کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 16
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهدا و خاطرات جالب زندگی مشترکشون

    ایشالله مبحث مفیدی باشه برا همه کاربران
    چه متاهل ها و چه مجردها (برا ایندشون)
    ویژگی این خاطرات اینه که از سخنان حضرت اقا(مدظله) با موضوع خاطرات هم مطلب داریم.

    بسم الله




  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تاس کباب
    شهید یوسف کلاهدوز
    اوایل ازدواجمون بود و هنوز نمیتونستم خوب غذا درست کنم.
    یه روز تاس کباب بار گذاشتم و منتظر شدم تا یوسف از سر کار بیاد.
    همین که اومد ،
    رفتم سر قابلمه تا ناهارو بیارم ولی دیدم همه ی سیب زمینی ها له شده ، خیلی ناراحت شدم.
    یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه
    .
    وقتی فهمید واسه چی گریه میکنم ، خنده اش گرفت . خودش رفت غذا رو آورد سر سفره .
    اون روز اینقدر از غذا تعریف کرد که اصلا یادم رفت غذا خراب شده .
    نیمه پنهان ماه ، جلد 8

    مقام معظم رهبری
    :
    خانواده در اسلام یعنی محل سکونت دو انسان ، محل ارامش روانی دو انسان ، محل انس دو انسان با یکدیگر ، محل تکامل یک نفر به وسیله ی یک نفر دیگر.آنجایی که در آن صفا مییابد ، راحتی روانی میابد ، این محیط خانواده است.
    مطلع عشق ص 27




  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شیرینی زندگی
    شهید سید مرتضی آوینی
    جعبه شیرینی رو جلوش گرفتم ، یکی برداشت و گفت: میتونم یکی دیگه بردارم؟گفتم : البته سید جون ، این چه حرفیه؟برداشت ولی هیچکدوم رو نخورد.
    کار همیشگیش بود ، هر جا که غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلات تعارفش میکردند برمیداشت اما نمیخورد
    .
    میگفت: برم با خانومو بچه ها میخورم .میگفت: شما هم این کارو انجام بدین .
    اینکه ادم شیرینی های زندگیشو با زن و بچه اش تقسیم کنه خیلی توی زندگی خانوادگی تاثیر میذاره
    .
    سید مرتضی اوینی ، کتاب دانشجویی، ص 21
    مقام معظم رهبری:
    اگر بخواهید این محبت باقی بماند به جای اینکه از طرف مقابلتان توقع کنید که او مرتب به شما محبت کند ، از دل خودتان بخواهید که تراوش محبت او روز به روز بیشتر شود . محبت به طور طبیعی محبت می افزایند.
    مطلع عشق ص 69




  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مناسبت
    شهید محمد جهان ارا
    ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم.
    در این مدت هر لحظه اش برایم خاطره ای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکی از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط می شود، هدیه دادن محمد به من بود
    .
    شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است، اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم.
    این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد می کرد.
    در این نامه ها مسئولیت من و خودش را می نوشت. نامه ای نبود که بنویسد و از امام(ره) یادی نکند.
    او با همین شیوه روزهای خاص زندگی مان را یادآور می شد و همه این نامه ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند.
    هر بار که آنها را می خوانم می بینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.
    مقام معظم رهبری:
    این محبتی که خدا در دل شما قرار داده حفظ کنید ... و این رابطه ی انسانی ، بر اساس محبت و رابطه عاطفی استوار است.یعنی زن و شوهر باید به هم محبت داشته باشند و این محبت ،همزیستی انان را آسان تر میکند
    مطلع عشق ص
    67




  5. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    وقتی شهید شدم میگم خانمم خاطراتشون رو بگذارند...........


    زنده باد اعتماد به نفس.......


    البته واقعا مبحث مفیدی میتونه باشه....
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  6. 8 کاربر از پست مفید امیر حرم تشکر کرده اند .


  7. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهادتت مبارک
    شهید حمید باکری
    با چند تا از بچه های سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم.
    یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم: دلم میخواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم . اون وقت برام بخونی ، فاطمه جان شهادتت مبارک ! بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم
    .
    دیدم از حمید صدایی در نمیاد. نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه ، جا خوردم و گفتم: تو خیلی بی انصافی.
    هر روز میری تو آتش و منم چشم به راه تو . اونوفت طاقت اشک ریختن منو نداری و نمیذاری گریه کنم .
    حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه میکنی؟
    سرشو اورد بالا و گفت : فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه برنمیگردم.
    نیمه پنهان ماه ج 3
    مقام معظم رهبری
    :
    زن و شوهر هر چه بیشتر به هم محبت کنند زیادی نیست.آن جایی که محبت هر چه زیاد شود ایرادی ندارد ، محبت زن و شوهر است .هر چه به هم محبت کنید خوب است و خود محبت هم اعتماد می آورد.
    مطلع عشق ص 68




  8. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۲۳
    محل سکونت
    دلم که توی کربلاست!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,009
    امتیاز : 10,984
    سطح : 69
    Points: 10,984, Level: 69
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 266
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryTagger Second ClassRecommendation Second ClassOverdrive
    تشکر کردن : 5,013
    تشکر شده 5,766 در 1,646 پست
    حالت من : Mehrabon
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    10
    مخالفت شده 24 در 13 پست

    پیش فرض

    الهی!
    لاتکلنی الی نفسی طرفة عینٍ عبدا....
    یا زهرا(س)!
    این راه بی نگاه تو گمراه میشود/سمت سراب میرود این جاده بی گمان....

    به تنهاییت قسم؛تنهای تنهام...اگه دستم تو دست تو نباشه...

  9. 5 کاربر از پست مفید شمیم رضوان تشکر کرده اند .


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    قدر شناس
    شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید
    یه شب بارونی بود.فرداش حمید امتحان داشت.
    رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن ظرفها
    .
    همین طور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده.
    گفتم اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدمو از تو تشت بیرون اوردو گفت: ازت خجالت میکشم .من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم.
    دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه
    ...
    حرفشو قطع کردمو گفتم : من مجبور نیستم . با علاقه این کار رو انجام میدم. همین قدر که درک میکنی . میفهمی . قدر شناس هستی برام کافیه
    نشریه امتداد شماره 11
    مقام معظم رهبری:
    منظور از کمک فقط شستن ظرف و ... نیست .البته اینها هم کمک است ولی بیشتر کمک روحی است. کمک معنوی و فکری است.
    مرد باید ضرورتهای زن را درک کند ، احساسات او را بفهمد و نسبت به حال او غافل نباشد.
    مطلع عشق ص 81




  11. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۱۸
    محل سکونت
    شیراز بوده دیگه نیست!!!!!!!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    140
    امتیاز : 3,052
    سطح : 34
    Points: 3,052, Level: 34
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 354
    تشکر شده 391 در 98 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اواه! چه رمانتیک! هستن این ادما هنوز یا نه
    ما که ندیدیم


    علمدارم
    سپهدارم
    گره خورده بی تو بر کارم

    امید حرم شکسته پرم پس از تو تنها و بی یارم
    یاحسین

  12. 3 کاربر از پست مفید امیدوار خسته تشکر کرده اند .


  13. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    غیبت ممنوع
    شهید علی اصغر کلاته سیفری
    یه صندوق درست کردو گذاشت توی خونه . بعد همه رو جمع کرد و از گناه بودن غیبت و دروغ گفت. بعد هم قرار شد هر کی از این به بعد دروغ بگه یا غیبت کنه مبلغی رو به عنوان جریمه بندازه توی صندوق تا صرف کمک به جبهه و رزمنده ها بشه.
    این طرح اینقدر جالب بود که باعث شد همه اعضای خانواده خودشون از این گناه دوری کنند و به همدیگه در این مورد تذکر بدن
    وقت قنوت ص 145
    مقام معظم رهبری:
    خانواده کلمه طیبه است . کلمه طیبه هم خاصیتش این است که وقتی یک جایی به وجود می آید مرتب از خود برکت و نیکی میتراود و به پیرامون خودش نفوذ میدهد..
    مطلع عشق ص 23



  14. 6 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


  15. #11
    mar
    mar آنلاین نیست.
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شهر غریب
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,428
    امتیاز : 39,314
    سطح : 100
    Points: 39,314, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsCreated Album picturesCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 12,222
    تشکر شده 4,355 در 1,206 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.
    مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم، جبهه یه وجب دو وجب نیس، از کجا پیداش کنم؟»
    رفته بودیم نماز جمعه، حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.
    آمدم خانه، به مادرش گفتم. گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

    در آستانه هشتم اسفند ماه روز شهادت شهید حسین خرازی هستیم
    تصاویر پیوست شده
    آری حسین غمش فرق می کند در عشق خود همه را غرق می کند

  16. 7 کاربر از پست مفید mar تشکر کرده اند .


  17. #12
    mar
    mar آنلاین نیست.
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شهر غریب
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,428
    امتیاز : 39,314
    سطح : 100
    Points: 39,314, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsCreated Album picturesCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 12,222
    تشکر شده 4,355 در 1,206 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    کاش در حین شهادت خندان باشیم و رو سفید ....
    تصاویر پیوست شده
    آری حسین غمش فرق می کند در عشق خود همه را غرق می کند

  18. 8 کاربر از پست مفید mar تشکر کرده اند .


  19. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خاطرات همسر شهید * مادرم نمی خواست من با یک نظامی ازدواج کنم

    وقتی که عباس از من خواستگاری کرد، 15 ساله بودم و حتی به خانواده اعتراض کردم که آیا من اضافی و سر بار شما هستم که می خواهید مرا رد کنید؟! قلبم، عباس را با عنوان پسر عمه دوست داشت اما فکرش را نمی کردم که از من خواستگاری کند. بعد هم مادرم گفت: «من نمی خواهم دخترم را به نظامی بدهم آن هم شغل حساسی که عباس دارد، پرواز می کند و هر لحظه در خطر است». پدر و مادرم فرهنگی بودند. مادر می گفت: «حداقل دخترم باید درس را ادامه بدهد و از نظر تحصیلی بالاتر از ما باشد؛ الان برای ازدواج او زود است». تا اینکه، عباس توانست خانواده را راضی کند و به عقد هم درآمدیم. مهریه من 100 هزار تومان بود. خود عباس برای من مهریه بود و هیچ وقت مهریه  دیگری طلب نکردم.

    * گران ترین هدیه عباس را به خانواده فقیری بخشیدم

    در دوره عقدمان در دانشسرای مقدماتی تحصیل می کردم. مدت کمی مانده بود تا ازدواجمان. عباس به من یک پالتو پوست هدیه داد که خیلی زیبا و گران قیمت بود. طبیعی بود که از این هدیه خوشحال شوم اما از این کارش تعجب کردم و به او گفتم: «عباس، این پالتو پوست خیلی زیبا و گران است. شما که به دنبال این چیزها نیستی، پس چرا برای من خریدی؟».

    چند روزی گذشت. عباس مرا به خانواده ای فقیر معرفی کرد. وقتی با آن خانواده صحبت کردم، با خود گفتم باید این پالتو را به این خانواده بدهم. اما چون هدیه بود و برای من ارزشمند، با عباس مشورت کردم و گفتم: «عباس، یک چیزی بگم؟» او لبخندی  زد و گفت: «خب بگو چیه؟» گفتم: «من که می دانم تو متوجه شدی؛ اما چون احساس کردم هدیه ای که به من دادی خیلی ارزشمند است، می خواهم آن را به خانواده فقیری که معرفی کردی، بدهم». اشک از چشم های عباس جاری شد، خدا رو شکر کرد و گفت: «ممنونم از تو» به او گفتم: «من فکر کردم تو ناراحت می شوی؟ و فکر می کنی برای من بی ارزش بوده که می خواهم آن را ببخشم».
    [["Arial"][/FONT]

  20. 5 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  21. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دختر یا پسر؟
    شهید محمود کاوه
    بعد از چند ماه انتظار خواستم خبر پدر شدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومد فورا رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیرو.شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود.
    گفتم محمود تو فکر چی هستی ؟گفت تو فکر بچه ها !خوشحال شدم و گفتم: تو فکر بچه ها ؟ کدوم بچه ها؟ هنوز که بچه ای در کار نیست!گفت : ای بابا ! بچه های لشکر و میگم.انگار آب سرد ریخته باشن رو بدنم. با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم .
    -فاطمه خوابیدی؟-دارم میخوابم- چرا امشب اینقدر ساکتی؟- چی بگم؟- مثلا بگو دختر دوست داری یا پسر؟خودمو جم و جور کردمو جوابشو دادم. اون هم نظرشو گفت. اون شب کلی باهام حرف زد. تا خیالش ازم راحت نشد ، نخوابید.
    رد خون روی برف ص 4
    مقام معظم رهبری:
    زن هم در کشاکش زندگی زنانه خود با بحرانها و یا تلاطم هایی مواجه میشود. چه در محیط بیرون از خانه مشغول تلاش و فعالیت و کارهای گوناگون سیاسی - اجتماعی و ... باشد یا در خانه مشغول باشد که زحمت و اهمیتش کمتر از کارهای بیرون نیست.
    حالا زن در این کشاکش با تلاطم هایی برخورد میکند و چون روح او ظریف تر است ، بیشتر به آرامش و اسایش به تکیه کردن به یک شخص مطمئن احتیاج دارد.او کیست؟او شوهر است.
    مطلع عشق ص 28



  22. 6 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


  23. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم. فکر مي کردم کسي را که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم قسي القلبي باشد. حتي از او مي ترسيدم اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير کرد. مصطفي تقويمي آورد گفتم آن را ديده ام. گفت: از کدام تصوير آن خوشتان آمد؟ پاسخ دادم شمع شمع خيلي مرا متأثر کرد. با تأکيد پرسيد: «شمع؟ چرا شمع؟» اشکم بي اختيار بر روي گونه هايم لغزيد. گفتم: «نمي دانم اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست. من فکر نمي کردم کسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» دلم مي خواست بدانم آن را چه کسي کشيده و مصطفي گفت: «من کشيده ام.» ادامه دادم: شما که در جنگ و خون زندگي مي کنيد. مگر مي شود؟ فکر نمي کنم شما بتوانيد اين قدر احساس داشته باشيد. مصطفي چمران شروع کرد به خواندن نوشته هاي من. گفت: هرچه نوشته ايد خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام و اشک هايش سرازير شد.
    ***يادم هست در يکي از سفرها که به روستا مي رفت همراهش بودم. داخل ماشين هديه اي به من داد اين اولين هديه قبل از ازدواج ما بود. خيلي خوشحال شدم و همان جا باز کردم. ديدم روسري است. يک روسري قرمز با گل هاي درشت. شگفت زده چهره متبسم او را نگريستم. به شيريني گفت: بچه ها دوست دارند شما را با روسري ببينند. از آن وقت روسري گذاشتم و اين روسري براي هميشه ماند.
    *** مهريه ام قرآن کريم بود، و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بيت (ع) و اسلام هدايت کند. اولين عقد در صور بود که عروس چنين مهريه اي داشت. يعني در واقع هيچ وجهي در مهريه اش نداشت براي فاميلم، براي مردم عجيب بود اينها.
    *** گفتم: چرا غذاي شب عيد را که مادر برايمان فرستاد نخورديد؛ و نان و پنير و چاي خورديد. گفت: اين غذاي مدرسه نيست. گفتم: شما دير آمديد بچه ها نمي ديدند شما چي خورده ايد؟ اشکش جاري شد و گفت: خدا که مي بيند.
    *** آن روز وقتي با مصطفي خداحافظي کردم و برگشتم به صور، در تمام راه اشک ريختم. براي اولين بار متوجه شدم که مصطفي رفت و ممکن است ديگر برنگردد. آن شب خيلي سخت بود. بالاخره در زمان محاصره پاوه براي هميشه به ايران آمدم.
    [["Arial"][/FONT]

  24. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .

    mar

  25. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شتند.
    *** گفتند: مصطفي زخمي شده اما من رفتم به سمت سردخانه وقتي او را ديدم فقط گفتم: اللهم تقبل منا هذا القربان. بعد او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همين خون مصطفي که با پرواز او رحمتش را از اين ملت نگيرد.
    *** او را به مسجد محله بچگيش بردند. او با آرامش خوابيده بود. سرم را روي سينه اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم. خيلي شب زيبايي بود وداع سختي. تا روز دوم که مصطفي را بردند. وقتي او را به خاک سپردم بايد تنها برمي گشتم. احساس کردم پشتم شکسته است.
    *** حالا هرازگاهي نوشته او را مي خوانم:
    خدايا من از تو يک چيز مي خواهم. با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلأ تنهايش نگذار. من مي خواهم که بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! مي خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي خواهم به من فکر کند مثل گلي زيبا که در راه زندگي و کمال پيدا کرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. مي خواهم غاده به من فکر کند مثل يک شمع مسکين و کوچک که سوخت در تاريکي تا مرد و او از نورش بهره برد. براي مدتي بس کوتاه.
    مي خواهم او به من فکر کند مثل يک نسيم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوي کلمه بي نهايت.
    [["Arial"][/FONT]

  26. 3 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1