کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 219
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb سردارخیبر شهید حاج محمّدابراهیم همّت

    سردار شهید حاج محمّد ابراهیم همّت
    تولّد: 1334/1/12 - شهررضا
    شهادت: 1362/12/24 - جزیره مجنون - خیبر
    نحوه شهادت : اصابت گلوله توپ
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض



    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  3. 16 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  4. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    بعد از نماز،تسبیح تربت را از جانمازش برداشت.باز هم خیسی دانه ها ابراهیم را لو داده بود.صدای مادر بلند شد"مگه نگفتم دیگه تسبیح نجو؟تموم شد بچه!"
    آقاجون خنده اش می گرفت.ابراهیم خیلی ازش حساب می برد،ولی نزدیک نصفی از تسبیح آقاجون را هم خورده بود.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  5. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    مادر می گفت:آخه پاهات از بین می ره.تو هم مثل بقیه کفش بپوش برو دنبال دسته.
    ابراهیم چشم های میشیش را پایین انداخت و می گفت: "می خوام برای امام حسین سینه بزنم.شما با من کاری نداشته باشین."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  6. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    زودتر از هرروز آمد خانه،اخمو و دمغ.می گفت دیگر برنمی گردد سرکار،به آن میوه فروشی.آخر اوستا سرش داد زده بود.
    خم شد و صورتش را بوسید و آهسته او را صدا کرد.ابراهیم بیدار شد،نشست.اوستا آمده بود هرطور شده ناراحتی آن روز را از دلش درآورد و برش گرداند سرکار.
    اوستا می گفت: "صد بار این بچه را امتحان کردم.پول زیر شیشه میز گذاشتم،توی دخل دم دست گذاشتم.ولی یه بار ندیدم این بچه خطا کنه."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  7. #6
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    17
    امتیاز : 2,616
    سطح : 31
    Points: 2,616, Level: 31
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 154
    تشکر شده 113 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    همه رفته بودیم مشهد و فقط ابراهیم وولی الله مانده بودند خانه. ابراهیم تابستان ها کار می کرد. وقتی برگشتیم، همه چیز مرتب بود؛ انگار نه انگار فقط دو تا پسر خانه داری کرده بودند. سن و سالی هم نداشتند. تازه پول توجیبی هاشان و حقوقی که ابراهیم از کار تابستان جمع کرده بود، روی هم گذاشته بودند و یک اجاق گاز بزرگ برای خانه خریده بودند


  8. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    خیلی عصبانی بود.سرباز بود و مسئول آشپزخانه کرده بودنش.ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر کسی بخواهد روزه بگیرد،سحری بهش می رساند.ولی یک هفته نشده،خبر سحری دادن به گوش سرلشکر ناجی رسیده بود.او هم سرضرب خودش را رسانده بود و دستور داده بود همه سربازها به خط شوند و بعد یکی یه لیوان آب به خوردشان داده بود که سربازها را چه به روزه گرفتن!
    و حالا ابراهیم بعد از 24 ساعت بازداشت،برگشته بود آشپزخانه.

    ابراهیم با چند نفر دیگر،کف آشپزخانه را تمیز شستند و با روغن موزاییک ها را برق انداختند و منتظر شدند.برای اولین بار خدا خدا می کردند که سرلشکر ناجی سربرسد.
    ناجی در درگاه آشپزخانه ایستاد.نگاه مشکوکی به اطراف کرد و وارد شد.ولی اولین قدم را که گذاشته بود،تا ته آشپزخانه چنان کشیده شده بود که کارش به بیمارستان کشید.
    پای سرلشکر شکسته بود و می بایست چند صباحی توی بیمارستان بماند.تا آخر ماه رمضان،بچه ها با خیال راحت روزه گرفتند.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  9. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    اولین دوره نمایندگی مجلس داشت شروع می شد.بهش گفتم خودت رو آماده کن،مردم می خواهندت.
    قبلا هم بهش گفته بودم.جوابی نمی داد.
    آن روز گفت:" نمی تونم.خداحافظی شب عملیات بچه هارو با هیچی نمی تونم عوض کنم."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  10. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    _پاشو برو غسل کن،بیا.
    پرسیدم چرا؟
    گفت: "پاشو"
    گفتم خب به چه نیتی؟
    گفت: "پاکی"
    ................................
    یک دست لباس سپاه گذاشت جلوم.،گفت: "حالا بپوش."




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  11. #10
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    17
    امتیاز : 2,616
    سطح : 31
    Points: 2,616, Level: 31
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 154
    تشکر شده 113 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چه قدر دوست داشتم امام عقدمان کند.تنها خواهشم همین بود. گفت:«هر چیز دیگه بخواهید دریغ نمی کنم. فقط خواهش می کنم از من نخواهید لحظه ای از عمر این مرد رو صرف خودم کنم. من نمی تونم سر پل صراط جواب بدم.»


  12. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    رفته بود بیمارستان پاوه،سرکشی.مجروح که آورده بودند،بهش دیر رسیده بودند.
    فوری رئیس بیمارستان را عوض کرد.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  13. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    دوتایی با حاج احمد روی کاغذهایی درشت نوشته بودند "الموت لامریکا" کاغذهارا لوله کرده بودند توی دستشان و کناری ایستاده بودند.
    یکیشان مخ یکی از شرطه ها را کار گرفته بود.اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه،مثلا گرم گرفته بودند.چند دقیقه بعد به هم اشاره کردند.دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید و رفت.
    سروصدای عرب ها می آمد.ریخته بودند دوروبر شرطه های بی خبر از همه جا.
    بیچاره تازه فهمیده بود چه رو دستی خورده.
    پشتش برچسب "الموت لامریکا" زده بودند.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  14. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    پادگان شلوغ بود.برای رفتن به لبنان اسم من را هم داده بودند.کسی را آنجا نمیشناختم.مثل بقیه رفتم چیزهایی که لازم بود را بگیرم.ولی بهم ندادند.

    کناری نشسته بودم که یک نفر آمد جلو.
    _چرا وسیله نگرفتی؟
    _رفتم،ندادند.
    _پاشو برو! بگو ابراهیم منو فرستاده.
    رفتم.گفتم منو ابراهیم فرستاده.از این چیزهایی که به بقیه دادین،به منم بدین.
    گفت:"برو بابا"
    گفتم چشم.دوباره برگشتم سر جام نشستم.

    _بازم که دستت خالیه!
    _آخه تحویل نمیگیرن.
    _این دفعه بگو حاج ابراهیم همت منو فرستاده.

    تا اسم همت رو شنید دوید.هرچی لازم داشتم آورد.دهنم باز مانده بود.پرسیدم مگه همت کیه؟
    گفت:"نمیشناسی؟همت.معاون حاج احمد متوسلیان.فرمانده تیپ بیست و هفت"

    این بار که از دور دیدمش،شناختمش.گفتم چرا نگفتید چی کاره اید؟
    خندید و گفت: "همین که کارت راه افتاد کافیه.حالا برو مثل بقیه آماده شو میخوایم بریم."





    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  15. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    به زحمت جارو را از دستش گرفتم.داشت محوطه را آب و جارو میکرد.کار هرروز صبحش بود.
    ناراحت شد و گفت: "بذار خودم جارو کنم.این جوری بدی های درونم هم جارو میشن."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  16. 12 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  17. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb محبوب قلبی حاج احمد

    نوشته اصلی توسط sunset6940 نمایش پست اصلی
    دوتایی با حاج احمد روی کاغذهایی درشت نوشته بودند "الموت لامریکا" کاغذهارا لوله کرده بودند توی دستشان و کناری ایستاده بودند.
    یکیشان مخ یکی از شرطه ها را کار گرفته بود.اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه،مثلا گرم گرفته بودند.چند دقیقه بعد به هم اشاره کردند.دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید و رفت.
    سروصدای عرب ها می آمد.ریخته بودند دوروبر شرطه های بی خبر از همه جا.
    بیچاره تازه فهمیده بود چه رو دستی خورده.
    پشتش برچسب "الموت لامریکا" زده بودند.

    فقط از حاج احمد و ... همچین کارایی بر میاد ...
    خیلی ممنون
    ویرایش توسط سائل الزهرا : یکشنبه ۲۹ آبان ۹۰ در ساعت ۲۱:۵۶
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    بهش پیله کرده بودیم که بیا برویم برات آستین بالا بزنیم.
    گفت:"باشه"
    فکر نمی کردیم بگذارد حتی حرفش را بزنیم.خوشحال شدیم.
    گفت: "من زنی می خواهم که تا قدس همراهم بیاید."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  20. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    چقدر دوست داشتم امام عقدمان کند.تنها خواهشم همین بود.
    گفت: "هرچیز دیگه بخواهید دریغ نمی کنم.فقط خواهش می کنم از من نخواهید لحظه ای از عمر این مرد رو صرف خودم کنم.من نمیتونم سرپل صراط جواب بدم."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  21. 10 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  22. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    توی حیاط بالا و پایین می رفت.با خودش حرف می زد.لبش را می گزید و اشک می ریخت.می نشست و هنوز چند ثانیه نگذشته،بلند می شد و دوباره راه می رفت.شاید اینطوری آرام تر می شد.

    دوروز نشده بود که مرد زندگیم شده بود.دیشب زنگ زده بودند که عراقی ها حمله کرده اند.ابراهیم گفته بود زود خودش را می رساند.
    از این طرف زنگ زده بود به راننده که بیاد ببردش به منطقه.او هم رفته بود تشییع جنازه.
    پدرش فوت کرده بود.چقدر سرگردان شده بود.حالا منتظر بود راننده دیگری بیاید و او را برساند به خط.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  23. 10 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  24. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    _توی جبهه اینقدر به خدا می رسی،میای خونه یه خورده مارو ببین.
    شوخی می کردم.آخر هروقت می آمد،نرسیده با همان لباس ها می ایستاد به نماز.ماهم مگه چقدر پهلوی هم بودیم؟نصفه شب می رسید.صبح هم نان و پنیر به دست،بند پوتینهایش را نبسته سوار ماشین می شد که برود.
    نگاهم کرد و گفت: "وقتی تورو می بینم،احساس می کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  25. 11 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  26. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    ازوقتی این ظرف های تفلون را خریده بودیم،چند بار گفته بود "یادت نره!فقط قاشق چوبی بهش بزنی."
    دیگر داشت بهم برمی خورد.با دلخوری گفتم:"ابراهیم!تو که اینقدر خسیس نبودی."
    برای اینکه سوء تفاهم نشود،زود گفت: " نه!آدم تا اونجا که میتونه باید همه چیز رو حفظ کنه.باید طوری زندگی کنه که کوچک ترین گناهی نکنه."




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  27. 10 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  28. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    جلوی ماشین را گرفت.کسی را که پشت ماشین نشسته بود را خوب برانداز کرد.از قیافه طرف پیدا بود او هم مثل خودش بسیجی است.
    _شما؟
    _من رو نمی شناسی؟
    _نه.اجازه هم ندارم هرکسی رو راه بدم داخل.
    _باشه.منم همین جا می مونم .بالاخره یکی پیدا میشه مارو بشناسه.

    از دور دیدم کنار پادگان،ماشینی پارک شده و یک نفر با لباس پلنگی تکیه داده به دیوار و سر پا نشسته.رفتم جلو.
    _حاجی...!!!چرا اینجا نشستی؟
    _هیچی راهم ندادند تو.
    خیلی عجیب بود.
    _این چه حرفیه؟خب می گفتید...

    شرمنده شده بود.کمی هم هول کرده بود.آمد جلو و شروع کرد به بوسیدن صورت حاجی و عذرخواهی کردن که او را نشناخته.
    حاجی هم بوسیدش و گفت: "نه.کار خوبی کردی.تو وظیفه ات رو انجام دادی."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  29. 11 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  30. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    یکی از بچه ها من را کشاند طرف سنگری که سوراخ سوراخ شده بود.پر از ترکش بود.رفتیم توی سنگر.انگار همه دنیا را کوبیدند روی سرم،جنازه شهید محمود شهبازی آنجا بود.

    می رفت و می آمد،می گفت: "محمود رو ندیدین؟"
    می گفتیم نه
    می گفت: "قرار نبود بره جایی."
    کسی جرأت نداشت بگوید چی شده.گذشته از دوستی و رفاقتی که بینشان بود،او بازوی حاجی بود.یکدفعه مثل اینکه چیزی به دلش برات شده باشد رفت توی فکر.

    دستی به ریش های بلند و کم پشتش کشید و زمزمه کرد "انّا لله و انّا الیه راجعون_الحمدلله رب العالمین"
    هروقت خبر شهادت فرمانده گردانی بهش می رسید همین حال را داشت.
    بعد آرام می شد.سرش را بالا می گرفت و می گفت: "حالا فلانی را جاش بذارین."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  31. 12 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  32. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    ساعت یک و دو نصف شب بود.صدای شرشر آب می آمد.
    توی تاریکی نفهمیدم کی هست.
    یکی پای تانکر نشسته بود و یواش،ظوری که کسی بیدار نشود ظرف ها را می شست.جلوتر رفتم.حاجی بود.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...


  33. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    هنوز آفتاب نزده بود که به دوکوهه رسیدیم.بعضی بچه ها تازه رسیده بودند و کنار راه آهن داشتند نماز می خواندند.حاجی تا این صحنه را دید،رنگش پرید و قدم هایش تند شد.

    _این چه وضعشه؟بچه ها باید روی سنگ و کلوخ نماز بخونن؟اقلا یه حسینیه بزنن اینجا.
    _بودجه نیست حاجی
    حاجی از کوره در رفت.
    _اگه بودجه نیست،یه صندوق بزنین که هرکی از اینجا رد میشه دو تومن توش بندازه.اینجوری بودجه تامین میشه.
    آشفتگی حاجی را که دید،با شرمندگی گفت: " دیگه چوب کاری نکنین.انشاالله درست میشه."
    گوشه ی انبار یک کلنگ بود.حاجی برش داشت و گفت: " کلنگ اول رو می زنم.اگه تا بیست روز دیگه پول جور نشد،صندوق رو به پا می کنم."





    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  34. 11 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  35. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    هواپیمای عراقی ما را هدف گرفته بود.می خواستم ماشین را نگه دارم که برویم یک گوشه پناه بگیریم.
    حاجی بدون اینکه چهره اش تغییری کند گفت :" راهت رو برو"
    _حاجی،مگه نمی بینی؟ما رو هدف گرفته.
    زیر لب خواند "لا حول ولا قوة الا بالله "
    و دوباره گفت :" راهت رو برو."




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  36. 12 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  37. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    سرتاپاش خاکی بود.چشم هاش از سوز سرما سرخ شده بود،دو ماه بود ندیده بودمش.
    _حداقل یه دوش بگیر،یه غذایی بخور.بعد نماز بخون.
    سر سجاده ایستاد.آستینهاش رو پایین کشید و گفت: "من با عجله اومدم که نماز اول وقتم از دست نره."

    کنارش ایستادم.حس می کردم هر آن ممکن است بیفتد زمین.شاید اینجوری می توانستم نگهش دارم.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  38. 11 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  39. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    حاجی این آخرین حرف ماست.به امام بگو همونطور که به ما گفتند عاشورایی بجنگید،عاشورایی جنگیدیم.سلام مارو به امام برسون.
    حاجی بیسیم را دست به دست کرد.دل توی دلش نبود.به التماس گفت: "شمارو به خدا بیسیم رو قطع نکنین،حرف بزنین!"
    چند روز می شد که بچه ها توی کانال کمیل گیر کرده بودند،بدون آب و مهمات.چند بار منطقه دست به دست شده بود.خیلی ها زخمی و شهید شده بودند.جبهه داشت از دست می رفت.حاجی آرام و قرار نداشت.یکدفعه بیسیم را ول کرد و زد بیرون.راه می رفت و مثل مجنون ها با خودش حرف می زد.

    نمی خواستم حاجی در این شرایط برود جلو.دیگر عصبانی شده بود.
    سرم داد زد " مگه نمی دونی حضرت علی درباره ی فرمانده چی گفتن؟ فرمانده باید در قلب نبرد باشد،جایی که جنگ نمایان است.حالا تو هی کاری کن که من دیرتر برسم."
    کلاش را برداشت و پرید پشت موتور،که با اکبر زجاجی بروند خط،شاید راهی برای بچه ها پیدا کنند.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  40. 9 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  41. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,358
    امتیاز : 34,475
    سطح : 100
    Points: 34,475, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,024
    تشکر شده 8,838 در 2,182 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    پیشانیش از زور درد چروک افتاده بود.چهره اش در هم مچاله شده بود.باید عقب نشینی می کردیم و حاجی نگران بود که فرصت عقب بردن شهدا را نداشته باشیم.
    بچه ها که شهید می شدند چهر ه ی حاجی برافروخته تر می شد و اینکه نتوانیم شهدا را عقب ببریم براش خیلی دردناک بود.
    آن شب تا صبح خیلی به حاجی فشار آمد.سعی می کرد با بچه ها شهدا را بکشند عقب.ولی لحظه ی آخر عجیب بود.
    حاجی نمی توانست از جبهه جدا شود،همه را فرستاده بود عقب.اما خودش گوشه ای کنار،دنبال بدن یکی از بچه ها می گشت.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  42. 9 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  43. #29
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    17
    امتیاز : 2,616
    سطح : 31
    Points: 2,616, Level: 31
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 154
    تشکر شده 113 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    ارتفاعات را تازه پس گرفته بودیم. جاده هنوز دست آن ها بود. اون جور که پیدا بود، می خواستند دوباره پاتک بزنند. حاجی آمد بالا. گفت«من می خوام امشب این جا باشم.»
    قرار بود دو تا از گردان ها عمل کنند. می گفت«از همین جا هدایت می کنم.»
    هر چی می گفتیم«حاجی جون! بیا برو پایین، از اون جا هم میشه.»
    می گفت«نه!»
    _ حاجی، بچه ها می گن مسئله ای پیش اومده.
    با بی میلی بی سیم را گرفت«با اکبر مسئله رو حل کنین.»
    _ نه، نمیشه. خودتون باید باشین.
    بو برده بود نقشه است. فهمیده بود بچه ها برای این که بکشندش پایین، این کلک را سوار کرده اند. گفت«من پایین بیا نیستم. امشب همین بالا پیش بچه ها می مونم. هر کاری می خواین بکنین.» و بی سیم را خاموش کرد.

  44. 9 کاربر از پست مفید Raha.yb تشکر کرده اند .


  45. #30
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    17
    امتیاز : 2,616
    سطح : 31
    Points: 2,616, Level: 31
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 154
    تشکر شده 113 در 17 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض



    _ بابایی، اگه پسر خوبی باشی، امشب به دنیا میای. وگرنه، من همش توی منطقه نگرانم.
    تا این را گفت، حالم بد شد.
    *
    دکمه های لباسش را یکی در میان بست. مهدی را به یکی از همسایه ها سپرد و رفتیم بیمارستان. توی راه بیشتر از من بی تابی می کرد.
    *
    مصطفی که به دنیا آمد، شبانه از بیمارستان آمدم خانه. دلم نیامد حالا که ابراهیم یک شب خانه است، بیمارستان بمانم.
    *
    از اتاق آمد بیرون. آن قدر گریه کرده بود که توی چشم هاش خون افتاده بود. کنارم نشست و گفت«امشب خدا من رو شرمنده کرد. وقتی حج رفته بودم، توی خونۀ خدا چندتا آرزو کردم. یکی این که در کشوری که نفس امام نیست نباشم، حتی برای یک لحظه. بعد از خدا تورو خواستم و دوتا پسر. برای همین، هردو بار می دونستم بچه مون چیه. مطمئن بودم خدا روی من رو زمین نمیندازه. بعدش خواستم نه اسیر شم نه جانباز. فقط وقتی از اولیاءالله شدم، درجا شهید شم.

  46. 11 کاربر از پست مفید Raha.yb تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1