کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 18 , از مجموع 18
  1. #1
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض دست نوشته های بهزاد فیروزی

    سلام . آقا بهزاد از بچه محل های من و یاران بی مثال زمان جنگه .
    جدیدا شروع کردن بنوشتن خاطرات با زبانی جدید
    اینجا دست نوشتهای ایشونو که بتدریج برام می فرستن می زنم
    این عکسی از اقا بهزاد فی زماننا هذا :



    اینم عکس اون زمانش :نشسته . پایین . سمت راست :





    عنوان نوشته های ایشون :
    ما هم نوشتیم که بماند
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  2. #2
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    ما هم نوشتیم که بماند (19)
    سجادشهر – حماسه یاسین – علی(داریوش)شیبانی
    کتاب حماسه یاسین ، خاطرات آقا سید محمد انجوی از گردان غواصی یاسین را برای چندمین بارشروع کردم به خواندن ، قلمش خیلی خوبه ، جوهرش خیلی بهتر ،
    جوهرش بوی دوستایشهیدمون رو میده ، همه ی کتاب خوبه فقط یه عیب بزرگ داره اونم اینه که از دلاوریهاو رشادتهای من هیچی ننوشته ، خب البته منم اصلا راضی نبودم ولی اگه یه کمی که بهعدم رضایت من هم برنخوره می نوشت آسمون به زمین میومد نه
    ولش کن بگذریم اینو هم میزاریم به حساب تواضع و بزرگواری خودمون ،
    چه میشه کرد واسه مردم بودن این حرفها رو هم داره
    ازاعزامبا قطار نوشته که حکایت های سفر با قظار خوذش یک شاهنامه میشه ازاهواز راه میافتاد نرسیده به خرم آباد که میرسید ، پل رو هواپیماهایعراقی زده بودند نصف شب خواب آلود از قطار پیاده میشدیم و کورمال کورمال تو برف ویخ از پل طنابی عبور میکردیم و سوار قطاری می شدیم گه از تهران امده بود و مسافرای قطار تهران سوار قطار اهواز میشدند حکایتی بود واسه خودش ازموقعیت شهید وزین نوشته ، مقر تخریب 21 امام رضا (ع) درشهر اهواز کنار کارخانه خانه سازی بود هر خطکتاب مثل فیلم از نظرم می گذشت ،

    رسیدم به اینجا که به فرمان امیر نظری درموقعیت مرغدونی به خط شدن و آقا امیر براشون صحبت میکنه و تصور میکنم امیر اقا چه به اینا میگفته و او جمع چه جوری صحبتای امیر آقا نظری رو گوش میکردند ،باید امیر اقا از نزدیک میدیدی تا بفهمی که چی می گم موقعیت مرغدونی کنار کارخونه روغن کشی در خرمشهر
    از جمع بچه ها نوشته بود ازجعفر موسوی از شهروز شوریده دل ، تقی خزاعی ، شهید مجید(ناصر آزادفر) ، شهید حسن دیزجی ، علی صادقی و ازشهید علی (داریوش ) شیبانی بچه های بسیج مسجد حضرت سجاد (ع) سجاد شهر مشهد، جمع شان جمع بود خاطراتهر کدومشون برام زنده می شد آما علی شیبانی که رفتنش به جبهه حکایتی دگری داشت ، خصوصا بعد از شهادت برادرش محمد (کوروش) ................

    ایستگاه راه آهن غلغه بود مسافرای که با اتمام تعطیلات مشهد و ترک میکردند و رزمندگانی که به طرف مناطق جنگی عزیمت میکردند دور وبر و نگاه میکردم که ببینمشون ،
    سید کاظم از اون طرف منم از اینطرف می چرخیدیم ،نخیر اثری از آثارشون نیست
    روبه سید کاظم - سید مارو سر کار گذاشتی اینا که نیستند - نه بابا رفتم در خونه شهروز باباش گفت رفته راه آهن - ای ساده باز حتما آقا شهروز باباهه رو پیچونده عزت زیاد عزت زیاد
    بله صدای شهروز بود که گوشه سالن راه آهن معرکه گرفته بود ؛
    بچه های مسجدهم دورش جمع شده بودند و کرکر می خندیدند
    اصلا شهروز و خنده معجونی بودند جدا نشدنی سیدکاظ مرو به من - اونا همه جمعند و شهروز هم منبر رفته جمعیت را کنار میزدیم تا به حلقه خندان دوستان رسیدیم
    - معلوم کجایید شما ، مگه قرارمون وسط سالن کنار ماکت قدس نبود ....جماعت چنان غرق منبر آقاشهروز بودند ، اصلا متوجه نشدند که ما آمدیم قابل توجه مسافرین عزیز قطارمشهد تهران آماده حرکت میباشد لطفا به واگن های خود مراجعه فرمایید ،
    مامورین قطاردرب های سالن ها را ببندید
    بلندگو های ایستگاه راه آهن داد میزد و تازه بچه ها یادشون اومده بود خداحافظی کنند بازار ماچ و بوسه و اشک ، داغ داغ ودر گوشی های محرمانه ، البته فکر میکردند محرمانه است ولی همه میدونستن ، دو مورد ثابت نجواهای درگوشی میباشند اولی حلالیت و دوم شفاعت ....
    تو همین هیر و ویری علی آقا منو صدا زد
    - آقا بهزاد - جانم فرمایش علی آقا در حالی که یه پاکتی رو از جیبش در اورده بود - آقا بهزاد یه زحمتی بکش و این پاکت در خونه ما بده به حاج آقا - علی آقا چشم ،مشکلی نیست ،
    مسئله حله
    - ان شاالله تو این نامه توضیحات کامل رو برا حاج آقا نوشتم - باشه بر روی جشم از اینجا مستقیم میرم در خونه شما خداحافظی و گرفتن حلالیت و زمزمه های معمول در گوش هم نجوا میکردیم تلق و تلق و تلق قطار راه افتاد؛
    هرجی قطار دور تر میشد این امانتی علی آقا تو جیبم سنگین تر میشد
    - چی شده چرا قیافت تو همه سید کاظم بود- خیلی نازک نارنجی شدی ؛ دو تا از بچه ها رفتن اخم کردی رفتی تو خودت ؟
    - نه بابا ، نقل ای حرفا نیست میدونی علی یه نامه داد که برسونم به حاج آقا شیبانی ...
    - چی نامه برای حاج شیبانی تو هم قبول کردی - خب چیکار میتونستم بکنم ،
    به علی بگم شهر بعدی پستش کن
    - قبرت کندس حالا خودت میبری در خونه حاجی بقیه اش هم که میدونی حسابت باکرام الکاتبین است
    - فعلا برو موتور رو روشن کن بریم تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم
    - نخیر چیکار میتونی بکنی ما رو دخیل نکن حوصله رانندگی نداشتم فرمون رخش رو سپردم به دست سید کاظم ،چه جوری خبر رفتن علی رو ، نه اصلا نامه را چه جوری به حاجی بدم بد جور کلافه شده بودم ،
    بعد از شهادت محمد (کوروش) برادر بزرگ علی آقا ، حاج آقا زیر بار رفتن علی به جبهه نمیشد که نمیشد ، دفعه قبل بعد از گذروندن دوره آموزشی جبهه و موقع اعزام از پادگان نخریسی ، علی رو برگردوند وحالا باتفاق شهروز، بدون تشکیل پرونده اعزامبه جبهه رفتن اهواز ، حالا رفتن که رفتن ، چرا من
    حاجی شیبانی ابهتی داشت ، نگاه چپش کافی بود که یه ماهی مسجد نیایی
    وای به روزی که اخم کنه اونوقت باید بارو بندیل تو جمع کنی از سجاد شهر بری ، به درس خوندن بچه هاخیلی تاکید داشت و .....
    خب ماهم انقلابی ورزمنده و مجاهد !!!!! ایشون و آقای دکتر انجوی نژاد استاددانشگاه – حاج آقا چینی فروش استاد دانشگاه – جناب سرهنگ یگانگی – حاج آقامحجوب که واقعا فامیل با مسمایی داشتن – حاج آقا طلابیگی – حاج آقا گلمکانی – اقای دکتر سرافراز استاد دانشگاه – حاج آقا سعادت – که شورای پایگاه بسیج و سجادشهر و سایر بزرگترای مسجد حضرت سجاد (ع) رو از قاعدین میدونستیمبرگشتم رو ترک موتور ،
    سید هم هرچی چراغ قرمز و ورود ممنوع و یک طرفه را که قضاکرده بود تو مسیر راه آهن تا سجادشهر همه را به تمامه ادا نمودند.
    زدم روشانه سید کاظم - واستا ، واستا پیداکردم سیدکاظم زد رو ترمز و برگشت رو به من - چی رو پیدا کردی - برو ، برو در خونه حاج آقا شوریده دل - اونجا چه خبره ، نهار دعوتیم - برو پر حرفی نکن ،
    برو تا ببینم چه باقالی باید به سرمون کنیم
    موتورانداخت تو فرعی و از وسط میدون فوتبال خاکی محله و جلو خونه حاج آقا ترمز و البته چه ترمزی موتوررا داد دستم و راهش گرفت به سمت خونه شون - کجا ؟ واستا ببینم - نه آقا این کار را از من برنمی آید خودت با حاجی صحبت کن ....- سید نوکرتم ، ادا اصول در نیار بیا باهم یه جوری تمومش کنیم همینجور که قربون صدقه سیدکاظم میشدم زنگ در خونه حاجی رو زدم
    - سلام دیر اومدین ، شهروز رفت راه آهن تا بره اهواز صدای حاجی شوریده دل بود که از چهارچوب در داشت میومد بیرون
    - سلام حاج آقا ببخشید بد موقع مزاحم شدیم - نه جانم ، گفتم که شهروز رفت با ترس و لرز پاکت رو از جیبم دراوردم و رو به حاج آقا شوریده دل - بله میدونیم ما الان از راه آهن میایم و آقا شهروز با علی آقا شیبانی باهم رفتن اهواز ...
    - علی شیبانی هم رفت مگه مسئله اش با حاجی شیبانی حل شد
    - حل حل که نه ، اما سلام رسوندن و این پاکت رو دادن ، گفتن شما زحمتش بکشیدبدین خدمت حاجی شیبانی
    - چی علی گفته ...... الله اکبر از دست این بچه ها، نه خودت پاکت ببر در خونه حاجی ، من بعدازظهر با حاج خانوم میرم خدمتشون
    - حاج آقا گفتند که شما ...- نه خیر شما برید منم بعدازظهر میرم ، حالا بیاین تو نهار حاضره سیدکاظم لبخند زنان رو به حاجیشوریده دل
    - خیلی ممنون نهار خونه حاج آقا شیبانی دعوتیم !!!!؟؟؟
    اومدماز حاجی خداحافظی کنم که صدای بهم خوردن در و متعاقب آن صدای حاجی شوریده دل ازپشت در بسته - لا اله الاالله از دست بچه های این دور و زمونه تیراولمون که خورد به سنگ ،
    اما بچه های مسجد حضرت سجاد (ع) ارتباط خانوادگی نزدیکی و از حال همدیگه خبر داشتن ؛ حاج خانوما که جلسه قران و زیارت عاشورا و روضه و سفره نذری و چی و چی ، خب آقایون مسجد و نماز جماعت و دعای ندبه وشورای محل و .....بریم سراغ یکی دیگه
    - خب حالا می خواهی چیکار کنی؟ ما که از گشنگی مردیم آقا سیدکاظم رشته افکار ما راپنبه کرد و البته طبق معمول
    - روشن کن بریم در خونه حاج رمضون
    - عمرا اگر حاجی طلابیگی از این کارا بکنه
    - نه حاج رمضون راه میاد و حاجی شیبانی هم خیلی قبولش داره تازه همسایه دیوار به دیوار همدیگه هم هستند
    - اخرش باید خودت بری اینقد هم این در و اون در نزن من زنگ در خونه حاج رمضون رو زدم و سید کاظم هم خم شد موتور رو خاموش کرد
    در باز شد و حاج رمضون با زیرپوش سفید و در حالیکه دندوناش خلال میکرد تو قاب در فیکس شد
    - سلام یا الله ، ای موقع ظهر چه خبره ، خیره ان شاالله
    - خیر که خیره حاج آقا سید رو به حاجی طلابیگی -
    این پسر همسایه تون رفت اهواز و این پاکت داد که بهزاد بده به شما و شماهم زحمت بکشید بدید دست حاج آقا شیبانی ، خلاص
    حاجی در حالیکه چوب کبریت از دستش افتاد و با تعجب
    - علی رفت جبهه ؟
    - نه خیر حاج آقا جبهه که نه رفت اهواز یه نگاهی به من و یه نگاهی به سیدکاظم
    - نه خیر جانم خودت برو نامه رو بده سلام منم را به حاج آقا برسونید ،بفرمایید بعد از ظهر خدمتشون میرسم
    - خب حاج آقا نمیشه همین بعد ازظهر که خدمتشون میرسین این پاکت هم تقدیموشون کنید یه نگاهی و دربی که با شدت بسته شد ای علی ، خدا بگم چیکارت نکنه ،کار واسه ما درست کردی ،
    رو به سید کاظم که انگاری فهمید چی میخوامبگم
    - بهت گفتم که کار کار خودته حالا هم برو در بزن ، خداکنه حاجی هنوز ازسرکار برنگشته باشه و پاکت رو بده دست یکی از پسراش حاجی وقتی اومد بهش میدنو ماهم چند روزی دور بر مسجد آفتابی نمی شیم این که حاجی ممکنه هنوز از سرکار نیامده باشه یه قوت قلبی بمن داد ،
    راه افتادم به سمت خونه علی آقا ، خونه سه طبقه بود ، طبقه دوم می نشستن و راه پله ها جلو ساختمون ، طبقه ها روبه هم وصل میکرد .و ستونی با روکش سنگ مرمر سفید پله ها را به رج کرده بود و یه درخت انگوری دور ستون مرمری پیچیده و بالا میرفت و منظره ای قشنگی رو نقاشی کرده بود .سخت مشغول تماشای درخت انگور بودم واینکه که اگه جاج آقاشیبانی بیاد چی بگم ، چه جوری بگم آخه حاجی خیلی مهربون بود و دلنشین ،انگارعمدا بچه بازی میکردیم تا حاجی مارو نصحیت کنه ،
    ، بوی محبت و شیرینی صداقت ،تجربه ای که از تودرتوی دادگاه ها و پرونده ها گرفته بود و به رایگان به مامیداد،
    اصلا نصیحت های حاجی از جنس دیگه ای بود ،
    هر وقت میدیمش نمی دونم چرا یاد شهیدچمران میافتادم ،که حاج آقا شیبانی رو کنار ستون دیدم
    - سلام آقا بهزاد چرا دم در واستادی بفرمایید بالا سیدکاظم زنگ در رو زده بود و با دیدن حاجی به تته پته افتادم
    - سلام حاج آقا ، حال شما خوبه که ان شاالله
    - الحمدالله خوبم ، شما چطورید ، اوضاع روبه راهه ، خودتون رو واسه امتحانات آماده کردین که ان شاالله
    - بله حاج آقا روبراه روبراه از این بهتر نمیشه
    - بیا بالا نهار حاضره -
    خیلی ممنون حاج آقا راستش جاتون خالی رفته بودیم حرم با این سیدکاظم
    برگشتم رو به سید کاظم ، اما اثری از آثارش نبود برگشتم روبه حاجی که سایه سید کاظم روپشت دیوار خونه حاجی طلابیگی دیدم
    - از حرم میامدیم که ... که میدون شهدا ....
    شهروز و علی رو دیدیم
    حاجی چشم دوخته بود به من و منم که همیشه مثل بلبل چهچه میزدم و تو حرافی کسی جلودارم نبود اونروز کلا سیستم زبون و دهن گریپاژ کرده بود
    - میدون شهدا شهروز و علی رو دیدیم که میرفتن راه آهن بعد بعد علی آقا این پاکت رو داد به من که بدم خدمت شما رفتم جلو پاکت تو دستم میلرزید ، دستم دراز کردم به طرف بالا به سمت جایی که حاجی واستاده بودند
    شهریار و خشایارهم برادرای کوچک علی هم پشت سر حاجی واستاده بودن و موذیانه لبخند می زدند ،
    اونا هم خبر داشتن ،تا پاکت سفید و دراز را به دست حاجی برسونم انگاری یه سالی طول کشید مگه یه پاکت نامه چقدر وزن داره که تا حاجی اونو گرفت ، گویی یه وزنه یه تنی رو از دستم گرفتن
    - دست شما درد نکنه خیلی ممنون حاج آقا شیبانی ، پاکت نامه رو بدون اینکه نگاهی بکنه ، گذاشت لای شاخه درخت انگور که به ستون پیچیده بود و صدای بهم خوردن در ،
    حالا دنبال سیدکاظم میگشتم ، برگشتم ،موتور رو روشن کرده بود و منتظر ، پشت ترک موتور نشستم و نگاهم به پاکت نامه لای درخت بود که از کوچه علی به سمت بلوار سجاد پیچید ..
    ..................
    وآخرین دیدارصبح بعد از صبحانه کاری نداشتیم ، یه قوطی خالی کنسرو رو گوشه حیاط گیر اورده بودم و دق دلی تعطیلی دیدگاه رو سر اون خالی میکردم هوا ابری بود و حسب معمول روزهای ابری و مه آلود ، دیدگاه شناسایی تعطیل بود .
    یکی از بچه سرشاز تو اتاق در اورد
    - چیه سر صبح ضعیف گیر اوردی
    - برو تو سر به سرم نذار که اصلا حال خوشی ندارم
    - بجای که سروصدا کنی و بچه ها که بعد از نماز صبح از خط برگشتن و خوابیدن ،بیدارشون کنی ، برو سرپل واستا یه دربستی بگیر و اول خرمشهر اورژانس خودت و به دکتر نشون بده
    اومدم جواب دندون شکنی بهش بدم که رفت تو اتاق و من موندم یه قوطی له و لورده
    - بهزاد حالشو داری بریم پیش بچه ها ی مسجد برگشتم سیدکاظم بود که داشت لقمه آخر صبحانشو می خورد و حرف میزد
    - بچه ها کجا ن ، مگه خبر داری از شون
    - آره دیروز یکی از بچه های تخریب امام رضا (ع) از اینجا رد میشد و مخشو کارکرفتم و آدرس جای بچه ها رو گرفتم میدونستم که بچه ها دارن آموزش غواصی میبینند اما جاشون رو نمیدونستم
    مجید آزادفر – حسن دیزجی – علی شیبانی – داداش سیدکاظم، سید جعفر– علی صادقی –امیر (شاهرخ)یگانگی، خلاصه همه بچه های مسجد جمع بودن و منم خیلی دل تنگشون شده بودم
    - سیدکاظم تو هم گاهی وقتا حرفای خوبی میزنی ، مثل ظهور ستاره هالی
    - خب ما اینیم دیگه
    - حالا آدرس کجا هست -
    - بنده خدا میگفت نزدیک پل مارد بین جاده خرمشهر و جاده آبادان
    - سید فیلم در نیاری ، این آدرسی که تو میگی میدونی یعنی چه ؟
    یعنی توانبار کاه دنبال سوزن گشتن
    - نه بابا من عین کف دستم این منطقه رو بلدم
    - سید من سفارش تو رو به همه کردم که با طناب این سید به چاه نرید ، اماامروز باید نصحیت خودم رو نشنیده بگیرم
    - برو سر پل جلو یه ماشین رو بگیر تا من گالش هامو بپوشم بیام فلکه اول خرمشهر پیاده شدیم ، رفتیم اول جاده اهواز و منتظر یه ماشین عبوری و دوردست صدای انفجار میامد کاظم هم نگاهش به سمت پل نو بود
    - بهزاد داره پل نو رو میکوبه
    - خدا کنه برا بچه ها اتفاقی نیافته
    - برو بابا من تو فکر ماهی ها هستم که الان رو آب ولو شدن و هیچکی نیست به دادشون برسه
    - غصه نخور الان همه سمبه بدست ، سرنیزه به کمر و کبریت به جیب کنار نهردارند له له میزنند
    - آخ هیچ کی نیست که درد و بلای ماهی ها رو به جون بخره روزایکه کار تعطیل بود و بچه ها کنار نهر عرایض کمین میکردند و به محض اینکه گلوله خمپاره تو نهر اصابت میکرد ، ماهی های که رو سطح آب گیج و ویج بودند میگرفتند و از سمبه اسلجه کلاش بعنوان سیخ و با دوتا پاره آجر ، اجاقی ودلی از عزا در میاوردن و سردسته ماه گیرها هم آقا سیدکاظم بودند
    سیدکاظم با مشت کوبید رو سقف تویوتای که سوارش بودیم
    - ارباب همین جا پیاده میشیم بنده خدا راننده که از صدای ضربه به سقف ماشین بند دلش پاره شده با چنان شدتی پا روترمز گرقت ، که اگر میله بار بند ماشین نبود ، هردو تا مون وسط جاده ولو میشدیم پریدیم پایین و به سمت پنجره راننده رفتم تا تشکر کنم و راهنمایی ازش بخوام
    - برادر این چه جور ضربه زدن
    - آقا ببخشید حواسمون نبود ..راننده همونجور که سخت مشغول کظم غیظ بود ماشین رو پروند وسط جاده ،
    خدارو شکر بارون امده بود وگرنه توفیق یه حمام درست و حسابی را داشتیم
    - خب برادر حالا این پل مارد کجا هست
    - بیا برادر بیا از این طرف دردسرتان ندم ، طناب اینبار سید کاظم آقا پوسیده از کار دراومد بعد سه چهارساعت راه پیمایی ، راه پیمایی که چه عرض کنم ، گل پیمایی ، اخه میدونید خاک خوزستان دامنگیره و اگه به این خاک یه ذره آب برسه میشه گل و کارش ار گیر وگرفت میگذره و میچسبه و اونم چه چسبی ،به یه آبادی رسیدیم و بعد از کلی پرسو جو کارخانه روغن نباتی و مقر دوستامون پیدا کردیم همه جمع بودن ، قیافه ها عوض شده بود ،
    آموزش غواصی حسابی رسشان را کشیده بود ، تقریبا همه بودند به جز حسن طلابیگی و سیروس یگانگی و مسعود احمدیان یزدی
    از خاطرات آموزش میگفتن
    – ازسرمای استخوان سوزشب های کارون
    – از درس خوندنشون که قول داده بودند
    – از دوستای جدید از همه چیز از آسمون از ریسمون انگاری قرارنبود حرفا تموم بشه
    چند ساعتی دور هم بودیم می کفتیم، می خندیدیم اصلا فکر نمیکردم این اخرین باریه که مجید آزادفر و علی شیبانی را میبینیم عجیب بود خنده های این باری طعم دیگه ای داشت ، طعم گس ، طعم فراق
    آخر سر هم یه عکس یادگاریگرفتیم و تمام ....................
    و آخرین نفس راوی آقای دکتر دانشپور سرمون رو از آب نمیتونستیم بیاریم بیرون ، طناب ها رو بهم بسته بودیم که تو آب از هم جدا نشیم غواصا ی گردان یاسین از طرف جزیزه ماهی در گیر شده بودند و شدت آتش عراقی ها خیلی زیاد بود
    نفر اول بودم که رسیدم به موانع سیم خاردارها و خورشیدی جزیره بوارین زیر نور منورها که یک لحظه هم خاموش نمیشدند ،
    سنگرای کمین عراقی ها رو میدیدم ، پشت سرمن مومن بود و بعد ازاونهم علی شیبانی
    سنگرای عراقی جزیره بوارین هم شروع به آتشباری کردند سیم خاردارها رو قطع کردیم ،
    پاهامون به زمین میخورد و هر چه جلوتر میرفتیم از عمق اب کاسته میشد
    بیست متری تا اولین خط دفاعی عراقی ها مونده بود ،
    رکبار تیربارهای عراقی ها دوروبرمان جلز و ولزکنان توآب می نشست
    باید هر جور شده خط عراقی ها رومی شکستیم و با بچه های لشگر نصر دست میدادیم راهی ازموانع خورشیدی باز کردیم و همانطور که تو آموزش گفته بودند به پشت برگشتیم و پشت خیز کنان سیم خاردارا وقطع میکردیم عراقیا متوجه ما شدند ،
    تیربارهاشون یه لحظه آروم و قرار نمی گرفت
    گرمای گلوله های رسام سرمای صورتم را گم میکرد در روشنایی منور، علی رو میدیدم که موانع خورشیدی رو به کنار میکشید ،
    تیرهای رسام دور و برش را خطی خطی میکرد
    و بی توجه به حجم آتش دشمن کارشوانجام میداد
    رگباری بطرفمون اومد سیم خاردارچین از دست مومن افتاد ، برگشتم به طرف علی شیبانی و احتیاجی به منور نبود ،علی خود نور شده بود و آرام ، آرام به زیر آب غروب میکرد علی شیبانی ، مکبربا صفای مسجد حضرت سجاد (ع) سجاد شهر مشهد الرضا در ساعت یک بامداد مورخچ هارم دی ماه یکهزارو سیصد و شصت وپنج در اروند صغیر دریایی شد و کبیر .
    و بیست سال بعد رجعت کرد که دیگر حاجی شیبانی نبود
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی بیستم
    آذر ماه یکهزارو سیصد و نود و سه
    ویرایش توسط سيد محمد انجوي نژاد : پنجشنبه ۲۰ آذر ۹۳ در ساعت ۱۳:۰۳
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  3. #3
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    تقدیم به عزیز بابا حضرت علی اصغر (ع)

    تلظی
    الحمدالله برف سنگین و پرباری باریده ، هوا هم یکباره سرد شده بود ، رانندگی خیلی آزاردهنده ، برف پاکن هم ناز میکرد ، یکی در میون کار میکرد .
    بزحمت جای پارکی را پیدا کردم و پس از کلی تقلا ، با توکل قفل فرمون را به شترم بستم
    در را بازکردم ، سوز سرما زد تو صورتم و با گذاشتن پام تو حوضچه آبی که زیر ماشین جمع شده بود ، گل به چمن نیز آراسته شد .
    دستامو کردم تو جیبم و دویدم به سمت مسجد ، شوق رسیدن به گرمای روضه امام حسین (ع) ، سرعتم را دو چندان کرد.
    پرده ورودی را به کناری پس زدم ، هرم گرمای مجلس بر جانم نشست .
    همینجور که کفش ها و جوراب های خیسم را داخل پلاستیک می کردم با چشمام دنبال جایی کنار بخاری مجلس می گشتم ، دیدم ، گراش رو ثبت کردم و به سمتش رفتم ، چند تا پا لگد کردم تا رسیدم ، خدا می داند
    نشستم و کم کم جابه جا شدم ، گرمای مسجد را کاملا درک کردم و عنایتی از سوی صاحب مجلس بشه و گرمای حقیقی حسین (ع) را درک کنیم
    مداح داشت صحبت میکرد و روضه حضرت علی اصغر (ع) می گفت :
    میدونید تلظّی کردن یعنی چی؟
    وقتی یه ماهی از آب بیرون بیافتد سه مرحله براش ممکنه اتفاق بیافته :
    ۱- اوّلش روی زمین بالا و پایین میپره و هی تکان میخوره و لبانش رو مدام باز و بسته میکنه ؛ ولی اگه همون موقع بندازنش توی آب، زنده می مونه
    ۲- بعد از یه مدتی که ماهی بیرون از آب باشه، ماهی دیگه اونطوری تکان نمیخوره و فقط لبانش رو باز و بسته میکنه و باله و دُم خود رو تکان میدهد ؛ در این شرایط هم اگر ماهی رو به آب بندازن، ماهی بازم زنده می مونه
    ۳- در این مرحله ، ماهی دیگه هیچ تکانی نمیخوره و فقط لبانش رو باز و بسته میکنه ؛ ولی دیگه اگه به آب بندازنش هم زنده نمی مونه... در زبان عرب به این حالت میگن تلظّی
    ....
    .....
    .....
    ....
    به نزدیکی خاکریز بعدی که رسیدیم پیک فرمانده گردان رسید :
    بهزاد ، آقا مرتضی گفت چون این خاکریز آخریه ودشمن روی اون دید مستقیم داره ، نمیشه ستون رو از روی اون عبورداد ، سمت راستتون یه بریدگی هست و همه گردان ها باید از دشت جمع بشن و از این بریدگی عبور کنند ، تو هم سر بریدگی واستا تا یه وقتی بچه ها گرداناشون قاطی نکنند
    هنوز میخواستم سئوالم رو ازش بپرسم ، که تو تاریگی گم شد و به طرف ته ستون رفت
    خودمو به بریدگی رسوندم ، عرض بریدگی کم بود و چهار ستون از هرگردان یک ستون ، بایستی ازش رد میشدند ،
    آهسته به بچه ها میگفتم :
    گردان اسدالله از اینطرف
    گردان اسدالله از اینطرف
    تقریبا در گوشی با بچه ها حرف میزدم
    سخت مشغول بودم و مواظب و چون همون شب به گردان اسدالله مامور شده بودم خیلی از بچه را رو نمیشناختم و بایستی خیلی دقت میکردم
    یه دفعه، یکی گفت بهزاد بیا ، بیا اینجا ، از پشت سر بود ، برگشتم کسی نبود ولی صدا تکرار میشد
    ازبریدگی خارج شده وبه عقب برگشتم به سمت صدا ، هنوز چند قدمی دور نشده بودم که جیغ وحشتناک خمپاره ای و متعاقبا پرتاب ،
    با کتف رو زمین ولو شدم ، براثرموج انفجار گیج شدم ، سرم را به طرف انفجار برگردوندم ، شعله آتشی دیده میشد ، تا چشمام روبراه شد بلند شدم به سمت انفجارلنگان لنگان دویدم ، صدای ناله و ضجه می اومد ، خدایا چه میدیدم
    خمپاره درست جایی که چند لحظه قبل ایستاده بودم ، فرود امده بود ، جنازه بچه ها تیکه پاره ،رو هم ریخته بود
    اصلا حواسم نبود ، منوری در کار نبود ولی محوطه بریدگی خاکریز روشن بود ، برگشتم به عقب و چندمتر انطرفتریه کوله آرپی جی آتش گرفته بود و دقت کردم کوله حمل موشک آرپی جی، پشت یه بسیجی میسوخت ،
    هر لحظه یکی از خرج های آر پی جی داخل کوله پشتی گر میگرفت
    آتش کوله از یک طرف آتش باری خمپاره های دشمن از طرفی دیگه ، نمیشد نزدیکش رفت
    خدایا چکار کنم ، به اسم و فامیل نمی شناختمش اما تمام وجودم برایش میسوخت
    از کمر به پایینش نبود ، یعنی ترکش بی رحم خمپاره .....
    و تو روشنایی آتش، صورتش رو می دیدم ، هرچه من بی تاب بودم او آرام بود
    هنوز موی صورتش سبز نشده بود
    آخ
    لب هاش باز و بسته میشد
    لب هاشو به هم میزد

    و بهش نرسیده ، چشمان و لب هاش برای همیشه بست
    ولی آتش همچنان می سوخت
    همین جور که هنوزدارم می سوزم
    .....
    .....
    .....
    .....


    : و لب های علی اصغر حسین رو دست باباش .......




    ما هم نوشتیم که بماند (13)
    حاج آقا نورانی اعزامی از کاشمر

    بعد از کلی معطلی ، بالاخره پاسپورت هامون رو مهر ورود زدند و وارد نقطه صفر مرزی عراق شدیم ، بایستی پیاده ، صد متری را می رفتیم
    ماشین های سواری به ردیف منتظر مسافر بودند ، یکی اومد جلو : با فارسی نیم بند ، کجا برکم ؟، ما هم که سرما و علافی صبح تا ظهر حسابی سرحالم آورده بود به فارسی روان و سلیس گفتمش
    به هر آن کجا که جایم ، به جز این سرا سرایم
    چشاش گرد کرد و گفت : کجا ؟
    : هیچی بابا یه چیزی گفتم ، تا سلیمانیه چند ؟
    : 150 دینار
    : چه خبره آدم میخوای ببری ، سر که نمیخوای ببری
    باز چشاش گرد کرد : تو چی میگی ، فارسی هم که مثل آدم حرف نمیزنی ، رو به رفیقم کرد گفت : ای دوستتان حالش خوب نیست شما بگین کجا میرین ؟
    : هیچی زیاد تحویل نگیره ، هوا سرده ، هنوز زبونش باز نشده ، میریم سلیمانیه ، چند کرایه می گیری ؟
    : گفتم 150
    : ماشینت کدوم یکیه
    به تنها ماشینی که تو محوطه بود و بهش تکیه داده بود ، اشاره کرد : همینه ، سوار شیم زود بریم که من کار دارم باید برگردیم
    تعجب کردیم همه ماشین ها از یه حدی داخل نباید میومدند ، این یکی خیلی کارش درسته؟
    حال و حوصله چک و چونه را نداشتم ، اشاره کردم سوار شیم با همین بریم ، حداقل یه صدمتری به نفع مونه
    صندوق عقب رو باز کرد و وسایل رو ریختیم عقب ماشین
    راه افتاد ، پست بازرسی اول رو سلام و علیکی کرد و رد شد .پست دوم مربوط به اداره آسایش (امنیت کردستان) بود که معمولا سخت میگرفتند و بازرسی کامل میکردند ، خب ماهم منتظر بودیم که یه نیم ساعتی رو به علافی های قبلی اضافه کنیم
    یه نیش ترمزی زد وبه کردی یه کلامی گفت و خنده ای از مامور پست بازرسی تحویل گرفت و یا علی
    اصلا حالم خوب نبود بعد از بیست ویک سال ، امدم دوباره به کردستان عراق ، البته نه با اسلحه و خشاب و کلاه کاسکت و...
    با کت و شلوار و کیف سامسونت و کلی خاطرات تلخ و شیرین
    از سید صادق و کنار حلبچه گذشتیم و در مسیر تا سلیمانیه،همه ی شش هفت ماهی که در کردستان عراق بودم مثل فیلم از جلو چشمام رژه میرفت ، ماووت، سنگر سازی ها ، شناسایی ها ، بمبارون ها ، بچه ها ، شهدا
    ارتفاعات گولان ، گرده رش ، گوجار ، الاغلو ، دولبشک و......
    ترمز و صدای آقای راننده که سلیمانیه و اینم هتل ،رسیدیم
    تشریفات پذیرش رو انجام داده و اتاقم را تحویل گرفتم ، طبقه هفتم و پنجره آن مشرف به شرق
    .........
    ......
    ......
    نماز صبح رو خوندم وپشت پنجره اتاق رو به شهر ، هوا کم کم روشن میشد و خورشید خانوم با ناز و تانی از پشت رشته کوه گوجار ، بالا می اومد و خود نمایی میکرد
    بعد از چندین سال حالا این ور گوجار ، تو شهری که اون موقع ها شبها کورسوی چراغ هاشو می دیدیم و آرزوی فتح اون را داشتیم . خاطرات ، سر به سرم می ذاشتن ، دست بردار هم نبودند .
    هجوم خاطرات از پنجره و سوز سرما از درز پنجره اتاق صورتم را خراش میداد ،
    سرما
    .....
    .....
    ....
    سرما،
    سوز سرما ازگوشه ، گوشه کیسه خواب حمله کرده بود ، جرات نمی کردم از کیسه خواب بیرون بیام ، [IMG]file:///C:/Users/mobin/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG]

    یکی داشت موتور برق رو استارت میزد ، دلم به حالش می سوخت ، یه نیم ساعتی باید قربون صدقه استارت موتور برق میشد تا آقا راه بیافته ، پت ، پت ، پت و راه افتاد ، بله هرکی بود خوب تونست از پس موتور برق تو این هوای سرد بر بیاد و متعاقبا، بلندگوی تبلیغات و صدای قران بلند شد
    یه تکونی به خودم و نیم خیز بلند شدم ، خیلی از بچه ها بیداربودند ، چند تایی که به سجده بودند و دوسه نفری هم رو به قبله ، دستاشون به تسبیح گره زده بودن وفکرکنم ازسوز گردن هاشون کج شده بود ، من تو کیسه خواب تمام بدنم می لرزید و اونا بدون پتو و کیسه خواب فقط شونه هاشون می لرزید البته این صحنه ها تکراری بود و هرشب سئانس قبل از نماز صبح زیاد دیده می شد
    یه تکونی به خودم دادم ، برم که به صف وضو نخورم ، از جا پریدم و کیسه خواب گوشه چادر شوت کردم که برگشتم ،جمعش کنم ، البته هروز نیت می کردم ، اما برگشتن همه چیز مرتب و سرجاش بود
    امروز خیلی کار داریم ، دیشب پیغام دادند که باید جل و پلاسمون جمع کنیم و رفتن کربلا را از این ور بی خیال بشیم ، بریم جنوب ، شاید ان شاالله از اونور فرجی بشه
    نماز و تعقیباتش تموم شد و برعکس هرروز که بچه ها تا وقت صبحانه به مواضع خواب عقب نشینی میکردند ، امروز هر کی مشغول جمع و جور کردن وسایلش شده بود
    حاجی نورانی هم ، داشت وسایل شهردار خونه رو جمع میکرد ، البته بساط چایی را هم برقرار کرده بود ،
    حاجی رو از خیلی وقته که می شناسمش ، قبلا تخریب لشکر با هم بودیم ،نانوا بود تو کاشمر، می گفتند که یه پسرش مفقودالاثره
    کمتر پیرمردی تو واحد تخریب دوام می اورد ، بجه ها همه پر انرژی و پر شر و شور و معمولا پیرمردا هم کم حوصله و کم طاقت ، اما حاجی یه چیزی دیگه بود ، هروقت قراربود بچه ها برن ماموریت ، ایشون با یه چفیه که داخلش کمی نون و پنیر بود ، جلو ماشین سبز میشد و اصرار که اینو با خودتون ببرین ، خدای نکرده تو راه مشکلی پیش نیاد و شما گرسنه بمونید و .....
    اون روزبساط صبحانه زودتر آماده شد و هنوز لقمه های اول پایین نرفته بود که صدای موتور کامیون و متعاقب اون دود اگزوزش زد تو چادر
    مثل اینکه همه امروز عجله دارن برا رفتن ، در چادر باز شد و یکی از بچه ها ، راننده کامیون با شاگردش را به داخل چادر و سر سفره راهنمایی کرد. بنده خدا کمک راننده از زور سرما تو اورکتش چپیده بود و بزور دستش به دهنش میرسید .
    نشستم کنار راننده و سلام علیکی و خسته نباشی ، بنده خدا می گفت : شب را تو راه بودند و امروز هم حتما باید برگردند .
    گفتمش پدرم هر چی جلو رفتن سخته ، عقب برگشت سهل و آسونه ، غمت نباشه ، صبحونه که میل کردی ، او گوشه چادر استراحت کن تا ان شاالله بارو و بندیل رو که بستیم ، راه بیافتیم
    دست شما درد نکنه ما تو ماشین خودمون راحت تریم فقط شما به خورده عجله کنید.
    امروز ششم اسفند ماه هزارو سیصد و شصت و شش مصادف با ..... دنگ و دونگ تقویم تاریخ رادیوی محسن متین بود ، ای آقا محسن ما، مدام گوشش به رادیو و سرش به روزنامه بود ، خبرا که تموم میشد یه دو دورهم تبلیغات روزنامه ها را می خوند ، مساحت گینه بیسائو و جمعیت بورکینافاسو راهم از خود رئیس جمهور را شاون بهترمیدونست .
    دوری اطراف خاکریز زدم و کنترل که چیزی جا نمونه ، یاعلی یاعلی بچه ها هم بلند بود. محمد خدایاری و شهروز شوریده دل هم رفته بودند زاغه مهمات رو جمع و جور کنند .
    وسائل را بار کامیون میکردیم که سرو کله مینی بوس هم پیدا شد. حسابی تحویلمون گرفته بودند برامون مینی بوس فرستادن ، تیرماه که اومدیم خط ماووت، با تویوتا و کمپرسی پذیرایی کردند و حالا توی این هوای سرد .....
    چادر گروهی هم آخرین وسیله بود جمع شد. بچه ها به سمت مینی بوس ، که یه سفر طولانی را تا اهواز شروع کنند ، فیض کامل از زمستان کردستان را بردند و پیش به سوی فیض اکمل از تابستان خوزستان ، خب ما اینیم دیگه ....

    لبه خاکریز ایستاده بودم و این مدت که این جا بودم رو از خاطرم میگذروندم ، کیا با ما اومدند و زودتز از ما رفتن شهید سمندری شهید شیرازی
    دلم شور افتاده بود ، جاده خیلی شلوغ بود ، کمپرسی های پر از نیرو و مهمات به سمت خط می رفتن ، یگان های جابجا شده به سمت عقب برمیگشتن ، ترافیک عجیبی بود و خدا نکنه که امروز سرو کله شان پیدا بشه
    اهای برادر ، اهای برادر
    تو فکری چی شده ، کشتی هات غرق شده
    برگشتم ، یکی از برادران ستاد که نفس نفس زنان تشریف آوردن و سلامی
    : یه زحمت بکشید و این چادر بالایی را هم بگید بچه ها جمع کنند ، نیرو هیچی نداریم و این چادر این جا می مونه.
    بچه ها لز ماشین اومدن پایین و این سفارش را هم مشغول شدن
    رفتم روی کامیون و طناب کشی و یسته بندی رو کنترل میکردم ؛ که صدایی ضد هوایی از دور شنیده شد ، بله خودشان بودند ، خدا رحم کنه ، خدا کنه مثل هرروز ای موقع فقط برا شناسائی اومده باشند ، نه خیر صدای انفجار هم می اومد .
    از بالای کامیون ، می دیدم ، بچه ها هر کدوم به سمتی پناه می گرفتند ، اون بالا فقط داد می زدم ؛ پناه بگیرید پناه بگیرید
    پریدم پایین ، به تنها چیزی که فکر نمی کردم پناه گرفتن بود ، صفیر وحشتناک بمب
    هر لحظه نزدیکتر می شد
    امیر یگانگی پرید تو گودالی ، فقط دویدم و رو سر امیر خراب شدم و انفجار بمب در محوطه خاکریز و دومی و سومی
    پشت خاکریز [IMG]file:///C:/Users/mobin/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG]
    ​ف
    ، گیج شدم . بی سیم چی واحد روبه رویم بود . چیزی نمی شنیدم و فقط دادمی زد و اشک می ریخت .
    غبار نشست و بلند شدم ، تمام بدنم ، سرم درد میکرد
    . سمت چپم یکی خوابیده بود ، با پا بهش زدم بلند شو، تموم شد رفتن ، تکون نمی خورد ، خم شدم ، صورتش را ترکش ها برده بودند ، محتشمی بود که فانسقه اش را با بند پوتین ضربدری بسته بود .
    ، موج انفجار تمام امعا و احشاء مثنوی دوست را به اطراف پراکنده کرده بود .
    بچه ها در پناه خاکریر به خودشان می پیچیدند. ان طرفتر سعید یزدانیان و محمد علی شاهمیری ، دیگه سرما اذیتشون نمیکرد ، آسوده ی آسوده خوابیده بودند ..
    چند نفر آن طرفتر محسن آقای متین رو اززیرآوار خارج می کردند

    دور کامیون شلوغ شده بود ، به سمتش رفتم ، اقای قهرمان صورتش مجروح شده بود
    حلقه بچه ها را کنار زدم . حاجی نورانی دراز کشیده بود ، پیرمرد خسته شده بود ، اخه هرروز قبل نماز بلند می شد و تا آخر شب برا بچه ها پدری میکرد ، دم رفتن ریش سفیدش رو به خون خضاب کرده بود ، ترکش ها چفیه پر ازنون حاجی رو به سینه اش دوخته بودند
    یکی از تو جمع اشاره به خاجی نورانی ،گفت : عاقبت بخیری که میگن یعنی این
    ......
    ......
    ......
    صدای در اتاق ،منو به سلیمانیه برگردون همکارم بود : بیا سریع صبحانه بخوریم که به قرارمون برسیم
    رفتم صبحانه بخورم و به قرارم برسم
    اما حاجی نورانی و پنج تن دیگه ، به قرارشون رسیدند و عند ربهم یرزقون


    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    شانزدهم مهرماه نود و سه

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  4. #4
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ماهم نوشتیم که بماند (12)
    تلکس

    سوار بر رخش به سمت خانه میومدم ، وقت نهار و معطلی جایز نیست
    رخش ما هم یک موتور هوندای 125 قرمز رنگ که تمام و کمال در خدمت اسلام و مسلمین ، این رخش ویژگی های منحصر به فردی داشت
    اولا ،، کمتر از سه نفر سرنشین اصلا استارت نمی خورد و سرنشینان ثابتش ، سید کاظم ، حسن طلا و حقیر
    دوما،، باکش از بس قر و دبه بود که به جای ده لیتر ،گنجایش شش هفت لیتر بنزین را بیشتر نداشت
    سوما ،، از همه جای لوله اگزوزش ، صدا و دود بیرون می اومد الا سوراخ اصلی کاریش
    چهارما ،، سیستم برق در راستای صرفه جویی در آب ، کلا تعطیل
    پنجما ،، درراستای هم نوایی با هم نوعانش در معرکه جنگ ؛ همیشه گل اندود بود
    ششما ،، شاهد نمازگزاران و بسیجیان مسجد حضرت سجاد (ع) و حسین آقای حیدری و اخوان گرامی شان هم می تونند شهادت بدهند
    هفتما،، بریم سر اصل مطلب :
    توفکر بودیم که تلکس چه جونوریه ، صبح نامه رو میدن بهش ، ظهر نشده مشهده ، تازه آقای موسوی مسئول دفتر تخریب خراسان ، هم میتونه اونو بخونه و دیگه از خط و نقطه تلگراف هم خبری نیست ،
    تو فکر تلکس بودم و از طرفی دنبال کلید در خونه میگشتم که :
    :آقا بهزاد سلام
    برگشتم و اقا مسعود احمدیان بود ، از سر کار می اومد ، آخه آقا مسعود مغازه حاج اقاشون کمک میکرد و معمولا وقت نهار ایشون و من با هم میزون بود .
    : آقا بهزاد چه خبر ؟
    هنوز کلید رو پیدا نکرده بودیم و از طرفی شرمنده روده کوچیکه و روده بزرگه شده بودم :
    اگه یه کم عجله کنی و برسی بخونه ، الان ساعت دو رادیو همه اخبار ریزو درشت برات تعریف میکنه ، تازه اون اخبار ورزشی و آب و هوا رو میگه که متاسفانه این دو قلم تو بساط ما نیست .
    آقا مسعود یه قری زد و خداحافظی نیم بند و رفت .
    کلید رو پیدا کردم ، حالم بهترشد که متوجه شدم آقا مسعود سرخیابون رسیده
    صداش زدم : بیا بابا قهرنکن ، کلید رو پیدا کردم
    اقا مسعود مظلومانه برگشت و نگاهی به ما کرد وگفتند :
    چه خبر ؟
    : راستش صبح دفتر تخریب خراسان بودم ، آقای موسوی میگفت که تلکسی از اهواز اومده و بچه های تخریب رو فراخوان کردند ، اینم خبر جدید که رادیو و تلویزیون هم حالا حالاها نمیگه ، خیالت راحت شد کلی مارو تخلیه اطلاعاتی کردی
    : خب حالا کی باید بریم
    : والله چه عرض کنم رفتنش دست خودته ، کی و چه جوربرگشتنش با خدا
    مسعود آقا همانطور که تو فکر فرو رفته بود ، خداحافظی کرد و به سمت خونه اشون که یک کوچه پایین تر از ما بود راهی شد .
    .....
    .....
    .....
    .....
    بوی عملیات بلند شده بود ، بچه های گشت و شناسایی به واحد برگشته بودند ، اسلحه و مهمات تقسیم ، رفت و آمد به اهوازکمتر شده بود، بچه های تلکسی آمده بودند.
    و مراسم وداع قبل از عملیات ، بعد از مراسم نمازمغرب و عشا ، تاپاسی از شب ادامه داشت ، خداحافظی ها، حلالیت گرفتن ها ، قول شفاعت ، وصیت نامه ها ، عقد اخوت ها ،......
    گریه وزاری
    توبه و انابه
    آغوش های خیس از اشک
    چشمان سرخ شده و متورم
    کی گفته کز سنگ ، نه خیر ندیده ، از سنگ که چه عرض کنم ، از درو دیوار
    از زمین و زمان ،از عرش و فرش ، ناله خیزد وقت وداع یاران
    قبل از والفجر هشت بود ، که حاجی انفرادی ، دیگه داد می زد ، بسه تا کی از این سنگر به اون سنگر، تا کی از این عملیات به اون عملیات ، تا کی داغ این و تاکی داغ اون ، خدایا نکنه دعای زن و بچه ام که دست وپای منو گرفته ، ...... داد میزد و از خدا رفتنش و میخواست
    و تو فاو دیگه دعای زن و بچه اش هم افاقه نکرد و حاجی محرم شد و حاجی
    .....
    ......
    .....
    بعد ازنماز صبح خوابیده بودم که :
    برادر فیروزی
    برادر فیروزی
    چشمام نیمه باز، آقا مسعود و زیارت کردیم
    چی شده سر صبحی ، سنگر و گذاشتی روسرت
    : وصیت نامه ، وصیت نامه
    : خوب وصیت نامه که چی ؟
    : این وصیت نامه مرا نگه میداری ، رفتی مشهد بدی به حاج آقا
    : برو بابا مرا از خواب بیدار کردی که .......الله اکبر ، برو تعاون وصیت نامه اتم رو تحویل بده ، برادرای تعاون با ساک و وسایلت ، سالم تحویل خونه تون میدن
    آقا مسعود یه نگاهی به من کرد و گفت باشه ، همین کارو میکنم و با یه خداحافظی رفت
    رفت
    که
    رفت
    و آقا مسعود احمدیان یزدی ؛ همراه با آقا محمد ناصر(مجید) آزادفروعلی آقا شیبانی وعزیز همه سیروس یگانگی در کربلای چهار به آسمان پر کشیدندو همه دوستانشون را در مسجد حضرت سجاد (ع) تنها گذاشتند .

    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    شب عید قربان 1393
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  5. #5
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ما هم نوشتیم که بماند (11)
    فتحه – کسره - تشدید
    اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه خافضه رافعه
    همراه جمع میخوندم ، اما آروم ، داشتم به روز واقعه و مثلا تدبر میکردم در آیات الهی که
    مشتی حواله پهلوی مبارک شد
    حسن آقا بود و اینکه:چرا صدات در نمیاد ، مگه بقیه رو نمی بینی
    و امر به معروف همراه با مهربانی وملاطفت
    :حسن اقا جون من گیر نده بذار تو حال خودمون باشیم
    :نه خیر نمیشه باید مثل بقیه رسا و شمرده قرائت کنی
    نه دست بردار نبود ، کم کم دور و بری ها ، هم با چشمانشان نهی از منکر میکردند
    هرروزصبح ها بعد ازپایان مراسم نماز صبح ،سوره الرحمن و هر شب قبل از خواب ،سوره واقعه بصورت جمعی قرائت میشد ، که از سفارشات ائمه اطهار بود .اجباری نبود ولی کمتر کسی هم غایب بود وهر جا تخریب چی بود این سنت حسنه برقرار بود .
    اون شب مراسم تموم و حسن اقا هم حسب چشم غره اطرافیان ظاهرا بی خیال من شد.
    تاصبح
    الرحمن علم القرءان خلق الانسان علمه البیان
    حسن آقا کنار ما نشسته و بروبر ما رو نگاه می کرد ،علی الظاهر ایشون دست بردار نبود
    :بعد از صبحانه کارت دارم ، جایی نری ، صدای آمرانه حسن اقا بود
    خدا به خیرکنه و با اشارت چشم ، دعوت ایشون را قبول کردم
    زیر درختان تاغ در حاشیه پادگان شهید برونسی ، در محضر حسن آقا نشسته بودم که فرمودند:
    تو که وقتی چهار تا گوش پیدا میکنی ، بیست و چهار ساعت حرف میزنی ، چرا به قرائت قران که میرسی اینقد توپوق میزنی و رنگت مثل لبو سرخ میشه و و ...
    : بابا حسن آقا بی خیال شو ، والله نمیدونم چرا تو جمع تا چشمم به خط قران می افته تته پته ام شروع میشه و دربست گیریپاژ میکنم و....
    : نه خیر ای حرفا نیست باید یاد بگیری و منم ول کن نیستم وهمه جوره کمکت میکنم و اول از همه هم باید برا من بخونی
    خلاصه از ایشون اصرار و از من انکار
    : خب باشه چه کار کنیم و از کجا و کی شروع کنیم
    : از همین جا وهمین الان و قرانش و از جیبش دراورد و گفت بسم الله
    یکی دو خط خوندم ، نگاهی بمن کرد و گفت جنابعالی بلدی بخونی و قواعد رو هم کم وبیش میدونی ولی دقت نمیکنی نه به فتحه ، نه به کسره و ....
    و البته اینا بی تاثیر از ترکه انارخیسی که خانم باجی تو مکتب خونه و کنار رحل قرانش داشت ، نبود .
    کم کم ، حسن آقا حوصله اش سر میرفت ، برگشت و فرمودند :
    اینجوری نمیشه باید برات جریمه بزارم تا بیشتر دقت کنی
    داشت فکر جریمه میکرد و منم خیره به ایشون ، چه جریمه ای ، مالی ، جانی ، نوشتنی ،...
    که آه از نهاد حسن آقا برامد که یافتم ، یاد ارشمیدس بخیر که و او هم یافت
    : اگه فتحه اشتباه کنی ، یه پس گردنی و اگر کسره اشتباه کنی یه اردنگی ، اگه تشدید .....
    حسن آقا ، حسن آقا بی خیال شو من میرم انگلیسی یاد میگیرم و یه قران انگلیسی هم میگیرم و میخونم ، تو اون نه فتحه داره و نه کسره
    اما حرف حسن آقا ، حرف بود و مو لا درزش نمیرفت و این چنین بود که آموزش شروع شد
    .....
    ....
    ....
    بچه های تو پادگان ، غالبا میدیدند که دو نفر دور پادگان دنبال هم میکنند و می دوند
    یکی برای اجرای حکم مجازات فتحه و اون یکی هم برای فرار از اجرای حکم کسره
    حسن آقا که دیگه خسته شده بود ، سریر عرش رو به قالی وفرش زمینیان ترجیح داد و در کربلای چهار آسمانی شد
    اما من ، من هنوز دارم میدوم و میدوم و میدوم
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    مهرماه نود و سه
    بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  6. #6
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    برای حسن دیزجی :

    ما هم نوشتیم که بماند 3

    خبر خیلی ساده و کوتاه بود
    نظامیان آل سعود برروی تظاهر کنندگان برائت از مشرکین آتش گشودند .
    کلی عجله کردم که خودم رو به سبزوار برسانم و در مراسم بدرقه والدینم که عازم حج تمتع بودند شرکت کنم ، اما اینبار هم نتونستم به قولم وفا کنم و وقتی رسیدم که دیگه کاروان اونا رفته بود .
    عده زیادی از زائران بیت الله الحرام به شهادت رسیده بودند .
    خبر از شایعه به واقعیت پیوست و تو همین حال و هوا بودم که زنگ تلفن ما رو به زمین اورد
    صدای مهدی سعیدی بود و خیلی ساده و کوتاه ;
    حسن شهید شده و فردا جنازه اش به معراج الشهدا میارن
    و اینکه خبر رو هر جور صلاح میدونی به خونواده شهید منتقل کنید از کی مهدی از اونور خط رفته بود نفهمیدم این صدای بوق تلفن بود که مرا به خود اورد .
    حسن دیزجی هم رفت ؟
    ای بسا شخصی دویده بیست سال اندکی بویی نبرده از وصال
    ای بسا شخصی که امروز آمده بر وصــال یــار نــائل آمـــده
    هر وقت علیرضا دلبریان ازهمنشینی شهدا خاطره تعریف میکرد
    منم باین شعر برجکشو میاوردم پایین و کلی به کم سعادتی خودمون میخندیدم که البته کارمون از گریه گذشته و به آن میخندیم
    قبل از والفجر 8 بود که برای اولین باربا حسن دیزجی، مجید آزادفر، محمد حق بین و سید کاظم موسوی در قالب سپاه حضرت محمد (ص) به سمت اهواز میرفتیم
    حسن اقا تازه به جمع ما اومده بود ،با اون لحجه عجیب و غریبش که خیلی ام با حال بود ،چغوک رو می گفت گنجشک عین کتابا و میلان رو می گفت خیابون بگذزیم اما از اینور، از اون ور گفتنش مارو کشته بود .
    باهم رفتیم تخریب 21 ، دوستان عزیز فرماندهی بچه ها رو قبول نکردند گفتند جثه اینا ضعیفه ، حالا که عکسا رو نیگاه میکنم ، میبینم خدا وکیلی دوستامون تو فرماندهی یه پا آرنولد بودند .
    خاطرات عین فیلم از جلو چشمم عبور میکرد ، خلاصه از ننه بابامون فراموش کردیم .
    رفتم پیش سید کاظم ، این سید ما استاد پیدا کردن راه های کوتاه برا حل مشکلات بود و اقا افشین هم که مغز متفکر ما بود ،
    دست برقضا والدین هر سه نفرما زائر بیت الله الحرام بودند .
    جرقه ای زد ، از کدومون بود یادم نیست
    که حاج اقا دیزجی ، یه موقعی از اعضای بعثه رهبری در حج بودند .
    ساعت حدودا 10 بود .در خونشون سبز شدیم
    در زدیم
    در میزدیم گاهی حاج اقا ، گاهی حاج خانوم میومدن دم در ، اما زهرا کوچولو عضو ثابت بود پشت در قایم میشد و سرک میکشید و لبخندی شیرینی هدیه میداد ، خب من هم نامردی نمیکردم ، تو اولین موقعیت یه شکلک تر وتازه تحویلش میدادم .
    ، حالا دعوا داشتیم کی شروع کنه . زنگ زده بودیم داشتیم بحث میکردیم ، کی بگه
    با سلام حاج اقا دیزجی ، ما خودمون رو جمع کردیم .
    حاج اقاسلام : این سه نفر که جلو شما واستادن ، ننه وباباشون الان مکه اند و نمیدونیم که الان ما فرزند شهید هستیم یا نه
    امدویم شما مارو کمک کنید و تکلیف ما رو معلوم کنید که ما الان دوباره باید بریم جبهه یا نه وتابلو سر کوچه واسه خودمون نگه داریم یا واسه ننه و بابامون .
    انروز حاجی اصلا تعارف نکرد که بیاین تو خونه برعکس دفعات قبل که خم میشد و خاک پوتین مان رو به چشماش میکشید و کلی قربون صدقه مون میرفت که حقیقتا از ته دل بود .
    این دفعه از ای خبرا نبود
    تو چشاش حسن آقا را میشد ببینی ، حاجی میخندید اما خنده هاش طعم گس گریه رو می داد .
    قول داد که پی گیری کنه و بهمون خبر بده
    ماهم منتظر بودیم یه جوری بحث عوض کنیم و بریم سر اصل مطلب .......
    یه دفه حاجی پرسید از حسن چه خبر ؟
    من هم بی هوا: حاجی هر وقت بیارنش خب اول به شما میگن دیگه
    خیابون بهار7 محله سجاد شهر مشهد شده بود پاییز بی نهایت و نم نم بارون رو می شد تو آسمون ابری چشمان حاجی دید .
    حسم میگفت که حاجی می دونه ، اما نمی دونم چه اصراری داشت که ما به ایشون بگیم .
    یه ساعتی کل کل میکردیم اونم تو پیاده رو جلو خونه
    حاجی زخمی شده ، داره میاد مشهد
    حاجی عملش کردند حالش خوبه
    حاجی این
    حاجی اون
    حاجی حسن شهید شده ،
    ساده و کوتاه
    فردا قراره بیارنش معراج
    حرف میزدیم ، هوا افتابی و گرم اما بارون میامد .
    ناودونای چشمانمون دیگه جواب نمیداد
    برگشتیم روبه حاجی ، اما نبود ،
    کف پیاده رو و سجده حاجی و الهی لک الحمد حاجی
    حاجی بلند شد و گفت عیبی نداره شما نگران نباشید من زنگ میزنم تهران و جویای احوال والدین شما میشم فقط شماره کاروان اونا رو برام بیارین .
    راستی وقتی جنازه حسن رو هم آوردند حتما به من خبر میدین که ؟
    بوی کافور ، رطوبت و نم ، شیون ، بی قراری و کاشی سفید
    وَتَفَضَّلْ عَلَىَّ مَمْدوُداً عَلَى الْمُغْتَسَلِ يُقَلِّبُنى صالِحُ جيرَتى،
    و در آن حال كه روى سنگ غسالخانه دراز كشيده ام و همسايگان شايسته ام به اينطرف و آنطرف مى گردانند، بر من تفضل كن
    حسن آروم و بی صدا مثل همیشه ، رو سنگ غسالخانه خوابیده بود ،
    غسال آب می رخت ، اما خون زخم های بدن حسن بند نمی اومد
    چه بیرحمانه ، پنبه ها رو داخل زخم ها میکرد ، نه فایده نداشت
    کاشی تخت غسالخانه از خجالت سرخ شده بودند
    حاجی : بهزاد می بینی حسن همه زخم هاش از جلو بدنشه
    می بینی ای پسر چه جور آبروی ما رو خریده
    می بینی حسن پشت به دشمن نکرده
    می بینی .........
    بدنش پر از ترکش بود ، دو سه بند انگشتش رفته بود
    دست های حسن هنوز آثارحک شده ،پشه های جزیره مجنون را باخود داشت
    حسن از چهار صبح تا چهار بعد از ظهر از ارتفاعات ماووت عراق تا بیمارستان بانه این زخم ها ، ترکش ها رو همراهی کرده بود
    وَتَحَنَّنْ عَلَىَّ مَحْموُلاً قَدْ تَناوَلَ الْأَقْرِبآءُ اَطْرافَ جَنازَتى،
    و هنگامى كه خويشان اطراف جنازه ام را بر دوش گرفته اند با من مهربانى فرما
    همه اومده بودند ، اطراف پیکر مطهرش رو گرفته بودند
    همه اومده بودند و خدا را به حسن قسم می دادند که با ما مهربون باشه
    حسن نحیف ، حسن مهربون ، حسن عزیز بچه ها ی تخریب و مسجد حضرت سجاد(ع) ،
    حسن عزیز بابا
    حسن سنگ صبور بابا
    حسن که تا بابا زنده بود حاجی رو تو دنیا تنها نذاشت
    حسن که با همه حسن بود ،حالا تو سرازیری قبر ،
    حسن که وقتی ازش پرسیدن ، چطور با این جثه ضعیفت تونستی آموزش سخت تخریب رو ، جنگ مین جزیره رو ، موندن تو عراقی ها و جراحت و و و را تحمل کنی ،
    گفت روح آدمی قوی باشه جسم رو بدنبال خودش میکشه
    حالا دیگه جسمش پاره پاره اش توان همراهی روحش رو نداشت و
    حسن همه مارو تنها گذاشت


    وَجُدْ عَلَىَّ مَنْقوُلاً قَدْ نَزَلْتُ بِكَ وَحيداً فى حُفْرَتى،
    وهنگامى كه تك و تنها در ميان گودال قبر بر تو وارد شوم بر من بخشش كن

    وَارْحَمْ فى ذلِكَ الْبَيْتِ الْجَديدِ غُرْبَتى، حَتّى لا اَسْتَاْنِسَ بِغَيْرِكَ،
    و به غربت من در آن خانه تازه و نو رحم كن بطورى كه بجز تو انس نگيرم
    یا علی مدد
    التماس دعا
    بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  7. #7
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ماهم نوشتیم که بماند (1)
    میدون مین
    تو سایت های خبری میچرخیدم و سر خط خبرا رو سرسری نگاه میکردم رد میشدم - آنچه در قالب هنر نگنجد، ماندنی نیست مقام معظم رهبری
    - فلانی تو مجلس گفته که : .....
    - امریکا ، کجا ، چی کار کرده .......
    - تیم فلان به تیم فلان گل زده و .....
    یه لحظه چشمم اذیت شد ، انگاری خاری به چشمم
    - چند کودک در کردستان هنگام بازی به مین بازمانده از دوران دفاع مقدس ، برخورد و جانشان را از دست داده اند
    خبر همین بود و همین قدر بس بود که هرم گرما به شقیقه ام هجوم آورد و خاطرات ، خطرات بعد از بیست و نه سال به غلیان در آید و گرما و گرما و گرما
    گرما از زمین و افتاب از بالا، خورشید با تمام قوا پا به میدان مین گذاشته بود .
    نوار اول را تموم کردم با هر زحمتی بود مین های والمرا و گوجه ای را خنثی کرده بودم و بقایای چند تا جا خالی گوجه ای را پیدا کردم ، موج انفجار سه تا مین ها به اطراف پرت کرده بود و دو تا هم منفجر شده بودند
    سرنیزه به یک دستم و دست دیگه در خدمت چفیه بود و از چشمه های عرق پیشانی پذیرایی میکرد و هر از چند گاهی که کنترل دست چپ و راست را قاطی میکردم این سیل شورابه بود که مهمان چشمانم میشود و سوزش و مالش و ...
    خلاصه خورشید خانوم قصه های کودکی ما شده بود ، دیو دوسر
    همه اینا از یک طرف صحبت های فرمانده میدون از یک طرف : خب دقت کنید مینی از زیر دستتان رد نشه ، میدون رو کاملا تمیز کنید و و و
    تا ته نوار چیزی دیگه نمونده بود
    ایی برادرای عراقی همش چهل روز اینجا مهمون بودن ولی از پشت مهران و قلاویزان تا دهلران فقط مین چال کرده بودند و نبشی و سیم خاردار کاشته بودند ، نمونده بودم ، پس کی چنگیده بودن .
    هرروز کار بچه ها شده بود پاکسازی وبارگیری و ارسال مهمات جمع آوری شده به زاغه مرکزی ، اما از حق نگذریم برادرای عراقی خیلی جاها لطف کرده بودن مین ها رو آکبند و بدون اینکه حتی مسلح کنند رو زمین پهن کرده بودند
    دیروز کامیون دهم را بچه با سلام و صلوات فرستاندن زاغه مرکزی
    ها
    راستی تو میدون مین بودم و آخرین مثلث والمرا و گوجه ای ،
    خوشحال که بالحمدالله ای نوارهم تموم شد .
    خب حالا نوار پاکسازی شده رو تحویل فرمانده میدون میدیم و بعدشم حاجی حاجی مکه
    پشت تویوتا سوار میشیم و دم میگیریم
    کربلا کربلا ما داریم میایم
    نه فلانی دادیم نه فلانی دادیم
    کربلا کربلا ما داریم میاییم
    قبل از نماز یک شربت تگری البته نه از نوع شهادت ، بلکه از نوع آبلیموی درجه یک صلواتی
    داشتم تو آسمون قلپ قلپ شربت میخوردم که صدای آشنایی زد تو بند و بساط مان
    :نوار رو تحویل دادی برو حاج ماشاالله با بچه ها کار داره .
    دستور حاج ماشاالله شوخی بردار نبود . ایشون خیلی جدی و تبعضی هم تو کار نبود و همه رو هم به یک چشم میدید اخه ایشون یه چشمشو قبلا با یه ترکش مین جلو جلو فرستاده بودند بهشت .
    هنوز چند تا از بچه ها تو میدون مشغول بودند و مابقی هم از شر شیطان رجیم و محبت خورشید به زیر آمبولانس و تویوتا پناه برده بودند .
    کم کم بجه ها جمع شدند و جلو حاجی و رو زمین چمباتمه زدند ، خورشید هم داشت به ما میخندید به وضوح می شنیدم که می گفت دیگه اینا تقصیر من نیست ای حاجیتون که سخنرانیش گل کرده و ......
    بچه ها خسته نباشید این میدون هم به خیر و خوشی تموم شد ، همه یکصدا و خسته اما محکم که بله حاج اقا تموم شد
    حاجی محددا تشکر کرد و ادامه داد که دوستان این جنگ بالاخره روزی تموم میشه و ما به خونه هامون برمیگردیم و اهالی مهران به سر زندگی خودشون و حتما مالک این زمین هم کشت و کار خودش رو شروع میکنه و ماهم خوشحال که از جهاد اکبر برگشتیم به ولایتمان
    اما اگه یه دونه مین اینجا ، امروز براثر بی دقتی من جامونده باشه و اون کشاورز و چوپان که با اطمینان تو زمینش کار میکنه با مین برخورد کنه ، بدونید تا از این بیابون به اولین درمونگاه برسوننش بر اثر خونریزی جونشو از دست میده و ما هم دارین تو ولایتمون برا خودمون ...
    خلاصه خبر نداریم که خونی به گردن داریم
    به اینجا که رسید کم کم دو زاریمون می افتاد که داستان چیه .
    : حالا بچه ها هر کی که از پاکسازی نوارش مطمئمنه بره اول نوار و از اول تا اخر نوار غلت بزنه و بعد هم سوار ماشین بشه اماده رفتن و اگه کسی هم شک داره نوار را دوباره چک کنه و بعد غلت بزنه
    حواستون باشه هرکدومتون مجروح بشین با آمبولانس میرین پست امداد و از اونجا با هلی کوپتر به اولین بیمارستان مجهز

    حرفهای حاجی تموم شد یا نشد ، همه سر نوارا منتظر دستور
    غوغایی بود دیگه خورشید هم خجالت کشیده بود ، پشت یه تیکه ابر خودشو پنهون کرده بودد .
    بچه ها سر بزیر و خجل و اشکی گوشه چشم ، یکی یکی وارد میدون می شدن
    یه مین گوجه ای که براثرترکش منفجر شده بود ، تا تیکه تیکه اونو پیدا نکرده بود ول کن نبود .
    خلاصه بچه زمین رو شخم زدند و حاصل صحبتهای حاجی ، پیداشدن سه تا مین گوجه ای بود ، که موج انفجار اونا رو به پناه بوته ای پرتاب کرده بود .
    یکی یکی با ذکر اشهد شروع به غلت زدن کردیم ، هر کی نوارش تموم میشد .کنار میدون منتظر بقیه می موند
    دلهره ، گرما ، رفاقت ، انفجار و نفس های محبوس
    هر کی از نوارش بر میخاست ، فقط لبخندی بود که بر لب همرزمانش می شکفت ، لبخندی که حکایت از هزاران هورا و احسنت داشت
    آخرین نفر ، آخرین نفر مهر تایید بر کار بچه ها زد ،
    هرچه فکر میکنم نمی تونم خوشحالی اون لحظات را از آسمان به کاغذ بیاورم ، فقط همین که بعد از بیست و نه سال ، وقتی همین که به اینجا رسیدم نفسم در سینه حبس شده
    کار تمام شد و سوار ماشین که برگردیم حالا خارش پشت و بازویمان شروع شد، چرا که کلی خارو خاشاک از میدون مین با خودمان سوغات آورده بودیم .
    گردنه های قلاویزان رو به مهران میرفتیم و عقب تویوتا به حاج ماشاالله آخوندی استاد و فرمانده تخریب لشگر 5 نصر نگاه میکردم و با خودم میگفتم :دم حاجی گرم با یک چشمش کجا ها رو میبینه که ما با دو تاچشممون حتی جلو پامون رو نمی بینیم
    حالا هر موقع این خبرا که مبینم و یا میشنوم اول خدارو شکر میکنم و بعدش حاجی رو دعا میکنم و از خدا می خوام که در انجام ماموریت های محوله که بعهده حقیر بوده و مینی اگر ازغلطک تنم جا مونده به کرمتت به حساب ما نذاری .
    بهزاد فیروزی
    کرمان
    شهریور 1393
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  8. #8
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    ماهم نوشتیم که بماند (21)
    بم – زلزال – شلمچه


    جمعه پنجم دی ماه 1382
    سه راهی دارزین رو رد کردیم ، جاده خیلی شلوغ بود ، از روبرو ماشین ها سپر به سپر میومدند و اکثرا درب و داغون بودند ، یکی سقفش خوابیده بود اون یکی صندوق عقبش له شده بود ، سرنشینان و ماشین ها همه خاکی بودند ، اصلا سرو وضع درستی نداشتند انگاری از جهنم فرار می کردند ، یا اینکه یکی دنبالشونه . همه چهار نفری تو ماشین ، از سرو صدا افتاده بودیم ، هر ماشینی که از روبرو میومد ، سرها اونو تعقیب میکردند تا از دید دور میشد دار و درخت شهر کم کم پیدا می شدند ،از قلعه عسگر به بعد زلزله خودشو نشون میداد. ورودی بم خیلی شلوغ بود ، هیچ نظم و ترتیب درستی نداشتن ماشینها و آدما توهم می لولیدن ، دوربین عکاسی تو دستم بود ولی هیچ کاری نمی تونستم باهاش بکنم کم کم وارد شهر شدیم ،شهر که چه عرض کنم ، ویرانه دیوارها به قدرت زلزله سجده کرده بودند فقط نخل ها بودند که راست قامت و سرافراز ایستاده بودند . جمعه پنجم دی ماه 1382 زلزله بم و پنجم دی ماه 1365عملیات کربلای چهار و نخل ، ویرانه و جنازه صحنه مشترک بم و شلمچه


    سر هر کوچه ای جنازه ها رو کنار هم چیده بودن و خاک بود و شیون و قدهای خمیده با ترمز شدید ماشین به خودم آمدم ، مبهوت آثار زلزله و در بهشت زهرای بم از ماشین پیاده شدیم اولین صحنه ای که در ویزور دوربینم ماندگار شد ، طفلی خاک آلود و خونین که در آغوش زنی گریان آرمیده بود شیون میزد و حسین عباس را صدا میکرد ، از دو نفر میگفت با دیدن جنازه طفلی دیگر کنار پایش عباس و یا حسین را دیدم به جلو رفتم و رو به او - خواهرم شوهرتان ، کسی نیست کمکتان کند با مویه کنان به طرف دیگری اشاره کرد - علی شوهرم اینجاست دیگه کسی رو ندارم و....... جنازه ی مرد جوانی که داخل پتوی خون آلود پیچیده بودند پشت سرش رو زمین خوابانده بودن


    بیل مکانیکی کانال حفر می کرد و از طرفی جنازه ها رو کوچک و بزرک داخل کانال به ردیف می گذاشتن ، بدون هیچ تشریفاتی نه غسلی ، نه کفنی و نه هیچ تیر توپی


    از بهشت زهرا خارج شدم و جلوتر ، خیلی جلوتر به داخل کوچه ای پیچیدم ، آنهایی که زنده مانده بودند و سالم ، بدنبال کسانشان در ویرانه ها می گشتند چندتا عکس گرفتم حالم اصلا خوب نبود و به همان دیوار نیمه خرابی که تکیه داده بودم ، سر خوردم و خودم را پهن زمین کردم ، پاهایی که دیگر نا نداشت رو درازکردم ،


    ....... ....... ....... ....... پنجم دی ما 1365 پاهام که تو سینه ام جمع کرده بودم رو دراز کردم ، در پناه نور منور نگاهی به داخل سنگر کردم بچه ها تقریبا همه خوابیده بودن و تکی و توکی هم نشسته و مچاله درحال نماز خوندن ، اینو از دست های که به قنوت رو به آسمون گرفته بودن فهمیدم ، منور کم فروغ و سنگر هم به تاریکی فرو رفت صدایی از بیرون سنگر به گوش میرسید - برادربرادر کسی اونجا هست - چیه جانم بیا این طرف از خم ترکش گیر سنگر گذشت و روبروی من به زمین نشست ، غواص بود و از اونطرف خاکریز از سمت جاده شیشه اومده - سلام برادر آب هست دست بردم و کورمال کورمال ، قمقمه آبم رو که بازکرده و گوشه ایی گذاشته بودم پیدا کردم ، سرش رو باز و بطرفش دراز کردم - جراحت که نداری ؟ اگر جراحت داشته باشی ، واست خوب نیست که آب بخوری همینطور که به سمت قمقمه خیز برداشت ، و زیپ لباس غواصی اش رو پایین میکشید - چرا برادر فکر کنم یکی دو تا تیر و ترکش نصیبم شده ولی سوزش کم شده و خیلی تشنه ام زیپ لباسش کامل باز نشده بود که شوری خون رو که به صورتم پاشیده بود زیر زبانم حس کردم و سریع دستم را به عقب کشیدم - نه عزیزدلم معلومه خیلی خون ازت رفته، اصلا صلاح نیست که آب بخوری بیا بشین کمی استراحت کن بچه های حمل مجروح دائم میان و میرن و مجروحین رو به عقب میبرن سنگر لرزید، انگاری زلزله اومده ،خمپاره چهارمی هم رو سقف سنگر پهن شد ، حسابشون داشتم . بی سیم چی که کنارم نشسته بود ، قمقمه را از دستم گرفت و چفیه اش رو از گردنش باز کرد گوشه اون رو مرطوب کرد وبه لب های غواص مجروح که حالا به دیوارسنگر تکیه داده و روی پاهای من نشسته بود ، نزدیک کرد غواص با ولع گوشه چفیه را رو می مکید و بریده بریده حرف می زد و اشک می ریخت - از گروه ما فقط من تونستم برگردم عراقی ها منتظرمون بودن ، دوشیکا و تیربار که سهله هرچه چهارلول و دو لول بود به طرف ما گرفته بودند ، با اصابت گلوله ها بچه مجروح نمیشدند ، تیکه پاره میشدند برادرا برادرا مجروح ندارید ، کسی مجروح نیست صدا از بیرون بود گروه های تعاون حمل مجروح بودند - بیایید اینجا این برادرمون مجروح شده برانکارد رو روی زمین گذاشتند و زیر بغل غواص مجروح را گرفته و روی برانکارد خواباندن غواص همانطور که میرفت تشکر کرد و میگفت - شما را به زهرا رفتید انتقام بچه ها رو بگیرید تو تاریکی گم شد و چند لحظه بعد صدای ماشینی که حرکت کرد و صداش لحظه به لحظه کمتر میشد با رفتن برادر مجروح فکر و خیالم به سمت بچه های مسجد رفت ، که چندی قبل به دیدنشون رفتم ، اونا هم آموزش غواصی دیده بودن ، الان اونا کجا عمل کردند شهروز ،سید محمد ، علی ،مجید و...یکی یکی جلو چشمام رژه میرفتند . یاد فعالیت های عراقی ها قبل از عملیات افتادم که هرروز از بالای دیدگاه میدیدیم سنگرای گمین های تودرتو ، تخلیه مهمات هرروزه ، رفت و آمد روزانه فرمانده هاشون و.... یه شب قبل از عملیات تو جلسه توجیهی فرمانده لشگر میگفت - ما تو عملیات والفجر8 به غواص ها احتیاج داشتیم و بعد از شکستن خط ، غواص ها رو سریعا به عقب منتقل کردیم ، اما به فضل خداوند دراین عملیات ، استراحت رزمندگان و غواص ها ، در مسجد بصره و .... حین صحبت های فرمانده لشگر بود که محمد، یاردیدگاهی ام به پهلوم زد و آهسته درگوشم گفت - هی بهزاد ای جور که بوش میاد معلوم نیست این گزارشای روزانه دیدگاه رو برا کی می بردند - گوش کن ....... نزن حجم آتیش عراقی ها کمتر شده بود ، ولی انفجار خمپاره های زمانی بیشتر شده بود و کمتر نشده بود من تقریبا بیرون سنگر نشسته بودم در مسیرترکشا قرار داشتم و گاهی فرت فرت کنان از بالای سرم میگذشتند ، یه کلاه آهنی رو سرم و دوتا کلاهم رو شونه هام گذاشته بودم ، از محکم کاری برگشتم رو به بیسیم چی ، تو ملکوت اعلی سیر میکرد خواب خواب ، تکونش دادم - بلند شو کد رمز رو بده شاید کاری داشته باشند و بفهمم چی میگن من که هنوز بیدارم خواب آلود و من من کنان دستش کرد تو جیبش و یه ورقه کاغذ که روکش پلاستیکی داشت داد به من و ادامه ماجرا خواب چراغ قوه قلمی رو از جیب بادگیرم دراوردم و با احتیاط روشن کردم و کد رمزها را میخوندم که که سنگر لرزید ،انفجاری روی سنگر و ضربه ای به سرم که بدجوری هم درد گرفت کیسه شن های سنگر، روی پاهام ولو شده بود یه دونه تراورز قلچماق چوبی سقف سنگر هم روی شونه ام افتاده بود ، انفجار خمپاره آخری ، روی سقف سنگر ، سنگر رو خوابونده بود ، کم کم صدای یا زهرای و یا ابوالفضل بچه ها از زیر آوار سنگر به گوش میرسید ، فقط من نصفی از بدنم بیرون بود با هر زحمتی کیسه ها و تراورز چوبی رو از روی خودم کنار زدم ، بی سیم چی ، گردنش به بالا بیرون بود با هر زحمتی کشیدمش بیرون ، شوکه شده بود و چهار دست پایی خودش از سنگر خراب شده به گوشه ایی کشید و همونجا رو زمین دراز کشید زدم بیرون به طرف سنگر کناری رفتم و عسگر رو صدا زدم - عسگر عسگر کجایی بیا بیرون چند لحظه ایی نگذشته بود که غرغر کنان از در سنگر اومد بیرون - چیه چه خبر ؟ ............. - بیا بیرون ببین چه خبره خونه خراب شدیم - خب حرف بزن ببینم چی شده دستش رو گرفتم و کورمال کورمال به طرف سنگر خراب شده بردم ، صدای ناله و داد و فریاد بچه ها از زیر سنگر ،حالا واضح تر شد بود عسگر تا صحنه رو دید سریع به سمت سنگر خودش برگشت وبا فریادی ، بچه های گروهش رو از سنگر فراخواند .همه ریختند بیرون و با فریاد های یا حسین ، کیسه شن و تراورزهای چوبی سنگر رو که روی جماعت سنگر نشین خوابیده بود ، کنار زدند و کم کم بچه های گرفتار یکی یکی بیرون می امدند ، خاک آلود و مجروح آتش دشمن تقریبا قطع شده بود و صدای رگبار از دور دست می امد ، انگاری عملیات دیگر تمام شده بود . چندتا ماسین در طول خط ، کنار خاکریز پارک شده بود به سنگرهای اطراف می رفتم و راننده هاشون صدا می زدم ، تقریبا همه آمدند . به سنگر خرابه برگشتم ، همه بچه ها رو بیرون آورده بودند واکثرا از ناحیه گردن جراحت داشتند ،چندتا چندتا سوار تویوتا ها کردیم و روانه خرمشهر و پست امدادی هوا داشت کم کم روشن میشد و سنگر واضح تر دیده می شد و کنار سنگرمخروبه سه نفر دراز کشیده بودن و چند نفری دورشان جمع شده بودند ، از جمع رد شده و بالای سرشان رسیدم ، چقدر راحت خوابیده بودند انگار نه انگار که سرد است و ممکنه سرما بخورند نه پتویی نه رواندازی ، فقط یکشان چفیه ایی روی سرش کشیده بود ، اما چرا خونی بود چفیه اش ........ نشستم بالای سرشان ، چشمان هنوز بازشان را بستم که چهره خجالت زده ام را نبینند . در گوشه ی خاکریز دلشکسته و پشت خمیده نمازم را خوندم ، راه افتادم و سنگرها را یک به یک رد کردم تا رسیدم به سنگر فرماندهی ، آقا مرتضی دم در سنگر نشسته بود ، قد رشیدش تا شده بود دیگه از شوخی و متلک هایش خبری نبود ، لازم نبود از وضعیت بپرسم چرا که چشمان سرخ شده اش گواهی چه شده ها را می داد . مختصری از وضعیت سنگر برایش گزارش دادم ، سرش را بالا کرد - قبول باشه ، خدا قوت ، کناری نشستم ، تکیه به کیسه های شنی مرطوب دیوار سنگر، برگشتم و به مسیری که چند لحظه قبل امده بودم نگاه کردم و در کنارراه جنازه هایی که خورشید را خجالت زده کرده بودند ..... ...... ...... ...... - برادر ،برادر سرم را بالا کردم پیر مردی روبه رویم ایستاده بود ، خورشید پشت سرش خجل و سربه پایین ، سیه چرده و خاک آلوده - برادر کمک میکنی این جنازه ها رو به سر کوچه ببریم ، برادر بزرگشون رفته تا ماشینی بیاره و اینارو ببریم روستامون ...... سه تا جنازه ، سه تا جوون ، قد و نیم قد
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی


    این عکس آخری هم از باب ریا و جهت اطلاع میباشد لطفا فکرای خوب خوب نکنید


    --

    الله لا اله الا هو الحی القیوم بقره 256

    راهزنی کالایی از کاروانی دزدید ، همراه کالاها آیه الکرسی بود

    راهزن آن کالا به صاحبش باز رساند

    گفتند : چه شد که از آن همه مال چشم پوشیدی ؟

    کفت : آن بازرگان با اعتقاد به اینکه آ« آیه در بارها نهاده بود

    و اگر مال وی بدزدیم ، اعتقاد او زیان میبیند .

    حال آنکه من دزد مال هستم نه دزد دین

    کشف الاسرار میبدی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  9. #9
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض


    ما هم نوشتیم تا بماند (20) سیروس – معراج – مجید هنوز صبحانه تموم نشده بود که چراغ جشمک زن بستن کمربندها روشن شد و مهماندارها در حالیکه سعی میکردند خوشون را خونسرد نشون بدند مثل مور و ملخ ریختند و بساط صبحانه رو جمع کردند و یکی هم پشت سرشون انگاری با نوکر باباش صحبت می کنه و با یک رفتار مثلا محترمانه امر به بستن کمربندها میکرد تکان های شدید هواپیما همه رو به یاد آخرت انداخته بود و اینجا آخر خطه از همه بی تاب تر این معده ما شده بود با زبون بی زبونی می گفت :صبر میکردی ای یه لقمه پایین می رفت بعد شروع به جفتک پرونی میکردی ...... رنگ از رخسار همه پریده بود ، در یکی از کابین های بالای سر باز شد و کیف مسافری پایین افتاد و صدای افتادنش به اندازه سقوط هواپیما کارگر افتاد . منم که دست و پام مثل بید چه عرض کنم مثل ویبراتور موبایلم می لرزید به بغل دستی ام ، دلداری میدادم - اقا مرگ دست خداست ........ایر وسیله است ، اگه این قارقارک سقوط کنه هیچکی زتده نمی مونه ، یعنی تا یا ابوالفضل تان تموم نشده رو زمین ترکیدی ....... بنده خدا برگشت و گفت - نمی شه شما لطفا دلداری ندین - خب عزیزم انتظار داری بهتون بگم آقای محترم سرت به سر رستم میمونه و چون شما خیلی خوش تیپی با سقوط هواپیما ؛ همه دویست و پنجاه نفر میترکند و شما سر و مر گنده به خونتون برمی گردین .... کار اونجا باحال شد که ماسک های اکسیژن بالا سر ، آویزون شد و دوزاریمون افتاد که این تو بمیری از اون توبمیری ها نیست زندگیم مثل فیلم از جلو چشمام رژه میرفتند البته فیلمش تکراری بود در زمانهای نه چندان دور ، تو هر عملیات چند بار این فیلم و می دیدم و هر سری فقط قسمت آخرش فرق میکرد ، رفته بودم تو مراسم ختم و تشیع جنازه که صدای خوش خلبان چون رایحه دل انگیز بهاری مشام گوشمان را غلغلک داد - مسافرین محترم از توده هوای فلان و فلان گذشتیم و کمربند ها را بسته نگه دارید که به فرودگاه مهرآباد نزدیک می شویم و ...... مهماندارها هم که رنگی به صورتشان برگشته بود ، با اسپری های خوش بو کننده فضای کابین هواپیما را حسابی بهاری!!!!!! کردند پله آخری پلکان هواپیما وسفتی زمین ، آخ که زیر پام محکم شد روز از نو روزی از نو از ترمینال فرودگاه به طرف ایستگاه تاکسی راه افتادم ، مسافرکش های شخصی هم عین پروانه دورم میچرخیدند ، بی اعتنا به محل تاکسی های مخصوص فرودگاه رسیدم - کجا تشریف میبرین - بخارست ...... - برای رفتن به بخارست ، تشریف ببرید فرودگاه امام خمینی عزیز دلم برگشتم علی آقا بودند از دوستای قدیمی و عزیز که پشت سرم ایستاده بود و شوخی اش گل کرده بود کمی باهم کل کل کردیم وبعدش هر کدوم به راه خودمون رفتیم سوار تاکسی شدم و راه افتاد تاکسی دور میدون آزادی به سمت شمال وارد یه بزرگراه شد و منم نگاهم به مسیر بود و فکر و ذهن و معده ام ، هنوز درگیر تکان های هواپیما بود - آقا واقعا بعضی ها خیلی بی سلیقه اند ، آقا ، آقا آقای راننده با من بودند و تازه متوجه شدم که تو ترافیک گیر کردیم و آقای راننده هم برای وقت گذرونی سر صحبت رو باز کرده - چرا آقا ؟ اشاره به یه تابلو بزرگ روی ساختمون ،کنار خیابون کرد و گفت - نیگاه کنید اسم آژانس هواپیمایی رو گذاشته معراج ، خب اینم اسمی که انتخاب کردین - مگه چه اشکالی داره ، معراج هم اسم قشنگیه - چه اشکالی داره ؟ این هواپیماهای که یکی درمیون به اختیار خودشون رو زمین می نشینند ، معراج هم شد اسم ، من که عمرا از این آژانس بلیط بگیرم ، اصلا...... معراج ، راننده هنوز داشنه خطبه خودشو می خوند ، معراج ، معراج الشهدا ...... ...... ...... دو سه روزه که از اهواز اومده بودم ،بعد از چهار ماه و اندی ، مرخصی بعد از عملیات کربلای پنج بود و این چند روزه همش تو مراسم تشیع جنازه و مجلس ترحیم شهدا بودم و امشب برای اولین بار زود اومده بودم خونه و تازه داشتم ، ساکم رو خالی میکردم ، جندتا لباس زیر و دو سه تا نامه از دوستان که باید میبردم به خونه هاشون و ته ساک دو تا چتر منور ، اینا از کی تو ساکم بودن خدا میدونه ، البته وجود اینا بی حکمت هم نیست اینا رو برای اخوی کوچکم آوردم ، مثلا بعنوان سوغات ، آخه اخوی کوچیکه ما از طرفدارای پرو پاقرص من برای استمرار و حضور در جبهه حق و باطل میباشد و رمز طرفداری ایشون ، همین چتر منورا است ساک خالی شده رو برگردوندم که از گوشه ساک یه شکلات ، از اون شکلاتای جیره جنگی افتاد بیرون به به از اینا تو خط مقدم گیرمون نمیاد ، حالا دو هزار کیلومتر این ورتر تو کنج خونمون ، نصیبمون شده ، به قصد قربت بازش کردیم و یکراست روانه اش کردیم تو خندق بلا عجب شیرینه ، بزاق دهنمون به تمامه ترشحات شروع شده و دندان و زبون ، خلاصه تمام آلات هاضمه به شدت درگیر ، مشغول رتق و فتق امور هاضمه بودیم که صدای زنگ آیفون در اومد ، ساعت هفت و هشت شب بود ، یعنی کی میتونه باشه . مزه شیرین شکلات رو بلعیدم و گوش آیفون رو گرفتم - بله بفرمایید - بهزاد زود بیا بیرون ، موتورت رو هم بیار آقا سید کاظم آقا موسوی ، همسایه دیوار به دیوار و رفیق گرمابه و گلستان ما ، باز حتما تاکسی محل سرویس نداشته و سید هم کار داره فراوون - سید بی خیال شو هنوز تازه رسیدم خونه .. از اون طرف آیفون ، محکم - بیا بیرون باید بریم خونه حاج آقا یگانگی - چه خبره شام دعوتیم - ........نزن بیا بریم که دیر شده - چه خبره.... - ای وای اصول دین میپرسه ، سیروس شهید شده ، جنازه شم آوردند معراج ، همه خونه حاجی جمع اند دیگه نفهمیدم بقیه حرفای سید رو نم نم بارون با نم نم چشمام قاطی شده بود ، سیروس حدود ده روز قبل اتفاقی تو پادگان 92 زرهی اهواز دیده بودم ، سرو حال قبراق با بادگیر آبی و یه کتابی هم زیربغلش بود ، کنار جاده واستاده بود تا بره سمت پنج طبقه های 21 امام رضا (ع) یه نیم ساعتی با هم صحبت کرده و خداحافظی سیروس برادر بزرگتر بچه های مسجد سجاد ، سیروس خندون ، سیروس مهربون ، از هیچکی حرف گوش نمیکردیم ، اما کلام ملیح سیروس ،همه را تسلیم خود میکرد و عتاب او، عتابش ، دریغ لبخند از طرف مقابل بود و این یعنی اوج درماندگی بچه های مسجد و نهایت عصبانیت سیروس از بلوار سجاد ، پیجیدم تو خیابون بزرگمهر، میلان دوازده ، غوغایی بود ، چراغ های جلو
    خونه روشن بود .
    ​ موتور را خاموش کردم - پس چرا نمی ایی .. سیدکاظم بود و راه افتاده بود به طرف منزل سیروس . تازه متوجه شدم که سیدکاظم هم ترک موتور با من بوده با اشاره به محلی که موتور را پارک کرده بودم - سید اینجا رو می بینی ، یه ماشین پارک کرده بود و من بهش تکیه داده بودم و با یکی از بچه ها صحبت می کردم و منتظر سیروس تا از خونه بیاد ، تا سیروس اومد رو به من کرد - مبارکه - چی رو مبارکه ؟ - همین ماشین که بهش تکیه دادی تازه خریدی مبارکه - برو بابا ما رو سرکار گذاشتی ، مارو چه به این حرفا - پس چرا به ماشین مردم تکیه دادی ، اگه راضی نباشه ، تکلیف چیه ؟ - سیروس جان سر به سر ما نذار بیا بریم که دیر شده ، تازه می خواسته اینجا نذاره .. - حواست باشه وقتی ازت حساب میکشند ، این حرفا جایی نداره .... نمیدونم چرا جرات رفتن به طرف خونه سیروس را نداشتم ، هنوز باورش برام سخت بود تا پا تو خونه گذاشتیم که حاجی یگانگی با آغوشی باز به طرفم اومد - خوش اومدی ، خوش اومدی بیاین بالا بچه ها بالانشستن تو سینه حاجی بغضم منفجر شد ، جرات نداشتم یعنی خجالت میکشیدم به صورت حاجی نگاه کنم سرم پایین بود - حاج اقا تسلیت ، حاجی خدا صبر بده - خدا به شما صبر بده ان شاالله مهمان ها یکی یکی میومدند ، به حاجی که میرسیدند ، منقلب که نه منفجر می شدند حاجی به سمت تازه واردین رفت ،که به صورتش خیره شدم ، انگار نه انگار که صاحب عزاست ، محکم و سور به همه خوش آمد گویی میکرد و به همه دلداری می داد. دل و دماغ حرف زدن نداشتم و تازه داشت گرمای بخاری اتاق ، سرمای صورتم را می شست که سیدکاظم برگشت به طرفم - چرا نشستی بلند شو بریم - کجا هنوز تازه رسیدیم - - پاشو ، پاشو مگه نمی بینی هیچکی از بچه ها نیستند ، پاشو بچه ها همه رفتن معراج الشهدا - مگه الان معراج بازه - گویا حالت خوب نیست مگه معراج تعطیلی داره ، کلی جنازه شهید آوردند تازه جنازه غواصای کربلای چهار که تازه پیدا کردند ، آوردند - هوا سرده با ماشین بریم - ماشین کجا بود ای وقت شب - از همین هایی که اومدند اینجا - پاشو بابا حالت خوبه اینا اگه معراج برو بودند که اینجا نمی نشستند شال و کلاه را رو براه کردیم و پریدیم ترک موتور و یاعلی مدد فقط صدای اگزوز موتور بود ، سید کاظم هم از زبون افتاده بود نمی دونم سرما بود و یا سیروس که اشکم رو در اورده بود وای جلو معراج چه خبر بود ، هر خبری که بود ، بود اما از سرما خبری نبود یکعده با عجله و چون تیر می رفتند و ، تک تک میرفتند ، گریه کنان می رفتند ، سینه زنان میرفتند و عده ای ، قد خمیده ، کمانی بر میگشتند ، دوبه دو ، زیر بغل هم رو گرفته برمی گشتند ، مویه کنان برمی گشتند ا بر سر زنان برمیگشتند موتور گوشه ای پارک کردم ، دم در شلوغ بود ، بنده خدا دم در هی داد می زد - بابا داخل شلوغه بذارین اونایی که رفتن برگردن ، بعد شما برین داخل ،ما تاصبح هستیم اما کی گوش میکرد ، سیدکاظم سرش انداخت پایین و از یه گوشه ای راه باز کرد و رفت داخل و من هم، پشت سرش وارد محوطه معراج شدم ، حیاط بزرگی بود و یک طرفش هم سوله ای که جنازه ها رو داخل چیده بودند پاهام اصلا یاری نمیکرد ، جلو نمیرفت ، کنار دیوار واستادم جلوتراز من پیرمردی محاسن سفید به دیوار تکیه داد بود شانه هایش میلرزید دل من هم و مادری که بغض را سپرده بود به گوشه چادرش تا بحال معراج نیامده بودم یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم این جوری بیام ، با پای خودم آنطرف تر خواهری ، آنسو تر برادری ، دل هایشان به قنوت بود ، از اشک های روانشان می شد فهمید . نم نم بارون کمی از سوز سرما رو گرفته بود ولی بازم دستام بی اراده جلو دهنم بود بچه های مسجد تقریبا همه حاضر بودند و یکی یکی به داخل سوله میرفتند ، به سختی ، با اکراه به طرف در می رفتم پاهایم خشک شده بود از سرما بود نمیدانم ولی ..... رفتم داخل سرم پایین بود ، خجالت میکشیدم ، از جنازه ها بود ، از مویه نجیبانه پدرا بود ، از شیون ملتمسانه مادرا بود ، نمی دانم فقط میدانم که نمیشد یعنی نمیشد که بشه بوی عطرو گلاب سالن رو از جا ورداشته بود اما بوی تعفن از لابلای گلاب شامه ام رو آزار میداد بعضی از جنازه ها مال چهل پنجاه روز قبل ، عملیات کربلای 4 بودند ، خودشون رفته بودند ولی سهم دنیایی شون را جا گذاشته بودند و تعفن دنیا تابوت ها به ردیف روی زمین چیده بودند ، بعضی از نئوپان ها خوب جفت و جور نشده بودن و پلاستیکا از گوشه گوشه شون زده بود بیرون با ماژیک کلفت آبی اسماشون رو نوشته بودن بی هیچ نظم و ترتیبی معلوم بود که نویسنده خیلی عجله داشته تابوت ها رو یکی یکی می خوندم و میرفتم جلو سید سیروس یگانگی فرزند میراسماعیل اعزامی از مشهد محل شهادت شلمچه سید شاهرخ برادر کوچکتر سیروس بالای سر تابوت ایستاده و نگاهش میخ شده بود به تابوت داداش هرکی میومد درنئوپانی تابوت را به کناری میزد و صورت خندان سیروس را که از پس پنبه و نابلون نمایان بود می دید و به گوشه ای پناه می برد ، خب جلو حاج یگانگی که محکم و استوار ایستاده بود ، نمی شد ....... سیروس خندان سیروس بذله گو سیروسی که همه جا و درهرمجلسی عامل به معروف بود نه آمر به معروف سیروس حالا با بدنی برهنه در فضای سردخونه چه آرام و مطمئن خوابیده بود - هی بهزاد سید جعفر بود که به پهلویم میزد و صدام می کرد - بهزاد بیا ای طرف اون تابوت نگاه کن ببین درست خوندم به طرفی که میگفت رفتم تابوتی خلوت یعنی هیچکی دور برش نبود حرکت کردم از جمعیتی که دور تابوتی به سرو سینه اشان میزدند رد شدم به روبرویش رسیدم و همان خط ماژیکی را خواندم محمد ناصر آزادفر فرزند محمد احسن اعزامی از مشهد مقدس محل شهادت شلمچه ........ ........ ........ آقا رسیدیم خیابان بخارسته خیابون شماره چند پیاده میشید ؟ راننده تاکسی بود که مرا از معراج پایین اورد - خیابون چهارم


    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  10. #10
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    با سلام خدمت دوستان عزیز حتما شما هم مثل من خاطرات و روایاتی را از دیگر دوستان رزمنده بخاطر دارید اما ازمنیع و اصل راوی بی خبرید ولی به تواتر شنیده اید ، و این روایات همینطور دهان به دهن پیچیده واین بار حقیر این روایات را به قلم خودم بعنوان خاطرات قرضی به کاغذ سپرده ام تا بعنوان خاطرات قرضی بماند و اولین آنرا تقدیم شما عزیران می نمایم
    خاطره زیر را فکر میکنم از شهید سید هاشم آراسته شنیدم و البته یکبار آنرا به صورت محدود نیز اجرا کرده ام که خدا از سر تقصیراتمان بگذرد .
    ماهم نوشتیم که بماند (22)
    از سری خاطرات قرضی (1)
    این دفعه نوشتم که بخندید
    دژبان - مانور- دژبانی
    خبر دادند اگه تا یه ساعت دیگه خودتون به ما رسوندین که میتونیم با هم برگزدیم عقب و گرنه تا فردا باید صبر کنید .
    خلاصه و تماس قطع
    فوری ، اسلحه و مهمات و دارو ندارومان جمع کردیم و حاجی حاجی مکه ، چهار و پنج نفری رو اسم خوندن ، ولی اخر شدیم هشت نفر
    راه افتادیم ، معمولا رفتن به سمت عقبه یه کمی از سرعت نور پایین تر بود
    با کلی دوندگی خودمون را به سر قرار رسوندیم ، پنجاه و پنج دقیقه یعنی پنج دقیقه زودتر رسیدیم ، اما بی خبر که راننده محترمون ساعتش به افق خودش کار میکرد
    کنار جاده ، همه به هم نگاه میکنیم ، برگردیم و بمانیم تا فردا یا بریم و با ماشین های عبوری طی طریق کنیم ، خلاصه قرار شد راه دوم را انتخاب و ادامه بدیم .
    جاده ی گل آلود ؛ آتش پراکنده توپ های دور زن و خستکی ای چند روز خط مقدم یک طرف و تجهیزات و بار و بندیل هایمان همان طرف ، حسابی اذیت مان میکرد .
    دست برا هر ماشین تکان می دادیم ، با دنده چهار ، جواب میدادند .
    یکی از بچه ها می گفت : ای بندگان خدا علی الظاهر همیشه سواره بودند که از پیاده خبر ندارند
    او یکی میگفت : نه بابا دستور حفاظت و اطلاعات که تو جاده نباید کسی رو سوار کنید
    یکی دیگه : عقب وانت سوار کردن ، مسئولیت دارن
    خلاصه هر کی یه چیزی می کفت و کم کم باورمون شده بود که تقصیر خودمون که پیاده زدیم براه
    خیلی راه مونده بود و ماهم مانده بودیم .
    یه دفعه یاد شاهکار یکی از بچه ها افتادم ، جماعت را ایست خبردار دادم و نقشه را براشان توضیح دادم ، همگی قبول کردند اما تبعات حقوقی و شرعی آن را قبول دار نشدند ، که ماهم یه تار سبیل و گردن کلفتمان را گذاشتیم وسط و بسم الله
    تجهیزات رو در آوردیم ، گذاشتیم گوشه ای و یکی از بچه ها شد نگهبان وسایل
    سه نفر به دنبال پوکه توپ و سه نفر هم بدنبال سیم تلفن صحرایی ، که خوسبختانه وسایل مورد نیاز را در یک سنگر توپخانه که در همون نزدیکی بود پیدا کردیم ، یگان های توپخانه بواسطه پیشروی بچه ها تو عملیات ، مواضع خودشان را به جلو کشیده بودند.
    دو تا پوکه برنجی توپ این ور جاده و دو تا پوکه هم اونور جاده و یک سیم چند رشته ای تلفن صحرایی هم ، این دو نقطه را به هم وصل می کرد و اینا همه شد یک دژبانی خوشگل و مرتب وسط جاده .
    دو نفر هم با اسلحه ، مرتب و تمیز و قبراق شدند دژبان ، دژبانی
    اولین ماشین اومد و قبل از سیم تلفن وسط جاده واستاد .
    خیلی سور و محکم : برادر کارت تردد ، حکم ماموریت و کارت شناسائی
    : برادر من صبح از اینجا رد شدم ، دژبانی اینجا نبود
    در خالیکه زیر چشمی بجه ها می پاییدم که خنده هاشون کار دستمون نده : برادر جان با حضور ستون پنجم و منافقین کار از محکم کاری عیب نمی کنه
    در حالی که مدارکشو بررسی میکردم ، پرسیدم برادر تا کحا میری ، ای چندتا رزمنده خسته را هم تا جاده اصلی برسون
    راننده با تواضع و فروتنی : اینا ستون پنجم که نیستند
    گفتم نه بابا ، چندتا عراقی اند که به دلخواه پناهنده شدندد
    لبخندی زد و گفت: عقب سوارشن ولی پایین بشنیند رو کف ماشین که خدای نکرده ، پایین نیافتند
    چشمکی به رفیقمون زدیم و یا علی
    دو نفر بساط دژبانی را جمع کردند و بفیه هم پریدند عقب تویوتا و منهم در جلو باز کردم و نشستم کنار راننده
    راننده تازه دوزاریش جا افتاد ؛ که ای دادو بیداد جه شده است
    و بنا کردن به .................بوق .............
    خب برادر این مانور بود برا نیروهای دژبانی و سرعت راه اندازی یک ایستگاه ذژبانی در مقابل دوستان فرضی رو آزمایش کنیم
    و دوست راننده هم که ازآیینه؛ عقب ماشین و خنده و مسخره بازی بچه ها میدید ؛ بیشتر بر حجم و اکوی
    .........بوق ............. خودش می افزود .
    هر چی به جاده اصلی نزدیک تر می شدیم و دوست راننده مون هم ، آمپرش بالاتر می رفت
    در حالیکه به شیشه پشت سرم میزدم به آقای راننده گفتم قربان ما همین جلو پیاده می شیم
    آقای راننده هم دق دلی خودشو سر ترمز خالی کرد و ما هم شیشه جلو ماشینو بوسیدیم و بچه ها هم عقب یه پشتک وارو جانانه اجرا کردند
    با تشکر فراوان از ماشین اومذیم پایین و خدا خافظی که آقای راننده با لحجه شیرین ............ فرمودند :
    ای بدمشهدی، تا به حال کسی همچی کلاه گشادی سرمون نذاشته بود
    :
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  11. #11
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض



    به نام خدا
    تقدیم به
    پدرم ، مرحوم حاج محمد تقی فیروزی 16 دیماه ، 15 سال است که در رویا و خواب میبینمش
    و
    مادر عزیزم
    وهمه والدین همرزم و همسنگرانم
    رفتیم که جهاد اصغر نماییم ، نمیدانم چقدر توانستیم
    اما پدر و مادرمان خون دل زیادی خوردن
    حال که پدر شدم می فهمم
    البته شاید

    ما هم نوشتیم که بماند (24)
    کربلای پنچ – عراقی لندهور- گردان عبدالله
    سقف تویوتا ها رو باز کرده بودن خیلی خوشگل شده بودن از بس تویوتا با چادر دیده بودیم این مدلش بد جور تو چشم میوماد و البته این بی حجابی حکمتی داشت ، ارتفاع ماشین ها کمتر و تردد در جاده های که خاکریز کوتاه داشتند آسانتر بود و دید عراقی ها را کمتر آزار میداد .
    خودمون قاطی یکی از دسته های گروهان جا زدیم و پریدیم عقب ماشین و حاجی حاجی مکه
    حرکت کردیم و از جاده شهید صفوی به سمت شلمچه ، درگیری شروع شده بود و آتشباری دشمن روی جاده و عقبه بسیار شدید بود
    پشت خاکریزی پیاده شدیم و به سرعت به پناه خاکریزی خزیدیم دسته و گروهان ها مرتب شدند و همدیگر و پیدا کردیم وکمی هم استراحت .
    به فرمان ، فرمانده حرکت ، از خاکریز عبور کرده به آب گرفتگی رسیدیم موانع خورشیدی و سیم خاردارها رو خط شکن ها پاکسازی و پل های خیبری را رو آب نصب کرده بودن و آنطرف تر کمپرسی ها هم برو بیای داشتند خاک می اوردند و داخل آب خالی میکردند و بلدوزها هم خاک های تخلیه شده را پهن میکردند تا جاده اصلی از خشکی اینطرف به خشکی سمت دشمن متصل و جاده ارتباطی برقرار کنند
    آتشباری دشمن هم یک لحظه قطع نمی شد صدای قار قار بلدوزر ها و جیغ و داد خمپاره ها در زیر نور منورها ی ریز و درشت آدمو یاد شب مهتاب و حبیبم رو می خواد .... می انداخت البته ور چوپه
    از موانع باز شده عبور کردیم و هنوز جنازه بعضی از غواص های شهید رو سیم خاردارها و خورشیدی ها می درخشید و منورها و فیلرهای نورانی که توسط هلی کوپتر و هواپیماهای دشمن لحظه به لحظه در فضا پخش میشد حرکت را در شب راحتتر کرده بود
    گلوله های رسام هم دست از نقاشی دور و برمان بر نمی داشت و گاهی که با اصابت خمپاره زمینگیر میشدیم صدای جلز و ولز گلوله هارا داخل آب به وضوح می شنیدم
    به اول منطقه ایی رسیدیم که بعد ها فهمیدم اسمش رو گذاشتن پنج ضلعی ، به سمت چپ و به طرف جزیزه بوارین راهمون رو کج کردیم
    گروهان اول به سمت خاکریزهای هلالی یا نونی و گروهان دوم هم به سمت کانال ها و سنگر های عراقی هدایت شدیم
    دو سه تا گردان قبل از گردان عبدالله در مسیر عمل کرده بودند
    خمپاره های شصت امان گروه را گرفته بود یه لحظه قطع نمی شد جلوتر حسن آقای مهری فرمانده گردان ، با بیسیم چی اش هدایت گردان را به عهده داشت
    صدای هادی طالعی معاون گردان هم از پشت سر به گوشم میخورد که گروهان دو را به سمت خاکریز های هلالی راهنمایی میکرد
    وارد کانال شدم و انفجار خمپاره شصت و صدای فریادی ، جلوتر رفتم حسن آقا مهری فرمانده گردان مجروح شده و بیسیم چی اش حسن جمال آبادی با بی سیم اش به دیوار کانال دوخته شده بود با حسن کلاس اول و دوم مدرسه ابتدایی همکلاس بودیم مدرسه امیر کبیر سبزوار
    هادی طالعی پیداش شد منو با گروهانی که به سمت کانال عمل می کرد فرستاد
    کانال پر از جنازه های وحشتناک عراقی بود و راه رفتن در آن خیلی سخت
    سمت چپ کانالی که داخلش بودیم ، سنگر های تیر بار و چهار لول و سکو های شلیک آرپی جی 7 به ترتیب و منظم ساخته شده بود سقف سنگرای تیربار، بتونی و به قطر یه وجب ،(وجب تنها ابزار اندازه گیری موجود و همراه ) و دهانه سنگر ها همه به سمت خطوط ایران بودند خب این کانال تا چند ساعت قبل خط مقدم عراقی ها بود و جلو انهم آب و نیزار و موانع خورشیدی و سیم خاردار و مین و بشکه های فوگاز بود.
    سمت راست کانال هم سنگرای اجتماعی و استراحت سربازای عراقی بود و طبق معمول بوی گند و متعفی از اونا می زد بیرون و این سنگرای بتونی حالا شده بودند جان پناه ما در مقابل آتشباری که از طرف خاکریز های هلالی به سمت ما می شد
    آتش خمپاره های دشمن یه لحظه قطع نمیشد و گلوله های که سمت چپ کانال و داخل آب فرود می آمد و کلی آب و لجن روی سرو کله مان می ریخت خب البته با تمام سردی هوا این آب و لجن سرد قابل تحمل تر بود تا ترکش های داغ و آتشین
    سیصد چهارصد متری جلو رفتیم و رسیدیم به خط تماس با دشمن
    چند تا تیرباردشمن از روبرو داخل کانال رو پوشش داده بودن و سمت راست هم مابین خاکریز های هلالی و کانال چند تا سنگر عراقی روی سرمان اجرای آتش داشتند و خمپاره شصت ها هم دائم از بچه ها تلفات می گرفت . پیشروی خیلی سخت و کند شده بود ، کار تقریبا قفل شده بود
    گروهان اول هم سمت راست ما در محور خاکریز های هلالی سخت درگیربودن و آتشباری طرفین رو میدیدم
    کمرم دیگه راست نمی شد از بس کمر خم حرکت کرده بودم ، اگه سرتو بالا می اوردی حتما به فسفرای مغزت ، سرب هم اضافه می شد !
    .....
    .....
    .....
    .....
    صدای زنگ آیفون در اومد و متعاقبا قیل و قال احوالپرسی و چاق سلامتی ، نوه هاهم که گویی به منطقه آزاد بازیگوشی رسیده بودند از همان جلو در خونه ماموریت شون رو شروع کردن ، سرمو از روی لپ تاپ برداشتم و مطلب را تا اینجای کار ذخیره و بلند شده از اتاق خارج و خدمت مهمانها رسیدم
    بعد از مدت ها خانواده دور هم جمع شده بودیم یکی از تهران و ماهم از کرمان و اون یکی هم از مشهد
    خونه پدری در سبزوار حسابی شلوغ شده بود، خونه ای که پانزده سال است عکس پدر رو به سینه دیوار داره و یادش رو تو سینه هامون
    و نوه های محترم هم که بواسطه عصر ارتباطات، دهه به دهه همدیگرو می دیدند غوغایی راه انداخته بوذند ، همه جور اندازه و جنسی موجود بود
    مادرم هم که بعد از مدتها بچه هاش دورش جمع شده بودند کلی خوشحال بود ، مادری که در این چند سال و ماه که می رفتیم جبهه و میومدیم ، یکبار فقط حتی یکبار نگفت کی میری ، کی میای
    تلویزیون روشن بود و پشت سرهم آکهی بازرگانی ، البته گاهی هم مابین آکهی ها فیلمی ، اخباری پخش میکنه که براش حرف درنیارن
    صحبت ها گل کرده بود از هر دری سخنی همانطور که معمول جلسات خانوادگی است و بچه ها هم که مدت مدیدی همدیگر رو ندیده ،با همدیگه کل کذاشته بودند
    تلویزیون فیلم سینمایی درباره جنگ گذاشت و نگاهها به سمت تلویزیون برگشت
    - من این فیلمو 21 بار دیدم
    اون یکی از اون طرف
    - من اینو 24 بار دیدم
    - دایی خبر داری میگن یکی از فرزندان هنرپیشه های فیلم های جنگی در فیلم های که بازی کرده بیست و هفت بار شهید شده ، رفته دم بنیاد شهید و ادعای حق و حقوق کرده و اینکه بابای من شهید شده و یک سبد فیلم ویدئویی برده که بله اینم سندش .....
    هنوز زهر این آرپی جی رو هضم نکرده بودم که
    - عمو اینجور که این فیلم ها نشون میده عراقی ها یا مست بودن ، یا نامرد بودن و همدیگه رو میزدند یا همش رادیو شون روشن و یا حبیبی گوش میدن خب با این دشمن ترسو شما باید از واشنگتن رد شده بودید و از مرز افغانستان می اومدین به زیارت امام رضا (ع)
    خلاصه هر کی یه لیچاری بار ما کرد ،
    تلویزیون هم ، از اونجا که بفکر معاش مردم بود که معادشون یادشون نره دم به دقیقه همش از رب گوجه فرنگی و ماکارونی و ...پخش میکرد
    از جمع اجازه مرخصی گرفتم و برگشتم تو اتاق خودم ، البته اتاق سابق خودم ، اتاقی که شبها تاصبح کتابای درسی جلوم باز بود ولی خودم تو اهواز و خرمشهرو شلمچه سیر میکردم
    .....
    ......
    .....
    .....
    کار بدجور گره خورده بود
    ای عراقی ها عراقی های قبلی نبودند ، اومده بویم تو خاکشون ، غیرتشون جنبیده بود؟ یا جوخه های اعدام بعثی ها پر کارتر شده بود؟ ، هر چی که بود ، قرارمون این نبود
    ده پانزده نفری از کل گروهان مونده بودیم ، همه مون پشت یه سنگر گروهی عراقی ها جمع شده بودیم
    تیربارچی عراقی ها که روی کانال آتیش می ریخت ، ول کن نبود بقول بغل دستی میگفت
    - لا مروت نوار تیربارش وصل به زاغه اس
    اون یکی میگفت
    - کی گفته این تیربارا گرینوف اند ، لا مصبا ، اصلا گیر تو کارشون نیست
    سمت چپ ماهم ، جلوتر یه کامیون ایفای عراقی آتیش گرفته بود و یه لند هور عراقی هم جلو واستاده با شلیک های مسمترش اصلا اجازه نمی داد نیگاش کنیم
    تیری بود که از طرف لندهور عراقی دیواره سنگر رو خراش می داد
    باید یه فکری میکردیم و بهترین راهش این بود که یکی میرفت عقب و چندتا نیروی کمکی می اورد ، اما کی می تونست پا تو کانال بزاره ، تیرهای رسام کانال رو مثل رودخونه کرده بود
    تو همین هیر و ویری یه پیرمردی اومد جلو من ، صداش نمی شنیدم ، گوشام از بس شلیک آرپی جی شنیده بود رفته بودند مرخصی
    - برادر من میرم تو کانال و اتیش میگیرم طرف تیربارچی عراقی ها ، خفه که شد یکی بره عقب کمک بیاره
    - پدر من پاتو بزاری تو کانال ، فرصت آتیش پیدا نمی کنی
    - عیبی نداره من که افتادم ، بیاین پشت جنازه ام پناه بگیرید ، خلاصه با یکی دو تا جنازه به جایی میرسیم
    - باشه فعلا صبر کن ، اگه بتونیم این آتیش لندهوره رو خفه کنیم بهتر میتونیم حساب تیربارجی رو برسیم
    یه بسیجی کم سن و سال که بادگیر خاکی رنگی پوشیده بود ، جایی که همه کپ کرده بودند از در و دیوار بالا می رفت و بهر بهانه ای به سمت عراقی ها شلیک میکرد
    رفته بودم تو نخش ، عجب دل جراتی ،اما نه با خودم میگفتم حکایت این بسیجی حکایت اون بچه ایکه تا به حال دستش به کتری داغ نخورده و نمیدونه داغی و سوختن یعنی چه ؟ تو همین بین که بسیجیه کنارم تیر اندازی میکرد ، خمپاره شصتی رو سقف سنگر منفجر شد ومن این آقا بسیجیه باهم خوابیدیم رو زمین ، برگشتم بهش گفتم
    - بچه مگه تو نمی ترسی
    همون جور که خشاب اسلحه اش عوض میکرد
    - برادر باید از خدا ترسید ، اینا که ترسیدن نداره
    بــه ، ما چی فکر میکردیم این بنده خدا کجا سیر میکنه
    - نگاه کن این آتیش تیربار تو کانال که سبکتر شد میری عقب اقای طالبی فرمانده دسته مجروح شده ، نمیدونم کدوم سنگره فقط دادبزن بالاخره جوابتو میده بهش بگو ببین میتونه چند نفری جور کنه بفرسته ، اگر تونست بچه ها رو بیار اینجا ، مفهوم شد
    - باشه این دفعه رو میرم ، بزرگتری گفتن ولی دفعه دیگه هر کاری به سمت جلو داشتی بگو مفهوم شد !
    برگشتم به سمت بجه ها که ببینم این انفجار تلفاتی نگرفته که دیدم این بنده خدا نیست فقط یه لحظه سایه شو تو پیچ کانال و همینطور که تو گلوله های رسام وبراژ میداد ، دیدم
    صدای مجروح ها ی تو کانال خاموش شده بود ، تیربار لعنتی بچه ها رو از درد کشیدن خلاص کرده بود ولی ناله بقیه مجروح ها که تونسته بودن خودشون به سنگری و سرپناهی برسونند به گوش میرسید یا زهرا ، یا حسین
    دو سه تا مجروح هم تو دست و پا بودند یکشون خیلی بی تابی میکرد ، خون زیادی ازش رفته بود و همش تقاضای آب میکرد
    یکی از بچه ها سرمجروح رو پاش گذاشته بود و دلداریش می داد
    - الان امدادگرا میان کمی تحمل کن
    - آب آب خیلی تشنه ام
    - بالای سرش نشسته بود وبی صدا اشک می ریخت و با لحجه سبزواری دلدلریش میداد
    - تحمل کو برار الان امدادگرا می ین ، آو برات خوب نیست ......
    یکی از بچه ها یه ذره نبات از جیبش در اورد داد به مجروح
    - بیا برار ای رو یواش یواش بموک هم بری تشنگیت خوبه و هم خونریزی ت ر زیاد نا م نه
    اون طرف هم قفل بود اقای لندهوره عراقی هم کمافی السابق با تیراندازی مداومش امان بچه ها رو گرفته بود ، راهش این بود که یکی میرفت هفت هشت متر جلوتر و به دشت بازی که جلومون بود با تیراندازی بطرفش حواسش و پرت میکرد و ما میتونستیم با حرکت به سمت جلو چند متری پیشروی میکردیم و شاید می شد گره رو باز کنیم
    یکی از بچه های تخریب رو صدا زدم ، پیشنهاد م رو باهاش مطرح کردم ، قبول کرد
    منطقه رو باهم نگاه کردیم و جایی که باید میرفت رو تعیین کردیم و یه آرپی جی و یاعلی دوید
    - بزن دیگه چرا معطلی
    اسلحه اش شلیک نکرد و به سرعت زیر رگبار گلوله برگشت
    - چی شد پس چرا شلیک نکردی
    در حالی که به شدت عصبانی بود
    - عجله کردم گلوله رو درست جا نزدم و با چکاندن ماشه ، سوزن آرپی جی شکست
    دنیا رو سرم خراب شد تنها آر پی جی که داشتیم ناقص شد
    خمپاره شصت دیگه ای کنارمون رو زمین نشست و صدای ناله ای، برگشتم مجروحی که مدام تقاضای آب میکرد، دیگه آب نمیخواست و برادری که سرش رو روی زانوش گذاشته بود خم شده بود و سرش رو کنار شهید گذاشته بود و شیاری از خون از پیشونی اش روون شده بود .
    قاطی کرده بودم مکالمه های بیسیم گروهان های دیگه با فرموندهی هم خبرای خوبی نمیداد تو رد و بدل پیام ها فهمیدم که حسن آزمون فرمانده گروهان هم شهید شده ، داداشش هم اول کاری مجروح شده بود و همو بود که جنازه احمد جور امدادگر گروهان رو نشونم داد.
    - آهای برادر هر کی که اسمت هست ما رو سرکار گذاشتی .
    برگشتم آقای بسیجی بود که فرستاده بودمش کمک بیاره
    - چه خبره ، برادر طالبی رو پیدا کردی ؟
    - نه بابا ما رو سرکار گذاشتی تا خرمشهر رفتم و داد زدم و کسی جواب نداد
    - خوب کسی رو ندیدی بیاری اینجا
    - نه چند تا امدادگر صد متر پایین تر تو پیج کانال با برانکارداشون نشستن
    - اونا میاوردی حداقل مجروح ها رو ببرن
    - مگه نمیبینی این تیربار امون نمیده
    - پس تو از کجا اومدی
    - اصول دین می پرسی دیگه یه جوری امدوم و الان هم در خدمتم
    هر کاری باید یکنیم ، با همین چندتایی که موندن باید انجام بدیم
    حیرون بودم که یکی از دیگه از بچه های تخریب اومد کنارم
    - هی بهزاد یه فکری
    - بنال چیه ؟ الان موقع ذکره نه فکر
    در حالیکه از تو جیبش یه چیزی رو بیرون می اورد
    - این قلم منور فسفری بدرد میخوره ؟
    - تو هم وقت گیر اوردی این قلم به چه درد میخوره
    - خب اگه اینو فعال کنیم و بندازیم طرف اون لندهوره ، حواسش به این پرت کنیم شاید بشه یه کاری کرد
    قلم های فسفری لوله استوانه ای بیست سانتی بودند که داخلش یه مواد شیمیایی و یه ظرف دیکه هم یه نوع مواد شیمیایی دیگه ای بود وقتی این استوانه را خم میگردی ظرف داخلش میشکست و دو تا مواد قاطی می شدند و نور سبز درخشانی رو تولید میکرد از اینا برای معبر زنی استفاده میکردیم
    - بد فکری هم نیست اما ....
    - غصه آرپی جی رو نخور سرشب یکی از بچه ها موقعی که میخواست آرپی جی شلیک کنه ، عراقی ها زدنش یه کمی عقب تر افتاده میرم آرپی جی شو بیارم تو هم ببین چیکار میتونی بکنیم
    - یاعلی برو زود برگردی ان شاالله که فرجی بشه ، مواظب باش
    شهادت و جراحت بچه های گردان بد جوری تو روحیه ها اثر گذاشته بود ، آتیش متمرکز عراقی ها هم دیگه نور علی نور شده بود
    - بیا اینم آرپی جی که میخواستی
    پرتاب منور فسفری و شلیک آرپی جی مساوی بود با بر باد رفتن دودمان عراقی لندهور
    و فریاد الله اکبر بچه ها
    با یه خیزبه جلو تیربارچی عراقی رو هم فرستادیم وردست لندهوره
    اوضاع بهتر شد تماس گرفتیم که راه باز شده نیرو بفرستید
    بی سیم چی با اون طرف کل کل می کرد
    برگشتم هر چه دنبال بادگیر خاکیه گشتم ، پیداش نکردم که نکردم ، تو جنازه های شهدا هم نبود
    ولی هنوز صداش تو گوشم که :
    برادر باید از خدا ترسید ، اینا که ترسیدن نداره
    صل الله عليك يا ابا عبدالله الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
    وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُون و کسانیکه ظلم کرده اند خواهند دانست به زودی به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت
    - الهم اجعل عواقب امرنا خیرا
    - نوزدهم دی ماه یکهزار و سیصد و نود وسه
    - مصادف با عملیات کربلای پنج
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  12. 11 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  13. #12
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    ما هم نوشتیم که بماند (8) بازنویسی
    پتروشیمی بصره – جشن دامادی – کوچه کارخانه کبریت مشهد
    دیر وقت شده بود ، ازمحل کار به سمت خونه می رفتم خیلی خسته بودم
    صدای اذون مغرب هم از رادیو پخش میشد چهارراه رو رد کردم که سرو صدایی مرا به سمت عقب ماشین متوجه کرد
    از آیینه ،پشت سرم را دید زدم کاروانی از اتوموبیل ، چراغ ها روشن ،چشمک زنان و بوق کشان ، می اومدند موتورسوارها هم اسکورتشان می کردند
    حال و حوصله این یکی رو دیگه نداشتم ، به سمت راستم پیچیدم و کنار خیابون پارک کردم
    ستون اتوموبیل ها شاد و خندان یکی یکی از کنارم می کذشتند و وسط کاروان هم یک تویوتای سفید و خوشگل که گل آذین هم شده عروس خانم سفید پوش وآقا داماد را تو خودش جا داده بود و موتور سوارهای اسکورت هم برای عروس و داماد هنرنمایی میکردند همه خوشحال بودند ستون همین جور که می رفت موج شادی و نشاط رو پخش می کرد ستون ماشین ها ی تمیز و براق یکی یکی از کنارم گذشتند .....

    ......
    ......
    ......
    ستون تویوتاهای گل مالی شده حاشیه جاده شهید صفوی یکی یکی و هر صد متری متوقف شدند . تویوتاهایی که نه بوق داشتند و نه چراغ و نه چشمک زن
    بچه ها گروه گروه از ماشین ها پیاده میشدند و در سینه خاکریزحاشیه جاده ، پناه می گرفتند وبعد از کندن چاله ایی مثلا به عنوان سنگر به داخل کیسه خوابهای سفید همراهشون می خزیدن سوز و سرمای گزنده ی ، اولین روزهای زمستون خرمشهر را

    بدور از سنگر و چادر ، بدون والورهای دودزای نفتی ، در دشت شلمچه تجربه می کردند . بعضی ها دفعه اولشون بود که پاشون به جبهه باز شده و قطار سپاهیان حضرت محمد (ص)اونارو ایستگاه اهواز پیاده کرده بود
    خط عراقی ها سکوت عجیبی داشت با اینکه گاهی صدای رگبار تیربارها این سکوت را خراش میداد، اما سکوت ، سکوتی آزاردهنده ی بود
    - فیروزی چه میکنی ؟ ای بچه ها را زود سروسامان بده تا هوا روشن نشده و....
    برگشتم محمد آقا فرومندی بود تا امدم جواب سلامش را بدم ، رفته بود و داشت با بچه ها صحبت می کرد .

    در خاکریز امتداد جاده شهید صفوی ، گردان های عمل کننده لشکر نصر پهلو گرفته بودند
    برج های پتروشیمی بصره ، با روشن شدن هوا ،هیبتش رو به رخ میکشید .میگفتند از اون بالا تا چهل کیلومتری اهواز دیده میشه ؛ حالا حتما ما ها روکه چهار ، پنج کیلومتریش بودیم ، دیگه به اسم میشناخت
    خصوصا با کیسه خواب های سفید و بادگیرهای رنگارنگ که به تن بچه ها بود ، انگاری به جشن عروسی اومده بودند ..
    آقا مرتضی حسن زاده فرمانده گردان اسدالله هم اومد و نکاتی رو در رابطه با حفاظت و اختفا مجددا تذکر داد و رفت
    تو بچه میچرخیدم ، محصل ، دانشجو، کارگر وکشاورز همه جوره بودند نیشابوری ، تربتی ، سبزواری، چنارانی و ... خلاصه همه رنگ و همه جور بو و عطری خاصی رو به هوا می فشاندند
    تقریبا جاگیری بچه تموم شده بود و هرکسی مشغول کاری ، وصیت نامه نوشتن ، یکی از اون کارها بود ، حمایل بستن ، دو بدو کمک میکردند خشاب ها و نارنجک هاشون محکم میکردند ، یکعده هم به همدیگه سفارشات آخر رو میگفتند ...: فلانی اگر مجروح شدم و یا شهید ، خودتو معطل من نکنی یه گروه هم اسلحه هاشون تمیز میکردند ، قرائت قران و دعا هم که پای ثابت سنگر ها بود .البته سنگر که چه عرض کنم ، چال هایی که با سرنیزه و دست کتده بودند .
    چون تازه به گروهان سه ، گردان اسدالله مامور شده بودم تو بچه ها میچرخیدم تا اعضای گروهان رو بهتر بشناسم و شب عملیات وقت مناسبی برا شناختن بچه ها نبود .
    خورشید خانم هم کم کم و با ناز و تانی بالا می اومد. کرک و پر، سرما هم ریخته بود دودکش های زمخت و غول پیکر کارخانه پتروشیمی بصره بد جوری تو چشم میزدند یه جورایی ازشون می ترسیدم ، تو دیدگاه شناسایی هم در هر چرخش دوربین وقتی به این دو تا لندهور می رسیدم ، از دیدنشون چندشم میشد
    با پیرمردهای گردان خوش و بش میکردم که صدایی مرا خطاب کرد .
    - بهزاد یه ساعت دیگه سنگر تانک ، سر سه راهی جلسه توجیحی برگزار میشه ، دیر نکنی بقیه منتظرند
    طاووسی بود ، پیک ریز و میزه فرمانده گردان ، گفت و به سرعت برق رفت .
    وسائل انفرادی خودم را کنترل کردم ، کلی خنزر و پنزری همرام بود ، کلاه آهنی وکیف خشاب و قمقه و نارنجک یه طرف سرنیزه و سیم چین و قطب نما و کیسه امداد (کمک های اولیه ) همون طرف و از همه دست و پا گیرتر ای کیسه ماسک شیمیایی بود که نفس ما گرفته بود ، خب البته وظیفه اش این بود که موقع استفاده به ما نفس بده . خلاصه تا جهازمان را بستیم کلی با بچه ها خندیدیم . اصلا انگار نه انگار که داریم میریم عملیات .
    بچه ها کرکر می خندیدند و گلوله ها خمپاره هم گاه و بیگاه دور و بر جاده اصابت می کردند
    راه افتادم به طرف سه راهی ، محل جلسه توجیهی ، سید جعفر هم از طرف گروهانش میومد ، به هم رسیدیم
    حکایت من و سید جعفر ، حکایت کاتد و آند بود ، به هم که میرسیدیم ، جرقه نبود ، انفجار ، اون هم ازنوع هسته ای والبته ای حکایت از موقع آموزش تخریب، شهریور شصت و سه قبل از عملیات میمک شروع شده بود و هیچی هم جلودار ما نبود
    - جعفر ای تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ؛ قبرت گچیه ، .....
    یکی اون یکی من
    تا بهم رسیدیم و همیجور همدیگر رو در آعوش گرفته بودیم ، اما رجز خونی تمومی نداشت
    - آقا بهزاد دیگه ازما گذشته ، نعوذباالله خداهم منو فراموش کرده و وووو اینارو سید جعفر میگفت .
    - خدا فراموش کرده ، برادرای عراقی که یادشون هست ، هدفی به این خوبی صد کیلو وزن و.....
    خلاصه جعفرآقا مارو فراموش نکنی .سید جعفر می خواست یه چیزی بهم بگه ، هی من من میکرد من که اصلا حال و حوصله ای حرفا رو نداشتم ،بهش گفتم
    - حتما می خوایی بگی که حلالم کن و منوببخش و شفاعت کن و از ای جور حرفا
    سید جعفر با یه نگاه نجیبانه ایی
    - نه چیزی دیگه ایه ....
    که رسیدیم به سنگر تانک ، که علی الظاهر به جهت جلسه ، تانک رو فرستاده بودن مرخصی و صحبت سید جعفر نیمه تموم موند
    بچه های کادر گردان جمع بودند و آقای جوانان ، مسئول محور بعد از قرائت قران و ذکر صلوات شروع کردند :
    - گردان های حزب الله و نصرالله و ثارالله بعد شکستن خطوط دفاعی دشمن توسط غواصان از طریق جاده شیشه وارد محدود عملیاتی از پیش تعیین شده میشوند و گردان اسدالله در تصرف و تقویت خطوطشان وارد عمل میشوند و......
    بعد از صحبت برادر جوانان ، کادر گردان آخرین نظرات و پیشنهادات خودشان را ارائه دادند وکد رمز بی سیم ها را گرفتیم که صدای قران و اذان ظهر که از ماشین های تبلیغات پخش شد و جلسه با خداحافظی گرم بجه ها از همدیگه تموم شد..
    از سنگر امدیم بیرون واز سید پرسیدم
    - راستی سید، چه می خواستی بگی
    اونهم کمی من من کرد و من هم که حال حوصله اش رو نداشتم و از طرفی وقت نماز شده بود ،بی خیال شدم و هرکی به طرف موقعیت خودش را افتاد
    سید جعفر همانطور که آستین هاشوبالا میزد ، سر سه راهی پیچید به سمت گروهان خودش وقت نماز بود و مجالی برا صحبت اضافی نبود .
    هنوز چند قدمی از سه راهی دور نشده بودم که صفیر سه جهار تا خمپاره صد و بیست ، مرا زمینگیر کرد . از صبح خمپاره های سرگردان عراقی ، دور و بر ما به زمین میخورد ، اما ای چندتا خیلی نزدیک بود
    تو حساب وکتاب بودم که کجا خورده ، سرو صدای بچه ها مرا بخود آورد ، ته خاکریز همهمه ای شده بود .
    - امدادگر
    - امدادگر
    صدا از طرف انتهای خاکریز بگوش می رسید
    بطرف اصابت خمپاره دویدم
    از دوتا از بچه های کم سن سال ، که وحشت و ترس تو صورتشان موج میزد ، پرسیدم
    - چرا کلاه سرتون نیست ؟
    می خواستم مثلا فضا رو عوض کنم
    - فرمانده شما کیه ؟
    همانطور که به پشت سر من زل زده بودند ،هراسون پاسخ دادن
    - آقا...... جعفرآقا بهشتی
    - کو ؟ جعفرآقا کو
    با چشمانی که حالا به نم نشسته بود ،به پشت سرم اشاره کردند
    برگشتم ،جعفرآقا را دیدم
    چهارنفر سر برانکارد رو گرفته بودتد و می آمدند
    سید جعفر بود روی برانکارد ، آستین هاش بالا بودئد و دستانش خیس آب وضو
    مسح سرش را نمیشد تشخیص داد
    ا برادر خیراندیش پلاستیکی در دست ذرات سر و مغز سیدجعفر رو جمع آوری میکرد
    مات و حیرون به برانکاردی که می رفت نگاه میکردم
    دیشب خواب دیده بود که داماد میشه
    اینو خیراندیش میگفت
    آخ که دلم سوخت ،
    سید جعفر بهشتی صفت ساکن کوچه کارخانه کبریت ، خیابون خواجه ربیع مشهد در روز چهارم دی ماه هزارو سیصد شصت و پنج در چاده شهید صفوی در منطقه شلمچه داماد شد
    .....
    .....
    .....
    .....
    یکی به شیشه ماشین می زد
    - آقا شما در محل توقف ممنوع واستادین ، حرکت کنید لطفا وگرنه مجبورم برگه جریمه بنویسم براتون
    برگشتم سمت پنجره ماشین ، آقای افسر نیروی انتظامی بودند که با دفترچه اعمال قانون در دست ،مرا به رفتن می خواند
    شیشه رو پایین آوردم ، بادی سردی به صورتم خورد
    - جناب سروان خیلی ممنون ، دست شما درد نکنه ، ما قبض جریمه مون رو نوشتن و جریمه ما،
    موندن بود
    موندن
    و الان سی ساله که داریم تاوانش پس میدیم
    در حالیکه راه افتاده بودم از آیینه ماشین به پشت سرم جناب سروان جوان نگاه می کردم بنده خدا حتما با خودش می گفت
    - خدا همه مریضا رو شفا بده
    نوشته شد در سالروز ازدواج حضرت زهرا (س)و حضرت علی(ع)
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    سوم مهر ماه نود سه
    باز نویسی اول بهمن ماه نود و سه


    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  14. 7 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  15. #13
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    ما هم نوشتیم که بماند (13)

    کیسه خواب عاقبت بخیری گوجار


    بعد از کلی معطلی ، بالاخره پاسپورت هامون رو مهر ورود زدند و وارد نقطه صفر مرزی عراق شدیم ، بایستی پیاده ، صد متری را می رفتیم
    اونطرفتر ماشین های سواری به ردیف منتظر مسافر بودند ، یکی اومد جلو : با فارسی نیم بند ،
    - کجا برکم ؟،
    ما هم که سرما و علافی صبح تا ظهر حسابی سرحالم آورده بود به فارسی روان و سلیس گفتمش
    - به هر آن کجا که جایم ، به جز این سرا سرایم
    چشاش گرد کرد و گفت
    - کجا ؟
    - هیچی بابا یه چیزی گفتم ، تا سلیمانیه چند ؟
    - 150 دینار
    - چه خبره آدم میخوای ببری ، سر که نمیخوای ببری
    باز چشاشو گرد کرد
    - تو چی میگی ، فارسی هم که مثل آدم حرف نمیزنی ، رو به رفیقم کرد گفت : ای دوستتان حالش خوب نیست شما بگین کجا میرین ؟
    دوستم در کمال احترام به حقیر
    - هیچی زیاد تحویل نگیره ، هوا سرده ، هنوز زبونش باز نشده ، میریم سلیمانیه ، چند کرایه می گیری ؟
    - گفتم 150
    - ماشینت کدوم یکیه
    به تنها ماشینی که تو محوطه بود و بهش تکیه داده بود ، اشاره کرد
    - همینه ، سوار شیم زود بریم که من کار دارم باید برگردیم
    تعجب کردیم همه ماشین ها از یه حدی داخل نباید میومدند ، اما گویا این یکی خیلی کارش درسته؟
    حال و حوصله چک و چونه را نداشتم ، به دوستام اشاره کردم سوار شیم با همین بریم ، حداقل یه صدمتری به نفع مونه
    صندوق عقب رو باز کرد و وسایل رو ریختیم عقب ماشین
    راه افتاد ، پست بازرسی اول رو سلام و علیکی کرد و رد شد .پست دوم مربوط به اداره آسایش (امنیت کردستان) بود که معمولا سخت میگرفتند و بازرسی کامل میکردند ، خب ماهم منتظر بودیم که یه نیم ساعتی رو به علافی های قبلی اضافه کنیم
    یه نیش ترمزی زد وبه کردی یه کلامی گفت و خنده ای از مامور پست بازرسی تحویل گرفت و یا علی
    اصلا حالم خوب نبود بعد از بیست ویک سال ، دوباره اومدم به کردستان عراق ، البته نه با اسلحه و خشاب و کلاه کاسکت و...
    با کت و شلوار و کیف سامسونت و کلی خاطرات تلخ و شیرین
    از سید صادق و کنار حلبچه گذشتیم و در مسیر تا سلیمانیه،همه ی شش هفت ماهی که در کردستان عراق بودم مثل فیلم از جلو چشمام رژه میرفت ، ماووت، سنگر سازی ها ، شناسایی ها ، بمبارون ها ، بچه ها ، شهدا
    ارتفاعات گوجار ، گولان ، گرده رش ، الاغلو ، دولبشک و......
    ترمز و صدای آقای راننده که
    - سلیمانیه و اینم هتل ،رسیدیم
    تشریفات پذیرش رو انجام داده و اتاقم را تحویل گرفتم ، طبقه هفتم و پنجره آن مشرف به شرق
    .........
    نماز صبح رو خوندم وپشت پنجره اتاق ،رو به شهر ، هوا کم کم روشن میشد و خورشید خانوم با ناز و تانی از پشت رشته کوه گوجار ، بالا می اومد و خود نمایی میکرد
    بعد از چندین سال حالا این ور گوجار ، تو شهری که اون موقع ها شبها کورسوی چراغ هاشو می دیدیم و آرزوی فتح اون را داشتیم . خاطرات ، سر به سرم می ذاشتن ، دست بردار هم نبودند .
    هجوم خاطرات از پنجره و سوز سرما از درز پنجره اتاق، صورتم را خراش میداد ،
    سرما
    .....
    .....
    ....
    سرما،
    سوز سرما ازگوشه ، گوشه ی کیسه خواب حمله کرده بود ، جرات نمی کردم از کیسه خواب بیرون بیام ،
    یکی داشت موتور برق رو استارت میزد ، دلم به حالش می سوخت ، یه نیم ساعتی باید قربون صدقه استارت موتور برق میشد تا آقا راه بیافته ،
    پت ، پت ، پت و راه افتاد ، بله هرکی بود خوب تونست از پس موتور برق تو این هوای سرد بر بیاد و متعاقبا، بلندگوی تبلیغات و صدای قران بلند شد
    یه تکونی به خودم و نیم خیز بلند شدم ، خیلی از بچه ها بیداربودند ، چند تایی که به سجده بودند و دوسه نفری هم رو به قبله ، دستاشون به تسبیح گره زده بودن وفکرکنم ازسوزسرما، گردن هاشون کج شده بود ، من تو کیسه خواب تمام بدنم می لرزید و اونا بدون پتو و کیسه خواب فقط شونه هاشون می لرزید البته این صحنه ها تکراری بود و هرروز سئانس قبل از نماز صبح از این صحنه ها زیاد دیده می شد
    یه تکونی به خودم دادم ، برم که به صف وضو نخورم ، از جا پریدم و کیسه خواب رو گوشه چادر شوت کردم که برگشتم ،جمعش کنم ، البته هروز نیت می کردم ، اما برگشتن همه چیز مرتب و سرجاش بود
    امروز خیلی کار داریم ، دیشب پیغام دادند که باید جل و پلاسمون جمع کنیم و رفتن کربلا را از این ور بی خیال بشیم ، بریم جنوب ، شاید ان شاالله از اونور فرجی بشه .
    نماز و تعقیباتش تموم شد و برعکس هرروز که بچه ها تا وقت صبحانه به مواضع خواب عقب نشینی میکردند ، امروز هر کی مشغول جمع و جور کردن وسایلش شده بود
    حاجی نورانی هم ، داشت وسایل شهردار خونه رو جمع میکرد ، البته بساط چایی را هم برقرار کرده بود ،
    حاجی رو از خیلی وقته که می شناسمش ، قبلا تخریب لشکرنصر با هم بودیم ،نانوا بود تو کاشمر، می گفتند که یه پسرش مفقودالاثره
    کمتر پیرمردی تو واحد تخریب دوام می اورد ، بچه ها همه پر انرژی و پر شر و شور و معمولا پیرمردا هم کم حوصله و کم طاقت ، اما حاجی یه چیزی دیگه بود ، هروقت قراربود بچه ها برن ماموریت ، ایشون با یه چفیه که داخلش کمی نون و پنیر بود ، جلو ماشین سبز میشد و اصرار که اینو با خودتون ببرین ، خدای نکرده تو راه مشکلی پیش نیاد و شما گرسنه بمونید و .....
    اون روزبساط صبحانه زودتر آماده شد و هنوز لقمه های اول پایین نرفته بود که صدای موتور کامیون و متعاقب اون دود اگزوزش زد تو چادر
    مثل اینکه همه امروز عجله دارن برا رفتن ، در چادر باز شد و یکی از بچه ها ، راننده کامیون با شاگردش را به داخل چادر و سر سفره راهنمایی کرد. بنده خدا کمک راننده از زور سرما تو اورکتش چپیده بود و بزور دستش به دهنش میرسید .
    نشستم کنار راننده و سلام علیکی و خسته نباشی ، بنده خدا می گفت :
    - شب را تو راه بودند و امروز هم حتما باید برگردند .
    همینجور یه لقمه صبحانه براش آماده می کردم ،گفتمش
    - پدرم هر چی جلو وبه سمت خط مقدم رفتن سخته ، عقب برگشتن سهل و آسونه ، غمت نباشه ، صبحونه که میل کردی ، اون گوشه چادر استراحت کن تا ان شاالله بارو و بندیل رو که بستیم ، راه بیافتیم
    لقمه صبحانه رو از دستم گرفت و به شاگردش میداد،گفت
    - دست شما درد نکنه ما تو ماشین خودمون راحت تریم فقط شما به خورده عجله کنید.
    -
    امروز ششم اسفند ماه هزارو سیصد و شصت و شش مصادف با ..... دنگ و دونگ تقویم تاریخ رادیوی محسن متین بود ، ای آقا محسن ما، مدام گوشش به رادیو و سرش به روزنامه بود ، خبرا که تموم میشد یه دو دورهم تبلیغات روزنامه ها را می خوند ، مساحت گینه بیسائو و جمعیت بورکینافاسو راهم از خود رئیس جمهورا شون بهترمیدونست .
    دوری اطراف خاکریز زدم و کنترل که چیزی جا نمونه ، یاعلی یاعلی بچه ها هم بلند بود. محمد خدایاری و شهروز شوریده دل هم رفته بودند زاغه مهمات رو جمع و جور کنند .
    وسائل را بار کامیون میکردیم که سرو کله مینی بوس هم پیدا شد. حسابی تحویلمون گرفته بودند برامون مینی بوس فرستادن ، اواخر بهار که اومدیم خط شهرماووت عراق ، با تویوتا و کمپرسی پذیرایی کردند و حالا توی این زمستونی .....
    چادر گروهی هم آخرین وسیله بود جمع شد. بچه ها هم که حسابی خسته شده بودن به سمت مینی بوس راه افتادن ، که یه سفر طولانی را تا اهواز شروع کنند ، خب ای بچه های گل ،فیض کامل رو از زمستان کردستان بردند وحالا پیش به سوی فیض اکمل از تابستان خوزستان ، خب ما اینیم دیگه ....
    لبه خاکریز ایستاده بودم و این مدت که این جا بودم رو از خاطرم میگذروندم ، کیا با ما اومدند و زودتر از ما رفتن شهید سمندری شهید شیرازی ، شهید دیزجی و.....
    دلم شور افتاده بود ، جاده خیلی شلوغ بود ،یگان های جایگزین شده با کمپرسی های پر از نیرو و مهمات به سمت خط مقدم می رفتن و یگان های جابجا شده به سمت عقب برمیگشتن ، تو جاده های تنگ و باریک ترافیک عجیبی شده بود
    خدا نکنه که امروز سرو کله شان پیدا بشه
    - اهای برادر ، اهای برادر
    - تو فکری ، چی شده ، کشتی هات غرق شده
    برگشتم ، یکی از برادران ستاد که نفس نفس زنان تشریف آوردن و سلامی
    - یه زحمت بکشید و این چادر بالایی را هم بگید بچه ها جمع کنند ، نیرو هیچی نداریم و این چادر این جا می مونه.
    چند تا از بچه ها لز مینی بوس، اومدن پایین و این سفارش را هم مشغول شدن
    رفتم روی کامیون و طناب کشی و یسته بندی رو کنترل میکردم ؛ که صدایی ضد هوایی از دور شنیده شد ، بله خودشان بودند ، خدا رحم کنه ، خدا کنه مثل هرروز ای موقع فقط برا شناسائی اومده باشند ، نه خیر صدای انفجار هم می اومد .
    از بالای کامیون ، می دیدم ، بچه ها هر کدوم به سمتی پناه می گرفتند ، اون بالا فقط داد می زدم ؛ پناه بگیرید پناه بگیرید
    پریدم پایین ، به تنها چیزی که فکر نمی کردم پناه گرفتن بود ،
    صفیر وحشتناک بمب
    هر لحظه نزدیکتر می شد و حالا شده بود جیغ
    یه لحظه سید امیر یگانگی دیدم که پرید تو گودالی ، فقط دویدم و رو سر امیر خراب شدم و انفجار بمب در محوطه خاکریز و دومی و سومی پشت خاکریز
    بعد از انفجار وحشتناک که داخل محوطه مقرر، صورت گرفته بود ، حسابی گیج شدم ، گوشام سوت میکشید ، سرم درد میکرد ، بوی شدید باروت ، مشامم را آزار می داد سرم را بالا آوردم ، هنوز گرد و خاک ناشی از انفجار فروکش نکرده بود و تو غبار، بی سیم چی واحد را ، روبه رویم دیدم . چیزی نمی شنیدم ولی او فقط دادمی زد و اشک می ریخت .
    صورت نرمی داشت ،کف دستم خیلی درد گرفت !! و ساکت شد ولی شونه هاش می لرزید
    غبار نشست و بلند شدم ، تمام بدنم درد میکرد
    . سمت چپم یکی خوابیده بود ، همین طور که به اطراف نگاه می کردم ،با پا بهش زدم
    - بلند شو، تموم شد رفتن ،
    تکون نمی خورد ، خم شدم به طرفش ، نصف سرش را ترکش ها برده بودند ، از سرش ، فقط فک پایینش مونده بود،تا بفهمم کیه ؟ چشمم به فانسقه اش افتاد ، سوراخ های فانسقه اش را با بند پوتین ضربدری بسته بود .آخ محتشمی پور بود تازه سه ،چهار روزه که از مرخصی برگشته بود.
    ، موج انفجار تمام امعا و احشاء مثنوی دوست را به اطراف پراکنده کرده بود .
    یکی دو تا از بچه ها لطفی و علوی ،در پناه خاکریر به خودشان می پیچیدند. ان طرفتر سعید یزدانیان و محمد علی شاهمیری ، دیگه سرما اذیتشون نمیکرد ، آسوده ی آسوده خوابیده بودند ..
    چند نفر آن طرفتر محسن آقای متین رو اززیرآوار خارج می کردند

    دور کامیون شلوغ شده بود ، به سمت تجمع بچه ها رفتم ، اقای قهرمان صورتش مجروح شده بود
    حلقه بچه ها را کنار زدم .
    حاجی نورانی دراز کشیده بود ،
    پیرمرد خسته شده بود ،
    اخه هرروز قبل نماز بلند می شد و تا آخر شب برا بچه ها پدری میکرد
    ، دم رفتن ریش سفیدش رو به خون خضاب کرده بود
    ، ترکش ها چفیه پر ازنون حاجی رو به سینه اش دوخته بودند
    یکی از تو جمع اشاره به حاجی نورانی ،گفت :
    - عاقبت بخیری که میگن یعنی این
    ......
    ......
    ......
    صدای در اتاق ،منو به سلیمانیه برگردون همکارم بود :
    - بیا سریع صبحانه بخوریم که به قرارمون برسیم ، همه پایین منتظرن
    یه شیاری از یخ، از چشام تا روی صورتم پهن شده بود
    رفتم صبحانه بخورم که به قرارمون برسیم
    اما حاجی نورانی و پنج تن دیگه ، به قرارشون رسیدند و عند ربهم یرزقون
    *** بعد ها فهمیدم که چهار ماه بعد دوازدهم خرداد هزارو سیصد و شصت و هفت ،علی آقا لطفی که از بسیجی های مسجد میرزا فردوس بودند و در این بمباران مجروح شدن ، در غریبی و غربت در بیمارستان امام رضا (ع) مشهد ، به آن شش نفر دیگه پیوستن
    روحشون شاد
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی

    نظرات و پیشنهادات دوستان
    ()حسین آقا حیدری : با سلام به همه عزیزان اقا بهزاد گل دست شما درد نکنه مارو هم بردی اونطرفا خدا خیرت بده
    حاج حسن اقا طلابیگی: ختم قرآن جهت شادی ارواح تمام درگذشتگان به خصوص شهیدان شیبانی و پدر مرحومشان.شهید آزادفر.شهیدان بمباران گوجار و همسر مرحومه جناب آقای صادقی نژاد.
    حسین اقا طلابیگی : سلام به همه دوستان به خصوص آقا بهزاد عزيز خاطره خيلي خوبي بود برادر دست مريزاد منتظر بعديش هستيم
    حمیدآقا خراسانی : سلام وصبح بخیر .آقابهزاد دست گلت درد نکنه با این قلم زیبات همه رو هوایی کردی یاد شهید علی لطفی هم بخیر که تو اون بمباران مجروح و در بیمارستان امام رضا ع بشهادت رسید
    شهید علی لطفی از بچه های فردوس بود که خانواده آنچنانی نداشت نه اهل انقلاب بودن و نه اهل جنگ دوستی با بچه های جنگ علی رو خیلی زود متحول ساخت بطوری که همیشه سعیش براین بود جزو اولین نفراتی باشه که تو مسجد محل (مسجد میزا فردوس پاتوق بچه های جنگ) حضور پیدا میکنه واین دوستی اورو به تخریب کشوندودر اون بمب باران مجروح شد و پس از حدود 4 ماه درد و مشقت در 12 خرداد 67در بیمارستان امام رضا ع مشهد به دیدار معشوش شتافت
    شهید هادی جوادی علی رو خیلی دوست داشت .وضعیت جسمی شهید طوری بود که به هیچ وجه نمیتونست تکون بخوره ولی اون روز عصر که خیلی هم حالش خراب بود ه به گفته مادر مرحومش دوبار نیم خیز شد و خنده ای کرد و به شهادت رسید چند روزبعد که خبر شهادت هادی جوادی اعلام شد درست همان زمانی که علی نیم خیز شده بود هادی هم در جزیره مجنون بشهادت رسیده بود . خداوند روح هر دو بزرگوار رو با شهدای کربلا محشور و مارو هم از شفاعتشون بی نصیب نگرداند
    سید محسن حسینی پویا :
    سلام بهزاد عزیز
    مظلب شماره 13 را امروز چهارشنبه در نیشابور خواندم. دسترسی به وایبر ندارم تا در آنجا حاشیه ای بزنم ولی برای تشکر لازم دیدم که فی الحال اقدام کنم. دستت درد نکنه که خاطرات ما رو هم زنده کردی. خیلی خوب تصویر سازی کرده بودی و مقدمه ی مطلبت هم جالب بود. خبر نداشتم که حاجی پدر مفقودالاثر هم بوده! چند سیر اشک ما رو درآوردی، خدا اشکت رو دربیاره! عجب دورانی بود. یاد حاجی نورانی افتادم که با چه شور و نشاظی با بچه ها هم کلام می شد. یکبار خاطره ی سفر حجش رو می گفت. همون سالی بوده که تو منا و عرفات آتش سوزی شده بوده! خدابیامرز با کلام شیرینش اون موقعیت فرار مردم از آتش رو تعریف می کرد و ما می مردیم از خنده! ظاهراً حوله ی احرامی خیلی از مردم افتاده و یا آتش گرفته بوده و مردم با اون وضع فرار می کردند و خدا بیامرز میگفت خیلی سخت بوده یک دست به جلو و یک دست به عقبت بگیری و بدوی!؟ راست می گفت امتحان کن غیر ممکنه!
    بعد از اون بمبارون من هم جراحت مختصری برداشتم و شوخی شوخی تا مشهد ما رو اعزام کردند. با اصغر مقدم و چند تا دیگه از بچه ها تو بیمارستان تاکتیگی، سپس بیمارستان بانه، سپس بیمارستان ارتش در تبریز و سپس منتفی شدن پرواز و اعزام مجروحان با قطار به تهران و از تهران با قطار به مشهد... خیلی خاطرات به یاد ماندنی رو برام گذاشته. اون موقع تو بیمارستان قائم مشهد هم جمع بچه ها جمع بود: حسن آقای طلا، حسین صراف نژاد، حسین حیدری، مجید گنم کار و... از مجروحهای جزیره ی مجنون، بوالفتح، و... خلاصه بیمارستان قائم هم شده بود پاتوق بچهای تخریب...
    قلمت روان تر و بهتر شده
    تبریک و خدا نگهدار
    ناشناس : سلام به بهزاد عزیزم خلاصه و مفید نوشته هات توی دلم کولاکی راه انداخته از کولاک بیت المقدس2 هم شدیدتر خوب که دقت کردم دیدم این مواد داخل نوشته هات نمک خون شهداست که به اذن الهی هدیه لابلای حروفت و کلماتت و در نهایت جملاتت میشه قدر بدون و به خودت بناز بهزاد عزیز خوش به حالت. این بخش پیش خودمون بمونه که من رو بدون اراده وادار به نوشتن کردی منم به تاسی از بهزاد عزیز و هم نشان تواضع به شهدا نام (ما نیز شاهد بودیم) رو انتخاب کردم تا جهت گیری نوشته ها سمت منیتم نشه انشالله دعا کن نیت خالص و دل شکسته و قلم متعهد به برکت خون شهدا خداوند عطا کنه شما به عنوان برادر از مساعدت دریغ نکن
    فواد قربانیان : نوشت: «‏برادر عزیزم؛بهزاد جان.من در دوران جنگ و خون،محصل بودم و تنها چیزی که حس می کردم اخباری بود که از تلویزیون یا رادیو میشنیدم. هیچ درک درستی از جبهه و جنگ نداشتم.شاید یه تصور مبهم از یه میدون مبارزه؛همین وبس ... ولی با خوندن دست نوشته هایت یه حس دیگر ی پیدا کردم.خاطراتت از جنس خاطرات تکراری بقیه نیست؛بوی عشق میده ؛با دیدن عکسها و خوندن خاطراتت ؛یه بغضی گلومو میگیره؛یه حسی که نمیدونم چیه؛ فقط میدونم که احساس غرور میکنم که در سرزمینی زندگی میکنم که مردانی از جنس آسمان داره. بنویس.بنویس و باز هم بنویس....زنده باشی‏»
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  16. 7 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  17. #14
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ماهم نوشتیم تا بماند (25)
    میدون مین - آقا مرتضی - سرنیزه
    بعد از مدتها توفیق زیارت امام رضا (ع) نصیب شد وحسب معمول خدمت دوستان قدیمی می رسیدم که خودش سعادتی بزرگی بود.
    آخه میدونید جنس این دوستیا با بقیه دوستیا فرق داره ، قدمت این دوست داشتن ها به قریب سی سال قبل یرمیگرده و تاروپود و ملاتش با دود باروت ، تیر ، ترکش و سنگرای خاکی و رطوبت اشک وبا صداقت و همدلی و یک رنگی واز همه مهمتریاد دوستای مشترکی که آلان پیش ما نیستند .... عجین شده و این ملات از اون ملات هاس که هیج جوری ترک بر نمیداره ...
    بگذریم
    خدمت یکی از همون دوستای خوبم رسیده بودم ، بعد از کلی خوش و بش کردن از دوستان مشترک پرس و جو کردم ، در همین بین صحبت از شهید آقا مرتضی حسن زاده شد و اینکه بعد از جنگ با بیماری سختی دست و پنجه نرم کرده و نهایتا براثر عوارض شیمیایی به دیدار دوستان شهیدش می رود .
    دوره آموزش تخریب رو که طی میکردم آقا مرتضی مسئول دوره آموزشی بودن و صداقت و صمیمیتی که پشت لهجه چنارانی اش پنهان شده بود ، بد جوری تو دل بچه ها جا باز کرده بود .
    از بس که تو آموزش شلوغ بازی در می آوردم ، دو سه روزی یه بار احضار و آقا مرتضی من رو نصیحت میکرد ، یه جورایی به تذکرات ایشون معتاد شده بودم ، اصلا دلم براش تنگ میشد
    اردوگاه آموزشی ما تو تپه ماهورای پشت سایت چهارو پنج ، اطراف رودخانه کرخه و منطقه عملیاتی فتح المبین واقع شده بود .
    همیشه منتظر بودم که بااون قد رشیدش سوار بر موتور 250 تریل رو تپه ی مجاور، منطقه آموزش پیداش بشه
    و مثل عقاب بچه ها و محیط آموزش رو ورانداز کنه .
    خیلی از خاطراتم در واحد تخریب لشگر پنج نصر بوی اقا مرتضی را میده
    ......
    ......
    ......
    ......
    اواسط اسفند ماه 1364 عملیات والفجر هشت هنوز ادامه داشت و من و گروهی از بچه ها برای استراحت و تجدید قوا از خط فاوبه اهواز ، مقرر شهید برونسی لشگر پنج نصر برگشته بودیم .
    ورزش مراسم وصبحگاهی تموم شده بود و تا آماده شدن سفره صبحانه هر کسی دنبال کار خودش رفته بود ، اما بهترین جا برای وقت گذرونی کنار بساط چایی بود هم گرم میشدی و هم سربه سر شهردارا میذاشتی و صد البته نظارتی هم بر پختن چایی رو انجام میدادی ، پختن چایی برای بیش صد نفر آداب و رسوم خاص و همچنین وسایل خاصی داشت
    مواد لازم :
    دیگ بزرگ یک عدد
    کنده درخت یا جعبه چوبی مهمات به مقدار لازم
    خرج آتش زای توپ یا آرپی جی به مقدار لازم
    چایی یک کیلو
    آب به مقدار لازم
    جوراب ساق بلند !!؟؟ یک جفت
    شهردار به تعداد لازم
    طرز پخت :
    کنده ها رو زیر دیگ چیده و مقداری خرج آتشزای توپ و یا آرپی جی رو آتش زده و زیر دیگ رو روشن میکنیم البته موقع استفاده خرج آتش زا بایستی دقت کنید که مسئول تسلیحات واحد تشریف نداشته باشن و مرحله بعد تا جوش آمدن آب داخل دیگ ، یک جفت جوراب ساق بلند( ترجیحا نو و آکبند !!؟)پیدا و محتوی جعبه چایی رو بین این جورابا تقسیم و داخلشون قرارمیدهید .اب که به جوش امد ، جورابای محتوی چایی رو، که سرش را حالا با نخی بستیم ، روانه دیگ آب جوش کرده و سردیگ را هم می بندیم و بعد از ده تا بیست دقیقه چایی جوشیده ، خوشرنگ و معطرآماده است که میل بفرمایید .
    دور بساط دیگ چایی حسابی شلوغ بود
    سرمای صبحگاهی اسفند ماه خوزستان بهانه ی خوبی بود که همه رو دور بساط دیگ جمع کنه ، از صدر تا ذیل ، واحد تخریب جمع شده بودند آقا مرتضی حسن زاده معاون واحد هم تشریف داشتند.
    از راه رسیده به همه سلام کردیم و کنار آقا مرتضی ایستاده و دستای سرما دیده رو به طرف دیگ داغ دراز کردم که ناگهان دستی از پشت گردنم ، مرا آویزون کرد ، و هر و کر خنده بچه ها ،برگشتم آقا مرتضی با اون قد رشیدش ، حقیر را مورد تفقد قرار داده بودند
    - این ورپریده رو میبینید چنان ترسی به من داده که هیچ وقت فراموش نمی کنم
    خب منم در حالیکه در آسمون دست و پا میزدم با یه چشم آقا مرتضی و با چشمی دیگه چهره خندون و بشاش همسنگرا رو نظاره میکردم که آقا مرتضی ادامه دادند که:
    - خب خودت تعریف کن که چه بلایی سر ما آوردی ؟
    ما هم کم کم داشت یادمون میومد این قضیه ترس دوجانبه رو ....

    ......
    .......
    ......
    چند روزی از عملیات عاشورا در منطقه میمک گذشته بود و خطوط درگیری تقریبا تثبیت شده و قرار بود که جلو خطوط پدافندی را مسلج یعنی مین گذاری بشه ، تیم جنگ مین انتخاب و منهم که از ماموریت عملیات برگشته بودم و از طرفی خیلی هم شجاع و کاربلد بودم !!!!؟؟ برای این ماموریت انتخاب شده بودم .
    این اولین ماموریت جنگ مینی بود میرفتم وحسابی تو فکر که چکار باید بکنم
    گروه هر کدوم یه کوله پشتی محتوی مین جهنده والمرا و تعدادی هم مین گوجه ای به اضافه سیم چین و سرنیزه و اسلحه و خشاب اضافی و کلی اضافه باربا خود داشتن ، نماز مغرب و عشاء را خوندیم و سوار تویوتا ی لکنده ی واحد تخریب شدیم و حرکت به سمت خط مقدم
    تاریکی شب ، جاده های تازه احداث !!!؟؟ واز همه مهمتر ، حساسیت برادرای عراقی به نور چراغ ماشین!!! ، همه دست به دست هم داده بودن که از چراغ ماشین استفاده نکنیم و بقول معروف چراغ خاموش بزنیم به خط و از آنجا که اختراع نزد ایرانیان است و بس ، یکی از برادرا روی کاپوت جلو ماشین نزول اجلال فرموده و با تکان دادن دست چپ و راست راهنمای راننده عزیز تویوتا شدند و وقتی جاده به سمت چپ می پیچید ، این عزیز راهنما دست چپشون رو تکون میداد و بالعکس خلاصه تا رسیدیم چند بار این آقای راهنما دست چپ و راستشون قاطی کردند خدا میدونه ، قاطی کردند این راهنمای عزیز یک طرف و هر بار پیاده شدند از ماشین و هیکل ماشین رو از گودال در اوردن یه طرف
    دیگه خمپاره هایی که دم به دقیقه دور و برمان به زمین می نشست تحویل نمی گرفتیم .
    بالاخره با سلام و صلوات و به سلامتی به خط مقدم رسیدیم از بس تو دست انداز و چاله چوله افتاده بودیم که استخونی تو بدنمان پیدا نمیشد و ما رو تو گروه نرم تنان رده بندی می کردند ، پیاده شدیم و کنار خاکریز پهلو گرفتیم .
    یه گروه هم از دوستان واحد تخریب که قبلا اومده بودند مارو پیدا کردند البته اونا قبلا با بچه های خط و سنگرهای کمین هماهنگی کرده بودند و اطلاع داده بودند که قراره یه گروهی از بچه های خودی ، جهت مین کاری جلوتر از خاکریز بروند و حواستون باشه به طرف این بچه ها تیراندازی نکنید و البته تجربه نشون داده بود که معمولا یه نفری هنگام توجیه تشریف نداشته و همون یه نفر برای همه گروه بس بود .
    منطقه مورد نظر بستر رودخانه فصلی بودکه از مابین تپه و ماهور می گذشت که خط مقدم ما و خط مقدم عراقی ها روی این تپه قرار داشت و این رودخونه تو اون فصل سال که خشک خشک بود شده حدفاصل خطوط درگیری . .
    گروه بعد از توجیه مجدد منطقه مین کاری آماده حرکت شدند از خاکریز خودی عبور کرده و به سمت منطقه مورد نظر راه افتادیم
    بین دو تا خط راه رفتن یه مزیت داشت اونم این بود که از آتش خمپاره های سنگین در امان بودیم ولی گاهی خمپاره شصت به دور و بر اصابت میکرد که آنهم معلوم بود خمپاره انداز ناشی بود البته در صورتی که متوجه گروه نشده باشند ولی در عوض تیراندازی افراد مستقر در خط عراقی ها بود که گاه و بیگاه ما رو زمینگیر می کرد .
    با اینکه تمام سعی مان بر اختفا و استتار و سکوت بود اما صدای قلوه سنگ های بسترخشک رودخانه زیر پوتین ها و وسروصدای خنزر پنزرهای آویزون به هر کدوم از بچه ها، رو نمی شد کاریش کرد .وآنرا هم حواله کرده بودیم به کر و کوری دشمن زبون !!!؟؟
    دو طرف مسیر پوشیده از درختچه های گز و گیاهان بومی و کلی مسیر را در پناه همین بوته ها پیشروی کردیم . به نقطه مورد نظر رسیدیم .نفر سوم و یا چهارم گروه بودم آقا سید رضوی و آقا مرتضی حسن زاده جلو ستون حرکت میکردند البته ای پیشتاز بودن من خود حکمتی داشت ، و اون اینکه اگراز نفرات اخر ستون میبودم قطعا هنوز پشت خاکریز خودی مشغول تعقیبات نماز و درخواست پیروزی رزمندگان را از خداوند تبارک و تعالی ،داشتم.
    آقاامرتضی منطقه را شناسایی مجدد نموده و مسئولیت ها را که قبلا مشخص شده بود دوباره یادآوری نمودند .
    معمول اینگونه عملیات به این صورت بود که دونفر اولین خط مین گذاری را رو مشخص و و سپس افراد گروه مین های حمل شده را به این دو نفر رسانده و این دوستان هم براساس آرایش و نوع میدان مین طرح ریزی شده ، مین ها را درجای خود مستقر میکردند
    من بار خود را تحویل داده و قصد خروج از میدان را داشتم که آقا مرتضی با ایماء و اشاره منو به طرف خودش خواند .
    به طرفش رفته و منتظر دستور ، با دست به طرف خط عراقی ها و نزدیک یه سنگر تیرباراشاره و فرمودند
    - بهزاد این خط مستقیم را برو و زیر اون سنگر تیربار واستا هم مواظب باش که عراقی ها مارو دور نزنند و هم یه جا ثابت باش که بچه ها با وضعیت شما ، خط اول میدون رو مستقیم کارکنند .
    ما هم چشمی گفتیم و به طرفی که ایشون فرمودند حرکت کردم و کنار درختچه و بوته های گز آروم گرفتم . بچه ها هر کدوم که بارشون رو تحویل میدادن از جلو من رد و از میدون خارج و به محل استقرار سایرین میرفتند.
    خب ماهم یه چشممون به اون دونفر که مین ها رو جایگذاری و مسلح میکردند ، بود یه چشممون هم به سنگر عراقی ها
    با این سنگر تیربار حدود بیست متری فاصله داشتم ازبوی و دود سیگارشون که حظ وافر و صدای رادیوشون که اون موقع شب همش یا حبیبی یا حبیبی می خوند فیض اکمل را داشتم و از صحبتاشون با توجه به سطح مهارتم در زبان عربی فقط
    الف و لام اونارو می فهمیدم .سنگر نشینان بالای سرما در تمام این اوضاع و احوال ازماشه تیربار گیرینوف شون غافل نمی شدند و هر چند دقیقه یه بار یه رگباری به سمت مواضع ما ارسال میکردند گرمای فشنگ های ارسالی را با تمام وجود احساس میکردم خب اینا رو میشد تحمل کرد اما بدشانسی یه سنگر تیربارهم از طرف ما ، این سنگر عراقی ها رو نشونه میرفت حال حساب کنید منم بیست متری سنگر عراقی ها
    علی الظاهر همون تیربارچی در جلسه توجیحی که مربوط به مین کاری منطقه توسط نیروهای خودی، حضور نداشت
    البته یه خوش شانسی نصیب ما شده بود اونم اینکه اسلحه تیربار سنگر خودی ژ سه بود ، ده ثانیه شلیک می کرد ، ده دقیقه گیر میکرد و سرو صدای تلق و تلوقش تا جای ما میرسید
    سرمای شبای آبانماه منطقه کوهستانی میمک از یه طرف ، گرمای تیرهای ردو بدل شده از طرفی دیگه ، حسابی کلیه های مارو به کار انداخته بود .......بگذریم میدونم اگر الان به اون جا برگردم درختچه های اون منطقه یه سروگردن از بقیه بزرگترند!!!؟؟
    دیگه از رفت و امد بچه ها خبری نبود ، منم گاهی از لای درختچه ها ، فعالیت بچه ها رو زیر نظر میگرفتم ولی این آخری کسی دیده نمیشد فقط خیلی جلوترسیاهه چند نفرکه دور هم نشسته بودند رو میدیدم و تصور این که ممکنه بچه ها رفته باشند و مرا فراموش کرده باشند حسابی مرا آزار میداد ، خلاصه دل و به دریا زدم جلوتر رفته و مثلا آهسته و یواش داد زدم
    - اخوی ، اخوی ، برادر
    نه خیر هیچ توجهی به این طرف نداشتن ماهم کم کم شجاعتمون داشت ته نشین میشد ، هی میرفتم جلو و هی برمیگشتن زیر سنگر عراقی ها خب از طرفی هم باید مواظب میبودم که از طرف عراقی ها دور نخوریم .
    کودک درونمان، نمیدونم شیطون کوچیکه ، هرکی بود تو اون وضعیت اومده بود سراغمون
    - خب مرد حسابی تو الان وقت درس خوندنت ، آلان باید خونه میبودی ، اینجا چه غلطی میکنی ؟
    خیلی خودمونی شده بودن و اون یکی دیگه
    - عزیز دلم ای رفیقا اگه تو رو فراموش کرده و رفته باشند ، می خوایی چیکار کنی ای وقت شب ، نماز صبح رو باید بغداد بخونی
    - نمی گی آلان ، دل پدر و مادرت هزار راه رفته
    - تو آلان باید عصای دست بابا و ننت باشی
    خلاصه هر کدومشون یه چیزی میگفتن و بحثشون بالا گرفته بود ، دیگه مارو ول کرده بودن و خوشون به جون هم پریده بودند
    دیگه بی خیال سنگر و تیربار و عراقی ها شده بودم ، تو فکر بودم چه جوری برگردم ، گلوله های خمپاره رگبارهای پراکنده که دور و برم به زمین می نشست ،که فراموششون کرده بودم ، حالا بد جور خودنمایی می کردند .
    سرما و دندونام ، اضطراب و کلیه هام ، همه و همه دست به دست هم داده بودند که تتمه شجاعتمون رو هم وا بدیم
    تو همین هیری ویری ،صدای بهم خوردن قلوه سنگ از پشت سرم و تا به خودم اومدم که ،
    یه دفعه یه دستی گلوی مارو گرفت و منهم غیر ارادی سرمو به بالا چرخوندم که خدا روزبد نبینی یه سرنیزه ، که زیر نور یه منور برق می زد ، بالا سرمون
    صدام در نمی اومد ، کلا غیراز قلب همه اعضای بدن تعطیل !!!
    تا بخودم بیام اشهدی بگم و طرف قبله رو پیدا کنم که صدای آشنایی ، تمام اعضای بدنم رو احیا کرد ،
    آقا مرتضی بود
    - مرد.......بوق...... تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟
    نفسی چاق کردم ، از اون نفسا که ممد حیات اند و مفرح ذات
    - من اینجا چیکار میکنم ؟ خود حضرتعالی فرمودید بیام اینجا، که چه و چه
    منو آروم آروم پایین گذاشت و یواشکی سرنیزه اشو پشت سرش قایم کرد
    - خب حالا ولش کن فعلا به خیر گذشت ، کسی دیگه اینجا نیست ،زود که باید بریم
    همینطور که گلوم رو مالش میدادم ، یواشکی بهش گفتم
    - چرا آقا مرتضی این عبدالقادر و جاسم تو سنگر تیربارنند می خوای صداشون بزنم با هم بریم
    دور وبرش رو می پایید ، ومنو هل داد که
    - حالا مزه نمی خواد بریزی را بیفت بریم
    را ه افتادیم و به سمت خاکریز خودمون حرکت کردیم ، بچه ها رفته بودند ، خیلی زودتر
    .......
    .......
    .......
    ........
    به اینجای حکایت که رسیدم ، آقا مرتضی حسن زاده زد زیر خنده که بله
    - من از این ورپریده فراموش کرده بودم و گروه هارو که کارشون تموم میشد ،یکی یکی ازمحدوده میدون مین خارج و به سمت خاکریز میبردم که منطقه زیاد شلوغ نشه برگشتم گروه آخری رو ببرم که یکی از بچه ها گقت یه نفر را پشت درختچه ها دیده که دائم میاد و میره ، خب که دقت کردم ، حرکت هایی رو اونجا میدیم ، با خودم گفتم کارمون در اومد ، عراقی ها فهمیدن و آلان که بیان و مارو اسیر کنند ولی برا اطمینان ، نمی شد تیراندازی کرد چون دشمن هشیار میشد سرنیزه رو از غلاف در اوردم و طوری رفتم که پشت سر این آقا قرار بگیرم ، فقط شانس اورد که سرش رو به طرف بالا اورد که
    درهمان لحظه که میخواستم سر نیزه رو پایین بیارم ، آقا رو شناختم و اون شب تا وقتی که به پشت سر این آقا برسم کلی ترسیدم و این که بله در شلوغ و پلوغی کار نزدیک بود یه نفر رو .....
    شادی روح بلند سردار رشید و والامقام شهید آقا مرتضی حسن زاده
    و شفای عاجل استاد و فرمانده عزیزمان حاج علی آقا یوسفی
    صلوات
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    هشتم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و سه
    بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  18. 7 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  19. #15
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ماهم نوشتیم تا بماند (26)
    از سری خاطرات قرضی (2)
    راوی : سید محسن
    آقای شوفر – مین آموزشی – همبرگر هیروشیما یی
    صبح جمعه و روز استراحت بزرگ ، حسب معمول تلفن همراه را خاموش کردم و بعد از صرف صبحانه ایی جانانه ، کتابی را ور داشته و به گوشه ای خزیدم صفحه اول را به دوم نرسانده بودم که داد و فریاد عیالات متحده به هوا خواست که چه نشسته ایی برق یخچال اتصال داشته و به محض تماس با بدنه ، برق یخچال شما را می لرزاند و چه وچه
    کتاب رو به گوشه ایی شوت کردم و سر صحنه رفتم ، اولین قانونی وضع و اعلام کردم
    - تا اطلاع ثانوی ، هر گونه تردد تا ده متری آشپزخانه ممنوع
    افتادیم تو دفتر تلفن تا شماره یه تعمیرکار رو پیدا کنم که این روز جمعه ایی به اهل و عیال ناگوار نیاید ، هرچه بیشتر تماس می گرفتم کمتر نتیجه می گرفتم صبح جمعه یا تلفناشون خاموش بود و یا خارج از شهر بودن
    بالاخره بعد از کلی نذر و نیاز یه بنده خدا جواب داد و آدرسو از من گرفت خب ماهم خوشحال که فتح خیبر کردیم و آرامش و ایمنی رو به محیط منزل برگردوندیم
    بوی سوختنی از آشپزخونه بلند شده بود علی الظاهر قبل از اعلام قانون منع تردد تا یه متری آشپزخانه ظرف غذایی روی گاز بوده و پس از مدتی به جلز و ولز افتاده بود و اهل خانه که قصد رفع رجوع امورات را داشتند اما امنیت شرط اولیه است و قانون تا رفع خطر جدی از بدنه یخچال باید قاطعانه اجراشود
    آقای تعمیرکار تشریف آوردند و با ماسک به آشپزخانه مشرف و مشعول کار شدند
    از تو آشپزخونه و مشغول کار که فرمودند
    - اگه سیم برق یخچال را از برق خارج میکردین هم قانونتان رعایت میشد و هم غذای ظهرتان سر جاش بود
    رفتیم تو فکر که این گذرعمرچقدر ما را محتاط کرده خدای ناکرده ما تخریب چی بودیم و هیچ مین و مانعی هم جلو دار ما نبوده
    .......
    ......
    ......
    .....
    گرما همه رو کلافه کرده بود ، گرمای مرداد ماه خوزستان ، دیگه از گرما گذشته بود ، شده بود خود آتش ،روزا گرما و مگسا و شبها گرما و پشه ها دست به دست هم میدادند و چشامونو رو حسرت به دل، ده دقیقه خواب میذاشتند.
    هرچی از این ور به اونور قلت میزدم فایده نداشت که نداشت . همه مثلا خواب بودند ولی صدای شرق و شرقی بود که از اصابت دستها به صورت ها در فراری دادن پشه ها میومد .
    عراقی ها بعد از پذیرفتن قطعنامه 598 توسط ایران ، دوباره از همون جهت های اول جنگ به سمت ایران پیشروی کرده بودن و ماهم تو محورایستگاه حسینیه به مصافش اومده بودیم . در هجوم اولیه دشمن ،خیلی از خطوط خودی شکسته و نیروهای ما عقب نشسته بودن
    ماموریت ماهم جلوگیری از پیشروی بیشتر و عقب روندن دشمن ، حداقل تا مرزهای بین المللی بود ، دو روزه که در منطقه دارخوین مستقر شده بودیم . مقری که در اون مستقر شده بودیم، قبلا مربوط به یگانی از ارتش که اتفاقا خیلی هم شیک و اصولی ساخته شده بود.
    صدای قارقار یه کامیون و رفت و آمدی بیرون سنگر به گوش میرسید بلند شدم و پشه ها سپردم به دوستام که کناری خوابیده بودند و زدم بیرون از سنگر
    - هی تو بیداری ، نخوابیدی ؟
    علی منو صدا کرد
    - نه بابا مگه میشه خوابید ، چفیه رو میکشی رو سرت ، گرمت میشه ، میذاری کنار چقیه رو پشه ها امونت نمیدن
    - خب اگه حالشو داری، بیا بریم یه دوساعتی کاری داریم ، اتفاقا نیرو هم کم داشتیم
    کار مفید انجام دادن بهتر از غلت مفت زدن است
    - باشه بریم یاعلی و چیکار باید بکنیم
    - یه زاغه مهمات از ارتش پیدا کردیم که توش کلی مین و مواد انفجاری داره خب اینجا هم که هرروز داره بمباران میشه ، پس تا صاحباشون نیومدند بریم اینا رو بار کامیون کنیم بفرستیم اهواز زاغه مرکزی
    - پس یه برنامه حمالی و تک محترمانه ،نیمه شبه ؟
    - حالاهر چی که اسمشو میزاری ، اگه هستی بسم الله
    خم شدم بعد از اینکه بندای پوتینامو بستم ؛ دنبالش را ه افتادم ، جلو کامیون چند تا دیگه از بچه ها آماده رفتن بودن ، احوالپرسی و پریدیم بالای کامیون و یکی از بچه ها هم جلو ور دست راننده نشست تا راه رو نشون بده
    یه ده دقیقه یه ربعی که جلو رفتیم ، کامیون پیچید تو یه فرعی و وارد محوطه ایی شد که اطرافشو با خاکریز حصار کشیده بودند حدودا هر ده متری یه گودال بزرگ و داخلش تا دلت بخواد مهما ت ، از همه نوع و اندازه،کامیون همون اول ورودی محوطه واستاد و بلافاصله هم بچه ها از کامیون پریدن پایین آقای رئیسمون چراغ قوه بدست دنبال جنس دلخواهش میگشت
    چراغ قوه روشن و خاموش شد ، علامت میداد که به سمتش بریم ، شوفر کامیون از پشت فرمون اومده بود پایین ، با زیرپوش سفید ، الیته زمانای قدیم سفید بوده و یه شلوار کردی و لنگی که به گردن داشت و مدام عرقاشوو پاک میکرد دور ماشین میگشت و با میله آهنی به تایرای ماشین ضربه میزد از روشنایی سیگارش میشد ردشو تشخیص داد
    یکی از بچه ها اقای شوفر رو صدا زد
    - عزیز دلم دوست داری زن و بچه هات دوباره ببینی /
    شوفر کامیون با ناراحتی برگشت ، غیرتی شده بود و ازاین خطاب زیاد خوشش نیومد
    - عمر دست خداست ولی ،بله که دوست دارم
    - نه عزیز دلم اینجا عمر دست خدا نیست ، دست خودت البته تا وقتی که سیگارت روشنه ، میدونی اینجا زاغه مهماته و یه ذره آتیش سیگارت کافیه که همه مارو یکسره به بهشت رونه کنه بدون هیچ نکیر و منکری ، تازه اهالی بصره و اهواز و خرمشهر و آبادان هم میفهمند که ما بار سفر رو بستیم
    صحبتای دوستمون به اینجا که رسید آقای شوفر کامیون سیگار نصف کارشه رو انداخت رو زمین و با تمام هیکلش اونو زیر پاش له کرد
    - توماشین گفتیم سیگار نکشیم که شبه، دشمن نبینه اینجا م که حکایتش اینه
    - آره بهتره تا اهواز که با هم هستیم بی خیال ای رفیق همرات بشی حالا ماشین رو ببر به سمت اون دوستمون که داره با چراغ علامت میده
    پشت سر کامیون پیاده راه افتادیم تا رسیدیم به زاغه مهمات تخریب چشمتون روز بد نبینه تا چشم کار میکرد مین بود جعبه های آکبند مین رو کله هم سوار بودن ، مین ام 19، ام 14، منور ، اژدر بنگال خروار خروار ،انواع اقسام فیتیله های باروتی و انفجاری ،خرج های انفجاری تی ان تی و سی 4 وکلی وسایل و ادواتی که تابه حال ندیده و نشنیده بودیم واز همه جالبتر کلی مین به رنگ آبی که مشخص میکرد اینا برای آموزشه ، ولی مین آموزشی اونم نزدیک خط مقدم ، سئوالی بود که هیچ کدوممون ، جوابی براش نداشتیم ......
    تا باحال ای قد مین و مواد منفجره یه جا ندیده بودم خود اینا سه چهار تا کامیون می شدن و در حالی که ما یه کامیون بیشتر نداشتیم ولی خوب ما انجام تکلیفمون به اندازه وسعمون بود !!؟؟
    سر گروه وسایلی که باید به غنیمت بگیریم مشخص کرد و ماهم سریع آرایش حمالی گرفیتیم و یاعلی مدد شروع کردیم خب تخریب چی که همیشه اونور خط مقدم جهاد نمیکنه بلکه اینور خط مقدم هم تلاش خودش رو داره
    ساعت از نیمه شب گذشته بود و باید قبل از طلوع آفتاب محموله رو به اهواز برسونین
    جعبه ها خیلی سنگین بودن ،سنگین تر از مسئولیتی در قبال حفظ جعبه ها داشتیم .
    به ستون شدیم و دست به دست جعبه مین و مواد منفجره رو به سمت کامیون هدایت میکردیم . گرما امانمون رو بریده بود ولی چه میشه کرد باید سریع عملیات تخلیه زاغه رو به پایان میرسوندیم ، با توجه به دفع حملات دشمن و تثبیت وضعیت منطقه هر لحظه ممکن بود صاحبان مقرر برگردند که اونوقت ، باقالی بارکردن هم به گردنمون می افتاد
    دیگه کامیون تا خره خره پر شده بود ، طوری که دیگه جا واسه نشستن هم نداشتیم یکی از بچه برگشت به سرگروه فرمود
    - علی اقا حداقل یه تویوتا می اوردین که در برگشت بچه ها با ماشین مهمات نباشند و خدای نکرده اتفاقی برا بچه ها نیافته
    علی اقا همونطور که نفس نفس میزد فرمودند
    - زنگ زدم آژانس اما متاسفانه سرویس نداشتن !!!!؟؟؟
    از پاسخ قاطع و مسئولانه ایشون ، دوزاریمون افتاد که ....بوق.....زیادی ممنوع
    صدای جیر جیر اچار بکسل شوفر کامیون بلند شده بود سیم مهار، بار کامیون رو از جلو محکم میکردو به سمت عقب کامیون می اومدند ، آخریه رو بستن و رو به بچه ها
    - برادرا لطفا سوار شین که رفتیم
    تمام چاشنی های مین های غنیمتی رو داخل یه جعبه چوبی خالی نارنجک قرار دادیم و سپرده بودیم دست یکی از بچه ها و کلی توصیه که حواست باشه که اگه یکی از این چاشنی ها عصبانی بشه کل ماشین دود میشه و میره هوا و ایضا برادرای همراه
    همگی پریدیم بالای کامیون و حرکت به سمت اهواز ، کامیون کمی بیشتر از ده تن مواد منفجره بار داشت و حسابی سنگین شده بود و داخل هر دست اندازی که می افتاد صدای جیر جیر اتاق کامیون بلند میشد و دیگه از اون تکونای وحشتناک ، موقع آومدن خبری نبود
    نشسته بودم روی تاج کامیون و باد گرمی صورتم رو نوازش میداد . وارد جاده اصلی شدیم ، جاده حسابی شلوغ بود همه میخواستند تو تاریکی شب نقل و انتقالات رو انجام بدن و اکثرا چراغ خاموش و امکان هر لحظه تصادف برای ستون ماشین های تو جاده بود
    بچه ها هم تو تاریکی با هم صحبت میکردند و از هر دری سخنی
    - بچه ها میدونی الان ما روی قریب بیست هزار پوند مواد منفجره نشستیم و عین خیالمون هم نیست
    اون یکی همونجور که رو جعبه ها دراز کشیده بود و دستاش رو زیر سرش گذاشته بود
    - خوب می فرمایید چیکار باید بکنیم مگه نشنیدی فرمودند که آژانس سرویس نداشته
    اون یکی از ته کامیون د رحالیکه تسبیحش رو دور انگشتاش می چرخوند
    - خب برادر جنگه و کمبود امکانات ، مهمونی که نیومدیم
    - قبول جنگه درسته اما احتیاط هم شرط عقله
    پوست تخمه رو لبش رو تف کرد تو هوا
    - عقل ، عقل چیه
    همه زدن زیر خنده
    - شما همون تخمه اتو بخور و معده رو سرو سامون بده ، زیاد به امورات عقل و بالاخونه کاری نداشته باش
    - مگه فراموش کردید ، بچه های تخریب لشگر 5نصر تو خط پدافندی مهران یه تویوتا مین و پنج شش تا از بچه های تخریب بر اثر اصابت ترکش خمپاره پودر شدن رفتن هوا
    - اونجا خمپاره بود ولی خومونیم اگه این ماشین بترکه ، موج و شدت انفجارش همه مون رو مستقیم میفرسته بهشت بدون سئوال و جواب و نکیر و منکر
    - نه خیر با این همه مواد از بهشت و جهنم هم رد میشیم
    - راستی یکی نیست بگه خب قطعنامه پذیرفته شده و این مواد برا کجا میخوان که نصف شبی همه مارو زابه راه کردن
    - خب مرد حسابی اگر قطعنامه رو عراق قبول کرده بود که ما الان اینجا نبودیم تو خونه هامون تخت خوابیده بودیم ، ای نامرد زده زیر همه چیز و دوباره حمله کرده
    گروه با خنده و شوخی وقت رو میگذروندن و بی خیال همه چی شده بودن
    - آهای چیکار میکنی مواظب باش همشون ریخت
    با سرو صدا و همهه بچه ها به سمت عقب برگشتم ، دقت کردم جماعت دستپاچه و نگران
    - چی شده ؟ چه خبر
    اونچه که نباید میشد ، شده بود و اونهم به فجیع ترین وضع ممکنه ، دوست عزیز محافظ جعبه چاشنی ها ، قصد داشته جابجا بشه که دفعتا جعبه چاشنی ها می افته و نصف چاشنی ها می ریزه پایین و قاطی جعبه های مواد منفجره میشه
    - خب مرد حسابی حواست کجاست ، میدونی چیکار کردی
    - فعلا کاری به این کارا نداشته باش ،تکون نخورین ، هر جا نشستین با احتیاط چاشنی دور و برتان رو جمع کنید تا بعد بریم سروقت بقیه چاشنی ها که لابلای جعبه ها رفته
    نفسا تو سینه حبس شده بود ، دیگه لرزش جعبه ها و حرکات آروم جعبه ها که قبلا اصلا قابل اعتنا نبود ، حالا شده بود مثل حرکت یه تانک که جلوش مین کاشته بودند .
    با چراغ قوه چاشنی های که لای جعبه و دیواره کامیون قل میخوردن دیده میشدند ، نمیدونستیم باید چیکار کنیم کامیون رو نگه داریم کنار جاده مهمات رو خالی و چاشنی ها رو سروسامون بدیم ، جعبه هارو محکم نگهداریم ، بچه ها کلا قفل شده بودن
    هوا به روشنی می زد و سیاهه شهر اهواز از دور پیدا بود با هزار داد و فریاد آقای شوفر را متوجه کردیم که کنار جاده واسته برا نماز
    اونم بلافاصله بدون راهنما زدن و مراحل معمول فرمون رو پیچوند سمت راست واین جعبه ها بودن ورقص زیبای چاشنی های وی لون کف کامیون و یه ترمز و توقف ناگهانی .
    دبه بیست لیتری آب آقای شوفر برای وضو نماز همه مون بس بود
    چندتا دیگه از چاشنی های سرگردون رو پیدا و به جعبه مخصوص فرستادیم ، آمار چاشنی ها رو هم نداشتیم که تعداد کسری ها مشخص بشه ولی ظاهرن باید تموم شده باشن . برگشتیم و سوار کامیون شدیم عرق تو تمام بدنمون نشسته بود نسیم سحرگاهی برروی بدنای خیس عرق ،خنکای مطبوعی را به ما میداد
    جاده زیر نور کم فروغ صبحگاهی می درخشید اما یاد چاشنی های رقصان مابین جعبه مهمات ها تمام زیبایی صبحگاهی را از ما گرفته بود
    به حومه اهواز نزدیک میشدیم و کوت عبدالله رو رد کردیم ، سه راه خرمشهر طبق معمول شلوغ بود مینی بوسای خط سوسنگرد و هویزه ردیف پشت سرهم و راننده ها هم دادمیزدند و مسافر می طلبیدن گاری های دستفروش سمبوسه و فلافل هم پذیرای سحرخیزان بودن بساط آب سرد فروشا هم اول صبحی براه بود ، زندگی در این گوشه شهر زودتر بیدار شده بود سه را ه خرمشهر نقطه تلاقی نظامیان و غیرنظامیان .ماشینای تویوتای گل الود که به سمت خرمشهر میرفتند ، آمبولانسای که از طرف جزیره مجنون ،طبور ، شط علی واز جاده سوسنگرد میومدند ، سه تا تریلی که بارشون نفر بر زرهی بود حاشیه جاده توقف کرده بودند یه کامیون که از کنارمون میگذشت تو ترافیک شونه به شونه کامیون ما توقف کرد ، بارکامیون دو تا گاومیش لندهور بود ، نظر بچه ها به گاومیشا جلب شد
    - نیکاه این گاوا تعجب کردن ما توکامیونیم
    - آره دارن روحیه میگیرند
    رو جعبه ها دراز کشیده بود و یه دستش زیر سرش حمایل کرده بود و با دست دیگرش تسبح شو میچرخوند
    - اما ما یه فرقی با اونا داریم ، اونم اینکه اونا زیرپاشون بیست هزار پوند مواد منفجره با چاشنی اضافی ندارند
    زندگی در این گوشه شهر یه جور دیگه جریان داشت و از بالای کامیون ما دیدن جریان زندگی یه مزه ایی دیگه ای داشت
    مزه همبرگر هیروشیمایی
    و کامیون مرگ ،وارد جاده فرعی و به سمت قرار گاه شهید وزین سرازیرشد ، کم کم نفس ها از حبس بیرون آمدند
    آخرین جعبه که از کامیون خارج شد سه تا چاشنی آلومینیومی براق از پشت جعبه ، شروع کردن به شکلک در اوردن
    .....
    .....
    .....
    .....
    - مشکلی خاصی نداشت موقع حمل یخچال ، کارگرا کم دقتی کرده و سیم برق یخچال زخمی شده
    آقای تعمیرکار بعد از معاینه و معالجه یخچال ،حق الزحمه اش رو گرفت و رفت
    و ماهم نشستیم و در لابلای صفحات کتاب و بوی خوشمزه دود ، گذر عمرمون رو ورق میزدیم
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا بهزاد فیروزی
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  20. 5 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  21. #16
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض


    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  22. 7 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  23. #17
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    بنام خدا
    نوشته ای ، اما نه برای ماندن

    روایت است که در ازمنه نه چندان دور ، جوانی سوار بر اسب از گذرگاهی می گذشت ، پس از چندی ناتوانی را که چوبی به زیر بغل داشت در کنار گذرگاه دید. مرد ناتوان به سوار اشاره کرد و خطاب به او که : مرا هم تا آبادی بعد مددی کن جوان در کنارش توقف کرد و از مرکب پیاده و کمک کرد که مرد ناتوان بر زین مرکب مستقر شود مرد ناتوان همینکه در زین مرکب قرار گرفت چوب را به طرفی و پاها را به زیر اسب و منزل و صاحب مرکب را به جاده سپردخنده کنان به ناکجا آباد طی طریق کرد جوانمرد به سویش فریاد بر اورد که : ای مرد نابکار تو تنها مرکب مرا نبردی که تمام جوانمردی و مروت را با خود بردی


    درددلی داشتم نوشتم ،نوشتم که در دلم نماند چرا که دیگر جایی نمانده


    آقا ی ................ تو که محمدی توکه رضایی و تو که رحیمی
    خبرت را در سایت های بیگانه خواندم و شنیدم ، زیاد تحویل نگرفتم که این کار دشمن است و نیش عقرب نه از ره کین است

    .....
    تا اینکه اخبار رادیوایران خبرت را خواند آقا محمد رضا نه به مقدارش کاری دارم
    چون هنوز سر کار حساب و کتاب هایم به چنین اعدادی نرسیده
    و نه به کاری که انجام دادی چرا که تو این مملکت از این حرفا زیاد است و من هم عادت کردم آقا محمد رضا از مه آفرید و بابک و عمر و زید انتظاری جز این نمیرود اما تو ، تو چرا ؟
    تویی که در دولتی زیستی که پاکدست ترین بوده !!؟
    توی که در دولتی خدمتگزار بودی که …………………………..
    می دانی چه کردی ؟
    میدانی آن چند میلیونی که به رئیس دولتت رای دادند ، الان سرهایشان پایین است
    می دانی این گونه اخبار را همیشه به دشمن نسبت میدادیم اما این چه دشمنی است که همیشه توپش در زمین ما به دروازه می نشیند آقا محمد رضا امروز فهمیدم که تفسیر فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ‏ مال من و امثال من است و مربوط به شماها نیست
    چرا که در دادگاه عدل الهی حساب به مثقال میکشند نه به میلیارد !!!!!(نعوذ بالله)
    آ
    قا محمد رضا امروز فهمیدم که فریاد مولا علی که در اصحابتان دقت کنید برای من و امثال من می باشد که خدای ناکرده در کوچه و خیابان و ....

    آقا محمد رضا امروز صحبت های شهید آیه الله مدنی را فهمیدم که ایشون ترس داشت که در محشر ، شرمنده محمدرضا پهلوی شود
    آقا محمد رضا بهمن ماه است و ایامی که ملتی بر محمد رضا غلبه کردند آقا محمد رضا امروز خطای شمارا به حساب مکتبمان نمی گذاریم آقا محمد رضا ..................
    خلاصه کلام
    آقا محمد رضا هر چه بود و نبود تمام میشود ولی بدان آه دل خانواده معظم شهدا و رزمندگان و آزادمردان دامنت را رها نمیکند دوستان عزیزم امیدوارم که مرا به سیاسی کاری متهم نکنید که این فاجعه ، فاجعه ی اخلاقی است که بی اخلاقان بر مسند سیاست نشسته و خود را مبری از هر امر به معروفی می دانند گله را گرگ نخورد است ،
    شبانان خوردتد
    خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وامگذار که بندگانی بس ضعیفی هستیم
    خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی ما رستگار
    والسلام
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  24. 7 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  25. #18
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    ...

    بنام خدا ما هم نوشتیم تا بماند (27)
    آقا سید – تک – موتور تریل -
    اون شب دعای توسل بود چراغ ها هم خاموش ، شهید جلیلی پروانه هم صف اول دعا ، در تدارکات هم باز ، آمار آب میوه ها راهم که داشتیم و ماهم تشنه لب ، در یک عملیات تک مذبوحانه ، جماعتی روبه نوایی رسوندیم صدای خنده بچه ها و متلکاشون شروع شد - همی کارا رو کردی که شهید نشدی - چه جور دلت اومد موقع دعا این کار رو بکنی ؟
    خلاصه هرکی یه چیزی می گفت اینا بعد از چند سال بهم رسیده بودند و از هر دری می گفتند و شاهکارا و افتخاراتشون با هم مرور می کردیم - یادته مهران بعد ازعملیات کربلای یک ، قرار بود میدونای مین رو پاکسازی کنیم و میدونا رو تقسیم کرده بودند بین یگانای رزم - آره یادمه خرگوش اومده بود مینای هویجی رو خورده بود...
    - میدون مینی که به ما رسیده بود ، عراقی ها مین منور هویجی کمتر کار کرده بودند خب باید یه کاری میکرد ، عراقی ها که رفته بودن .....
    - بله ای آقا ، رفتن تو میدون مین بغلی که مال لشگر ......... بود و ردیف اول میدون که مینای منور بود جمع کرده بودند - یه دفعه بچه های لشگر .....
    از راه رسیدن ای اقا هم شجاعانه وسط میدون و در جواب برادرای از راه رسیده و سئوال که پس این مین منورای هویجی کجاست ؟ سینه اش رو داد جلو که بله ای منطقه خرگوش زیاد داره و حتما خرگوشا خوردن
    - یکی از این افتخارت عملیات های متهورانه و شجاعانه تــــک زدن بود که این واژه اساسا بار منفی اون رو می پوشاند ، بنابراین کسی که تک می زد (از تدارکات، از زاغه مهمات، از گردان همجوار، تیپ یا لشکر همجوار یا...) کاری خلاف ارزش نمی کرد بلکه عملی غرور آفرین و مثبت رو انجام داده بود که مایه ی افتخار و زرنگیش هم بود و اون رو به عنوان یک خاطره ی قشنگ ممکن بود حتی برای مال باخته نیز تعریف کنه...!!!؟
    بماند که اونجا تک هم که میزدند به قصد قربت بود و معمولا ماتک !!؟ و متوک !!؟
    از همدیگه راضی و حتا قول شفاعت بعد از شهادت را به همدیگه میدادند
    .......
    .......
    .......
    گ
    وشه ای از پادگان 92 زرهی اهواز، کنار حمام ، دو اتاق سه در چهار متر و تودر تو که دیواراش هم ، به ارتفاع یه متر کاشی سفید ،واین شده بود دفتر ستاد واحد تخریب لشگر پنج نصر ، پشت این اتاق ها هم دفتر فرماندهی تدارکا ت لشگر5نصر بود که یه در مشترک بین اتاق تخریب و تدارکات قرار داشت که البته این در،همیشه بسته بود
    ولی صدای مکالمات تلفن طرفین و صحبت ها و ......آزادانه از این در بسته عبور می کرد .
    عملیات کربلای چهار تمام شده و عملیات کربلای پنج ادامه داشت و خبر مفقودین و شهدای عملیات کربلای چهار به مشهد رسیده بود و خانواده رزمندگان حاضر در عملیات کربلای چهار که خبری از عزیزانشون نداشتن گروه گروه به اهواز میومدن و هر روزاز این خانواده ها پذیرایی می کردیم
    بعد از اخذ اطلاعات از عزیزانشون ، پی گیری های لازم را انجام و گاها هم بعضی از این خانواده ها رو به معراج شهدای اهواز برده تا جنازه های گمنام را شناسایی کنند و اصلا ایامی خوبی نبود یکی از همین روزا تو دفتر تخریب نشسته بودیم که آقاسید از در درآمد
    - یاالله یاالله
    - بفرمایید اینجا همه محرمند و نامحرم ها هم با حجاب کامل بعضی وقتا ؛ خنده هم غم دل آدم رو می پوشونه سید عزیزخندان چون همیشه از در وارد اتاق شدند تازه از خط مقدم اومده بودند
    - رد شدیم دیدم کفشا دم در زیاده گفتم حتما آقاتون اومده ، گفتیم بیایم کسب فیض کنیم همه به احترام آقا سید به پا خواستند و بازار دیده بوسی و معانقه و مصفاحه سخت گرم و گیرا شد همه خنده به لب داشتند ، ولی توفانی در دل ها بود فقط تخریب لشگر نصر یکصد و اندی شهید داده بود شوخی نبود
    یعنی خیلی ازاونا که شبای قبل ازعملیات تو مراسم خداحافظی ها و حلالیت طلبی ها واشک می ریختند حالا تو کربلای 4و 5 ، کربلایی شدند.
    آقا سید یه گوشه ای نشستند ، طیق معمول لبخندی که درش تواضع موج می زد همراش بود ولی با قامتی خمیده ، آخه فرمانده که باشی هر قطره خون نیروی تحت امرت که به زمین می ریزه ، سنگینی اش خردت میکنه از هر دری صحبت می شد و بهر بهانه می خندیدند اما نمی شد که بشه خنده ، خنده ظاهر بود به چهره اش خیره شده بودم .
    و یادم اومد از اون مدتی که مسئول دفتر تخریب خراسان بود
    . ........
    .......
    ........
    سال چهارم هنرستان رشته برق و ناتموم گذاشته بودم یعنی دو سه سالی طول کشید ولی ادا اطوار برقی ها همرام بود ، یه جنازه تلفن هندلی قدیمی پیدا کرده و خلاقیتمان هم طبق معمول شکوفا ،کلی باهاش ور رفتم و موتور مولد برقشو دراوردم و با کلی خازن ،اونو سری و موازی کردم تا اینکه یه خروجی برق درست درمونی ازش در اوردم و این برق خروجی جون میداد برای انفجار چاشنی الکتریکی ، با چند تیکه تخته یه جعبه شیک هم براش درست کردم و تا اینجا شده بود یه دستگاه انفجار(منیتور) اما یه چیزی کم داشت ،
    چند تا چاشنی الکتریکی که دستگاه رو بصورت عملی امتحان کنم ، خلاصه با کلی امید رفتم دفتر تخریب خراسان اول بلوار ملک آباد مشهد ، آقا سید تشریف داشتند و ماهم کلی از ابتکارمون و اینکه این دستگاه چه خواصی داره و چه و چه و اینکه اگه میشه مارو به یه پادگان آموزشی معرفی و این دستگاه رو امتحان کنیم ،
    آقا سید یه نگاهی به من کرد یه نگاهی به دستگاه و گفت
    - تا چایی ات رو بخوری من اومدم زد از اتاق بیرون ، من هم دمق که چی ،واسه کی ، چی تعریف کردیم تو همین حال و هوا بودم که سید از پله های اتاق سرازیر شد ، دفتر تخریب خراسان ، زیر زمین یه خونه مسکونی که حالا اداری شده بود قرار داشت .
    سید وارد اتاق شد و تو دستاش چند تا چاشنی الکتریکی بود
    - بیا اینا کافیه؟
    برو بیرون شهر امتحان کن ، نتیجه اش هم برا من بیار
    ما که کلی کرک و پرمون ریخته بود با دیدن چاشنی های الکتریکی ، بال در اوردیم و با همون نیمچه بال و پرمون ، پریدیم کلی صورت سید رو بوسیدیم و این شد که ما شدیم مبتکر و مخترع و وقتی دستگاه انفجار رو نشون حاجی آخوندی فرمانده وقت تخریب لشکر 5 نصر دادیم ، ما رو برد تو یه کانتینری به اسم کارگاه تخریب و این کارگاه خودش کلی حکایت داره
    .....
    ......
    ......
    ......
    - راستی آقا سید موتور نو مبارک شنیدم موتور تریل 250 برا واحدتون گرفتین
    - مبارک صاحبش باشه بله گرفتیم اما چه گرفتنی ؟
    چایی رو می ذاشت جلو سید که
    - چرا مگه چی شده ؟ دسته لیوان پلاستیکی چایی رو گرفت و باهاش بازی میکرد
    - والله موتوری داشتیم که یه خمپاره لت و پارش کرد کلی دوندگی کردیم و تونسته ایم یه موتور نو تحویل بگیریم ، رفته بودیم خط ،میدون مین ها رو کنترل کنیم ، دم دمای غروب ، کنار خاکریز پارکش کردیم و از رو خاکریز زدیم به میدون ، تا رفتیم و برگشتیم یه ساعتی طول کشید ، اومدیم اینور خاکریز ، ولی اثری از موتور نبود که نبود
    - کل طول خاکریزرو چند بار گشتیم ولی نخیر، نه جا تره و نه موتور، پیاده زدیم به جاده، با سویچ موتور بازی می کردم و فکر اینکه کدوم شیرپاک خورده ایی موتور نازنین رو از ما تک زده و اینکه کارای مونده رو زمین رو چیکار کنیم
    و....
    با ماشینای عبوری خودمون رسوندیم به مقر تاکتیکی واحد .
    - به همین سادگی موتور رو تک زدن
    - باید یه نفر نگهبان براش میذاشتی خلاصه هرکی ، یه نوشدارویی تجویز میکرد ،
    که آقا سید چایی شو هورتی کشید بالا و سینه اشو صاف کرد
    - پاسی ازشب گذشته بود که رسیدیم به مقر تاکتیکی و بچه ها هم یکی یکی میومدند گزارش روز را میدادن ، یکی از بچه اومد کنارم و در گوشم گفت
    آقا سید بیا بیرون کار تون دارم ، با بنده خدا از سنگر زدیم بیرون ،
    دستم رو گرفت تو تاریکی کورمال کورمال به گوشه ایی برد و کنار یه سنگر واستاد
    - خب منو توی این تاریکی کشوندی اینور و اونور،چیکار داری ؟ در حالی که چشاش برق میزد ، با کلی خوشحالی و شور شعف رو شو کرد به من
    - حاجی دم غروب از خط برمیگشتیم کنار خاکریز یه موتور بی صاحب افتاده بود خم شد و پتویی رو کنار زد ، خود خودش بود ، سفید سفید
    - هرچی هم دور و برو نگاه کردیم کسی نبود ، خب گفتم تا صبح زیر آتش دشمن ، آش و لاش میشه این بود سوارش شدم و آلان هم در خدمتتونم برگشتم تو صورتش نیگاه کردم ،
    نیشش تا بناگوشش باز شده بود
    - دست درد نکنه برادر ، زحمت کشیدی سویچ موتور رو از جیبم در اوردم و گذاشتم کف دستش
    - این سویچ ، فردا تا ظهر موتور رو درست می کنی و تحویل میدی که مدیون بیت المال نشی دیگه جای صحبتی نبود نه برای او و نه برای آقا سید
    .....
    .....
    .....
    .....
    آقا سید حسین موسوی فرمانده تخریب لشکر ویژه شهدا بارفتنش ، باشهادتش دیگه هیچ حرفی برا هیچکی باقی نذاشت ،




    شایدم کلی حرف گذاشته اما ما نمیفهمیم ، که چرب و شیرین دنیا بد جوری چش و چار مارو دراورده شایدم این خبرا که میگن فلانی و فلانی از بیت المال تک زدن واقعا به قصد قربت است والا ما که عقلمون به این چیزا قد نمیده. اما خودمونیم ، هنوز که هنوزه ، ما که نفهمیدیم بالاخره ای واژه تک با اختلاس فرق داره ؟؟ یا نه ؟
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
    بهزاد فیروزی
    5/11/1393
    ویرایش توسط سيد محمد انجوي نژاد : دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۳ در ساعت ۰۱:۱۶
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  26. 8 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1