کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 16
  1. #1
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Lightbulb شهيد عبدالزهرا بريهي

    در سال 1364 در روستای میثم تمار (خویس) دیده به جهان گشود،تحصیلات اولیه را در زادگاه خود گزراند ومتوسطه را در دبیرستان امام خمینی شوش طی کرد ،وی تربیت یافته ی مکتب اهل البیت بود وسالهای کوتاه عمرخودرا با افتخار درخدمت به مسجد ابوالفضل (ع) گزراند،ایشان نمونه یک انسان کامل والگویی برای دوستان وهمکیشانش بود،عبدالزهرا در کمک کردن به افراد نیازمند،هر آنچه در توان داشت دریغ نمی کرد،وابسته دنیا نبود وعشق شهادت در راه خدا در سرلوحه آرزوهایش قرار داشت،او همواره عضوی فعال در پایگاه بسیج روستای میثم تمار به شمار می رفت، شهید بریهی پس از اتمام دوره متوسطه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست ودوره کاردانی خود را در دانشگاه افسری امام حسین (ع) گزراند،او که با ذوق وشوق فراوان در دوره های آموزشی شرکت می کرد پس از طی دوره ها، وارد نیروی مخصوص سپاه شد وبه همراه همرزمانش شجاعانه در جبهه های نبرد علیه اشرار در گوشه وکنار میهن عزیزمان شرکت می کرد.

    سرانجام این عزیز، در تاریخ 13/شهریور سال 1390 به همراه 11 همرزم خود در اثنای در گیری دلیرانه با گروهک منافق پژاک در شمال غرب کشور ودر کوههای سردشت کردستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد وبه آرزوی دیرینه خود رسید.
    پس از شهادت دلیرانه ی پاسدار عبدالزهرا بریهی در راه ایجاد امنیت وآرامش برای هموطنان ، در مبارزه با گروهک منافق پژاک در شمال غرب کشور ،بزرگمردی این شهید گرانقدر برای همگان به ویژه هم روستاییان اثبات شد ، به همین دلیل در روستای میثم تمار گامهایی برای زنده نگه داشتن یاد وخاطره ی آن شهید جلیل القدر برداشته شد .از جمله آنکه هم مسجدیان شهید با تشکیل ستاد بزرگداشت مقام شهید بریهی به طرقی سعی در نمایاندن روح والای آن شهید بزرگوار نمودند وبا تدارک مراسم زیادی از جمله یادوآره ای که باهمکاری سازمان تبلیغات اسلامی شوش پنجم آبان در مسجد ابوالفضل (ع) شاهد آن بودیم ،یکی از پرشورترین اجتماعات در روستای ما فقط وفقط به برکت خون این شهیدرقم خورد. گام دیگری که برای زنده نگه داشتن یاد شهید عبدالزهرا(علی) بریهی برداشته شد، نام گزاری مجتمع آموزشی وپرورشی پسرانه این روستا با پیگیری اداره آموزش وپرورش بخش شاوور وموافقت اکثر قریب به اتفاق فرهنگیان این مجتمع به نام شهید علی بریهی استشهید بریهی و آرزوی شهادت

    بحث یک روز و دو روز و یک ماه و دو ماه نیست . بحث چندین سال است که مردی از خطه ی ایمان و مسجد و دین و مکتب ، در میان ما با سکوت و سخن هایی پر معنا ، آرزویش را فریاد می زد که اهای اهل دنیا ، من یکی آرزویم شهادت است . شما که آرزو می کنید زنده باشید ، برای من زنده ماندن و در میان شهدا نبودن سنگی است از غم و غصه که روی سینه ی عزت و شرافتم سنگینی می کند . من حقیر از نزدیکترین دوستان شهید بریهی بوده ام . آن شهید بارها و در مکان و زمان های مختلف در طی چند سال اخیر از من خواسته بود که برای رسیدن به بزرگ ترین آرزوی زندگیش که شهید شدن باشد دعایش کنم . در وسط بحث های شیرین دنیایی بحث شهادت را به میان کشیدن امر ساده ای نیست که جز از کسانی که جرعه های ناب عرفانی را از چشمه ی جوشان مکتب جانبازی سید الشهدا ( علیه السلام ) نوشدده اند بر نمی آید . آخرین بار یک ماه قبل از شهادت بود . هیچ وقت از یادم نمی رود که بر سر ازدواج خود شهید با او بحث می کردم . او به طرز غیر معمولی به من فهماند که ان شاءالله عمرم به سفره ی عقد نرسد . و قبل از آن به آرزویم برسم . اکنون که روزها از شهادت آن شهید می گذرد فهمیدم که آرزویش را فقط به من نمی گفت . این آرزو را برای همه ی دوستانش تعریف می کرد . آری ! آرزویش را همه می دانستند . شاید برای این بود که بگوید همه مثل من باشید یا شاید برای این بود که بعد از شهادتش مردم نتوانند بگویند او بر شهید شدن مجبور بود. و بگویند اگر ما هم جایش بودیم چاره ای جز شهید شدن نداشتیم . راستش شهید بریهی دهان همه را بسته بود . چون طبق آخرین اطلاعات رسیده ، او می توانست با خیال راحت شغلی بی درد سر در شوش داشته باشد . چندین بار این مورد از سوی دوستان و همکاران به او پیشنهاد شده بود اما به بهانه های متعدد از قبول این موارد سر باز می زد . اکنون که امام بریهی (به تعبیر همرزمان) به آرزویش رسید . تحول و شوک محسوسی در بین دوستان هم مسجدیش می بینیم .
    ا نام الله پاسدار خون شهیدان

    یاد میکنیم از عبد واقعی حضرت زهرا (سلام الله علیها ) شهید عبدالزهرا بریهی
    خاطره ای را برای اولین بار در اینترنت نقل میکنیم از این شهید عزیز:
    این شهید اخلاق خاص و دوستداشتنی ای داشتند . بسیار شوخ و پر جنب جوش بودند،یکی از همرزمان این شهید که بهدار بود و خودشان نیز در این علمیات به شدت مجروح شدند قبل از علمیات کلاسی رو گذاشتند جهت توجیه امداد و اینکه اگرکسی زخمی شد بداند چگونه جلوی خونریزی خود را بگیرد تا دیگر برادران او را به عقب برگردانند.
    شهید بریهی سر کلاس حاضر نشد و آخر کار موقع تقسیم باند و لوازم امداد اولیه سر رسید دوست و هم رزم شهید به آقا عبد الزهرا گفت : سرکلاس نمیایی میری بالا رب گوجه میشی نمیدونی باید چیکارکنی. شهید خندید و بعد باند رو تحویل گرفت و به شوخی (که الان معلوم میشه زیادم شوخی نبود) باند رو کفت دستش گرفت و دستش رو روی پهلوی راست خودش گذاشت و گفت : یعنی اگر اینجا تیرخورد اینجوری بگذارم ؟ بعد قه قه خندید و رفت ...



    شهید همیشه خندان

    شب عملیات موقعی که درگیر شدیم من سعی داشتم به کمک بچه بیام بالای سر هرکسی اومدم تلاش کردم کمکش کنم بعضی شهید شده بودند بعضی مجددا زنده شدند مثل شهید موسوی و باز شهید شدند و خیلی ها هم زنده ماندند ...
    وقتی رسیدم بالای سر عبد الزهرا دیدم پهلوی راستش داره به شدت خون میاد ؛ با باند دستم رو گذاشتم روی زخم دیدم دستم توی بدنش فرو رفت یاد شوخی شهید افتادم و همونجا خیلی گریه کردم ....
    بعد پیشونیشو بوسیدم چشماشو بستم و رفتم کمک دیگر بچه ها...
    شهدای اون شب انتخاب شده بودند.در ادامه هم رزم شهید تعریف میکنه : همون جور که مشغول کمک به بچه ها بودم با هر تیر اندازی برای اینکه زنده بمونم خیز بر میداشتم یا سنگر میگرفتم اما با شدت گرفتن بیشتر تیر بار پژاک مجبور شدم سنگر بگیرم . ناگهان دیدم یک نارنجک افتاد جلوی صورتم (سه یا پنج سانتی بینیم) شهادتین رو گفتم و ناگهان منفجر شد.
    چند لحظه منتظر بودم ، احساس میکردم مُرده ام (( راستشو بگم دنبال حوری میگشتم)) ولی دیدم خبری نیست عجیب بود نارجک 40 تیکه جلوی سوزتم ترکید و حتی گرد باروت هم روی صورتم نشست چه برسه به ترکش . باخودم گفتم نه الان من شهید نمیشم و هرچی بشه هم شهید نمیشم و قراره زنده بمونم .
    بلند شدم بدون توجه به هیچ چیزی نه تیربار نه خمپاره هایی که از روستای دولتو عوامل پژاک برسرما میریختند نه نارنجک به کارم ادامه دادم و حتی محل نارنجک هایی که جلوم می افتادند رو هم نمیگذاشتم.
    شب عجیبی بود ... یاد شهدا بخیر
    ویرایش توسط شهيد احمد رضا : یکشنبه ۲۲ بهمن ۹۱ در ساعت ۲۲:۱۵

    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  2. 10 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,067
    امتیاز : 42,327
    سطح : 100
    Points: 42,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,995
    تشکر شده 22,293 در 4,610 پست
    مخالفت
    72
    مخالفت شده 63 در 55 پست

    پیش فرض

    عالی بود ، خدا خیرتون بده
    بازم ادامه بدین در مورد این شهید گرانقدر....


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  4. 6 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Arrow شهيد محمد باقر مشهدي عبادي

    وصيت نامه
    ما تا آخر عمر با آمريکا مي جنگيم
    امام خميني
    اهل الدنيا کربک سيار يهم وهم قيام
    اهل دنيا سواري هست که سير داده مي شوند ولي آنها در خواب هستند.
    حضرت علي (ع)
    چه خوش است دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه کردن،از همة قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن بدون همّ بر عليه ستمگران جنگيدن،پرچم حقّ را در صحنة خطر و مرگ بر افراشتن،به همة طاغوتها و باطل ها و تمامي نا حقّ ها نه گفتن،با سينة باز و با مســرّت و شادي به استقبال شهادت رفتن،. . . دوست دارم که کــوله بار خود را از غــم و اندوه و درد و رنج انباشته بدوش کشــم و شنا کنـان سوي ساحل مرگ بروم.
    خوش دارم وقتي که شهيد شدم جسد من را پيدا نکنند تا ديگر يک وجب از خاک اين دنيا را اشغال نکنم.
    خدايا تو مي داني که در تمامي حمله هايي که ما بوديم فقط نام تو را بر زبان آورديم و با ياد تو و به کمک تو و با نيروهاي غيبي تو و امام زمان(عج)تو کار را شروع کرديم،در شبهاي تاريک در سنگر فقط تو نگهدار ما بودي و در شبهاي تار تو مونس دردها و غمهايم بودي.
    پرروردگارا از آنچه که انجام داده ام اجر نمي خواهم به خاطر کارهائيکه کرده ام فخر نمي فروشم و از تو هيچ چيزي نمي خواهم زيرا هر چه کرده ام تو داده اي همة استعداد هاي من همة کارهاي من،همة وجود من زادة اراده توست.
    خدايا تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي،تو در کوير تنهايي ياور شبهاي تاريک من شدي،تو در ظلمت و تاريکي و نا اميدي دست مرا گرفتي و به من اميد دادي و کمک کردي،خدايا دل دردمندم آرزوي آزادي مي کند و روح پژمرده ام خواهش تمناي پرواز به سوي ترا دارد،تا از اين غربتکدةسياه و تاريک به وادي عدم بکشاند و از بار هستي دريچه اي پر افتخار از اين دنياي خاکي بسوي آسمانها باز کردي و لذّت بخش ترين اميد حياتم را در اختيار گذاشتي و به اميد استخلاص تحمّل همة دردها و رنجها و شکنجه ها را ميسّر کردي.
    خدايا،خدايا تا انقلاب مهدي،خميني را نگهدار. محمد باقر مشهدي عبادي عمليات خيبر




    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  6. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post وصيت نامه شهيد كميل صفري تبار

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    اول حرفم را با یكی از اشعار حافظ كه خیلی به آن علاقه دارم شروع می كنم


    درد عشقی كشیده ام كه نپرس زهر هجری چشیده ام كه مپرس

    گشته ام در جهان و آخر كار دلبری برگزیده ام كه نپرس

    سوی من لب چه می گزی كه مگو لب لعلی گزیده ام كه مپرس

    گفتند كه هر مسلمانی باید یك وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد كه یك دفعه این زد به سرم كه برم وصیت نامه بنویسم شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد بازی سرنوشت كه این حرفها را نمی شناسد اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشكر می كنم بابت این همه زحمات كه در حق بنده قدر نشناس داشته اند شنیده بودم كه فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین كاری را داشتم كه یك بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد كه دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم كه اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم . خوب بریم سر بقیه مطلب كه من مال و اموالی ندارم كه بگم این مال داداشم و این یكی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم كه خیلی خیلی دوستشان دارم اول اینكه حجاب را رعایت كنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یك تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نكند چه برسد به اینكه بیگانه ها بخواهند نگاه كج به آنها داشته باشند .منظورم از حجاب این است كه حتی یك تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید دوم اینكه فرزندان خود را طوری تربیت كنید كه با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارك و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان كه می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .


    در اینجا جا دارد كه بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است كه غرق مادیات شوی فكر شهادت كم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم كه خجالت می كشم از خدا طلب كنم توی ذهنم فكر می كنم كه خدا به من می گه این همه گناه كردی الان شهات می خوای كه هر چی گناه كردی یكدفعه پاك بشه، البته فكر مثبت تو ذهنم می آد كه می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست كه با توبه(صد بار شكستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه كه این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند، در اینجا از تمام كسانی كه به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم كه حلالم كنند چون اگر یكی را در این دنیا حلال كنند مطمئن باشند كه شخص دیگری هست كه اون دنیا حلالش كنه، اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نكردند وعده ما قیامت ان شاالله كه آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بكنه كه از سر تقصیر ما بگذرین. احساس كردم این مطلب را اینجا ذكر كنم: من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری كه هر وقت به فكرش می افتم اشكم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم كه از خدا بخواد كه از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق كه وارد سپاه شدم برسم. شهادت شهادت شهادت. در آخر با یك دعا حرفهایم را به پایان می رسونم: اللهم عجل لولیك الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده.

    آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد


    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  8. 5 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post شهيد صياد شيرازي

    همرزم شهيد صياد نقل مي كنند:
    دوستان كلاس درس اخلاقي تشكيل داده بودند كه من و شهيد صياد با هم ميرفتيم جلسات اين درس اخلاق يه روز رفتم دنبال شهيد صياد كه بريم جلسه درس اخلاق شهيد ممانعت كردن از اومدن دليلشو جويا شدم شهيد صياد تكه كاغذي نشونم داد و گفت كه فلاني من هنوز به گفته هاي جلسه قبل عمل نكردم باشد براي بعد ...................!!!

    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  10. 5 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  11. #6
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض گفتگو با همسر شهید علي پرورش (1)

    تمام زندگی ما خاطره بود

    راضی است؛ به زن بودن؛ به تنهایی؛ به همسرداری عشق. و مادر است؛ مادر یک دختر و دو پسر. دختر اشک*هایش را از مادر پنهان می*کند و مادر از پسر کوچکش. خوب می*دانند چگونه هوای هم را داشته باشند. محمد، برادر بزرگ*تر، از همین امروز تصمیم خود را گرفته است؛ می*خواهد راه پدر را ادامه دهد. و علی*رضا که از پدر خاطره*ای مبهم در ذهن دارد، همیشه با اسلحه*ی کوچکش در کمین دشمن ایستاده تا کسی به فکر آزار مادر و خواهر نباشد.

    می*نشینیم که با راضیه گفت*وگو کنیم، بغض* سر قرارش نمی*ماند و می*شود اشک. می*گوید: “صبح تا حالا گریه*هایم را کردم تا جلوی علی*رضا و میان مصاحبه گریه*ام نگیرد، اما…” وقتی هم می*خواهیم عکس بگیریم، می*گوید: “از گریه*هایم نگیر. نمی*خواهم نیروهای پژاک ببینند و خوشحال شوند.”



    اولین باری که به یک همسر شهید فکر کردید و خودتان را جای او گذاشتید، چه حسی داشتید؟

    با خودم می*گفتم چطور می*تواند نبودن همسرش را تحمل کند. اما الان خودم…

    خودتان توانستید؟

    تنهایی سخت است. به*خصوص اگر در یک شهر غریب باشی.

    از خانواده*ی شما کسی تهران نیست؟

    خیر. خانواده*ی خودم و همسرم خرم*آباد هستند. اینجا کسی را نداریم. مردّدم که بمانم یا بروم.

    چرا؟

    این*جا از لحاظ امکانات برای تحصیل بچه*ها بهتر است، اما آن*جا حداقل بچه*ها تنها نیستند و فامیل دور و برمان هست. مزار شهید هم آن*جاست.

    با همسرتان چطور آشنا شدید؟

    فامیل بودیم. نه فامیل درجه یک؛ همسایه بودیم و رفت*وآمد داشتیم.

    یعنی زمان جنگ که ایشان مجروح شدند، شما از حالشان مطلع بودید؟

    من سنم کم بود، اما از خانواده*ها در این مورد می*شنیدم. توی کمدش را هم اگر ببینید، ترکش*های ریزی را که خودش بعد از مرخصی از بیمارستان با ناخن*گیر از بدنش درمی*آورده، یادگاری نگه داشته است.



    شما چند سال داشتید آن زمان؟ تفاوت سنی*تان زیاد بود؟

    من متولد ۵۲ هستم و همسرم متولد ۴۷. شانزده ساله بود که در عملیات کربلای ۴ مجروح شد.



    پس پیش*بینی می*کردید که همسرتان شهید شوند…

    بله. البته سالی که ازدواج کردیم، جنگ تمام شده بود، ولی از سال ۷۸ که نیروی صابرین در سپاه تشکیل شد، این*ها جزو نیروهای مخصوص بودند و مدام برای مأموریت به مرزهای کشور می*رفتند. در درگیری با گروهک ریگی هم شرکت داشتند. سال ۸۸ هم در شرق کشور با سردار شوشتری بودند. فکر می*کردم روزی شهید شود، اما نه این*قدر زود.

    پشیمان نیستید؟

    نه اصلا. بالاخره مرگ حق است. الان هم می*گویم این*که شهید شدند، نبودنشان و تحمل این مسئله را برایم خیلی راحت*تر کرده. شهادت حقش بود، تا اینکه بخواهد با سکته یا مرگ معمولی از دنیا برود.

    چه زمانی به شهادت رسیدند؟

    تابستانِ گذشته بود. سوم مرداد در درگیری با گروهک منافقین پژاک به شهادت رسیدند. پیرانشهر (ارومیه) برای شناسایی رفته بودند. صبح زود که برای نماز بیدار می*شود، متوجه می*شود محاصره شدند. می*خواهد برود گشتی بزند، دوستانشان مانع می*شوند، ولی علی می*رود. صد متری که دور می*شود، دوستانش با شنیدن صدای تیراندازی برای کمک می*روند. بعد از مدتی درگیری و کشتن نزدیک دوازده نفر از منافقان به*تنهایی، به شهادت می*رسد.


    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  12. 3 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Arrow گفتگو با همسر شهيد پرورش (2)

    خبر شهادتشان چطور به شما رسید؟ کی مطلع شدید؟

    با خانواده*ی همسرم تماس گرفته بودند. قرار ما بر این بود که وقتی می*رفت مأموریت و خانواده*شان سراغی از علی می*گرفتند، برای این*که نگران نشوند، می*گفتم رفته است بیرون و برمی*گردد. روز شهادتش جاری*ام زنگ زد و خبر گرفت. گفتم بیرون است. گفت من دیشب خوابشان را دیدم. با گریه تعریف می*کرد. و بعد گفت که علی زخمی شده. من چند ساعت مدام به همکارانش زنگ زدم، ولی کسی جواب نمی*داد. خیلی دل*شوره داشتم. گوشی خودش هم خاموش بود. احتمال می*دادم که شهید شده باشد، ولی باز نذر و نیاز می*کردم که سلامت باشد. بعد از چند ساعت برادر شوهرم زنگ زد و گفت که شهید شده است.

    آخرین بار که با همسرتان خداحافظی کردید، وقتی خبر شهادتشان را دادند، دوست داشتید طور دیگری خداحافظی کرده بودید؟

    آخرین بار شب قبل از شهادتش بود. دوست داشتم اگر می*دانست شهید می*شود به من می*گفت. چند شب قبل، خودش خواب شهادتش را دیده بود. دوست*شان می*گفتند یکی دو شب قبل از شهادت *خواب دیده بود پدرش از بین فامیل و پسرهایش علی را جدا کرده و از خوبی*هایش برای بقیه تعریف کرده بود. همان شب علی تمام وصیت*هایش را به دوستش کرده بود.

    شنیدن خبر شهادت اعضای خانواده، در زمان جنگ سخت*تر بود یا الان؟

    آن زمان تعداد شهدا بیشتر بود و خانواده*ها آمادگی داشتند، اما الان این*طور نیست.

    بین همسران شهدای زمان جنگ با همسران شهدای امروز فرقی هست؟

    آن موقع شاید تعداد شهدا بیشتر بود و جامعه بیشتر آن*ها را درک می*کرد. من اداره*ای رفته بودم. خانمی که کنارم نشسته بود، وقتی متوجه شد همسر شهید هستم، تعجب کرد که کجا و کی شهید شده. حتی از آن*چه در مرزهای کشور می*گذرد بی*خبر بود. شاید چون آن زمان رسانه*ها هم بیشتر به شهدا می*پرداختند، این غربت نبود. بین شهدایی که تابستان به شهادت رسیدند، تنها تشییع همسر من از رسانه پخش شد و بقیه*ی دوستان شهیدشان را اصلا مطرح نکردند.

    وقت*هایی که از خانه بیرون هستید، از آن*چه در شهر جریان دارد و می*بینید چه احساسی دارید؟

    شهدای امروز غریبانه شهید می*شوند. هستند کسانی که قدر می*دانند، اما خیلی**ها بی*تفاوت از کنار این*ها رد می*شوند. قبل از شهادت همسرم، می*شنیدم از زبان اطرافیانم درباره*ی شهدا، که می*گفتند: “کی گفته برن؟ مجبور نیستن برن و شهید بشن.”

    الان دارید به چه چیزی فکر می*کنید؟

    (سکوت)

    مأموریت*هایشان چندروزه بود؟ زمانی که مأموریت بودند و تنها می*ماندید، با تنهایی الان چه تفاوتی داشت؟

    بستگی به مناطقی داشت که می*رفتند. بیشتر وقت سال مأموریت بودند. معمولا بیست*روزه بود. غرب را بهار و تابستان، و شرق را پاییز و زمستان می*رفتند. آن موقع امید داشتم به این*که بر*می*گردد، اما الان… . وقتی می*رفت، دوست نداشتم که برود. تنهایی با بچه*ها سخت بود. اما وقتی می*آمد بیشتر وقتش را با ما می*گذراند. بچه*ها را به گردش می*برد. وقتی که بود، برای این*که بیشتر هوای من را داشته باشد، در کارهای خانه کمک می*کرد. ظرف می*شست. همراه من سبزی پاک می*کرد. می*گفت حالا که هستم بگذار کمک تو باشم. یک سال قبل از شهادتش برادرم فوت کرده بود. سعی می*کرد بیشتر باشد و مدام دلداریم می*داد. برای تغییر روحیه*ی من برنامه می*ریخت و با هم بیرون می*رفتیم.

    پیش آمده بود از شما بخواهد برای شهادتشان دعا کنید؟

    تمام آرزویش این بود که شهید شود و من این را می*دانستم، اما هیچ*وقت از من نخواستند که دعا کنم. می*دانستند تحملش را ندارم و این کار را نمی*کنم. اما خودش همیشه در نماز حالت خاصی داشت و فکر می*کنم که این دعا را می*کرد. یادم هست هرکس از علی شغلش را می*پرسید، می*گفت من سرباز امام زمانم.

    سال ۸۸ همراه سردار شوشتری بودند. به*خاطر تولد علی*رضا زمان مرخصی*اش را با دوستش جابه*جا کرد. همان زمان دوستانش همراه سردار شوشتری شهید شدند. خیلی ناراحت بود از این*که چرا برگشت. از آن زمان به بعد، عکس دوستانش را زده بود به اتاق و وقتی می*دید گریه می*کرد.

    بعد از یک سال، یک روز عکس را از دیوار برداشتم تا کمتر ناراحتی و گریه کند. تا وارد اتاق شد، متوجه شد و با ناراحتی از من خواست عکس را برگردانم به اتاق. یک بار هم روزهای آخرِ بودنش، از شهرستان برمی*گشتیم. بچه*ها ناراحت بودند و دوست داشتند بیشتر بمانند. به پسرم گفت: “محمد، تو دیگه بزرگ شدی. شاید فردا من شهید شدم.” این را که گفت، من ناراحت شدم و گفتم: “چرا این*طور می*گی؟” لبخند زد و گفت: “شهادت برای ما افتخاره.”

    فرقی که همسر شهید با همسر جانباز یا آزاده دارد، چیست؟

    مسئولیت همسر شهید در قبال تربیت فرزندان و جامعه خیلی بیشتر است و بار روحی بیشتری را به*دوش می*کشد. همسران شهدا تنهاتر هستند.

    در نبود همسرتان، با وجود بچه*ها چه مشکلاتی دارید؟

    مسئولیتی که روی دوشم مانده. تربیت و بزرگ کردن بچه*ها به*تنهایی کار سختی است. کارهای بیرون از منزل را هم باید خودم انجام دهم. مشکل مالی نداریم. بیشتر مشکلات روحی ناشی از تنهایی*ست.

    این که می*گویند «شهید زنده است» چقدر شما لمسش می*کنید؟

    همیشه این حس را دارم که هر کاری می*کنم، علی دارد من را می*بیند.

    این از حس تنهایی شما کم نمی*کند؟

    نه. خیلی کم نمی*کند.


    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  14. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  15. #8
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post زندگي نامه شهيد علي پرورش (1)

    ( ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون)
    شهید علی پرورش در مورخه 1/1/1348در روستای پرسک از توابع شهرستان الشتر در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود پدر بزرگوار ایشان شیخ علی پرورش یک کشاورز ساده بودند و علی اولین فرزندی بود که خدا به ایشان عطا نمودند .این شهید والا مقام سالهای ابتدایی زندگی را در روستای پرسک گذراند . در سال 1355همراه خانواده به خرم آباد مهاجرت نموده و تحصیلات ابتدایی را در این شهر گذراند.سالهای نوجوانی شهید پرورش همزمان شده بود با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و به همین دلیل در سال 1364ترک تحصیل نموده و به صورت پنهانی و بدون اطلاع پدر و مادر عازم جبهه گردیدند . در سال1365 در منطقه شاخ شمیران و در عملیات نصر از ناحیه پیشانی مجروح شدند اما این جراحت باعث نگردید تا در عزم راسخ ایشان در مورد دفاع از اسلام وانقلاب خللی ایجاد شود و او را از ادامه حضور در جبهه ها منصرف سازد . ایشان بعد از بهبود ی دوباره عازم جبهه گردید و اینبار به مناطق عملیاتی جنوب رفتند .مدتی بعد در همان سال براثر انفجارموشک هواپیماهای رژیم بعثی عراق درعملیات کربلای 5 تعداد پانزده ترکش ریز و درشت به ایشان اصابت نمود و باعث گردید که ایشان مدت زیادی در بیمارستان بقیت ا... تهران بستری گردند . نکته جالب اینکه ایشان در تمام این مدت زخمی شدنش را از خانواده پنهان داشته بودند و تا هنگام ترخیص از بیمارستان به خانواده اش هیچگونه اطلاعی نداده بودو هنگامی که دوران بهبودیش را در منزل می گذرانیدند با دست خود بعضی از ترکش های ریزی که در بدن نازنینش جا خوش کرده بودند را در می آورد . باپایان یافتن جنگ چند سالی را در مشاغل گوناگون گذرانید . سپس وارد نیروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گردیده و در تیپ 57حضرت ابوالفضل العباس خرم آباد مشغول به خدمت گردیدند .دربهمن ماه سال 1380پس از سقوط هواپیمای توپولف-154 خرم آباد در اثر برخورد با کوههای سفید کوه ،ایشان همراه با سایر نیروهای تفحص به منطقه اعزام گردیده وبدون هیچ چشم داشتی در پایین آوردن بقایای اجساد قربانیان حادثه و قطعات مهم هواپیمای سقوط کرده که در میان بلندی ها و صخره های صعب العبور و بسیار سخت کوهستان سفید کوه پراکنده شده بودن زحمات بی شائبه ای کشیدند از نکات جالبی که در این حادثه اتفاق افتاد این بود که ایشان کسی بودند که جعبه سیاه هواپیما رادر بلندای قله پیدا نمودند و از کوه پایین آورده بودند اما هنگامی که ایشان به دامنه کوه رسیده و می خواستند جعبه سیاه را به مسئولین تحویل دهند با توجه به اینکه برای یابنده جعبه سیاه جایزه در نظر گرفته شده بود یکی از همکاران و دوستان ایشان نزدیک شده و به بهانه ی اینکه ایشان خسته می باشنددرخواست کرده بود که جعبه سیاه را به او داده تا کمکش کند اما این شهید بزرگوار در حالی که به نیت دوستش برای بردن و تحویل دادن جعبه سیاه و گرفتن جایزه به نام خودش آگاه بود بدون هیچ گونه اعتراض و یا ممانعتی و به قول شاهدین در حالی که لبخندی آرام بر لب داشت آن را به همکارش تحویل داده بودند و از گرفتن جایزه چشم پوشی نمودند. در سال 1381 و پس از سقوط هواپیمای ایلیوشین-76 سپاه پاسداران در ارتفاعات کرمان ایشان باز هم به انجا اعزام گردیده و در آوردن جنازه شهدا کمک شایانی نموده ند. با تاسیس نیرو های صابرین سپاه قدس ایشان جزو اولین نیروهایی بودند که توانست به این نیرو بپیوندد.سردار علی پرورش دارای دان 5 هنر های رزمی بودند .همچنین وی قهرمانی تیر اندازی ارتش های ایران و قهرمانی آمادگی جسمانی ارتش ها را در کارنامه شغلی خود داشتند.ایشان در این یگان سمت جانشینی فرماندهی اطلاعات را بر عهده دار بودند. توانایی های خارق العاده و هوشیاری زیاد و دید بسیار عالی وی در عملیات های شناسایی در مناطق کوهستانی باعث گردیده بود تا همرزمانش به وی و دیگر شهید گرانقدر فرشاد شفیع پرو لقب چشمان عقاب را بدهند. از خصوصیات بارز اخلاقی این شهید گرانقدر می توان به راستی و درستی ایشان در عمل و گفتار ، صله رحم با اقوام و آشنایان ، نماز اول وقت ،دائم الوضو بودن و نمازشب همیشگی ایشان اشاره نمود . در سال ..... بخاطر موقعیت شغلی اش به تهران نقل مکان نموده و در آنجا ساکن گردیدند.وی در طول مدت خدمت در این یگان در عملیات های امنیتی زیادی د رگوشه و کنار این مملکت شرکت داشته و در بسیاری از مرز های غرب و شرق کشور با نیروهای خرابکار و تروریستی وابسته به غرب به مبارزه پرداختند .و چندین سال در مناطق شرق کشور با گروهک تروریستی ریگی دوشا دوش دیگر نیروهای سپاه جنگیدند و یکی از عوامل اصلی سرکوب این گروهک تروریستی بودند .

    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  16. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  17. #9
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Arrow زنگي نامه شهيد پرورش (2)

    (ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون)
    ایشان همرزم شهیدان عزیز سردارسرتیپ شوشتری ، سردارشهید پاسدار شفیع پور ، شهید پاسدار زلفی و دیگر شهیدان عزیزی بودند که درآبان ماه سال 1388 در منطقه سرباز سیستان و بلوچستان بر اثرانفجار تروریستی به شهادت رسیدند بود. اما آنروز سرنوشت طوری برای ایشان رقم خورد که وی از یاران شهیدش جا بماند. ماجرا از این قرار بودکه ایشان به خاطر تولد پسر کوچکش امیر رضا جایش را بادیگر شهیدسر افراز پاسدار شهید زلفی عوض نمودنداما بعد از مراجعت ایشان به تهران جهت تولد فرزندش و هنگامی که مشغول انجام کارهای بستری شدن همسرش در بیمارستان بودند به ایشان خبر شهادت همرزمانش را دادند .وبعد از این حادثه بود که دیگر کسی علی را آن علی سابق ندید و این امر آخرین دلبستگی های او را با این دنیا و زندگی برید و پاره کرد. ایشان بعد از کوچ همرزمان شهیدش به تنهایی به امید وصل پروردگارش همچنان در مناطق مرزی کشور بادیگر نیروهای تروریستی به مبارزه ادامه داد .ایشان هیچگاه از آرزوی شهادت و دستیابی به ان ناامید نگردیدو سر انجام پس از اینکه خداوند او ر ا به خلوص کامل رسانیدند به ندای (هل من ناصرا ینصرنی )امام شهیدش لبیک گفته و درساعت 5و 45 دقیقه بامداد1390/5/3 بعد از اقامه نماز صبح و در کوههای قندیل پیرانشهر بعد از رشادتی بی نظیردر حالی که به تنهایی همراه با فقط دو نفر دیگر از همرزمانش با تقریبا 60 تا 70 نفر از عوامل گروهک پژاک به مدت چند ساعت درگیر شده بودند در اثر اصابت تیرمستقیم به پیشانی به آرزوی دیرینه و همیشگی اش یعنی شهادت نائل گردیدند و روح بزرگش به جوار رحمت حضرت حق و همنشینی با سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع)و دیگر شهیدان اسلام و انقلاب شتافت. از ایشان یک فرزند دختر به نام فاطمه که هم اکنون مشغول تحصیل دردبیرستان می باشد و دو فرزند پسر به نامهای محمد دانش آموز مقطع راهنمایی و امیر رضای دو ساله به یادگار مانده است.سردار شهید علی پرورش یک معلم واقعی اخلاق و انسانیت بودند .نمونه کامل انسانی مکتبی و یکی از شیعیان واقعی امام علی (ع) ،یک شوهر مهربان برای همسرش، پدری بی نظیر برای فرزندانش، دوستی خوب برای دوستان ، اسوه ی حسنه برای کسانی که او را شناختند و چراغ هدایتی بود برای کسانی که می خواهند بعد از این او را بشناسند .یکی از رهروان واقعی ولایت بود.کسی که هیچگاه دنیا و افتخارات و عناوینش او را دلبسته ی خودش نکرد . و به نقل از خانواده و اقوام این شهید بزرگوار تا بعد از شهادتش هیچکس درجه و سمت او را در سپاه نمی دانست و اونیز هیچگاه در مورد سمت ها و مسئولیت هایش چیزی بر زبان نمی آورد که این امرحاکی از حفاظت اطلاعات بسیار زیاد ایشان بوده است . شهید علی پرورش در تمام سالهای خدمتش اقدام به نوشتن وصیت نامه نکرده بودند اما شب قبل از شهادتش بر اثر خوابی که می بیند و خود وی از آن تعبیر به شهادت می نماید وصیت نامه اش را برای اولین و.آخرین بار می نویسداو در وصیت نامه اش برای همه ی دوستان ،اقوام وآشنایان و برای خانواده اش الطافی را که خداوند به پیامبران گرامیش داده ونعمت های را که به اهل بیت رسول اکرم (ص) عطا فرموده است را از ذات مقدس پروردگارش مسئلت می نماید و آنان را به صبر و شکیبایی و ثبات قدم در راه اسلام و انقلاب و پیروی از مکتب ولایت دعوت می نماید .نکته ای بارز که در زندگی ایشان به عینه قابل مشاهده بود باور ایشان به این امر که درباغ شهادت هیچگاه به روی انسان مومن بسته نبوده و نیست و این خود انسانها هستند که بایدهمواره در جستجوی آن باشند و او این امید را باور داشت و بالاخره به آن جامه عمل پوشانید

    .

    و در آخر به این شعراز شاعر فقید دفاع مقدس زنده یاد قیصر امین پور بسنده می کنیم که

    :

    همه گفتیم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان می شناسند



    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  18. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  19. #10
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  20. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  21. #11
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۶
    محل سکونت
    مزار شهداي گمنام
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    53
    امتیاز : 2,721
    سطح : 31
    Points: 2,721, Level: 31
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 307
    تشکر شده 234 در 54 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Post وصيت نامه شهيد يقين ...!!!

    بسم الله الرحمن الرحيم
    تسليت عرض مي كنم به اسلام. به رزمندگان اسلام. به مردم مظلوم مستضعف. به مجاهدان در ايران و افغانستان در لبنان و فلسطين و به هر انساني كه در راه حق الهي مجاهدت مي كند.

    تسليت عرض مي كنم به زنان و مردان و كودكان. آنان كه بزرگترين خسارت تاريخ بر آنها وارد شده، *خسارت عظيمي است. خسارتي پر از اندوه و حسرت. خسارتي كه از زمان دوازده امام نوشته شده است.

    صبر پيامبران رفت… اين انسان مومن، شجاع، مخلص براي اسلام خود، مخلص براي مردم خود و كسي كه به ضمير خود وفادار بود.

    آري پدر؛ *اين انقلاب از افتخارات او بود. اين امام دوست داشتني. خميني بزرگ رحمت و رضوان خدا بر او باد…

    آري؛ *آسمان هنوز براي اين رهبر مخلص اشك مي ريزد. ملائكه در سوگ اين امام ضجه و فرياد مي كنند… هرگز تو را فراموش نخواهيم كرد… همانا خورشيد در آن روز خجالت زده شد و طلوع نكرد و ماه نيز ذوب خواهد شد… مردگان راه را براي تو باز خواهند كرد.

    هيچ كس زندگي نخواهد كرد… هرگز هيچ كس نخواهد خنديد… و هرگز هيچ كس تو را تنها نخواهد گذاشت… هرگز روزهاي مقدس زندگي با تو را فراموش نخواهيم كرد… فرمايشات تو را در هر زمان و مكان اجرا خواهيم كرد… شجاعت تو را در هر زمان در برابر دشمنان به ياد خواهيم آورد. در روز برگزاري نماز در قدس شريف، تو را به ياد جهانيان خواهيم آورد.

    با ياد تو هر دولت و مرامي را كه مقابل اسلام بايستد، *نابود خواهيم كرد. سعادتمندند كساني كه تو را شناختند… سعادتمندند كساني كه از راه تو پيروي كردند. سعادتمندند كساني كه به كلام تو گوش فرا دادند. و سعادتمندند كساني كه به نام جمهوري اسلامي شما پرچم اسلام را برافراشتند. اي امام عزيز … همانا من با تو پيمان مي بندم كه هميشه در راه روشن تو خواهم بود و تحت اوامر نائب بر حقت سيد علي خامنه اي، بر اين راه روشن باقي خواهم ماند.

    فرمايشات او فرمايشات تو خواهد بود. فكر و انديشه او همان فكر و انديشه تو و نظرات او همان نظرات تو خواهد بود. به درستي كه تو شجاعت را به او آموختي و ما الان سرباز او هستيم، *همانگونه كه امر فرمودي. باقي خواهيم ماند بر اين جمهوري اسلامي،* جمهوري اسلامي والايي كه براي حضرت مهدي (عج)* ولي عصر زمان است. اي امام مهدي… آه اي آقاي من، *اي فريادرس و نجات دهنده من. آيا نمي بيني كه چه حوادثي رخ مي دهد… شهدايي كه بر زمين مي افتند.

    همانا دشمنانمان در حال آماده باش كامل هستند و نفرين خدايي زياد شده است. و خسارت بزرگي كه گمان مي كرديم. تا چه زماني اي آقاي من. تا چه زماني مي توانيم در برابر دشمن ستمگر بايستيم.

    العجل… العجل… اي نجات دهنده ما… بر ما رحم نما و به فريادمان رس.

    … بيا براي نجات ما …

    به نام اين رهبر روحاني سفر كرده… به نام شهدا… به نام مجاهدين اسلام

    مردم اين گله چنان گوسفند در قرق غيرت ما مي چرند
    گرگ نيستيم شبانيم ما، حافظ ناموس كسانيم ما ...

  22. 4 کاربر از پست مفید شهيد احمد رضا تشکر کرده اند .


  23. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    در سال 1364 در روستای میثم تمار (خویس) دیده به جهان گشود،تحصیلات اولیه را در زادگاه خود گزراند ومتوسطه را در دبیرستان امام خمینی شوش طی کرد ،وی تربیت یافته ی مکتب اهل البیت بود وسالهای کوتاه عمرخودرا با افتخار درخدمت به مسجد ابوالفضل (ع) گزراند،ایشان نمونه یک انسان کامل والگویی برای دوستان وهمکیشانش بود،عبدالزهرا در کمک کردن به افراد نیازمند،هر آنچه در توان داشت دریغ نمی کرد،وابسته دنیا نبود وعشق شهادت در راه خدا در سرلوحه آرزوهایش قرار داشت،او همواره عضوی فعال در پایگاه بسیج روستای میثم تمار به شمار می رفت، شهید بریهی پس از اتمام دوره متوسطه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست ودوره کاردانی خود را در دانشگاه افسری امام حسین (ع) گزراند،او که با ذوق وشوق فراوان در دوره های آموزشی شرکت می کرد پس از طی دوره ها، وارد نیروی مخصوص سپاه شد وبه همراه همرزمانش شجاعانه در جبهه های نبرد علیه اشرار در گوشه وکنار میهن عزیزمان شرکت می کرد، سرانجام این عزیز، در تاریخ 12/شهریور سال 1390 به همراه 11 همرزم خود در اثنای در گیری دلیرانه با گروهک منافق پژاک در شمال غرب کشور ودر کوههای سردشت کردستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد وبه آرزوی دیرینه خود رسید.

    روحش شاد و یادش گرامی
    [["Arial"][/FONT]

  24. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    چند وقت قبل از شهادت علی بریهی رفته بودیم دریاچه ارومیه شهریور بود وماه

    رمضان اونجا ماشینی گیر کرده بودخواستیم بیرون بیاریم که خودمون گیرکردیم علی

    روزه بود ولی ما نتونسته بودیم روزه بگیریم تو اون هوای گرم وبا زبان روزه خدا بیامرز

    خیلی صبر داشت فقط می گفت توکل به خدا همه چی درست میشه خلاصه بعد از

    حدود ۵ ساعت خدا خواست ماشین رو در آوردیم.خیلی با خدابود روزی یه جز قرآن تو

    ماه مبارک می خوند نمی دانم توی شبهای قدر با خدا چی راز و نیاز کرده بود ولی

    اینو می دونم آرزوش شهادت بود به اون هم رسید. اللهم عجل لولیک الفرج شادی

    روح شهدا به ویژه شهید بریهی شهید جعفرخانی وحسن حسین پور صلوات.

    شهیدبریهی و بادسازی خانه ی یک نیازمند »

    دقیقا رمضان سال ۹۰بود که شهید شبانه به منزل نیازمند می رفت و مشغول بازسازی

    و بنایی خانه اون می شد او یار و یاو ر فقرا و نیازمندان بود کارهایی که میکرد.

    واقعا خدایی و بی ریا بود...............
    [["Arial"][/FONT]

  26. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  27. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهید بریهی همیشه به مسجدابالفضل العباس می رفت و کارهای مسجد را به صورت مخفیانه انجام می داد یکی از دوستانش می گوید که شهید بریهی را شبانه می دیدم که شیرهای اب مسجد را به صورت مخفی درست میکرد او انسانی بی ریاء و و بی باک بود.(یادش بخیر)....
    شهید بریهی و صرفه جویی:


    یه بار وقتی از مسجد می اومدیم چراغ بیرون درب منزلمون روشن بود در این حین بود که با من وارد خانه شدوبه سمت دکمه ی چراغ رفت و اون رو خاموش کرد (بار اولش نبود کار روزانش بود)می گفت

    ان المسرفین اخوان الشیاطینوقتی رسیدم بالای سر عبدالزهرا، دیدم از پهلوی راستش داره به شدت خون میاد. با باند دستم رو گذاشتم روی زخم، دیدم دستم توی بدنش فرو رفت یاد شوخی شهید افتادم و همونجا خیلی گریه کردم...

    یک از شهدای یگان صابرین که ساعت 4 صبح روز 12 شهریور سال 90 در ارتفاعات جاسوسان در سردشت پس از درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید، علی (عبدالزهرا) بریهی، اهل روستای میثم تمار (خوریس) بخش شاوور شوش دانیال(ع) به همراه دوستش، شهید صمد امیدنژاد بود.
    [["Arial"][/FONT]

  28. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهید بریهی (که در میان دوستانش به «امام» معروف بود)، پس از گزینش در سپاه پاسداران و گذراندن دوره کاردانی دانشکده پیاده وآموزشهای کادری، در یگان ویژه صابرین شروع به خدمت کرد.

    از بدو ورود به یگان خدمتی، به گردان حضرت قمر بنی هاشم(ع) معرفی شده بود، با روحیه و جذبه بالایی با تمامی پایوران رابطه برقرار می کرد و جایی برای خود در دل تمامی افراد بازکرده بود.

    شرایط سخت و فرماندهی قوی باعث شده بود که بچه های گردان، آبدیده و پخته و به یک انسان کامل تبدیل شوند. شهید بریهی یکی از افراد مومن ومتعهد و دارای خصوصیات انسانی کامل بود و افراد برای اقامه نمازبه این شهید بزرگوار اقتدا می کردند و یکی از پیش نمازهای گردان محسوب می شد.

    به علت صمیمیت بالا بین بچه ها و پیش نماز قرار دادن این شهید، بچه ها به عبدالزهرا لقب «امام جماعت» را دادند که دیگر از آن به بعد اکثر بچه ها شهید بریهی را "امام" خطاب می کردند.

    شهید بریهی برای رواج فرهنگ غیبت نکردن، همیشه وسط صحبت کردن در مورد یکی از دوستان به شوخی می گفت "غیبت؟! غیبت؟!" و از محل بلند می شد. وابسته دنیا نبود به هیچ عنوان فکر جمع کردن مال واندوخته برای آینده به سرش خطور نمی کرد. همیشه به افراد ناتوان کمک می کرد و هنگامی که کسی در تنگنا قرار می گرفت، هر کاری ازش بر میآمد انجام میداد. او رازدار خوبی بود و مسائل کاری خود را به هیچ عنوان دردرون خانواده بیان نمی کرد.
    در درگیری قبلی که با امام حضور داشتیم، هنگامی که فاصله ما با دشمن بسیار نزدیک بود و به صورت تن به تن می جنگیدیم، به طرف ما نارنجک پرتاب شد. من که شاهد این ماجرا بودم، امام را مطلع کردم و خود سنگر گرفتم. نارنجک منفجر شد و من بیرون آمدم وعبدالزهرا را سرپا و سالم دیدم. او فرصت سنگرگرفتن نداشت. به همین خاطر فقط دستهایش را جلوی صورتش گذاشته بود. او می گفت با این که نارنجک در کنار من منفجر شد، ولی هیچ آسیبی به من نرسید و همه اینها از عنایات خداوند در حق من بود.
    (راوی: مهدی کریمی از همرزمان شهید)
    [["Arial"][/FONT]

  29. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  30. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خیلی با خدا بود. روزی یه جزء قرآن تو ماه مبارک می خوند. نمی دانم توی شبهای قدر با خدا چی راز و نیاز کرده بود ولی اینو می دونم آرزوش شهادت بود به اون هم رسید.
    (راوی: همرزم شهید)

    آن شهید بارها و در مکان و زمان های مختلف در طی چند سال اخیر از من خواسته بود که برای رسیدن به بزرگ ترین آرزوی زندگیش که شهید شدن باشد دعایش کنم.

    در وسط بحث های شیرین دنیایی بحث شهادت را به میان کشیدن امر ساده ای نیست و جز از کسانی که جرعه های ناب عرفانی را از چشمه جوشان مکتب جانبازی سیدالشهدا (علیه السلام) نوشیده اند، بر نمی آید.

    آخرین بار یک ماه قبل از شهادت بود. هیچ وقت از یادم نمی رود که بر سر ازدواج خود شهید با او بحث می کردم. او به طرز غیرمعمولی به من فهماند که ان شاءالله عمرم به سفره عقد نرسد و قبل از آن به آرزویم برسم.قبل از علمیات، کلاسی رو گذاشتند برای توجیه امداد و اینکه اگر کسی زخمی شد، بداند چگونه جلوی خونریزی خود را بگیرد تا دیگر برادران او را به عقب برگردانند. شهید بریهی سر کلاس حاضر نشد و آخر کار موقع تقسیم باند و لوازم امداد اولیه، سر رسید.


    دوست و همرزم شهید به آقا عبد الزهرا گفت: سرکلاس نمیایی، میری بالا، رب گوجه میشی، نمیدونی باید چی کار کنی.
    شهید خندید و بعد باند رو تحویل گرفت و به شوخی (که الان معلوم میشه زیادم شوخی نبود) باند رو کف دستش گرفت و دستش رو روی پهلوی راست خودش گذاشت و گفت: یعنی اگر اینجا تیرخورد اینجوری بگذارم؟ بعد قه قه خندید و رفت...


    شب عملیات موقعی که درگیر شدیم، من سعی داشتم به کمک بچهها بیام.
    بالای سر هرکسی اومدم، تلاش کردم کمکش کنم. بعضی شهید شده بودند و بعضی هم زنده ماندند...

    وقتی رسیدم بالای سر عبدالزهرا، دیدم از پهلوی راستش داره به شدت خون میاد. با باند دستم رو گذاشتم روی زخم، دیدم دستم توی
    بدنش فرو رفت یاد شهید افتادم و همونجا خیلی گریه کردم...


    (راوی: همرزم شهید)
    [["Arial"][/FONT]

  31. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1