مدافع حــــــــــرم محمدرضا دهقان
    اخــــــــــلاص شهید
    محمد یک صفت خیلی بارزش داشت و آن این بود که خیلی خالص کار می کرد. یعنی واقعا کارهایش را طوری انجام می داد که غیر آن کسی که باید، هیچکس دیگری نمی دید. وقتی می خواست دستگیری کند و کمک کند، یک جوری انجام می داد که من که خواهرش بودم هم بعدها متوجه می شدم .چند ماهی یک جایی کار می کرد، اما با گذشت سه ماه هنوز حقوقی نگرفته بود. به محمد گفتیم برو حقوقت را بگیر، در جواب گفت: " نه، صاحب کارم زن و بچه دار است، اگر داشت می داد، لابد مشکلی دارد که نتوانسته بدهد." آخر هم نرفت بگیرد با اینکه برای موتورش خودش دنبال تهیه پول بود. تا اینکه بعد از مراسم تدفین صاحب کارش آمد و تسویه کرد.

  43. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  44. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خواب دوست شهید سید مصطفی موسوی درباره شهید


    امام صادق(ع) مى‏فرماید: «قسم به خداى متعال، اموات رفتن شما را بر سر قبورشان می ‏دانند و با حضور شما مسرور می ‏شوند و با شما اُنس می گیرند و بهره‏مند می شوند»، (وسائل الشیعه، ج 2، ص 878)
    امروز غروب یکی از دوستان مقیم آلمان ، که سه ماهی بود همدیگه رو ندیده بودیم با تلگرام پیام داد . آخرین باری که با هم صحبت کردیم ، مصطفی مفقودالاثر بود .
    سراغ مصطفی رو گرفت و گفت چی شد ، چه خبر . بهش گفتم برگشت پیش مون و تشییع شد .
    گفت خبر نداشتم مصطفی برگشته ولی با این وجود ، دیشب خواب مصطفی رو دیدم
    دیدم یه سنگ مزار هست و اسم شهید موسوی روش حک شده .
    کنارش هم خود مصطفی وایستاده و داره می خنده .
    نگاهش گردم و گفتم شما که اینجا هستید !
    گفت : (( آره ... فقط تنهام ))
    وقتی خواب رو گفت ، یادم افتاد یک هفته است نرفتیم کنارش ... نرفتیم باهاش صحبت کنیم .
    نرفتیم از تنهایی در بیاریمش ...
    عصر پنجشنبه گذشته طبق عادت ، برای اینکه ساعاتی رو در کنار مصطفی باشیم ، عازم بهشت معصومه (س) شدیم .
    خودم زودتر رسیدم ولی مادر و خواهر و یکی از برادرها سه تایی با هم جدا گانه راه افتادند .
    سر خاک رسیدم بعد از اینکه فاتحه ای خوندم ، موبایلم زنگ خورد ، برادرم بود که مادر و خواهر رو همراهی میکرد . گفت بیا بیمارستان شهید بهشتی مامان حالش خوب نیست ! من هم که قبلا تجربه اینجور تلفن ها رو زیاد داشتم داد زدم و گفتم بگو چی شده که رفتید بیمارستان شهید بهشتی !
    اصل قضیه رو بگو ...
    گفتش سه تایی تصادف کردیم حال مون خوب نیست بیا ... با ترس و لرز و تجربه ای که در مورد یکی از برادرها داشتم که اون هم قبلا یه بار بیمارستان شهید بهشتی بستری شده بود و یک هفته هم توی کما بود و شکستگی پا داشت ، دائما این ترس رو در مورد مادر وخواهر و برادر داشتم .
    به هر حال رسیدم بیمارستان و پانسمان و آتل بندی وووو شکر خدا در حد کوفت خوردگی و خراشیدگی و ضرب دیدگی بود که اون هم تا غروب مرخص شدند .
    همگی منزل مادر جمع شدیم و حواس مون بهش بود و دیگه فرصت نشد بریم سر خاک مصطفی .
    حالا با این نرفتن مون :
    مصطفی
    بدجوری دلتنگمون شده ...
    بدجور از دوری ما بی تاب شده
    خیلی احساس تنهایی کرده
    فردا ان شا الله میریم پیشش

  45. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  46. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    شهید مصطفی صدرزاده
    شهید مصطفی صدرزاده همیشه تاکید داشت یه شهید انتخاب کنید
    برید دنبالش بشناسیدش
    باهاش ارتباط برقرار کنید
    شبیهش بشید
    حاجت بگیرید شهید میشید


  47. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  48. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    روایت رزمندگان عراقی مدافع حرم از شهید بیضایی
    در ایام سالگرد شهادتش، دو تن از رزمندگان عراقی که از نیروهایی بودند که با محمودرضا کار کرده بودند و آموزش دیده بودند، آمده بودند تبریز. می خواستند بروند سر خاک محمودرضا. مدافعان غیرایرانی حرم، محمودرضا را در سوریه با اسم مستعارش یعنی «حسین» می شناختند. یکی از این رزمنده های عراقی که مجروح هم بود، مدام وسط حرف هایش تکرار می کرد:

    «حسین، مجنون! حسین، مجنون!» وقتی داشتیم توی ماشین من به طرف گلزار شهدا می رفتیم، در بین راه پرسیدم منظورش از اینکه داشت می گفت «حسین، مجنون چه بود؟» گفت: «در درگیری در یکی از مناطق، دو شهید دادیم که به خاطر شدت درگیری پیکرها روی زمین ماندند و موفق نشدیم آنها را عقب بیاوریم.

    وقتی تکفیری ها پیشروی کردند و پیکرها، روی زمین، بین آنها ماندند، ما روحیه مان را باختیم. حسین وقتی دید ما روحیه نداریم و کسی نمی جنگد، رفت و نشست پشت فرمان خودرویی که آنجا داشتیم و استارت زد و رفت به سمت تکفیری ها. همه ما از این کاری که کرد تعجب کردیم. همین طور ایستاده بودیم و داشتیم نگاهش می کردیم و منتظر بودیم که هرلحظه ماشینش را هدف قرار بدهند، اما حسین رفت و با خونسردی پیکر شهدا را از روی زمین برداشت و کشید داخل ماشین و برگشت. کارش دیوانگی بود، اما این کار را برای بالا بردن روحیه ما انجام داد».

  49. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  50. #27
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۳
    نوشته ها
    213
    امتیاز : 5,369
    سطح : 47
    Points: 5,369, Level: 47
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 181
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 1,014
    تشکر شده 1,132 در 211 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به خانوادش نگفته بود که میخوام برم سوریه تا چند رو. قبل از شهادتش زنگ زد گفت من اومدم سوریه دعاتون کنم دارم چند روز دیگه بر میگردم راست میگفت چند رو. دیگه هم بیشتر پسش ما نموند وما را جا گذاشت و بر گشت
    چه رو. سختی بود رو. اوت سال همه به هم گفتن محسن ماندنی هم پرررررررررررررررررررررررر رررررر
    یادت بخیر انشاالله ما را فرامش نکنی

  51. 2 کاربر از پست مفید مح تقی تشکر کرده اند .


  52. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مح تقی نمایش پست اصلی
    به خانوادش نگفته بود که میخوام برم سوریه تا چند رو. قبل از شهادتش زنگ زد گفت من اومدم سوریه دعاتون کنم دارم چند روز دیگه بر میگردم راست میگفت چند رو. دیگه هم بیشتر پسش ما نموند وما را جا گذاشت و بر گشت
    چه رو. سختی بود رو. اوت سال همه به هم گفتن محسن ماندنی هم پرررررررررررررررررررررررر رررررر
    یادت بخیر انشاالله ما را فرامش نکنی
    روحش شاد

    ان شاالله روزی خودتون :x
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  53. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  54. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    🌹روایت خواهرشهید محمدرضا دهقان🌹

    دوسال پیش باهم رفته بودیم بهشت زهرا، یکی از مهمترین تفریحات و عاشقانه هایش با شهدا، تمیز کردن سنگهای مزار و چیدن گل روی آن بود.
    آن روز هم مثل همیشه کلی عکس انداختیم.
    اما وقتی رسیدیم به مزار شهید_محرم_ترک،
    رفت نشست کنار مزار و گفت: "سریع اینجا از من عکس بنداز!! "
    با تعجب گفتم : "چرا اینجا؟ پاشو کنار آقارسول ازت عکس بگیرم! "
    گفت :" نه! شهید ترک کلید فتح شهدای ایران توی سوریه ست! آقارسول و آقامحمودرضا هم اینجا عکس دارن! ازم عکس بنداز که بعد از شهادتم پخش کنی..."🔹
    عکس انداختم اما به او خندیدم و گفتم اگر به عکس انداختن بود، الان نصف تهران شهید بودند!!
    گاهی فکر می کنم چقدر لحظه پروازش را دور میدیدم.
    حالا سه شهید کنار مزار محرم ترک عکس دارند!!! 🔸

  55. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  56. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ماجرای خواستگاری شهید حامدجوانی به نقل از مادر شهید


    هو الشهید
    فکر می کردم مردان و جوانان زمان جنگ خیلی کم شده و دیگه اگه وجود داشته باشه هم ظاهر نمی شن ، ولی از وقتی مدافعان حرم شهیدانی همچون محمودرضا بیضایی ها کوثرشان را گذاشتند و رفتن و جوانانی همچو حامد جوانی ها از بهترین دوران زندگی شان یعنی ازدواج گذشتند و به خاطر اسلام به آرزوی خود رسیدند، تازه فهمیدم که مرد های زمان دفاع مقدس کم که نیستن هیچ اگه موقعش برسه زیاد هم هستن.
    در رابطه با ازدواج شهید حامد جوانی مادر شهید ماجرایی را به دوستان شهید تعریف کرده که جگر من به آتیش کشیده شده متن زیر به نقل از مادر شهید است:
    .
    مادر شهید:
    .
    برای حامد به خواستگاری رفته بودیم و مقدماتی را نیز انجام داده بودیم و با رضایت طرفین قرار بود ازدواج کنند اما یک دفعه تصمیمش عوض شد و از سوریه تماس گرفت و گفت: به هیچ وجه نمی خواهم ازدواج کنم و تا داعش هست من مشغول مبارزه خواهم بود و لاغیر.
    ما به خانواده دختر خانم زنگ زدیم و بسیار عذرخواهی کردیم.
    می دانست دیگر برگشتی در کار نیست و نمی خواست اسم دختر مردم وارد شناسنامه اش شود و بعدها برای دختر دردسر آفرین باشد و مشکلی پیش بیاید.



    منبع: سنگربان http://sangarban.blog.ir نویسنده: یاسر موحدی

  57. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1