کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-مرداد-۲۵
    محل سکونت
    قائمشهر
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    985
    امتیاز : 33,351
    سطح : 100
    Points: 33,351, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,183
    تشکر شده 4,615 در 980 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض درد دل فرزندان شهدا


    .
    ویرایش توسط گندم : سه شنبه ۱۱ مهر ۹۱ در ساعت ۱۵:۰۲


  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۲۵
    محل سکونت
    و خدایی که در این نزدیکیست...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,203
    امتیاز : 23,688
    سطح : 94
    Points: 23,688, Level: 94
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 662
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 5,788
    تشکر شده 3,978 در 988 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض




    دق کردن دختر شهید از گریه بیش از حد برای پدر
    رقیه بودن زمان و مکان نمی شناسد،
    هر دخترک یتیمی طلب بابای شهیدش را دارد،
    دِلـَت که هوای بــابــا را بکند
    دیـگر نـه کـربـلا مـی خواهی نـه عـاشـورا
    فقط چـشمانــــت خـرابـه شـام مـی بـیـند
    و دخـتـری کـه آرام بــابــا را نــاز مـی کـرد
    راستی قرار نیســــت بیایی ؟
    زندگی جاریست….
    زندگي جنبش جاري شدن است .زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جايي كه خدا مي داند


    من خدایی دارم که در این نزدیکیست
    ...


    ----------------------یاران منتظر--------------------


  3. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-شهریور-۱۷
    محل سکونت
    زیر سقف آسمون
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    572
    امتیاز : 5,137
    سطح : 45
    Points: 5,137, Level: 45
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 13
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 582
    تشکر شده 1,248 در 383 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کی گفته من بابا ندارم
    کی گفته من بی کسو کارم
    بابای من
    قشنگ ترین بابای دنیاست
    حتی اگه تو آسموناست
    خوب میدونه
    ............


    خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
    ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
    خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
    به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
    جواب ناله ی ما را نمیدهد دلبر
    خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
    شنبده ام که از این حرف،یار خسته شده
    خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
    مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
    خدا کند که مریضی من دوا نشود...



  4. 5 کاربر از پست مفید shaha_karb_bain تشکر کرده اند .


  5. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    اگر نازی کند دختر، خریدارش پدر باشد!

    دردِ دل نامه ی، سمیه سجودی با استخوان های پدر

    پدر جان! یادت هست از کربلا می پرسیدم و تو از داستان کربلا برایم می گفتی!!

    یادم هست داستان سکینه را گفتی و ذوالجناح را، از سکینه گفتی و آمدنش تا قتلگاه پدر! گفتی که به قتلگاه آمد؛ شمشیرها را کنار زد و دنبال پدر بود…

    تو به کربلا پیوستی، شبیه حسین زیستی و مثل او جان سپردی، درست شبیه قصه ای که برایم تعریف کرده بودی.پدر خواهی اگر بینی وفای دختر خود را

    نگه کن زیر پای خویش و بالا کن سر خود را



    اگر نازی کند دختر، خریدارش پدر باشد

    بزرگی کن ببوس این دختر کوچکتر خود را



    به دنبال مسافر آب میریزند معذورم

    کنون ریزم به پایت اشک چشمانِ تر خود را



    پدر! تو را صدا می زنم و با تو حرف ها دارم، می دانم که صدایم را می شنوی و در آرامشی عمیق به حرفهایم دل می سپاری پدر یادت بخیر…

    آن روزها که کوچکتر بودم با واژه های اشک با تو حرف می زدم و امروز می خواهم با زبانی دیگر سخن بگویم با زبانی که تکیه بر ناموس اشک دارد.

    تو نیستی و لحظه های جاودان با تو بودن را هنوز در خاطر دارم. و هر هوا با آنها در باران قدم می زنم!

    آن روزها سایبان دستهای تو بر سرم بود. امروز در سایه کوچه خاطرات تنها آرامش مطمئن است برایم؛ اندوه شیرین تو، طراوت جان من است و تصویر آخرین لبخند تو در قاب خاطره، مهربانی ات را در من تکرار می کند.



    پدر جان! یادت هست از کربلا برایم می گفتی و می گفتی کربلایی خواهی شد؟!!

    پدر جان! یادت هست از کربلا می پرسیدم و تو از داستان کربلا برایم می گفتی!!

    یادم هست داستان سکینه را گفتی و ذوالجناح را، از سکینه گفتی و آمدنش تا قتلگاه پدر! گفتی که به قتلگاه آمد؛ شمشیرها را کنار زد و دنبال پدر بود…

    می گفتی و می گریستی و من نگاه می کردم؛ گفتی: که سکینه این طفل خردسال کربلا در زیر شلاق های ستم و تازیانه های ابن زیاد، فریاد دادخواهی داشت. می گفتی و می گریستی و من نگاه می کردم و غرق در اشک های تو می شدم…

    تو بار سفر بستی و من ، حیران و در چارچوب، به تو می اندیشیدم و به کربلا؛ به این که گفتی: کربلایی خواهی شد؛ به تو فکر می کردم و به کربلا ؛ و از خویش می پرسیدم: آیا سکینه خواهم بود؟!

    خواستی وداع کنی، گفتم: بابا یکبار دیگر داستانت را برایم تعریف کن! و تو مرا روی پای خویش نشاندی، درست مثل داستانی که برایم تعریف کرده بودی و دست نوازش بر سرم کشیده بودی. درست مثل داستانهایی که شنیده بودم و مرا غرق در مهربانی خود نمودی؛ درست مثل داستانی که گفته بودی…



    خواستی بروی از تو پرسیدم کِی باز خواهی گشت؟ و تو خندیدی، پرسیدم کجا خواهی رفت؟ و باز خندیدی و گفتی: دخترم! داستان کربلا را که خوب یاد گرفته ای ؟! و من گریستم! پرسیدم: به کربلا خواهی رفت؟ و تو دوباره خندیدی. پرسیدم: آیا می توان سکینه باشم؟ و تو گریستی. تو رفتی و یک کاسه از اشک من در آخرین فرصت وداع، جاودانی ترین خاطرات را از تو برایم باقی گذاشت…

    و تو بازگشتی اگر چه پس از سالها، تو بازگشتی اما بر روی دستها؛ تو بازگشتی اما تمام هستی ات را به دوست سپردی و تمام تو در آن سوی این مرزهای خاکی ماند.



    پس از عمری غریبی، بی نشانی

    خدا می خواست در غربت بمانی

    از آن سروِ سرافراز تو ، بابا

    پلاکی بازگشت و استخوانی



    و من دوباره به یاد داستانی افتادم که برایم گفته بودی، ((داستانی اندیشیدم که خود در من کربلایی ساخته بود…))

    می آمدم تا با تابوت تو بدون تو، وداعی تازه داشته باشم و در آن حال به سکینه می اندیشیدم که از او، بارها برایم گفته بودی… به سکینه فکر می کردم که به قتلگاه پدر آمد… همان سکینه که در زیز آفتاب شعله ور، در زیر آتش خشم دشمن، به وداعی دوباره با پدر آمده بود و خوب یادم هست که گفتی چگونه آمد و چگونه بازگشت و خوب به یاد دارم که گفتی: سوزش تازیانه های دشمن تحمل آفتاب سوزان را برای سکینه آسان کرده بود…

    اما پدر وداع آخر من با تو از گونه ای دیگر بود…پیکر تو را در میان انبوهی از شاخه های گل یافتم که به پاس لبخند زیبایت به مرگ، به تو هدیه شده بود…

    و من هنوز هم به قصه کربلا می اندیشم و به سکینه که در آن هُرم آفتاب سوزان، سایبانی جز تابش بی امان خورشید نداشت و من در اینجا می بینم که دستان دوستانت، سایبان مهربانی برای من شده است تا خستگی داغ تو را در سایه آن به در کنم.

    پدر! به داستان تو می اندیشم که کربلایی دیگر با خود داشت، تو به کربلا پیوستی، شبیه حسین زیستی و مثل او جان سپردی، درست شبیه قصه ای که برایم تعریف کرده بودی، یادت هست قصه کربلا را ؟! می گفتی: پیکر مولایت سه روز در بیابانهایی رها افتاده بود و سایبانی جز خورشید سوزان نداشت و اینک به داستان تو می اندیشم که کربلایی دیگر با خود داشت و به تو فکر می کنم که به اقتدای امام خویش بی آنکه جرعه ای از فرات بنوشی، تشنه در پای آن جان سپردی. ساحل دجله پیکر پاکت را سالها چون امانتی مقدس در خویش نگاه داشت.

    پدر! به تو می اندیشم و به قصه ای که از تو به من ارث رسیده است! و به این فکر می کنم چقدر کربلایی بوده ای و چقدر داستان تو شبیه به داستان کربلاست!

    پدر! راستی تو هفتاد و چندمین شهیدی؟!

    شادی روح امام و شهدا فاتحه ای با صلوات…
    [["Arial"][/FONT]

  6. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  7. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,380
    امتیاز : 40,260
    سطح : 100
    Points: 40,260, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsOverdrive
    تشکر کردن : 13,613
    تشکر شده 19,705 در 3,224 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض

    جشن تولد فرزندان شهید



    به ترتیب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهدی عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری

    هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شده اند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی  می کنند.

  8. 6 کاربر از پست مفید بچه ی مهرزاد تشکر کرده اند .


  9. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مهر-۱۴
    محل سکونت
    فعلا ایران...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,047
    امتیاز : 10,036
    سطح : 66
    Points: 10,036, Level: 66
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,800
    تشکر شده 3,467 در 1,288 پست
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 70 در 39 پست

    پیش فرض

    این مبحث خیلی قشنگه...........

    بالا بیاریدش لطفا............
    بخاطر همه ی داده و نداده هات خدایا شکرت....خدایا شکرت.....خدایا شکرت.

  10. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,907
    امتیاز : 29,989
    سطح : 99
    Points: 29,989, Level: 99
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 16,995 در 4,221 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺎﻟﻢ اﺯ اﻣﺜﺎﻝ اﻳﻦ ﺗﺎﭘﻴﻚ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ
    ﻫﻤﺶ ﻛﻠﻴﺸﻪ
    ﺣﺮﻓﺎﻱ ﺻﺪ ﻣﻦ ﻳﻪ ﻏﺎﺯ

  11. 3 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  12. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    درد دل يك دختر شهيد با پدرش
    «پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم؛ لحظه اي از پيشت جاي ديگر نروم، هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم، همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.»

    به گزارش فارس ، نامه دختر شهيد محمد ناصري به پدر شهيدش تنها يك نامه نيست، بلكه درد دل دختري است كه دوري از پدر و شرايط جامعه باعث شده است اين گونه دردناك با پدر خود سخن بگويد.

    متن نامه زهرا ناصري به پدرش:
    «بابا جان باز سلام؛ اي پدر جان منم زهرايت؛ دختر كوچك تو ؛ اي اميد من و اي شادي تنهاي من ؛ به خدا اين صدمين نامه بود؛ از چه رويي تو جوابم ندهي.

    ياد داري كه دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را مي گفتم پدر اين بار نرو ؛ من همان روز، بله فهميدم سفرت طولانيست ؛ از چه رو، اي پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نكني ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.

    به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند ساليست كه من منتظرم ؛ هر صدايي كه ز در مي آيد ؛ همچو مرغي مجروح؛ پا برهنه سوي در تاخته ام؛ بس كه عكست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روي من و عكس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عكس تو دعوا داريم؛ او فقط عكس تو را ديده پدر ؛ با جمال تو سخن مي گويد
    مادرم از تو برايش گفته؛ او فقط بوي تو را، ز لباست دارد ؛ بس كه پيراهنت بوييده ؛ بس كه در حال دعا روي سجاده تو اشك فشان ناليده ؛ طاقتش رفته دگر، پاي او سست شده، دل او بشكسته.
    به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم
    لحظه اي از پيشت جاي ديگر نروم ؛ هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.
    دائما مي گوييم مادرم هر كه رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسايه، پدران ديگر ؛ پس چرا او سفرش طولانيست ؛ او كجا رفته مگر ؛ او كه هرگز دل بي مهر نداشت ؛ او كه هر روز مرا مي بوسيد؛ او كه مي گفت «برايش به خدا دوري از ما سخت است»؛ پس چرا دير نمود.
    آري من مي دانم كه چرا غمگين است؛ علت تأخيرش من فقط مي دانم؛ آخر آن موقع ها، حرف قرآن و خدا و دين بود؛ كربلا بود و هزاران عاشق؛ همه  مسئولين چون رجايي و بهشتي بودند؛ حرف يك رنگي بود؛
    ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه  خواهرها زير چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زيبا بود؛
    جاي رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن مي آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ايمان بود؛
    حرف از تقوا بود.

    اما امروز پدر، درد و دل بسيار است؛ همه آنچه به من مي گفتي، رنگ ديگر دارد يا بسي كم رنگ است؛
    خط كج گشته هنر؛ بي هنران همگي خوب و هنرمند شدند؛ كج روي محبوب است.
    در مجالس و سخنراني ها جاي زيباي شهيدان خاليست؛ يا اگر هست از آن بوي ريا مي آيد.
    حرف از آزادي است، حرف از رابطه با امريكاست؛ آري من مي دانم، علت اندوه تو اينست بابا؛ پدرم من اين بار مي نويسم كه اگر برگشتن ز برايت سخت است ما بياييم برت؛ تو فقط آدرست را بنويس؛ در كجا منزل توست؛ مادرم مي داند؛ او به من مي گويد پدرت پيش خداست؛ در بهشتي زيبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانه اش هم زيباست.

    حضرت خامنه اي هم مي گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت مي دارد؛ تو اگر گريه كني پدرت هم به خدا مي گريد؛ همه شب لحظه  خواب پدرت مي آيد؛ صورتت مي بوسد؛ دست بر روي سرت مي كشد».

    من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا مي خواهم؛ تا كه جان در تنم است؛ تا حياتي باقيست
    رهبرم چون پدري بر سر من زنده بود؛ چهره زيبايش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم
    كه دگر از اين پس؛ اين همه اشك و غم از ديده نريزم بابا؛ همچون مادر، ديگر از فراق غم تو؛ نيمه شب نوحه و زاري نكنم؛ تو فقط اي پدرم؛ از خدايت بطلب كه من و مادر و اين امت اسلامي؛ همگي چون تو پدر، راهمان راه شهيدان باشد؛ دائما بر سر ما سايه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»
    [["Arial"][/FONT]

  13. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1