کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    276
    امتیاز : 7,696
    سطح : 58
    Points: 7,696, Level: 58
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,415
    تشکر شده 1,339 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض سیدالاسرای ایران کیست؟

    بسم رب الشهداء و الصدیقین

    آیا می دانید اولین ایرانی که در دفاع مقدس اسیر شد، چه کسی است؟

    آیا می دانید آخرین ایرانی که از چنگال رژیم بعث آزاد شد، چه کسی است؟

    آیا می دانید مقام معظم رهبری چه کسی را "سید الاسرای ایران" نامیدند؟


    شهید حسین لشگری اولین کسی بود که اسیر شد.


    وی با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 ماموریت هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد که نهایتاً در تاریخ 59/6/27 در خاک دشمن به اسارت نیروی بعث عراق درآمد.


    این شهید بزرگوار سه ماه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال با حدود 60 نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد.

    پس از پذیرش قطعنامه 598 وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت 16 سال به طول انجامید.

    امیر سرتیپ خلبان حسین لشگری پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در روز 77/1/17 به ایران بازگشت.


    امیر سرلشکر خلبان لشگری جانباز 70 درصد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که با تحمل 18 سال اسارت دشمن بعثی و مقاومت جانانه در برابر تهدید و تطمیع و شانتاژ رژیم بعث عراق، پیروزمندانه به میهن اسلامی بازگشته بود، در بدو ورود در دیدار صمیمانه با فرماندهی معظم کل قوا ضمن تجدید بیعت با معظم له مفتخر به لقب سید الاسرای ایران از سوی رهبر معظم انقلاب گردید.


    این خلبان سرافراز سرانجام در روز نوزدهم مرداد سال 1388 بر اثر عارضه های ناشی از دوران اسارت در سال های جنگ تحمیلی به شهادت رسید.



    منبع: http://hamshahrionline.ir/details/204824

  2. 6 کاربر از پست مفید سالک حق تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    276
    امتیاز : 7,696
    سطح : 58
    Points: 7,696, Level: 58
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,415
    تشکر شده 1,339 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خلبان آزاده حسین لشکری در دوران اسارت خویش سال ها به دور از چشم نیروهای صلیب سرخ و بدون آنکه خبری از او در اختیار خانواده اش گذاشته شود، غریب و تنها بود و در سال ۱۳۷۴ حدود پانزده سال پس از اسارت، نخستین نامه اش را برای خانواده و همسرش فرستاد.

    متن نامه به این شرح است:
    اولین نامه به ایران برای همسرم
    (۱۳ /۳/ ۱۳۷۴) ـ ۱۹۹۵/۶/۴
    به نام خدا
    همسر عزیزم سلام، حالت چطور است. ان شاءالله که خوب هستی. حال علی چطور هست و به یاری خدا او هم که خوب هست.
    من این نامه را برای اولین بار برایت می نویسم. امروز ملاقات با نمایندهٔ صلیب سرخ داشتم و مشخصات مرا ثبت کرد و گفت که از این به بعد می توانم نامه برایت بنویسم. من نمی دانم که چقدر این حرف ها درست هست و ما می توانیم نامه برای همدیگر بنویسیم ولی من هنوز شک دارم و اگر آن نامه به دست تو رسید، برایم آدرس محل زندگی خودت را بنویس تا نامه های بعدی را به آنجا بفرستم. از آنجا که نمی دانم هنوز آنجا هستید یا نه و در کجا منزل و مکان دارید، نامه را برای نیروی هوایی نوشتم. امید دارم که آن ها هم سعی بکنند و به دست شما برسانند.نخستین اسیر و آخرین آزاده جنگ

    خودم هم باور ندارم که نامه می نویسم. وضعیت من معلوم نیست و تو شرعاً و عرفاً اجازه داری که اگر خواستی ازدواج بکنی، می دانم که خیلی سخت هست ولی چاره چیست، در تربیت علی کوشا باش و من راضی به راحتی و آسایش شما هستم.

    حسین لشکری
    ------------------------------------------------------------------------------------
    همسر صبور این خلبان آزاده نیز در پاسخ به این نامه این گونه نوشت:
    به نام خدا
    حسین عزیزم سلام، حالت چطور است؟ نامه ات رسید و خیلی خوشحال شدم. پس از ۱۶ سال حیرانی و بی خبری از تو نامه دریافت کردم. نامه ات خیلی خشک بود، نمی دانم روزگار چطور برایت می گذرد. من ۱۶ سال در اوج بی خبری برای تو صبر کردم و با مشکلات زندگی مبازه کردم و تو خیلی راحت می نویسی بروم و ازدواج کنم. بنیاد شهید از سال ها قبل و همچنین بعضی از اقوام گفتند بروم و ازدواج کنم گرچه تو نوشتی مخیر هستی ولی وقتی خودم فکر می کنم که در این میان علی را داریم، او موجودی بی گناه است، چه تقصیری دارد که باید سرنوشت ناپدری را داشته باشد، من هم وقتی در میهمانی های فامیل می بینم که هر کس با شوهرش هست و من تنها هستم به این مسئله فکر می کنم، آیا می توانم ازدواج کنم یا نه؟ ولی چهره معصوم و بی گناه علی را می بینم. آیا سرنوشت برای او چه نوشته است لذا از ازدواج پشیمان می شوم. زندگی برایم سخت شده ولی چه باید بکنم سعی خودم را می کنم، تو هم دعا کن و از خدا کمک بخواه. ناراحت نشوی من هم احساس دارم.

    قربانت ـ منیژه لشکری
    -----------------------------------------------------------------------------------
    یکی دیگر از نامه های شهید لشکری نیز که پس از گذشت سال ها غربت و در اوج تنهایی و رنج دوران سخت اسارت، هنوز تاریخ تولد نخستین فرزندش را به یاد دارد و جشن تولد او را تبریک می گوید:

    همسر عزیز و صبورم، سلام. نامهٔ تو را دریافت کردم. بسیار خوشحال شدم. حال من خوب است و دعاگوی شما هستم.
    سال نو و عید نوروز را به شما تبریک می گویم.
    پنج قطعه عکس می فرستم. مواظب خودتان باشید. می دانم سخت است. ولی چه باید کرد؟ خدا این طور خواسته. ما هم صبر می کنیم. هر وقت دلتنگ شدی، نماز بخوان، قرآن بخوان و توجه به خدا بکن، خدا صبر می دهد. ان شاءالله همدیگر را می بینیم.
    تاریخ تولد علی ۹ /۲ /۱۳۵۹ می باشد. شانزدهمین سالگرد تولدش را به او تبریک بگو.

    همسرت ـ حسین لشکری ۲۸ /۱۲/ ۷۴

  4. 6 کاربر از پست مفید سالک حق تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    276
    امتیاز : 7,696
    سطح : 58
    Points: 7,696, Level: 58
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,415
    تشکر شده 1,339 در 276 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کلیپی درباره شهید لشگری:

    [FLV]http://host10.aparat.com//public/user_data/flv_video_new/229/9b33ab2d823e0fd0b921675ff61185e9686785.mp4[/FLV]

    مخصوصا قسمت اولین گفتگوی تلفنی شهید با همسرش بعد از 18 سال خیلی قشنگ هست.

    ان شاء الله در پست بعدی متن این گفت و گو را می گذارم.

  6. 5 کاربر از پست مفید سالک حق تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    درجه: سرلشکر خلبان

    نام و نشان: حسین لشکری

    تاریخ ولادت: 1331

    محل ولادت: قزوین (روستای ضیاء آباد)

    تاریخ شهادت: 1388

    محل شهادت: تهران ( بیمارستان لاله)

    شرحی بر زندگی

    در20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین خداوند پسری به خانواده لشکری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدائی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبانسومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت؛ حضور یافت. و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد. به طوری که پس از پایان دوره سربازی، در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از قبولی به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس ازگذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستواندومی به ایران بازگشت. و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف-5 مشغول به خدمت شد.

    فراخوانی به دزفول از زبان شهید

    شهریورماه 59 بود که برای چیدن انگور و کمک به پدرم به روستایمان در قزوین رفته بودم. همسرم که در تهران بود؛ تماس گرفت و گفت: تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایش آمده. به تهران برگشتم. وقتی تلگراف را مطالعه کردم متوجه شدم که بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول به حالت آماده باش قرار گرفته است. همسر و فرزندم را بعلت گرمای دزفول در تهران نزد پدر و مادرش گذاشتم و راهی دزفول شدم.

    آخرین عملیات

    بیست و شش روز از شهریور 1359 گذشته بود که صدام، در جلسة مجمع ملی عراق، قرارداد 1975 الجزایر را پاره کرد و هشدار داد که ایران حق کشتی رانی در اروند را ندارد و عراق با تمام توان نظامی خود، در برابر ایران خواهد ایستاد. در همان روز هم ارتش عراق به نقاط مختلف مرزی ایران حمله کرد.

    حسین لشگری، همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای پاسخ گویی به تجاوزات عراق، تانک ها و توپخانة دشمن را که در منطقة زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.

    شرح عملیات از زبان شهید: از روز شنبه که وارد پایگاه شدم تا روز پنج شنبه که آن اتفاق افتاد جمعاً دوازده پرواز در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم. این ماموریت را داوطلبانه انجام دادم، با این که چنین ماموریت های حساسی را معمولاً رده های بالاتر مثل سرهنگ یا سرگرد هوایی انجـــام می دادند، اما من خیلی اصرار کردم تا توانستم اجازه این ماموریت ها را بگیرم، چون این برای من یک غرور ملی و دینی بود، که بتوانم به سهم خودم جواب دشمن را بدهم. به فاصله چند دقیقه بعد از گروه ما، یک گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه دیگری ماموریت پروازی به نزدیکی های همان منطقه را داشتند. با این حال جلسه توجیه عملیاتی ما به دلیل عدم آشنایی لیدر پروازی به منطقه چند دقیقه بیشتر به طول انجامید و ما هم که گروه یکم بودیم بعد از دو گروه دیگر پرواز را آغاز کردیم و این یعنی هوشیاری دشمن و کسب آمادگی لازم برای دفاع.

    زاویه مخصوص راکت را به هواپیما دادم و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کردم اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. مضطرب شده بودم. نمی دانستم که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فوراً بر خود مسلط شده و سعی کردم هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کنم.

    چراغ هشداردهندة موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکت ها را رها کردم. در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پایم ایجاد کــرد. می دانستم با وضعی که هواپیما دارد، قادر به بازگشت نیستم. دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دستة ایجکت را کشیدم. 980 کیلومتر در ساعت! زنده ماندنم شبیه یک معجزه بود، چون در این سرعت و در ارتفاع هشت هزار پایی، پریدن از هواپیما تقریبا به معنای خودکشی بود، ولی وقتی دیدم هواپیما آتش گرفته، چاره ای نداشتم جز اینکه بپرم. ستون فقراتم آسیب دید. ضمن اینکه ضربه محکمی به پشت سرم خورد. موقعی که به زمین خوردم بیهوش شدم.

    اسارت

    چشم که باز کردم عراقی ها را بالای سرم دیدم. یک افسر عراقی با برخوردی مودبانه به من نزدیک شد و با زبان عربی گفت که قصد دارد دست هایم را ببندد. البته برخوردهای ناشایست هم کم نبود. آرام آرام هوشیاری ام را به دست آوردم و شرایطم را بررسی کردم. عراقی ها اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیراندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می کردند. باز بیهوش شدم. وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بودم. یک دکتر عراقی به انگلیسی به من گفت: تو سالم هستی، ما با اشعه ایکس بدنت را آزمایش کردیم، فقط کوفتگی داری که آن هم خوب می شود.

    در مدت اسارتم در زندان های مخابرات، ابوغریب و الرشید زندانی بودم و در نهایت ده سال پایانی را که بعد از زمان پذیرش قطعنامه بود مجدداً به زندان مخابرات بازگشتم. تا مدت طولانی زندان انفرادی بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم این زندان طی کردم. در این مدت به جز یک سال و نیم آخر، صلیب سرخ جهانی هم اطلاعی از من نداشت. یک گروه از اسرا که برای مدتی در مخابرات و ابوغریب با من هم سلولی بودند، بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.

    آنها قصد بهره برداری تبلیغاتی از من داشتند و سعی می کردند در موقعیت مناسب با معرفی من اعلام کنند که ایران آغازگر جنگ بوده است. به همین دلیل هم، زنده نگه داشتنم از اهمیت ویژه ای برخوردار بود و کوچک ترین اتفــاقات زنــدان من باید به اطلاع صــدام می رسید و از او کسب تکلیف می شــد. در نهایت با تسلیم نشدنم به اجرای خواسته های آن ها و سپس معرفی عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادی من فراهم شد.

    بازگشت به وطن

    در همان روزهای پذیرش قطعنامه، آخرین اسیر ایرانی را دیدم و بعد از آن به تنهایی به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم. تا اینکه یک روز از نگهبانی اطلاع دادند که ملاقاتی دارم. تعجب کردم. وقتی که وارد اتاق ملاقات شدم، شخصی برای اولین بار بعد از ده سال با زبان فارسی با من صحبت کرد. از لهجه اش مشخص بود که عرب زبان است و فارسی را یاد گرفته، او معاون وزیر امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد که با توافق به دست آمده با کمیسیون اسرا، تا چند روز دیگر آزاد خواهم شد.

    فردای آن روز برای زیارت به کربلا و نجف و سامرا رفتیم و دوباره به زندان بازگشتیم. این بار دیگر داخل زندان نشدم و وسایلم را که از قبل آماده گذاشته بودم برایم آوردند و به سمت ایران و مرز خسروی به راه افتادیم. آن روز با حضور نماینده صلیب سرخ و مسئولان ایرانی از مرز گذشتم و وارد خاک مقدس وطنم ایران شدم. صحنه پرشور و استقبال با شکوهی بود. (17 فروردين 1377)

    سخنان امام خامنه ای (مدظله) در خصوص شهید بزرگوار

    هیچ کس نمی تواند لحظه های ناراحتی طولانی شما را توصیف کند. همان ثانیه های رنج، همان شب های طولانی، همان تنهایی ها، همان دوری هــا و غـــربت ها، همه آن مصیبت هایی که برای انسان در زندان دشمن وجود دارد، آن اهانت ها، آن تحقیــرها، آن بی خبری ها، آن نگرانی ها و دلهره ها، آن یاد زن و فرزند و پدر و مادر و عزیزان، آن امیدهایی که انسان می بیند کأنّه رفته رفته از افق دیدش کمرنگ و خاموش می شوند و خود این، بزرگ ترین مصیبت هاست. عمل شما پیش خدای متعال محفوظ است. حسنه محفوظ است و خدای متعال، آن حسنه را در قیامت به شما برمی گرداند و آن، هنگامی است که شما از همیشه بیشتر به چنین چیزی نیازمندید.

    همه شما، رمز مقاومت و ایستادگی هستید. شما نشان دهنده این حقیقت هستید که رنج ها می گذرد و اجرها می ماند. از همه بیشتر غم و رنج این آقای لشگری بود که ما هر وقت به یاد ایشان می افتادیم، حقیقتاً غمی دلمان را می گرفت. هجده، نوزده سال زمان بلندی است؛ زمان کمی نیست که ایشان در چنگ دشمن بودند و بحمداللَّه صبر و استقامت کردند. عین این ثواب و اجری را که خدای متعال به شما می دهد به کسان شما هم می دهد؛ چون آنها هم خیلی رنج کشیدند، خیلی زجر کشیدند. گاهی می شود آن کسی که خودش در زندان است و از میهن عزیز و خانواده اش دور است، کمتر رنج می کشد، تا کسانی که در انتظار او هستند و جای خالی اش را دائماً می بینند. (رهبر معظم انقلاب)

    مقام معظم رهبري او را "سيدالاسرا" خواندند و درجات نظامي وي را به او اعطا كردند

    لحظه ی معراج

    شهید لشکری دارای 75درصد جانبازی بود. خوردن روزی بیست نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ، زندگی سختی را از نظر جسمی برای او رقم زده بود. سرانجام پس از سالها تحمل رنج و آلام ايام اسارت، روز دوشنبه هجدهم مرداد ماه 1388به دلیل عوارض ناشی از جانبازی در بيمارستان لاله تهران به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

    روحش شاد و یادش

    گرامی باد
    [["Arial"][/FONT]

  8. 4 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زیارت امام رضا در اسارت!

    با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. به سمت تلویزیون رفت تا شاید بتواند ازآن طریق تلویزیون ایران را بگیرد. پس از نیم ساعت جست و جو ناگهان صدایی را شنید که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع ایران بود. سعی کرد موج را صاف کند و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانست یک صدای 60 درصدی را بشنود که می گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خطی و شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند روی تصاویر پارازیت ایجاد می کرد.
    از آن به بعد او هر روز ظهر و هر شب ساعت 11 به این برنامه گوش می داد. در یکی از همین شب ها پس از پایان اخبار گوینده تلویزیون گفت :
    - بینندگان عزیز حالا ارتباط مستقیمی داریم با مشهد مقدس.
    گزارشی بود از صحن امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و برای چند دقیقه خود را در حرم آقا دید. دشمن می خواست او را از دنیای خارج بی خبر نگه دارد ولی از آن جایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، او هم از اخبار ایران آگاه شد و هم به زیارت امام رضا (ع) رفت!
    [["Arial"][/FONT]

  10. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    در گیری با ارشد نگهبانان

    ساعت سه بامداد بود. با درد کلیه از خواب برخاست و دید که احتیاج به دستشویی دارد. هر چه کرد نتوانست خود را تا صبح کنترل کند لذا به ناچار در زد. کسی به او اعتنا نکرد او دوباره در زد و با داد و فریاد خواست که در را باز کنند. نگهبان ها به ناچار در انباری را باز کردند. وقتی برگشت ارشد نگهبانان که ابوردام نام داشت گفت:
    - الان چه وقت در زدن بود؟ تو نباید در بزنی هر وقت ما خواستیم در را باز می کنیم!
    از خود خواهی او خونش به جوش آمده بود و با عصبانیت گفت:
    - اگر به شما باشد نمی خواهید 24 ساعت یک بار هم در را باز کنید. من هر وقت احتیاج به دستشویی و وضو گرفتن داشته باشم در می زنم و شما هم موظفید در را باز کنید!
    بگو مگوی آنها بالا گرفت. ابوردام که سخت عصبانی شده بود لشگری را به داخل انباری (اتاقش) هل داد. او هم سیلی محکمی به گوش او نواخت. سر و صدا نگهبانان دیگر را نیز به آن جا کشانده بود. این کار لشگری برای ارشد بسیار گران آمده بود لذا دست برد و کلت کمری اش را بیرون آورد و در هوا گلنگدن کشید. خلاصه با دخالت بقیه لشگری را به داخل انباری انداختند و در را بستند. در این هنگام او با صدای بلند گفت:
    - یک ساعت دیگر وقت نماز است و من باید بیایم بیرون وضو بگیرم!
    یکی از نگهبانان از او خواست که ساکت شود و قول داد خودش در را برای او باز کند که البته به قولش هم وفا کرد.
    صبح روز بعد ابوردام موضوع درگیری را برای مسئولان تشریح کرد و خواست که نماینده سرگرد ثابت برای بررسی بیاید. ستوانیار النمار از طرف سرگرد ثابت آمد و از لشگری خواست که موضوع را کامل برایش تعریف کند. لشگری گفت که هر شب ساعت 10 او را داخل اتاق می کنند و در را می بندند به طوری که فشار ادرار و درد کلیه باعث ناراحتی اعصابش شده. النمار حرف های او را تصدیق کرد و قول داد که برایش دکتر بفرستد. فردای آن روز دکتر به همراه یک سرگرد استخبارات آمد و پس از شنیدن شرح واقعه و معاینه، به ابوردام دستور داد که هر وقت حسین خواست به دستشویی برود در را برای او باز کنید و این بار هم به خواست خدا قضیه به نفع لشگری تمام شد.
    [["Arial"][/FONT]

  12. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1