کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 74 , از مجموع 74
  1. #61
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    نگران دیگران


    بسیار احساساتی و عاطفی بود. از آن دست آدم هایی بود که احساسات خود را عملی نشان می داد. خیلی دلسوز و مهربان بود و بیشتر ناراحتی هایش برای دیگران بود ،نه خودش.

    (خواهر شهید ) برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  2. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #62
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    مهربان برای دوستانش

    وسط خیابان بودم که با من تماس گرفت. با حالتی ناراحت و گرفته خبر تصادف یکی از دوستانش را داد. حتی عکسش را فرستاد و تاکید داشت به طور ویژه دعایش کنم و ختم صلوات بگیرم. خیلی به منزل آن دوستش میرفت و چون شکستگی هایش زیاد بود ،کمکش میکرد تا جابه جا شود و کارهایش را انجام می داد.

    (خواهر شهید ) برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    عرفان
    (شهید محمد هادی ذوالفقاری)

    هادی یک انسان بسیار عادی بود. مثل بقیه، تنها تفاوت او عمل دقیق به دستورات دین بود. برای همین در مسیر خودسازی و عرفان قرار گرفت.
    اما مسیر عرفانی زندگی او در نجف به چند بخش تقسیم می شود. مانند آنچه که بزرگان فلسفه و عرفان گفته اند، مسیر من الخلق الی الحق و ... به خوبی طی نمود.هادی در زمانی که در نجف در محضر بزرگان تحصیل می کرد، نیمی از روز را مشغول تحصیل و بقیه را مشغول کار بود. در ابتدا برای انجام کار حقوق می گرفت، اما بعدها کارش را فقط برای رضای خدا انجام می داد.شهریه نمی گرفت، برای کاری که انجام می داد مزد نمی گرفت. حتی اگر کسی می خواست به او مزد بدهد ناراحت می شد. منزل بسیاری از طلبه ها و برخی مساجد نجف را لوله کشی کرد اما مزد نگرفت!توکل و اعتماد عجیبی به خدا داشت. یکبار به هادی گفتم: تو که شهریه نمی گیری، برای کار هم پول نمی گیری، پس هزینه های خودت را چطور تأمین می کنی؟هادی گفت: باید برای خدا کار کرد، خدا خودش هوای ما را دارد. گفتم: این درست، اما ...یادم هست آن روز منزل یکی از دوستانش بودیم. هادی بعد از صحبت من، مبلغ بسیار زیادی را از جیب خودش بیرون آورد و به دوستش داد و گفت:  هر طور صلاح می دانی مصرف کن!

    ***

    خانه ای وسیع و قدیمی در نجف به هادی سپرده شده بود تا از آن نگهداری کند. او در یکی از اتاق های کوچک و محقر آن سکونت داشت.

    بیشتر وقتش را در خانه به عبادت و مطالعه اختصاص داده بود. او از صاحب خانه اجازه گرفته بود تا زائران تهی دستی که پولی ندارند را به آن خانه بیاورد و در آنجا به آن ها اسکان دهد. برای زائران غذا درست می کرد. در بیشتر کارها کمک حال شان بود. اگر زائری هم نبود، به تهی دستان اطراف خانه سکونت می داد و در هیچ حالی از کمک دادن دریغ نمی کرد.
    آن خانه  حدود صد سال قدمت داشت و بسیار وسیع بود، شاید هرکسی جرات نمی کرد در آن زندگی کند.
    بعد از شهادت هادی آن را به طلبه دیگری سپردند اما آن طلبه نتوانست با ظلمت و وحشت خانه کنار بیاید!

  6. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  7. #64
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    حماسه جاودان


    از شخصی پرسیدم: از حرکت اربعین امسال که بیش از بیست میلیون زائر به سوی کربلا رفتند چه چیزی فهمیدی؟گفت: یعنی اینکه در کربلا خون بر شمشیر پیروز شد. اگر آن روز کاروان عاشورا همگی به شهادت رسیدند، اما در واقع پیروز شدند که بعد از قرن ها اینگونه از آنها یاد می شود و مردم در مسیر آنها اینگونه قدم بر می دارند.یادم هست چند ماه قبل و زمانی که تکریت به دست نیروهای مردمی آزاد شد، یکی از اندیشمندان غربی گفته بود: آنچه امروز در عراق اتفاق می افتد یعنی پیروزی عقیده و آرمان امام خمینی(ره)این شخص ادامه داد: تعجب می کنم که عراقی ها هشت سال با (امام) خمینی جنگ کردند، اما حالا رزمندگان عراقی که فرزندان همان پدران هستند، برای نبرد با دشمنی به نام داعش به الگوهایی متوسل می شوند که رزمندگان ایرانی استفاده می کردند.

    (عکس توسط شهید ذوالفقاری گرفته شده است)
    این شخص ادامه می دهد: استفاده از نمادهایی مانند چفیه و پیشانی بند و روحیات معنوی خاص رزمندگان ایرانی، برای عراقی ها چنان انگیزه ای ایجاد کرد که شهر تکریت، مهمترین پایگاه حزب بعث را به راحتی آزاد کردند.


    این شخص به نام گذاری یکی از خیابان های بغداد به نام امام خمینی(ره) اشاره کرده و می گوید: اینها همه بیانگر این مطلب است که تفکر انقلاب اسلامی ایران به دل تمام مردم کشورهای مردمی خاورمیانه صادر شده. از لبنان و سوریه و فلسطین تا عراق و یمن و...
    ایرانی ها براساس تفکر امام معصوم خود یعنی اباعبدالله الحسین(ع) وارد میدان مبارزه شدند و زیر بار ذلت نرفتند. و حالا همین تفکر در بین ملت های مسلمان و آزاده در حال رشد است.
    مردم عراق نیز همین شعار را الگوی خود قرار داده اند و مشغول نبرد با نیروهای داعش هستند.


    (عکس توسط شهید ذوالفقاری گرفته شده است)

    هادی در زمانی که وارد نیروهای مردمی شد به عنوان یک الگو مورد توجه رزمندگان عراقی قرار گرفت.

    او همیشه تصویر مقام معظم رهبری را بر روی سینه داشت. همین کار باعث شد که بسیاری از دوستان او نیز که عراقی بودند همین کار را انجام دهند.
    او به مسائل معنوی بسیار توجه می کرد. نمازشب و اخلاص او مورد توجه رزمندگان عراقی قرار گرفت.




    در راستای همین تأثیرگذاری بود که بحث چفیه و پیشانی بند را مطرح کرد. فرماندهان حشدالشعبی که به او اعتماد کامل داشتند، او را با صد میلون تومان پول به ایران فرستادند.

    او اجازه داشت هر طور که می خواهد خرج کند، اما هادی رعایت می کرد که از آن پول برای خودش خرج نکند. گاهی آن قدر رعایت می کرد که بیسکوئیت را جایگزین وعده غذایی می کرد!

    با اینکه پول زیادی برای خرید اقلام به همراه داشت اما حواسش بود که بهترین جنس ها را بخرد. دقت می کرد که برای ریال به ریال این پول که توسط مردم عراق تهیه شده زحمت بکشد تا بیهوده هدر نرود.


    برای مثال برای تهیه چفیه از تهران به یزد رفت تا از کارخانه و ارزان تر تهیه کند. پیشانی بندها را در تهران چاپ کرده بود و به خانه می آورد تا خواهرانش آنها را بریده و آماده کنند.

    او سعی می کرد کاری که انجام می دهد، به نحو احسن باشد.


  8. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  9. #65
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض



    عاشورای متفاوتِ شهید «مدافع حرم»


    قرار بود پدر و مادرم برای تاسوعا و عاشورا به شهرستان بروند. دلم نمی خواست با آنها بروم. به پدرم گفتم: «شوهرم قول داده عاشورا بر گردد...»


    بابا گفت: «اگر بیاید خودم قول می دهم حتی اگر خودم هم نیایم، تو را با اتوبوس یا هواپیما بفرستم.»


    گفتم: «اگر بیاید چند ساعت تنها بماند چه؟» مادرم واسطه شد و گفت: «قول می دهم به محض اینکه خبر بدهد، تو را به تهران می رسانیم. حتی قبل از رسیدن او تو را به آنجا می رسانیم.» به اعتبار حرف بابا و مامان قبول کردم که بروم.





    مراسم تاسوعا به اتمام رسیده بود. شب عاشورا دیگر آرام و قرار نداشتم.


    داشتم اخبار را تماشا می کردم که با پدرم تماس گرفتند. نمی دانم چرا با هر صدای زنگ تلفن منتظر خبر بدی بودم.


    پدرم بدون اینکه چهره اش تغییر کند گفت «نه. من شهرستانم.» تمام مکالمات بابا همین  قدر بود اما با گریه و فریاد گفتم «بابا کی با شما تماس گرفت؟»با اینکه اصلاً  دلم نمی خواستم فکرهایی که به ذهنم می رسد را قبول کنم اما قلب و دلم می گفت که امین شهید شده.


    بابا گفت: «هیچ کس نبود.» نمی دانم به بابا نگفته بودند یا می خواست از من پنهان کند که عادی صحبت می کرد تا من شک نکنم. واقعاً  هم اگر می فهمیدم شرایط خیلی بدتر می شد مخصوصاً اینکه تا رسیدن به تهران مسیر طولانی را داشتیم.


    در سایت مدافعین حرم، خبری مبنی بر شهادت دو نفر از سپاه انصار دیده می شد. با خودم می گفتم آن شجاعت و جسارتی که همسر من داشت مطمئناً اگر قرار بود یک نفر جان خودش را فدا کند، او حتماً امین است. به پدر این حرف ها را زدم.


    بابا می گفت: «نه دخترم. مگر امین به تو قول نداده بود که به خط مقدم نمی رود؟ امین مسئول است شهید نمی شود.» به بابا گفتم: «این تلفن درباره شوهر من بود؟» گفت: «اسمی از شوهر تو نیاورد...» شماره تماس را دیدم. شماره اداره امین بود! گریه کردم.



    بابا گفت: «در رابطه با کار خودم بود. وقتی کیفم را دزد برد، مدارکی در آن بوده. حالا که مدارک پیدا شده با شماره چک و ... شماره تماسم را پیدا کردند و تماس گرفتند. چرا فکر می کنی در مورد شوهر تو است؟» حرف ها را باور نمی کردم...


    به پدرشوهرم زنگ زدم گفتم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند فکر کنم یکی از آنها امین است. پدر شوهرم هنوز مطمئن نبود. او هم چیزهایی شنیده بود اما امیدوار بود امین زخمی شده باشد....

  10. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  11. #66
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    نحوه شهادت ها را بدان

    تاکید داشت که حتما نحوه شهادت شهدای مدافع را بدانم. چگونگی شهادت بیشترشان را می دانست. اطلاعات بسیار خوبی داشت و شهدا را کامل می شناخت.
    برگرفته از کتاب ابو وصال(روایت زندگی طلبه دانشجو شهید مدافع حرم شهید محمدرضا دهقان)




  12. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  13. #67
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض


    قبل رفتن به سوریه بهش گفتم حسین !


    امسال حرم رو چه میکنی؟؟
    گفت میخوام برم سوریه..
    بعد خندید ..
    حالا اگه خودم نرم ان شاءالله سرم بره..
    درست همون طوری که گفت اتفاق افتاد...
    دوستان حسین گفتن ما هرسال با حسین میرفتیم حرم...
    امسالم میبریمش...
    از سپاه خواستن تا پیکر رو تحویل بدن برای پیاده روی اربعین...
    یه تیکه راه پیکر رو، روی دست پیاده بردن ...
    توی مسیر نجف به کربلا...
    وبقیه رو با ماشین..
    حسین امسال هم به کربلا رفت...
    خودش که نه ..
    جان را به او رساند..



    راوی دوست شهید حسین هریری

  14. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  15. #68
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض





    شهید آقا سید میلاد مصطفوی که مادرشون حضرت زهرا(س) هستند
    یک بار همراه بچه ها عازم منطقه شرهانی شدیم که عملیات محرم در اون منطقه انجام شده بود به ما گفتند که رمز عملیات با نام یا زینب سلام الله علیه بوده ...


    سید تو مسیر رانندگی می کرد و تو حال خودش بود با موبایلش روضه گوش می داد و زیر لب زمزمه می کرد تا رسیدیم منطقه شرهانی
    همه بچه ها پیاده شدند و رفتند
    دیدم سید سر جاش نشسته گفتم سید جان بیا پایین دیگه !!! منتظر چی هستی ؟؟!!! گفت احسان جان نمی تونم بیام !!!گفتم یعنی چی ؟؟! این همه راه اومدیم رفتم کنارش دیدم چشماش پر از اشک بود ، گفت من لیاقت ندارم پاهامو تو این سرزمینها بزارم ، آخه من کجا و قدمگاه شهدا کجا ؟؟!صحبت می کرد و آروم آروم اشک از صورت قشنگش پایین می اومد از گریه های سید منم گریه ام گرفت ، هر دوتامون نشستیم زدیم زیر گریه یه دفعه روحانی کاروانمون اومد گفت چرا نمیاید پایین؟؟!
    من گفتم سید حالش خوب نیست وایمیسم پیشش
    شیخ هم اومد بالا شروع کرد از مظلومیت اهل بیت برامون صحبت کرد و وصل کرد به روضه رقیه و خرابه ی شام دیگه هیچ کس نمی تونست جلو گریه های سید میلاد رو بگیره با صدای بلند داد می زد
    یا زهراااااااا
    از فرط گریه بی حال شدیم
    هنوز ناله های جانسوز سید میلاد تو گوشم می پیچید که دیدم من و سید رو گذاشتن رو یه برانکارد پشت یه آمبولانس دیگه هیچی نفهمیدم
    و فقط صدای آمبولانس رو شنیدم
    راننده فقط با سرعت می رفت
    با صدای ضعیفی گفتم کجا؟؟؟!
    گفت می ریم پست امداد گفتم بابا هیچیمون نیست
    چشمم به جسم بی رمق سید میلاد افتاد گریه امانم نداد صداش می زدم سید جان بیدار شو یه کم آب پاشیدم صورت سید تا به هوش اومد گفت احسان جان کجاییم
    گفتم تو آمبولانسیم
    رسیدیم پست امدادی چند تا آمپول زدند و بهتر شدیم تا برگشتیم نماز مغرب رو خوندیم و وارد منطقه نشدیم سید به من گفت شما می خوای برو من نمیام
    نگاهی به قد و بالای سید کردم گفتم سید جان تو پاتو نمی زاری اینجا می خوای من برم
    من هم نرفتم و بدون اینکه پامون بخوره برگشتیم اردوگاه



    کانال شهید مدافع حرم پهلوان آقاسید میلاد مصطفوی

  16. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  17. #69
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    هادی عاشق زیارت شب جمعه در کربلا بود.

    وقتی هم که شهید شد چهار روز پیکرش گم شده بود.



    البته این حرف ها بهانه است.
    هادی دوست داشت یک شب جمعه ی دیگر به کربلا برود که خدا دعایش را مستجاب کرد.
    روز یکشنبه شهید شد و شب جمعه در کربلا و نجف تشییع شد.
    درست در اولین روز فاطمیه.

  18. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  19. #70
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از زبان شهید حسین معزغلامی



    بسم الله الرحمن الرحیم


    اولین دیدارمون روز عملیات آزاد سازی ارتفاعات مشرف به خان طومان علی که تو مخابرات کار میکرد تحمل نکرده بود و به قول خودش با سلاح و تجهیزاتش فرار کرده بود اومده بود تو روستای حمره

    روز پر تلاطمی بود ما جلو بودیم به دستور مسلم برگشتم یه تعداد نیرو ببرم تزریق کنم روی تپه ای که روبروی قراصی بود. اون تپه مشرف به خان طومان بود و ما به سختی تونستیم تصرفش کنیم و بمونیم.

    وقتی برگشتم (به همراه یه ماشین دیگه و یکی دیگه از دوستان) دیدم علی وایساده سر دوراهی. تا مارو دید گفت کجا میری داداش؟

    گفتم میریم سمت خان طومان.

    گفت میشه منم ببرید؟

    گفتم بچه ی کجایی؟گفت من عملیاتی ام.گذاشتنم مهابرات.فهمیدم عملیاته و بچه ها دارن اون جلو عرق میریزن و خون میدن نتونستم بمونم اونجا و فرار کردم اومدم. بهش گفتم مسئولتون اذیتت نکنه. گفت مهم نیست حالا شما منو ببرید یه کمکی بهتون کنم.

    گفتیم پس بشین تو ماشین. عقب تویوتا هم نزدیک ده تا سوری نشستن و رفتیم تو راه تیراندازی زیادی بود

    رسیدیم نیروها رو از تپه کشوندیم بالا و به علی گفتم نیروها رو از فلان جا بچین تک تک پشت یه موضع مناسب آماده باشن.واقعا با دل و جرأت بود و ترسی نداشت از گوله.

    تیراندازی خیلی زیاد بود. به نحوی که نمیشد تکون بخوریم.

    تو اون شرایط با فریاد گفتم داداش اسمت چیه؟ گفت علی.گفتم بچه هم داری؟ گفت إره اسمش امیره. گفتم پس ابوامیر صدات میکنیم.خیلی هم خوشحال شد.

    ظهر شد و وقت نماز زیر گوله خمپاره و قناصه و تیربار دشمن یه نماز با پوتین و تیمم و نشسته ی مشتی خوندیم هممون تا عصر درگیری ادامه داشت و یکی از بچه هامون بصورت معجزه آسا تیر خورد از پشت سر و از زیر گونه ش اومد بیرون و الانم سالمه.ولی خداروشکر تلفات دیگه ای ندادیم

    شب که شد هوا خیلی سرد بود.

    روی اون تپه غیر از یک اتاقک خرابه چیزی نبود برای استراحت.
    مه همه جارو گرفته بود یه ماشین داشتیم تویوتای تک کابین که جای دونفر بود.سید و من و علی ایرانی بودیم و چهل تا سوری حدودا

    سید قبلا مجروح شده بود و سرما براش زجراور بود گفتیم نشست تو ماشین
    به علی گفتم تو هم برو هر دوساعت جابجا میکنیم . هرکاری کردم قبول نکرد. یه بخاری بنزینی جیبی داشت و کیسه خوابم ازم گرفت و رفت زیر ماشین خوابید تا صبح. دیگه دوسه روز دیگه موندیم اونجا و مقاومت کردیم تا خان طومان بطور کامل آزاد شد و وارد خان طومان شدیم. اونجا هم خط تحویلمون دادن و نیرو گذاشتیم و هر شب سرکشی میکردیم با علی

    چند شب علی رفت توی اتاق دوربین از اونجا آتیش رو هدایت میکرد

    بعد چند شب اومد گفت إقا من از یجا موندن تنفر دارم

    نمیرم دیگه تو اتاق دوربین و دوست دارم برم تو خط کار کنم

    با صحبت حلش کرد خلاصه و دوباره با هم میرفتیم تو خط

    یه بار بهش گفتم تو هم داغون دنبال شهادتیا

    گفت نه. من برا شهادت نیومدم.اومدم خدمت کنم تا جایی که میتونم

    یه بار به خونه زنگ زد گفتم به امیر سلام برسون ابوامیر

    گفت خیلی دلم براش تنگ شده

    تازه زبون باز کرده

    دوسه بار مشت و مالم داد تمام خستگی از تنم رفت بیرون.بچه ی ایثارگر و فدا کاری بود. دم از خستگی نمیزد

    یه بار بهم گفت فلانی چرا انقد لباسات کثیفه. گفتم کثیف بهتره و اصلا وقت نکردم لباس بشورم

    به زور لباسامو دراورد انداخت تو لباسشویی دستی و برام شستشون

    خیلی شرمنده ش شدم اون روز

    تا یه مدت هم باهم بودیم تا اینکه بچه های اطلاعات شناسایی میگشتن دنبال نیروی جوون
    ما دوتا رو درخواست دادن که بریم برای کار گشتی شناسایی
    خوشحال بودیم جفتمون
    که مسئول لشگر اومد و با رفتن جفتمون مخالفت کرد

    بار دوم که درخواستمون اومد علی رو موافقت کرد ولی منو نذاشت برم و اون روز جدایی خیلی بد بود.
    یه شب اومد پیشمون دیدم لباساش تا کمر گلی شده
    فهمیدم شب قبل رفته بود شناسایی
    پوتینشم داغون شده بود
    بهم گفت هروقت رفتی شهر یه پوتین خوب برام بخر پولشو میدم

    بعد دوروز رفتیم برای نیروها وسیله بگیریم و رفتم مغازه نظامی فروش ئ پوتیناش همه چینی بود و نگرفتم
    خلاصه مجبور شد از پشتیبانی پوتین بگیره و بپوشه(ناگفته نماند که از قیافه پوتینای پشتیبانی بدش میومد. هم علی و هم من. جفتمونم از تهران پوتین خودمونو برده بودیم)

    شهید علی آقاعبداللهی
    شهید حسین معز غلامی
    مدافع حرم

  20. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  21. #71
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    برروی قبر من نه اسم نه فامیل نه هیچ چیز دیگری را ننویسید





    نام و نام خانوادگی::
    شهید حضرت حجت الاسلام والمسلمین محمد امین کریمیان
    متولد:73/6/31 حاجیکلا بهنمیر ازتوابع شهرستان بابلسر
    تحصیلات دانشگاهی:::
    ترم آخر کارشناسی فلسفه و
    تحصیلات حوزوی::
    پایه 10 (سطح 3)
    مراحل حضور شهید درسوریه مربوط میشه به سالهای 94 الی 95
    یگان خدمتی محمد امین تیپ فاطمیون رزمی تبلیغی بود. .
    تاریخ پرواز شهید 95/3/27 ساعت 2/30 دقیقه روز پنج شنبه. ...
    سوریه-استان حلب-شهرمعراته
    شهید محمد امین مسلط به زبانهای انگلیسی و عربی بودند وهمچنین در فهم منطق واصول واستنتاج فقهی بقدری قوی بودند که معدل سطح 2 ایشان بالای 19 بود، محمد امین با این سن کمش علیرغم رشد علمی بالا انسانی پاک و متواضع ولبان متبسم داشتند، ،..روحانی شهید طلبه ی ممتاز پایه 10 سطح 3 و دانشجوی کارشناسی سال سوم فلسفه در هردویشان معدل 19/50 بود.
    بخشی از وصیت نامه شهید عالم و عارف محمد امین کریمیان
    برروی قبر من نه اسم نه فامیل نه هیچ چیز دیگری را ننویسید.
    اگر از سرهای ما کوه درست کنند هرگز نخواهیم گذاشت که روزی نسلهای بعدی ما در کتاب تاریخشان بخوانند خامنه ای مثل جدش امام حسین علیه السلام تنها مانده، ، خواهش آخرم این است سلام مرا به امام خامنه ای برسانید وبگویید که اگر دوباره زنده شوم از تکه تکه شدن در راه تو ابایی ندارم. ..
    یا علی ع

    ویرایش توسط rahaei : سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶ در ساعت ۰۵:۵۶

  22. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  23. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    خدا میدونه شهید محمد امین چقد شهید صابری رو دوست داشت.




    اینجا تازه اومده بودن منطقه و تو پادگان امام حسین علیه السلام آموزش تیراندازی داشتیم. .
    خدا میدونه شهید محمد امین چقد شهید صابری رو دوست داشت...مهدی صابری از رو زبونش نمیفتاد ...





  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #73
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,918 در 9,299 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    شهید رضا کریمی
    تصاویر پیوست شده
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  26. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  27. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    ماجرای دعوت به افطاری افسر ارشد سوری/افطاری که قرار است ته مانده اش نصیب سربازان شود را نمی خورم
    سرهنگ محمدی جانشین تیپ امام زمان(عج) سپاه عاشورا خاطره ای از محمودرضا تعریف می کرد و می گفت: ماه رمضان بود و ما در سوریه بودیم که یکی از افسرهای ارشد سوری ما را به ضیافت افطار دعوت کرد؛ با تعدادی از دوستان از جمله شهید بیضائی به میهمانی رفتیم و خیلی هم تشنه بودیم؛ دو سه دقیقه بیشتر تا افطار نمانده بود و می خواستیم وارد سالن غذاخوری شویم اما محمودرضا منصرف شد و گفت: «من برمی گردم»؛

    رزمندگان لبنانی اصرار داشتند که با آن ها به افطاری برود و من نیز مصر بودم که دلیل برگشتنش را بدانم. شهید بیضائی به من گفت: «شما ماشین را به من بده که برگردم و شما بروید و افطارتان را بخورید، من هم بعد از افطار که برگشتید دلیلش را برایتان می گویم.» بعد از افطار علت انصرافش از میهمانی را پرسیدم و او در جوابم گفت: «اگر خاطرت باشد این افسر قبلا نیز یکبار ما را به میهمانی ناهار دعوت کرده بود؛

    آن روز بعد از ناهار دیدم که ته مانده غذای ما را به سربازانشان داده اند و آن ها نیز از فرط گرسنگی با ولع غذای ته مانده را می خورند! امروز که داشتم وارد سالن می شدم فکر کردم اگر قرار است ته مانده غذای افطاری مرا به این سربازها بدهند، من آن افطار را نمی خورم...»

  28. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1