کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 41
  1. #1
    عضو جامعه مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۴
    محل سکونت
    جها ن اسلام
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    313
    امتیاز : 8,577
    سطح : 62
    Points: 8,577, Level: 62
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 173
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryCreated Album picturesVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 626
    تشکر شده 653 در 215 پست
    حالت من : Khonsard
    نوشته های وبلاگ
    4
    مخالفت
    43
    مخالفت شده 9 در 8 پست

    پیش فرض شهيد حجت الله رحیمی

    شهید حجت الله رحیمی

    وصیت نامه خادم الشهداء و ذاکر اهل بیت(ع) حجت الله رحیمی

    بسم رب الشهداء والصدیقین

    هر کس که پیمان ولا دارد بیاید هر کس هوای کربلا دارد بیاید

    (فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا )

    (پروردگارا تو خود گواهی بر من چه میگذرد.)

    بارالها !...

    خدایا ! دوری خانه ، پدر ، مادر ،برادر و خواهر را

    خدایا ! بی خوابی های فراوارن را

    خدایا ! دنیا و خواری هایش و همه چیز خوب و بدش را تحمل میکنم ولی دوری تو را یک لحظه تحمل نخواهم کرد.

    خدایا ! تو را سپاس میگزارم که این بار سعادت را نصیبم کردی تا در راه خودت و اهل بیتت و شهدای خالصت حضور داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری .

    خدایا ! چشم طمع به بهشت تو نیز ندارم ، زیرا عبادت هایم را برای این به درگاهت میکنم که تو را لایق عبادت می دانم ، و تو را عادل میدانم و می دانم که تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قیامت توست که انسان را سعادتمند میکند .

    خدایا ! سالها و ماه هاست که به دنبال دست یافتن به وصال خویش شهر ها و آبادی ها و کوه ها و دشت ها و بیابانها را پشت سر گذاشته ام ولی هنوز خود را نشناخته ام .

    با کاروانی از دوستان و عزیزان حرکت کردم ، در هر مسیری ، بر سر هر کوی و برزنی یکی یکی ، از عاشقان و مخلصان تو جدا گشتم. یک یکشان به سوی تو پرواز کردند و شهد شهادت را نوشیدند و این من بودم که از قافله جامانده ام. همیشه به یاد شهدا شال عزا بر گردن نهادم و همیشه در این فکر بودم که چگونه میتوان عاشق شد ، عاشق الله ، شیفته الله تا مرا جز انصار حسین قرار بدهی و درجه رفیع شهادت را نثارم کنی.

    آری خدای مهربان ، این بار نیز دنبال رسیدن به وصال خویش حرکت کردم ، شاید به ارزوی خویش دست یابم.

    خدایا ! وقتی اسلام و انقلاب در خطر باشد دیگر این سینه را نمیخواهم.

    خدایا ! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این سوخته را و مران این بنده ی آموخته را

    معشوقا ! اگر بپرسی حجت ندارم ، اگر بسنجی بضاعت و اگر بسوزانی طاقت ...

    معبود من ! اگر مرا به جرم بگیری تو را به کرم بگیرم و حاشا که کرم تو از جرم من بیشتر است .

    الهی ! اگر با تو دوستی نکردم ، دشمنی هم نکردم . گریخته بودم ، تا تو مراخواندی و بر خوان خود نشاندی .

    خدایا ! عاشق در برابر معشوق آن حد عشق میورزد تا که بمیرد ، من هم آنقدر عاشق تو هستم که میخواهم در راه تو ، تکه تکه شوم.

    خدایا ! مرا به صراط شهدا و صراط امام ثابت بدار تا شرمنده آنها نشوم و با روی سفید به دیدارشان بیایم.

    خدایا ! در این سرزمین مقدس و خونین سوگند میخورم که تا آخرین نفس پیرو راه امام و شهدای عزیزم باشم .

    خدایا ! من رضای تو را و لقای تو را بر خوشی دنیا ترجیح میدهم .

    خدایا ! اجر و مزد مارا در جوارت به ما عنایت کن .

    بارالها ! هیچ در خودم لیاقت وصل به لقای تورا نمیبینم ، ولی امیدم به عفو و بخشش توست .

    خدایا ! از جمع یاران جدایم مکن و در مقابل شهدا شرمنده ام مساز ، زیرا به عشق شهادت به درب خانه ات می آیم.

    پروردگارا ! تو خود گفتی هر که عاشق من باشد ، عاشقش خواهم بود و هر که را عاشق باشم شهیدش میکنم ، و خون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت . خدایا ! من عاشق توام ، پس خون بهایم را که شهادت است به من پرداخت کن

    محبوب من ! شهادت را نه برای فرار از مسئولیت اجتماعی ، و نه برای راحتی شخصی میخواهم ؛ بلکه از آنجا که شهادت در راس قله کمالات است و بدون کسب کمالات ، شهادت میسر نمی شود ، میخواهم و خوشا به حال انان که با شهادت رفته اند.

    بارالها ، جندالله را که با سوگند به ثارالله در سنگر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله گردیده حمایت فرما!

    ای سید و مولای من ! بگذار این دیدگان دیگر نبینند ، بس است هر چه دیده اند . بگذار این گوش ها دیگر نشنوند ، بس است هر چه شنیده اند، بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند ، بس است هرچه جنبیده اند.

    خدایا ! دوست دارم تنهای تنهای بیایم ، دور از هر کثرتی ؛ دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی .

    خدایا ! اگر بگویی لیاقت نداری خواهم گفت : لیاقت کدام یک از الطاف تورا داشته ام .

    یا سیدی و مولای ! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند ، و او اسماعیل را محیا کرد ، هنگامی که پدر کارد را نزدیک گلوی فرزندش آورد ، ندا آمد دست نگهدار ، ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود .. زمان زیادی گذشت که عزیزترین فرزند آدم در راه خدا قربانی شد و آن هم حسین ابن علی (ع) بود...

    پروردگارا ! قلبم مالامال عشق تو است و از شوق عشق تو و به حسین تو می تپد .

    جانا ! جان ناقابلم که امانت توست را بپذیر و از خطاهایم درگذر که من فراق تو و طاقت و تحمل عذاب تورا ندارم.

    بارالها ! من همان بنده ای هستم که سالها در گمراهی به سر برده و عصیان اوامر تو را کرده ام ، اما اینک معترفم به گناهانم و اقرار می کنم به اینکه در اشتباه بوده ام ، پس از گناهانم درگذر و توفیق لقایت را که نصیب شهدای راهت میکنی نصیب من هم کن.

    بارالها ! تو را شکر میگویم که به من آگاهی بخشیدی تا اینکه بدانم کیستم و از کجایم و به کجا می روم.

    خدایا ، در شهادت چه لذتی است که مخلصان تو به دنبال آن اشک شوق میریزند و این گونه شتابان اند.

    خدایا ! هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

    خدایا ! هدایتم کن تا ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

    خدایا ! نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

    خدایا ! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت ، خیانت ظالمانه ای است.

    خدایا ! ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد.

    خدایا ! معرفتمان ده که بس بی معرفتیم.

    صبرمان ده که بسیار عجولیم.

    بصیرتمان ده که ببینیم انچه نادیدنی است.

    کورمان کن که نبایسته ها را نبینیم و جز تو منظر نظر نباشد.

    بینشی عطا کن که اهل ثمر شویم.

    و فکری ببخش تا به عظمتت پی ببریم و معرفتی یابیم.

    دستی ببخش تا دستگیر باشد ، و جز تو به سوی کسی دراز نشود.

    قدمی عطا کن که در راه تو بپیماید.

    و قدرتی که در خدمت تو باشد.

    پیامبر گرامی اسلام: هر کس صادقانه آرزوی شهادت کند ، خداوند به او ثواب آن را عطا خواهد کرد ، هر چند به شهادت نرسد.

    راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر کس در هر زمان بدین صلا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست.

    تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو ببین باقی است روی لحظه هایم رد پای تو

    خادم الشهداء : کربلایی حجت الله رحیمی



    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    بیوگرافی

    حجت الله رحیمی متولد 1368/12/24در شهر باغملک دیده به جهان گشود و در سن 9 سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج سیدالشهدا باغملک درآمد وی از سال 1380در سطح مساجد وهیئت های شهرستان مداحی می کرد ودر سال 1385 هیئت خانگی نورالائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی نمود همزمان با راه اندازی این هیئت استقبال کننده از کاروان های راهیان نور چند سالی است که در منطقه جنوب فعالیت داشته است وی دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ودر سال 1390به عنوان فرمانده پایگاه بسیج دانشجوئی دانشگاه آزاد اسلامی باغملک منصوب گردید.

    حجت الله رحیمی در حالیکه تنها 7 روز تا تولد 22 سالگی اش باقی مانده بود درساعت 10صبح مورخه 390/12/18درشهرستان خرمشهر و در پادگان دژ دعوت حق را لبیک گفت .

    وی درطول مدت زندگی از همان کودکی عاشق اسلام،اهل بیت،وشهدای دفاع مقدس بود شهید حجت الله رحیمی را می توان به حق از جوانان نسل سوم انقلاب که شیفته امام و مقام معظم رهبری بوده اند نامید.وی عاشق مقام معظم رهبری بود ودر عمل این را به اثبات رساند وی در فتنه سال1388با مدیحه سرائی و شعرهای خود در سطح استان خوزستان نقش فعالی در بصیرت افزائی به مردم داشت. شهید حجت الله رحیمی بارها آرزوی شهادت را طلب می نمود و بر این اساس در سال 1387 اتاق خود را تبدیل به حجره شهدا نمود، دست نوشته ها و مطالب نوشتاری وی حاکی از آن است که وی بارها آرزوی شهادت را طلب نموده بود وی بر همین اساس وصیت نامه عاشقانه و سراسر معنوی خود که حاکی از روح بلندش بود را به رشته تحریر در آورد.

    همچنین وی در بین دوستان و نزدیکانش به شهید ابراهیم همت، نسل جدید معروف بودند.



    راهش پر رهرو باد



    http://talayedaran.ir/uploads/01_3819.JPG


    http://talayedaran.ir/uploads/02_3820.JPG


    http://talayedaran.ir/uploads/03_3821.png



    http://talayedaran.ir/uploads/04_3822.JPG



    http://talayedaran.ir/uploads/06_3824.jpg





    http://talayedaran.ir/uploads/05_3823.JPG
    یاران شتاب کنید ،
    گویند قافله ای درراه است .میگویند که گناه کاران رانمی پذیرند ؟
    آری گناه کاران را دراین قافله راهی نیست ..
    اما پشیمانان را می پذیرند

  2. 8 کاربر از پست مفید شهداي اروند تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,662 در 1,704 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام

    بزرگوار میشه بفرمایید ایشون چجوری به شهادت رسیدن ؟؟؟؟

    مطلبی درباره نحوه شهادت ایشون نفرمودین


  4. 5 کاربر از پست مفید نردبانی تا خدا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    عجيبه ها اينم وصيت نامه داشته
    اگه اشتباه نکنم وقتى داشت کاروانو هدايت ميکرد ماشين زد بهش
    يازهرا

  6. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    اين شهيد که اتفاقا از رفقاى جناب شهداى اروند هم بودن اگه اشتباه نکنم اولين شهيد راهيان نور بود و بعد از اونم 2 تا شهيد ديگه داديم
    يازهرا

  8. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض






    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  11. #6
    عضو جامعه مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۴
    محل سکونت
    جها ن اسلام
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    313
    امتیاز : 8,577
    سطح : 62
    Points: 8,577, Level: 62
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 173
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryCreated Album picturesVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 626
    تشکر شده 653 در 215 پست
    حالت من : Khonsard
    نوشته های وبلاگ
    4
    مخالفت
    43
    مخالفت شده 9 در 8 پست

    پیش فرض

    محمد عکس شهید حجت رحیمی رو از کجااوردی؟
    یاران شتاب کنید ،
    گویند قافله ای درراه است .میگویند که گناه کاران رانمی پذیرند ؟
    آری گناه کاران را دراین قافله راهی نیست ..
    اما پشیمانان را می پذیرند

  12. 4 کاربر از پست مفید شهداي اروند تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو جامعه مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۴
    محل سکونت
    جها ن اسلام
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    313
    امتیاز : 8,577
    سطح : 62
    Points: 8,577, Level: 62
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 173
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryCreated Album picturesVeteran5000 Experience Points
    تشکر کردن : 626
    تشکر شده 653 در 215 پست
    حالت من : Khonsard
    نوشته های وبلاگ
    4
    مخالفت
    43
    مخالفت شده 9 در 8 پست

    پیش فرض

    کورشه چشم دشمن بچه بسیجه وولایت
    یاران شتاب کنید ،
    گویند قافله ای درراه است .میگویند که گناه کاران رانمی پذیرند ؟
    آری گناه کاران را دراین قافله راهی نیست ..
    اما پشیمانان را می پذیرند

  14. 6 کاربر از پست مفید شهداي اروند تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط شهداي اروند نمایش پست اصلی
    محمد عکس شهید حجت رحیمی رو از کجااوردی؟
    جای ای حرفا بیا خاطراتتو بزن ازش
    برادر
    و همچنین از برادر شهیدت که هیچ اطلاعاتی ازش ندارم
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  16. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    شبی که شهید شد بعضیا تا صبح اشک ریختن
    ما طلائیه بودیم اما دلمون ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #10
    طلائیه
    Guest

    پیش فرض

    نحوه شهادت شهید حجت الله رحیمی
    http://bakin69.mihanblog.com/post/47
    چه می فهمیم شهادت چیست مردم

    شهید وهم نشینش کیست مردم

    تمام جستجومان حاصلش بود

    شهادت اتفاقی نیست مردم

    تا به امروز، تا بدین لحظه ، نمی دانم خوابم یا که نه، تازه از خواب بیدار شدم...

    این اردو،این سفر راهیان...

    چقدر عجیب بود...

    از یک طرف چرا میان آن همه کاروان باید ما،

    ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییه باشیم.

    در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون؛محل عروج حاج ابراهیم، دارد...

    از طرف دیگر

    چرا باید ما شهید بدهیم...

    چرا باید ما شهید ببینیم..

    ما شهید ندیده ها...

    کاروان ما در تاریخ 15/12/1390 با 11 اتوبوس راهی کربلای ایران شده بود که 9 اتوبوس آن را خواهران و 2 اتوبوس آن را برادران تشکیل میدادند، من و هشت تن دیگر از دوستانم هر کدام خادم و مسئول اتوبوس خواهران بودیم و از آغاز سفر در اتوبوس ها تقسیم شده بودیم، برنامه سفر ما از دوکوهه به بعد توسط ستاد شهید صیاد شیرازی مشخص میشد چون ما با این ستاد قرارداد داشتیم، بچه های این ستاد افراد واقعا خالص و خوش برخوردی بودن که یکی ازین بچه ها همین حجت اله رحیمی هست که در ادامه صحبت هام بیشتر باهاش آشنا میشید.

    پنجشنبه 18/12/1390، 8 صبح بود میخواستیم از پادگان دژ به سمت اروند حرکت کنیم، چند تا از بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی جلوی درب پادگان ایستاده بودند و پس از گرفتن آمار از اتوبوس ها و اطمینان از تکمیل بودن آنها اجازه خروج به اتوبوس ها میدادند، روال حرکت ماشین ها به این صورت بود که پس از خروج از پادگان دژ باید برای قرار گرفتن در مسیر اصلی از یک بریدگی دور میزدند و همین باعث میشد اتوبوس ها دوباره از جلوی درب پادگان دژ رد میشدند، ما جزء اولین اتوبوس هایی بودیم که از پادگان خارج شده بودیم و از بریدگی دور زده بودیم و در خیابان اصلی برای حرکت به سمت اروند قرار گرفته بودیم، همون طور که قبلا گفتم این دور زدن باعث میشد دوباره از جلوی درب پادگان رد بشیم، ما در حال نزدیک شدن به درب پادگان بودیم که یکی از اتوبوس های کاروان جلوی درب متوقف شده و مسئول همون اتوبوس و چندتا از دوستای دیگرم داشتن جلوی ماشین های رهگذر رو میگرفتند، من متوجه شدم که حتما اتفاقی افتاده از راننده خواستم که درب رو باز کنه و در حین حرکت از اتوبوس پیاده شدم به سرعت به سمت دوستام دویدم،مسئول همون اتوبوسی که متوقف شده بود فریاد میزد داداشم پرپر شد چرا هیچ ماشینی واینمیسه، بقیه بچه ها هم گرفته بودنش، من جا خورده بودم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده چندتا از کسایی که پیش اتوبوس بودن گریه میکردن، چند تا هم ماتشون برده بود و دستشونو روی سرشون گذاشته بودن و همینجور ایستاده بودن، هیچکس جوابمو نمیداد آخر داد زدم که چی شده که یکی از بچه گفت برو اونطرف اتوبوس رو نگاه کن، به سرعت رفتم اونطرف اتوبوس دیدم یکی از بچه های ستاد روی زمین افتاده و دور و برش خون جمع شده رفتم جلوتر دیدم اون کسی نیست جزء حجت اله رحیمی، وقتی من رسیدم حجت اله تموم کرده بود،حالم دست خودم نبود با بچه ها از زیر اتوبوس آروم کشیدیمش بیرون شکمش پاره شده بود وقتی بلندش کردیم بذاریمش روی برانکارد روده هاش از بدنش جدا شده بود، صورت افلاکیش خاکی شده بود بچه ها همون طوری که بود یعنی به روی شکم گذاشتنش روی برانکارد، ما مجبور بودیم بقیه رو آروم کنیم و از کنار خون برادر شهیدمون رد شیم، کم کم خودمونو جمع کردیم با دستور مسئول ستاد شهید صیاد شیرازی اتوبوس ها رو به راه انداختیم و زائرهای اتوبوس تصادفی رو هم بین بقیه اتوبوس ها پخش کردیم، اتوبوس ماهم به دلیل اینکه تمام صندلی ها پر شده بود و حتی چند تا از خانم ها هم سر پا وایساده بودند من سر پله ها کنار راننده نشستم و به سمت اروند حرکت کردیم همین که وارد اتوبوس شدم بغضم ترکید و تا اروند همه گریه کردیم حتی چند نفر بخاطر گریه زیاد راهی بیمارستان شدن.

    توی اروند حال همه ء بچه ها خراب بود، همه توی فکر فرو رفته بودن، در این حال و هوا یک مادر شهید اومد برامون صحبت کرد و دل هممونو آتیش زد وای که گریه هیچکس بند نمیومد، این مادر می فرمود شهادت حجت اله مثل شهادت شهید علم الهدی بود که شنی تانکهای عراقی از روی او و دوستانش عبور کرد و اینکه شهید حجت اله فقط چند روز مونده بود تا 22 سالگیش تموم بشه و فرزند ارشد خانواده بود...

    خدا رحم کند به دل مادر وخواهر وبرادر آقا حجت......

    نحوه ء شهادت شید حجت اله رحیمی از زبان بچه های ستاد:

    شهید حجت اله یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، در جلوی درب خروجی پادگان دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت اله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس فرار کنه نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت اله میاد و همینطور وایمیسه، راننده میاد پایین و وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی پیکر شهید برمیداره. که دیگه کار از کار گذشته بود............

    (بچه های ستاد می گفتند که در طلاییه عین انسان های تشنه وسرگردان مدام از این سو به آن سو می رفت .این را همه کاروان ماهم دیده بودند.به آنها گفته بود: من دیگر با شما نخواهم بود و به زودی از شما جدا می شوم.)

    (شب شهادتش بااینکه به شدت دندان درد داشت اما گفت: باید بیدار بمانم وصوت مربوط به شلمچه را برای زائران آماده کنم، به بچه ها بگویید شلمچه یاد من هم باشند......

    ما رفتیم شلمچه اما آقا حجت با ما نبود......)

    (در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند وگفتند اقا حجت چهره ات خیلی نورانی شده.شبیه شهدا شده ای...

    عکس را گرفتند وخودش رفت بالای آن نوشت: شهید حجت رحیمی...)

    قسمت مباد به فتوای نام ونان

    مشغول آب ودانه بگردد کبوترم

    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود

    مانده است خاطرات شما لای دفترم

    باشد حرام شیر حلالی که خورده ام

    روزی اگر زخون شما ساده بگذرم...
    http://bakin69.mihanblog.com/post/47
    ویرایش توسط طلائیه : چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۱ در ساعت ۰۸:۵۰

  20. 7 کاربر از پست مفید طلائیه تشکر کرده اند .


  21. #11
    طلائیه
    Guest

    پیش فرض

    مولود خوانی شهید حجت الله رحیمی بمناسبت ولادت حضرت امام حسین ع



    اینم پیوند صوتی مولودی
    http://s3.picofile.com/file/74150476...ojjat.mp3.html







    .
    ویرایش توسط طلائیه : چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۱ در ساعت ۰۹:۰۹

  22. 7 کاربر از پست مفید طلائیه تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط طلائیه نمایش پست اصلی
    نحوه شهادت شهید حجت الله رحیمی
    http://bakin69.mihanblog.com/post/47
    چه می فهمیم شهادت چیست مردم

    شهید وهم نشینش کیست مردم

    تمام جستجومان حاصلش بود

    شهادت اتفاقی نیست مردم

    تا به امروز، تا بدین لحظه ، نمی دانم خوابم یا که نه، تازه از خواب بیدار شدم...

    این اردو،این سفر راهیان...

    چقدر عجیب بود...

    از یک طرف چرا میان آن همه کاروان باید ما،

    ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییه باشیم.

    در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون؛محل عروج حاج ابراهیم، دارد...

    از طرف دیگر

    چرا باید ما شهید بدهیم...

    چرا باید ما شهید ببینیم..

    ما شهید ندیده ها...

    کاروان ما در تاریخ 15/12/1390 با 11 اتوبوس راهی کربلای ایران شده بود که 9 اتوبوس آن را خواهران و 2 اتوبوس آن را برادران تشکیل میدادند، من و هشت تن دیگر از دوستانم هر کدام خادم و مسئول اتوبوس خواهران بودیم و از آغاز سفر در اتوبوس ها تقسیم شده بودیم، برنامه سفر ما از دوکوهه به بعد توسط ستاد شهید صیاد شیرازی مشخص میشد چون ما با این ستاد قرارداد داشتیم، بچه های این ستاد افراد واقعا خالص و خوش برخوردی بودن که یکی ازین بچه ها همین حجت اله رحیمی هست که در ادامه صحبت هام بیشتر باهاش آشنا میشید.

    پنجشنبه 18/12/1390، 8 صبح بود میخواستیم از پادگان دژ به سمت اروند حرکت کنیم، چند تا از بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی جلوی درب پادگان ایستاده بودند و پس از گرفتن آمار از اتوبوس ها و اطمینان از تکمیل بودن آنها اجازه خروج به اتوبوس ها میدادند، روال حرکت ماشین ها به این صورت بود که پس از خروج از پادگان دژ باید برای قرار گرفتن در مسیر اصلی از یک بریدگی دور میزدند و همین باعث میشد اتوبوس ها دوباره از جلوی درب پادگان دژ رد میشدند، ما جزء اولین اتوبوس هایی بودیم که از پادگان خارج شده بودیم و از بریدگی دور زده بودیم و در خیابان اصلی برای حرکت به سمت اروند قرار گرفته بودیم، همون طور که قبلا گفتم این دور زدن باعث میشد دوباره از جلوی درب پادگان رد بشیم، ما در حال نزدیک شدن به درب پادگان بودیم که یکی از اتوبوس های کاروان جلوی درب متوقف شده و مسئول همون اتوبوس و چندتا از دوستای دیگرم داشتن جلوی ماشین های رهگذر رو میگرفتند، من متوجه شدم که حتما اتفاقی افتاده از راننده خواستم که درب رو باز کنه و در حین حرکت از اتوبوس پیاده شدم به سرعت به سمت دوستام دویدم،مسئول همون اتوبوسی که متوقف شده بود فریاد میزد داداشم پرپر شد چرا هیچ ماشینی واینمیسه، بقیه بچه ها هم گرفته بودنش، من جا خورده بودم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده چندتا از کسایی که پیش اتوبوس بودن گریه میکردن، چند تا هم ماتشون برده بود و دستشونو روی سرشون گذاشته بودن و همینجور ایستاده بودن، هیچکس جوابمو نمیداد آخر داد زدم که چی شده که یکی از بچه گفت برو اونطرف اتوبوس رو نگاه کن، به سرعت رفتم اونطرف اتوبوس دیدم یکی از بچه های ستاد روی زمین افتاده و دور و برش خون جمع شده رفتم جلوتر دیدم اون کسی نیست جزء حجت اله رحیمی، وقتی من رسیدم حجت اله تموم کرده بود،حالم دست خودم نبود با بچه ها از زیر اتوبوس آروم کشیدیمش بیرون شکمش پاره شده بود وقتی بلندش کردیم بذاریمش روی برانکارد روده هاش از بدنش جدا شده بود، صورت افلاکیش خاکی شده بود بچه ها همون طوری که بود یعنی به روی شکم گذاشتنش روی برانکارد، ما مجبور بودیم بقیه رو آروم کنیم و از کنار خون برادر شهیدمون رد شیم، کم کم خودمونو جمع کردیم با دستور مسئول ستاد شهید صیاد شیرازی اتوبوس ها رو به راه انداختیم و زائرهای اتوبوس تصادفی رو هم بین بقیه اتوبوس ها پخش کردیم، اتوبوس ماهم به دلیل اینکه تمام صندلی ها پر شده بود و حتی چند تا از خانم ها هم سر پا وایساده بودند من سر پله ها کنار راننده نشستم و به سمت اروند حرکت کردیم همین که وارد اتوبوس شدم بغضم ترکید و تا اروند همه گریه کردیم حتی چند نفر بخاطر گریه زیاد راهی بیمارستان شدن.

    توی اروند حال همه ء بچه ها خراب بود، همه توی فکر فرو رفته بودن، در این حال و هوا یک مادر شهید اومد برامون صحبت کرد و دل هممونو آتیش زد وای که گریه هیچکس بند نمیومد، این مادر می فرمود شهادت حجت اله مثل شهادت شهید علم الهدی بود که شنی تانکهای عراقی از روی او و دوستانش عبور کرد و اینکه شهید حجت اله فقط چند روز مونده بود تا 22 سالگیش تموم بشه و فرزند ارشد خانواده بود...

    خدا رحم کند به دل مادر وخواهر وبرادر آقا حجت......

    نحوه ء شهادت شید حجت اله رحیمی از زبان بچه های ستاد:

    شهید حجت اله یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، در جلوی درب خروجی پادگان دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت اله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس فرار کنه نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت اله میاد و همینطور وایمیسه، راننده میاد پایین و وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی پیکر شهید برمیداره. که دیگه کار از کار گذشته بود............

    (بچه های ستاد می گفتند که در طلاییه عین انسان های تشنه وسرگردان مدام از این سو به آن سو می رفت .این را همه کاروان ماهم دیده بودند.به آنها گفته بود: من دیگر با شما نخواهم بود و به زودی از شما جدا می شوم.)

    (شب شهادتش بااینکه به شدت دندان درد داشت اما گفت: باید بیدار بمانم وصوت مربوط به شلمچه را برای زائران آماده کنم، به بچه ها بگویید شلمچه یاد من هم باشند......

    ما رفتیم شلمچه اما آقا حجت با ما نبود......)

    (در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند وگفتند اقا حجت چهره ات خیلی نورانی شده.شبیه شهدا شده ای...

    عکس را گرفتند وخودش رفت بالای آن نوشت: شهید حجت رحیمی...)

    قسمت مباد به فتوای نام ونان

    مشغول آب ودانه بگردد کبوترم

    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود

    مانده است خاطرات شما لای دفترم

    باشد حرام شیر حلالی که خورده ام

    روزی اگر زخون شما ساده بگذرم...
    http://bakin69.mihanblog.com/post/47
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  24. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۲۵
    محل سکونت
    حسينيه...
    نوشته ها
    254
    امتیاز : 7,419
    سطح : 57
    Points: 7,419, Level: 57
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,162
    تشکر شده 1,536 در 248 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    كسي با ماشين تصادف ميكنه كه بهش نميگن "شهيد" بهش ميگن "مرحوم"

  26. کاربران زیر با پست جناب جند القائد مخالفت نموده اند:


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط جند القائد نمایش پست اصلی
    كسي با ماشين تصادف ميكنه كه بهش نميگن "شهيد" بهش ميگن "مرحوم"
    یی چی بهت میگما
    حاج منصور خادم صادقم تصادف کرده و شهید شده
    ...
    ویرایش توسط سائل الزهرا : چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۱ در ساعت ۱۶:۳۰
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  28. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  29. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۲۵
    محل سکونت
    حسينيه...
    نوشته ها
    254
    امتیاز : 7,419
    سطح : 57
    Points: 7,419, Level: 57
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,162
    تشکر شده 1,536 در 248 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    همونا هم شهيد نيستن
    شما هم الكي شهيدسازي نكن

  30. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,998
    تشکر شده 22,295 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    ^
    سرباز رهبر با احساسات مردم بازی نکن

    خارج از شوخی - اینجا بعضیا حرفتو جدی میگیرنا - ممنون


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  31. 5 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  32. #17
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۲۵
    محل سکونت
    حسينيه...
    نوشته ها
    254
    امتیاز : 7,419
    سطح : 57
    Points: 7,419, Level: 57
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,162
    تشکر شده 1,536 در 248 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط Ayoub_system نمایش پست اصلی
    ^
    سرباز رهبر با احساسات مردم بازی نکن

    خارج از شوخی - اینجا بعضیا حرفتو جدی میگیرنا - ممنون
    منم جدي گفتم!

  33. #18
    طلائیه
    Guest

    پیش فرض

    نمی دونم ولی هر کس یه عمر زندیگیشو بزاره پای شهدا و در راه زنده نگه داشتن یاد شهدا قدم برداره و به قول رهبر عزیز هم : ((امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست . "مقام معظم رهبری")) ،دست آخر هم در راه اونا فدا بشه دیگه چرا بهش نگن شهید ؟؟؟؟؟؟

  34. 5 کاربر از پست مفید طلائیه تشکر کرده اند .


  35. #19
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۲۵
    محل سکونت
    حسينيه...
    نوشته ها
    254
    امتیاز : 7,419
    سطح : 57
    Points: 7,419, Level: 57
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,162
    تشکر شده 1,536 در 248 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نحوه ء شهادت شید حجت اله رحیمی از زبان بچه های ستاد:

    شهید حجت اله یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، در جلوی درب خروجی پادگان دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت اله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس فرار کنه نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت اله میاد و همینطور وایمیسه، راننده میاد پایین و وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی پیکر شهید برمیداره. که دیگه کار از کار گذشته بود............


    آخه كسي كه خودش سوتي داده و سهل انگاري كرده
    رو چه حسابي بايد بهش بگيم شهيد!

  36. کاربر روبرو از پست مفید جند القائد تشکر کرده است .


  37. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    میدونستین

    مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد باغ ملک
    بوده؟
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  38. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  39. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    بچه ها میگن انقدر آدم جوک و جفنگی بوده که حد نداشته
    میگفتن وقتی میخواستیم به خونوادش بگیم شهید شده رفتیم در خونشون و در زدیم
    قبل از در زدن هر چی فکر کردیم یه خاطره معنوی ای چیزی از این بیاد تو ذهنمون که یه خورده جدی تر بشیم و بریم در خونشون یادمون نیومد تو راه همش خاطرات مسخره بازیاشو تعریف میکردیم و میخندیدیم
    خلاصه
    پدرش اومد دم در دید همه پیرهن سیاه پوشیدن و اینا گفت چی شده؟
    گفتن : حجت شهید شده
    یهو زدن زیر خنده
    باباش گیج شده بوده بنده خدا
    میگفت مگه خنده ما بند میومد
    بنده خدا هم فکر کرده بود اینا اسکل شدن رفته
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  40. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  41. #22
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۱۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    166
    امتیاز : 2,969
    سطح : 33
    Points: 2,969, Level: 33
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 155
    تشکر شده 892 در 144 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض به یادشهید همسفرمان ...

    برام عجیبه خیلی عجیب که شما از شهید رحیمی یاد کردید...
    ایشون شهیدکاروان ما بودند....
    اصلا جلوی چشم خودم جون دادند..اتوبوس مابا ایشون برخورد کرد...دستام داره می لرزه...
    اگر خواستیدازشون بیشتربدونیداین دوتا پست رو بخونید...
    در مورد ایشونه

    http://nejat-yafteh.blogsky.com/1390/12/21/post-110/
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/1391/05/05/post-133/
    پر می کشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله های قفسی عاشقت شده است....
    وبلاگ شخصی ام...
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/

  42. 3 کاربر از پست مفید زهرا زین الدین تشکر کرده اند .


  43. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط زهرا زین الدین نمایش پست اصلی
    برام عجیبه خیلی عجیب که شما از شهید رحیمی یاد کردید...
    ایشون شهیدکاروان ما بودند....
    اصلا جلوی چشم خودم جون دادند..اتوبوس مابا ایشون برخورد کرد...دستام داره می لرزه...
    اگر خواستیدازشون بیشتربدونیداین دوتا پست رو بخونید...
    در مورد ایشونه

    http://nejat-yafteh.blogsky.com/1390/12/21/post-110/
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/1391/05/05/post-133/
    ایششششششش
    شما هم با این اتوبوستون
    بچه ها میگن خیلی بد شهید شده درسته؟
    ویرایش توسط سائل الزهرا : دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۱ در ساعت ۱۴:۴۹
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  44. #24
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۱۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    166
    امتیاز : 2,969
    سطح : 33
    Points: 2,969, Level: 33
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 155
    تشکر شده 892 در 144 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط جند القائد نمایش پست اصلی
    نحوه ء شهادت شید حجت اله رحیمی از زبان بچه های ستاد:

    شهید حجت اله یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، در جلوی درب خروجی پادگان دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت اله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس فرار کنه نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت اله میاد و همینطور وایمیسه، راننده میاد پایین و وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی پیکر شهید برمیداره. که دیگه کار از کار گذشته بود............


    آخه كسي كه خودش سوتي داده و سهل انگاري كرده
    رو چه حسابي بايد بهش بگيم شهيد!
    نمی دونم این حرفاتون شوخیه یا جدی اما هرچی هست برای من خیلی سنگینه...برامنی که دیدم ومیدونم وباخانوداه شهید درارتباطم...برای منی که میدونم سیره شهید رو...
    جناب..مگر در قرآن نیومده که کسی که به خاطر خدمت به خدا از خونه اش خارج بشه اگر در این مسیر بمیره یا کشته بشه حکم شهید رو داره.متاسفانه آیه اش رویادم نمیادوگرنه مینوشتم براتون...
    مگر پیامبرنفرمودندکه هرکس صادقانه شهادت را ارزو کندحتی اگر در بستربمیردخدا اورا به مقام شهیدان می رساند...
    کسی که خادم الشهدا بود
    کسی که وصیتنامه اش رو اینجوری نوشته
    کسی که خیلی وقت بود روی در اتاقش نوشته بود حجره شهید رحیمی...
    کسی که به دنیا اومده بود که شهید بشه...
    معلومه که شهیده نه سهل انگار...
    شهادت اتفاقی نیست بزرگوار.روزی که این شعررو نوشتم در وبلاگم باهمه وجودم بهش ایمان داشتم که شهدا نظرکرده وانتخاب شده اند....
    چرا بین اونهمه خادم فقط شهید رحیمی؟
    ایشون اگر هم هم حواسشون پرت شده یا به قول شما اگر اون لحظه سهل انگاری کردندبه خاطرکارشون بوده...به خاطر دقتی که به بقیه اتوبوسا داشتند...
    راستی فقط شهیده که میتونه تاثیرگذار باشه...
    کاش میدید که شهید رحیمی چه کرده با بچه های دانشگاه ما...
    چقدراز دخترامون چادری شدند..
    چقدراز پسرامون متعهدتر...
    خون شهید تاثیرگذاره...
    شهدای آخرالزمان همه شون شهیدان زنده زمان خودشون بودندیه جورایی....درست مثل شهدای پادگان امام علی خرم ابادکه سال 89به شهادت رسیدند..اگر توفیق بود از اونها در اینجا خواهم نوشت
    پر می کشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله های قفسی عاشقت شده است....
    وبلاگ شخصی ام...
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/

  45. 7 کاربر از پست مفید زهرا زین الدین تشکر کرده اند .


  46. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط زهرا زین الدین نمایش پست اصلی
    نمی دونم این حرفاتون شوخیه یا جدی اما هرچی هست برای من خیلی سنگینه...برامنی که دیدم ومیدونم وباخانوداه شهید درارتباطم...برای منی که میدونم سیره شهید رو...
    جناب..مگر در قرآن نیومده که کسی که به خاطر خدمت به خدا از خونه اش خارج بشه اگر در این مسیر بمیره یا کشته بشه حکم شهید رو داره.متاسفانه آیه اش رویادم نمیادوگرنه مینوشتم براتون...
    مگر پیامبرنفرمودندکه هرکس صادقانه شهادت را ارزو کندحتی اگر در بستربمیردخدا اورا به مقام شهیدان می رساند...
    کسی که خادم الشهدا بود
    کسی که وصیتنامه اش رو اینجوری نوشته
    کسی که خیلی وقت بود روی در اتاقش نوشته بود حجره شهید رحیمی...
    کسی که به دنیا اومده بود که شهید بشه...
    معلومه که شهیده نه سهل انگار...
    شهادت اتفاقی نیست بزرگوار.روزی که این شعررو نوشتم در وبلاگم باهمه وجودم بهش ایمان داشتم که شهدا نظرکرده وانتخاب شده اند....
    چرا بین اونهمه خادم فقط شهید رحیمی؟
    ایشون اگر هم هم حواسشون پرت شده یا به قول شما اگر اون لحظه سهل انگاری کردندبه خاطرکارشون بوده...به خاطر دقتی که به بقیه اتوبوسا داشتند...
    راستی فقط شهیده که میتونه تاثیرگذار باشه...
    کاش میدید که شهید رحیمی چه کرده با بچه های دانشگاه ما...
    چقدراز دخترامون چادری شدند..
    چقدراز پسرامون متعهدتر...
    خون شهید تاثیرگذاره...
    شهدای آخرالزمان همه شون شهیدان زنده زمان خودشون بودندیه جورایی....درست مثل شهدای پادگان امام علی خرم ابادکه سال 89به شهادت رسیدند..اگر توفیق بود از اونها در اینجا خواهم نوشت
    ببخشید یه نکته ای لازمه اینجا بگم و اونم اینه که این پسرا همه حرفاشون شوخیه
    یعنی تو جدی ترین حرفاشون شما یه رگه هایی از شوخی میبینین پس خیلی جدی نگیرینشون
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  47. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  48. #26
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۱۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    166
    امتیاز : 2,969
    سطح : 33
    Points: 2,969, Level: 33
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 155
    تشکر شده 892 در 144 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    ایششششششش
    شما هم با این اتوبوستون
    بیچاره راننده...
    همش توی سر خودش می زد واشک میریخت...
    البته خانواده شهید ازش گذشتند...
    جناب سائل بچه های دانشگاه لرستان بی تقصیرند...
    پر می کشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله های قفسی عاشقت شده است....
    وبلاگ شخصی ام...
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/

  49. 4 کاربر از پست مفید زهرا زین الدین تشکر کرده اند .


  50. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,390
    امتیاز : 46,696
    سطح : 100
    Points: 46,696, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,117
    تشکر شده 23,696 در 5,476 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض

    یا نعم الرفیق

    ما هممون شهیدیم . درجاتمون فرق می کنه

  51. 4 کاربر از پست مفید مشكات نياز تشکر کرده اند .


  52. #28
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۱۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    166
    امتیاز : 2,969
    سطح : 33
    Points: 2,969, Level: 33
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 155
    تشکر شده 892 در 144 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    ایششششششش
    شما هم با این اتوبوستون
    بچه ها میگن خیلی بد شهید شده درسته؟
    وقتی میخواستند بذارنش روی برانکارد با چشمهای خودم دیدم...
    که شکم وپهلوش پاره پاره شده بود...
    نفس نفس زدن اخرش رو دیدم...
    چندثانیه قبل شهادت...وقتی تازه از کنار اتوبوسمون میخواست رد بشن دیدمشون...
    روزای قبل اصلا ندیده بودمشون...اصلا به چهره خادما نگاه نکرده بودم..اما از پنجره اتوبوس آخرین نگاهشون رو دیدم که به جای دور خیره شده بود وداشت لبخندمیزد عجیب نورانی شده بود
    این پستهایی که بالا پیوندشون رو زدم رو حتماًبخونید...
    آن صحنه های سهمگین یادم نرفته...
    پر می کشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله های قفسی عاشقت شده است....
    وبلاگ شخصی ام...
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/

  53. 5 کاربر از پست مفید زهرا زین الدین تشکر کرده اند .


  54. #29
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۱۶
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    166
    امتیاز : 2,969
    سطح : 33
    Points: 2,969, Level: 33
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 155
    تشکر شده 892 در 144 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض ای دوست قبولم کن وجانم بستان

    این مطلب را چندروزبعداز شهادت شهید رحیمی نوشته ام:
    چه می فهمیم شهادت چیست مردم

    شهید وهم نشینش کیست مردم
    تمام جستجومان حاصلش بود
    شهادت اتفاقی نیست مردم
    ....
    در مرز جنون ایستاده ام...
    ازروز پنج شنبه تا به امروز،تا بدین لحظه ،نمی دانم خوابم یا که نه تازه از خواب بیدار شدم...
    این اردو،این سفر راهیان...
    چقدر عجیب بود...
    چرا میان آن همه کاروان باید ما،
    ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییه باشیم.
    در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون؛محل عروج حاج ابراهیم، دارد...
    چرا باید ما شهید بدهیم...
    چرا باید ما شهید ببینیم..
    ما شهید ندیده ها...
    چرا میان آن همه اتوبوس باید اتوبوسی که آن روز صبح منی که برای اولین بار به آنجا رفتم تا به عنوان راوی در آن اتوبوس باشم...
    باید آن اتوبوس با شهید حجت رحیمی برخورد کند...
    چرا باید میان آن همه دختر ؛من باید خانم ها را آرام می کردم وتسلی شان می دادم.
    چرا من؟؟؟؟؟
    چرا باید درست چند ثانیه قبل از تصادف،من او را از پشت شیشه ی اتوبوس ببینم وبعد از دیدن آن لبخند وچهره نورانی ونگاهی که معلوم نبود به کجا خیره شده وچه را دارد می بیند ،باخودم بگویم :خدایا چقدر چهره بعضی ها نورانی است وشبیه به شهدایند...
    -دارم دیوانه می شوم....
    درست چند ثانیه بعد از این فکر من...صدای ترمز ماشین وبعد دنده عقب وجیغ بچه ها....
    وای ...
    وای ...
    وای برمن...
    اتوبوس ما به شهید حجت برخورد کرد وبعد هم لاستیک های ماشین از روی بدن ضعیف وظریف او رد شد...
    ماتم برده بود...تا به امروز سابقه دیدن اینچنین صحنه ای را نداشتم.بهتر بگویم نداشتیم....
    همه گریه می کردند اما من فقط ماتم برده بود.منتظر بودم هر آن شهید رحیمی از روی زمین بلند شود اما وقتی دیدم که چطور خون از زیر بدنش بیرون می زند وبر روی آسفالت خیابان می ریزد فهمیدم که چه بر سرمان آمده...
    داشتم خانم ها را آرام می کردم ناگهان از زبانم این جمله خارج شد:"بچه ها!آرام باشید وفقط به آن لحظه فکر کنید که حضرت زینب در تل زینبیه دید که چه در گودال قتلگاه می گذرد وبرادرش چگونه بر زمین افتاده وفریاد رسی ندارد."
    ودرست همان لحظه بغض تلخم شکست وصدای هق هق من ودیگر خانم ها به آسمان بلند شد...
    من دیدم ...دیدم که وقتی او به زمین افتاد حتی یک ماشین هم نگه نداشت که او را به بیمارستان برساند.دیدم که دوستانش ؛همه آقایان کاروان ما.همه ی 9اتوبوس ماآمدند ودور وبر او را گرفتند وهرکس می خواست کاری وکمکی کند اما نمی شد که به او دست زد...برادرش نبودند اما عین برادر برایش بیقراری می کردند ودر حدجنون بودند...
    او امام حسین نبود امایادم آمد زمانی که آقا در گودی قتلگاه بر روی زمین افتاد آشنایی به سراغش نیامد. یکی آمد انگشتر ببرد ووقتی دید که انگشتربیرون نمی آیدانگشتر را با انگشت برد.ویکی آمد خنجر را روی حنجر بگذارد وسر را ببرد وپاداش بیشتری بگیرد وخبری از عباس وحر وعلی اکبر نبود....
    من حضرت زینب نبودم اما باید زیر بغل بچه هارا می گرفتم.آن روز ما بودیم وآنها راآرام می کردیم اما در کربلا هیچ کس نبود خانم را آرام کند وبرعکس او باید رباب وسکینه وباقی را آرام می کرد...
    راننده ما یزیدی نبود اما نمی دانم چگونه شد که با آن لاستیک های مهیب وسنگین از روی پیکر او رد شد...همانطوری که سم اسب از روی پیکر ارباب وشنی تانک های عراقی در هویزه از روی بدن شهید علم الهدی و دوستانش رد شدند...
    من مجبور بودم بچه ها را آرام کنم وبعد هم خودم از کنار خون برادرم رد شوم.همانطور که بی بی زینب از کنار گودال گذشت .مجبور بود.مجبورش کردندکه بگذردتا به سوی شام وکوفه او را به اسارت ببرند...
    وای امان.
    وای امان.
    وای امان از دل زینب
    من دیدم پیکر برادر شهیدم را. وقتی می خواستند او را بر روی برانکارد بگذارند.من دیدم شکم پاره پاره شده اش را....آن صحنه های سهمگین یادم نرفته....
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
    خدا رحم کند به دل مادر وخواهرآقا حجت....
    من .ما.خواهرش نبودیم اما...
    به یکی از مسئولین خانم که در آنجا خادم بود گفتم.گفتم اگر روزی بر حسب تقدیر شما خواهر شهید رحیمی را دیدید به او بگویید:خانم رحیمی شما نبودیدکه ببینید وچه خوب هم که نبودید وندیدیداما دختران کاروان دانشگاه لرستان برای برادرتان خواهری کردند وعین برادراز دست داده ها برای برادرتان زجه می زدند واشک می ریختند .چقدر از دخترانمان که غش نکردند وبی حال بر زمین نیافتادند...
    پسرانمان که هنوز مبهوتند...
    دوستانش می گفتند .می گفتند که در طلاییه عین انسان های تشنه وسرگردان مدام از این سو به آن سو می رفت .این را همه کاروان ماهم دیده بودند.به آنها گفته بود: من دیگر با شما نخواهم بودوبه زودی از شما جدا می شوم.
    شب شهادتش بااینکه به شدت دندان درد داشت اما گفت: باید بیدار بمانم وصوت مربوط به شلمچه را برای زائران آماده کنم .به بچه ها بگویید شلمچه یاد من هم باشند...
    ما رفتیم شلمچه اما آقا حجت با ما نبود.نه.بود.او با ما بود...با ما هست به بچه های کاروانمان
    می گفتم که شهید حجت رحیمی ،حجت را بر ما تمام کرد.تا به امروز جاهل قاصر بودیم.نفهمیدم.
    نمی دانستیم.اصلا" شهید ندیده بودیم اما از پنجشنبه صبح.ساعت 8که دیدم ...آنچه را که باید
    می دیدیم دیگر از ازاین تاریخ به بعد هرچه کنیم جاهل مقصریم وباید جواب پس دهیم.
    دیگرجای هیچ عذر وبهانه ای نیست.عذری نداریم که بگوییم...
    از الان به بعد همه دختران ما خواهر شهیدند وپسرانمان برادر شهید...
    دارم دیوانه می شودم.تصویر آن آخرین لبخندش تا عمر دارم فراموشم نمی شود...
    در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند وگفتند اقا حجت چهره ات خیلی نورانی شده.شبیه شهدا شده ای...
    عکس را گرفتند وخودش رفت بالای آن نوشت: شهید حجت رحیمی...
    -شهدا !می گویند اگر به بازار رفتی ودیدی که دو گدا کنار هم نشسته اند یا به هیچ کدامشان کمک نکن یا به هردویشان یاری برسان.چون اویی که کشکول وکاسه گدایی اش پر نشده.دلش می شکند .دلش می شکند که چرا به من نگاهی وکمکی نکرد .حتما" من گدای خوبی نبودم...
    شهدا !چرا فقط شهید رحیمی .چرا ما.چرا من نه؟مگر ما آدم نیستیم.مگر ما دل نداریم وتشنه نیستیم؟چرا خریداری برای ما پیدا نمی شود...
    چرا درست روز پنچشنبه.روزی که در شبش همه شهدادر کربلا مهمان ارباب هستندباید او، در دقایق آخر هفته خودش را به آن مهمانی عظیم برساند...
    چرا من نمی رسم.شهدا مگر بدها دل ندارند؟؟؟
    تصویر افتادن وبه خاک وخون کشیدنش یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شود.یک چشمم خون است وچشم دیگرم اشک...من نشنیده ها را دیدم.
    ازآن روز به بعد روضه حضرت زینب را بهتر وبیشتر می فهمم.
    وای چقدر مسئولیتم سنگین شده.باید راوی برادر شهیدم باشم.نباید که بر روی خون او پا گذارم.ننگم باد اگر بخواهم فراموش کنم او را،هدفش،مقصدش را...
    قسمت مباد به فتوای نام ونان
    مشغول آب ودانه بگردد کبوترم
    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود
    مانده است خاطرات شما لای دفترم
    باشد حرام شیر حلالی که خورده ام
    روزی اگر زخون شما ساده بگذرم...

    شهید حجت رحیمی !
    شهیدی که تنهایکسال از من بزرگتر بودی واما حالا هزار سال جلوتر افتادی.
    این بار با تو می گویم.شهید همسفر نیمه راهمان...
    دستی ،دعایی،نگاهی،صدایی،این بار تو ثابت کن که سواره از حال پیاده خبر دارد.
    یعنی می شود روزی من از خادم الشهدایی به مقام شهیدان برسم....
    تو همان خادم الشهدایی که شهید شدی.
    برای من وگرفتاری وبلاتکلیفی وآشوب این روزهایم دعا میکنی...
    دارم از پا می افتم.
    هل من ناصر ینصرنی...
    .......................
    هدیه به روح پاکش صلوات
    آن مرغ خوش آواز چه زیباست به پرواز مبهوت منم،خیره دراو ،چشم ودهن باز
    بر خاک منم دلبسته ودر بند حصاری در حسرت پرواز وسراپاهوس وآز
    گر آلت پرواز به من نیست عجب نیست مرغ قفسم،نیست مرا عادت پرواز
    ویرایش توسط زهرا زین الدین : دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۱ در ساعت ۱۵:۰۵
    پر می کشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله های قفسی عاشقت شده است....
    وبلاگ شخصی ام...
    http://nejat-yafteh.blogsky.com/

  55. 6 کاربر از پست مفید زهرا زین الدین تشکر کرده اند .


  56. #30
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۰۵
    محل سکونت
    سوّمین حرم اهل بیت (ع) شیراز مقدّس
    نوشته ها
    327
    امتیاز : 12,469
    سطح : 73
    Points: 12,469, Level: 73
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 381
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialTagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,888
    تشکر شده 2,114 در 317 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط زهرا زین الدین نمایش پست اصلی
    این مطلب را چندروزبعداز شهادت شهید رحیمی نوشته ام:
    چه می فهمیم شهادت چیست مردم

    شهید وهم نشینش کیست مردم
    تمام جستجومان حاصلش بود
    شهادت اتفاقی نیست مردم
    ....
    در مرز جنون ایستاده ام...
    ازروز پنج شنبه تا به امروز،تا بدین لحظه ،نمی دانم خوابم یا که نه تازه از خواب بیدار شدم...
    این اردو،این سفر راهیان...
    چقدر عجیب بود...
    چرا میان آن همه کاروان باید ما،
    ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییه باشیم.
    در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون؛محل عروج حاج ابراهیم، دارد...
    چرا باید ما شهید بدهیم...
    چرا باید ما شهید ببینیم..
    ما شهید ندیده ها...
    چرا میان آن همه اتوبوس باید اتوبوسی که آن روز صبح منی که برای اولین بار به آنجا رفتم تا به عنوان راوی در آن اتوبوس باشم...
    باید آن اتوبوس با شهید حجت رحیمی برخورد کند...
    چرا باید میان آن همه دختر ؛من باید خانم ها را آرام می کردم وتسلی شان می دادم.
    چرا من؟؟؟؟؟
    چرا باید درست چند ثانیه قبل از تصادف،من او را از پشت شیشه ی اتوبوس ببینم وبعد از دیدن آن لبخند وچهره نورانی ونگاهی که معلوم نبود به کجا خیره شده وچه را دارد می بیند ،باخودم بگویم :خدایا چقدر چهره بعضی ها نورانی است وشبیه به شهدایند...
    -دارم دیوانه می شوم....
    درست چند ثانیه بعد از این فکر من...صدای ترمز ماشین وبعد دنده عقب وجیغ بچه ها....
    وای ...
    وای ...
    وای برمن...
    اتوبوس ما به شهید حجت برخورد کرد وبعد هم لاستیک های ماشین از روی بدن ضعیف وظریف او رد شد...
    ماتم برده بود...تا به امروز سابقه دیدن اینچنین صحنه ای را نداشتم.بهتر بگویم نداشتیم....
    همه گریه می کردند اما من فقط ماتم برده بود.منتظر بودم هر آن شهید رحیمی از روی زمین بلند شود اما وقتی دیدم که چطور خون از زیر بدنش بیرون می زند وبر روی آسفالت خیابان می ریزد فهمیدم که چه بر سرمان آمده...
    داشتم خانم ها را آرام می کردم ناگهان از زبانم این جمله خارج شد:"بچه ها!آرام باشید وفقط به آن لحظه فکر کنید که حضرت زینب در تل زینبیه دید که چه در گودال قتلگاه می گذرد وبرادرش چگونه بر زمین افتاده وفریاد رسی ندارد."
    ودرست همان لحظه بغض تلخم شکست وصدای هق هق من ودیگر خانم ها به آسمان بلند شد...
    من دیدم ...دیدم که وقتی او به زمین افتاد حتی یک ماشین هم نگه نداشت که او را به بیمارستان برساند.دیدم که دوستانش ؛همه آقایان کاروان ما.همه ی 9اتوبوس ماآمدند ودور وبر او را گرفتند وهرکس می خواست کاری وکمکی کند اما نمی شد که به او دست زد...برادرش نبودند اما عین برادر برایش بیقراری می کردند ودر حدجنون بودند...
    او امام حسین نبود امایادم آمد زمانی که آقا در گودی قتلگاه بر روی زمین افتاد آشنایی به سراغش نیامد. یکی آمد انگشتر ببرد ووقتی دید که انگشتربیرون نمی آیدانگشتر را با انگشت برد.ویکی آمد خنجر را روی حنجر بگذارد وسر را ببرد وپاداش بیشتری بگیرد وخبری از عباس وحر وعلی اکبر نبود....
    من حضرت زینب نبودم اما باید زیر بغل بچه هارا می گرفتم.آن روز ما بودیم وآنها راآرام می کردیم اما در کربلا هیچ کس نبود خانم را آرام کند وبرعکس او باید رباب وسکینه وباقی را آرام می کرد...
    راننده ما یزیدی نبود اما نمی دانم چگونه شد که با آن لاستیک های مهیب وسنگین از روی پیکر او رد شد...همانطوری که سم اسب از روی پیکر ارباب وشنی تانک های عراقی در هویزه از روی بدن شهید علم الهدی و دوستانش رد شدند...
    من مجبور بودم بچه ها را آرام کنم وبعد هم خودم از کنار خون برادرم رد شوم.همانطور که بی بی زینب از کنار گودال گذشت .مجبور بود.مجبورش کردندکه بگذردتا به سوی شام وکوفه او را به اسارت ببرند...
    وای امان.
    وای امان.
    وای امان از دل زینب
    من دیدم پیکر برادر شهیدم را. وقتی می خواستند او را بر روی برانکارد بگذارند.من دیدم شکم پاره پاره شده اش را....آن صحنه های سهمگین یادم نرفته....
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
    خدا رحم کند به دل مادر وخواهرآقا حجت....
    من .ما.خواهرش نبودیم اما...
    به یکی از مسئولین خانم که در آنجا خادم بود گفتم.گفتم اگر روزی بر حسب تقدیر شما خواهر شهید رحیمی را دیدید به او بگویید:خانم رحیمی شما نبودیدکه ببینید وچه خوب هم که نبودید وندیدیداما دختران کاروان دانشگاه لرستان برای برادرتان خواهری کردند وعین برادراز دست داده ها برای برادرتان زجه می زدند واشک می ریختند .چقدر از دخترانمان که غش نکردند وبی حال بر زمین نیافتادند...
    پسرانمان که هنوز مبهوتند...
    دوستانش می گفتند .می گفتند که در طلاییه عین انسان های تشنه وسرگردان مدام از این سو به آن سو می رفت .این را همه کاروان ماهم دیده بودند.به آنها گفته بود: من دیگر با شما نخواهم بودوبه زودی از شما جدا می شوم.
    شب شهادتش بااینکه به شدت دندان درد داشت اما گفت: باید بیدار بمانم وصوت مربوط به شلمچه را برای زائران آماده کنم .به بچه ها بگویید شلمچه یاد من هم باشند...
    ما رفتیم شلمچه اما آقا حجت با ما نبود.نه.بود.او با ما بود...با ما هست به بچه های کاروانمان
    می گفتم که شهید حجت رحیمی ،حجت را بر ما تمام کرد.تا به امروز جاهل قاصر بودیم.نفهمیدم.
    نمی دانستیم.اصلا" شهید ندیده بودیم اما از پنجشنبه صبح.ساعت 8که دیدم ...آنچه را که باید
    می دیدیم دیگر از ازاین تاریخ به بعد هرچه کنیم جاهل مقصریم وباید جواب پس دهیم.
    دیگرجای هیچ عذر وبهانه ای نیست.عذری نداریم که بگوییم...
    از الان به بعد همه دختران ما خواهر شهیدند وپسرانمان برادر شهید...
    دارم دیوانه می شودم.تصویر آن آخرین لبخندش تا عمر دارم فراموشم نمی شود...
    در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند وگفتند اقا حجت چهره ات خیلی نورانی شده.شبیه شهدا شده ای...
    عکس را گرفتند وخودش رفت بالای آن نوشت: شهید حجت رحیمی...
    -شهدا !می گویند اگر به بازار رفتی ودیدی که دو گدا کنار هم نشسته اند یا به هیچ کدامشان کمک نکن یا به هردویشان یاری برسان.چون اویی که کشکول وکاسه گدایی اش پر نشده.دلش می شکند .دلش می شکند که چرا به من نگاهی وکمکی نکرد .حتما" من گدای خوبی نبودم...
    شهدا !چرا فقط شهید رحیمی .چرا ما.چرا من نه؟مگر ما آدم نیستیم.مگر ما دل نداریم وتشنه نیستیم؟چرا خریداری برای ما پیدا نمی شود...
    چرا درست روز پنچشنبه.روزی که در شبش همه شهدادر کربلا مهمان ارباب هستندباید او، در دقایق آخر هفته خودش را به آن مهمانی عظیم برساند...
    چرا من نمی رسم.شهدا مگر بدها دل ندارند؟؟؟
    تصویر افتادن وبه خاک وخون کشیدنش یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شود.یک چشمم خون است وچشم دیگرم اشک...من نشنیده ها را دیدم.
    ازآن روز به بعد روضه حضرت زینب را بهتر وبیشتر می فهمم.
    وای چقدر مسئولیتم سنگین شده.باید راوی برادر شهیدم باشم.نباید که بر روی خون او پا گذارم.ننگم باد اگر بخواهم فراموش کنم او را،هدفش،مقصدش را...
    قسمت مباد به فتوای نام ونان
    مشغول آب ودانه بگردد کبوترم
    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود
    مانده است خاطرات شما لای دفترم
    باشد حرام شیر حلالی که خورده ام
    روزی اگر زخون شما ساده بگذرم...

    شهید حجت رحیمی !
    شهیدی که تنهایکسال از من بزرگتر بودی واما حالا هزار سال جلوتر افتادی.
    این بار با تو می گویم.شهید همسفر نیمه راهمان...
    دستی ،دعایی،نگاهی،صدایی،این بار تو ثابت کن که سواره از حال پیاده خبر دارد.
    یعنی می شود روزی من از خادم الشهدایی به مقام شهیدان برسم....
    تو همان خادم الشهدایی که شهید شدی.
    برای من وگرفتاری وبلاتکلیفی وآشوب این روزهایم دعا میکنی...
    دارم از پا می افتم.
    هل من ناصر ینصرنی...
    .......................
    هدیه به روح پاکش صلوات
    آن مرغ خوش آواز چه زیباست به پرواز مبهوت منم،خیره دراو ،چشم ودهن باز
    بر خاک منم دلبسته ودر بند حصاری در حسرت پرواز وسراپاهوس وآز
    گر آلت پرواز به من نیست عجب نیست مرغ قفسم،نیست مرا عادت پرواز
    آی خدااااااااا

  57. 6 کاربر از پست مفید محب تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1