کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 115
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post سردار رشید اسلام جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان

    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    ویرایش توسط مروه : پنجشنبه ۰۲ دی ۸۹ در ساعت ۱۳:۱۴


  2. #2
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post

    همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي*کني،ها؟»
    احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»
    از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمانده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.


  3. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post

    آخرين نفري که از عمليات برمي*گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات*ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
    گفتيم«اگه شهيد مي*شدي…؟»
    گفت«اين بيت المال بود.»


  4. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post

    زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.بچه ها لباس*هايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفته*ن.اگه گچ خيس بشه، پاتون عفونت مي*کنه.»
    گفت«هيچي نمي*شه.»
    رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.
    اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.
    مي*گفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه.»


  5. #5
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post

    سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي زد. ته تفنگ مي خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي داد.
    ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.
    ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟
    دست هايش را توي هوا تکان مي داد.مثل طلب کارها حرف مي زد و مي آمد جلو.
    ـ ببينم تفنگتو.
    تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.
    ـ چرا تميزش نکرده اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري!
    پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.
    ـ تو چه طور جرئت مي کني به من امر و نهي کني! مي دوني من کي ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي رسه.
    بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي تونستي توي اين سرما نگهباني بدي؟»
    احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي ريخت و مي گفت«تو رو خدا منو ببخش»
    پسر تقلا مي کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش.
    سرش را گذاشت روي شانه اش و سير گريه کرد
    ویرایش توسط مروه : یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۱ در ساعت ۱۵:۲۳


  6. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردم از صبح جلوي در نشسته بودند.بغض گلوي همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مريوان بروند. مردم التماس مي*کردند مي*خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هايشان را مي*گرفت، بغلشان مي*کرد و مي*گذاشت سير گريه کنند.
    چشم هاي خودش هم سرخ و خيس بود.
    رفت بين مردم و گفت«شما خواهر و برادراي من هستيد.من هرجا برم به يادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم هميشه کنارتون باشم. ولي همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره يه جاي ديگه. دست من نيست. وظيفه*س.بايد برم.»


  7. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    »» خاطره ای دیگر از شهید احمد متوسلیان

    حاج احمد در یکی از روزهای که منافقین دستور داده بو دند که هر که با لباس سپاه یا با ریش باشد با چاقو یا سلاح دیگر به چنین افرادی



    حمله کنند حاج احمد با ماشین سپاه با چند نفر از همرزمانش روی پل حافظ در حال عبور بودند که یکی از همرزمانش به حاج احمد میگه



    حاجی تو زن وبچه نداری شیشه ماشین ببر بالا مگه نمی دونی



    منافقین نارجک تو ماشین پاسدارها می اندازند حاج احمد به راننده



    میگه بزن ترمز هرکی می ترسه بیایید پایین حاجی میگه (من با خدای خود عهد بسته ام که به دست شقی ترین افراد یعنی اسراییل ها کشته شوم) این حرف حاج احمد در پاییز سال 1360که هنوز حاج احمد در نبرد با دشمنان بعثی هستیم می زند چون که او با خدا عهد بسته بود وخدا هم خلف وعده نکرد وبه آرزویش رساند وین اتفاق در تاریخ 14/4/1361 می افتد وبرای همیشه حاج احمد بین ما رفت



    یک قوم تو را اسیرخواند یک قوم تورا شهید







    نامردان عکس تو را زخویش می رباییند


    راوی آقای علی قاسمی


    http://goolenarges.parsiblog.com/1444501.htm


  8. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیـــــــــــــــــراز!
    نوشته ها
    1,135
    امتیاز : 21,496
    سطح : 92
    Points: 21,496, Level: 92
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 854
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 970
    تشکر شده 4,136 در 933 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    سلام.
    اتفاقا همیــــــــــن امروز، داشتم کتاب خاطرات بقیه از حاج احمد رو می خوندم و با خودم گفتم کاش مبحثشو ایجاد میکردم که اومدم تالار و دیدم راه انداختین.
    خداییش مظلوم بوده. عجیب بوده. چیـــــــــــ کشیده؟ خانواده ش چیــــــــــ کشیدن؟

    دستتون درد نکنه!

  9. 7 کاربر از پست مفید عروسك پارچه اي تشکر کرده اند .


  10. #9
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۲
    نوشته ها
    4
    امتیاز : 2,284
    سطح : 28
    Points: 2,284, Level: 28
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 24 در 4 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    سلام من تازه وارد این گروه شدم مطلب هاتون خیلی جالبه امیدوارم تا اخرهمین طور خوب وتآثیرگذارباشه.

  11. 4 کاربر از پست مفید montazere zohur تشکر کرده اند .


  12. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,861 در 3,318 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    بزرگواران کسی خبری از این سردار بزگوارررر نداره اخباری چیزی؟
    خبری ازشون منتشر نشده؟

  13. 3 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  14. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,446
    امتیاز : 17,220
    سطح : 83
    Points: 17,220, Level: 83
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 130
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,908
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آن شب ماخانه ی حاج احمدبودیم تاصبح به همراه ایشان جهت اعزام به سوریه به فرودگاه بریم.حاج احمدخیلی بی قراروبی تاب بود.اوازوضعیت تیپ ناراحت بود.می گفت تیپ قدرتمندی که داشتیم ازهم پاشیده.اشک از چشمانش سرازیرشده بودوگریه می کرد.گفت من که برم لبنان دیگه برنمی گردم.اینهابایدبه فکرخوذشون باشند.من که می دونم برم لبنان دیگه برنمی گردم.گفتیم ان شاءالله می ری وسالم برمی گردی.اماباز باچشمان اشکبارگفت نه من دیگه برنمی گردم.بااصرارازاوخواستیم علت یقینش رابه مابگه ابتداسربازمی زداماسرانجام تسلیم شدوگفت(عملیات فتح المبین رویادتونه؟یادتونه قراربودپیش ازعملیات 90دستگاه نفربرآیفا 100دستگاه تویوتاوبقیه امکانات رو به مابدن؟امادرعمل امکانات جزئی دراختیار ماقرارگرفت.خیلی ناراحت بودم وپیش خودم می گفتم خدایاچطورممکنه بااین امکانات کم عملیات کنیم بااین وضع من میترسم عملیات موفق نباشه ومایه ی آبروریزی بشه.درحالی که باخودم کلنجارمیرفتم ازساختمان ستاد اومدم بیرون که وضوبگیرم.توی اون تاریکی شب یه برادرسپاهی ازپشت دستشوروشونه ام گذاشت واونوفشارداد.باتعجب سرموچرخوندم دیدم می گه برادراحمد شماخداوائمه روفراموش کردین به فکرآمبولانس وامکانات مادی این دنیاهستین؟توکل کن به خداواین امکانات رونادیده بگیر.به حق قسم شماپیروزمی شین.ان شاءالله بعدازاین عملیات هم عملیات دیگری درپیش دارین به نام(بیت المقدس).شمابعدازعملیات بیت المقدس برای جنگ بااسرائیل عازم لبنان می شین وپایان کارشماآنجاست وازاون سفردیگه برنمی گردین.) خاطره ای از عباس برقی

  15. 10 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  16. #12
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-بهمن-۱۳
    سن
    -1992
    نوشته ها
    2
    امتیاز : 3,397
    سطح : 36
    Points: 3,397, Level: 36
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 40
    تشکر شده 17 در 4 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    از عجیب ترین داستاناییه که شنیدم
    خیلی جای فکر داره
    احمد متوسلیان کجا و ما کجا
    ...

  17. 4 کاربر از پست مفید saelozahra تشکر کرده اند .


  18. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,011
    امتیاز : 12,092
    سطح : 72
    Points: 12,092, Level: 72
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 358
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,371
    تشکر شده 2,886 در 906 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض امام در گوشم گفت "پسرم استوار باش و کار خودت را بکن"

    دوستان نمی دونم تا چه حد اسطوره کشورت رو می شناسی ...................

    و اصلا نمی دونم اسطوره ی تو کیه ؟

    به قدری بغض گلوم رو گرفته که نمی دونم چی بگم ....................

    اگه دلت می خواد اسطوره کشورت رو بشناسی و می تونی 10 دقیقه برای شناختش وقت بزاری بسم الله در غیر این صورت اصلا سراغش نرو و وقت خودت رو پای چیزای بهتر بزار

    |

    http://www.jahannews.com/vdcgwt9q3ak9u74.rpra.html

  19. 6 کاربر از پست مفید شهید تشکر کرده اند .


  20. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط رهپوی وصال نمایش پست اصلی
    سلام
    بزرگواران کسی خبری از این سردار بزگوارررر نداره اخباری چیزی؟
    خبری ازشون منتشر نشده؟
    نه جدیدا ندیدمش
    حاج احمد اولین قمپزی بود که رفت تو قلبم
    بعد از اون هم شاهرخ ضرغام!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  21. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  22. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض الگوی فیلمنامه آقا : برخورد جالب حاج احمد متوسلیان با شهید وزوایی...

    يك روز به اتفاق حاج احمد، سوار بر تويوتا، داشتيم به سمت منطقه بلتا مي*رفتيم. بعد از عبور از پل كرخه، با رسيدن به آن قسمتي كه باند فرود اضطراري قرار دارد، ديديم كه برادر وزوايي، نيروهاي گردان حبيب بن مظاهر را سوار بر تويوتاهاي گردان به حركت در آورده و بر خلاف جهت حركت ماشين ما دارند به دو كوهه مراجعت مي*كنند. حاج احمد به بنده گفت: برادر عباس، ماشين را نگه دار، برو و از برادر وزوايي سؤال كن با توجه به اينكه شما بايد ساعت شش بعد از ظهر از بلتا به دو كوهه بر مي*گشتيد، چرا الان به اين زودي داريد بر مي*گرديد ... هنوز ساعت چهار است.
    بنده پياده شدم، رفتم سر وقت برادر وزوايي و سؤال حاجي را به ايشان منتقل كردم. او گفت: ما كارمان تمام شده و نتيجه*اي را كه مي*بايست از آموزش*هاي امروز مي*گرفتيم، گرفته*ايم. بچه*ها كاملا آماده*اند. ديگر نياز نبود بيشتر در منطقه بمانيم. براي همين هم الان داريم به دو كوهه بر مي*گرديم.
    بنده برگشتم و صحبت*هاي برادر وزوايي را به حاج احمد منتقل كردم. حاج احمد كه از جواب وزوايي قانع نشده بود، از ماشين پياده شد و به طرف وزوايي رفت و به او گفت: آقا محسن، حرف همان است كه به شما گفته شده بود برادر جان. اگر من به شما گفتم تا ساعت شش بعد از ظهر بايد در بلتا بمانيد، شما مي*بايست تا همان زمان مي*مانديد. مي*بايست با گردان كار مي*كرديد و بچه*ها را بيشتر آماده مي*كرديد.
    بعد هم بچه*هاي گردان حبيب را به سمت بلتا برگرداند؛ آن هم در شرايطي كه تا آنجا حدود چهارده - پانزده كيلومتر فاصله بود. بچه*هاي گردان پانزده كيلومتر آمده بودند، پانزده كيلومتر هم برگشتند، شد سي كيلومتر! ديگر هيچ كس برايش حس و حالي نمانده بود. با رسيدن به بلتا، حاج احمد رفت روي يك تپه*اي ايستاد، من و برادر وزوايي هم در دو طرف حاجي قرار گرفتيم. بچه هاي گردان حبيب هم همگي با با كلاه كاسك و اسلحه و تجهيزات كامل، همان پايين تپه به صف ايستاده بودند. حاج احمد رو به آنها گفت: اگر اين مطلب واقعيت دارد كه شما آماده*ايد و نيازي نبود اين دو ساعت را اضافه در منطقه بمانيد، جاي خوشوقتي است. خب، من به شما الان دستور يك خيز پنج ثانيه مي*دهم، شما انجام بدهيد، ببينم چقدر كار كرده*ايد.
    وقتي حاجي به گردان دستور خيز را داد، متاسفانه بچه*ها نتوانستند آن را خوب اجرا كنند. هر كسي يك طرفي افتاد. تفنگ ها و بعضا حتي كلاهخود بچه*ها از سرشان افتاد. حاجي هم خيلي ناراحت شد و گفت: اين آموزشي نبود كه من مي*خواستم. آن آمادگي رزمي كه اين گردان بايد داشته باشد، اين نيست كه الان ديدم. حالا من دستور يك خيز پنج ثانيه*اي به فرمانده گردان مي*دهم، ببينيم او چطور خيز مي*رود؟!
    حاج احمد به وزوايي فرمان خيز رفتن داد. او كه به سختي از اين برخورد حاجي آزرده خاطر شده بود، گفت: بنده خيز نمي*روم! حاج احمد هم كه ابدا توقع تمرد از دستور را نداشت، رو كرد به بنده و گفت: برادر برقي، برويد و سلاح فرمانده اين گردان را از او بگيرد!
    من هم با آنكه مي*دانستم برادر وزوايي يكي از اركان قدرت تيپ است و خودم هم قبلا با اين نحوه برخورد حاج احمد موافق نبودم، چاره* ديگري جز امتثال امر حاجي نداشتم. اين بود كه رفتم به سمت وزوايي و گفتم. برادر وزوايي شنيديد كه لطفا تفنگ خودتان را تحويل بدهيد.
    ناگهان برق عجيبي توي چشمهاي وزوايي درخشيد. با صلابت و لحني كه به خوبي نشان دهنده غرور جريحه*دار شده او بود، گفت: تفنگم را تحويل نمي*دهم!
    حالا اين وسط من پاك مانده بودم حيران كه چه كار كنم. يك طرف حاج احمد بود و دستور اكيدش، يك طرف هم وزوايي و امتناع صريحش، خوب مي*دانستم كه خميره اين دو نفر از يك آب و گل سرشته شده و آن غرور مقدس در وجود هر دو نفرشان به يك اندازه جريحه*دار شده است. حاجي از محسن توقع تمرد نداشت محسن هم از حاجي توقع چنين برخورداري را.
    سرانجام اين حاج احمد بود كه كوتاه آمد. روكرد به طرف بچه*هاي گردان حبيب و گفت: برادرها، همه بنشينيد!
    وقتي بچه*ها نشستند، ادامه داد: روزي كه شما به دو كوهه آمديد، ما و شما با هم قراري گذاشته بوديم مبني بر اينكه شرط پذيرش شما به تيپ، رعايت دقيق، مو به مو و كامل اصول نظم و انضباط باشد. يادتان هست؟!
    همه سرتكان دادند و گفتند: بله، يادمان هست.
    حاجي ادامه داد: شما بيشترتان نهج*البلاغه را خوانده*ايد. حضرت امير (ع) در وصيت*نامه و اكثر خطبه*هايشان مؤمنين را به ترس از خدا و رعايت نظم و انضباط در امور سفارش فرموده*اند. مبادا فكر كنيد طرف خطاب اين سفارش فقط شما هستيد، من هم مشمول همين فرمايش حضرت امير (ع) هستم؛ چرا كه فرماندهي اين تيپ به عهده من است.
    برادرهاي عزيز من! اگر قطره خوني از بيني يكي از شما به زمين بريزد، اين طور نيست كه من حالا صرفا بايد جواب پدر و مادر و خانواده*هاي شما را بدهم ... نه! والله بايد جواب خدا را هم بدهم كه چرا شما نتوانستيد وظايف نظامي خودتان را درست انجام دهيد كه همين يك قطره خون از بيني يكي از برادرها به زمين ريخته، تا چه رسد به اينكه شب حمله جلو برويد و كار بلد نباشيد و به همين دليل شهيد بشويد! برخورد من با فرمانده شما، نه به دليل ناوارد بودن ايشان به مسايل بديهي نظامي، بلكه دقيقا به اين علت است كه فرمانده محترم شما بايد در امر آموزش و ارايه دانش جنگي خودش به شما، از من بيشتر احساس مسئوليت داشته باشد.
    حرف*هاي منطقي و بي*تكلف حاج احمد چنان تأثيري داشت كه بچه*ها بي*اختيار گريه مي*كردند. وقتي حرف*هاي حاجي به آخر رسيد، از وجنات و چهره*هاي متأثر برادر وزوايي و بچه*هاي گردان پيدا بود كه فهميده*اند منظور حاج احمد از اين شدت عمل ظاهري، صرفا جلب رضاي خدا، عمل به تكليف و آمادگي رزمي هر چه بهتر بچه*ها بوده.
    حاج احمد در پايان سخنانش به بچه*هاي گردان گفت: خب، حالا من يك بار ديگر به شما دستور خير پنج ثانيه مي*دهم، ببينم چه مي*كنيد.
    وقتي حاجي به گردان دستور خيز را داد، نيروها اين فرمان را به قدري درست و عالي اجرا كردند كه غبار كدورت از چهره حاج احمد يكسره به كنار رفت. لب*هاي حاجي به لبخندي نمكين باز شد و آن برق عجيبي كه تنها در مواقع شعف قلبي او در نگاهش ساطع مي*شد، در مردمك سياه چشم*هاي بادامي*اش درخشيد. فهميدم كه از كار بچه*هاي گردان راضي است. بعد هم جلو رفت، برادر وزوايي را محكم و به گرمي در آغوش گرفت. صورتش را بوسيد و به او گفت: آقا محسن، شما و برادران اين گردان، اميدهاي اسلام هستيد. اسلام به امثال شما افتخار مي*كند.
    وزوايي هم در حالي كه از اين همه فروتني و برخورد صميمي حاج احمد به شدت متأثر شده بود، گفت: حاج آقا، ما تابعيم و تحت امر شما.
    سرانجام حاج احمد به بچه*هاي گردان حبيب بن مظاهر فرمان «آزاد باش» داد و از آنجا با هم به دو كوهه برگشتيم.»
    ویرایش توسط سائل الزهرا : سه شنبه ۱۱ مرداد ۹۰ در ساعت ۰۰:۰۱
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  23. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  24. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  25. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  26. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض حسین قدیانی : من به حاج احمد متوسلیان رای میدهم!

    متن کامل:من به “حاج احمد متوسلیان” رای می دهم



    در این بی کسی، این برهوت، در این شهر شلوغ، این همه دود، دغل و دروغ، همان بهتر که نیستی حاج احمد. اگر تو اسیر دشمنی، ما را دوست به اسارت برده است. همان بهتر که نیستی، و الا باید به اصول گرایان، اصول گرایی یاد می دادی، و می خواباندی در گوش آن منافق ملعونی که می خواست از “علی” عبور کند. همان بهتر که نیستی، و الا من باید به جای رای دادن به تو، یا در کنج زندان به ملاقاتت می آمدم یا در گوشه “ساسان”. سالار! اجازه دارم به تو بگویم کجایی بی معرفت؟!

    عده ای روی مین نرفتند، که یک عده دیگر زمین خواری کنند. زمان خواری کنند. زمانی “علی” را تنها بگذارند و حالا برای ما بلبل تر از آهنگران شوند و دلدل تر از اسب مختار!! عده ای رفتند روی مین، و عده ای نشستند روی زین و هنوز هم دارند می تازند.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  27. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  28. #18
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,011
    امتیاز : 12,092
    سطح : 72
    Points: 12,092, Level: 72
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 358
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,371
    تشکر شده 2,886 در 906 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    م ت و س ل ی ا ن

  29. 5 کاربر از پست مفید شهید تشکر کرده اند .


  30. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    304
    امتیاز : 6,373
    سطح : 52
    Points: 6,373, Level: 52
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 177
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,139
    تشکر شده 1,075 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ویژگیهای اخلاقی ایشون

    آگاهی و شناخت بالا ی ایشان در مسائل سیاسی-اجتماعی از جمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیرو تصمیم*گیریهایش دقت نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار،بر دلها فرماندهی می*کرد و همراده در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل ،درسخت*ترین شرایط،کسی او را تنها نمی*گذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود،به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی،در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر،نظافت محیط،شستن ظروف و…با پرسنل تحت امر همراهی می*کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها،از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می*نمود. حاج احمد نسبت به شهداوخانواده*های محترمشان احترام خاصی قایل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا می*رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده*های این عزیزان تلاش می*کرد در غم فراق همرزمانش می*سوخت و نقل می*کنند:«هنگامی که برمزار شهید جهان آرا حاضر می*شد،آن چنان از خود بی*خود می*شد که با ساعتها بی*وقفه اشک می*ریخت و با روح بلند او نجوا می*کرد.»

    برادر دیگری نقل می*کند:«شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب(س)تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر با سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی همسفرانش آمدو در پاسخ به سؤال دوستایش که خوشحالی او را جویا شده بودند،گفته بود:از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم ،مخصوصا شهید محمد توسلی اشک می*ریختم به عمه سادات متوسل شدم. تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی بامحاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن،کنارم آمدو ایستاد و گفت پسرم!بی*تابی نکن ،لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.»

  31. 9 کاربر از پست مفید rahiiiil تشکر کرده اند .


  32. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    304
    امتیاز : 6,373
    سطح : 52
    Points: 6,373, Level: 52
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 177
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,139
    تشکر شده 1,075 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نحوه اسارت

    در چهاردهم تیر سال ۱۳۶۱،اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور پست ایست و بازرسی،مزدوران حزب فالانژ اتومبیل رامتوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک-توسط آدم ربایان دست نشانده رژیم تروریستی تل آویو گروگان گرفته شده و پس ازشکنجه و بازجویی،به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. در حالی که همرزمان آن مهاجر الی الله ،مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبری ازاو و همرزمانش برسد

  33. 8 کاربر از پست مفید rahiiiil تشکر کرده اند .


  34. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahiiiil نمایش پست اصلی

    در حالی که همرزمان آن مهاجر الی الله ،مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبری ازاو و همرزمانش برسد
    دوست عزیز فقط همرزمان ایشان مشتاق دیدن ایشان نیستند
    ارزوی خیلی از همین بچه ها دیدن چهره زیباشه
    ***
    هر کی میخواد این عزیز با بصیرت رو بشناسه کتاب همپای صاعقه رو بخونه
    اللهم الحقنا بهم
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  35. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  36. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بعد از عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر زماني كه خدمت حضرت امام شرفياب شديم حاج احمد از ناحيه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتي كه خدمت امام رسيديم ايشان با امام ملاقات خصوصي هم داشت براي عرض گزارش.

    زماني كه از خدمت امام برمي گشت ديدم كه برادر احمد عصا در دست ندارد و خيلي سريع و خيلي خوب دارد حركت مي كند

    و اصلاَ احساس ناراحتي نمي كند. من از ايشان پرسيدم كه عصا را چه كردي.

    گفت زماني كه خدمت امام بودم امام پرسيدند كه پايت چه شده است گفتم كه مجروح و زخمي هستم.

    حضرت امام دستي بر زخم پايم كشيدند و فرمودند ان شاءالله اين زخم خوب مي شود.

    من از آن لحظه ديگر احساس درد ندارم و نياز به عصا هم ندارم.

    .
    .
    .
    از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات كم داشتند.

    رفته بود توی فكر. پیرمردی آمد و كنارش ایستاد. لباس بسیجی تنش بود. فكر می كرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فكر می كرد یادش نمی آمد كجا. پیرمرد به او گفته بود: "تا ائمه را دارید، غم نداشته باشید. توی عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم می ریم لبنان. دیگه هم برنمی گردی." گریه می كرد و برای من تعریف می كرد.


    جاوید الاثرحاج احمد متوسلیان

  37. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  38. #23
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-شهریور-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    677
    امتیاز : 7,783
    سطح : 59
    Points: 7,783, Level: 59
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 10,912
    تشکر شده 4,166 در 665 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض اللهم فک کل اسیر...

    بسیجی!

    من و تو باید پرچم خودمان را آنجا بزنیم...

    در انتهای افق...

    جاویدالاثر احمد متوسلیان

  39. 7 کاربر از پست مفید مروه تشکر کرده اند .


  40. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض



    انتهاي افق
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  41. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  42. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شب، ما را توی میدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد.

    به خط شدیم.

    گفت: «حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب كه شناسایی رفته بودیم، شمردیم. باید همین قدر برید تا از دید دشمنان خارج شید.»



    .
    .
    حاج احمد متوسلیان در مریوان و پاوه، هر عملیاتی که انجام داد با خون دل بود، او بنی صدر را تهدید کرد که تو در خواب هم مریوان را نمی بینی.» بنی صدر هم گفت: تو در حدی نیستی که با من صحبت کنی و کار به جایی رسید که بنی صدر گفت با هلی کوپتر وارد مریوان می شود. حاج احمد گفته بود و به نیروها آماده باش داده بود که هلی کوپتر بنی صدر را بزنید و حتی به او فرصت پیاده شدن ندهید.
    حاج احمد، شناخت کاملی نسبت به بنی صدر داشت که منافق ملعونی است، بنی صدر جرأت آمدن به مریوان را پیدا نکرد اما حاج احمد را تحریم نیرویی و تسهیلاتی کرد و حاج احمد با کمترین و ضعیف ترین امکانات در پاوه و مریوان عملیات می کرد تا جایی که ضد انقلاب گفته بود: «ما از دست بچه های حاج احمد عاصی شده ایم.»


    منبع

  43. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  44. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط nahal نمایش پست اصلی
    شب، ما را توی میدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد.

    به خط شدیم.

    گفت: «حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب كه شناسایی رفته بودیم، شمردیم. باید همین قدر برید تا از دید دشمنان خارج شید.»



    .
    .
    حاج احمد متوسلیان در مریوان و پاوه، هر عملیاتی که انجام داد با خون دل بود، او بنی صدر را تهدید کرد که تو در خواب هم مریوان را نمی بینی.» بنی صدر هم گفت: تو در حدی نیستی که با من صحبت کنی و کار به جایی رسید که بنی صدر گفت با هلی کوپتر وارد مریوان می شود. حاج احمد گفته بود و به نیروها آماده باش داده بود که هلی کوپتر بنی صدر را بزنید و حتی به او فرصت پیاده شدن ندهید.
    حاج احمد، شناخت کاملی نسبت به بنی صدر داشت که منافق ملعونی است، بنی صدر جرأت آمدن به مریوان را پیدا نکرد اما حاج احمد را تحریم نیرویی و تسهیلاتی کرد و حاج احمد با کمترین و ضعیف ترین امکانات در پاوه و مریوان عملیات می کرد تا جایی که ضد انقلاب گفته بود: «ما از دست بچه های حاج احمد عاصی شده ایم.»


    منبع
    چندین بار خواستم این خاطره رو بزنم امّا جرات نکردم
    همیشه برام عجیب بود این خاطره
    چندین بار هم در موردش بحث کردم با بزرگان ، امّا به نتیجه ای نرسیدم
    حاج سعید قاسمی میگفت:
    این اتفاق زمانی افتاد که هیچکس بنی صدر رو نمیشناخت و بنی صدر خودشو یار نزدیک امام معرفی میکرد
    دید تمام مردم هم نسبت به بنی صدر یه رئیس جمهور ولایتی بود
    هیچوقت فلسفه این کار حاج احمدو درک نکردم
    خیلی دوست دارم بدونم چرا این کارو کرد
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  45. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  46. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,906
    امتیاز : 29,745
    سطح : 99
    Points: 29,745, Level: 99
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,772
    تشکر شده 16,984 در 4,219 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    من فكر مي كنم براي اين بوده كه خودشون بصيرت داشتند و مي فهميدند كه منافق هست.
    برعكس بقيه ي مردم كه نمي تونستند درك كنند
    شجاعت هم داشته اند و با اينكه اون ملعون رئيس جمهور بوده خواسته جلوشو بگيره تا خيانت تازه اي نكنه
    حتي از اينكه او را بكشد نمي هراسيده. و پاي همه ي مكافات هاي احتمالي اي كه براشون پيش مي آمده ايستاده بودند

    البته از ذهن خودم گفتم

  47. 6 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  48. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,532
    امتیاز : 120,698
    سطح : 100
    Points: 120,698, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 76.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,003
    تشکر شده 41,916 در 9,298 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    با حاج سعید در این باره صحبت کردیم گفت:
    یکی از دلایلی که این حرفو زد
    این بود که اون موقع جمهوری اسلامی قانون راست و درستی نداشت و کشور خیلی به هم ریخته بود
    چند تا دلیل دیگه هم میتونه داشته باشه
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  49. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  50. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    حاج احمد آمد طرف بچه ها.

    از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»

    حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.

    ـ کجاي اسلام داريم که مي تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه س.تو حق نداشتي بزنيش.



    منبع

  51. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  52. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي زد. ته تفنگ مي خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي داد.

    ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد.

    ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟

    دست هايش را توي هوا تکان مي داد.مثل طلب کارها حرف مي زد و مي آمد جلو.

    ـ ببينم تفنگتو.

    تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.

    ـ چرا تميزش نکرده اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري!

    پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.

    ـ تو چه طور جرئت مي کني به من امرونهي کني! مي دوني من کي ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي رسه.

    بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟»

    احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي ريخت و مي گفت«تو رو خدا منو ببخش»

    پسر تقلا مي کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش.

    سرش را گذاشت روي شانه اش و سير گريه کرد.



    منبع

  53. 6 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1