کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 40 از 52 نخستنخست ... 30383940414250 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,171 تا 1,200 , از مجموع 1558
  1. #1171
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید علیرضا قنبری یکی از رزمندگان افغانستانی فاطمیون بود که چندی پیش برای دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) راهی سوریه شد و توسط تروریست های تکفیری به شهادت رسید.

    پیکر مطهر او بعد از گذشت یک سال از شهادتش در جریان تفحص پیکر مطهر شهدای مدافع حرم کشف شده و به کشور بازگشته است.





  2. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  3. #1172
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید داریوش رضایی نژاد دانشجوی دکترای مهندسی برق دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی بودکه در یک مرداد ۱۳۹۰ و در سن ۳۵ سالگی به ضرب گلوله در برابر چشمان همسر و دختر خردسال خود از سوی سرویس جاسوسی اسرائیل «موساد» به شهادت رسید.


    مستند «ملازمان حرم» مجموعه ای است که به زندگی شهدای مدافع حرم از نگاه همسرانشان با اجرای افتخاری دکتر «شهره پیرانی» همسر شهید رضایی نژاد می پردازد.



    کمی در خصوص مستند ملازمان حرم که در آن مجری بودید توضیح بدهید؟
    برنامه ملازمان حرم با محوریت همسران شهدا ساخته شد، علاقه ندارم لفظ مجری را به کار ببرم؛ چون هم صحبت با همسران شهدا بودم. به جهت مظلومیتی که همسران شهدای مدافع حرم دارند، اجرای برنامه ملازمان حرم را برعهده گرفتم.


    بازخورد مردم نسبت به برنامه ملازمان حرم چطور بود؟
    شهدای مدافع حرم آن طورکه باید در جامعه شناخته نشدند. برنامه ملازمان حرم تا                حدودی توانست مردم را با شهدای مدافع حرم آشنا کند. با این که برنامه ملازمان حرم در شبکه افق که شناخته شده نیست، پخش شد؛ ولی خوشحالم که این برنامه مورد استقبال قرار گرفت.


    به نظرتان رسانه دین خود را نسبت به شهدای مدافع حرم ادا کرده است؟
    خیر؛ به طور حتم جای کار دارد؛ ولی زمانی  که بازخورد مردم نسبت به برنامه ملازمان حرم را دیدم، احساس کردم کمی از دینی را که نسبت به شهدا دارم، توانستم ادا کنم.



    همچنان با برنامه ملازمان حرم همکاری دارید؟
    فعلا خیر. مستندی با محوریت مادران شهدای مدافع حرم با همکاری دکتر «فائزه سادات حسینی» در مرحله ساخت است. در صورت وجود شرایط، همکاری خود را برای تولید مستندی به شیوه دیگر ادامه می دهم.



    مغفول ماندن رخدادهای سوریه و یا زندگی نامه شهدا چه آثاری دارد؟
    زمانی که اجرای برنامه ملازمان حرم را بر عهده داشتم، در یکی از قسمت ها با همسر اولین شهید مدافع حرم، «محرم ترک» به گفت و گو پرداختم. وی عنوان کرد به دلیل شرایط حاکم بر منطقه، بر روی سنگ مزار همسرم عنوان «شهید» حک نشده و یا حضور وی در سوریه مطرح نشد. به دلیل شرایط امنیتی گلایه ای نکردم. یقین دارم که داعش محکوم به شکست است، این حجم از خشونت دوام ندارد.


    چگونه می توان به کمک نهادهای مسئول و رسانه ها یاد و خاطره شهدای مدافع حرم و هسته ای را برای همیشه زنده نگه داشت؟
    به هر حال یک روزمره گی برای همه وجود دارد؛ ولی شهدا با خدا معامله کردند. امیدوارم مسئولین و رسانه ها، شهدای هسته ای و شهدای مدافع حرم را به فراموشی نسپارند؛ البته تا حدی به این موضوع پرداخته شده است؛ ولی همچنان جای کار دارد.

  4. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  5. #1173
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

  6. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  7. #1174
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    زیرکی فرمانده ایرانی در برخورد با آمریکایی ها




    مقدار زیادی دلار با خودمان داشتیم که اگر آمریکایی ها آنها را پیدا می کردند می توانستند حاج حمید را شناسایی کنند. آمریکایی ها برای سر حاج حمید جایزه تعیین کرده بودند.
    پروین مرادی همسر سردار شهید مدافع حرم حاج سید حمید تقوی فر با بیان خاطره ای از برخورد حاج حمید با نیروهای آمریکایی در کشور عراق برای ایسنا روایت می کند: یکی از دوستان عراقی  حاج حمید تعریف می کرد که وقتی آمریکا عراق را اشغال کرده بود ما به همراه «ابومریم» (حاج حمید) در عراق جلسه ای داشتیم.


    بعد از جلسه، حاج حمید گفت: «به دلایل امنیتی حتما باید تغییر مکان بدهیم». در مسیر بودیم که ساعت حکومت نظامی آغاز شد . آمریکایی ها خودرو ما را نگه داشتند و پرسیدند: «چرا در زمان حکومت نظامی تردد می کنید؟»


    سه نفر بودیم. آنها دست های ما را از پشت بستند و با صورت روی خاک های کنار جاده خواباندند .مقدار زیادی دلار همراهمان بود.ما نگران این بودیم که اگر پول ها را پیدا کنند حتما به ما مشکوک می شوند و «ابومریم» را شناسایی خواهند کرد.


    شروع به گشتن ماشین کردند. ما با نگرانی از حاج حمید می پرسیدیم که چه کار کنیم؟! ترسیده بودیم. اما حاج حمید آرام و خونسرد بود .آمریکایی ها مدام داد می زدند که با هم حرف نزنید .بالاخره نتوانستند چیزی پیدا کنند.


    با اینکه عکس های حاج حمید در سراسر عراق پخش شده بود و برای سرش جایزه تعیین کرده بودند نتوانستند شناسایی اش کنند. تا صبح ما را در گوشه خیابان نگه داشتند.



    وقتی حکومت نظامی تمام شد آزادمان کردند.از حاج حمید پرسیدیم: «آن همه دلار را کجا پنهان کردید که نتوانستند پیدایشان کنند ؟!»حاج حمید گفت : «توی کفش های شما.»
    سردار حاج حمید تقوی فر از فرماندهان اطلاعات و عملیات در دوران دفاع مقدس بود که پس از حضور تروریست های تکفیری در منطقه به عراق رفت و ششم دی ماه سال 1393 در منطقه عزیزبلد به شهادت رسید.

    نام «حمید تقوی فر» آن چنان ناشناخته بود که کمتر کسی چنین اسمی را شنیده بود. این در حالی بود که این فرمانده ارشد یکی از نوابغ اطلاعاتی دوران دفاع مقدس و از فرماندهان کار کشته بود که در عرصه پیکار با دشمنان چندین مرتبه تا مرز شهادت پیش رفت ولی تقدیر الهی به گونه ای رقم خورد که او در کشور عراق به درجه شهادت برسد.

  8. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  9. #1175
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    اولین مدافع حرم شهرستان درگز به شهادت رسید




    مدافع حرم محمود سالاری که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) عازم سوریه شده بود حین مبارزه با طرفداران اسلام آمریکایی به شهادت رسید.







    این شهید عزیز اولین شهید مدافع حرم شهرستان درگز است که پیکر مطهرش روز دوشنبه 27 دی  ساعت 10:30 صبح از میدان آزادی به سمت مسجد امام حسین (ع) این تشییع و سرانجام در گلزار شهدای این شهرستان به خاک سپرده می شود.


  10. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  11. #1176
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهادت، پایان نامه اش شد







    دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران این بار نه در سازه و معماری که در رابطه با فرهنگ شهادت، هنری زیبا به خرج داد و برای شهید مدافع حرم، مصطفی کریمی، جلسه نمادین دفاع از پایان نامه اش را برگزار کرد.

    اگر اين شهيد جوان، اين روزها حضور داشت بايد از پايان نامه اش دفاع مي كرد اما تقدير طور ديگري رقم خورد و مصطفي كريمي، دانشجوي نخبه افغانستاني، 25مهرماه در سوريه به آرزوي ديرينش رسيد و به خيل جواناني پيوست كه مدافع حرم  شدن را به هر اسم و رسم ديگري ترجيح دادند و رفتند. شهادت كريمي باعث شد تا جلسه نمادين دفاع از پايان نامه براي او در دانشكده هنرهاي زيبا شكل بگيرد.

    جلسه دفاعيه اي كه هر چند دانشجو در آن حاضر نبود اما نمره الف را از اساتيدش دريافت كرد؛ جلسه اي علمي اما با حس و حال معنوي. همه آماده بودند تا جلسه دفاعيه آغاز شود. چند دقيقه اي مانده بود به شروع جلسه كه سالن كاملا پر شد و ديگر جايي براي نشستن پيدا نمي شد. برخلاف اكثر جلسات دفاع از پايان نامه  ، در اين سالن خبري از استرس و اضطراب نبود. حس عجيب آرامش در اتاق جلسه غالب بود. همه نگاه ها به مادر شهيد بود؛ شهيدي كه بايد مي بود تا از پايان نامه اش دفاع كند اما او رفته بود تا از اعتقاد والاتري دفاع كند و در اين جلسه، شايد براي نخستين بار در دنيا، استاد به جاي دانشجويش از پايان نامه او دفاع مي كرد. همه آمده بودند؛ اساتيد مشاور و راهنما و همچنين هيأت داوري و خانواده و دوستانش. بغض حرف اول را در اين جلسه مي زد. جاي خالي شهيد مصطفي كريمي را گل ها و عكس هايش پر كرده بود؛ عكس هايي كه مادرش گاهي به آنها خيره شده و اشكش جاري مي شد و با گوشه چادر چشمانش را پاك مي كرد.


    استاد راهنما شروع كرد به دفاع، اما گاهي اوقات بغض گلويش را مي فشرد؛ مخصوصا وقتي كه با مادر شهيد چشم در چشم مي شد. آقاي دكتر هر صفحه را كه بلند مي كرد و به صفحه قبل مي چسباند بغض در نگاهش پيدا مي شد. هر كس ديگري هم جاي او بود، بعيد بود كه بتواند تسلطش را حفظ كند. پدر شهيد در جلسه حضور داشت اما معلوم بود كه حواسش به حرف هاي استاد نيست. شايد با خودش فكر مي كرد كه الان اگر خود مصطفي پايان نامه اش را ارائه مي داد چه مي شد؟


    مادر شهيد
    در بهشت دامادش مي كنم


    • مخالفتي با رفتن مصطفي نداشتيد؟

    2سالي بود كه حرف از رفتن مي زد و گاهي اوقات هم بحث را به صورت شوخي مطرح مي كرد؛ آن هم جايي كه همه باشند؛ مثلا سر سفره، موقع ناهار يا شام. همه چون فكر مي كردند شوخي است، قضيه را جدي نمي گرفتند. اما بعدها متوجه شدم كه شوخي هايش جدي بوده و براي اينكه بداند ته دل من چه مي گذرد در غالب شوخي خواسته اش را مي گفته. ما مشهد بوديم و او دانشجوي تهران شده بود، روزي زنگ زد و گفت: مادر مي خواهم بروم سوريه، زحمتي بكش و آن پوتين هاي قديمي را پيدا كن فردا مي آيم براي خداحافظي. راستش را بخواهيد آن لحظه دلم گرفت اما هيچ مخالفتي نكردم، راضي بودم به رضاي خدا و او هم عازم شد براي دفاع از حرم حضرت زينب(س).


    • به سوريه كه رفت با او در ارتباط بوديد؟

    دفعه آخري كه زنگ زد گفت در اينجا چند تن از دوستانم شهيد شده اند، احتمال دارد من هم با پيكرشان برگردم؛ البته دعا كن شهيد بشوم و رو سفيد برگردم.


    • دعا كرديد؟

    عاقبت به خيري اش را خواستم. البته يك درخواست ديگر  هم داشت و آن، اين بود كه اگر شهيد شد اصلا برايش ناراحت نشوم و گريه نكنم، كه خواسته سختي بود اما سعي كردم   به آن عمل كنم. اگر هم الان سر مزارش گريه مي كنم بيشتر به خاطر غريبي حضرت زينب(س) است.


    • نمي خواستيد مصطفي را داماد كنيد؟

    ما خيلي اصرار داشتيم، اما او به من مي گفت كه فعلا دور من را خط بكشيد، هر وقت به آرزويم رسيدم بعدش داماد مي شوم. آن زمان نمي دانستم اما الان مشخص شده كه آرزويش چه بوده.


    • خبر شهادتش را كه شنيديد عكس العمل تان چه بود؟

    باور نمي كردم. در حقيقت نمي خواستم باور كنم. حتي وقتي كه پسر ديگرم عكس پيكرش را نشانم داد باز هم باور نكردم و گفتم او خواب است و زماني باورم شد كه خودم پيكرش را از نزديك ديدم و چون مصطفي خواسته بود كه گريه نكنم سعي كردم خودم را نگه دارم. اما حالا قلبا خوشحال هستم، از اين جهت كه من هم براي حضرت زينب(س) كاري كرده ام.


    • اگر الان مصطفي را ببينيد چه درخواستي از او داريد؟

    اول از همه فرزندم را در آغوش مي گيرم و بعد از او مي خواهم كه براي سعادتمندي و عاقبت به خيري مان دعا كند و شفاعت ما را فراموش نكند.


    • امروز دوست داشتيد مصطفي در اين جلسه حضور داشت؟

    من مطمئنم كه او حضور داشته و دارد. اصلا همين كه من در اين جلسه حس خوبي داشتم قطعا به خاطر حضور مصطفي بوده است. اينجا درست همان حسي را داشتم كه بر سر مزار مصطفي دارم.



    پدر شهيد

    زودتر از من شهيد شد


    • فكر مي كرديد روزي پدر شهيد بشويد؟

    علاقه ما خيلي تأثير ندارد. در رابطه با پدر شهيد شدن بايد بگويم هرگز چنين فكري به ذهنم خطور نمي كرد، حتي همين حالا هم فكر مي كنم در خواب هستم. هرچند پدر يا مادر شهيد بودن عنوان خوبي است اما بد نيست بدانيد كه خيلي از پدران شهدا، خودشان هم آرزوي شهادت دارند، مثل من. شايد برخي به من طعنه بزنند كه چرا اجازه دادي فرزندت برود و شهيد شود. به آنها مي گويم اگر الان لازم باشد خودم هم براي دفاع و كمك به جبهه مقاومت اسلامي راهي مي شوم.




    • از آنجا كه شما به عنوان مهاجر در ايران هستيد، به مصطفي نمي گفتيد جنگ در سوريه به ما ارتباطي ندارد؟

    خير، هرگز چنين حرفي نزده و نمي زنم چرا كه جنگ سوريه، جنگ اسلام است مقابل جبهه كفر. و اسلام هم مختص به يك محدوده جغرافيايي يا در يك مرز خاص نيست.




    • عده اي مي گويند رزمندگان فاطميون براي گرفتن اقامت يا مسائل مادي راهي سوريه و عراق مي شوند، سخن درستي است؟

    ما تاكنون مشكلي براي اقامت در ايران نداشته ايم. حتي مصطفي شناسنامه هم داشت و ما فقط يك مشكل داشتيم كه با رفتن مصطفي به عنوان مدافع حرم، آن هم برايمان حل شد. ما نمي توانستيم درد غربت و مظلوميت بي بي را ببينيم و اين تنها مشكل ما بود.





    • مهم ترين ويژگي شخصيتي فرزند شهيدتان چه بود؟

    چند خصلت اخلاقي مهم داشت؛ نخستين و مهم ترينش نماز اول وقت، آن هم به جماعت بود كه به آن اهتمام داشت. دومين مورد هم انس داشتن با كتاب و مطالعه بود. همچنين نوع اخلاق و برخورد خوبش با دوستان و اقوام، او را حسابي در خانواده محبوب كرده بود،  طوري كه همه او را امين مي دانستند و از مصطفي مشورت مي گرفتند.





    • امروز با ارائه اين پايان نامه بر مدرك مهندسي مصطفي مُهر تأييد خورد، نظرتان چيست؟

    اين مدرك ها دنيايي هستند و ارزش شان هم فقط به وسعت عمر انسان در دنياست. بايد همه ما به دنبال اين باشيم كه اين مهر تأييد بر كارنامه اعمالمان بخورد. فكر مي كنم شهادت هم مهر تأييدي باشد بر زندگي يك فرد در دنيا. براي مصطفي هم همين امر ارزشمندتر از باقي امور است.




    • اگر در خواب فرزندتان را ببينيد، او را مهندس مصطفي صدا مي زنيد يا شهيد؟

    شهيد مصطفي و فكر كنم خودش هم علاقه دارد كه او را اينچنين صدا بزنم. اصلا عشق به شهادت بود كه او را از مهندس ماندن در اين دنيا منصرف كرد.



    برادر شهيد

    به او مي گفتم تو بايد دروازه بان حرم بشوي نه مدافع


    • در طول جلسه فهميدم كه همه خواهرها و برادرهاي شهيد مصطفي كريمي تحصيل كرده هستند. توضيح مي دهيد؟

    بله، الحمدلله همه ما تحصيلات آكادميك داريم. ما 6 فرزند هستيم. بنده جراح و متخصص ارتوپد هستم. بعد از من برادرم محمد است كه او مهندس كامپيوتر است. پسر بعدي خانواده، شهيد مصطفي است كه مهندسي معماري خوانده و 2 پسر ديگر به نام هاي سجاد و مرتضي كه هر دو هم اكنون مهندسي عمران مي خوانند. اما خواهرانمان، يكي فارغ التحصيل كارشناسي ارشد رشته علوم اجتماعي، يكي دانشجوي كارشناسي همين رشته و ديگري هم دانشجوي كارشناسي ارشد برنامه ريزي مديريت آموزشي است.




    • كي جرقه سوريه رفتن در ذهن مصطفي زده شد؟

    فكر كنم اربعين 2سال پيش بود كه در كربلا تصميم گرفت برود؛ تصميمي كه خيلي آن را تكرار مي كرد و در نهايت هم عملي شد و مزد اين تصميم مهم را با شهادتش گرفت.





    • چرا معماري را انتخاب كرد؟

    مصطفي بسيار نكته سنج و ريزبين بود؛ چه در رفتارش و چه در دقت در جزئيات، به همين خاطررشته معماري را انتخاب كرد چون معماري از آن رشته هايي است كه ظريفكاري در آن حرف اول را مي زند. حتي در پايان نامه اي كه دفاع شد هم دقت در جزئياتش به زعم اساتيد قابل تحسين است.


    مصطفي به فعاليت هاي ورزشي حسابي علاقه مند بود و هميشه در مسابقات فوتبال و فوتسال درون دروازه مي ايستاد. روزي كه مي گفت مي خواهم مدافع حرم بشوم به شوخي به او مي گفتيم تو دفاع بلد نيستي و فقط دروازه باني بلدي. اگر مي خواهي به سوريه بروي  بهتر است درواز بان حرم بشوي نه مدافع حرم.




    از وطنم دفاع كرد؛ من هم از پايان نامه اش دفاع كردم

    گفت وگو با دكتر حامد مظاهريان؛ عضو هيأت علمي دانشكده معماري دانشگاه تهران




    •  مصطفي چطور دانشجويي بود؟

    4سال دانشجوي من بود؛ دانشجويي آرام و پرتلاش. هنوز رفتار، سكنات و مناعت طبعش در خاطرم هست. هميشه از خودش انتظار بالايي داشت و شايد بتوان گفت انسان كمال گرايي بود.


    • درسخوان بود؟


    اگر درسخوان نبود كه در دانشگاه تهران تحصيل نمي كرد.



    • موضوع پايان نامه را خودش انتخاب كرد؟

    انتخاب موضوع و استادراهنما حق دانشجو است و دانشجوها در اين امر كاملا آزادند.
    شهيد مصطفي كريمي موضوع پايان نامه اش را «موزه جنگ افغانستان با رويكرد صلح» انتخاب كرد؛ موضوعي كه نشان از روحيه صلح طلبي او دارد. پيرامون اين موضوع چندين و چندجلسه با هم صحبت كرديم.


    حدود يك سال و نيم طول كشيد تا پايان نامه به مرحله قابل قبولي رسيد و از آنجا كه انتظار بالايي از خودش داشت باز هم مي خواست كه كار به اوج خودش برسد.
    خاطرم هست يك بار به جهت طول كشيدن پايان نامه به او تلخي كردم اما او انسان كمال گرايي بود كه دوست داشت بهترين حالت را از پايان نامه اش به نمايش بگذارد؛ همانطور كه در زندگي اش هم اين كمال گرايي را نشان داد.




    • فكر مي كرديد  روزي شما به جاي او از پايان نامه اش دفاع كنيد؟

    شهيد مصطفي كريمي همه مراحل آموزشي را گذرانده بود؛ حتي وقت دفاع از پايان نامه اش هم تعيين شده بود. اما تقديرش طوري رقم خورد كه به اين جلسه نرسد و من با كمال ميل از پايان نامه اش دفاع كردم.




    • خصوصيت ويژه پايان نامه اش چه بود؟

    ويژگي اصلي پايان نامه اش صلح پايدار بود؛ يعني خارج از فرم به محتوا هم به خوبي انديشيده بود.
    در موزه براي 4 قوم افغانستان (پشتون، تاجيك، هزاره و ازبك) جهت بازسازي خاطرات جنگ، فضاي جداگانه اي طراحي كرده است اما درنهايت هر يك از اين 4قوميت بايد به يك فضاي اصلي مي رسيدند كه نماد وحدت اين 4  قوم است.

    در حقيقت مصطفي با اين طرح مي خواست  نشان بدهد كه راه حل نجات  افغانستان درگفت وگوي اقوام داخلي است. علاقه داشت درآينده كشورش را يك كشور آباد و متحد ببيند.

  12. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  13. #1177
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    کنار اسمش نوشته بودند طلبۀ دانشجوی شهید محمدرضا دهقان امیری ...جوانی که در ۲۱ سالگی شهید مدافع حریم اسلام شد ... عدد سن و سالش ما را بیاد جوانهای دوران دفاع مقدس انداخت با این تفاوت که این روزها گرفتن برگۀ اعزام به جبهه کار ساده ای نیست.







    محمدرضا در دانشگاه شهید مطهری درس می خواند . در جایی که شاید با نام مدرسۀ عالی شهید مطهری برای من و شما آشناتر باشد . این مدرسه به اندازۀ یک قرن با مردم و ماجراهای ایران خاطره دارد؛ از پادشاهان و آدم هایی کوچک و بزرگ گرفته تا علمای بزرگ اسلام و حالا هم شهدای مدافع حرم. پیش از پیروزی انقلاب نامش مدرسۀ عالی سپهسالار بود. شاید هزاران نفری که در روز از کنار این بنا رد می شوند چیزی از تاریخ و معماری و پیشینه اش ندانند ولی بی شک از چشم انداز چشم نواز آن لذت برده اند.

    حالا یکی از مَدرَس های این مدرسه به نام شهید محمدرضا دهقان امیری است، جوانی بنام و سرزنده و پر نشاط که مجموعۀ آدمهای بزرگ اینجا را تکمیل کرد...


    برای آشنایی بیشتر با شهید محمدرضا دهقان امیری راهی منزلش شدیم. کلام ما از مسجدی به نام سپهسالار دورۀ ناصری آغاز شد و به دوره ای رسید که سرداران جوانش ، برای دفاع از اسلام سر می دهند...

    مادر محمدرضا از دردانۀ زندگی اش برای ما گفت؛ حرف زدن از پسری که با یک دنیا آرزو بزرگش کردی و حالا در کنارت نیست کار دشواری است ولی مادر شهید با صلابت و شیوایی جالبی در برابر ما نشست.خواهر دو شهید که این روزها مادر شهید هم شده است از همۀ زیر و بم زندگی پسرش حرف زد. محمدرضا شیفتۀ مرام و سیرۀ زندگی سردار شهید حاج اصغر وصالی بود و به تأیید مادرش سعی می کرد مثل شهدا زندگی کند.

    پدر و مادری به سادگی و با اطمینان قلب، پسرشان را راهی میدان جهاد می کنند ؛ اتفاق ساده ای نیست. شاید تکرار چند صد هزار بارۀ قصۀ حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل سلام الله علیهم السلام.
    در خانۀ شهید همه چیز آرام بود؛ از مادر و پدر شهید گرفته تا دختر نوزادی که هیچ خاطره ای از دایی شهیدش ندارد. هر چند نام و تصویر همین دایی شهید، راه رستگاری را به او نشان خواهد داد، درست مثل خود محمدرضا که با نام و تصویر دایی های شهیدش اهل حماسه شد.


    محمدرضا محبوب و دوست داشتنی بود. بعد از شهادت جای خالی اش در همه جا دیده می شود.در شوخی ها و محفل های دوستانه، در دانشگاه، در خانه و در پایگاه بسیج و مسجد و هیئت های عزاداری.
    دوستانش در دانشگاه بعد از گذشت ماه ها هنوز بیاد او هستند. بیاد شهیدی که مسجد و مدرسۀ شهید مطهری هم او را فراموش نخواهد کرد. انگار همین دیروز بود که محمدرضا در نماز جماعت حاضر می شد و صدای شادابی زندگی اش حال دوستانش را خوب می کرد.

    زندگی شهید دهقان در عین کوتاهی قصه های بلندی دارد. قصه هایی که بارها شنیده ایم و هر بار با شنیدنش هوایی شهادت شده ایم؛ «حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان / که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است.» دوستان شهید به گونه ای و خانواده اش به گونه ای دیگر، همه و همه از خوبی های مثال زدنی شهید برای ما حرف زدند. از جوانی که -راستی چرا هر وقت ما از این جوانها حرف می زنیم عده ای ما را به درشت گویی متهم می کنند ؟ - باور کنید دل کندن از دنیا سخت تر از این حرفهاست. محمدرضا همۀ آرزوهای جوانی اش را گذاشت و رفت؛ میدان جنگ یک طرفش غلبه بر دشمن است و سمت دیگرش دست کشیدن از زندگی. این جوانها با چشم باز راهشان را انتخاب می کنند. مردم محمدرضا را با اشک و نوای صلوات تشییع نمودند و این پسر خوب تهرانی در جوار امامزاده علی اکبر سلام الله علیها به جمع شهدا پیوست. محمدرضا دهقان امیری بعد از شهادت شناخته شد.

    حرف زیاد است و فرصت کم؛ اما از حال مادر در کنار مزار پسر به این سادگی ها نمی توان گذشت. مادری که این روزها با صبر و مقاومت راه پسر را ادامه می دهد، ولی کیست که نداند پشت هر «ما رأیت الا جمیلا» یک دنیا درد و مصیبت پنهان شده است؟


    محمدرضا دهقان امیری با تلاش بسیار به آنچه می خواست رسید. خواسته ای که آرزوی همۀ دلهای عاشورایی است. او شهید شد و ما چند دقیقه ای میهمان زندگی بیست ویک ساله اش بودیم. شهیدی که در ولایتمداری و پایبندی به ارزش های انقلاب، سرآمد و زبانزد بود.
    مادر شهید محمدرضا دهقان امیری درباره او می گوید: این شهید بزرگوار در تاریخ 26 فروردین سال 1374 در تهران متولد شد. با آمدنش، به زندگی ما نور بخشید. بچه ای بود که به دل همه می نشست . همه دوستش داشتند، از اطرافیان و فامیل گرفته تا مربیان مهد کودک. در دورانی که او را باردار بودم، شش بار ختم قرآن کردم. در مدت یک سال و شش ماهی که به او شیر می دادم، سوره طه را می خواندم و دیگر حفظ شده بودم. شاید یکی از دلایل آرامش این نوزاد همین بود.

    محمد رضا یک جمله ساده و قشنگ داشت. می گفت: فرد حزب اللهی باید مرتب و زیبا باشد. می گفت که مامان وقتی دیگران من را می بینند، من را به عنوان کسی که بسیجی هستم، توی مسجد رفت و آمد دارم، تو یادواره شهدا کمک می کنم و کار می کنم، من باید یکجوری رفتار کنم هم با رفتارم و هم با ظاهرم جوانان دیگر را به خود جذب کنم. من فکر می کنم عمده دلیلی که جوانان خیلی زیادی به این شهید، روی آوردند و اقبال عمومی زیادی به شهید دهقان شد، به همین دلیل بود. هم اینکه او جزو جوان ترین شهدای مدافع حرم است و هم به خاطر ظاهرش و هم به خاطر رفتار و کردارش؛ جوان امروزی، الگوی امروزی می خواهد.
    کلا محمد رضا علاقه زیادی به شهدای دفاع مقدس داشت، خصوصا دایی های شهیدش؛ شهید محمد علی طوسی که در تاریخ یازدهم بهمن سال 63 در محور عملیاتی سردشت- بانه در نبرد با کومله و دموکرات به شهادت رسید و شهید محمدرضا طوسی که ایشان هم در تاریخ دوم آذر سال 66 در عملیات نصر هشت به شهادت رسیده بود؛ محمد رضا علاقه زیادی به این شهدا داشت.

    محمد رضا یک سال قبل از رفتنش به من گفت؛ مامان من دوره های آموزش نظامی مختلفی را گذراندم و خیلی هم آماده رزمم، الان فکر کن که حضرت زینب(س) از شما سؤال بپرسد که الان حرمم ناامن شده و من به جوان شما نیاز دارم، شما چه جوابی به حضرت می دهید؟ محمد رضا، این سؤال را فقط از من پرسید. از پدرش نپرسید، چون جلب رضایت پدرش خیلی راحت بود، چون پدرش جزو رزمنده های دفاع مقدس بود، جنگ و جبهه را دیده بود و شهید و شهادت را لمس کرده بود. اما راضی کردن من برایش دشوار بود، آن هم فقط برای مهر مادرانه ای که در وجود من می دید. وقتی مطمئن شدم که تصمیم خودش را گرفته ومن نباید مانع انجام تصمیمش شوم، گفتم محمد رضا، امیدوارم سوریه بهت خوش بگذره! این جمله را که گفتم، محمد رضا آن قدر احساس رضایت کرد که مدام در خانه هروله می کرد و یاحسین(ع) یاحسین(ع) می گفت، سر من را می بوسید و می گفت؛ مامان راضیم ازت. یعنی به این نحو رضایت من را گرفته بود.


    برای راضی شدن، خیلی با خودم کلنجار رفتم، چون به محمدرضا خیلی وابسته بودم، اگر محمد رضا نیم ساعت دیر به خانه می رسید، من زمین و زمان را به هم می دوختم، اعصاب خودم و دیگران را خرد می کردم، این قدر بهش زنگ می زدم، که کجاست و چرا دیر رسیده! ولی در مسئله سوریه رفتنش نمی دانم چطور شد؛ من این را می گذارم به حساب دست و رحمت و برکت حضرت زینب(س) که روی قلب من گذاشت و روی سر من دست کشید. خانم، اول صبرش را به من داد و بعد داغ فرزند را.


    ولی وقتی محمد رضا رفت من به سجده افتادم و شاید نزدیک به یک ربع فقط گریه کردم و ضجه زدم، چون می دانستم پاره تنم رفته و احتمال برگشتش شاید صفر باشد. واقعا هم همین بود. از همان روزهای اولی که محمدرضا رفت، من می دانستم که دیگر بر نمی گردد، با روحیاتی که از او سراغ داشتم، می دانستم فرزندم واقعا لایق شهادت است، یعنی لحظه خداحافظی یاد خداحافظی هایی افتادم که با اخوی های شهیدم کرده بودم. آن ها این حس را در وجود من به وجود آورده بودند که این خداحافظی آخر با بقیه خیلی فرق دارد، یک حس معنوی خاصی تو وجودم بود و مطمئن بودم که دیگر بر نمی گردد.


    کلا محمد رضا در آن زمانی که در سوریه بود شاید پنج یا شش بار با ما تماس گرفت، تو هر بار تماسش هم به من می گفت مامان دعا کن که شهید شوم، حتی قبل از رفتنش به سوریه هم مدام این را به من می گفت، من بهش گفتم محمد رضا خودت را خالص کن مطمئن باش که شهید می شوی. محمد رضا آن شب یک جمله عجیب و غریبی به من گفت؛ «مامان به خدا دیگه خالص شدم، مامان دیگه حتی یک ذره ناخالصی در وجودم نیست.» تا این جمله را شنیدم، گفتم پس شهید می شوی! داد زد گفت جان من! گفتم آره تو اگر خالص شده باشی مطمئن باش شهید می شوی، بعد یکدفعه جیغ زد گفت مامان راضیم ازت، مامان دوستت دارم، مامان می بوسمت! خیلی خوشحال شد، خوشحالی محمدرضا از آن طرف و جگر خراش بودن این جمله برای من واقعا زجرم می داد. از آن شب به بعد دیگر منتظر خبر شهادتش بودم، چون مطمئن بودم و احساس می کردم محمد رضا فقط می خواست رضایت من را بگیرد، وقتی مطمئن شد که دیگر من راضیم، شهید شد. در عملیات محرم به شهادت رسید.


    من ومحمد رضا خیلی با همدیگر حرف می زدیم، خواهرش هم خیلی با او صحبت می کرد. دلم می خواست بدانم که آیا جوان من که این مسیر را انتخاب کرده، آیا واقعا احساساتی شده یانه؟ ما درباره این موضوع خیلی می نشستیم و با همدیگر صحبت می کردیم، بحث می کردیم، محمد رضا همیشه سه تا دلیل عمده داشت، برای این کارش و برای این انتخابش؛ یکی دلیل انسانی. می گفت؛ مامان ما انسانیم، الان در سوریه به حریم انسانیت توهین می شود، این داعشی ها و آمریکایی ها دارند انسان ها را از بین می برند، انسان هر دین و مذهبی داشته باشد، ولی در حال حاضر یک انسان است و ما باید به انسانیت انسانها احترام بگذاریم؛ دومین دلیلی که محمدرضا را به آنجا کشاند عشق به ابا عبدالله الحسین(ع) و عشق به خانم حضرت زینب(س) بود، حس غیرت و همیتی که نسبت به این بانوی بزرگوار اسلام داشت، یعنی یک دلیل اعتقادی. سومین دلیلش این بود که می گفت در دوران دفاع مقدس تمام جهان پشت صدام ایستاده بودند - یک جمله قشنگی داشت وقتی ما می گفتیم جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، می گفت نگویید عراق علیه ایران، بگویید کل جهان علیه ایران- می گفت که همه جهان پشت سر صدام ایستادند علیه ایران، تنها کشوری که مثل برادر و دوست در کنار ما بود کشور سوریه بود، آیا انصاف است حالا که کشور سوریه نا امن شده، ما رهایش کنیم و بگوییم که آن زمان شما به ماکمک کردید، ولی الان که شما به کمک ما نیاز دارید ما پشت شما را خالی کنیم؟ همیشه یک جمله معروفی داشت که می گفت حضرت آقا فرمودند که به سوریه کمک کنیم و حضرت آقا هیچ استثنایی نیاوردند، نگفتند نظامی کمک کنید تسلیحاتی کمک کنید و چون ایشان استثنا نیاوردند، پس وظیفه من است به عنوان یک سرباز ولایت به سوریه بروم و از مردم آنجا دفاع کنم.


    وقتی پیکر شهید را دیدم او را نشناختم
    خواهر شهید دهقان امیری هم درباره این شهید می گوید: یک شب برادر کوچکترم محسن را با خودمان بردیم هیئتی که محمدرضا به آن می رفت. بعدا که از محسن پرسیدم، محمدرضا چه می کرد، گفت؛ اول روضه که شد، محمدرضا گفت بشین من الان برمی گردم، اما دیگر بر نگشت؛ آقا محسن می گفت آخر روضه بلند شدم که بگردم دنبالش و پیدایش کرده بود؛ پشت پرچم یک کنج هیئت او را دیده بود که نشسته و شال خود را انداخته بود روی صورتش؛ آقا محسن می گفت یک جوری گریه می کرد که من دلم می لرزید، اصلا تو حال خودش نبود!
    وقتی رفتم معراج و برادرم را در تابوت دیدم، احساس کردم که اصلا نمی شناسمش؛ به خاطر اینکه صورتش خیلی تغییر کرده بود، محمد رضایی که همیشه دستش روی محاسنش بود که مبادا محاسنش بهم بخورد،اینقدر روی موهایش حساسیت داشت که... رفتم مواجه شدم با یک پیکری که محاسنش خاک آلود و موهایش بهم ریخته و خاکی بودند.


    فقط خدا می داند در دل او چه گذشت؟
    دوست شهید دهقان امیری هم درباره او می گوید: تابستان سال 89 از طرف مدرسه ما را به اردوی جهادی،شهر لرستان بردند. یکی از افرادی که بسیار تلاش می کرد و تلاشش در آنجا زبانزد بود، شهید محمد رضا دهقان بود.
    محمد رضا هیئت که می رفت، برای خودش گریه می کرد؛ دوستان می گفتند که کنار ما نمی نشست؛ دقیقا همان چیزی است که معصومین و بزرگان ما به آن سفارش کرده اند؛ اگر می خواهید گریه کنید و اگر می خواهید خلوت داشته باشید باید خودتان باشید، نگاه نکنید که کنارت چه کسی نشسته است؛ این مسئله در اخلاص بسیار تاثیر دارد؛ شما اگر خواستی جایی عزاداری بکنی؛ برو یک جایی که نشناسنت؛ آنجا به خاطر اینکه بقیه صدای گریتو بشنون و ببیند چطوری عزاداری می کنی هیچ وقت عزاداری نمی کنی؛ حتی محمد رضا با دوستانش که هیئت می رفت، خودش می رفت یک جای دیگر می نشست، چفیه می کشید روی سرش و گریه می کرد؛ هر چه گذشته، بین خودش و خدای خودش گذشته! ما متوجه نشدیم در دل محمد رضا چه می گذرد.

  14. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  15. #1178
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض



    فاطمه مغنیه تعریف میکنه:

    ┘◄ بعد از شهادت برادرم جهـآد، بعضی از بزرگان فامیل اومدن دیدن مون و نظرشون بر این بود که؛
    【برادر بزرگ جهاد و همچنین همسرم دست از فعالیت های جهادی شون بردارند، شما دیگه طاقت از دست دادن عزیز ندارید ... مادر عماد هم بعد از تقدیم کردن سه فرزند و یک نوه، فراق فرزند براش سنگینه!】

    ◆ فاطمه میگه من و مادرم لبخندی زدیم ...
    خندیدیم و گفتیم:
    ┘◄ 【 این سبک تفکر تو خانواده ما جایی نداره؛
    اصلا نمی تونیم تو این راه نباشیم.
    نمی تونیم راه مقاومت رو ادامه ندیم.
    ما بر این عهد زنده ایم و بر این عهد می میریم...】

    سالگرد شهادتت مبارک

    ویرایش توسط rahaei : سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ در ساعت ۱۳:۵۷

  16. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  17. #1179
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض



    مراسم تشییع پیکر مطهر شهید فاطمیون فردا، چهارشنبه ۲۹ دی ماه ۹۵ در تهران برگزار می شود.



    مراسم تشییع پیکر مطهر شهید فاطمیون فردا، چهارشنبه 29 دی ماه 95 در تهران برگزار می شود. شهید صفدر علی قربانی یکی از رزمندگان افغانستانی فاطمیون است که در دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) در سوریه توسط تروریست های تکفیری به شهادت رسید.


    مراسم تشییع پیکر مطهر این شهید مدافع حرم ساعت 10 صبح فردا، با حضور عموم مردم تهران از بازار دوم نازی آباد آغاز می شود و به سمت خیابان شهید رجایی ادامه پیدا خواهد کرد.

  18. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  19. #1180
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض


    سالگرد شهادت شهید محرم ترک اولین شهید مدافع حرم مبارک

  20. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  21. #1181
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
    ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!!!




    وضعیت مالی خوبی نداشت، به رزق کفاف اعتقاد داشت.
    می گفت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند بهترین رزق رزق کفاف است، سوال کردند
    یا رسول الله رزق کفاف چیست؟
    فرمودند: اینکه امروز داشته باشی و از فردا اطلاع نداشته باشی
    شهید علی تمام زاده به این حدیث باور داشت.
    وقتی حقوق چند ماهه اش را واریز کردند، همه اش را به خانواده شهدای مدافع حرم افغانستانی هدیه کرد.
    میگفت آنها کسی را ندارند.



  22. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  23. #1182
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    گوئیا ما را فرا خواندست این شام بلا...



    باهم رفته بودیم کربلا، یک بار دیدم توی رواق روبروی ضریح خوابش برده و من هم برای بقیه جریان خوابیدنش را تعریف کردم.


    تااینکه یک روز که مشغول دعا خواندن بودم آمد کنارم و گفت چقدر دعا می خوانی؟!!!
    برو بنشین با آقا حال کن با آقا حرف بزن
    میگفت خیلی خیلی لذت بخش است که خوابت ببرد،چشم باز کنی و ببینی شش گوشه ارباب جلوی چشمانت است.
    بعد از اینکه خبر شهادتش آمد و رفتیم معراج شهدا به او گفتم به خدا اگر می دانستم خوابت در حرم می خواهد این طور بشود تو را به اینجاها ببرد من هم می آمدم و کنارت می خوابیدم.
    روایت از خواهر شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان



  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #1183
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
    آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

    یه روز رفتیم صبگاه سر مزار شهدای گمنام دستاش رو برد بالا زد رو سنگ قبر شهید
    گفتم چرا اینجوری میکنی، فردا شهید بشی میام اینجوری میزنم
    گفت باید از شهید این جوری حاجت بگیری
    رفتم سر قبرش، کارم گره خورده بود دستام رو بردم بالا محکم زدم رو سنگ قبرش گفتم حاجی کارم گیره یه کاری بکن.
    شب تو خواب دیدمش اومد باهم می چرخیدیم. گفت راستی کارت چیشد ( می دونستم شهید شده ها)
    گفتم حاجی کارم بد گره خورده .گفت کارت حله ایشالله ردیفه. اذان زد بیدار شدم
    صبح ساعت 11 بود که یکی از بچه ها بهم زنگ زد گفت فلانی کارت ردیف شده. اشک تو چشام جمع شد یاد حرف حاجی افتادم

    خاطره به نقل از دوست شهید مدافع حرم عبدالرشید رشوند



  26. #1184
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید مدافع حرم علی امرایی
    قبرها را حفر می کند و اشک می ریزد
    جوانانی که دورش حلقه زدند، با اشکهای او اشک می ریزند
    در این جوان چه میگذرد که اینطور اشک ریزان قبرهایی را می کند که قرار است پنج شهید گمنام در آن به امانت سپرده بشوند؟؟؟!!!
    اینجا فرهنگسرای ولا،میدان نماز است
    روضه عباس(ع) می خواند و یکی یکی شهدا را داخل قبر می گذارد...
    این جوان غوغایی به پا کرده است که نگو و نپرس!
    چند سال بعد هر جمعه موکتهایی بر دوشش می گذارد و کنار مقبره این شهدا پهن می کند. بلندگوها را در محوطه می گذارد
    نجوای آل یاسین خواندنش که همه جا پر می شود، گریه مادران را امان نمی دهد. دیگر می دانند حال و هوای صبح های جمعه ی میدان نماز دیدنی است
    یک روز صدایش می کنند و می پرسند داستان این صبح های جمعه و بی قراری های تو چیست مادر؟!!!
    چشم در چشم مادر می دوزد و می گوید می خواهم این پنج شهید گمنام را از غربت روزگار در بیاورم
    تا اگر روزی شهید شدم، در شهر خودم غریب نمانم

    Ehtelal.blog.ir

  27. #1185
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید «سید قاسم حسینی» از رزمنده گان «لشکر فاطمیون» طی نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» در «سوریه» شهید شد.

    پیکر مطهرِ این مدافع حرم حضرت زینب کبری (سلام الله علیها)»، در مشهد مقدس تشییع شد.



  28. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  29. #1186
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید علیرضا بابایی مسئول امور خوابگاه های دانشگاه علوم پایه اراک یکی از پنج شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) از شهر اراک است که به عنوان نیروی داوطلب به عراق اعزام شده بود و ۲۵ اردیبهشت ۹۵ بر اثر برخورد با تله انفجاری تروریست ها در شهر فلوجه عراق به شهادت رسید. او در حالی رخت رزم پوشید که دو دختر ۱۰ و ۱۸ ساله داشت. برای آشنایی بیشتر با سیره و روش زندگی با این شهید بزرگوار دقایقی با خانواده اش هم کلام شدیم.

    فاطمه رازگردانی همسر شهید


    چه شد که همراهی و ازدواج با شهید مدافع حرم نصیبتان شد؟
    من و علیرضا ۲۰ سال پیش با هم ازدواج کردیم. ایشان متولد ۱۳۵۱ بود و هر دو در بسیج فعالیت می کردیم و همین فعالیت ها زمینه آشنایی و ازدواج مان را فراهم آورد. حاصل زندگی ما دو دختر ۱۸ و ۱۰ ساله به نام های زینب و زهرا است.


    همسرتان نظامی نبودند، پس چطور شد که برای دفاع از حریم اهل بیت راهی عراق شدند؟
    آقا علیرضا لیسانس ارتباطات و کارشناسی ارشد مدیریت تحول داشت و شغلش هم مسئول خوابگاه دانشگاه اراک بود اما یک بسیجی مخلص بود. از ابتدا در بسیج فعالیت داشت و زمانی که ازدواج کردیم یکی از شروط ازدواجمان این بود که من هم فعالیت در بسیج را ادامه بدهم و ایشان خدمت به اسلام را در هر سنگری که هست ادامه بدهد.
    شهدا در خلقیات شان شاخصه هایی دارند که آنها را به درجه رفیع شهادت می رساند. شاخصه های اخلاقی همسرتان چه بود؟
    ولایتمداری و مردمداری شان دو شاخصه مهمی است که علیرضا از آنها برخوردار بود. شاید اگر این دو خصوصیت را نداشت شهادت قسمتش نمی شد. شهید بابایی هر کاری از دستش برمی آمد برای مردم انجام می داد. رفتنش به عراق هم برای کمک به مردم مظلوم این کشور بود.


    چه زمانی به شما گفتند برای دفاع از حرمین شریفین به عراق اعزام می شوند؟
    سال ۹۴ همزمان با شهادت شهید مدافع حرم محمد زهره وند به من گفت مراسم شبی با شهید در مسجد امام حسین (ع) اراک است می آیی برویم؟ در راه برگشت از مسجد برای دفاع از حرم ثبت نام کرد و ۱۷ اردیبهشت ۹۵ اعزام شد. چند روز بعد هم که بر اثر برخورد با تله انفجاری به کما رفت و به شهادت رسید.


    با وجود اینکه دو دختر دارید نگران شهادت، اسارت یا جانبازی همسرتان نبودید؟
    البته که خیلی نگران بودم ولی اوایل برای اینکه ما را راضی کند می گفت فقط ۱۵ روز به آموزشی می رود. بعد از عراق زنگ زد که برای دفاع از حرم اهل بیت عراق رفته است. وقتی راهی می شد تصور شهادتش را نداشتم، ولی اینکه جانباز یا اسیر شود احتمال می دادم. به نظر من رضایت همسران و خانواده مدافعین حرم با اعتقادات عجین شده است. نقش همسران در اعزام رزمنده ها خیلی مهم است. باید کسی اعتقاداتش مثل اعتقاد همسرش باشد تا راضی به رفتنش شود. من راضی به رفتنش شدم چراکه رهبر انقلاب فرمودند اگر دفاع مدافعین حرم و شهادت شان در سوریه و عراق نبود باید با داعش و اهل کفر الان در سرزمین خودمان و در همدان می جنگیدیم.


    زهرا دختر ۱۰ ساله شهید

    از اینکه دختر شهید هستی چه احساسی داری؟
    بابام را خیلی دوست داشتم و از اینکه پدرم به شهادت رسید احساس خوبی دارم اما از این جهت که پدرم را از دست دادم ناراحتم. به خاطر اینکه بهترین بابای دنیا بود.

    این مدت که پدرت شهید شده حضورش را احساس می کنی یا خوابش را می بینی؟
    خواب پدرم را زیاد می بینم. دلتنگ بابا که می شوم عکسش را بغل می کنم و به یاد حضرت زینب(س) می افتم. من یک ساعت مچی داشتم که گم شده بود. توی خواب دیدم بابا آمد و بیدارم کرد و ساعتم را نشانم داد. گفتم بابا این ساعت را از کجا پیدا کردی گفت از یک آقای مهربان گرفتم که خیلی نورانی بود. پدرم من را برد حرم سامرا، رفتیم داخل و فهمیدم که منظورش از آقای مهربان، آقا امام زمان(عج) است.


    الان اگر بخواهی با حضرت رقیه(س) درد دل کنی، به ایشان چه می گویی؟
    به خانم می گویم شما هم دخترید. دلتان برای بابای تان تنگ می شود. به یاد علاقه حضرت رقیه(س) به امام حسین(ع) می افتم و برایش اشک می ریزم. حضرت رقیه(س) وقتی پدرشان را دیدند از غصه شهید شدند.


    زینب دختر ۱۸ ساله شهید

    وقتی بابا می خواست به عراق برود، مخالفتی نکردی؟

    من نگفتم بابا نرو. فکر کردم شاید جمله نرو سستش کند. من این کار را نکردم. هرچند که رفتن ایشان خیلی سخت بود. حتی فکر اینکه کوچک ترین بلایی سرش بیاید را نمی توانستم بکنم. برای ما رفتن عزیزمان خیلی سخت بود. اما بالاخره طی کردن مسیر اهل بیت و حفظ حریم شان هم مهم است. هرچند سخت اما باید این راه را ادامه بدهیم.


    جوابتان به طعنه زنندگان به خانواده های شهدای مدافع حرم چیست؟

    اگر طعنه زنندگان در روایت ها و احادیث کنکاش داشته باشند و در زندگی اهل بیت مرور کنند و در سبک زندگی شان دقت کنند، شاید طرز فکرشان عوض شود و دفاع از دین و حرم اهل بیت پیامبر اسلام برایشان عجیب نباشد. آنها باید خودشان را دقیقه ای جای خانواده شهدای مدافع حرم بگذارند. الان عزیز ما نیست و هیچ چیز بدتر از این نیست که عزیز آدم پیشش نباشد. برای خودم طعنه هایی که برخی می زنند، دیگر مهم نیست. از کنار این صحبت ها می گذرم و فقط می خواهم چند دقیقه غفلت و ناآگاهی شان را کنار بگذارند و با زندگی این شهدا و رزمندگان مدافع حرم سر و کار داشته باشند و آن وقت قضاوت کنند.


    پدرتان بیشتر روی چه چیزی تأکید داشت؟
    پدرم روی حجاب تأکید داشت. می گفت چادر حجاب برتر است. پدرم می گفت تکفیری ها اسلام را تهدید می کنند. بر خودش لازم دانست برای دفاع از حرم راهی عراق شود. گذشته از اینکه عراق و سوریه وطن ما نیست اما وطن مسلمانان که هست. شهدا برای دین دفاع کردند. اسلام مرز جغرافیایی ندارد. هر اتقاقی اسلام را تهدید کند باید برای دفاع بروند.

  30. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  31. #1187
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید محمودرضا بیضایی، شب عمليات در محور قاسميه، به دو نفر از همرزمانش مى گويد: "وقتى تهران دانشكده بوديم [١٠ سال قبل از شروع جنگ در سوريه]، خواب ديده بودم سه نفرى در يك جاى سرسبزى هستيم و يك اتفاق خيلى خوب آنجا براى هر سه ما افتاد."





    بعد به آن دو برادر مى گويد: "مواظب خودتان باشيد!" يكى از همسنگرهايش مى گفت: "وقتى محمودرضا داشت اين را مى گفت، ما گوشمان با محمودرضا نبود و مشغول كار خودمان بوديم اما محمودرضا كه كنارى نشسته بود يكى دو دقيقه داشت همين حرف را تكرار مى كرد."



    فرداى آن شب، يكى از آن دو برادر بنام حمزه در حين عمليات از ناحيه پا تير مى خورد و مجروح مى شود، محمودرضا ساعتى بعد به شهادت مى رسد و نفر سوم هم كه شهيد "اكبر شهريارى" بود يك روز بعد، در همان منطقه به شهادت مى رسد.

    ولادت: ١٨ آذر ١٣٦٠ تبريز
    شهادت: ٢٩ دى ٩٢ قاسميه،
    سوريه / ساعت
    15:35


    سالگرد شهادتت مبارک

  32. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  33. #1188
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    خیابان زینبیه.......


  34. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  35. #1189
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض


  36. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  37. #1190
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    یک منبع آگاه که سال 1388 با شهید بهنام میرزاخانی هم دوره ای خدمت سربازی بوده است .


    گفت: این شهید بزرگوار سال گذشته تلاش های زیادی کرد تا به سوریه اعزام شود و به جمع مدافعان حرم بپیوندد اما این اتفاق نیفتاد و روز گذشته به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه خدا بود رسید.
    گفتنی است بهنام میرزاخانی، روز گذشته در اثر شدت جراحات وارد شده و سوختگی شدید در آتش سوزی ساختمان پلاسکو به بیمارستان منتقل شد و امروز به درجه رفیع شهادت نایل گشت.

  38. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  39. #1191
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    خانواده شهید مدافع حرم پس از یک سال دوری، با پیکر پاک شهید حمزه کاظمی دیدار کردند.
    شهید حمزه کاظمی از مدافعان حرم استان کرمانشاه، سال گذشته در جریان مبارزه با تروریست های تکفیری در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


    شهید حمزه کاظمی نهمین شهید مدافع حرم استان کرمانشاه است که سال گذشته پس از شهادت، پیکر مطهرش بدست تکفیری ها افتاد.
    سرانجام هجدهم دی ماه امسال پیکر پاک شهید حمزه کاظمی برای انجام آزمایشات تکمیلی به میهن بازگشت و امروز خانواده مدافع حرم با شهید والامقام حمزه کاظمی دیدار کردند.

    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی


    تصاویر مراسم وداع با پیکر شهید مدافع حرم حمزه کاظمی




  40. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  41. #1192
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید مدافع حرم «محمد ظهیری

    در خانواده مذهبی در روز ۱۰ بهمن ماه سال ۶۸ در محله منبع آب اهواز به دنیا آمد. پدر وی رزمنده ۸ سال دفاع مقدس جانبار سردار پاسدار رمضان ظهیری است.
    دارای ۴ برادر و فرزند سوم خانواده بود که در سال ۸۷ به عضویت نیروی زمینی سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی یگان تکاور صابرین تیپ حضرت حجت (عج) در آمد.


    در عملیاتهای نبرد با پژاک در شمال غرب و همچنین اشرار شرق کشور حضور داشت و در این عملیاتها بسیاری از همرزمان خود را که به فیض شهادت نایل آمدن از دست داد.
    شهید محمد ظهیری سرباز امام زمان از قافله شهادت و دوستان شهید خود عقب نماند و در روز ۹محرم و شب عاشورای حسینی در نبرد با سپاه کفر و متجاوزان به حرم حضرت زینب کبری در اثر اصابت تیر و شدت جراحت به درجه رفیع شهادت نایل آمد و به سوی معبود خود و سید الشهدا شتافت. روحش شاد.





  42. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  43. #1193
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    از همان ابتدا این یک انتخاب معمولی نبود، باید همیشه جانش را بر کف دستش می گرفت و به مأموریت اعزام می شد اما اینها همه برای بهنام عشق و اعتقاد بود.

    دیروز تلخ ترین پنج شنبه سال بود و امروز تلخ ترین جمعه شد؛ دیروز تعدادی از مردم در حادثه آتش سوزی برج پلاسکو مصدوم شدند و تلخ تر اینکه حدود 25 آتش نشان زیر آوار این برج محبوس شدند و امروز یکی از آتش نشان مصدوم که به بیمارستان منتقل شده بود، به شهادت رسید.


    باورش سخت بود؛ بهنام دیگر نیست. جوان 35 ساله ای که در چشمانش عشق کمک به مردم موج می زد. مردی عاشق خانواده و کمک به هم نوع.





    اینستاگرام شهید بهنام میرزاخانی





    حوالی ساعت 8 صبح پنج شنبه 30 دی ماه، زنگ آتش نشانی ها به صدا در آمد؛ حادثه آتش سوزی در قدیمی ترین مجتمع تجاری تهران در خیابان جمهوری، آتش نشانان را فرا خواند.


    همه به سرعت آماده مأموریتی دیگر شدند؛ بهنام هم چون دیگر همکاران، مصمم و بااراده گام بر می داشت؛ چه کسی می دانست این آخرین گام های او در ایستگاه آتش نشانی است.

    آتش نشانان در محل حادثه به سرعت وارد عمل شدند اما عمق فاجعه گسترده تر از این حرف هاست؛ مردم با نردبان های نجات از ساختمان بیرون آورده شده و عده ای که در طبقات پایین تر بودند، به بیرون هدایت می شدند.

    3 ساعت و نیم از شعله ور شدن خشم آتش در این مجتمع گذشته بود که ناگهان ساختمان به لرزه درآمد و فرو ریخت و تعداد زیادی از آتش نشانان زیر آوار ماندند.

    اما بهنام هنوز زنده بود؛ زیر آوار نمانده بود اما دچار سوختگی شدید شد و به سرعت به بیمارستان منتقل شد.

    تلاش ها و دعا ها برای زنده ماندن بهنام بی نتیجه ماند و او به معبودش پیوست. اکنون نام اولین شهید حادثه تلخ آتش سوزی ساختمان پلاسکو نصیب بهنام میرزاخانی شده است.






    روایت حمید مرواندى،تهیه کننده برنامه دوباره گوش کن از شهید جوان
    یکی دو ماه قبل بود که برای ضبط تیتراژ یکی از برنامه های تلویزیونی، به دنبال لباس آتش نشانی بودیم و به خاطر گران قیمت بودن آن کسی حاضر به امانت دادن آن نمی شد. بالاخره از طریق یکی از دوستان، آتش نشانی به من معرفی شد و در ایستگاه آتش نشانی امام حسین(ع) با او قراری گذاشتم تا چند ساعتی لباسش را به امانت بگیرم.
    حین گپ و گفت کوتاهم ناگهان گفت: کسی را سراغ داری بدون تشریفات و دردسر مرا به سوریه بفرستد؟ دوست دارم مدافع حرم باشم و عاقبت بخیر..
    امروز اولین نفری که شهادتش مشخص شده، همان کسی است که عاشق شهادت بود.


    آتش نشانی شغل نیست، عشق است
    از همان ابتدا این یک انتخاب معمولی نبود، باید همیشه جانش را بر کف دستش می گرفت و به ماموریت اعزام می شد؛ اما اینها همه برای بهنام عشق و اعتقاد بود.
    پنچشنبه آخر دی ماه فرا می رسد، پنجشنبه ای سرد و سیاه. یک امتحان بزرگ دیگر برای تمام گروه آتش نشان ها، همه به نزدیکی پلاسکو می رسند، دود غلیظ و شعله هایی که زبانه می کشد ترس به دل مردمی که جمع شده بودند انداخته بود.
    بهنام به آرزویش می رسد
    خبر شهادت بهنام اعلام می شود، بهنام به آرزویش می رسد و همه متعجب از نحوه فداکاری و شهامت جوانان آتش نشان این آخرین روز دی ماه 95 را به خاطر می سپارند...

  44. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  45. #1194
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,470
    امتیاز : 118,734
    سطح : 100
    Points: 118,734, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 17.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,937
    تشکر شده 41,871 در 9,268 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    205
    مخالفت شده 162 در 128 پست

    Cool

    نوشته اصلی توسط rahaei نمایش پست اصلی
    دو تا از صفحاتی که تو عکس شهید دنبال میکرده دست منه

    یکیشو هم خودم راه انداختم کامل
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  46. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  47. #1195
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید مدافع حرم «صفدرعلی قربانی» از تیپ فاطمیون در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) در کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت.

    به گزارش خبرگزاری آریا، پیکر شهید مدافع حرم «صفدرعلی قربانی» از تیپ فاطمیون، بر روی دستان مردم شهید پرور تشییع و در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) در کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت.



    شهید صفدر علی قربانی در 17 آذر برای دفاع از حریم آل الله به سوریه اعزام و در تاریخ 10 دی ماه در نزدیکی فرودگاه تیفور توسط تروریست های تکفیری به فیض عظیم شهادت نایل آمد. از این شهید والامقام یک دختر به یادگار مانده است.

  48. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  49. #1196
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    شهید محمودرضا بیضائی در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ در خانواده ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی – مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز – درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او بوجود آورد.


    در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. دیدار و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات شهدا و جمع آوری کتاب ها و نشریات حوزه ادبیات دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت. ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت و از ۱۰ سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال ۷۲ همراه تیم استان آذربایجانشرقی در مسابقات چهارجانبه بین المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و بدنبال تعقیب حرفه ای این ورزش بود که بخاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد.

    در سال ۷۸ با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، عازم خدمت سربازی شد. دوره آموزش را در اردکان یزد گذراند و ادامه خدمت را در پادگان الزهراء (س) نیروی هوایی سپاه پاسداران در تبریز به انجام رساند. آشنایی نزدیک با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این دوره، نقطه عطف زندگی شهید بیضائی محسوب می شود. بعد از اتمام خدمت سربازی، علیرغم تشویق اطرافیان به ادامه تحصیل در دانشگاه، با اختیار خود و با یقین کامل، عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب نمود و در بهمن ماه سال ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی (ع) سپاه شد. ورود او به دانشکده افسری ملازم با هجرت او از تبریز به تهران بود که با این هجرت ادامه زندگی را در جهاد فی سبیل الله رقم زد. او نام مستعار «حسین نصرتی» را در سپاه برای خود انتخاب نموده بود که به گفته خودش برگرفته از ندای «هل من ناصر ینصرنی» مولای خود حسین بن علی (ع) و کنایه از لبیک به این ندا بود.

    در شهریور ماه سال ۸۵ از دانشکده افسری فارغ التحصیل گردید و قدم در راهی گذاشت که تا آخرین لحظه حیات ظاهری او، هیچ تزلزلی در پیمودن آن در وی مشاهده نشد.





    پرکاری و ساعت های انگشت شمار خواب در طول شبانه روز از ویژگی های بارز او بود بطوریکه کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت. معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می کرد. بدلیل علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در ۲۵ اسفند سال ۸۷ مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده ای ولایتمدار در تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در ۲۵ اسفند ۹۱ متولد شد. علاقه و عشق وصف ناشدنی محمودرضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی بوجود آورده بود که تا آغاز جنگ در سوریه، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشت. همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل  می کرد. تعصب آگاهانه  و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت. در ایام فتنه ۸۸ شب و روز آرام و قرار نداشت.


    تمام اخبار و وقایع فتنه را رصد می کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث ها بخوبی استدلال می کرد. می گفت این انقلاب تنها نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می تواند جبهه مستضعفین و علاقمندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت داشت. محمودرضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آنرا با لهجه های عراقی و سوری تکلم می کرد و بخاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت.



    به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب الله و همینطور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آنها را می ستود. با آغاز جنگ در سوریه از سال ۹۰ برای دفاع از حرمهای آل الله (ع) و یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد. اعزام های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی کلمه زندگی یک رزمنده را داشت. بخاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسنادمیراث دفاع مقدس داشت،در جبهه سوریه نیزبه جمع آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری ها در صحنه های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت. اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می دانست که در تاسوعای سال ۹۲ در منطقه «حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاکسازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری ها شد. در آخرین اعزام خود در دیماه ۹۲ به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام بدنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر ۲۹ دیماه ۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در حالیکه فرماندهی محور عملیاتی در منطقه «قاسمیه» در جنوب شرقی دمشق را بر عهده داشت، در اثر اصابت ترکش های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل آمد.




    در یکی از دستنوشته هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» نموده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است: «تمام دنیا جمع شده اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه سازان ظهور است و بس.

    و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.»

  50. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  51. #1197
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    مصطفی توحیدی فر

    سلام بر آتش نشان غیور و با تعصب، سلام بر آنانی که جان خود را فدای،نجات جان مردم کشورشان می کنند.
    ساختمان پلاسکو در تهران فرو ریخت.اما این ساختمان قلب و دل مردم را فرو ریخت.مردمی که امنیت امروز خود را مدیون جان افشانی های شهدای مدافع حرم،شهدای آتش نشان و … می باشد.
    آتش نشانان تهرانی برای کمک و امدادرسانی عازم ساختمان پلاسکو شدند،اما آنان گرفتار آوار و شهید شدند.

    آنان کسانی هستند که مانند پروانه بال زدند تا نجات دهنده باشند اما آن ها پروانه وار به درگاه باری تعالی پر زدند.
    آنان کسانی اند که با آرمان، عشق ، ایثار، از خود و خانواده گذشتند تا مقرب درگاه خداوند شوند. باری تعالی به آن ها جنات نعیم و فردوس برین را زینت داده و بر سفره حق نشسته اند و برای آنان عند ربهم یرزقون را حواله کرد، آنچه نصیبشان شد گوارای وجودشان.
    این آتش نشانان هر چه که بودند،به ما درس زندگی آموختند.
    ایثار و از خودگذشتگی،عشق به مسئولیت،عقیده و جهاد را آموختند.

    رحمت خدا بر آنان و آفرین بر پدر و مادری که پروانه وار پروراندند این پروانه ها را،سلام و تسلیت بر خانواده هایشان و تحیّت و تهنیّت بر آنان باد،اِنّا لِله و اِنّا اِلَیِّه راجِعون.
    اینجانب *پیرو مقام معظم رهبری* می باشم، عضو هیچ گروه سیاسی نیستم و طرفدار منافع مردم هستم.

    جانشین بسیج سازندگی حوزه خاتم الانبیاء

  52. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  53. #1198
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    سرمای دی ماه ، هم بوی کربلای پنج دارد هم عطر خان طومان. درست یک سال پیش در همین روزها بود که چشم "حبیب" در خان طومان گرفت به بال فرشته ها. سرزمین شام هیچگاه زمستان ۹۴ را از یاد نخواهد برد. چه گروهان هایی که به آنجا رفتند و دسته برگشتند. اما "حبیب" قصه ما به جز چشمش تکه ای از دلش را هم در خانطومان جا گذاشت. محمد اینانلو رفیق گرمابه و گلستانش بود. رفاقتی که زیر آتش و گلوله ناگسستنی ترهم شده بود. اما امان از موشک لعنتی که داغ محمد را بر دل حبیب گذاشت.





    حبیب عبدالهی
    این روزها جوان عصا به دستی است که خیلی ها برای استشمام عطر شهدای مدافع حرم پای در هیئتش می گذارند و پای روضه هایش اشک می ریزند.
    متولد 1367 در مشهد است و از هشت سالگی با تشویق های پدر مرحومش که از قاریان حرم رضوی بوده مداحی می کند .
    در اولین سالگرد جانبازی کربلایی حبیب عبدالهی و شهادت شهدای خان طومان گفت و گویی با این مداح و جانباز مدافع حرم کرده ایم که درادامه می خوانید:






    شما به عنوان ذاکر اهل بیت(ع) با داشتن تریبون تبلیغی و امکان کار فرهنگی چه ضرورتی برای رفتن به سوریه به عنوان رزمنده و حضور در جبهه مقاومت و دفاع از حرم دیدید ؟

    در اینکه جبهه ها متفاوت اند، نوع جهادها، نوع تلاش ها و نوع ثمره ها متفاوت اند هیچ شکی نیست. امروز یکی در میدان سخت در جبهه اسلحه به دست می گیرد و یکی در فضای فرهنگی و دیگری در بحث علمی روز و هسته ای جهاد می کند، همه اینها از خیلی امکانات و خوشی ها محروم می شوند و خیلی سختی ها را به جان می خرند؛ اینها همه در کنار هم مقدس اند و هیچ کدام یکدیگر را نفی نمی کنند و با هم منافات ندارند. چه بسا بعضاً تکمیل کننده همدیگرند و اما درباره خودم من همیشه سعی کرده ام از فضای قیام سید الشهدا جنبه های حماسی اش را هم یاد بگیرم و هم تبلیغ کنم . همیشه برایم مهم بوده که باید بعد حماسی قیام سید الشهدا پر رنگ شود.
    به نظرم حبیب عبدالهی که مبلغ بعد حماسی قیام سید الشهدا است باید یک جایی در حیطه آزمایش قرار بگیرد و ببیند خودش در قبال حرف هایی که پشت میکروفن می زند چقدر عامل است . یکی از علت های ضرورت رفتنم این بود که به خودم ثابت کنم که کجا نشسته ام و این بهترین موقعیت آزمایش برای من بود . علت دیگر هم بعد تبلیغاتی بود ، باید به مخاطبین اثبات می شد که شخصی که دم از نوکری امام حسین(ع) را می زند اهل عمل هم هست.


    - راضی کردن خانواده قطعا کار آسانی نبوده ، از حال و هوای آن روزهای اعزام بگویید
    هر چه هوا رو به سردی می رود خاطرات را بیشتر به یاد می آورم. چند سالی بود که پیگیر این قضیه بودم که در این جبهه قرار بگیرم، تقریباً از همان سال اولی که این درگیری ها در سوریه شروع شد و بچه ها مخفیانه و مظلومانه می رفتند و در این جبهه حاضر می شدند و بعضاً شهید هم می شدند و مراسماتشان هم مظلومانه برگزار می شد. زمانی که بحث عراق پیش آمد مصمم تر شدم . به بهانه زیارت به عراق می رفتم و پس از زیارت می رفتم بغداد، کاظمین، هله ،بصره و تا راهی برای اعزام پیدا کنم . چون هر چه از این طرف پیگیری می کردم به نتیجه نمی رسیدم.




    تقریباً سه، چهار سالی طول کشید تا اینکه ظهر 28 صفر بود که در هیئت فاطمیه ارشاد بودم. روضه امام حسن (ع) بود و من که در بین ائمه ارادت ویژه ای به امام مجتبی (ع) دارم لابه لای خواندنم از ذهنم گذشت که آقا اگر مرا در این جبهه قبول کردی یک نشانی، چیزی به من برسان. بعد از اتمام جلسه حالم خیلی خوب نبود به دوستان گفتم شما بروید من خودم می آیم، همین طور که گوشه ای نشسته بودم یکی از دوستان تماس گرفت و گفت برای دفاع از حرم می آیی؟ بی درنگ گفتم بله.
    برای راضی کردن خانواده هم اول با برادر بزرگم صحبت کردم و به ایشان گفتم که باید به خودم ثابت کنم که کجا هستم پرسید یعنی چی؟ گفتم یعنی اینکه ببینم کجا کم می آورم


    - مادر را چطور راضی کردید؟
    من دیگر خیلی مصصم بودم به رفتن ، باید هر طور شده راضی شان می کردم . به مادر گفتم «راضی نباشی نمی روم ولی فردای قیامت می توانی به حضرت زهرا(س) جواب دهی و بگویی 4 پسر داشتم و حتی یکی را در راه دفاع از حرم دختر علی(ع) نفرستادم؟» و خلاصه هر طور بود راضی شان کردم.

    - تنها اعزام شدید یا از دوستان و هم محله ها هم همراهتان بود ؟
    روز اعزام من اول فکر می کردم دو نفریم ولی وقتی صبح رفتم سر کوچه تا سوار ماشین شوم، دیدم محمد اینانلو هم نشسته است. من با محمد از 13 سالگی رفیق بودم ولی چند وقتی بود همدیگر را ندیده بودیم. الحمدلله سه نفری جمعمان تکمیل شد. این گونه شد که با هم رفتیم.



    - حس و حالتان هنگام ورود به سوریه چطور بود؟
    از همان ابتدای ورود فضای غربت را حس کردم، فضای دردناکی است عین حال و هوای کربلاست با غربتی بیشتر. تصوری که من از شام داشتم شام بلا بود و ویرانه. از فرودگاه که بیرون آمدیم منظره ای که دیدیم فقط ویرانه بود . خانه ها آوار شده بودند . همانجا به دوستانم گفتم ببینید دقیقاً آمده ایم در همان خرابه ای که حضرت رقیه(س) در آن بود فقط وسعت آن خرابه بیشتر است. در سوریه فضا خیلی سنگین است اما در کنار این فضای سنگین چیزی که من حس کردم و با آن انس گرفتم یک حس آرامش مطلق در زینبیه بود.
    در کنار آن ویرانه هایی که در شهر هست ، آن ویرانه اعتقادی بیشتر انسان را آزار می دهد. به این فکر می کنیم که چرا این اتفاق افتاده، چرا کسانی که کتابشان یکی است، پیغمبرشان یکی است، ذکر شهادتینشان یکی است باید روبه روی هم بایستند. گمان نکنید ما از این امر خوشحالیم. غمگینیم از اینکه چرا ما درگیر توطئه یهود شده ایم.
    - در آن حال و هوای غربت آیا این فکر یا حس به سراغ شما و دوستانتان نیامد که نباید می آمدید؟
    من نمی توانم مطلق صحبت کنم اما دیده هایم را می توانم بازگو کنم، من ندیدم که کسی به خاطر این موضوع عقب نشینی کند و از آمدنش پشیمان بشود .خیلی جالب است بدانید که من بچه های متأهل را خیلی محکم تر دیدم به طوری که باورش برای خود من هم سخت بود و شاید چون جنس کارشان متفاوت است خدا عنایت ویژه ای به آنها دارد.


    - از موقع اعزام تا مجروحیت چقدر طول کشید؟
    نوع آموزشی که ما دیده بودیم به این صورت بود که ما یک یگان کاملاً عملیاتی بودیم و این را در آموزش ها مکرراً به ما گفته بودند که ما به محض رسیدن باید عمل کنیم و فرصت ماندن و آشنا شدن را نداریم. همان هفته اول که آنجا بودیم این اتفاق برایم افتاد و من بیست و چند روز در شهر حلب بستری بودم.

    - درست یک سال از ماجرای خان طومان می گذرد. از حال و هوای آن عملیات بگویید.

    خان طومان تپه ای بود که حدود چهار و نیم یا پنج سال در اختیار تکفیری ها بود . گرفتن چنین چایی خیلی سخت است چون ممکن است تله انفجاری باشد، تونل یا موانع داشته باشند . در جنوب حلب نوع عملیات ما سرگرم کننده بود یعنی ما باید یک طوری عمل می کردیم که دشمن تمام قوایش را روی ما متمرکز کند و باید باور می کرد که قرار است اینجا اتفاقی خاص بیافتد و در واقع هدف اصلی آزاد سازی شهر محاصره شده نبل و الزهرا بود . خدا رحمت کند شهید مرتضی کریمی را، گردان شهید کریمی این تپه را در عرض دو ساعت گرفتند و این یعنی یک فتح. روز بسیار سختی بود . آن روز خان طومان ، کربلا شد.





    -از انفجاری که باعث شهادت محمد اینانلو و مجروحیت شما شد بگویید

    محمد تیربارچی بود و مدام باید جایش را عوض می کرد تا لو نرود و مورد هدف قرار نگیرد . شرایط سختی بود. یک شرایط جنگی به تمام معنا. آتش ، ثانیه ای هم قطع نمی شد. آتش دهانه تیربار جای محمد را لو داد و تک تیرانداز محمد را زد. هفت هشت متری با هم فاصله داشتیم. طبق قاعده جنگی کسی نباید بالای سر کسی که تیر خورده است، برود. مخصوصاً در اتفاقی که این روزها در سوریه رقم می خورد، تروریست ها روشی دارند که فرد را از کمر به پایین مجروح می کنند، بعد او را طعمه قرار می دهند و افراد دیگری که برای کمک به او می آیند را مورد هدف قرار دهند. یعنی ممکن است گاهی برای یک نفر 4 نفر تلفات بدهیم.
    قاعده بر این بود که کسی نرود، اما من می گفتم: «اگر محمد مجروح شود نمی توانم نروم.» یعنی در آموزشی من این را همیشه می گفتم. به ما در آموزش ها گفتند که حتی اگر برادرت مجروح شد نباید بالای سر او بروی. حرفشان که تمام شد من بلند بلند گفتم: «اما اگر محمد مجروح شد، من می روم.» وقتی من این حرف را می زدم همه می خندیدند. اما بعدا این اتفاق واقعاً افتاد.


    وقتی محمد مجروح شد و من دویدم و بالای سر او رفتم، خیلی ها به من خرده گرفتند و اعتراض کردند و گفتند بنشین و نرو. من رسیدم بالای سرش و بعد او را از جیب خشابش گرفتم و کشیدمش به عقب و کنار تخته سنگی گذاشتم. حدود نیم ساعت یا 40 دقیقه معطل شدیم تا ماشین بیاید و بتوانیم به عقب برویم. در این مدت هم تک تیرانداز دقیق محل ما را مورد هدف قرار می داد و می زد ولی خداروشکر به ما اصابت نمی کرد. 40 دقیقه آتش کامل و بدون وقفه داشتیم. با اینکه دشمن آتش می ریخت، دو نفر از دوستان آمدند پیش ما. خود محمد خیلی اصرار داشت که کسی نایستد و همه برویم. من می گفتم: «تو چیزیت نشده فقط تیر خوردی، می بریمت.» ماشین نمی توانست آنجا بایستد. چون تک تیراندار یکی از راننده ها را شهید کرد. ماشین را جابجا کردند و بردند 60 یا 70 متر پایین تر. به هر مشقتی بود. محمد را سوار برانکارد کردیم. من سر برانکارد را گرفتم. تیربار دشمن تیر می زد و من همین طور که می دویدم یک تیر به پای چپم خورد. خورده بود روی پای من. اما من متوجه نشدم. فقط یک لحظه سوخت. آن لحظه فکر کردم یک خار به پایم فرو رفته است. برانکارد را گذاشتیم عقب تویوتا در قسمت بار، وقتی خواستم سوار ماشین شوم و نشستم توی ماشین. دیدم پای چپم بالا نمی آید، وقتی خم شدم و خواستم ببینم پایم چه شده که بالا نمی آید، موشک به ماشین اصابت کرد و موجب شهادت بسیاری از بچه ها شد. فقط من بودم که از آن جمع زنده ماندم متاسفانه. چند تا از بچه های عراقی و چند تا از بچه های پاکستانی شهید شدند. چند نفر از بچه های ایرانی، رفقای خودمان از جمله مرتضی کریمی، محمد اینانلو و مصطفی چگینی آنجا شهید شدند.


    - هیچ وقت نمی ترسیدید اسیر شوید، شهادت و جانبازی بحثی جدا دارد اما اسارت به دست تکفیری ها ترسناک است.
    دروغ است اگر بگویم نمی ترسیدم. چرا ترس دارد اما نه به این معنا که جا بزنیم. ما شب عملیات با محمد عهد کردیم که اگر کار به آنجا رسید نارنجکی که با خودمان داشتیم را بکشیم که هم تلفات بگیریم و هم اسیر نشویم و از نظر فقهی هم مشکلی ندارد.


    - یک مدافع حرم که متأهل است و بعضاً بچه اش را ندیده و خانم باردارش را می گذارد و می رود . شاید برای خیلی ها این دل بریدن قابل درک نیست .
    من چون خودم مجردم و تجربه این حس و این فضا را ندارم نمی توانم از تجربه خودم بگویم اما با افراد متأهل همنشین بوده ام و می توانم یک تحلیلی داشته باشم و این که کسانی که در این مسیر قرار می گیرند باور کنید انسانند، عاطفه دارند، از سنگ نیستند من خودم لحظه های آخر شهدا را دیدم که یاد زن و بچه هایشان بودند و نگران آنها بودند. من تجربه بچه را ندارم اما خوب می دانم که آدم از هرچه بگذرد از بچه اش نمی تواند بگذرد و کسی که در راه دفاع حرم و در راه جهاد می رود همسران و بچه هایشان را در اجر این کار و این مجاهدت شریک می کنند . یعنی نمی گویند من می روم برای دفاع ، می گویند من یک بخشی از دفاع و خانواده ام یک بخشی از دفاع هستند و این فرصتی است که خانواده آنها باید آنرا غنیمت بشمارند و قدر بدانند. و اگر قرار است به این کار انتقاد شود اول باید به سید الشهدا انتقاد شود که چرا رباب را گذاشتند و رفتند؟ چرا اهل حرم را گذاشتند و آیا وقتی آنها ماندند همانطوری ماندند؟ حضرت زینب فقط مظلومانه ماندند؟ آنها خطبه خواندند . حضرت سکینه خطبه خواند . آنها بساط ظلم را در هم ریختند . پس وظیفه و جایگاه خانواده های شهدای مدافع حرم بسیار مهم و حساس است.

    - آنجا هم مداحی می کردید ؟ از خواندنتان در حرم حضرت زینب(س) برایمان بگویید.
    اولین بار که به حرم حضرت رقیه (س) رفتم نتوانستم چیزی بخوانم ولی در حرم حضرت زینب سلام الله علیها روضه خواندم و از آن جمعی که دور هم بودیم و روضه خواندیم و گریه کردیم ؛ محمد اینانلو و علیرضا مرادی شهید شدند.



    - آیا تصمیم دارید دوباره به سوریه بروید؟
    (با کمی تامل ) : میگن چرا رفتی میگم خدا رو شکر حسین(ع) چشش گرفت مارو
    میگن بازم میری؟ میگم اگه قبول کنه عبد گنه کارو ، غلام آقا رو
    نمیزاریم دیگه زینب اسیرشه باز دوباره
    نمیزاریم کسی اسم کنیزی رو بیاره
    نمی زاریم رو نی چشمای آقامون بباره

    دریافت

    - از دیدارتان با حضرت آقا برایمان بگویید؟
    آن ساعتی که من آقا را دیدم بعد از آن نه ماه تنها ساعتی بود که دردهایم را فراموش کردم. وقتی رفتم داخل و آقا وارد شدند و مرا بغل کردند ، حالم وصف نشدنی است و اصلاً قابل گفتن نیست فقط این را بگویم که وقتی هنوز در آغوش آقا بودم در دلم به محمد گفتم بالاخره من یک جا بُردم و این نصیب من شد ولی بعد با خودم گفتم نه ، بازهم تو باختی ، وقتی من ولی فقیه زمانم بغلم کرده اند و دارم بال در می آورم و قصه ها و دردهایم را فراموش کرده ام تو علی اکبر (ع) و قاسم (ع) بغلت می کنند پس باز هم تو بردی.



    - کلیپی از شما پخش شد که بسیار هم فراگیر شد . میان مخاطبین اینگونه مطرح شد که یک مدافع حرم با بچه اش شعری را زمزمه می کند . ولی خب ما می دانستیم که شما مجردید و آن دختر بچه دختر خودتان نیست. انتشار کلیپ در سایت عقیق هم باز خورد عجیبی داشت بگونه ای که افرادی با ظواهر متفاوت با این کلیپ ارتباط برقرار کرده بودند و ابراز احساسات می کردند . از این کلیپ برایمان بگویید و اینکه آن دختر بچه که بود؟


    دریافت
    ایشان دختر یکی از دوستان خوب من هستند که از مدافعین حرم هستند . زمانی که اینها که از سوریه برگشتند ما اعزام شدیم. نام این دختر زینب است. یک شب ما خانوادگی رفتیم منزل آنها همین طور که نشسته بودیم زینب گفت عمو من شعری را بلدم گفتم : آفرین بخوان و او هم خواند، من گفتم خیلی قشنگ خواندی.گفت قشنگتر هم بلندم، گفتم چطوری؟ گفت مامانم چادر سرم می کند قشنگ تر می شم و می خوانم، چادرش را سر کرد و برایم خواند تشویقش کردم نزدیک های رفتنمان که بود زینب داشت گوشه ای بازی می کرد صدایش کردم و گفتم زینب جان بیا اینجا و برایم بخوان و من داشتم نگاهش می کردم و متوجه شدم که دارند فیلم می گیرند و بعد برای خودم هم فرستادند بعد از آن خودم این کلیپ رو توی صفحه اینستاگرام گذاشتم و بعد هم پخش شد. بعد ها دیدم شبکه های ماهواره ای ضد انقلاب هم روی آن مانور زیادی دادند.
    ویرایش توسط rahaei : شنبه ۰۲ بهمن ۹۵ در ساعت ۱۶:۱۶

  54. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  55. #1199
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    آرزوی شهید محمد هادی ذوالفقاری
    https://hw4.asset.aparat.com/aparat-...2.mp4?direct=1

  56. #1200
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,156
    امتیاز : 38,243
    سطح : 100
    Points: 38,243, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,901
    تشکر شده 3,477 در 2,298 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 17 در 17 پست

    پیش فرض

    در مورد شهید آتش نشانی که می خواست مدافع حرم شود این شعر حجت الاسلام سید محمد مهدی شفیعی که ماه رمضان در دیدار با رهبری خوانده شد، بسیار زیبا تجلی پیدا کرد



    کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند
    سرو باشی، باد یا توفان چه فرقی می کند

    مرزها سهم زمینند و تو اهل آسمان
    آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند

    قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم
    حصر "الزهرا" و آبادان چه فرقی می کند

    مرز ما عشق است، هرجا اوست آنجا خاک ماست
    سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می کند

    هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
    بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می کند

    شعله در شعله تن ققنوس میسوزد ولی
    لحظه آغاز با پایان چه فرقی میکند

  57. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 40 از 52 نخستنخست ... 30383940414250 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1