کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 52 1231151 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 1555
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض شهدای مدافع حرم


  2. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    به گزارش خبرگزاری تسنیم، مهدی صابری یکی از شهدای افغانستانی مدافع حرم است. او فرمانده گروهان حضرت علی اکبر(ع) نیروی مخصوص تیپ فاطمیون بوده است. پیکر مطهر این شهید و سه تن دیگر از شهدای تیپ فاطمیون چندی پیش همزمان با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) با حضور گسترده مردم شهر مقدس قم از مسجد امام حسن عسکری (ع) به طرف آستان مقدس حضرت معصومه (س) تشییع و در قطعه شهدای مدافعان حرم بهشت معصومه (س) به خاک سپرده شد. آخرین دست نوشته این شهید مدافع حرم در ادامه می آید: «بسم  الله الرحمن الرحیم»
    یا علی اکبر لیلا؛
    عشقت میان سینه من پا گرفته * شکر خدا که چشم تو ما را گرفته
    دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی * حالا که کار عاشقی بالا گرفته
    عمریست آقاجان دلم از دست رفته * پایین پای مرقدت ماوا گرفته
    گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب * شش گوشه هم با نور تو ماوا ...

    انتهای پیام/

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    مهدی صابری هم فرماندهی می کرد هم به خاطر مهارت های پزشکی مجروحان را مداوا می کرد؛ به خاطر اتمام مهمات در ناامیدی بودیم که یک چفیه پر از نارنجک اطرف ابوحامد برایمان هدیه آمد. این هدیه شعف زیادی در دل مهدی و بچه های خط شکن ایجاد کرد.
    شهدای ایران:مهدی صابری یکی از شهدای افغانستانی مدافع حرم است. او فرمانده گروهان حضرت علی اکبر(ع) نیروی مخصوص تیپ فاطمیون بوده است. پیکر مطهر این شهید و سه تن دیگر از شهدای تیپ فاطمیون چندی پیش همزمان با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) با حضور گسترده مردم شهر مقدس قم از مسجد امام حسن عسکری (ع) به طرف آستان مقدس حضرت معصومه (س) تشییع و در قطعه شهدای مدافعان حرم بهشت معصومه (س) به خاک سپرده شد. خواهر شهید مهدی صابری در وبلاگی که به نام این شهید راه اندازی کرده به بیان برخی خاطرات از برادر شهیدش می پردازد. او در یکی از مطالب این وبلاگ، خاطره ای را به روایت یکی از فرماندهان نوشته است که روز شهادت مهدی صابری در کنار او مشغول جنگ بوده، این خاطره به روایت یکی از فرماندهان و به قلم خواهر شهید صابری در ادامه می آید:

    گرفتن «تل قرین» که اهمیت فوق العاده ای در از بین بردن کمربند حائل رژیم صهیونیستی در بلندی های جولان داشت با غیرت حیدری بچه های فاطمیون میسر شد و این پیروزی آسان بدست نیامد. جنگ بچه ها خاکریز به خاکریز نبود، بلکه تن به تن با تکفیری ها گلاویز شده بودند از بس با سلاح ها شلیک کرده بودند که همه از کار افتاده بود. یکی از فرماندهان تعریف می کرد و می گفت: «بچه های خط شکن به فرماندهی شهید مهدی صابری سینه به سینه تکفیری ها زد و خورد می کردند تکفیری ها که پاتک شدیدی را برای پس گرفتن تل قرین شروع کرده بودند از آسمان و زمین آتش سنگینی می ریختند و ما هم از بس با دوشکا و سلاح های سنگین 23 شلیک کرده بودیم که این سلاح ها هم از کار افتاده بود.



    سختی و شدت جنگ، توانمان را بریده بود و بدتر از همه نداشتن مهمات و از کارافتادگی سلاح ها، دشمن را امیدوار کرده بود تنها اسلحه ای که با آن نفرات دشمن را به درک می فرستادیم کلاش بود که با پایان یافتن آخرین گلوله هایمان عملا آن را هم از دست داده بودیم اما آن طرف مجهز بود به آخرین سلاح های مدرن هدیه اسرائیل. در این میان شهید مهدی صابری هم فرماندهی می کرد و هم به جهت اینکه آشنایی کاملی به مهارتهای پزشکی و پرستاری داشت به مداوای مجروحین می پرداخت و یکجا بند نمی شد».



    همه بخاطر تمام شدن مهمات مان در اوج ناامیدی بودیم که ناگهان دیدم شهید فاتح معاون سردار شهید توسلی یک چفیه پر از نارنجک برایمان آورد. هدیه ای بود از طرف «ابوحامد» و در آن شرایط سخت خدا می داند که این هدیه چه اندازه شور و شعف در دل مهدی و بچه های خط شکن ایجاد کرد. از آنجا که نسبت به تکفیری ها در موضع بالاتری قرار داشتیم و آنها هم در چندمتری ما در پایین تپه در حال بالا آمدن بودند (گویا فهمیده بودند مهمات مان به پایان رسیده و کارمان تمام است) معطل نکردیم و شروع کردیم به انداختن نارنجک ها. با هر نارنجکی که پرتاپ می کردیم جمعی از آنها راهی دوزخ می شدند اما انگار تعدادشان کم نمی شد. بیش از صد نفر را به هلاکت رسانده بودیم اما مثل مور و ملخ زیاد می شدند و بالا می آمدند آنها اهمیت تپه را می دانستند و نمی خواستند شکست را قبول کنند.

    در همین حین از جناح دیگری دشمن قصد نفوذ و قیچی بچه ها را داشت که شهید مهدی صابری با تیزهوشی فهمید و در حالی که بقیه افراد از او بی خبر بودند به همراه یکی دیگر از نیروها غریبانه در مقابل وحشی های تکفیری صف آرایی می کند و جنگ نفر به نفر شروع می شود. مهدی؛ علی اکبر گونه جنگ شدیدی را آغاز می کند دشمن که عقب نشینی کرده و تنها راه چاره را انداختن خمپاره می داند که در این بین ترکش خمپاره مهدی را زخمی می کند. در صحنه نبرد بودیم که دیدم مهدی خودش را با تن مجروح به ما رساند. تا نگاهم به مهدی افتاد دیدم لب هایش از شدت تشنگی خشک شده و دریغ از یک قطره آب برای آرام شدن او. گفتم مهدی جان شما دیگر برگرد عقب. بچه ها هستند و شما هم زخمی شده اید، خون زیادی از شما رفته و توان شما را گرفته است. مهدی با حالتی مظلومانه گفت نه برگشتن من در این شرایط سخت، عین نامردی است. دیدم زیر بار نمی رود نگاهم را برگردانم که یکدفعه دیدم یکی از بچه ها فریاد کشید مهدی، مهدی را زدند.

    تا نگاهم مجددا به مهدی افتاد دیدم مهدی با صورت به زمین خورد سه گلوله همزمان سینه و پهلو و گردن مهدی را درید و خون فواره زد. ایام فاطمیه بود و سالگرد شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها که مهدی مهمان مادر شد. مهدی در فاطمیه زهرایی شد. جوان برومندی که عاشق حضرت علی اکبر علیه السلام بود. با لب تشنه به علی اکبر لیلا پیوست و به آرزوی دیرینش رسید. جای عزاداری نبود پیشانی مهدی را بوسیدم و کار را ادامه دادیم. روی برگشتن و عقب نشینی هم نداشتم و با خودم گفتم ریختن خونم شرف دارد بر برگشتن. در آن شرایط سخت که مهمات مان تمام شده بود به یکی از بچه ها که سر نترسی داشت گفتم بیا اینگونه فکر کنیم که ما به دشمن پاتک زدیم و بجای ایستادن و دفاع کردن به سمت آنها یورش ببریم و حمله کنیم. قبول کرد. او از سمت راست و من از چپ به سمت دشمن یورش بردیم در این بین دوشکای دشمن لحظه ای از کار نمی افتاد، مقابله سلاح کلاش با گلوله های دوشکا بیشتر به یک شوخی شبیه بود اما به اذن خدا دوشکاچی را به درک فرستادیم و پریدیم پشت دوشکای دشمن. با دوشکای آنها خود تکفیری ها را هدف گرفتیم. بعد از مدتی دیدیم خط آرام گرفت بچه های مخابرات خبر آوردند که تکفیری ها پشت بی سیم گفتند باید عقب نشینی کرد چون فاطمیون تل قرین را طلسم کرده اند. اینگونه بود که تل قرین با پایمردی شهدایی چون مهدی صابری به تصرف کامل درآمد و کمر اسرائیل شکست و خط حائلی که اسرائیل با کمک تکفیری ها برای امنیت خود به دور خود تنیده بود از هم پاشید و شکست.

  6. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  7. کاربران زیر با پست جناب rahaei مخالفت نموده اند:


  8. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    مهدی صابری؛ شهید مدافع حرم در آخرین کاغذ دست نوشته اش که وصیت نامه وی محسوب می شود، خطاب به خانواده خود نامه ای نوشت که به شرح زیر است:

    " رو سیاهم.
    روسیاهم که با 25 سال سن نتونستم تو رابطه عبد و معبودی اونجوری که باید و شاید وظیفه عبد رو به نحو شایسته و بایسته انجام بدم.
    می خوام کمی راحت تر و خودمانی تر، بدون استرس و رودربایستی باهاتون صحبت کنم.
    مامان، مامان، مامان...
    همین الانش چقدر دلم برات تنگ شده! خدا می دونه. خیلی دوستت دارم. بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی! قدرت رو ندونستم. حیف. تو دلم هزارتا حرف هست که تو این چند جمله و چند ورق جا نمی شن و اون حس و حالش رو هم نمی تونم با قلم برات توصیف کنم.
    مامان؛ زیباترین موجود عمرم؛ قشنگ ترین کلمه عمرم؛ عشقم؛ نفسم؛ همه وجودم دوستت دارم.
    آبجی کوچولوی دوست داشتنی. با تو فهمیدم عشق یعنی چی! (باورت می شه) اونقدری که شما من رو دوست داری، به دو برابرش من دوستت دارم....
    و اما روضه گوش دادم! مامان شما لباس مشکی تنم کردی و بردیم مجلس عزاداری! مدیونتم..
    پدر شما لقمه حلال گذاشتی دهنم! ممنونتم..
    روضه لب تشنه! روضه بدن ارباً ارباً! روضه وداع! روضه گودال! روضه در! روضه پهلو! روضه سر بریده!
    همیشه هم آرزو داشتم این روضه ها همه به سرم بیاد! خدا کنه! یعنی میشه؟
    پدر و مادر و خواهران، محکم صبر کنید. صبر صبر صبر!
    خواهرای خوبم؛ حجاب حجاب حجاب! "

    قسمتی از وصیت نامه فرمانده یکی از تیپ های فاطمیون
    شهید مدافع حرم
    مهدی صابری



  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    آخرین فیلم شهید مدافع حرم (شهید مهدی صابری) + فیلم و عکسhttp://oweis.ir/?p=8978


  11. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  12. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  13. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  14. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    «طلبه شهید هادی ذوالفقاری»؛ از آجری که در فتنه به صورتش زدند تا ارادت به «موج الحسین»

    خبرگزاری تسنیم: هادی ذوالفقاری، طلبه شهید مدافع حرم را در همان وادی السلام، که شهره به آرامگاه مؤمنین است به خاک سپردند. حالا خانواده اش او را روایت می کنند از آجری که در فتنه به صورتش زدند تا هیئت «رهروان شهدا» پاتوق بچه های نسل پنجم انقلاب.

    نسخه قابل چاپ






    خبرگزاری تسنیم: مسجد موسی بن جعفر(ع) مسجدی است حوالی میدان خراسان. جایی که «هادی ذوالفقاری» بیشتر وقتش را در آن می گذراند. اتاق بسیج مسجد در همان نگاه اول یک اتاق ساده  است و در اتاقی ساده شاید چیزی برای جلب توجه وجود نداشته باشد جز دیوارهای پوشیده شده از بنرهای نام ِ اهل بیت(ع) که خود هادی ذوالفقاری آن ها را طراحی کرده است. شاید هیچ کس فکرش را نمی کرد اتاق بسیجی که به نگاه و انتخاب های او طراحی و آراسته شده است روزی محلی برای مصاحبه با خانواده اش باشد. مصاحبه ای با محوریت شهادت فرزندشان. شهید هادی ذوالفقاری متولد سال 1367 است. به تعبیر آن ها زندگی  هادی از جایی به صورت جدی تر شروع می شود که دنیای ساده طلبگی را به همه زرق و برق های دنیای جوانی اش ترجیح می دهد. «مریم سیبانی»، مادر شهید ذوالفقاری است. غیر از هادی چهار فرزند دیگر هم دارد. سه تا چهار سال است که به خاطر علاقه پسرش به درس خواندن در نجف، از هادی دور مانده است. این دلتنگی در میان گفته هایش پیداست. می گوید: «هادی سه چهار سالی می شد که برای درس طلبگی و حوزه علمیه به نجف رفته بود. قم را انتخاب نکرد چون نجف را بیشتر دوست داشت. من سختم نبود چون قبول داشتم نجف جای خوبی است، حضرت علی(ع) آنجا است به خاطر همین هم موافقت کردم. هادی هر سال ماه رمضان برمی گشت و پیش مان می آمد.» دلتنگی برای همه اعضای خانواده سخت است اما در این سختی مادر سهم بیشتری دارد. این را از چشم های همه یشان می شود، فهمید. به خصوص بعد از غم پرکشیدن هادی. نگاهی به عکس های روی دیوار می اندازند و همین که نگاهشان به تصویر این شهید می افتد اشک بر صورتشان جاری می شود. می گویند «هرچه فرزند عزیزتر دلتنگی اش هم بیشتر. آن هم وقتی عاقبت یک تربیت اسلامی به شهادت ختم شود.»
    مراقبه های درباره هادی از وقتی شروع شد که هنوز به دنیا نیامده بود
    مادر شهید ذوالفقاری هم مانند همه مادران شهدای دیگر معتقد است خودش کاری نکرده و همه لطف ها از سوی خداوند دستان او را مشایعت کرده است. او همه سعی اش را کرده تا بچه هایش با معارف اهل بیتی بار بیایند اما خودش هادی را یک جور دیگری می داند و می گوید: «کمک خداوند لحظه به لحظه زندگی همراه بود که توانستم دین را در تربیت بچه ها جاری کنم. اهل بیت(ع) کنارمان بودند. من بچه ها را از کودکی با قرآن و اهل بیت(ع) آشنا کردم. از سرگذشت امامان، معانی آیه ها و سوره های مختلف قرآن برایشان حرف می زدم، دعا و زیارت عاشورا را مرتب در خانه برایشان می خواندم. برای تربیت بچه ها همه چیز را رعایت می کردم. این رعایت از همان دوران بارداری ام مورد توجه بود. مادرم از بچگی به من یادم داده بود که دوران بارداری هرچیزی بخوریم روی بچه  مان تاثیر می گذارد و باید احتیاط کنیم. مثلاً هر حرفی نزنیم. هر لقمه ای نخوریم و این مراقبت ها را در دوران شیردهی هم رعایت می کردیم. با وضو باشیم و به مسائل مختلفی در کنار آن توجه کنیم. هیچ وقت از چیز بدی در خانه حرف نمی شد. سرگرمی موجود در خانه درس و کتاب بود. مثلاً الان با اینکه سن و سالی از من گذشته است، رفته ام دنبال ادامه تحصیل و برای اول نظری ثبت نام کرده ام. این اهمیت به درس در تمام بچه ها وجود داشت و همه شان را جوری بزرگ کردیم که درس از اولویت های مهم شان باشد تا دیگر دنبال سرگرمی های غلط نروند.»
    از بچگی برای نماز شب به خط می شدیم
    گاهی که به عکس پسرش نگاه می اندازد حرفش ناتمام می ماند برای لحظاتی رشته کلمات از دستش می رود دوباره که به خودش می آید بغضش را می خورد و می گوید: «هادی کودکی اش خیلی شیطان نبود؛ اصلاً کودکی ِاذیت کننده ای نداشت. یک چیز از ایام بچگی او هیچ وقت از خاطرم نمی رود. او از همان دو سه سالگی اش هیچ وقت بدون شلوار جایی نمی رفت، نمی دانم هم از کجا یاد گرفته بود اما هیچ وقت با لباس خانه و بدون شلوار از خانه بیرون نمی رفت. حجب و حیای خاصی داشت بااینکه من مجبورش نمی کردم که حتما از دوسه سالگی شلوار بپوشد اما خودش اینطور ترجیح داده بود. بین بچه هایم فقط هادی این اخلاق را داشت، بین لباس خانه و بیرون فرق می گذاشت.» «زینب ذوالفقاری» خواهر بزرگ شهید ذوالفقاری یک سال از او بزرگتر است. نگاهی آمیخته با اشک و لبخند می اندازد و در تأیید حرف های مادرش می گوید: «وقتی بچه بودیم مادرم ما را برای نماز شب خواندن به خط می کرد. می گفت باید در قنوت از 40 مؤمن یاد کنیم و نام عده ای را هم به ما می گفت. با همه بچگی مان یک سری اسم یادمان می ماند و در آخر مادرم می گفت اگر یادتان رفت بگویید شهدا. تا دم در پنج بچه پشت هم ردیف می ایستادیم و نماز شب می خواندیم».
    ماجرای قرائت زیارت عاشورا روی پشت بام و دست های کوچک هادی رو به آسمان
    خواهر شهید هم معتقد است از همان اول برای مادرش مهم بود کودکی شان چگونه می گذرد، با مثال حرفش را بیشتر توضیح می دهد و می گوید: «مادرم ما را به پشت بام خانه می بُرد و نذر کرده بود 40 شب زیارت عاشورا بخواند. ما را می برد می گفت زیر آسمان که باشیم به خدا نزدیک تریم. هادی این فضا را خیلی دوست داشت. مادرم می گفت وقتی من دعا می خوانم شما دست هایتان را بالا ببرید و الهی آمین بگویید چون شما دل های پاک تری دارید. در کنار دعای مادرم شیطنت هم می کردیم و همه وقت را دست به سینه نمی نشستیم اما الهی آمین را می گفتیم. هادی از همان موقع راهش را شناخته بود. شب های احیا مادرم، ما را به همین مسجد می آورد. گاهی نماز می خواندیم و گاهی خوابمان می برد. هادی آن موقع خیلی کوچک بود. مادرم صدایمان می زد می گفت بلند شوید باید قرآن سر بگیرید. اگر بیدار می شدیم که هیچ اگر نه مادرم خودش قرآن را باز می کرد و می گذاشت روی سرمان. از همان بچگی برایش مهم بود این چیزها در تربیت بچه هایش باشد و تأثیرش را هم گذاشت که هادی حالا اینطوری عاقبت به خیر شده است».
    مادر شهید ذوالفقاری از دنیای شیرین کودکی ِ هادی دل  می کند و از ایام محصلی فرزندش می گوید: «هادی هم اهل درس بود هم اهل کار. از همان موقعی که مدرسه می رفت هم درس می خواند هم بعد از مدرسه کار می کرد. یک مدت در تولیدی مشغول بود و یک مدت هم خودش را با موتور سرگرم کرده بود؛ هیچ وقت درس و کار را کنار نگذاشت». «محمدمهدی ذوالفقاری» برادر شهید ذوالفقاری سه سال از هادی بزرگ تر است. همانطور که اشک در چشم هایش حلقه زده همه اش به یک گوشه خیره می شود و از خوبی های برادرانه شان حرف می زند و می گوید: «هادی برادر خوبی برایم بود. کوچک تر از من بود و هوایش را خیلی داشتم. در خانه شیطنت های زیادی داشتیم و همه آن ها مثل فیلم جلوی چشم هایم مرور می شود». مهدی ذوالفقاری جدا از دنیای مشترک و صمیمی ِ برادری، برای مدتی شریک کاری هادی هم بوده است. این دو برادر پا به پای هم در بازار کار می کردند و تداعی این خاطرات اندوه برادرانه کلام او را بیشتر می کند. او می گوید: «سه سال و خورده ای پیش، قبل از اینکه هادی برای زندگی اش تصمیم جدی بگیرد هر دویمان در بازار کار می کردیم. یک روز آمد و گفت دیگر نمی خواهم در بازار کار کنم. شب آمدم و دوباره به او زنگ زدم گفتم برگرد دوست دارم کنار تو کار کنم گریه ام گرفته بود. اما هادی قبول نکرد، گفت: ناراحت نباش حضور من خیلی هم مهم نیست من باید بروم. اول نگفته بود چه فکری در سر دارد اما او طلبگی را انتخاب کرده بود».
    همیشه در خانه روضه زمزمه می کرد/هیئت «رهروان شهدا» را نسل پنجمی هایی که جنگ ندیدند، می گرداندند
    هادی ذوالفقاری پیش از اینکه به طلبگی بیندیشد یا برنامه مشخصی برای زندگی اش داشته باشد، روز و شب هایش را با عشق به اهل بیت(ع) گره زده بود. مادرش می گوید «انقدر عشق اهل بیت(ع) این روزها شعاری شده که شاید درک حقیقت این کلام سخت باشد. اما من عشق واقعی را در هادی دیدم. هادی همیشه در خانه برای خودش روضه می خواند. نوحه گوش می کرد و سینه می زد. هر وقت او را گوشه ای از خانه می دیدم زیر لب روضه خوانی می کرد و آرام آرام برای خودش نوا گرفته بود. فرقی نمی کرد مشغول چه کاری است در همه حال ذکر حسین حسین از لبش نمی رفت. من به واقع فهمیدم عشق هادی به اهل بیت(ع) حقیقت دارد. از بچگی هم به هیئت می رفت و با بچه های مسجد رفت و آمد داشت». هیئت «رهروان شهدا» را بچه های حوالی میدان خراسان خوب می شناسند. شهید ذوالفقاری مداح این هیئت بود. هیئتی متشکل از جوانانی که در این وانفسای دین و غیرت مشغول کار ارزشی اند. جوانانی که اغلب برای نسل پنجم انقلابند و درک واضحی از سال های جنگ ندارند اما برایشان مهم است از شهدا بگویند و دنبال این روحیات باشند.
    هیأت «موج  الحسین» پاتوق هادی بود
    مهدی ذوالفقاری می گوید: «هادی یک دستگاه اکو داشت که همیشه با آن مداحی می کرد و گوش می دادیم. الان صدای ضبط شده اش هنوز هست. قبل از اینکه به نجف برود حسابی غرق اینجور کارها بود. بچه های هم سن خودش جمع می شدند و برایشان مداحی می کرد. از وقتی در بازار با هم کار می کردیم هادی مداحی را شروع کرد فکر می کنم حوالی سال 82 بود. علاقه زیادی به مداحی داشت. هیئت دیگری هم که مورد علاقه اش بود و زیاد آنجا می رفت «موج الحسین» بود». زهرا ذوالفقاری خواهر دیگر شهید که هادی را بهترین برادر دنیا می داند، می گوید: «هادی خیلی مداحی را دوست داشت. وقتی به خانه می آمد کلی تمرین می کرد و صدای خودش را در مداحی های تمرینی اش ضبط می کرد و می گفت نظر بدهید بگویید صدایم خوب است یا نه. ما همیشه همراه مداحی هایش گریه می کردیم». زینب ذوالفقاری هم می گوید: «هادی همیشه روی موتور برای خودش نجوا می کرد. اصلاً با روضه و مداحی عجین بود. می گفتم هادی آرام بخوان چرا انقدر بلند می خوانی. می گفت تو از دل من خبر نداری من هم دیگر چیزی نمی گفتم تا راحت  باشد». برادر شهید نگاهش با نگاه درون عکس هادی گره می خورد بغضش را فرو می خورد و می گوید: «چند وقتی بود که دوست داشت برود حوزه علمیه درس بخواند و بالاخره یک جورهایی راهش را از من جدا کرد». مادر شهید ادامه می دهد: «هادی به طلبگی علاقه داشت، ما هم در راه تحقق علاقه باطنی اش تشویقش کردیم. کمک کردیم تا مسیری را که انتخاب کرده با موفقیت طی شود. از دوری نجف هم گلایه نکردیم. آنقدر خیال مان از محیط نجف مطمئن بود و از زندگی در جوار حضرت علی(ع) راضی بودیم که برای رفتن هادی مخالفتی نکردیم».
    کمدش پر بود از عکسهای حاج همت، شهید دین شعاری و ابراهیم هادی
    می گویند شهید هادی ذوالفقاری تمام وقتش را وقف کارهای بسیج و هیئت کرده بود. بعد از تمام شدن ِ مدرسه و چندساعتی کار کردن، او را فقط در هیئت پیدا می کردند و در بسیج مسجد محل. غیر از این ها خودش را سرگرم کار دیگری نکرده بود. مادرش می گوید: «وقتی هنوز ایران بود عاشق جنگ و دفاع از اسلام و انقلاب بود. همیشه از این علاقه اش حرف می زد. کمدی که در خانه داشت پر بود از عکس های شهدا. همیشه از شهدا اسم می برد و نحوه شهادت و زندگی نامه هایشان را برایمان می گفت. به چند شهید علاقه خاصی داشت شهید همت، ابراهیم هادی، محسن دین شعاری. همیشه از این ها حرف می زد و از هر فرصتی استفاده می کرد تا از آن ها بگوید. اغلب بسته های بزرگی از تصاویر شهدا دستش بود. دائما این ها را به خانه می آورد و از خانه به مسجد می برد. بخش زیادی از زندگی اش به این چیزها تعلق داشت».
    بیشتر وقتش برای بسیج و کار فرهنگی برای شهدا بود
    برادر شهید به دیوارهای اتاق بسیج اشاره می کند و می گوید «همه بنرهای این اتاق کار خود هادی است. بیشتر وقتش را به بسیج اختصاص داده بود. برای شهدا کار فرهنگی می کرد، بنر چاپ می کرد، عکس طراحی می کرد. ایام عید را هم به راهیان نور می رفت کل عید را آنجا بود. فقط هم برای زیارت نمی رفت، حسابی کمک می کرد». بغض در صدای زینب خواهر بزرگتر شهید می پیچد و می گوید «یک چیز عجیبی در روحیات هادی بود که ما هیچوقت نتوانستیم آن را درک کنیم. شاید تا الان هم نتوانسته باشیم بفهمیمش. همیشه مشغول کار فرهنگی برای شهدا بود. اغلب وقتش در پایگاه بسیج بود و ما را هم به فعالیت تشویق می کرد.»
    او که حالا صدای گریه اش کمی بلندتر شده است یکی از خاطرات برادر شهیدش را تعریف می کند و می گوید: «من در جامعه پزشکی کار می کنم. قرار بود برای شهدای عرصه پزشکی و پرستاری مراسمی بگیرند هادی آن موقع در بسیج و کارهای فرهنگی کارهای فوتوشاپی زیاد انجام می داد من هم خیلی سردرنمی آوردم گفتم هادی به من گفته اند درمورد شهدا کلیپ بسازیم. تو می توانی برای من این کار را بکنی؟ اگر می توانی من قولش را به مدیر سازمان جامعه پزشکی بدهم؟ گفت باشد. می دیدم که همیشه روی عکس شهدا کار می کند آن را با فتوشاپ تزئین می کند و به صورت عکس های برچسب دار چاپ می کند. روی موتورش هم همیشه همین چیزها را می زد. سمت راست عکس امام و سمت چپ عکس آقا بود. این نشانه موتور هادی بود که در خیابان تحت هر شرایطی شناسایی اش می کردیم. یک هفته ای هادی با کار من درگیر بود. من حتی به او سر هم نزدم گفتم کارش را حتما بلد است. وقتی تمام شد به من گفت بیا ببین خوب است کمی نگاه کردم گفتم آره خوب است. همان قدر که از کلیپ نگاه کردم فهمیدم خیلی رویش وقت گذاشته و کار کرده چون حتی آهنگی را برای آن انتخاب کرده بود که به شهدای عرصه پزشکی و پرستاری می آمد. گفتم این سی دی در همه دستگاه ها می خواند؟ گفت آره. من آن روز نتوانستم در مراسم حضور داشته باشم کلاس کامپیوتر داشتم سی دی را به آن ها رساندم. وقتی از کلاس برگشتم با من تماس گرفتند گفتند برادرت چه ساخته بود. اشک همه را درآورد. رفتم یکبار دیگر دیدم. خودم هم کلی با کلیپ گریه کردم و فهمیدم حال بقیه چطور بوده است. این کار هادی خاطره ماندگاری شد هنوز وقتی بعضی همکاران و دوستان را می بینم می گویند آن سی دی را هنوز داری به ما بدهی یا از رویش یکی برایمان بزنی؟». همین روحیات شهید ذوالفقاری بود که او را به وضعیت موجود قانع نمی کرد. چیزی در درونش می جوشید و پایانی نداشت. او حس می کرد لحظه به لحظه زندگی اش باید برای خدا باشد. حضور خدا را در تمام فعالیتش جاری می دید. بسیج، هیئت محلی، مداحی، همه اش را دوست داشت ولی انرژی او چیزی بیش از این ها بود. او فضای طلبگی را برای روحیه جهادی اش مناسب دید. تصمیمش را گرفت و عازم نجف شد.
    در نجف به صورت رایگان برای طلاب نیازمند، لوله کشی می کرد/حساب پس اندازی داشت که همه اش صرف فقرا می شد
    عالم طلبگی و سادگی آن، شهید ذوالفقاری را شیفته خود کرده بود. او در نجف تا ظهر درس می خواند و بعد از ظهرها به کارهای مختلفی مشغول بود. مثل روز و شب هایی که در تهران خودش را وقف خدمت کرده بود در نجف هم همینطور بود به درس خواندن صرف اکتفا نمی کرد. لوله کشی را یاد گرفته بود و بعد از ظهرها به خانه طلبه هایی می رفت که می دانست دستشان تنگ است. بدون دریافت هزینه ای برایشان لوله کشی می کرد گاهی کار برقی انجام می داد. آنقدر دستش به خیر بود که این روحیه اش از ذهن کسی دور نماده است. بارها کسی از او پولی قرض می گرفت شهید موقع پس گرفتن پول می گفت این مبلغ را ببر به فلان خانواده بده که نیازمندند و نگو از طرف من آورده ای. دوستانش می گفتند حساب پس اندازی داشته که تمام هزینه موجود در آن حساب را صرف نیازمندان می کرده و عجیب تر اینکه تا قبل از شهادتش کسی خبر نداشت.
    استاد عرفانش در نجف گفت «هادی ره صدساله را یک شبه رفت»
    یکی از اساتید عرفانی که شهید ذوالفقاری در نجف پیشش می رفت بعد از شهادت او گفته بود «به مادر هادی سلام برسانید و بگویید او یک شبه ره صد ساله را رفته است که ما هم به او غبطه می خوریم».
    زینب ذوالفقاری می گوید: «به نظر من وقتی کسی طلبه می شود یعنی بندگی خاصی در وجودش دارد. هادی دلش خدایی بود. این  شهدا راه دیگری را دیده بودند. خودش انگار خبر داشت که قرار است شهید بشود چون خیلی با بقیه فرق داشت. به نظرم هادی بیشتر از همه ما به خدا نزدیک و دلش صاف بود. عبادتش جور دیگری بود. در نجف یک دفتر داشت که برنامه های روزانه اش را در آن می نوشت، ما بعداً این دفتر را دیدیم. در آن مثلاً نوشته است هشت صبح باید فلان کار را بکند. 9 صبح باید برود سر مزاری که برای خودش در نظر گرفته و فلان ذکر خاص را به این تعداد دفعات بگوید یا مثلا فلان ساعت از شب، نماز شب یا جعفر طیار بخواند. من تا به حال نماز جعفر طیار نخوانده ام.»
    علاقه اش به رهبری همه جا زبانزد بود/ در عراق هم از حریم ولایت فقیه دفاع می کرد
    روحیه انقلابی شهید ذوالفقاری در نجف هم پایدار بود. دوستانش می گویند: «چیزی نمی توانست جوشش انقلابی او را فرو بنشاند، علاقه او به مقام معظم رهبری زبانزد همه بود. این علاقه به خاک ایران محدود نمی شد. حتی اگر کسی در عراق علیه انقلاب و حضرت آقا حرفی می زد هادی با او وارد بحث می شد و معتقد بود تحت هر شرایطی و در هر کشوری باید از حریم ولایت و ولایت فقیه دفاع کرد. هرکاری از دستش برمی آمد برای آقا می کرد».
    همیشه عکس آقا روی جیب لباسش بود/بهترین چیزها را برای کار فرهنگی در بسیج می خواست
    وقتی پای ویژگی های اخلاقی وسط می آید برادرش اول از همه از ارادت هادی به رهبری اسم می برد، می گوید: «او علاقه خیلی زیادی به حضرت آقا داشت و در هر کاری مطیع صحبت ایشان بود. در عکس هایش هم این علاقه مشخص است همیشه روی جیب لباسش یک عکس از آیت الله خامنه ای نصب شده بود. آن موقع هم که در بازار کار می کردیم عکس ایشان را با چند دعا درون جیبش می  گذاشت. به نظر من فعالیتش در بسیج هم به خاطر لبیک به سخنان رهبری بود. هادی به معنای واقعی یک بسیجی فعال بود. همیشه بهترین چیزها را برای کار فرهنگی در بسیج می خواست. برای تهیه بنر و یا درست کردن لوازم بهترین اجناس را برای بسیج می گرفت.»
    با همه شوخ طبعی اش در ارادتش به رهبری جدی بود
    زینب ذوالفقاری برادرش را یک جوان بسیار شوخ طبع معرفی می کند و می گوید: «هادی خیلی شوخ طبع و مهربان بود. گفتن جزئیات برایم سخت است اما وقتی به هادی فکر می کنم بیشتر خنده های هادی است که جلوی چشم هایم می آید. اما هرچقدر آدم شوخ طبعی بود در ارادتش به رهبری جدیت داشت. راسخ بود. اجازه توهین به کسی نمی داد و در بحث ها مدافع ِ همیشه ولایت فقیه بود. در وصیت نامه اش گفته است «گوش به فرمان آقا باشید». همیشه این را به ما می گفت. یادم می آید یک سالی محرم می خواستم به مراسم بیت رهبری بروم. به هادی گفتم که می خواهم بروم اما تازه بعد از نماز مغرب و عشاء مراسم شروع می شود چنان استقبالی کرد از رفتن من که خدا می داند گفت من هم می آیم و تو را می برم.»
    در فتنه سال 88 آجر به صورتش زدند/ تا مدت ها جای زخم روی گونه اش گود بود
    زهرا فرزند چهارم خانواده ذوالفقاری هم در تأیید حرف خواهر و برادرش به بیان خاطره ای از ایام اغتشاشات فتنه سال 88 می پردازد و می گوید: «یک بار که در این تشنج ها و شلوغی های سال 88 رفته بود بیرون، آجر به صورتش زده بودند، بعد از مدت ها با اینکه زمان نسبتا زیادی گذشته بود باز هم وقتی هادی می خندید جای زخم ایام اغتشاشات روی صورتش گود می شد.
    هادی در آن ایام برای دفاع از مواضع انقلابی نظام، با یکی از دوستانش به میان اغتشاش گران رفته بود و گفته بود باید برویم و جلوی این ها را بگیریم. اما یک آجر سنگین به صورتش زده بودند و سه ساعت بیهوش بوده است. ما نمی دانستیم این اتفاق برایش افتاده است. تا یک مدت یک طرف صورت هادی کج شده بود به مرور و با گذشت زمان وضعیتش بهتر شد.
    بعد از پنج سال فهمیدیم در اغتشاشات سال 88 سه ساعت بیهوش شده
    وقتی هادی نجف بود من برگه ای از بیمارستان در وسایل  هادی پیدا کردم که در آن وضعیت هادی قید شده بود که به مدت سه ساعت در بیمارستان بستری و بیهوش بوده است. وقتی آن را ورقه را خواندیم تازه فهمیدیم دقیقاً چه بر سر هادی آمده بود که صورتش گود شده بود. او به قدری درون ریز و تودار بود که به هیچ کدام مان حرفی نزده بود». ادامه دارد .... ---------------------------
    گفت وگو از طیبه سادات مولایی
    ---------------------------
    انتهای پیام/

  15. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  16. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  17. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شهید هادی ذوالفقاری دقایقی قبل از شهادت

    http://www.ansarclip.ir/05/0503/5769-139401041

  18. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  19. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    در روزگاری که جامعه ی بی هویت غرب از نبود اسطوره ای واقعی رنج می برد ، خداوند چشم ما را به جمال “هادی ذوالفقاری ها” روشن کرده است.در روزگاری که امریکا و اسرائیل به کلاهک های هسته ای خود می نازند ، محور مقاومت با سیلی محکمی که بر صورت استکبار زده است ، کلاهک های هسته ای غرب را بی تاثیر ترین سلاح نظامی دنیا کرده است.رخدادهای سال های اخیر و واکنش های جوانان نسل سوم انقلاب و جان فشانی های این نسل به همگان ثابت کرد ، که این جوانان جنگ ندیده ی ، انقلاب نچشیده ، از جوانان دوران انقلاب ۵۷ هم انقلابی تر اند.

    به گزارش گروه فرهنگی “ره به ری” : بگذار غربی ها با “آرنولد” و “بت من” و “مرد عنکبوتی” و قهرمان های پوشالی خود خوش باشند.
    در روزگاری که جامعه ی بی هویت غرب از نبود اسطورهای واقعی رنج می برد ، خداوند چشم ما را به جمال “هادی ذوالفقاری ها” روشن کرده است.
    در روزگاری که امریکا و اسرائیل به کلاهک های هسته ای خود می نازند ، محور مقاومت با سیلی محکمی که بر صورت استکبار زده است ، کلاهک های هسته ای غرب را بی تاثیر ترین سلاح نظامی دنیا کرده است.
    رخدادهای سال های اخیر و واکنش های جوانان نسل سوم انقلاب و جان فشانی های این نسل به همگان ثابت کرد ، که این جوانان جنگ ندیده ی ، انقلاب نچشیده ، از جوانان دوران انقلاب ۵۷ هم انقلابی تر اند.
    وقتی بر چهره خامنه ای بنگری و خمینی را تصور کنی ، همین می شود که پر شور تر از نسل اول انقلاب ؛ اماده ای بالاترین دارایی خود را فدای اسلام و انقلاب وطن بکنی…
    آری ، نسل سوم انقلاب اگر چه ابراهیم هادی ندارد ، اما هادی ذوالفقاری هایی دارد که کپی برابر اصل شهدا جنگ تحمیلی هستند ، کپی برابر اصل ابراهیم هادی …
    در گزارش های قبل به زندگی مدافع حرمین عسکرین اشاره ای داشتیم.شهید هادی ذوالفقاری ، مدافعی که دوستانش حرف ها دارند برای گفتن دارند که شنیدن دارد…

    ابراهیم هادی نسل سوم انقلاب
    به گفته دوستان شهید ذوالفقاری ، ایشان علاقه عجیبی به شهید ابراهیم هادی داشت و سعی می کرد ماننند ایشان باشد ، عکسی از شهید ابراهیم هادی جلو موتور زده بود که بسیار بزرگ بود …
    از نوع لباس پوشیدن و برخورد گرفته تا گفتار و رفتار شهید ابراهیم هادی ، سعی می کرد شبیه ابراهیم هادی باشد.
    یکی از دوستان شهید ، ماجرایی را در خصوص روزهای بعد ازشهادت هادی ذوالفقاری نقل می کند که نشان از آن دارد که این شهید بزرگوار در هدف خود موفق شده و توانسته بود ، تا حدود زیادی خود را از نظر خلقیات و اخلاق شبیه ابراهیم هادی کند.
    ماجرا به شرح زیر است:
    وقتی که شهید هادی ذوالفقاری شهید شدند، دقیقا زمانی که قصد داشتیم بنرهای شهید را در سطح محله نصب کنیم ، شخصی که اصلا ایشان را نمی شناخت به ما گفت : این بنر مربوط به کدام شهید است ؟
    گفتم این یکی از رفقا است که در عراق هنگام دفاع از حرم آل الله شهید شده است.
    آن شخص با تعجب گفت : که چقدر این عکس شبیه ابراهیم هادی است؟؟
    گفتم : آقا کجا شبیه ابراهیم هادی است ؟ ، هرچه که به عکس بنر نگاه کردم و عکس شهید ابراهیم هادی را در ذهن مرور کردم ، هیچ شباهتی در این شهدا نیافتم….
    آن شخص که انگار جدی جدی اعتقاد داشت که شهید ذوالفقاری سال ۹۴ به ابراهیم هادی سال ۶۱ شباهت دارد گفت : بابا خوب نگاه کن ، شبیه ابراهیم هادی است…
    حالا شاید عکس به هیچ عنوان شباهتی با چهره شهبد ابراهیم هادی نداشته باشد ، اما از انجایی که این شهید تلاش می کرد که در رفتار و برخورد مانند شهید ابراهیم هادی برخورد کند ، اینگونه به فکر می امد.

    زندگینامه شهید ذوالفقاری :
    یکی از دوستان شهید که رفاقتی ۱۰ ساله با آقا هادی داشت در خصوص فعالیت وی در مسجد محله و موسسه فرهنگی شهید اوینی و پایگاه بسیج این گونه می گوید:
    شهید ذوالفقاری در یک مغازه ساندویچی کار می کرد . مغازه ای که برخی دوستان همچون آقا سید علی مصطفوی در انجا حضور می یافتند.(آقای سید علی مصطفوی از جمله جوانان مذهبی محله بود که به دلیل کسالت در بیمارستان بستری شد و درحالی که پزشکان می گفتند که حال وی رو به بهبودی است ، یکی از اعضا خانواده در خواب دیده بود که شهدای محله گفته بودند : آقا سید علی ما منتظر شما هستیم و فردای ان روز از بیمارستان تماس گرفته و به خانواده اطلاع دادند که ایشان از دنیا رفته است)

    در همان روزهایی که آقای مصطفوی در ساندویچی که محل کار شهید ذوالفقاری بود حضور می یافت ، به ایشان می گوید که به کانون بیاید و در فعالیت ها حضور داشته باشد.
    از همانجا بود که این شهید از همان اولین روزهای تاسیس ، در کانون شهید اوینی حضور یافت ، آن روزها(سال ۱۳۸۴) ایشان ۱۷ سال داشتند و از همان بدو ورود هم دست به کارهای فرهنگی می زدند.
    شهید ذوالفقاری که جوانی کاری بود و در پیک موتوری در بازار آهن و … نیز مشغول کار بوده است و یک بار با هزینه شخصی خود بنری را در خصوص شهدا طراحی کرد که در سطح محله نصب شد. نکته جالب این بنر انجا بود که زیر بنر نوشته شده بود : از طرف جبهه فرهنگی ، علیه تهاجم فرهنگی ، گمنام…
    در این مجموعه یک صندوق قرض الحسنه هم داریم که شهید با پولی که از راه کارگری به دست می اورد ، بخشی را به صندوق اختصاص داد و از طریق ان موفق شدیم به سه چهار نفر از افراد نیازمند وام بدهیم.
    تاجایی که می توانست سعی می کرد به نیازمندان نیز کمک کند.
    در آن زمان دوربینی هم ، شبیه همین دوربینی که امروز از او به جای مانده خرید ، هدفش هم این بود تا با استفاده از آن از خاناوده شهدا عکس و فیلم تهیه کرده و خاطرات آنها را جمع اوری کرده و نشر دهد.

    خیلی بر بیت المال حساس بود و قبل از اینکه ساکن نجف شود ، گاهی در پایگاه درس می خواند و هنگامی که می خواست درس بخواند ، از پایگاه خارج می شد و در راهرو می رفت .
    در راهرو لامپ هایی داریم که شب نیز روشن است و انجا در سرما می نشست و درس می خواند و وقتی به ایشان می گفتیم که چرا اینجا درس می خوانی می گفت : من این درس را برای خودم می خوانم و درست نیست که از نوری که هزینه آن از طریق بیت المال پرداخت می شود استفاده کنم.

    سنگ فتنه گران ضد انقلاب که صورت شهید را زخمی کرد
    در سال ۸۸ و بحث انتخابات تمام تلاشش این بود که مردم را به حضور حداکثری تشویق کند و برای کاندیدای مورد نظر جوانان ارزشی و مردم انقلابی نیز تبلیغ می کرد.
    وی در جریان فتنه ۸۸ و اغتشاشات صورت گرفته نیز ، برای دفاع از کشور حضور جدی داشت.
    یکی از دوستان شهید ، ماجرا حضور ایشان در اغتشاشات سال ۸۸ را اینگونه روایت می کند: بارها برای مقابله با فتنه گران که در سال ۸۸ به خیابان ها امده بودند به همراه شهید به محل اغتشاشات رفتیم .
    شهید ذوالفقاری از انهایی نبود که بگوید باید به من موتور و امکانات و کلاه ایمنی و ضربه گیر بدهند تا بروم و از کشور دفاع کنم ،دل شیر داشت و در شرایطی که برخی می ترسیدند موتورهایشان به اتش کشیده شود و جا زدند با موتور شخصی خود به میدان امد و در راه دفاع از کشور با هیچ کس تعارف نداشت.
    در یکی از تجمعات آشوب گران که برای مقابله با تخریب اموال عمومی و جلوگیری از اغتشاش انان حضور یافتیم ، درگیری به اوج خود رسید و فتنه گران موتور ما را محاصره کردند و سنگ خیلی بزرگی را به صورت شهید هادی ذوالفقاری کوبیدند.
    اگر قصد اغتشاش گران مقابله با ما بود ، قطعا سنگ را به سینه و یا پاهای ما نشانه می رفتند ، اما سنگ را به سمت صورت شهید نشانه رفتند و سنگ به زیر چشم شهید برخورد کرد و آنچنان دردی به شهید وارد کرد که به دور خود می پیچید و در حال غش کردن بود که او را به بیمارستان منتقل کردیم .
    شدت این سنگ به حدی بود که صورت شهید پر از خون شد و گونه ایشان شکافته شد و تا مدت ها ، وقتی شهید لبخند می زد ، جای این زخم بر گونه ایشان به خوبی قابل دیدن بود.
    آن جا هم به دنبال این نبود که پیگیر بحث جانبازی شود یا جار بزند که من در راه دفاع از کشور آسیب دیده ام ، با هزینه شخصی اش ، موضوع معاینه ودرمان خود را پیگیری کرد.
    دو سه روز صورتش را بسته بود و آن چند روز به خانه هم نرفت و در پایگاه خوابید تا خانواده نگران وی نشوند . همین جا در پایگاه ماند و شب ها هم اینجا بود .
    یکی از دوستان شهید ماجرا تماس تلفنی خود در ایام فتنه ۸۸ و زمانی که شهید در حال انتقال به بیمارستان بود را اینگونه نقل می کند : در همان حال که در حال انتقال به بیمارستان بود بنده با ایشان تماس گرفتم و صحبت کردیم و فردای ان روز که این موضوع را به وی اطلاع داده و گفتم که دیروز با شما تماس گرفته ام ، اصلا به یاد نمی اورد و یادش نبود که با من صحبت کرده است.
    آن ضربه آن قدر محکم بود که بخش هایی از صورت شهید ، چندین روز بی حس بود.
    یکی از علت هایی هم در اعلامیه ایشان نوشته شده جانباز شهید همین مجروحیت ایشان در فتنه ۸۸ است.

    ارادت به امام خامنه ای و توجه به همه چیز ، حتی شعارهای ضد نظام در فتنه ۸۸
    نسبت به آقای خامنه ای خیلی حساس بود و در فتنه ۸۸ اسپری تهیه کرد و اگر جایی شعاری علیه نظام بر روی دیوار ها می دید پاک می کرد .
    یکی از دوستان شهید این ماجرا را اینگونه روایت می کند:یک بار یک شعاری را در یکی از خیابان ها علیه نظام دیده بود و به من اطلاع داد که یک شعار را در فلان جا فلان قسمت آن گوشه نوشته اند و من دارم می روم که پاکش کنم…
    گفتم آخه تو از کجا دیدی که اونجا شعار نوشته اند ؟
    گفت : من هر شب چک می کنم ، نباید چیزی باشه ، کسی نباید چیزی بنویسد، حالا که همه مردم پای انقلاب ایستاده اند ما نباید به ضد انقلاب اجازه جولان دادن و عرض اندام بدهیم…
    خیلی روی آقا حساس بود یک بار به او گفتم اگر شعاری ضد حکومت روی دیوار هست و ما برویم و حذفش کنیم ، چه سودی دارد ، چرا این همه وقت می گذاری تا شعار پاک کنی ؟ این همه پاک می کنی ، خوب دوباره می نویسند ! گفت : نه ، من آن قدر پاک می کنم تا دیگر ننویسند …
    این از اخلاقیاتی است که شاید در خیلی از بچه های انقلابی هم نباشد.
    ما می گوییم :ا گر درگیری پیش بیاید ، اگر نظام و اسلام و انقلاب کشور نیاز به جان ما داشته باشد ، ما حاضریم هستی خود را فدا کنیم ، اما اینکه علیه حکومت شعار بنویسند و راه بیفتیم پاک کنیم ، این شاید خیلی برایمان قابل هضم نبود.

    تحول شهید
    شهریور ماه سال ۹۰ بود که تعدادی از بچه های کانون شهید اوینی راهی کربلا شدند.
    یکی از دوستان شهید در خصوص حال و هوای ایشان در این سفر و علت اصلی تحول وی می گوید: به نظر من آن اتفاقی که باید برای آقا هادی می افتاد ، در همین سفر افتاد.
    بالاخره همه ما که در آن سفر حضور داشتیم ، اهل هیئت بودیم ، اما در حرم ها که حضور می یافتیم حال ایشان با بقیه فرق می کرد و این موضوع در سوز و صدای و حالات ایشان به خوبی مشخص بود.
    در روضه بسیار عجیب و غریب بود و اتفاقی که در ان سفر افتاد ، تحول خیلی خوب ایشان بود که ایشان را زیر و رو کرد.
    در همان سفر از یکی از دوستان که دروس طلبگی را مطالعه کرده بود ، خواست تا وی را در تحصیل علوم دینی یاری کند.
    مدتی در حوزه علمیه ای که واقع در تهران بود ، تحصیل کرد و پس از ان در بهمن ماه سال ۹۰ یعنی ۵ ماه بعد از سفر به کربلا ، دیگر نتوانست اینجا بماند و برای تحصیل راهی نجف گردیده یکی از دوستان که برادر شهید و اهل نجف بود ، شرایط حضور ایشان در نجف را فراهم کرده و ایشان ساکن نجف شدند.
    از زمانی که در نجف ساکن شد ، روی غذاهایی که می خورد دقت می کرد ، برای مثال وقتی غذایی تهیه می کردیم می گفت : از کجا امده ؟ چه کسی پخته ؟ وقتی می گفتیم از خانه آورده ایم و پخت مادر است خوشحال می شد ، اما غذاهای دیگر را خیلی تمایلی به خوردنش نداشت .
    بعد از انکه به نجف رفت ، حدود یک سال و نیم در انجا ماند و در تابستان ۹۱ به ایران امد و زمانی هم که می امد حدودا یک الی دو ماه طول می کشید و در این مدت در پایگاه بسیج و مسجد حضور می یافت.هنگام حضور در تهران، همواره ناراحت از حجاب زنان بود و خیلی از این بابت گله می کرد.
    وقتی در نجف درس می خواند از انجا شب های جمعه تماسی با ما می گرفت و در ماه های اخر خیلی تماسش را با ما کم کرده بود . عقیده من این است که ایشان می خواست خود را از تعلقات دنیا جدا کند.
    شماره تلفن همراه خود را عوض می کرد و می گفت که من شماره عوض می کنم که رفقا تماس نگیرند ، نمی خواهم علاقه رفقا در دلم باشد. می خواست دلبستگی به دنیا نداشته باشد.
    زمانی هم که بین ایران و عراق در رفت و آمد بود ، صحبت شهادت پیش ما نمی کرد، می گفت که عده ای می خواهند به سوریه بروند و و عده ای می خواهند در عراق از حرمین و از اسلام دفاع کنند ، اما از جنگ علیه دشمنان برای ما چیزی نمی گفت.

    ماجرا شنیدنی از برخورد با شخصی که به آقا اهانت می کرد
    این اواخر که آمده بود می گفت : شخصی می امد در نجف و به آقای خامنه ای اهانت می کرد.
    شهید ماجرا را اینگونه روایت می کرد : شخصی می امد در نجف و به آقای خامنه ای اهانت می کرد.
    ما یکی دوبار تحمل کردیم و هیچ نگفتیم.
    بار سوم که اهانت کرد ، استخاره کردم که می خواهم خوب او را بزنم ، آیا خوب است یا نه ؟
    استخاره کردم و خوب امد.
    وقتی که امد تا مثل همیشه به آقا اهانت کند ، مفصل او را زدم …
    طوری با او برخورد کردم که دیگر پیدایش نشد…
    از آنجایی که این شهید هیچ گاه با هیچ کس بحثی نداشته است این موضوع برای همه عجیب به نظر امده است و بعضی ها به او می گفتند : شیخ هادی ما شما را تا به حال اینگونه ندیده بودیم و ..
    و خود شهید در این باره می گفت : این نوع برخورد من همه را متعجب کرده بود ، چرا که من آنجا با هیچکس کاری ندارم وسرم به کار خودم است و بعد از این اتفاق ، هرکس ما را می دید می گفت : شما که اصلا اهل دعوا و درگیری نیستی ؟ چه شد که این قدر عصبانی شدی ؟ مگر چه اهانتی به شما کرده بود و …
    از تشکیل بسیج مردمی تا حضور شهید با ۱۰۰ میلیون تومان در ایران جهت تهیه اقلام فرهنگی خط مقدم داعش
    در عراق هم بعد از حمله داعش برای دفاع از حرم اهل بیت ، گروهی تشکیل دادند تحت عنوان بسیج مردمی …
    بعد از حمله تروریست های محور “غربی-سعودی” به عراق حمله کردند ،گروهی در انجا تشکیل دادند تحت عنوان بسیج مردمی ….
    گروهی که با هزینه شخصی مردم تشکیل شده بود ، علت آخرین حضور شهید در تهران هم این بود که از سوی این گروه حدود ۱۰۰ میلیون تومان به حساب ایشان ریخته و از وی خواسته بودند تا با حضور در ایران اقلام فرهنگی از جمله ، مهر و تسبیح و سجاده و پرچم و چفیه و … تهیه کند.
    آن قدر در عراق به ایشان اعتماد پیدا کرده بودند که ایشان را با این مبلغ پول به ایران فرستاده و از ایشان خواسته بودند تا با این پول به خرید این اقلام فرهنگی برای کسانی که در خط مقدم جنگ علیه داعش هستند بپردازد.
    ایشان زمانی که با این پول به ایران آمد ، با اینکه به وی اجازه تام داده بودند که هر طور که می خواهد خرج کند ، رعایت می کرد که از آن پول برای خود خرج نکند و گاهی آن قدر رعایت می کرد که بیسکوئیت را جایگزین وعده غذایی می کرد.
    با اینکه پول زیادی برای خرید اقلام به همراه داشت اما حواسش بود که بهترین جنس ها را بخرد و دقت می کرد که برای ریال به ریال این پول که توسط مردم تهیه شده است زحمت بکشد تا بیهوده هدر نرود ، برای مثال برای تهیه چفیه از تهران به یزد رفت تا ارزان تر تهیه کند و سعی می کرد کاری که انجام می دهد، به نحو احسن انجام شود.
    در اخرین حضورش در تهران ، حدود ۷۰ الی ۸۰ نفر از بچه های کانون را به مشهد بردیم و در ان سفر هم زحمات زیادی کشید و یکی از بهترین نیروهای اجرایی مابود.
    در روزهای که در تهران ساکن بود و پیگیر خرید اقلام فرهنگی برای تجهیز خط مقدم جنگ علیه داعش بود نیز ، صبح را به پیگیری اقلام می پرداخت و بعد از ظهر به انجام کارهای کانون می پرداخت.
    برای مثال حتی کار تهیه و نصب پارچه ها و حتی اسم اهل بیت و اذکاری که روی دیوارهای این کانون مشاهده می کنید ، به همت ایشان انجام شده است.
    طراحی اتاق فوق که یکی از بخش های کانون شهید آوینی می باشد ، با تلاش ها و زحمات این شهید انجام شد.

    در زمانی که در نجف ساکن بود نگرانی هایی برای مادرش داشت که البته با وی تماس می گرفت و او را از نگرانی در می آورد و قطعا دل مادرش را هم به دست آورد و بعد شهید شد.
    از دست دادن فرزند سخت است و اما آن طور که دیده شد ، مادر ایشان در مراسم ختم بسیار آرام بودند ، آرامشی که انسان را به یاد مادران شهدای جنگ تحمیلی می اندازد و…
    وقتی که شخصی از زحمات ایشان تشکر می کرد ، می گفت : خرمشهر را خدا آزاد کرد
    ایشان خیلی به عشق امام حسین (ع) زحمت کشید و حضرت نیز برای ایشان سنگ تمام گذاشت و زندگیشان طوری شد که هر ۵ شنبه در حرم امام حسین(ع) و دیگر اهل بیت حضور می یافتند و حتی هنگام شهادت پیکر ایشان در تمام حرم ها طواف داده شد.
    همشه دائم الوضو بود ، اخلاص داشت ، مداحی هم می کرد و اکثر اوقات ذکر هیئت را می گفت و گاهی به شوخی می گفت : من ۲۰۰۰ تا یا حسین حفظ هستم و یا می گفت : امروز در ذکر ۴ هزار تا یا حسین گفتم ، عاشق امام حسین و گریه برای ایشان بود و واقعا برای ارباب با سوز اشک می ریخت و…
    وقتی از او به خاطر زحماتش تشکر می کردیم ، تکه کلامش این بود : خرمشهر را خدا آزاد کرد.
    یعنی ما کاری نکرده ایم.
    یعنی همه کارها برای خداست.
    اگر کسی از او تعریف می کرد ، خیلی بدش می امد.

    برخورد با کسی که از لباس بسیج سو استفاده کرد
    به گفته دوستان شهید شخصی هم در تهران ساکن بود که هیکل بزرگی هم داشت و با چفیه و شلوار پلنگی می گشت و اخلاقیات درستی هم نداشت ، مذهبی نبود و خلاف هایی هم انجام می داد و به شدت با افراد ضعیف بد برخورد می کرد.
    به مردم هم گیر می داد و این لباس او باعث می شد که خیلی ها فکر کنند که وی بسیجی است و به همین دلیل کارش را با قدرت دو چندان جلو ببرد.
    یک بار شهید به وی تذکر داد که لباست را عوض کن…
    به آن شخص گفته بود شما با پوشیدن این لباس و این برخورد بدی که دارید و این کارهایی که انجام می دهید دارید دید مردم را نسبت به آقای خامنه ای بد می کنید و مردم رفتار شما را که می بینند نسبت به آقای خامنه ای بد بین می شوند.
    شلوارت را عوض کن ..
    چفیه را از دوش او برداشت و به وی متذکر شد که دیگر با این لباس و این شلوار پلنگی نگردد و دیگر هم ندیدیم که این شخص با این لباس و پوشش ظاهر شود.
    شادی روح شهید والا مقام ، هادی ذوالفقاری صلوات
    ماجرا شهادت ایشان و اطلاع دوستان از شهادتش
    آخرین تماسی که با یکی از دوستان داشتند به شوخی به او گفته بودند : صدای ما را ضبط کن ، ما می رویم شهید می شویم و حسرت می خورید ….
    یکی از دوستان شهید ، ماجرا شهادت ایشان را اینگونه نقل می کند : یک شنبه ای که ایشان شهید شد ، فردایش به ما اطلاع دادند که آقا هادی حالشان خوب نیست و بعد مطلع شدیم که شهید شده…
    ابتداکه مطلع شدیم ایشان شهید شده تا چند روز فکر می کردیم که هیچ اثری از ایشان نمانده است و علت ان هم این بود که از تعداد ۲۵ نفری که با هم بودند فقط سه پیکر پیدا شده بود و یکی از همرزمان ایشان که زخمی شده بود ، به اشتباه اینگونه اطلاع داده بودند.
    ماجرا اینگونه بود که ۲۵ نفر بودند که در یک مغازه ای مستقر شده بودند ، البته گویا این مغازه قبلا تخریب شده بود.
    فردی که مجروح شده و با فاصله ای زیاد ، جلوتر از این شهید و دوستانش قرار داشته است در این باره می گوید : یک بولدوزر انتحاری به سمت ما امد و ما از کنارش سریعا فاصله گرفتیم و فاصله ما با شهید ذوالفقاری و دیگر دوستان بیشتر بود و به انها نیز اشاره کردیم که این بولدزر از سوی دشمن آمده است و هرچه که به آنها گفتیم و داد و فریاد کردیم ، صدایمان به گوش انها نرسید و شهید و دوستانش که در آن مغازه اجتماع کرده بودند متوجه نشدند که چه می گوییم و بولدوزر به سمت آنها رفت و انفجار انجام شد ایشان به شهادت رسیدند.





    برچسب ها: ابراهیم هادی نسل سوم, زندگی شهید ذوالفقاری, زندگی نـامه شهدا, شهید ذوالفقاری, شهید هادی ذوالفقاری, نحوه شهادت شهید هادی ذوالفقاری
    شهیدمحمد هادی ذوالفقاری



    • توسط: admin در تاریخ : ۲۹ بهمن, ۱۳۹۳ | بدون نظر


    طلبه ی بسیجی “شهیدمحمد هادی ذوالفقاری “روز یک شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ در منطقه ی “مکیشفیه” اطراف سامراء به دلیل برخورد با تله انفجاری شهادت رسید.
    شهید محمد هادی ذوالفقاری قبل از شهادت مشغول تصویر برداری از نیروهای عراقی درمبارزه با داعش بودکه براثر برخورد با تله انفجاری به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید.طبق گزارشات رسیده پیکر مطهر این شهید بزرگوار به کلی از بین رفته است وتنها دوربین عکاسی ایشان در محل شهادتشان به جا مانده است.
    پس از اعلام خبر شهادت ایشان یکی از دوستان شهید ذوالفقاری خاطره ای از ایشان بیان کردند که در ذیل میخوانیم:
    ایشان گفتند:(از زبان شهید ذوالفقاری)م ن زشت ام! اگه شهید بشم هیچ کس برام کاری نمی کنه! تو یه پوستر برام بزن معروف بشم و خندیدند…وخندیدم…
    هرچند شهیدان راه خدا مشهور وجاودانه هستند اما این دوست به سفارش شهید ذوالفقاری جامه ی عمل پوشانده است.
    انجام سفارش شهید ذوالفقاری پس از شهادت :
    تاکنون برخی از مشاوران نظامی ایران نیزهمچون «سردار تقوی فر» در حین دفاع از حرم امامین عسکریین(ع) در شهر سامراء به شهادت رسیده بودند.
    داعش در ماه های اخیر با هدف تخریب حرم ائمه معصومین(ع) وحرمت شکنی آل الله در شهر سامراء بارها به این شهر و حوالی آن یورش برده است و تا بحال با وجودمقاومت مدافعان حرم، حملات داعش به این مناطق ناکام مانده است .
    تصاویر روزهای مجاهدت شهید محمد هادی ذوالفقاری:
    نویسنده:م.حاجی آقا-فردیسان
    fardisan.com
    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۱۸ مرداد ۹۴ در ساعت ۰۱:۲۵

  20. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  21. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    زندگینامه شهید محمودرضا بیضائی

    شهید محمودرضا بیضائی در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ در خانواده ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به

    عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی – مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز – درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او بوجود

    آورد. در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. دیدار

    و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات شهدا و جمع آوری کتاب ها و نشریات حوزه ادبیات دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت. ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت

    و از ۱۰ سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال ۷۲ همراه تیم استان آذربایجانشرقی در مسابقات چهارجانبه بین المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و

    بدنبال تعقیب حرفه ای این ورزش بود که بخاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد. با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، در ۱۸ شهریور ماه ۸۰ عازم خدمت سربازی شد. دوره آموزش را در

    اردکان یزد گذراند و ادامه خدمت را در نیروی هوایی سپاه به مدت ۱۹ ماه در پادگان شهید باکری و ۲ ماه در پادگان الزهراء (س) در تبریز به انجام رساند و در ۱۸ خرداد ۸۲ خدمت را به پایان رساند. آشنایی

    نزدیک با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این دوره، نقطه عطف زندگی شهید بیضائی محسوب می شود. بعد از اتمام خدمت سربازی، علیرغم تشویق اطرافیان به ادامه تحصیل در دانشگاه، با

    اختیار خود و با یقین کامل، عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب نمود و در بهمن ماه سال ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی (ع) سپاه شد. ورود او به دانشکده افسری ملازم با هجرت او

    از تبریز به تهران بود که با این هجرت ادامه زندگی را در جهاد فی سبیل الله رقم زد. او نام مستعار «حسین نصرتی» را در سپاه برای خود انتخاب نموده بود که به گفته خودش برگرفته از ندای «هل من ناصر

    ینصرنی» مولای خود حسین بن علی (ع) و کنایه از لبیک به این ندا بود. در شهریور ماه سال ۸۵ از دانشکده افسری فارغ التحصیل گردید و قدم در راهی گذاشت که تا آخرین لحظه حیات ظاهری او، هیچ

    تزلزلی در پیمودن آن در وی مشاهده نشد. پرکاری و ساعت های انگشت شمار خواب در طول شبانه روز از ویژگی های بارز او بود بطوریکه کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار

    خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت. معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می کرد. بدلیل

    علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در ۲۵ اسفند سال ۸۷ مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده ای ولایتمدار در

    تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در ۲۵ اسفند ۹۰ متولد شد. علاقه و عشق وصف ناشدنی محمودرضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت

    جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی بوجود آورده بود که تا آغاز جنگ در سوریه، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشت. همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و

    خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل می کرد. تعصب آگاهانه و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت. در ایام فتنه ۸۸ شب و روز آرام و قرار نداشت. تمام اخبار

    و وقایع فتنه را رصد می کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث ها بخوبی استدلال می کرد. می گفت این انقلاب تنها

    نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می تواند جبهه مستضعفین و علاقمندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت

    داشت. محمودرضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آنرا با لهجه های عراقی و سوری تکلم می کرد و بخاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت.

    به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب الله و همینطور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آنها را می ستود. با آغاز جنگ در سوریه از سال ۹۰ برای دفاع از حرمهای آل الله (ع) و

    یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد. اعزام های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی

    کلمه زندگی یک رزمنده را داشت. بخاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسناد میراث دفاع مقدس داشت، در جبهه سوریه نیز به جمع آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از

    جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری ها در صحنه های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت. اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می دانست که در

    تاسوعای سال ۹۲ در منطقه «حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاکسازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری ها شد. در آخرین اعزام خود

    در دیماه ۹۲ به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام بدنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه،

    در بعد از ظهر ۲۹ دیماه ۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در حالیکه فرماندهی محور عملیاتی در منطقه «قاسمیة» در جنوب

    شرقی دمشق را بر عهده داشت، در اثر اصابت ترکش های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل آمد. در یکی از دستنوشته هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر

    به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» نموده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است: «تمام دنیا جمع شده اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون

    آدمکش بی شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه

    آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خون دل

    بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.»



    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۱۸ مرداد ۹۴ در ساعت ۰۱:۴۷

  22. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شهيد محمودرضا بيضايي (2)-3">

  23. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  24. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    نامه شهيد محمود رضا بيضايي به همسرش








    متن زير نامه اي است از شهيد مدافع حرم، «محمودرضا بيضائي» به همسر معزز، ولايي و صبور خود که آن  را در شب شهادت اميرالمؤمنين (ع) در ماه مبارک رمضان در سوريه نگاشته است؛ قسمت هايي از نامه را که ايشان در ابتدا و انتها به احوالپرسي از خانواده و اظهار محبت به همسر و فرزند خود اختصاص داده و جنبه شخصي دارد حذف کرده ام و بقيه فرازهاي نامه را در اينجا درج مي کنم.

    او در اين نامه، انگيزه حضور خود در جبهه سوريه را به روشني بيان کرده و در مورد اهداف تروريست ها و حاميان آنها از به راه انداختن اين معرکه و وضعيت حساس جهان اسلام و آينده اين معرکه در صورت شکست خوردن جبهه مقاومت توضيحاتي داده است؛ اين نامه را با اجازه همسر معزز شهيد منتشر مي کنم، ان شاء الله که انتشار آن مرضي رضاي خداوند قرار بگيرد و در تبيين راه و آرمان شهداي گمنام مدافع حرم قدمي کوچک باشد.



    بسم الله الرحمن الرحيم

    …بايد به خودمان بقبولانيم که در اين زمان بدنيا آمده ايم و شيعه هم بدنيا آمده ايم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشيم و اين همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختي ها، غربت ها و دوري هاست و جز با فدا شدن محقق نمي شود حقيقتاً.

    نمي خواهم حرف هاي آرمان گرايانه بزنم و يا غير واقعي صحبت بکنم؛ نه!

    حقيقتاً در مسير تحقق وعده بزرگ الهي قرار گرفته ايم؛ هم من، هم تو. بحمدالله؛ خدا را بايد بخاطر اين شرايط و اين توفيق بزرگ شاکر باشيم.

    الان که اين نامه را برايت مي نويسم، شب قدر است و شب شهادت حيدر کرار (عليه السلام) و در فضاي ملکوتي بين الحرمين صبر و مصيبت و تحمل مشکلات و سختي ها، بين الحرمين دو مظلومه، دو شهيده، يکي خانم زينب کبري (روحي فداها) و ديگري بنت الحسين، خانم رقيه (سلام الله عليها) هستم و به يادتم.

    نمي داني بارگاه ملکوتي 3 ساله امام حسين الان هم چقدر غريب است؛ در محل يهودي ها، در مجاورت کاخ ملعون معاويه و در محاصره وهابي هاي وحشي و آدمکش.

    چه بگويم از اوضاع اينجا؛ تاريخ دوباره تکرار شده و اين بار ابناء ابوسفيان و آل سفيان بار ديگر آل الله را محاصره کرده اند؛ هم مرقد مطهر خانم زينب کبري و هم مرقد مطهر دردانه اهل بيت، رقيه (سلام الله عليهما). ولي اين بار تن به اسارت آل الله نخواهيم داد چرا که به قول امام (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله بهترند.

    واضح تر بگويم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده آخرالزماني ظهور است و من و تو دقيقاً در نقطه اي ايستاده ايم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشي بر گردنمان نهاده شده است و بايد به سرانجام برسانيمش با هم تا بار ديگر شاهد مظلوميت و غربت فرزندان زهراي مرضيه (سلام الله عليها) نباشيم؛ اگر بداني صبرت چقدر در اين زمان حساس در حفظ و صيانت از حريم آل الله قيمت دارد، لحظه به لحظه آنرا قدر مي شماري.

    معرکه شام ميدان عجيبي است. بقول امام خامنه اي: «بحران سوريه الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقيقي است.» در واقع جنگ بين حق و باطل و اين خاکريز نبايد فرو بريزد؛ نبايد. خط مقدم نبرد بين حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است؛ تمام دنيا جمع شده اند؛ تمام استکبار، کفار، صهيونيست ها، مدعيان اسلام آمريکايي، وهابيون آدمکش بي شرف، همه و همه جبهه واحدي تشکيل داده اند و هدفشان شکست اسلام حقيقي و عاشورايي، رهبري ايران و هدفشان شکست نهضت زمينه سازان ظهور است و بس.

    و در اين فضاي فتنه آلود، متأسفانه بسياري از مسلمين ناآگاه و افراطي نيز همراه شده اند تا اين عَلَم و اين نهضت زمينه ساز را به شکست بکشانند که اگر اين اتفاق بيفتد سال ها و شايد صدها سال ديگر بايد شيعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهي را نزديک ببيند.

    شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفيان ملعون است و اين خاکريز نبايد فرو بريزد؛ اين حرکت خطرناک و اين تفکر آدمکش ارهابي، پر و بال گرفته و حمام خون بين شيعيان و ساير مسلمين راه مي اندازد و هيچ حرمتي از حرمين شريفين زينب کبري سلام الله عليها و خانم رقيه سلام الله عليها (حفظ نخواهد کرد) که هيچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمين و… را هم خواهد شکست.

    جبهه جديدي که از تفکر اسلام آمريکايي، صهيونيسم و ارهاب از کشورهاي مختلف از جمله افغانستان، پاکستان، آمريکا، اروپا، يمن، ترکيه، عربستان، قطر، آذربايجان، امارات، کويت، ليبي، فلسطين، مصر، اردن و… به نام جهاد في سبيل الله تشکيل شده است، هدف نهايي اش فقط و فقط جلوگيري از نهضت زمينه سازان ظهور و در نهايت مقابله با تحقق وعده الهي ظهور مي باشد و هيچ ابايي هم از کشتن و مثله کردن و سر بريدن زنان و کودکان بي گناه شيعه ندارد، کما اينکه اين اتفاق را الان به وفور مي توان مشاهده کرد و من ديده ام.

    مسئوليت سنگيني بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانيم از پسش برآييم، شرمنده و خجل بايد به حضور خداوند و نبي اش و ولي اش برسيم چرا که مقصريم.

    کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سيد مرتضي آويني اين يعني اينکه همه ما شب انتخابي خواهيم داشت که به صف عاشورائيان بپيونديم و يا از معرکه جهاد بگريزيم و در خون ولي خدا شريک باشيم. ان شاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهي و ياري دولت ايشان خواهيم جنگيد.

    اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

    فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيماً

    ان شاء الله

  25. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    کوثـــر خانم است
    دختــر شهــید بزرگوارمـــدافع حرم بی بی زینب ســلام الله علیهــا محمــودرضا بیضایی...

    با ایــن اسباب بازی هــا داره با باباش بازی می کــنه...
    ولــی نه با خــود باباش...

    با عکسـش...

    حواسمون باشه ی جوری رفتار کنیم که شرمنده ی فرزندان شهدا نشیم

  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  27. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,380
    امتیاز : 117,309
    سطح : 100
    Points: 117,309, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.7%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,819
    تشکر شده 41,751 در 9,201 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 152 پست
    مخالفت
    203
    مخالفت شده 148 در 119 پست

    پیش فرض

    #مهدی صابری و #رضا بخشی عشقای منن
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  28. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  29. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    سید تعریف می کرد و می گفت داشتیم به منطقه عملیاتی اعزام می شدیم در راه یک نوار نوحه سینه زنی گذاشته بودم این نوار را با مهدی زیاد گوش کرده بودم و کاملا برامون تکراری بود. برای همه معمول اینه که وقتی یک نواری تکراری می شه دیگه اون حس و حال و اشتیاق اولیه برای گریه کردن به وجود نمی یاد خصوصا اینکه اون نوار مداحی "نوحه" باشه نه "روضه".

    اما اونروز با روزهای دیگه فرق می کرد یک نواری که قبلا بیش از ده ها بار انرو گوش کرده بودیم در ماشین گذاشته بودم و به راهمون ادامه می دادیم همینکه داشتم رانندگی می کردم متوجه شدم مهدی به پهنای صورتش داره اشک می ریزه و گریه می کنه تو حال و هوای خودش بود بعد دیدم یک ورقه کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن. در حال نوشتن بود که به مقصد رسیدیم و وقتی ماشین ترمز کرد مهدی هم سرش را از اون برگه بلند کرد و اون رو روی داشبورت ماشین گذاشت و رفتیم برای عملیات... بعد از عملیات ایندفعه تنها بسوی ماشین برگشتم چون مهدی آسمانی شده بود در حال روشن کردن ماشین بودم که یک دفعه دیدم برگه ای کف ماشین افتاده اون رو برداشتم و نگاهش کردم بله همون برگه ای بود که مهدی در حال نوشتن مطالبی روی اون بود آخرین نوشته آقا مهدی! قطعه شعری در وصف حضرت علی اکبر علیه السلام! مهدی عاشق حضرت علی اکبر(علیه السلام) بود وقتی ازش پرسیدم اسم گروهان ویژه خط شکنت رو چی بذاریم فوری گفت بگذارید گروهان حضرت علی اکبر(علیه السلام) حتی اسم هیات عزاداری محله اشون هم به اسم علی اکبر(علیه السلام) هست وقتی می خواست آقا رو صدا بزنه می گفت علی اکبر لیلا! ابتدای شعرش هم همین رو گفته.




    «بسم  الله الرحمن الرحیم»
    یا علی اکبر لیلا؛
    عشقت میان سینه من پا گرفته شکر خدا که چشم تو ما را گرفته
    دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی حالا که کار عاشقی بالا گرفته
    عمریست آقاجان دلم از دست رفته پایین پای مرقدت ماوا گرفته
    گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب شش گوشه هم با نور تو ماوا ...

    شعری که با رسیدن ماشین به مقصد نتونست کلمه آخرش رو کامل کنه! حالا فهمیدم انروز گریه جانسوز مهدی برای کدام یک از اولیای خدا بود! کسی که مهدی به او علاقه زیادی داشت و همین علاقه هم باعث شد حضرت علی اکبرعلیه السلام او را به مهمانی خود قبول کنه. مهدی جان سلام ما رو به آقا برسون...



  30. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    همراه سردار علیرضاتوسلی بود
    جزء گردان شیربچه های فاطمیون
    فرمانده گروهان شاهزاده علی اکبر علیه السلام
    بچه ها رفته بودن بهشت معصومه تا تو سرد خانه ببیننش، میگفتن یه تیر تو سینش خورده و یه ترکش به پاش...
    مثل مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها روی سینه ش مدال افتخار داره
    اینقدر برای ارباب سینه زدی تا خود مادر ارباب، تو ایام شهادتش این مدال رو به سینه ات زد، مهدی جان..
    خوابیده بود، اما آرام و بی صدا..
    گویی که خیالش از همه جا راحت است
    صورتش خورشیدوار می درخشید از نور عشق به ارباب
    خادم بود،
    خادم بی ریای اهلبیت علیهم السلام..
    جایمان پیشت خالیست شهید مهدی صابری...



  31. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  32. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  33. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم، غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد، اشک و اه و ناله اگر هست برای اربابمان ابا عبدالله الحسین (ع) باید باشد و اگر دلتان گرفته روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.
    عقیق :روزهای پس از عاشورا همواره یادآور نقش بی همتای حضرت زینب (س) در طول تاریخ است، او که در تمام سالیان عمرش نبوت همراه با رافت، امامت توام با عدالت، مظلومیت آمیخته با کرامت و در آخر شهادت همراه با عزت را به چشم دید تا روزگار او را بسازد برای روزهای سخت تنهایی؛ که از ورای کوه های درد، عزتمندانه و پیروز «ما رایت الا جمیلا» را در گوش تاریخ فریاد بزند.
    بانو مدفون دمشق است و برکت آن شهر و دیاری که امروز فتنه ها میانش برافروخته اند تا مردمانش اسلامی را که یک هزار و ۳۷۴ سال پیش آل رسول مصیبت ها را برایش متحمل شدند، به صندوقچه خاک گرفته تاریخ بسپارند.



    اما مثل همیشه کسانی هستند که در مسیر پیشوایشان اباعبدالله الحسین (ع) گام بردارند و از دین خدا دفاع کنند؛ مانند آن هایی که مدافعان حرم نام گرفته اند و ندای «هل من ناصر ینصرنی» را لبیک گفته اند.

    شهید رسول خلیلی یکی از همین انصار بود که به صورت داوطلبانه مدافع حرم بانوی دمشق شد و جنگید تا آنجا که در چهاردهم محرم به دست گروهک تکفیری در سوریه با ضرب گلوله به شهادت رسید.

    اواسط شهریور ماه بود که تصمیم به رفتن گرفت، وصیتنامه اش را هم نوشت و به رسم امانت به پدر سپرد تا اگر دیگر برنگشت دستخطی برای آن ها به یادگار گذاشته باشد. از زیر قرآن رد شد و رفت و از همه چیز دل کند و مادر و پدر و برادر برایش آروزهای خوب کردند.

    شب سیزدهم محرم با خانواده اش تماس می گیرد و از برگشتش خبر می دهد. مادر خانه را آب و جارو می کند و به همه خبر می دهد که فردا رسولم بر می گردد ولی درست یک روز مانده به برگشت در نزدیکی حرم حضرت رقیه (س) به درجه رفيع شهادت نائل می شود.





    آنچه در ادامه می آید متن وصیت نامه شهید رسول خلیلی است که توسط خانواده او در اختیار رجانیوز گذاشته شده است.

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سوره آل عمران آیه 195
    "فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ"

    آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد کردند و کشته شدند، همانجا بدی های آنان را می پوشانیم و آنان را به بهشت هایی که زیر درختان آن نهرهای اب جاری و روان است، داخل می کنیم و این پاداشی است از جانب خدا.

    با نام و یاد خداوند رحمان و رحیم و مهربان که در حق بنده حقیر از هیچ چیزی کم نگذاشته است و سلام و دورد به محضر صاحب العصر و الزمان (عج) و روح پاک امام راحل (ره) و رهبر عالم تشیع و اسلام قائدنا آیت الله سید علی خامنه ای (مدظله العالی) و روح پاک تمامی شهدای اسلام به خصوص سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین (ع) که جان ها همه فدای آن بزرگوار.

    به موجب آیه شریفه "کل نفس ذائقه الموت" تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده و حیات ابدی منحصر به ذات اقدس باری تعالی می باشد.

    این دنیا با تمامی زیبایی ها و انسان های خوب و نیکوی آن محل گذر است نه وقوف و ماندن! و تمامی ما باید برویم و راه این است. دیر یا زود فرقی نمی کند؛ اما چه بهتر که زیبا برویم.

    پدر و مادر عزیزم که سلام و درود خداوند بر شما باد

    از شما کمال قدردانی را دارم که مرا با محبت اهل بیت (ع) و راه ایشان و در کمال صبر و عاشقانه بزرگ کردید و همیشه کمک حال من بوده اید. از شما عذرخواهی می کنم و سرافکنده ام که فرزندی خوب برای شما نبودم و در حق شما آنچنان که باید خوبی نکرده ام. از شما می خواهم که مرا حلال کنید.

    در حق این فرزند حقیرتان دعا کرده و از خداوند بخواهید که او را ببخشد و این قربانی را در راه خود بپذیرد. می دانم که شما ناراحت نیستید؛ زیرا هیچ راهی بهتر از این نیست و این را شما به من آموخته اید و این همیشه آروزی دیرینه من بوده که خدا عاقبت مرا با شهادت در راهش ختم به خیر گرداند.

    خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم، غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد، اشک و آه و ناله اگر هست برای اربابمان ابا عبدالله الحسین (ع) باید باشد و اگر دلتان گرفته روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.

    اما چه خوشحالی بالاتر از اینکه فدایی راه این بزرگواران شویم. پس غمگین نباشد.

    برادر عزیزم

    مرا حلال کن و ببخش ، می دانم که در حق تو هم کوتاهی کردم، برایم دعا کن و مرا نیز حلال کن، خدا را سرلوحه کارهای خود قرار بده. از خداوند می خواهم همیشه کمک حال تو برادر عزیزم باشد. دعا برایم یادت نرود.

    از فامیل، همبستگان نیز می خواهم که مرا حلال کنند و ببخشند و برایم دعا کنند.

    رفقا، دوستان و همکاران و همنشینان عزیرم

    که شاید بیشترین اوقات زندگیم را در کنار شما بوده ام، خداوند را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرده که دوستان و هم نشینانی به خوبی شما دارم تا تکمیل کننده و یاری دهنده من باشید.

    شما همگی می دانید من راه خود را انتخاب کردم و این راه را دوست داشته و دارم و خیلی از شماها هم کمک کننده من بودید از تمامی شما عذر می خواهم که رفاقت را در حق شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.

    مرا ببخشید، برایم بسیار دعا کنید و در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (ع) مرا فراموش نکنید.

    من خود را در حد و اندازه ای نمی بینم که برای کسی نصیحت و پندی داشته باشم و اگر ما دنبال پند و نصیحت باشیم چه بسیار است. فقط می خواهد چشم بینا و گوش شنوا.

    خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
    به امید سر کویش پر و بالی بزنم
    من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
    آن که آورد مرا باز برد تا وطنم
    مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک
    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

    پناه می برم به خداوند مهربان و از او می خواهم که بر من سخت نگیرد.

    شب اول قبر دعا برایم را فراموش نکنید رفقا

    و من الله التوفیق
    العبد الحقیر محمد حسن خلیلی (رسول)













    منبع: رجا نیوز



    ویرایش توسط rahaei : دوشنبه ۲۶ مرداد ۹۴ در ساعت ۰۱:۰۶

  34. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    به گزارش اویس، تصویر شهید رسول (محمد حسن) خلیلی مصادف با روز ولادتش ۲۰ آذر ماه در بین الحرمین، رسول خلیلی از مدافعین حرم حضرت زینب (س) است که در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل گشت

  35. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

  36. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  37. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «محمدحسن(رسول) خلیلی» به تاریخ 20 آذر ماه 1365 شمسی در تهران متولد شد و 27 سال بعد، در مورخه 27 آبان 1392 شمسی، در میدان نبرد با سرسپرده گانِ «اسلام آمریکایی» و مزدورانِ «سعودی» برای دفاع از حرمِ «بانوی مقاومت» «حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)» بال در بال ملائک گشود.
    تصویری که پیش رو دارید، شهید «محمدحسن خلیلی» را در شهر «حلب» به ثبت رسانده است. وی و یکی از هم رزمانش، پس از آزادسازی بخشی از سوریه از اشغال مزدورانِ «سعودی» و سرسپرده گان اسلام آمریکایی (تحت عنوان فرقه ی «داعش»)، پرچم این فرقه را پایین کشیده و به جای آن، بیرقِ «یازهرا(سلام الله علیها)» را بر می فرازند.
    روحمان با یادش شاد
    هدیه به روحِ حیدری اش، صلوات







  38. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    مستند ابوخلیل (قسمت دوم) http://www.aparat.com/v/2m0h1


  39. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    زمان جنگ پدرشان جبهه بود. به بچه ها می گفتم دعا کنید برای بابا اتفاقی نیفتد، مهدی با این که دو سال و نیم بیشتر نداشت می گفت می خواهم جبهه کار شوم و صدام از من بترسد و با همان زبان کودکانه من را دلداری می داد.
    شهدای ایران: شهید مهدی عزیزی از شهدای مدافع حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب(س) بود که در مرداد 1392 در دفاع از این بانوی جلیله در مبارزه با تروریست های تکفیری به شهادت رسید.



    قسمت مان شد تا پای گفت و گوی مادر این شهید عزیز بنشینیم و با نسل جدید از فرزندان حضرت روح الله بیبشتر آشنا شویم. آنچه خواهید خواند مختصری است از گفته های شمسی عزیزی که از روزهای با مهدی بودن اینگونه روایت می کند:


    *پا قدمش خوب بود

    یک دختر و دو پسر داشتم که دخترم دو سال از مهدی بزرگتر و مجید فرزند آخرم بود. مهدی روز جمعه اول مهر سال 1361 در محله اتابک( هاشم آباد) تهران به دنیا آمد. بارداری مهدی بر خلاف بارداری اولم که سخت بود، بسیار خوب و آرام سپری شد و با به دنیا آمدنش، تحولی در زندگی ما ایجاد شد. پدرش که نظامی بود به درجه افسری رسید و حقوقش هم زیاد شد. همچنین به ما خانه سازمانی دادند. خواهر شوهر و برادر شوهرم هم ازدواج کردند. مادربزرگش می گفت همه این ها به خاطر پاقدم مهدی است.



    مهدی از همان بدو تولد آرام و خوش خنده بود و خیلی کم گریه می کرد. خیلی زودتر از بقیه بچه ها و در 8 ماهگی به راه افتاد و زود هم زبان باز کرد و به جای مامان و بابا گفتن، "شهیدم من" اولین کلمه ای بود که گفت.

    *می خواهم جبهه کار شوم

    زمان جنگ بود و پدرشان در ماموریت به سر می برد، به بچه ها می گفتم دعا کنید برای بابا اتفاقی نیفتد، مهدی با این که دو سال و نیم بیشتر نداشت می گفت می خواهم جبهه کار شوم و صدام از من بترسد و با همان زبان کودکانه من را دلداری می داد.

    *سوغات مکه

    مهدی از همان بچگی، همراه مادربزرگش به مسجد می رفت. 7 ساله بود که مکبر مسجد شهرک توحید شد. به همین واسطه بود که به خواندن قرآن علاقه پیدا کرد تا جایی که پدرم یک جلد قرآن از محل کارش هدیه گرفته بود و مهدی که کلاس سوم ابتدایی بود، از مادربزرگش خواست که قرآن را به او بدهد.


    یکبار هم سال 75 زمانی که پدر و مادرم از سفر حج برگشتند، برای مهدی یک هلی کوپتر سوغات آوردند اما او از مادرم خواست جای این سوغات قرآنی که از مکه آوردند را به او بدهند.



    *نوع لباسی که می پوشید برایش مهم بود

    از همان دوران نوجوانی به رنگ لباس حساس بود. سوم راهنمایی بود که برای خرید عید یک پیراهن چهارخانه که رنگ زرشکی هم در آن بود، برایش خریدم ولی از پوشیدن آن امتناع کرد. به همراه هم به مغازه رفتیم و فروشنده هر لباسی آورد قبول نکرد، در آخر یک پیراهن طوسی رنگ انتخاب کرد. برای اینکه از خانه بیرون رود مقید بود مرتب و تمیز باشد.

    *به کلاس زبان نمی روم

    اغلب لباس مشکی می پوشید و می گفت تا قیام قیامت، عزادار زهرا و فرزندانش هستیم. تابستان یکی از سال های کودکی اش بود که تصمیم گرفتم برای گذراندن ایام فراغت، او را در کلاس زبان و شنا ثبت نام کنم، اما گفت به کلاس زبان نمی روم و به کلاس قرآن و شنا رفت. همیشه در شنا و قرآن، اول بود و تقدیرنامه می گرفت.

    *هر چه داریم از بسیج است

    کلاس پنجم ابتدایی بود که وارد بسیج محله اتابک، شد. با این که ما در خانه سازمانی شهرک توحید زندگی می کردیم، به محض این که پنج شنبه، جمعه یا تابستان فرا می رسید، پیش مادربزرگش در محله اتابک می آمد و از همان زمان دوستان بسیار خوبی پیدا کرد. می گفت ما هر چه داریم از بسیج است.


    زمانی که دبیرستان بود و می خواست انتخاب رشته کند، از او خواستم به خاطر نمرات بالایی که دارد، رشته تجربی را انتخاب کند. مهدی گفت به این رشته علاقه ندارم، ولی چون شما دوست داری قبول می کنم.

    بعد از گرفتن دیپلم، برای ورود به دانشگاه افسری، امتحان داد و تا زمانی که جواب آن بیاید به سربازی رفت. دو ماه نگشته بود که جواب آن آمد و در دانشگاه افسری امام علی (ع) پذیرفته شد.

    چند سال بعد از اتمام دوره کارشناسی، دوباره تصمیم گرفت کنکور دهد که در رشته علوم سیاسی دانشگاه آزاد گرمسار قبول شد و سال دوم بود که به شهادت رسید.

    *عاشق امام و شهدا بود

    مهدی، از بچگی عاشق امام خمینی(ره) بود به طوری که تمام عکس ها و سخنرانی های امام را که در کتاب های درسی اش چاپ شده بود را جدا می کرد و در یک دفتر مخصوص می چسباند.

    چون دارای روحیه جهادی بود، کار اداری را دوست نداشت و سال 80 در سپاه استخدام شد. همیشه احساس می کردم، این دنیا برایش تنگ است و آرام و قرار نداشت و سخنرانی ها و فیلم های زمان جنگ را می دید.



    به شهید "ابراهیم هادی" ارادت ویژه ای داشت، به طوری که عکس این شهید همیشه در جیب لباسش بود. شب های جمعه و گاهی صبح جمعه به بهشت زهرا و سر مزار شهدا به خصوص شهدای گمنام می رفت. همچنین خیلی به دیدار خانواده های شهدا می رفت.

    *روزهای فتنه 88

    روزهای فتنه 88 بود که 10 شب، به خانه نیامد و وقتی آمد، زیر چشم هایش گود افتاده بود. همیشه عکس امام و حضرت آقا جلوی موتورش نصب بود. در همان روزهای فتنه، به او گفته بودند از این که این عکس جلوی موتورت است، نمی ترسی که بعد از شنیدن این حرف ها، 3 عکس امام و رهبری را کنار موتورش نصب کرده بود تا کسی جرات نکند پشت سر ولی فقیه حرف بزند.

    *ماموریت در بیابان

    هیچ وقت درباره کارها و ماموریت هایی که می رفت به ما توضیح نمی داد، اگر می پرسیدم ماموریت به کجا می روی یا می گفت بیابان یا این که همین جا تهران هستم. از طرف محل کار سبد کالا می دادند که هیچ وقت ما از آن اطلاع نداشتیم و بعد از شهادتش دوستانش سبد کالایی را که سر کارش مانده و وقت نکرده بود به نیازمند برساند، برایمان آوردند.

    دوستانش تعریف می کنند که مهدی همیشه سبد کالای خود را برای افراد نیازمند می برد.



    *هیچ وقت نتوانستم سیر نگاهش کنم

    سالی که من و پدرش برای سفر حج ثبت نام کردیم، خبر داشتم که یکی از آشنایانمان علی رغم علاقه شدید به این سفر، ولی توان مالی برای رفتن ندارند. وقتی مهدی متوجه شد به من پول داد تا به آنها بدهم و گفت که کسی متوجه نشود و بگو یک نفر نذر شما کرده است که شما را به سفر حج بفرستد.

    نمی دانم چرا و از وقتی مهدی بچه بود نمی توانستم یک دل سیر به چهره اش نگاه کنم و حس خاصی پیدا می کردم و ناخودآگاه قلبم فرو می ریخت. این موضوع را هیچ وقت نتوانستم به کسی بگویم. حتی وقتی یکه بچه شبیه مهدی می دیدم، بی اختیار گریه می کردم و از مادرش می خواستم که بچه اش را زیاد ببوسد.

    *دستمال اشک

    حدود 12 سال پیش، مهدی به همراه تعدادی از دوستانش به دیدن آیت الله حق شناس رفته بودند که آیت الله از بین دوستانش، فقط به مهدی یک دستمال داده و گفته بود اشک هایی که برای امام حسین می ریزی را با این دستمال پاک کن و آن را نگه دار تا در کفنت بگذارند. به دوستانش هم گفته بود که احترام این آقا را خیلی داشته باشید.

    بار دیگر که به دیدن ایشان رفته بودند، آیت الله به محض این که مهدی را می بیند، گریه می کند.

    *مادرم را شفا بده، قول می دهم جبران کنم

    10سال است که به بیماری سرطان مبتلا هستم و روزهای سختی را پشت سر گذراندم و در همه روزهایی که به شدت درد می کشیدم و ماه ها در بیمارستان بستری بودم، مهدی کنارم بود و برایم دعا می خواند و برای حضرت ابوالفضل نذر می کرد. روزهایی که حتی توان راه رفتن و غذا خوردن نداشتم، 40 شب بالای سرم، دعا می خواند، به آب فوت می کرد و به من می داد.

    یادم هست، شب ها با خدا مناجات می کرد و از خدا می خواست که حال من بهتر شود و به خدا می گفت مادرم را شفا بده، قول می دهم جبران کنم که با دادن جان خود در راه حق و عدالت، به وعده خود عمل کرد.

    *یک ماه بعد از دایی، من داماد می شوم

    سال 91 بود که تصمیم جدی گرفتم برایش به خواستگاری بروم. وسایلی برای عروسم از مکه خریده بودم و آنها را نشانش دادم و گفتم این ها را برای همسر آینده ات خریده ام و دختر یک شهید را برایت در نظر گرفته ام، بدون این که به وسایل نگاه کند، گفت مادر دست بردار، این بنده خدا دختر شهید که هست، همسر شهید هم بشود. مهدی هیچ چیز را برای خودش نمی خواست.

    اصرار داشت که برادر من اول ازدواج کند و می گفت یک ماه بعد از دایی، من داماد می شوم.

    *هر کسی که شهید نمی شود

    ماموریت های مختلفی به لبنان و سوریه داشت. در جنگ 33 روزه لبنان، برای جهاد رفته بود. برای دفاع از حرم زینب و حضرت رقیه به سوریه می رفت. هر زمان تهران بود، هیچ وقت در خانه نمی ماند و شب ها دیر وقت می آمد.

    همیشه از رفتن و شهادت حرف می زد و من می گفتم از رفتن نگو، بمان و خدمت کن که در جواب می گفت، هدفم همین است ولی هر کسی که شهید نمی شود و من لیاقت ندارم.

    می گفت، اگر این یزیدیان دستشان به حرم حضرت زینب برسد، مثل این است که حضرت زینب را دوباره به اسارت برده اند.

    *دلم نیامد برای خودم کفن بخرم

    2 ماه مانده بود به شهادتش که به آرزویش رسید و به کربلا رفت. فقط تسبیح و تربت به عنوان سوغات آورد. می گفت رفتم کفن بخرم، دلم نیامد، هیهات، آمده ام شهر بی کفن ها و برای خودم کفن بخرم؟

    دوستانش تعریف می کنند که زیر قبه امام حسین، خیلی گریه و زاری می کرد و وقتی از پرسیدیم چه می خواهی، گفته بود دو بال می خواهم.

    یک ماه مانده بود به شهادتش، که من و مادرم را با خود همراه کرد. نماز صبح را در حرم شاه عبدالعظیم خواندیم و به بهشت زهرا و بر سر مزار شهدای گمنام رفتیم. می گفت هر حاجتی که دارید، از این شهدا بخواهید و هر وقت دلتان گرفت، سر مزار این شهدا بیایید.



    *خدا صبرت دهد

    سه روز مانده بود به ماه مبارک رمضان که برادرم عقد کرد و مهدی برای جشن نیامد. قرار بود برود سوریه. بر خلاف معمول این سه روز را فقط در خانه ماند و روزه گرفت. در این سه روز، تمام وسایلش را مرتب می کرد و هر جا در خانه می رفتم به دنبالم می آمد.

    دلمه خیلی دوست داشت، ولی این بار که خواستم درست کنم گفت نمی خواهم و هنگام خارج شدن از آشپزخانه، دوبار گفت خدا صبرت دهد.

    این بار حس کرده بودم که اگر مهدی برود، دیگر بر نمی گردد و این آخرین دیدار است. از من رضایت خواست و گفت من خودم این راه را انتخاب کرده ام و این دنیا با تمام زیبایی هایش روزی به پایان می رسد. از من خواست که با پدرش هم صحبت کنم. بار دیگر گفت من اگر بر نگردم چه کار می کنی که گفتم تو هر جا باشی، من افتخار می کنم.

    مهدی گفت این حرف دلت است یا زبانت، حرف دلت را بزن تا من راضی باشم و با خیال راحت بروم، گفتم حرف دلم است.

    هر دفعه که به ماموریت می رفت وصیت می کرد، ولی این بار فرق داشت. به من گفت من اگر شهید شدم، کسی صدایت را نشنود و آبروداری کن.

    *آخرین عکس

    هیچ وقت اهل عکس انداختن نبود و عکس هایی هم که الان وجود داد، دوستانش بعد از شهادت مهدی، به ما داده اند.

    قرار بود ساعت 8 شب اول ماه مبارک رمضان برود. بغض داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم، با دخترم تماس گرفتم که بیاید وسایل مهدی را آماده کند. دوربین را آماده کردم و از مهدی خواستم با مبینا نوه ام، عکس بگیرد که قبول کرد.

    دستانم به شدت می لرزید، سعی می کردم خودم را کنترل کنم و بغضم را قورت دهم. به سختی یک عکس گرفتم و این شد آخرین عکس از مهدی.

    دخترم، مهدی را از زیر قرآن رد کرد و هنگامی که می خواست از در خارج شود به من گفت مرد مردانه قول داده ای و من گفتم مرد مردانه.

    وقتی رفت به دخترم گفتم برو از پشت سر برادرت را نگاه کن، نمی توانستم بگویم از رفتن برادرت فیلم بگیر که این آخرین دیدار است.

    بعد از رفتن مهدی، دخترم به منزلش برگشت و به خانم برادرم گفتم مهدی رفت، ولی این آخرین بار بود و دیگر بر نمی گردد که او گریه کرد و من برای این که او اذیت نشود، گفتم نه این بار هم می رود و بر می گردد.

    حتی وقتی خواهرم تماس گرفت به او گفتم، مهدی آخرین رفتنش بود.



    *آخرین تماس تلفنی و وصیت آخر

    به شهرستان رفته بودیم، 23 روز از رفتن مهدی می گذشت و هنوز با او صحبت نکرده بودم. شب قبل از شهادتش تماس گرفت، حس می کردم نفس مهدی به صورتم می خورد. دائم می گفت مولای من، مادر من و خداحافظی کرد. با پدرش که صحبت کرد، گفته بود به همه سلام برسان.

    بعد به برادرش مجید تماس گرفته و گفته بود پیش مامان و بابا خیلی باید صبوری کنی و آقا من را دعوت کرده است.

    در همین تماس آخر به مجید وصیت کرده و گفته بود که پول 2 تا نان به نانوایی محل بدهکار است. هر وقت دلت تنگ شد و کاری داشتی به قطعه 26 بهشت زهرا بیا. از این که کلید کمدش کجا است گفته بود و سفارش تربت و دستمال اشکش را کرده بود که در کفنش بگذارند.

    گفته بود نگران جا و مکان دفن پیکرش نباشیم، یکی از دوستان نزدیکش همه کارها را انجام می دهد.

    *خواب عجیب، شب قبل از شهادت

    شبی که صبح آن مهدی به شهادت رسید، خواب دیدم که ناگهان یک گلوله آتشین به منزلمان افتاد و همه جا در حال سوختن بود، بلافاصله آقایی وارد خانه شد و بعد از آن تمام خانه گلستان شد.

    صبح که این خواب را تعریف کردم، پدرش هم گفت که خواب عجیبی دیده است. خواب روز عاشورا و شمشیر ها و نیزه شکسته ها را دیده است. با دخترم تماس گرفتم که صدقه بدهد.

    *شنیدن خبر شهادت

    در شهرستان و برای افطار، مهمان داشتیم. هر چه با دخترم، دامادم و کسانی که تهران بودند تماس می گرفتم، جواب نمی دادند.

    برادرم به شهرستان آمد و از ما خواست به تهران برگردیم.من فکر می کردم که مادربزرگم فوت کرده است. بعد از مراسم افطاری، برگشتیم. ولی نمی دانم چرا تا رسیدن به تهران به یاد مهدی اشک ریختم. به پمپ بنزین بین راه که رسیدیم، بچه ای شبیه مهدی را دیدم و دوباره حالم دگرگون شد. وقتی رسیدیم، متوجه باز بودن درب خانه مادرم شدم.

    برادرم گفت روی مبل بنشین، فکر کردم برای دخترم یا خانواده اش اتفاقی افتاده که دخترم هم، نیست. برادرم برایم صحبت می کرد و تا اسم حضرت زینب را آورد، ناگهان متوجه جریان شدم و گفتم مهدی شهید شده، مبارکش باشد، گوارای وجودش باشد. دیدم که دخترم و خواهرم از اتاق بیرون آمدند. به شدت بی تابی و گریه می کردند.

    من به آنها گفتم مهدی را ناراحت نکنید، از دخترم خواستم به مهدی تبریک بگوید و خوشحال باشد که برادرش، به آرزویش رسید.

    از منزل تا وقتی برسیم معراج شهدا، احساس می کردم در حال مردن هستم، خیلی آرام اشک می ریختم. یک لحظه احساس کردم، نفسم در حال بند آمدن است و روح از تنم، در حال جدا شدن است.

    صورت مهدی را که در معراج دیدم، انگار صبر عالم به دلم آمد و ناگهان حالم به قدری خوب شد که شروع کردم به دلداری دخترم و بقیه و می گفتم به مهدی تبریک بگویید.

    مهدی در تاریخ 11 مرداد 1392 در سوریه و در حال دفاع از حرم حضرت زینب به دست داعشی ها به شهادت رسید و پیکر مطهرش در 13 مرداد در قطعه 26 بهشت زهرای تهران به خاک، امانت داده شد.

    مهدی به کسانی که سید بودند، احترام خاصی قائل بود و جالب این جاست که مزارش بین 4 سید بزرگوار، قرار گرفته است.



    *بی تابی خواهر

    به هنگام خاکسپاری، دخترم خیلی بی تابی و گریه می کرد. قرآن را که باز کرد، آیه ای آمد که دخترم کمی آرام شد و مضمون آیه این بود که او را در قصرهای زیبایی جای می دهیم.

    دخترم به مهدی، بسیار وابسته بود. مهدی، بچه های دخترم را خیلی دوست داشت. همیشه دختر بزرگش، مبینا را به قرآن خواندن تشویق می کرد و در ازای حفظ یا خواندن آیاتی از کلام الله مجید، برایش هدیه می گرفت.

    *تحفه ای از مشهد

    شب اول خاکسپاری، برادرم گفت که مهدی وصیت کرده به مشهد بروم و همان شب رفت و صبح برگشت. هیچ وقت از برادرم سوال نکردم مهدی چه گفته بود. بعد از عید فطر، تعدادی از خادمین حرم امام رضا(ع) به منزلمان آمدند و پرچم روی صحن را برای قرار دادن روی مزار مهدی، به همراه خود آورده بودند.

    تا 40 روز بعد از شهادتش، دوستانش هر شب تا به سحر، بر سر مزار مهدی می رفتند و دعا می خواندند.

    *سفر به کربلا

    4 ماه از شهادت مهدی می گذشت که به کربلا رفتیم و سر به سجده گذاشتم و از امام حسین(ع) تشکر کردم حاجت فرزندم که شهادت بود را داد و بچه من را پذیرفت.

    با این که مهدی دیگر نیست، ولی او را احساس و با او درد و دل می کنم. دیگر به بیماری ام فکر نمی کنم، چون مرگ و زندگی دست خداست. ولی باور دارم که روز به روز حالم بهتر می شود.

    *خواب دیدم که مهدی به عزاداری بی بی دو عالم می رود

    سال قبل و شب شهادت حضرت زهرا، وقتی دوستش برایمان نذری آورد، دلم می خواست می پرسیدم که سال گذشته همچین شبی با مهدی کجا بودید؟ شب، خواب مهدی را دیدم که در ماشین نشسته بود و شال عزا بر گردنش بود، گفتم کجا می روی که گفت به عزاداری مادرم می روم. شال عزا را بر سرش انداختم و مهدی، رفت.

    دخترم، خواب دیده و از مهدی پرسیده بود راستش را بگو، شب اول قبر نکیر و منکر آمدند که گفته بود، تا زخم هایم را دیدند گفتند آفرین و رفتند.

    *فارس



    نوشتن دیدگاه

    نام (اجباری)
    عنوان

    ارسال




  40. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  41. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,128
    امتیاز : 37,690
    سطح : 100
    Points: 37,690, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 80.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,878
    تشکر شده 3,438 در 2,279 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 79 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    پدر شهید یاغی در منزل شهید عزیزی http://fa.nasrtv.com/modules/video/s...e.php?lid=9469

  42. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 1 از 52 1231151 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1