کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 74
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره زیبا از زبان شهید مصطفی صدرزاده

    یک خاطره زیبا از زبان شهید مصطفی صدرزاده درباره شهید حسن قاسمی . . . تعریف میکرد

    تو حلب شبها با موتور حسن غذا و وسائل مورد نیاز به گروهش میرسوند . ما هر وقت میخاستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن میرفت .

    چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناص ها بزنند . خندید . من عصبانی شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو میزنند . دوباره خندید . و گفت . مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندی . که گفته. شب روی خاک ریز راه میرفت .

    و تیر های رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن . فرمانده بیا پایین . تیر میخوری . در جواب میگفت . اون تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفی میگفت . حسن میخندید و میگفت نگران نباش اون تیری که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهای براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید . . ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم )

  2. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض



    چقدر خوب است وقتی یک شهید روایت گر خاطرات شهید دیگر باشد ...


    سید ابراهیم (شهید مصطفی صدرزاده) محرم امسال شهید شد ...

    و حسن آقا ، رجب پارسال (93) ...
    کلا حدود 20 روز با هم دوست بودند ، آنهم چه دوستی ...



    حسن را همان ب بسم الله می گذراند مسئول تک تیر انداز ها ...
    و او برایشان مادری میکند ...

    با ماشین تدارکات برای بچه ها غذا و سلاح می بردند که یک تصادف وحشتناک می کنند .
    همه ی افرادی که در آن ماشین بودند به شدت مجروح می شوند اما حسن سالم سالم می ماند !


    سید ابراهیم می گفت حسن خیلی بچه ی خون گرمی بود ...

    سریع دوست شدیم و صمیمی ، حسن از خاطراتش در پایگاه بسیح و ماجرای حرم رفتنش با ویلچر و ... تعریف می کرد ...
    همانجا بود که سید فهمید حسن بچه ی مشهد و ایرانی است !


    پنج شنبه بود حسن گفت برویم حمام !
    نزدیک ولادت امیر المومنین (علیه السلام) بود ، و حسن همانجا با شور خاصی مدح امیرالمومنین (علیه السلام) می خواند و بچه ها دست می زدند !


    ....


    ماجرای عملیات امام رضا(علیه السلام) که 8 نفر داوطلبانه برای پاکسازی ساختمان 3 که دست دشمن بود ، رفتند و دلاوری های حسن و رجز خواندن هایش و نحوه ی تیر خوردن و شهادتش ....


    گفتنی نیست ...
    خودتان از زبان شهید سید ابراهیم بشنوید ...


    دریافت صوت با حجم حدود 7مگابایت
    خاطرات شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم ) از ماجرای آشنایی با شهید حسن قاسمی دانا و اعزام ایشان و ماجرای روز آخر و عملیات امام رضا(علیه السلام) و شهادت حسن آقا ...

  3. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  4. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    محمود رادمهر جانشین عملیات لشگر 25 کربلا و متولد 1360 بود که در راه دفاع از حرم عقیله بنی هاشم در شهرک «خان طومان» توسط تروریست های تکفیری به فیض عظیم شهادت نایل آمد. یکی از همرزمان این شهید عزیز خاطراتی را از او اینگونه روایت می کند:

    *جانشین عملیات لشگر کربلا و بنایی برای مستضعفان

    محمود رادمهر مردی بود که استعداد نظامی بالایی داشت و برای همین پست و جایگاه بالایی در لشگر 25 کربلا داشت. شهید رادمهر خواب نداشت و در دیده بانی بی نظیر بود. او در کار بنایی استاد کار بود. وقت تعطیلات و فراغت از کار اصلی اش، برای مردمی که بضاعت مالی اندکی داشتند بنایی می کرد. منزل شان را تعمیر می کرد و اجرتی برای کارش طلب نمی کرد.


    *گوشی هندلی/ می گفت تو آهنگران ما هستی

    در لشگر کربلا مداحی می کنم، هر بار مرا می دید می گفت: تو آهنگران ما هستی. نام من را هم در تلفن اش آهنگران ثبت کرده بود و هر وقت تماس می گرفتم با نام حقیقی ام مرا به جا نمی آورد، تا صدایم را می شنید می گفت: خب از همان اول بگو که آهنگرانی برادر! یا گاهی هم می گفت: داداش ما گوشی مان از این هندلی هاست و خیلی دفترچه تلفنم ظرفیت دارند. همیشه مشغول مطالعه و فکر و انجام کار شناسایی بود. باور دارم که محمود خستگی را شکست داده بود.

    *ترک گناه

    رادمهر از جمله نیروهایی بود که در جنگ 33 روزه نیز نقش داشت. سری قبلی که به سوریه رفته بودیم، محمود برای اینکه نیروهای افغانستانی را آموزش بدهد یک هفته بیشتر ماند. او غالبا بعد از نمازها قرآن می خواند. یک خصلت بد زبانی در آموزش داشت و آن هم بدزبانی بود. یک روز گفت من با خودم عهد کردم این کار را ترک کنم. با همتی که داشت سر عهدش ایستاد، انقدر خوب شد که حتی به بقیه بچه ها تذکر می داد.


    *دیده بانی که حلب را تحت نظر داشت

    شاید اغراق باشد اما معتقدم رادمهر در دیده بانی نمونه بود و شاید از نظر من مرد شماره یک دیده بانی در لشگر و یا حتی کشور بود. بارها دیده بودم که بی سروصدا به دل دشمن زده بود و با دقت نظر دیده بانی کرده بود. جوان نترسی که با ابزار کارش حلب را به تحت نظر داشت. با موتور سیکلت، بیسم، عینک، جی پی اس و نقشه برای شناسایی می رفت. متولد 1360 و از کسانی که در همان هیجده سالگی وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد و از اوایل ورودش به تشکیلات در توپخانه لشگر مشغول به کار شد. بعدها به خاطر استعداد فوق العاده اش خیلی زود توی لشگر گل کرد و جانشین عملیات لشگر 25 کربلا شد.

  5. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  6. #34
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    چشم های مرا پیدا کنید!

    دوست شهید مدافع حرم گفت: چشم هایش ضعیف بود، حتی عینکش را موقع خواب از چشمش بر نمیداشت که مبادا آن را گم کند. وقتی آن را گم می کرد می گفت چشم هایم را پیدا کنید.




    *احترام ویژه به پاسداران پیشکسوت

    علی عابدینی بچه فریدون کنار بود. اما بعد از ازدواج در محله همسرش در بابلسر سکونت داشت. او از بچه های تکاور صابرین بود. در رسته اطلاعات و عملیات تخصص های ویژه ای داشت. به دلیل اینکه سابقه پاسداری من بیشتر بود، خیلی اظهار لطف می کرد و در کارهای نظامی از من مشورت می گرفت.
    استعداد خاصی داشت. اگر بنا باشد از ویژگی های اخلاقی اش بگویم، یکی همین که احترام خاصی به پاسدارهایی که پیشکسوت تر بودند می گذاشت. خاطرم نیست حتی یک بار در جمع نشسته باشیم و پایش را دراز کرده باشد. تواضع خاص و مثال زدنی ای داشت.





    *چشم های مرا پیدا کنید

    در سفر قبلی به سوریه همسفر بودیم، شهید علی عابدینی فرمانده دسته بود، با نقشه می آمد پیش من و یکی از رفقا حسابی راجع به عملیات و نحوه کار بحث می کردیم. تلاش می کرد تا بعد از جلسه دست پر برود تا خوب، نیروهایش را توجیه کند. چشم هایش ضعیف بود، به طوری که حتی وقتی می خوابید آن را از روی صورتش بر نمی داشت. گاهی عینک را یادش می رفت کجا گذاشته می گفت: «بچه ها چشم های من را پیدا کنید». قبل از اینکه عملیات شروع شود به علی گفتم: حاجی اگر عینک بشکند چه کار می کنی؟ نگاه جالب و متحیری کرد و گفت: «راست می گی میثم، اسیر می شم!» چند بار بچه ها برای اینکه اذیتش کنند عینک اش را بر داشتند و او در به در دنبال عینک بود.



    *جانبازی در عملیات قبلی

    توی همین عملیات گذشته، محمد شالیکار و عبدالرحیم فیروزآبادی به شهادت رسیدند. در گرماگرم جنگ، تک تیرانداز تکفیری با تیر قناسه کتف سمت چپ شهید عابدینی را مورد هدف قرار داد. دقیقا بالای قلبش را تیر قناسه با خود برده بود. گفتیم با ماشین علی را بفرستید عقب، همین طور که دستش روی کتفش بود به شوخی گفت: «بی خود تلاش نکنید من را راهی عقبه لشگر کنید، خداوکیلی همه شما را می زنم». خلاصه ماند و امدادگرها پارچه گاز استریل را گذاشتند روی حفره ای که تیر، کتف علی را دریده بود. باز به شوخی گفت: «آخی عجب درد دلچسبی دارد».



    *می گفت می خواهم بمانم و ذخیره سپاه شوم
    بعد عملیات علی برگشت و خلاصه وسایل و ساک هایش را ما بردیم و دم منزلش تحویل دادیم. آن شب دور هم جمع شده بودیم و به شوخی می گفتیم تصمیم داریم حالا حالاها زنده بمانیم و از ذخایر سپاه باشیم. یکی مثل سردار جعفری و سردار حاجی زاده شویم. بین خودمان تقسیم پست هم می کردیم. شهید عابدینی حدودا 20 روز بود که برگشته بود، اما مسئولین شهر به ملاقاتش نرفته بودند.
    *روضه دلچسبی بود
    شهید عابدینی به شدت به نماز اول وقت و قرآن خواندن بعد از نماز معتقد بود. وقتی عبدالرحیم و محمد شالیکار شهید شدند از من درخواست کرد برایشان روضه بخوانم. دوباره شب هفت بچه ها آمد و گفت حاج میثم بیا و برای بچه ها شب هفت بگیریم. توی مسجد جامع الحاضر و در روز شهادت امام رضا(ع) مراسم شب هفت گرفتیم. علی بعد از مراسم گفت آقا میثم این مراسم شب هفت بچه ها خیلی چسبید.


    *دو حبه سیر
    شب ها در خانه های سوری که کمتر تخریب شده بودند می خوابیدیم. شهید عابدینی برایمان سوپ گذاشت. امکانات درست و درمانی برای طبخ غذا نداشتیم. اما او سوپ را درست کرد. از خانه ای که در آن بودیم دو تا حبه سیر برداشت و در سوپ انداخت. می گفت: حاجی باید برای این سیرها، خیرات و یا پولی به نیت صاحب خانه کنار بگذاریم. ان شاء الله که از ما راضی باشد.


    شب تا صبح پست می دادیم. بیشترشب ها من جای بچه ها بیدار می ماندم. پشت بام های آن جا شبیه به پشت بام های تهران بود. بارها می دیدم که نیمه شب بلند می شد و به بچه ها سر می زد. نگران این بود که در آن سرمای طاقت فرسا، نکند بچه ها سرما بخورند. روی آن ها پتو می انداخت. گاهی هم چایی دم می کرد و می آمد پشت بام با هم گپ می زدیم. جوان مهربان و معنوی ای بود.

  7. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  8. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از شهید احمد اعطایی



    یه روز من میدون مقدم وایساده بودم منتظر تاکسی...
    یه ماشین وایساد و من سوار شدم که اتفاقا احمد عزیز داخل ماشین بود ...
    خلاصه من دیدم احمد داره با راننده بحث میکنه ،
    احمد میگفت به راننده که هروقت به خانمی رسیدی و داشت از خیابون رد میشد تو از چند متری ترمز کن که خانم رد بشه بعد راه بیفت چون خانما مثل آقایون سریع نیستن شاید پاشون بهم بپیچه و بخورن زمین ..
    خلاصه کار نداریم احمد چون آدم رکی بود و بی تعارف حرفشو به همه میزد هی به راننده میگفت و راننده دیگه اعصابش خورد شد..
    خلاصه از اول مسیر با اون بنده خدا بحث کرد و گفت اصلا هرچی که تو میگی تا اینکه احمد حرفشو به کرسی نشوند تا این که میخواستیم پیاده شیم،
    راننده یکم سن دار بود و آخرش گفت که جوون خوبی هستی خدا پشت و پناهت باشه من این همه ساله راننده ام و اینو نمیدونستم
    احمد چیزی نگفت و لبخندی زدو خداحافظی کرد...
    خلاصه کرایه ماهم احمد حساب کرد.
    خدا رحمتش کنه دلم خیلی براش تنگ شده ،
    ان شالله اون دنیا یه جای خوب برای بچه های مسجد ردیف کنه...
    دوستان مسجدی شهید اعطایی

  9. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  10. #36
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    سه خاطره از شهید مرتضی عطایی


    ترس دشمن از نام مبارک رهبر معظم انقلاب
    در سلسله عملیات های آزادسازی نبل و الزهرا(س) یگان ما از خان طومان به منطقه ی مورد نظر اعزام شد. رزمندگان با شجاعت در عرض چند ساعت دشمن را زمین گیر کرد. آتش تهیه ما بسیار خوب عمل کرده بود. با عقب نشینی دشمن نیروها در خاکریز دشمن مستقر شدند. خاکریز دوجداره 500 متری و خوبی بود.

    دقایقی بعد دشمن شروع به پاتک کرد. از هر طرف به سمت نیروهای ما گلوله می زدند ولی نیروها عقب نشینی نکردند. در گوشه خاکریز من و یکی از رزمنده ها با هم بودیم. با دشمن تقریبا 100 متر فاصله داشتیم. از رزمنده های ایرانی  و فاطمیون  ترس دارند. صدایشان را می شنیدیم که می گفتند «ایرانیون». ولی شک داشتند. دشمن ابتدا تصور کرد، سوری هستیم. ما می خواستیم آن ها متوجه شوند که ما کیستیم. بنابراین وقتی آر پی جی زن دشمن شلیک می کرد و می گفت «الله اکبر»، ما در پاسخ با صدای بلند می گفتیم «خامنه ای رهبر».



    آر پی جی به خاکریز اصابت کرد. تا زمانی که هوا رو به روشنایی برود، این کار ادامه داشت. مقدار زیادی مهمات مصرف کردند ولی جرات جلو آمدن را به برکت نام مقام معظم رهبری نداشتند.



    شهید مصطفی صدرزاده و شهید مرتضی عطایی

    منتظر فرشته ها بودم
    آخرین باری که مجروح شدم با انفجار کپسول بود که مثل گوشت قربانی پرت شدم. دنیا دور سرم می چرخید. به زحمت سرپا ایستادم. چند قدم راه نرفته بودم که احساس کردم پای راستم کوتاه شده است. نمی دانستم بر روی ساق پا راه می روم. چون کاملا قطع نشده بود، همان جا نشستم و پایم را با چفیه بستم. می خواستم خود را به پناهگاهی برسانم که ناگهان خمپاره 60 کنارم به زمین اصابت کرد و من با پشت سر به زمین افتادم. ولی هیچ دردی نداشتم. خون از گردن به صورتم می پاشید.

    آن زمان تصور کردم که شهید می شوم. لذت بخش ترین و خالص ترین شهادتین را خواندم و بر روی زمین دراز کشیدم. مدتی گذشت اما از شهادت خبری نشد. در حین بی هوشی یک نفر را دیدم که به سمتم آمد. در دل می گفتم حتما فرشته ها آمده اند مرا از این دنیا ببرند. آن فرد نزدیک تر که شد چهره یک فرشته مذکر با سبیل را دیدم که گفت: «انت ایرانی؟»

    در یک لحظه من را از زمین بلند کرد و داخل ماشین گذاشت. این دوست عرب، فرشته نجات من بود.









    شوخ طبعی در اوج عصبانیت
    تیم شناسایی دشمن به فاصله 20 متری خط پدافند ما رسیده بود. به خاطر تضعیف روحیه نیروها با رسام شلیک می کردند. من و یکی از دوستان در حال قدم زدن به سمت سنگر بودیم که ناگهان یک تیر رسام از بالای سر ما رد شد. یک جان پناه گرفتیم و شروع به ریختن آتش کردیم. در تاریکی شب تنها با یک دوربین دید در شب در خط که آن هم تار نشان می داد باید جواب دشمن را می دادیم.

    دوربین را روی کلاش با دست نگه داشتیم و یک نفر از آن ها را زخمی کردیم. آن ها تیراندازی می کردند تا فرار کنند و ما هم تیر می زدیم تا زمین گیر شوند. بیسیم زدم و اعلام کردم که نیروها تیراندازی نکنند تا با یکی از دوستان برویم و آن زخمی را زنده بیاورم. دقایقی منتظر پاسخ ماندیم.

    احتمال می دادیم که سینه خیز تا حدودی از ما دور و لای درخت ها پنهان شوند. با یکی از نیروها از خاکریز رد شدیم. ده متری جلوتر نرفته بودیم که تیراندازی شروع شد. آرام آرام به سمتشان رفتیم. ابتدا یک نارنجک پرتاب کردیم. اما وقتی وارد پناهگاه شان شدیم، فرار کرده بودند. در اوج عصبانیت ناگهان خندیدم. دوستان پرسیدند که چی شده؟ گفتم «یاد مهلت زمانی و پیامی که بهشون دادم تا تسلیم بشوند، افتادم. مهلت اینقدر زیاد بود که فکر کنم زخم پایش خوب شد و تا منزلشان دوید»








  11. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  12. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره مادر شهید مصطفی صدرزاده




    ماه رمضان سال 77 مصطفی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود.
    برای سحری بلند شدیم اما مصطفی را بیدار نکردم؛
    خودش موقع اذان بیدار شد، وقتی دید اذان می گویند بغض کرد و با ناراحتی گفت: « چرا منو بیدار نکردید؟»
    دستی روی موهایش کشیدم و گفتم: «عزیزم شما هنوز به سن تکلیف نرسیدی.»
    اخم هایش را درهم کشید و با دلخوری گفت: «از این به بعد هر کسی به سن تکلیف رسیده بره نون بخره، آشغال ها رو بذاره دم در،
    من بچه ام و هنور به سن تکلیف نرسیدم .»
    ناگفته نماند که آن روز، بدون سحری روزه گرفت، برای من هم درس شد که تمام ماه رمضان برای سحر بیدارش کنم.
    عزیزمادر، نازننیم...چقدر دلم برای بچگی و شیطنت ها و دنیای معصومانه ات تنگ شده،
    کاش می توانستم زمان را به عقب برگردانم...

  13. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    «مصطفی بدهکار بود! »



    دلم نیومد ننویسم.
    چند وقت پیش ، با یکی از بزرگوارانی که شنیده بودم تو پیشرفت شهید مصطفی صدرزاده خیلی مؤثر بودن حرف میزدم ازشون خواستم برام یکم از خصوصیات آقامصطفی بگن....
    یه حرفی زدن که الان حدودا یک ماه و نیمه ذهنم درگیرشه....بهم گفتن اگر بخوام مصطفی رو توی یه جمله خلاصه کنم میگم: «مصطفی بدهکار بود! »
    میدونی بدهکار یعنی چی؟
    میدونی بدهکار ترین آدم روی زمین چه کسی بوده؟ .پیامبر بزرگ ما حضرت محمد مصطفی(ص) بدهکار ترین آدم بوده.
    مصطفی هم فهمید که بدهکاره....
    بدهکار شهدا، بدهکار خانواده ی شهدا، بدهکار پدر و مادر، بدهکار خیلیا.....
    و بدهیش رو داد و رفت......
    من فقط گوش میدادم و در حالی که خیره به مزار آقامصطفی بودم آروم پشت تلفن اشک میریختم، .
    حاج آقا بهم گفتن برو بگرد ببین بدهکار کی هستی، .از خود شهید بخواه کمکت کنه که بفهمی بدهکاری..... ازش بخواه کمکت کنه که بدهیت رو بدی و بری......



    شهید سید مصطفی صدرزاده

  14. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ما تا آخر ایستاده ایم









    توسط یکی از دوستان شهید



    داشتیم برای حمله آماده میشدیم با سید راه افتادیم ، شب عملیات هم همان چهره همیشگیش را داشت آرام بود (همیشه انگار با نگاش دنبال چیزی میگشت)،کم کم که درگیریها بالا گرفت ،منم گرم درگیری شدم، اما یه لحظه وسط درگیری انگار صدای ماننداصابت گلوله به بدن شنیدم ،برگشتم سید و دیدم که ترکش به قسمتی از پاش خورد و از قسمتی دیگه بیرون زد.خودمو بالا سرش رسوندم .گفتم سید جان بزار برگردونیمت عقب ؛دیدم حالت چهرش عوض شد گفت چی؟من برم عقب و بچه هامو تنها بزارم؟؟؟با چفیه زخمشو بست و بلند شد و تا آخر موند و عقب نرفت.
    اینقدر بچه ها رو دوست داشت وقتی وارد جمع میشدی تشخیص اینکه فرمانده الان تو جمع هست سخت بود.
    دوستات سید الان چقدر تو راه و اهدافش ،اقا سید و همراهی کردن و موندن باهاش.

  15. #40
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    :دوست دارم تاسوعا شهید بشم...


    روستای بلاس.جنوب حلب



    همونجا نزدیک سید ابراهیم یه خمپاره 120 خورد و کلی گرد و غبار بلند شد...همه فکر میکردیم سید ابراهیم (صدرزاده) شهید شده...با سرعت خودمون رو به چاله ی انفجار رسوندیم،دیدیم سید داره از بین گرد و خاک میاد بیرون...
    بهش گفتیم،فکر کردیم شهید شدی!!!
    گفت: دوست دارم تاسوعا شهید بشم...

  16. #41
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    یه خاطره از سید ابراهیم...
    یه روز حاج قاسم برا جلسه ی عملیاتی اومدن حلب...
    بعد جلسه،رفقا شروع کردن با حاجی عکس گرفتن...
    کم کم اطراف حاجی خلوت شد...
    سید گفت حالا بریم خدمت حاجی...
    ۴ نفری ایستادیم و سید با حاجی گرم صحبت شد...
    بعد صحبت ،میخواستیم عکس بگیریم که متوجه شدیم حاجی خیلی فکرش درگیره و سرش پایین و به یه نقطه خیره شده...
    یه دفعه سید رو به حاجی گفت: حاجی سرتو بگیر بالا، اینجوری فک میکنن که آویزونت شدیم...
    شادی ارواح طیبه ی شهدا صلوات
    دم عشق دمشق

  17. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره خواستگاری






    شهید مصطفی صدرزاده آقا مصطفی فرمانده پایگاه نوجوانان بسیج مسجدمون بود ، هرکجا که میرفت ما رو هم با خودش میبرد ، راهیان نور ، مشهد ، شمال و.... ما رو دیگه به اسم نوجون های آقا مصطفی میشناختن، از بس که همیشه دورش می چرخیدیم آقا مصطفی ۲۰ سالش شده بود یک شب با بچه ها توی مسجد بودیم که یکی از بچه ها، بدو اومد و گفت: اقا مصطفی رفته خواستگاری خونه فلانی .ما پاشودیم و رفتیم درب خونه همسر ایشون ، گویا مراسم خواستگاری تموم شده و آقا مصطفی اینا رفتن خونه خودشون و ما دیر رسیدیم بعدا، متوجه شدیم که این جلسه فقط یه جلسه اشنایی بوده و هنوز جوابی بین طرفین رد و بدل نشده بود. ما توی کوچه نیم ساعتی منتظر بودیم تا جلسه خواستگاری تموم بشه و آقا مصطفی رو ببینیم و.... هرچه منتظر شدیم نیومدن! یکی از بچه ها زنگ خونه پدر زن آقا مصطفی رو زد گفت ؛ سلام آقا مصطفی این جاست! اون بنده خدا شوکه شد و گفت یه لحظه صبر کنید. ، اومد دم در خونه ولی همین که پدرخانوم آقا مصطفی رو دیدیم شروع کردیم به فرار کردن خخخخ .


    فرداش دیدیم آقامصطفی داره با خنده میاد بعد بهمون گفت؛ آبرومو بردید ، بزارید حداقل من جواب بله رو بگیرم بعد برید درب خونشون سراغ منو بگیرید . این خاطره رو همیشه خودش با خنده برای دیگران تعریف می کرد. شادی روحش صلوات



    کانال دم عشق دمشق

  18. #43
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض





    چون تیر تو سینه اش خورده بود و شش سوراخ شده بود و با نفس کشیدنش ، خون بالا میاورد....و چند دقیقه بیشتر....
    درگیری بسیار سخت بود و با توجه به فشار سنگین دشمن، هر لحظه ممکن بود دستور عقب نشینی صادر بشه، لذا گمان اینکه نکنه پیکرش جا بمونه ، خیلی اذیتم میکرد...همه دنبال کار خودشون بودن و چون فرمانده رو از دست داده بودیم ، روحیه ی همه تضعیف شده بود...پیکر مطهرش رو با زحمت رو دوشم گذاشتم و اصلا حواسم به دور و اطرافم نبود که مدام به سمتمون تیر اندازی میشه...
    حدود 200 متر به سختی و زحمت حرکت کردم و هر چند قدم می ایستادم و نفس تازه میکردم و باهاش درد و دل میکردم...
    چون روی سینه اش فشار بود، از دهانش خون میومد و لباس و صورتم از خون پاکش رنگین شده بود....اون لباسم رو یادگار دارم...



    راوی شهید ابوعلی دوست وهمرزم شهید صدرزاده

  19. #44
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض






    ‎ گفت: بالاخره شب عملیات رسید. هدفی که به گردان ما دادن یه تپه ی به شدت مهم و مشرف تو منطقه بود. اگه این تپه گرفته نمیشد یگان های دیگه که جلوتر از تپه عمل میکردن به مشکل میخوردن. برای رسیدن و تصرف این تپه، باید دوتا نقطه دیگه رو میگرفتیم تا مسیر کمک رسونی و امداد به تپه رو در ابتدا قطع کنیم اونوقت بریم سراغ قله ی تپه. نقطه ی اول یه روستای خالی از سکنه و یه تپه خیلی کوچیک و نقطه دوم روستای پای تپه ی اصلی. گفت: فرمان حرکت که اومد نیروها رو راه انداختیم، حرکتمون خیلی کند بود چون تو شب داشتیم نفوذ میکردیم و فقط یه راهنما داشتیم. با تاخیر به نقطه اول رسیدیم. بعد از تقسیم نیروها به طرف نقطه دوم حرکت کردیم اما خوردیم به اذان صبح. مجبور شدیم با اذن فرمانده برگردیم به نقطه اول. گفت: آفتاب که زد عملیات شروع شد.اما ما به هدفهامون نرسیده بودیم. فرمانده تماس گرفت و گفت خودتون رو سریع برسونید به هدفتون.


    گفت: به بچه ها روحیه دادم و افتادم سرستون و باشعار دادن به سمت هدف شروع کردم به دویدن. نیروها هم که دیدن من جلوتر از همه دویدم روحیه گرفتن و اوناهم پشت سرم دویدن. اما قبل از رسیدن به روستا با دشمن درگیر شدیم. آتش دشمن زیاد بود برای همین بچه ها نتونستن حرکت کنن. من و چند نفر دیگه جدا موندیم. تک تک بچه ها رو برگردوندم و خودم هم هرجوری بود زیر آتیش دشمن برگشتم. گفت: خیلی داغون بودم. اگه تپه رو نمیگرفتیم بچه های دیگه به مشکل میخوردن. اما تو همون نقطه اول درگیر شده بودیم نمیشد تکون خورد. داغوون بودم. گفت: شروع کردم بچه ها رو سروسامون دادن تا حداقل این جاپارو از دست ندیم. خستگی روحیم خیلی بیشتر از خستگی جسمیم بود. تو همین احوال بودم که دیدم یه ستون از بچه های فاطمی دارن میان سمت ما.یه پسر لاغری هم سرستونه.

    زیرپوش تنش بود و یه چفیه به سرش بسته بود یه پرچم هم تو دستش. جلوتر که رفتم دیدم سید ابراهیم ... . رفتم جلو سید آمار منطقه رو ازم گرفت و گفت من با بچه هام از زیر تپه خودمون رو میکشیم بالا و میریم سر وقتشون. بعد یه یا علی گفتن و راه افتادن. خودش با پرچمش زیر آتیش جلوتر از همه ... عین دسته ای از ملائکه اومده بودن دلم قرص شد روحیه گرفتم اما سید صبر نکرد که پیشنهادم رو بهش بدم.

    "برگرفته از صفحه یکى از دوستان شهید"

  20. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  21. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    سید بطحایی


    چهارشنبه ۲۱خرداد سال ۹۳(۱۳شعبان) راهیچ وقت فراموش نمی کنم وقتی میخواستم سفره نهار را آماده کنم آقا مصطفی مشغول شماره گیری با تلفن بود میخواست باسید بطحایی(یکی ازبهترین اساتید حوزه علمیه واستاد اخلاقش) در عراق تماس بگیرد، در کنارش نشستم و گفتم : ببین من چی میکشم تا بتونم با شما صحبت کنم .
    گفت: واقعا همیشه اینطور سخت شماره میگیره؟ گفتم :همیشه !!!...
    وقتی سفره پهن شد، غذای فاطمه را کشیدم و مشغول دادن غذا به فاطمه شدم، موفق شد که تماس بگیرد، صدا خیلی بد میامد.
    گذاشت روی آیفون، گفت: سید خوبی؟کی میای ایران ؟
    سید با یه بغضی گفت: مصطفی تو مگه مدافع حرم نیستی؟ اسلحت رو بردار بیا اینجا!!! با زن و بچه توی محاصره گیر افتادیم.
    آقا مصطفی دیگه نمیدونست چطور صحبت میکرد!! بلند بلند داد میزد کجایی سید ؟؟؟.....
    سید بطحایی گفت: ما با زن و بچه توی حرم امامین  عسکریین برای زیارت اومده بودیم که محاصره شدیم.
    آقا مصطفی گفت مرد چرا زن و بچه را بردی؟؟ اگه بلایی سرشون بیاد سید جواب داد: نمیدونستم اینطور میشه ما هر سال نیمه شعبان میامدیم و بعد از برگشت از سامرا حرکت میکردیم سمت ایران برای تلبیغ در ماه رمضان



    مصطفی اگه تونستی بیا.........تماس قطع شد آقا مصطفی با مشت میکوبید روی زمین دائم سر سید فریاد میکشید چرابا زن و بچه رفتی؟؟

    بعد از چند دقیقه گفتم بیا سفره پهنه، غذا سرد میشه، گفت میل ندارم یکدفعه نگاهش به فاطمه افتاد که از فریاد های آقا مصطفی ترسیده بود رفت و فاطمه را بغل کرد اومد کنار سفره نشست و مشغول خوردن غذا شد.

    قاشق اول

    دوم

    سوم

    یکدفعه با گریه دوباره فریاد زد: چه خاکی به سرم بریزم؟ الان کجا برم سید؟ چه کنم؟

    فاطمه ازگریه وفریادآقا مصطفی اذیت شد من با فاطمه رفتم توی اتاق بعد از چند دقیقه که آروم شد اومد توی اتاق، از ما عذرخواهی کرد.

    فاطمه را محکم توی بغل گرفت و گفت: بابایی ببخشید آدم بدا میخوان دوستمو اذیت کنن خیلی ناراحتم .

    اون روز  فقط راه میرفت و با سید حرف میزد و اشک میریخت میگفت تا حالا سید هیچ چیز از هیچ کسی نخواسته

    بعد رو به من کرد و با اشک گفت: ببین توی چه وضعیتیه که از من درخواست کمک میکنه....



    نقل از همسر شهید

  22. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  23. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از یک مدافع حرم که شهید روح الله طالبی نجاتشون دادند و زندگیشون را مدیون این شهید بزرگوار هستند.

    بسم الله…

    🍂در جبهه ی حلب و در عملیاتی به نزدیکای من یک خمپاره اصابت کرد ولی ترکشی به من نخورد ولی از شدت موج از حال خودم بیحال شده بودم و سرم گیج می رفت نمیدونستم چیکار کنم، که ناگهان دیدم داعشی ها بهم خیلی نزدیک شدند حداقل با فاصله ی ۸ یا ۹متری.



    سریع پا به فرار گذاشتم بدون اسلحه، یکی از پاهام تیر خورد و من سرعتم خیلی کم شد و با یک پا سعی میکردم فرار کنم که داعشی ها پای دیگری من را هم تیر زدند. که در آن لحظه روح الله طالبی که تک تیرانداز ماهری بود سه نفر از داعشی ها که به من نزدیک بودند مورد هدف قرار داد که همرزم هایم توانستند من را به عقب ببرند؛ تو این مدت ازمن خیلی خون رفته بود که بیهوش شدم.



    بعد از هوشیاریم دیدم در یکی از بهداری های سوریه هستم و گلوله هارا از پاهایم خارج کردند، و بعد از چند روز هم به بیمارستان بقیه الله تهران منتقل شدم .بعد ها دوستان برایم تعریف کردند همان روز که روح الله طالبی من را نجات داد بعد از چند ساعت ترکش به بدنش اصابت کرده و کل بدنش از بین رفته. متاسفانه فقط پاهایش برگشت ایران و دفنش کردند…..
    من مدیون روح الله هستم اگه نبود اسیر می شدم و مورد شکنجه های شدید داعشیا قرار میگرفتم.
    💢با صلواتی یاد کنیم شهدای حرم مخصوصاً شهید روح الله طالبی و همه ی رزمندگان مقاومت را.


  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #47
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای کوتاه از شــ هید مدافع حرم حــسین فیاض با نام جهادی شرور یڪ


    بعد از تشییع حسین رفتیم خونه تو خونه بحث شد ڪه شــ هدای سوریه شــ هید هستن یا نه؟
    همسایشون خطاب به عڪس حسین میگه: من امشب7بار زیارت عاشورا میخونم, اگر تو واقعا شــ هیدی امشب بیا به خوابم
    شب زیارت عاشورا میخونه و میخوابه اون شب ڪه هیچی، اما چند شب دیگه حسین میره بخوابش همسایشون میترسه به حسین میگه: گفتم بیا به خوابم ولی نه هر شب!
    بعد اون دیگه بخوابش نمیره هر ڪسی اینو میشنوه میگه:
    حسین اون دنیا هم دست از شیطنت هاش برنمیداره
    #نقل_از_فرمانده_شهید
    #شهیدلشکرغیور_فاطمیون

  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  27. #48
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    "عمو مثل بابا است..من پدرم را کربلا نبردم. عمو را حتما باید ببرم" گریه به عمو امان نمیداد... اشک عمو،اشک همه را درآورد از سفرشان برایمان میگفت: حسین در طول سفر از هیچ چیز برایم کم نگذاشت. هیچ کجا نگذاشت خودم بروم. در طول سفر ویلچر را همه جا خود میبرد... وقت وضو گرفتن،کمکم میکرد. پاهایم را میشست. در حرم برایم دعا میخواند تمام امیدم رفت و شهید شد. حسین را مثل پسرم دوست داشتم." اشک به عمو امان نمیداد... مدافع حرم شهید حسین رضایی
    عموی شهید

  28. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  29. #49
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    شهید احمد مکیان

    یک روز با احمد سوار تاکسی شدیم که بریم حرم زیارت راننده آهنگ گذاشته بود احمد بهش تذکر داد که خاموش کنه راننده هم شروع کرد به صحبت کردن وبد بیراه گفتن به مملکت فوش دادن به مسولین احمد اون .. موقع تازه از منطقه برگشته بود راننده میگفت از این اسلام مملکت چی به مارسیده که ما به حرفش گوش بدیم تقریبا قیافه راننده عصبی شده بود احمدم با چهره ای خندان بهش گفت یه نگاه به دور ورت بکن به اون ور مرزها سوریه٬عراق٬یمن٬افغانستان٬ پاکستان و...خیلی دیگه از کشورهای همسایه به چه وضعین ما ازاین مملکت امنیتو داریم واین امنیتو هم همش از صدقه سر همین اسلام داریم ببین مردم سوریه جرأت نمیکنن بازن بچه هاشون یه سفر برن پس نگو که هیچ نداریم تازه ما تواین مملکت پدری مثل حضرت آقا داریم و...


    واین بود که راننده بعداز کمی تفکر.. بعد راننده هم ضبطشو خاموش کرد.

  30. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  31. #50
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    جای خالی( خاطرات شهید ابوالفضل شیروانیان) اولین شهید مدافع حرم اصفهان

    هر سال ایام میلاد پیامبر (ص) و امام جعفرصادق(ع) جشن میگیریم و صبح های دهه فاطمیه روضه.
    امسال جایش خیلی خالی بود. چون موقع جشن ها، همه تزئین خانه و پذیرایی هر روز را خودش می کرد. روضه هم که داشتیم از پوش و پرچم زدن و چای دم کردن تا صبحانه هر روز را خودش انجام می داد .
    روضه رفتن کار دوست داشتنی همیشگی اش بود.

    به روایت پدر

  32. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  33. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    روایت مادر شهید «ابوالفضل شیروانیان»



    وقتی فرزندم به دنیا آمد شوهرم در عرفات بود. شب عید قربان. نامش را اما قبل از رفتن انتخاب کرده بود. یک روز که از روضه برمی گشت، گفت: «اگه بچه مون پسر باشه اسمش رو بذاریم ابوالفضل.»
    من گفتم: «اگه حسین باشه بهتر نیست؟ الان خیلی اسم ابوالفضل نمی ذارن.»
    شوهرم جواب داد: «اسم حسین رو همه انتخاب می کنن اما ابوالفضل رو نه. پس ما می ذاریم تا بقیه هم یاد بگیرن.»
    وقتی حاج آقا از مکه برگشت، ابوالفضل ده روزش بود.

  34. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  35. #52
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض



    دوست شهید ابوالفضل شیروانیان

    فرزندم مشکلی داشت که باید حتما عمل میشد و به هر کس که میگفتم پول نیاز دارم کسی نتونست کمکی بهم بکنه. خیلی دلم گرفته بود . صبح ابوالفضل را دیدم، گفت: چی شده خیلی ناراحتی؟! جریان مشکلم را برایش تعریف کردم


    .گفت :توکلت به خدا باشه حل میشه...
    بعد ازظهر شهید بزرگوار تماس گرفت گفت پول جور شده...
    الان که میبینم فرزندم در سلامتی کامل هستش، متوجه شدم که شهدا همینطوری شهید نشدن، اونا ویژگیهای خاصی از جمله بخشندگی و دل رئوف داشتن و خداوند به دل پاکشون نگاه میکنه و توفیق شهادت رو نصیبشون میکنه

  36. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  37. #53
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    مزد خادمی(شهید محمدرضا دهقان)




    یک روز در محوطه مشغول خادمی بودیم که بی سیم زدندحاج حسین یکتا آمده و سریع خود را برسانید. ما هم با کلی ذوق و شوق خودمان را رساندیم .وقتی رسیدیم تازه داشت از ماشین پیاده می شد .می دانستیم که حاجی همیشه با خدام شوخی میکند. محمدرضا را جلو فرستادیم، حاج حسین بغلش کرد و یکی _ دو تا مشت محکم پشتش زد و به شوخی گفت که این ها خادم هستند، هر چی بزنیدشان چیزی نمی گویند،محمدرضا فقط می خندید.

    وقتی دور هم نشستیم ، او سفارش کرد که شما اگر الان اینجا هستید، خط مقدم سربازان امام زمان (عج)هستید و از میان آن همه آدم انتخاب شدید و قدرش را بدانید، آن موقع فقط خوشحال بودیم که حاج حسین این حرف را به ما زده،اما در عمل محمدرضا خود را سرباز واقعی امام عصر(عج) نشان داد و نتیجه اش را گرفت،شهید شد.

    دوست شهید (برگرفته از کتاب ابو وصال شهید محمدرضا دهقان امیری)
    ویرایش توسط rahaei : شنبه ۲۵ دی ۹۵ در ساعت ۰۱:۵۹

  38. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  39. #54
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    این رفتن بازگشتی نخواهد داشت


    پدرمعزز شهید نومی گلزار :


    کاملا رفتار و اخلاقش نشان می داد که این رفتن،


    بازگشتی نخواهد داشت. کارهای باقی مانده ی خانه اش
    را به سرعت تمام کرده بود؛ برای اینکه بعد از شهادتش
    همسر و فرزندش در رفاه باشند. از همه ی بستگان و
    آشنایانی که می شناخت، رفته و حلالیت گرفته بود.
    دو روز قبل از شهادتش با او تماس داشتم که در آن
    تماس همسر و فرزندش را به من سپرد. البته در آخر
    هم گفت اگر فرصت کردی به آنها سر بزن اما اگر
    هم فرصت نداشتی خودتان را به زحمت نیندازید،
    ""من آنها را به خدا سپرده ام و خیالم از بابت آنها راحت است


    پدرمعزز شهید نومی گلزار :



  40. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  41. #55
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    عاشق مقام معظم رهبری بود




    نسبت به آقا امام خامنه ای خیلی حساس بود و در فتنه ۸۸ اسپری تهیه کرد و اگر جایی شعاری علیه نظام بر روی دیوار ها می دید پاک می کرد .
    یکی از دوستان شهید این ماجرا را اینگونه روایت می کند:یک بار یک شعاری را در یکی از خیابان ها علیه نظام دیده بود و به من اطلاع داد که یک شعار را در فلان جا فلان قسمت آن گوشه نوشته اند و من دارم می روم که پاکش کنم…



    گفتم آخه تو از کجا دیدی که اونجا شعار نوشته اند ؟

    گفت : من هر شب چک می کنم ، نباید چیزی باشه ، کسی نباید چیزی بنویسد، حالا که همه مردم پای انقلاب ایستاده اند ما نباید به ضد انقلاب اجازه جولان دادن و عرض اندام بدهیم…


    خیلی روی آقا حساس بود یک بار به او گفتم اگر شعاری ضد حکومت روی دیوار هست و ما برویم و حذفش کنیم ، چه سودی دارد ، چرا این همه وقت می گذاری تا شعار پاک کنی ؟ این همه پاک می کنی ، خوب دوباره می نویسند ! گفت : نه ، من آن قدر پاک می کنم تا دیگر ننوسیند …

    این از اخلاقیاتی است که شاید در خیلی از بچه های انقلابی هم نباشد.


    ما می گوییم :ا گر درگیری پیش بیاید ، اگر نظام و اسلام و انقلاب کشور نیاز به جان ما داشته باشد ، ما حاضریم هستی خود را فدا کنیم ، اما اینکه علیه حکومت شعار بنویسند و راه بیفتیم پاک کنیم ، این شاید خیلی برایمان قابل هضم نبود.

    شهید مدافع حرم محمد هادی ذوالفقاری


  42. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  43. #56
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض





    هادی درباره ی کارهایی که انجام میداد خیلی تودار بود.ازکارهایش حرفی نمیزد بیشتراین مطالب رابعد ازشهادتش فهمیدیم.
    وقتی هادی شهیدشد و برایش مراسم گرفتیم اتفاق عجیبی افتاد .من در کناربرادرآقاهادی در مسجدبودم یک خانمی آمد و همینطور به تصویرشهید نگاه میکرد و اشک میریخت کسی هم او را نمیشناخت .بعدجلوآمدو گفت با خانواده شهید کاردارم .

    این خانم رو کرد به ما و گفت:چندسال قبل ما اوضاع مالی خوبی نداشتیم خیلی گرفتاربودیم برادرشماخیلی به ماکمک کرد.
    برای ماعجیب بود همه جورازهادی شنیده بودیم امانمیدانستیم مخفیانه به خانواده ها کمک میکرده.
    حتی درزمان تحصیلش در عراق و نجف این سنت الهی را رهانکرد.

    برگرفته از کتاب "پسرک فلافل فروش" مجموعه خاطرات بسیجی مدافع حرم #طلبهٔ_شهید ، #محمد_هادی_ذوالفقاری

  44. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  45. #57
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    دوران شیر خوارگی محمدرضا، سوره طه میخواندم و به او شیر میدادم. همان زمان این سوره را حفظ شدم و آن حالت معنوی و مهر مادری برایم لذبخش بود.

    (مادر شهید)
    برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  46. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  47. #58
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    دوران کودکی اگر از جایی حرف زشت یاد می گرفت و در خانه تکرار می کرد می گفتم دهانت کثیف شده و می خواستم برود و دهانش را بشوید. باور می کرد و دهانش را می شست یک بار حرف زشتی را دو بار تکرار کرد سری اول شست و برگشت سری دوم که آن فحش را مجدد گفت تشر زدم که دهانش را خوب نشسته است این بار با مایع و صابون دهانش را شست و گفت که حالا دهانش تمیز شده است.

    (مادر شهید) برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  48. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  49. #59
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ورزیده بود

    آمادگی جسمانی اش بسیار خوب بود و بدنی ورزیده داشت. به ورزش پارکور علاقه داشت. هیجانش را در این ورزش خالی می کرد.از ارتفاع نمی ترسید و جسارتی مثال زدنی داشت.با دوستانش که تمرین می کرد، موفق تر از بقیه بود و گاهی مسابقه دوستانه که می گذاشتند، او برنده می شد.

    (دوست شهید) برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  50. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  51. #60
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    نوجوانی سالم

    در اردوی جهادی که از طرف دبیرستان اعزام شدند، چون بیشتر بچه ها با آب و هوای آن منطقه سازگار نبودند، مریض شدند. محمدرضا اما سالم و قوی و پر انرژی بود.
    اگر کمبودی در امکانات بود حرفی نمی زد و اهل گله و شکایت نبود جهادگری سازگار و تونمند بود.

    (معلم شهید)
    برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  52. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1