کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 28 , از مجموع 28
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض شهدای تفحص ، مجید پازوکی ، علی محمودوند ، ...

    سلام
    اینجا از شهدای تفحص مینویسیم
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    پدر شهید مجید پازوکی در گذشت + عکس
    http://rajanews.com/detail.asp?id=132122
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض


    اینجا رو باید حسام آقای دادجو مطلب بزنن که از رفقای شهید بودن
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    شهید


    للحق
    طرح نوشت : دوست داشتم برای هفته دفاع مقدس کاری کنم که نشد. لکن دیدم بهترین فرصت همین امروز است. یازدهمین سال زندگی مجید پازوکی در بهشت. این پست تقدیم به تو آقا مجید که در وصیتنامه ات نوشتی : وعده ما ظهور امام زمان (عج) … و چقدر مشتاق آن روزم… چقدر دیدن دوباره شمایان لذتناک خواهد بود …
    پانوشت : دوره آموزشی فیلمسازان مسلمان، به همت نصر TV و رادیو میقات و انجمن سینمای جوان برگزار خواهد شد. جهت ثبت نام به اینجا رجوع کنید.
    کاملا بی ربط : سقوط از نگاه پر از مهربانی ات را باید در جعبه ی سیاه دلم جست و جو کنم.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #5
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض مرتضي شادكام

    تابستان سال 72 بود كه همراه نيروهاى تفحص در جنوب و منطقه شلمچه مشغول كار بوديم. روزى در مقر بودم كه يكى از بچه هاى گروه تفحص لشكر 7 ولى عصر(عج) آمد طرفم. تازه از كار برگشتم بودند.

    با حالتى منقلب و هيجان زده، دست من را گرفت و برد داخل معراج شهداى مقرشان و گفت كه مى خواهد صحنه جالبى را نشانم بدهد. پارچه اى را روى زمين باز كرده بودند. پيكر كامل شهيدى در حالى كه شلوار و پيراهن بادگير به تنش بود، پوتينهايش هم در پاهايش بودند. جالبتر از همه اين بود كه ماسك ضد گاز شيميايى هم به صورت داشت. يك قبضه اسلحه كلاشينكف هم به پشتش بود. وقتى ماجرا را پرسيدم گفت:
    - در منطقه شلمچه چشممان به او افتاد كه به همين حالت روى زمين دراز كشيده بود; به صورتى كه رويش به آسمان بود.


    ویرایش توسط فرنيــا : پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۱ در ساعت ۱۶:۰۶


  10. #6
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    يكى از مواردى كه خيلى انسان را تحت تأثير قرار مى داد و بغض گلوى آدم را مى گرفت، شهدايى بودند كه با برانكارد دفن شده بودند و اين نشان دهنده اين بود كه آنها به حال مجروحيت دفن شده اند.

    در منطقه والفجر يك در فكه، زير ارتفاع 112، به پيكر شهيدى برخورديم كه روى برانكارد، آرام و زيبا دراز كشيده بود. سه تا قمقمه آب كنارش قرار داشت. هر سه تاى قمقمه ها پر بودند از آب. احساس خودم اين بود كه نيروها هنگام عقب نشينى نتوانسته اند او را با خودشان ببرند، براى همين، هركسى كه از راه رسيده، قمقمه اش را به او داده تا حداقل از تشنگى تلف نشود. او آرام بر روى برانكار خفته و به شهادت رسيده بود. رويش را انبوهى از خاك پوشانده بود و گياهان خودروى منطقه بر محل دفن او سبز شده بودند. چند شقايق سرخ هم آنجا به چشم مى خورد.


    مرتضى شادكام


  11. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خوب بود اگر میشه عکس های شهدای تفحص هم بزارید ؟یازهراس
    حسین جان .....

  12. 8 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  13. #8
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فيلم از تفحص شهدا در شرهاني

    http://webcache.googleusercontent.co...&hl=en&ct=clnk

  14. 5 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  15. #9
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهيد امام رضا (ع)

    اوايل سال 72 بود و گرماي فكه.در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي ،بين كانال اول و دوم،مشغول كار بوديم.چند روزي مي شد كه شهيد

    پيدا نكرده بوديم.هر روز صبح زيارت عاشورا مي خوانديم و كار را شروع مي كرديم.گره و مشكل كار را در خود مي جستيم.مطمئن بوديم در

    توسلها يمان اشكالي وجود دارد.آن روز صبح،كسي كه زيارت عاشورا مي خواند،توسلي پيدا كرد به امام رضا(ع).شروع كرد به ذكر مصائب

    امام هشتم و كرامات او.

    مي خواند و همه زار زار گريه مي كرديم.در ميان مداحي،از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالي بر نگرداند.ما كه در اين دنيا همه خواسته

    و خواهشمان فقط باز گرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و…هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و بر گشتن به مقر.ديگر

    داشتيم نا اميد مي شديم.خورشيد مي رفت تا پشت تپه ماهورهاي رو به رو پنهان شود.آخرين بيلها كه در زمين فرو رفت،تكه اي لباس

    توجهمان را جلب كرد.همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند.

    با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم.روزي اي بود كه آن روز نصيبمان شده بود.شهيدي آرام خفته به خاك.يكي از جيبهاي نظامي

    اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم،در كمال حيرت و ناباوري ،ديديم كه يك آينه كوچك،كه پشت آن تصويري نقاشي

    شده از تمثال امام رضا(ع)نقش بسته به چشم مي خورد.از آن آينه هايي كه در مشهد ،اطراف ضريح مطهر مي فروشند.گريه مان در

    آمد.همه اشك مي ريختند.

    جالب تر و سوزناكتر از همه زماني بود كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم نامش (سيد رضا)است.شور و حال عجيبي بر بچه ها

    حكمفرما شد.ذكر صلوات و جاري اشك،كمترين چيز بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند،بچه ها رفتند پهلوي مادرش تا سر اين

    مسئله را دريابند.مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد،گفت:

    پسر من علاقه و ارادت خاصي به حضرت امام رضا(ع)داشت.


    تفحص ص 158

  16. 5 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  17. #10
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy جرعه اي به نيت شفا

    يكي از سربازهايي كه در تفحص كار مي كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتي گفت: «مادرم مريض است» گفتم:«خوب برو مرخصي انشاالله كه

    زودتر خوب شود برو كه ببريش دكتر و درمان ...» گفت :«نه به اين حرف ها نيست.

    مي دونم چه طور درمانش كنم و چه دوايي دارد؟»

    آن روز شهيدي پيدا كرديم كه قمقمه اش پر بود از آبي زلال و گوارا.

    با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه هم چنان آبي شفاف و خوش طعم داشت.

    ده سال پيش در فكه زير خروارها خاك و حالا كجا.

    بچه ها هركدام جرعه اي از آب به نيت تبرك و تيمن خوردند و صلوات فرستادند.

    آن سرباز رفت به مرخصي و چند روز بعد شادمان برگشت.

    از چهره اش فهميدم كه كه بايد حال مادرش خوب شده باشد.

    گفتم: «الحمدالله مثل اين كه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان مؤثر واقع شده ...».

    جا خورد نگاهي انداخت و گفت: «آقا سيد نه دوا و درمان مؤثر نبوده، راه اصلي اش را پيدا كردم». تعجب كردم.

    نكند اتفاقي افتاده باشد گفتم:«پس چي؟»

    گفت:«چند جرعه از آب قمقمه ي آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم، بردم تهران و دادم مادرم خوردم به اميد خدا خيلي زود حالش خوب شد.

    اصلاً نيتم اين بود كه براي شفاي او جرعه اي از آب فكه ببرم....

  18. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  19. #11
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy شهادت غلامي و شاهدي

    صبح روز دوم دى ماه سال 74 بود. بچه ها زيارت عاشورا خوانده و آماده شدند و رفتيم پاى كار. محلى كه مى خواستيم كار كنيم، اطراف

    ارتفاع 112 بود، كانالى بود كه سال هاى قبل هم آنجا كار شده بود. كسى نتوانسته بود داخل آن برود.

    تجهيزات زيادى اطراف كانال ريخته و نشان مى داد كه بايد شهيدان زيادى آنجا باشند. فقط اطراف كانال پانزده - شانزده شهيد پيدا كرده

    بوديم. اطراف كانال پر است از ميدان مين و علف هاى بلند كه روى آنها را پوشانده اند.

    همراه سعيد شاهدى و محمود غلامى مى رفتيم تا انتهاى راه كار متهى به كانال. كار بايد از آنجا به بعد ادامه پيدا مى كرد. سعيد و محود را

    نسبت به ميدان مين توجيه كردم و به آنها گفتم كه اينجا مين والمرى و ضد خودرو دارد.

    برگشتم طرف بقيه نيروها براى نظارت بر كار آنها. دقايقى نگذشته بود و ساعت حدود 30/9 صبح بود كه با صداى انفجار همه به آن طرف

    كشيده شديم.

    به آنجا كه رسيديم، ديديم سعيد و محمود هر كدام به يك طرف پرت شده اند. سعيد اصلا حرف نمى زد. بدن محود به طورى داغان شده بود

    كه پاهايش متلاشى شده بودند. با على يزدانى كه بالاى سرش رفتيم، نمى دانستيم كجاى بدنش را ببنديم. از بس بدنش مورد اصابت

    تركش مين والمرى قرار گرفته بود.

    چفيه را دورى يكى از پاهايش بستيم. محمود چشمانش را بازور باز كرد، نگاهى انداخت به ما و با سعى زياد گفت: «من ديگه كارم تمومه...

    بريد سراغ سعيد.» رفتيم بالاى سر سعيد. تركش به سينه و بالاتنه اش خورده بود. گلويش سوراخ شده بود. دستش هم داغان شده بود.

    محمود كه حرف مى زد، يك «يا زهرا» گفت و تمام كرد ولى سيعد هيچ حرفى نزد. آن روز صبح را به يادم آورديم كه سعيد گفت: «ماه رجب

    آمد و رفت و ما روزه نبوديم» خيلى تأسف مى خورد. سرانجام آن روز را روزه گرفت. همان روز با زبان روزه شهيد شد.

  20. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  21. #12
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy بترس از مين والمري

    آن روز كنار تانكار آب نشسته بودم،آقا محمود غلامي را ديدم كه داشت مي رفت براي كار

    .برخاستم و رفتم طرفش ،پس از سلام و عليك گفتم:


    آقا محمود اين مينها و خنثي كردنشان را به من ياد بده،خنديد و گفت:مي خواهي چكار؟


    گفتم:بدرد مي خوره،هميشه كه تخريبچي با ما نيست،شايد موقعيتي پيش بيايد كه لازم باشد بدانم.


    گفت:باشه.از فردا ان شاءالله روزي يك ساعت برات كلاس مي گذارم كه ياد بگيري چه جوري بايستي كار كني .گفتم:مي بخشيد آقا

    محمود،مين والمري را هم بايد ياد بدي ها جا خورد.مكثي كرد .



    خيلي دقيق و متعجب گفت:بترس از مين والمري ،از والمري بترس كه گنده گنده هاش را زمين زده،دين شعاري را زده زمين…و رفت.


    ساعتي بعد خبر آمد كه محمود غلامي و سعيد شاهدي بر اثر انفجار مين والمري به شهادت رسيده اند

  22. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  23. #13
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy تفحص شهيدي كه خون از پيكرش بيرون زد

    رفیعی با دست های خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید. فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده.

    از سنگر بیرون پریدم، دیدم او هم دستش خونی است.پرسیدم چی شده؟

    گفتن برو عقب ماشین روا نگاه کن.

    دیدم یه گونی عقب ماشینه.

    داخل گونی یه شهید بود که سر و پا نداشت، پیراهنی سفید تنش بود و دکمه یقه رو تا آخر بسته بود.

    بچه ها گفتن:"برای شستشوی بیل مکانیکی، جایی رو کندیم تا به آب برسیم.

    آب که زلال شد، دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرونه. کندیم تا به پیکر سالم شهید رسیدیم.

    خون تازه از حلقومش بیرون میزد!

    ما برای شستشوی بیل جایی رو انتخاب کرده بودیم که یقین داشتیم هیچ شهیدی اونجا نیست!

    اصلا اونجا اثری جنگ و خاکریز نبود."

    دور تا دور منطقه را جست و جو کردیم، تا شاید شهید دیگه ای پیدا کنیم؛ اما خبری نبود.

    خیلی وقتا خود شهدا به میدان می آمدن تا پیداشون کنیم.

    رادیو روشن بود، گوینده از تشییع یک هزار شهید بر روی دست مردم تهران خبر می داد.

    شاید مادر این شهید، با دیدن تابوت های شهدا از خدا پسرش را خواسته بود و همان ساعت...
    منابع :
    کتاب تفحص

  24. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  25. #14
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy پيكر شهداء زير سنگر بتوني دشمن

    آن روز مصادف بود با ولادت حضرت امام محمد تقي (ع) سال 73 بود. همراه بقيه نيروهاي تفحص در محور ارتفاع 143 كه بودم منتهي مي

    شد به ارتفاع 146 منطقه عملياتي والفجر يك در فكه .

    يك سنگر بتوني خيلي بزرگ نظر ما را به خود جلب كرد. سنگر بر بلندي قرار داشت و پله هاي بتوني محل رسيدن به آن بود. محل برايمان

    مشكوك بود. طول و عرض سنگر حدودا4×3 متر بود و شايد هم بزرگتر. كف آن هم سي –چهل سانتي متر بتون ريخته بودند.

    آنجا را كه مشكوك بود با بيل كنديم كه به قطعات بدن يك شهيد بر خورديم.پاها و تن شهيد را كه در آورديم متوجه شديم شانه ؛دستها و

    سرش زير پله بتوني است.معلوم بود كه بتون را روي پيكر او ريخته اند.در حال جمع آوري بدن او بوديم كه يك پوتين ديگر به چشممان

    خورد.شروع كرديم به كندن كل اطراف سنگر.

    سرانجام پس از جستجوي فراوان در پاي سنگر؛حدرد پنجاه شهيد را پيدا كرديم كه روي آنها بتون ريخته و سنگر ساخته بودند.برايمان جاي

    تعجب بود كه دشمن چگونه اينجا سنگر زده است.

    اگر يكي دو تا شهيد بود چيزي نبود ولي پنجاه شهيد خيلي جاي حرف داشت.ظواهر امر نشان مي داد كه سنگر فرماندهي آنجا مستقر

    بوده است چون در نقطه اي استراتژيك قرار داشت.

  26. 3 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  27. #15
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy انگشت و انگشتر

    چند روزي مي شد كه در اطراف كاني مانگا در غرب كشور كار مي كرديم؛

    شهداي عمليات والفجر چهار را پيدا مي كرديم.

    اواسط سال 71 بود
    .
    از دور متوجه پيكر شهيدي داخل يكي از سنگرها شديم. سريع رفتيم جلو.

    همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصابت كرده و شهيد شده بود.

    خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشتري است؛ از آن جالب تر

    اين كه تمام بدن كاملاً اسكلت شده بود ولي انگشتي كه انگشتر در آن بود، كاملاً سالم و گوشتي مانده بود.

    همه ي بچه ها دورش جمع شدند. خاك هاي روي عقيق انگشتر را پاك كرديم. اشك همه مان درآمد، روي آن نوشته شده بود:
    « حسين جانم »

  28. 3 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  29. #16
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Lightbulb زندگي نامه ي شهيد تفحص،مجيد پازوكي

    روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند ،عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه را سرمست کرد

    با اولین صدای گریه اش مادر را آرام نمود.هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد

    تا این که نیمکت های مدرسه با دانش آموزان کلاس اول آشنا گشت.از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت با اوج گرفتن

    مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور، مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.انقلاب که پیروز

    شد یازده ساله بود که برای دیدن امام سر از پا نشناخته به مدرسه رفاه رفت و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله

    بود.بعدها به عضویت بسیج مسجد لرزاده درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و به عنوان تخریبچی ،

    زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم، حالش خوب نبود

    ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت و درد را با خنده پذیرایی می کرد.

    پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور او را در قرارگاه رمضان وجنگ با ضد انقلاب و اشرارغرب کشور

    به خاطر سپردند . دفاع هنوز برای مجیدادامه داشت ، او با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها، شرکت در بیست عملیات را آوردگاه عشق

    خود کرده بود.در سال 70 13در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مجتبی را از خود برای ما به

    یادگار گذاشت .در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله r در منطقه جنوب او نیز به خیل جستجوگران نور پیوست. با تمام

    سختی های منطقه و ناراحتی جسمی ،عاشقانه به دنبال پیکر شهدا می گردید.پرکار و کم حرف بود وبا اطلاعات دقیق از منطقه معبر میزد

    و با عروج دوست دیرینه اش شهید محمودوند او مسئول گروه تفحص لشکر 27 شد.گذر لحظه ها را بی صبرانه به امید وصال انتظار می

    کشید و سرانجام در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی،

    نزدیک پاسگاه وهب عراق منطقه عمومی فکه مستجاب شدو تربت او در قطعه 27 بهشت زهرا نزدیک مزار دوست همیشگی اش علی آقا

    ، دستگیر التماس دعاهای ره جویان است.

  30. 3 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  31. #17
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy خاطره ای از همرزمان شهید مجید پازوکی پیرامون حالات و روحیات شهید

    ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجيد پازوكى» از تخريبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر يك فكه، اطراف ارتفاع 143 به ميدانى مين

    برخورديم كه متوجه شديم ميدان مين ضد خودرو و قمقمه اى است. يعنى يك مين ضد خودرو كاشته و سه تا مين قمقمه اى به عنوان

    محافظ در اطرافش قرار داده بودند.

    سر نيزه ها را در آورديم و نشستيم به يافتن و خنثى كردن مين ها. خونسرد و عادى، با سر نيزه سيخك مى زديم توى زمين و مين ها را در

    آورده و خنثى مى كرديم و مى گذاشتيم كنار. رسيدم به يك مين ضد خودرو. دومين قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مين

    سوم را پيدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مين سوم منفجر شده باشد، ولى هيچ اثر يا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركيب

    ميدان هم به همين صورت بود كه يك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مين سومى خبرى نبود.

    در تخريب اصلى وجود دارد كه مى گويند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». يعنى اگر مينى را پيدا نكردى زير پاى

    خودت را بگرد كه بايد مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجيد گفتم: «ميجد مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسيد

    كه زير پايم را سيخ بزنم. يك لحظه پايم را فشار دادم. متوجه شدم شئى سفتى زيرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور

    نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نيزه سيخك زدم زيرپايم، ديدم نه! مثل اينكه مين است. به مجيد گفتم: «مجيد مواظب باش مثل

    اينكه من رفتم روى مين...» مجيد خنديد و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:

    - خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخريبچى؟ مين زير پاى توست به من مى گى مواظب باش!

    پايم را كشيدم كنار و مين قمقمه اى را درآوردم. در كمال حيرت و تعجب ديدم سيخك هايى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشيده و چند

    خط وردّ سر نيزه هم رويش مانده و به قول بچه ها «مين را زخمى كرده بود».

    خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.

    يك ساعتى از اين جريان گذشت. در ادامه معبر داشتيم جلو مى رفتيم، مى خواستيم ميدان را باز كنيم كه بچه ها بروند توى شيار كه اگر

    شهيدى هست پيدا كنند. دوباره يك مين گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجيد بگويم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجيد...

    اين يكى ديگه حتماً زده». مجيد نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم

    زير پاى خودت است.» روى شوخى اين حرف را زد. پايم را فشار دادم، شك كرد، سر نيزه زدم ديدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم

    ديدم مين زير پايم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مين زير پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:

    گر نگهدار من آن است كه من مى دانم
    شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد

  32. 3 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  33. #18
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy یک خاطره از تفحص به نقل از شهید مجید پازوکی

    يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه

    داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم. شهيدى پيدا نمى شد.

    بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع

    كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كه مى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك

    شهيد پيدا كرديم.بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:

    - بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد

    خودشه نشون بده...

  34. 3 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  35. #19
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy مصاحبه شهيد مجيد پازوكي پيرامون حالات و روحيات شهيد علي محمودوند

    علي محمودوند، يه علي محمودوند من مي گم يه علي محمودوند مي شنوي. بعضي ها رو نمي شه همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً

    بگي اين بود علي محمودوند.

    اون ور بيشتر مي شناسنش. اصلاً بهتر مي دونن چي كار كرد. خدا بيشتر مي دونه چيكار كرد، كسي نمي شناختش.

    شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت مي شد آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقع ها يه

    چيزهايي مي گفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟

    من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام شنيده بودم. بعد ما مي خنديديم،

    مي گفتيم چي مي گه؟

    ولي عملاً تو خيبر و عمليات هاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نمي ترسيد. خوب؛ حالا اين چه پشتوانه اي داشت كه اين

    حرف رو مي زد يا اون خستگي ناپذيريش يا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار مي كرد.

    توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه ]فكه[ جنگيده بود. گردان حنظله اي بود ديگه. همون بچه هايي كه تو كانال گير كردند.

    خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر رو مي گفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم

    بچه هاي كميل بودند و رفيقاش.

    بعضي موقع ها، خاطره تعريف مي كرد، لحظه به لحظه تعريف مي كرد. مثلاً مي گفت: مثلاً كوچكترين حركت*هاي بچه ها را هم تعريف مي كرد؛

    اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون رو مي گفت.

    خيلي باسش سنگين بود همش مي گفت من بايد برم اين بچه ها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال

    حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد.


    يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه مي رفت، قاطي كرده بود. اصلاً همين جوري ديگه داد مي زد، به

    حضرت علي مي گفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا

    نشه مي زارم مي رم از اين فكه. همين طور راه مي رفت با خودش حرف مي زد.

    نمي دونم اين فشار رو كه تحمل مي كرد، من احساس مي كنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه گذاشته بود كه اين بچه ها رو پيدا كنه!

    بچه اش كه مريض شد خيلي واسش سخت مي گذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز، اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز،

    تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نمي دونم خودش، بچه هاش، نمي دونم كي خواب مي بينه؛ خواب امام

    رضا رو مي بينه كه ما همين جوري دوست داريم ببنيم. هرچي مي خواي از ما بخواه؛ بهت ميديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست داريم بچه ات

    رو همين جور ببينيم.

    حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو

    نخواه؟
    اون بچه اش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كليه درد داشت. يك كليه اش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش

    سنگساز بود. يا مرفين مي زد يا مي رفت توي اين بيابون ها. معمولاًخون ريزي داشت اين كليه اش درد مي كشيد ولي بازم هيچي نمي گفت.

    ادامه داد راه رو.

    خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ مي دونست يعني چي؟ يعني يه قطعه اي از زمان جنگ كه هنوز مي شد

    توش مثل زمان جنگ زندگي كرد.

    سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود مي گفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد مي شم، چهار يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر

    منتظر بود بالاخره كي نوبتش مي رسد تا به بچه هاي حنظله برسه.
    ویرایش توسط فرنيــا : سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۱ در ساعت ۱۴:۱۹

  36. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  37. #20
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy طلاييه گوشه اي از حرم عباس (ع)

    یکی از رزمندگان گروه تفحص شهدا نقل میکند:

    ایام نوروز بود شب ولادت امام رضا (ع) مقر بچه های ۳۱ عاشورا جشن بود.

    اخر برنامه ناگهان متوسل شدند به حضرت ابوالفضل (ع) مجلس باصفایی شد.

    صبح بچه ها گفتند به نام اقا ابوالفضل (ع) برویم . گفتم روز ولادت امام رضا (ع) ؟!

    گـفتـنـد :

    دیشب مراسم مون حال داد امروز هم حتماً از اقا عیدی مون رو میگیریم .

    نشستم پشت بیل...شهیدی پیدا کردیم .

    اسمش << ابوالفضل خدایار >> بود . از گردان امام محمدباقر (ع) گروهان حبیب .

    حسابی ذوق زده شدیم . به بچه ها گفتم :

    اگر شهید دیگری به نام ابوالفضل پیدا شد طلائیه گوشه ای از حرم عباس است .

    کار را دوباره شروع کردیم . چند بیل زدیم .

    بچه ها ریختند داخل گودال ها و فریاد زدند یا ابوالفضل !

    پریدم پایین . دیدم دست یکی از بچه ها یک دست بریده است .

    از محلی که دست افتاده بود آب زده بود بیرون !

    فکر کردیم اب قمقمه است . ولی قمقمه اش خشک خشک بود .

    ارام ارام شهید را بیرون اوردیم . هویت پلاکش را استعلام کردیم اعلام کردند

    (( ابوالفضل ابوالفضلی گردان امام محمد باقر(ع) گروهان حبیب ))

  38. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  39. #21
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۰۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,464
    امتیاز : 60,448
    سطح : 100
    Points: 60,448, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registeredTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,620
    تشکر شده 8,121 در 2,374 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy مظلوميت پنهان...

    يكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقايق هاى پنهان، مى كاويديم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پيكر چند شهيد برخورديم كه همه شان آرام و

    زيبا برروى برانكارد خوابيده و شهد شهادت نوشيده بودند.

    يكى از آنان لباس سبز و زيباى «سپاه» بر تن داشت و با اينكه بيش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زيبا و

    تميز خود نمايى مى كرد.

    شروع كرديم به جستجو ميان پيكر شهدا بلكه پلاك و يا كارت شناسايى از آنها بيابيم.

    دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كرديم، متوجه يك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 ميليمترى شديم كه مستقيم بر روى بدن او اصابت كرده

    بود.
    گلوله خمپاره، كمر شهيد و كف برانكارد را سوراج كرده و در زمين نيز فرو رفته بود.

    با احتياط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كرديم و به كنارى نهاديم.

    يك آن برگشتم به هنگامه عمليات والفجر يك، بهار سال 62، زمانى كه او زخمى بوده و ذكر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...

    سيد بهزاد پديدار

  40. 4 کاربر از پست مفید فرنيــا تشکر کرده اند .


  41. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۰
    محل سکونت
    خوش بحال اون کبوتر که خونش بین...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,534
    امتیاز : 23,941
    سطح : 94
    Points: 23,941, Level: 94
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 409
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsOverdriveTagger Second Class
    تشکر کردن : 9,180
    تشکر شده 15,095 در 4,101 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    71
    مخالفت شده 55 در 39 پست

    پیش فرض

    .

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله من اول الدنيا الي فنائها و من الاخره الي بقائها،
    الحمدلله علي كل نعمه و استغفرالله من كل ذنب و اتوب اليه و هو ارحم الراحمين..




  42. 2 کاربر از پست مفید A pLaneT L aLOne I تشکر کرده اند .


  43. #23
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,558
    امتیاز : 68,357
    سطح : 100
    Points: 68,357, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,141
    تشکر شده 22,701 در 4,108 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    یه سال رفته بودیم جنوب
    شهید پازوکی تازه شهید بودند( کمتر از چند ماه )
    چندتا شهید توی تفحص پیدا شده بود.
    شهید محمودوند چنااااااااااااان مداحی میکرد به یاد شهید پازوکی
    .
    .
    .
    چند مدت بعدش گفتن شهید محمودوند هم پرواز کرد

    لحظه شهادت شهید محمودوند
    رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ؟

  44. 6 کاربر از پست مفید رهرو تشکر کرده اند .


  45. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۰
    محل سکونت
    خوش بحال اون کبوتر که خونش بین...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,534
    امتیاز : 23,941
    سطح : 94
    Points: 23,941, Level: 94
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 409
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsOverdriveTagger Second Class
    تشکر کردن : 9,180
    تشکر شده 15,095 در 4,101 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    71
    مخالفت شده 55 در 39 پست

    پیش فرض

    .

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله من اول الدنيا الي فنائها و من الاخره الي بقائها،
    الحمدلله علي كل نعمه و استغفرالله من كل ذنب و اتوب اليه و هو ارحم الراحمين..




  46. 6 کاربر از پست مفید A pLaneT L aLOne I تشکر کرده اند .


  47. #25
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    جديدا مطالب زياددرموردشهيدپازوكي به چشمم ميخوره!!! اينجورموقعها به فال نيك ميگيرم...
    براي خودش عالمي داشته...شهادت نوش جانش ...



    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  48. 2 کاربر از پست مفید rah تشکر کرده اند .


  49. #26
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض



    اللّهمّ الرزقنا ...



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  50. کاربر روبرو از پست مفید آبشار تشکر کرده است .

    rah

  51. #27
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گمنامــی تنها برای شهرت
    پرستها دردآوراست وگر نه همه
    اجرها در گمنامی است...
    شهید پازوکی



    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  52. #28
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-شهریور-۰۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    55
    امتیاز : 1,875
    سطح : 25
    Points: 1,875, Level: 25
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 465
    تشکر شده 326 در 53 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سردار شهید مجید پازوکی به روایت تصویر

    پنجشنبه 18 مهر 1392

    دوازدهمین سال زندگی شهید مجید پازوکی در بهشت گرامی باد

    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)









    سردار شهید مجید پازوکی در دوران کودکی





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر اول از راست) در دوران دفاع مقدس



    سردار شهید مجید پازوکی در دوران دفاع مقدس





    تصویری از مراسم ازدواج سردار شهید مجید پازوکی(نفر دم از چپ)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر اول از راست)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر دوم از چپ)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر اول از راست)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)




    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر دوم از چپ)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در کنار شهید علی محمودوند






    سردار شهید مجید پازوکی(نفر اول از چپ)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر چهارم از راست)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی(نفر سوم از راست)، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)





    مراسم تشییع پیکر سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)






    پیکر سردار شهید مجید پازوکی، فرمانده گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

    +




    پیوند کوتاه به مطلب
    یاایها العزیز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضعة مزجة فاوف لنا الکیل وتصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین
    «ای عزیز به ما وخاندان ما رنج رسیده وکالایی ناچیز اوردیم ، پس برای ما پیمانه را پر کن ، وبر ما تصدق کن که خدا به تصدق کنندگان پاداش دهد.»

    (یوسف ایه 88)

  53. 2 کاربر از پست مفید آحاد 5 تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1