کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 62
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض جانبازان شیمیایی

    تو هم گاهی شیمیایی می شوی و نمی دانی!!!!!!!



    آدم بالا می آورد...از بس بالا و پایین می دود
    سد امیرکبیر تیر خورده است...چرا اخبار نمی گوید؟
    ناصرالدین شاه با قلیانش شلیک می کند....چرا اخبار نمی گوید؟
    آب ها هرز می روند و آدم ها هرز....چرا اخبارنمی گوید؟
    در هر اداره ای ...ناصرالدین شاه ...ایستاده با تپانچه اش...به انتظار من!
    به سبیل مبارکت قسم آقای دکتر! من دیوانه نیستم
    آدم بالا می آورد...و پایین می رود آدم
    سقوط می کنند برج های مراقبت


    این قرص ها را از بلاد خارجه آوردند...تا من غنی شوم
    صد دیپلمات بالا می روند و ...چند میلیارد می سوزد نفس هایم
    (گفتم که من نفسم می گیرد... به بوی الکل این تب سنج ها حساسم)
    دارم صندوق های مهمات را می شمارم از اول...هزار صندوق پایین...ده تابوت بالا
    سهام مرگ چند است حالا؟

    لطفا با آن ماشین حسابت این ها را ضرب کن در من
    مرا ضرب کن در ستاره و موشک...موشک را ضرب کن در باران و باران را ضرب کن در گل
    تمام زخم ها را ضرب کن در تمام دریاها..ببینم دلتنگی ام چقدر شد؟

    دارند تیر خلاص می زنند به ما...وقت نداریم...من می پرسم تو کوتاه جواب بده!
    اگر تو ناصرالدین شاه نیستی ...که روپوش سفید پوشیده ...و این که بر گوشت گذاشته ای ...تپانچه نیست
    لطفا بگو: چه می شوند استخوان ها و گوشت ها؟ _خاک
    و خاک ها و جمجمه ها؟ _ شاید زغال، شاید نفت!
    و نفت ها؟ _ دلار! دلارها؟ _باروت!
    چه می شوند چشم ها و نفس ها؟ -باران!
    و سنگرها و میزها و عصاها؟ _خاکستر!
    و گریه ها و خاطرات و غزل ها؟ _طوفان!
    چه می شوند شهیدان؟ _شعر

    (این ها را من گفتم و تو سکوت کردی)
    به ساعت اتاق شما.. هنوز چند دقیقه ای دیگر فرصت هست..
    لطفا با قلمت شلیک نکن! این هفت هزار تومان دیگر...فقط شلیک نکن!
    یادت هست آن همه نخلستان که می دوید در صدایم؟
    حالا در این شلوغی ممتد...دارد تمام می شود این ماه...این دریا...این کوه
    این درخت... که پشت سر هم گلوله می خورد و شهادتین می گوید...
    آن روز که گفتی بیمارستان...در بیمارستان به من یک برگه دادند و
    سه النگوی مادرم پرنده شد!

    گفتند نام کوچکتان...گفتم: دریا....گفتند از کدام شهر؟...گفتم: دریا!
    گفتند گروه خونی تان؟ ...گفتم: دریا!....در یا پلاک گردن من بود...دریا لباس خاکی من بود
    و نام دسته ما هم دریا بود...و نام تمام گردان ها دریاست...اروند هم به دریا می ریزد
    آن ها به جای تماشای اروند...به من کپسول اکسیژن خالی دادند...وقرص هایی که بوی سیر له شده می داد
    و آمپول ها....آنقدر که مرگ ذله شد از دستم...و گریه کرد
    حالا نشسته ام این جا...و
    التماس نمی کنم به مرگ
    با زخم هایم می خندم گاهی... ومی خندم به سرنیزه های وطنی
    به آدم هایی که نمی پرسند دزدی یا قدیس؟ تانکی یا پروانه؟ سنگی یا فرشته؟
    به شب های بارانی...به گریه هم حساسم
    به دکترهایی که سبیل ناصرالدین شاهی دارند....به مجریان تلویزیون هم حساسم
    به انسان ام پی تری....انسان سخت افزار....انسان کول دیسک.... به انسان های یک مگابایتی....
    که حافظه اش را ریخته در memoryها و مکن است پاک شود هر لحظه....deleteشود....formatشود

    (باشد یک هفت هزار تومانی دیگر دود می کنم، اما شلیک نکن)
    شب ها نفس شکنجه است و باد شکنجه
    گرما شکنجه است و سرما شکنجه
    به روزنامه ها هم حساسم
    (اخبار بوی سیب ترشیده می دهد)
    حتی گاهی لحاف ترکش می شود...و صدای نفس ها ترکش....باد ترکش می شود...
    و من منور می شوم در آسمان اتاقم.... تمام آسمان سینی آتش می شود...
    ونفس هایم اسپند سوخته...

    با این همه...هنوز هفت هزار تومن دیگر دارم...و یک کپسول بیست هزاری دیگر
    آقای دکتر! به رژ ها و لاک ها... به استون و شوینده ها و ادکلن ها هم حساسم
    گفتم که تب ندارم...
    و فکر می کنم که شما شیمیایی شده اید !
    تمام آدم ها شیمیایی اند و نمی دانند!
    وگرنه چرا کسی نفس نمی کشد این جا؟
    در پیش چشم این همه ناصرالدین شاه....
    چشم حسود کور...دارم نفس می کشم آقای دکتر!



  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    راست می گویند آنها که سفر کردند و بر بال ملائک نشسته اند چقدر دلشادند. اما ای عزیزان سفر کرده، معرفتی کنید و دست همسنگران خود را رها نکنید. آنها در میان مردم در میدان مین زندگی می کنند. با نور معرفت خویش معبری بگشایید و راه بهشت را روشن تر کنید.

    ...
    سرفه ها تمامی ندارد. هر روز از روز دیگر پر صداتر می شود. هر روز دشوارتر و تحمل ناپذیرتر. هر چه روزها می گذرد، تن و جسم کوچک و نحیف تر می شود. روزهای آخر است. صدا کم و کمتر به گوش می رسد. قامت پدر هر روز خمیده تر می شود. دیگر حتی نمی تواند از جایش بلند شود. جثه اش نحیف تر شده است. از آن همه موی مشکی و محاسن زیبا و بلند، امروز فقط و فقط تار مویی مانده است و بس... . اشکهایم مجال صحبت با او را نمی دهد. اما دل او در کالبد تنش در تلاطم است. با چشمهایش می گوید: «با من حرف بزن دخترم، روزهای آخر پدر است! چیزی بگو زیبای من! نگاهم کن، خجالت نکش. چگونه به او بگویم که تا چند روز دیگر حتی صدای من را هم دیگر نمی شنود.»

    کپسول اکسیژن تمام شد. شب است و تاریکِ تاریک. ستاره ها سو سو می کنند. اما در دل تاریک و بی صدای شب، صدایی به گوش می رسد: «خِس ... خِس» انگار گوسفندی را ذبح می کنند. کمی دقیق تر شدم. از داخل اتاق است. همراه صدای خِس خِس، صدای گریة زنی نالان می آید. با خود گفتم: «خدای من این کیست که در این دل شب مادرم زهرا(س) را با این سوز صدا می زند؟!» داخل اتاق شدم. نگاه کردم، زنی در تاریکی شب تکیه بر دیوار نشسته است. اشکهایش جاری است. صدایش در نمی آید. عکسی بالای سر اوست: مردی قوی هیکل، پرصلابت، استوار؛ و کنارش صاحب همان عکس، اما نحیف و زار و خسته، مردی که بوی شهادت می دهد، بر روی رختخوابی به رنگ دلش سفید آرمیده است. نگاهش کردم. صدایش زدم: «بابا!...» در دلم ترسی عجیب داشتم. نکند جوابم را ندهد؟! ... دوباره صدا کردم «... بابا! ...» به آرامی و به سختی چشمهای خسته اش را گشود... نگاهش کردم، او هم مثل همیشه نگاهم کرد، اما این بار خسته تر .... در انتهای چشمانش غمی بزرگ دیدم. خیلی وقت است که از صمیمی ترین دوستانش جدا شده است...
    دقیق تر شدم. کنار گوشة چشمش اشکی آمادة سرازیر شدن بود با بوی باروت و خمپاره .... یکباره بوی عطری آمد و نسیمی. بوی عطر یاس بود. حواسم را جمع کردم، در کنار پدر نشستم و برای آخرین بار خوب نگاهش کردم.
    دستانم را گرفت و بوسید و گفت: «عزیز دلم، میوة دلم، مادرت را اول به خدا و دوم به تو می سپارم.» به بابا گفتم: «فرمانده! پس من چی؟» گفت: «تو را هم به خدا می سپارم!» آرام و آهسته با کوله باری از ایمان و چشمهایی همیشه خسته و نمناکش را بست و رفت و رفت....
    و من ماندم و غریبی و اسم یتیمی.... به همراه بابا کم کم بوی عطر یاس هم پر کشید و رفت.... آسمان را نگاه کردم، ستاره ای نبود که چشمک نزند. از گوشه ای از آسمان صدای خنده می آمد.
    نگاه کردم، دستان همیشه گرم بابا در دستهای گرم حدیث سرد شده بود. آن وقت بود که فریاد زدم: «بابا!...» جوابی نیامد. دوباره گفتم: «بابا جان!...» باز هم صدایی نیامد. گفتم: «بابا جان! جان رقیه اباعبدالله نگاهم کن.» صدایی نیامد....
    به آسمان نگاه کردم، به همان جایی که صدای خنده می آمد. همة ستاره ها مثل انسانهایی شده بودند که لباس خاکی بسیجی به تن داشتند. همگی دست در دستان بابا به سمت بهشت پرواز کردند.
    و من ماندم با کوله باری از غمها و یک یادگاری: چفیه ای پر از لخته های خون و پلاکی و یک سربند به نام زیبای «یا فاطمه الزهرا(س)».


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,648
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    جانباز 70 درصد به خیل شهدا پیوست

    جانباز 70 درصد دفاع مقدس که پیش از این در گفتگو با خبرگزاری مهر با گلایه از انتظار 18 ماهه اش برای پیوند کبد درخواست کرده بود که شرایط عمل جراحی اش فراهم شود در سیرجان درگذشت.

    وبلاگ جانبازان شيميايي ايران - امین شول سیرجانی: اوایل تیرماه بود که محمدکاظم دعاگویی جانباز 70 درصد دفاع مقدس به خبرنگار مهر گفت که پس از 18 ماه از اعلام نظر قطعی پزشکان برای پیوند سریع کبد ترکش خورده اش، هنوز اقدام مناسبی برای انجام عمل پیوند صورت نگرفته است.

    دعاگویی گفته بود: "این روزها که سر و کارم به بنیاد شهید و امورایثارگران افتاده احساس می*کنم کسی به فکر ما نیست." با این وجود پس از آنکه پزشکان معالج تشخیص دادند که به دلیل عمل های متعدد جراحی روی بدن دعاگویی، جراحی جدید با ریسک بالا همراه است پزشکان تصمیم گرفتند که پیوند کبد دعاگویی در خارج از کشور انجام شود.



    از همین رو "دبیرخانه شورای عالی پزشکی اعزام به خارج بنیاد" با اعزام دعاگویی به خارج از کشور موافقت کرده بود.

    این موافقت اما به کار این جانباز نیامد. زیرا به گفته خودش مسئولان تنها با اعزام موافقت کرده بودند و در زمینه یافتن اهداکننده کبد همکاری نکرده بودند.

    زریبافان آمد اما...

    همین همکاری نکردن هم موجب شده بود تا دعاگویی به توصیه یکی از مسئولان بخواهد با مسعود زریبافان رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران دیدار کند.

    این دیدار البته پس از انتشار گزارش «مهر» انجام شد؛ البته نه در دفتر زریبافان که در منزل دعاگویی. زریبافان که هفته گذشته برای شرکت در همایش ایثارگران و جانبازان به سیرجان سفر کرده بود به همراه جمعی از مسوولان دقایقی هم به دیدار دعاگویی رفت.

    او پس از اتمام این دیدار در گفتگوی کوتاهی در پاسخ به این سوال خبرگزاری مهر که آیا درباره وضعیت این جانباز دستور ویژه ای صادر می شود، گفت: "پاسخ این سوال مشخص است. حتما سریعا اقدام می کنیم. تا با کمک مسئولان شهرستان شرایط درمان فراهم شود."

    همچنین محمدرضا حسنی سعدی مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان نیز در حاشیه همین دیدار در گفتگو با خبرگزاری مهر اطمینان داده بود که مسئولان شرایط دعاگویی را پیگیری می کنند.

    او گفت: "ما همیشه نگران وضعیت آقای دعاگویی بوده ایم و خود ایشان هم می داند که در این باره هر کاری که توانسته ایم انجام داده ایم. ایشان با بنیاد مشکل ندارد بلکه منتظر پیدا شدن اهدا کننده است."

    یک هفته پس از دیدار مسئولان با این جانباز جنگ تحمیلی و پیش از آنکه نتیجه اقدام های ویژه مسئولان روشن شود، دعاگویی در بیمارستان امام رضا (ع) سیرجان درگذشت.

    یکی از نزدیکان این جانباز به "مهر" گفت که دعاگویی در شب نیمه شعبان به دلیل وخامت وضعیت جسمانی و تنگی نفس به بیمارستان مراجعه کرده و در نهایت عصر روز پنج شنبه به دلیل ایست قلبی درگذشته است.
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم

  4. 7 کاربر از پست مفید مرصاد العباد تشکر کرده اند .


  5. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,648
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    مردی از جنس بلور(جانباز صفایی)

    در صحن جامع رضوی چشمم به جانباز ویلچر سواری افتاد که ویلچرش با بقیه ی ویلچرها متفاوت بود. ویلچر را با چانه اش هدایت می کرد. خودم را به ایشان رساندم و سلام کردم، با چهره ای بشاش با من برخورد کرد. نامش غلامحسین صفایی بود.

    برای اینکه یه جوری سر حرف را با ایشان باز کرده باشم سوال کردم ساکن کدام شهر هستید و بلافاصله سوال کردم شما به ورزش بوچیا علاقه دارید؟

    گفت ساکن مشهد هستم به ورزش بوچیا هم علاقه دارم ولی فرصت نمی کنم

    گفتم چرا؟

    گفت: مشغله ام زیاد است!

    تصور بفرمایید جانبازی که به سختی روی ویلچر برانکاردی نشسته و دستانش هم هیچ حرکتی ندارد از کمبود وقت برای انجام کارهایش گله دارد.

    گفتم ببخشید مگر مشغله ی شما چیست؟

    گفت: نویسنده هستم.

    انشا می کنید و برایتان تایپ می کنند؟

    نه، خودم تایپ می کنم!

    چگونه؟

    چگونگی قرار گرفتن کیبورد را طوری طراحی کرده ام که نزدیک صورتم باشد و با یک نی مخصوص که بوسیله ی لب ها و دندانم نگه می دارم به راحتی تایپ می کنم!

    این کار را از زمانی شروع کردم که گزارشی از سیمای جمهوری اسلامی دیدم که یک معلول ایرانی در یکی از کشورهای اروپایی به وسیله ی کامپیوتر کتابی نوشته بود من نیز به فکر تهیه ی چنین وسیله ای برامدم. بعد از تهیه ی کامپیوتر و اموزش کار با آن، مشکل تایپ کردن به لطف پروردگار و کمک دوستم اقای صادقی (فرزند شهید صادقی) با طراحی صفحه کلیدی که می شد چند کلید مورد نیاز را همزمان استفاده کرد حل شد.

    [با خودم گفتم پس من و (محمد مهدی) و (بهمن) که فقط با یک انگشت تایپ می کنیم دیگر کار شاقی انجام نمی دهیم و نباید زیاد به خودمان ببالیم.]

    و کتاب هایی که تالیف کرده اید؟

    کتابهای مومن کیست، عوام و خواص، خاطرات جانبازی، عمل صالح و توصیه نامه که کاری است رایانه ای از تالیفات من می باشد.

    چگونه مجروح شدید؟

    روز۱7 بهمن 1360 بر اثر اصابت گلوله ای به نخاع گردنم به عنایت خداوند منان به درجه ی جانبازی نائل گشتم و دوران بسیار سخت مجروحیت، و زندگی بدون داشت دست و پا، که حقیقتا زندگی متفاوتی با دوران سلامتی ام بود، آغاز کردم.

    از ایشان سوال کردم فاصله ی منزلتان تا حرم آقا علی ابن موسی الرضا (ع)چقدر است؟

    گفت: 7 کیلومتر! که باز هم بر تعجب من افزوده شد. او افزود هر موقع فرصت کنم برای عرض ادب به پیشگاه اقا علی ابن موسی الرضا(ع) به همین منوال شرقیاب می شوم.

    ونکته ی جالب تر تغییراتی بود که در ویلچرش ایجاد کرده بود. مثلا با فشردن دکمه ای توسط دهانش پشتی ویلچر را به عقب(حالت خوابیده) یا جلو (حالت عمودی) تغییر می داد. این کار را به وسیله ی جکی که پشت ویلچرش تعبیه کرده بود عملی کرده بود. می گفت این جک مخصوص تخت های اتاق عمل است و حدود 500 هزار تومان هزینه داشته است. یا مثلا آینه ی الکترونیکی روبروی صورتش نصب کرده بود این اینه محوطه ی زیادی از فضای پشت سرش را بصورت انلاین ضبط و پخش می کرد.

    کنار دسته ی ویلچر، صندلی کوچکی تعبیه کرده بود که می شد یک نفر کنار او بنشیند و همسفرش باشد.

    می گفت مسئول قسمت فرهنگی اسایشگاه جانبازان مشهد، عضو هیئت امنای مسجد وهیئت عزاداری محل هم می باشم. خیلی لذت بردم از این همه اراده و پشتکارش. به غیر از من که خیلی تنبل هستم به نظر می رسد جانبازان ضایعه ی نخاعی گردنی اراده و تلاش شان خیلی زیاد است و چنانچه تصمیم بگیرند کاری را انجام دهند به هر طریق ممکن آن تصمیم را عملی می کنند.

    خیلی به من اصرار کردند که یک وعده برای شام یا ناهار به منزلشان بروم ولی من چون تعداد همراهان و همسفرانم زیاد بودند از پذیرفتن دعوتشان امتناع کردم. فکر می کنم کمی از من دلگیر شدند ولی خودم دلم راضی نمی شد تعداد زیادی را بر سر خانواده اش خراب کنم، هرچند بی میل نبودم که در مورد رایانه و وسایل توانبخشی استفاده شده در منزل شان و ابداعاتی که برای راحت تر زندگی کردن بکار برده بودند، مطلع و اگاه شوم.

    باور کنید خجالت کشدیم در برابر اراده، بزرگی و صبوری او خودم را هم جانباز بدانم. جانباز واقعی اوست و همسر گرامی اش که کلیه کارهای او از جمله غذا دادن به جانباز و کارهای طاقت فرسای دیگری بر عهده ی اوست.
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم


  6. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    بغضم گرفت و داد زدم نه، نرو علی

    آخر چرا تو...ها...تو که شاگرد اولی ؟

    چیزی نمانده است به پایان درسها

    کم کم قرار هست که جشن مجللی

    گوشت به حرفهای من اصلا نبود نه؟!

    تنها تو فکر توپ و تفنگ و مسلسلی

    خندیدی و به سمت خدا رفت دستهات

    یعنی که راضی ام به رضای تو یا علی(ع)

    شاید صدای سبزخدا بود در دلت:

    اصلا چرا هنوز هم اینجا معطلی

    حالا لباس جنگ به تن کرده بودی و

    می خواستم دوباره بگویم نرو... ولی!

    ....

    برگشته ای کبود ولی سر بلند تر

    مثل هوای شرجی و تبدارجنگلی -

    که زخمی تبر شده و مانده در خزان

    مسموم شعله های پر از اشک خردلی !

    آه ای درخت زرد تناورنگاه کن

    لبریز از شکوفه نمدار تاولی

    کم کم تو را هوای پر از شیمیایی .. آه ...

    مثل غروب ماهی تالاب انزلی ...



    هر تاولی ستاره شد و رفت تا خدا

    برپا کند برای تو جشن مفصلی

    یک آسمان ترانه شدی : شعر شعر شعر

    یک شاخه گل نشاند تورا روی صندلی

    پیچیده است عطر تو انگار در کلاس

    یعنی هنوز هم که هنوز است اولی



  7. #6
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دنیای تاول ها... !


    راه می رود
    سرفه می كند

    پلك می زند
    سرفه می كند
    ...
    تكیه می دهد
    سرفه می كند

    سرفه می كند
    سرفه می كند
    ایستاده مرده است

    لحظه ای
    هزار بار
    تكه تكه او
    شهید می شود
    ................




  8. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,648
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است:

    تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

    همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد.

    ( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است .

    سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...

    ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که: چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم


  9. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,575
    امتیاز : 122,088
    سطح : 100
    Points: 122,088, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,125
    تشکر شده 41,986 در 9,336 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط sara4321 نمایش پست اصلی
    به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است:

    تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

    همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد.

    ( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است .

    سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...

    ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که: چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...

    تاسف
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  11. #9
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
    ضمیر مفرد غائب کند شهید کند

    شناسنامه درد تو را کند تمدید
    تو را اسیر زمین مدتی مدید کند

    درون بغچه عطرش نشد که دختر باد
    سپیده دم گل زخم تو را خرید کند

    زدست خیمه بر این باغ ابری از اندوه
    که رد پای تو را نیز ناپدید کند

    زمانه بافت لباس عزا به قامت تو
    که خود تهیه اسباب روز عید کند

    زمانه خواست که در خانگاه تاول ها
    تو را مراد کند درد را مرید کند

    کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد
    خدا نصیب غزل مصرعی جدید کند

    خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد... خواست
    که ذره ذره تمام تو را شهید کند



  12. #10
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ماهیای سرخ عاشق ، توی حوضی از اسیدن
    دلشون یه دریا درده ،کی می دونه چی کشیدن ؟!
    می دونی چه دردی داره ،بی صدا ترانه خوندن ؟!
    می دونی چه سوزی داره ،تو آتیش نفس کشیدن ؟!
    هد هد صبا شدیم و هفت شهر عشقو گشتیم
    ما نفس کم نیاوردیم ،معلومه کیا بریدن !
    سینه آتیش خلیله ،اینجا عشقه که دلیله
    ببین این دلای عاشق ،چه بهشتی آفریدن !
    بچه های خط دوم ،سرشون به خاک ، اما
    بچه های خط اول ، آسمونو سر کشیدن
    فکر اون گلای سرخم که سرا رو خم نکردن
    می میرن ولی نمی گن که گلوشونو بریدن
    لاله ها کی گفته تنها ،همونایی ان که رفتن ؟
    اینایی که پر شکسته ن ،مگه کمتر از شهیدن!



    شاعر : علیرضا قزوه


    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  13. 7 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  14. #11
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سرفه


    ...بیمارستان ، اتاق بابا، سرفه
    بابا خوبی..؟جواب، تنها سرفه
    «بابا جان داد»روی تختش دیدیم
    یک عمر نوشت مشق خون با سرفه
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  15. 10 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  16. #12
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دوباره بخونیم بد نیست...
    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    صاحب تصویری که بر دیوار شهرمان نقش بسته كيست؟
    او نفس می کشد. دستگاه با هر نفس مرطوب او صدایی دارد که دل را فرو می ریزد. تاپ تاپی غریب که صدای دلهره دارد، و پرده های گل دار بر روی پنجره، اتاق ساده و کوچک او را شبیه اتاق سرد بیمارستانی می کند.
    سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند. او صاحب همان عکس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای که ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادرکنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.

    وبلاگ «جانبازان شیمیایی ایران» به نقل از این آشنای غریب گزارش داد: سال 59 در بستان زندگی می کردیم که بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره کرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن کمم، در بسیج ثبت نامم نکردند. آنقدر سماجت کردم که در بسیج حمیدیه قبولم کردند. در کرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینکه 16 سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان 40 نفره شدم.

    کرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال 61 نزدیک های عملیات بیت المقدس بود که برای شروع، باید آنجا را پاک سازی می کردیم.

    عراقی ها، کرخه نور را مین گذاری کرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند که از معبر مین رد بشوند و راه را باز کنند. آخرش قرعه کشی کردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یک بعد از ظهر بود که آزادسازی کرخه نور را شروع کردیم.

    آن روز 50 نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می کشتند؛ برگشتی در کار نبود. مسیر 40 متری را بچه ها یکی یکی رفتند و باز کردند.

    من حساب می کنم که در هر متر، حداقل یکی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر کدام که پیش می رفت، پا جای پای کسی می گذاشت که لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.

    فکرش را بکن! صف کشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یکی یکی. یکی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد، او که رفته بود در غباری که از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید که به نوبتش برسد که در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.

    نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می کردند. معبر مین از خاکریز مقدم خودمان بود به خاکریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اکبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می کردند.



    این عکس را یک عکاس در هورالعظیم انداخت

    سال 61 در عملیات والفجر یک در هور العظیم بودیم که عکاسی آمد و عکسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.

    دیگر او را ندیدم، ولی عکس را داشتم. از کنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عکس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم.بعضی ها به اشتباه تصور می کنند که این صاحب این عکس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشکلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می کنم.

    در عملیات خیبر شیمیایی شدم

    قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یک بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

    آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم که شط را بمباران شیمیایی کردند. ما هم خبر نداشتیم که اصلا شیمیایی چی هست. ساعت 10 و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس کردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.

    وقتی به ساحل رسیدیم، یکی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش کردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی که با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقلمان کردند. دوران بستری ام سه ماه طول کشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می کردم. هنوز هم همینطور.

    بله، سال 65 در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج کردیم. یکی از بچه ها، بچه تبریز بود، 12 ـ 13 ساله. سرش را محکم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی کرد. فقط سرش را محکم می زد توی دیوار.

    از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیک شش ماه بستری بودم.

    در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را که نوبتش می شد، بیدار نمی کردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واکس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، کسی نمی گفت این لباس کی است و آن لباس کی است. همه را با هم می شستند.

    حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می کرد.


    سال 62 ازدواج کردم. یک هفته بعدش یک شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.

    شبها بیدار هستم

    حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می کند، انگار یک چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از کپسول اکسیژن استفاده کنم و ...

    خودمان راهمان را انتخاب کردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند که جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند که آنها که رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و کشورشان فدا کردند.

    حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید کسی باشد که راه آنها که به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یک جایی شروع کنند، باید به کشورشان وفادار باشند. ایثار و فداکاری باید زنده بماند.

    ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاک خودمان دفاع می کردیم. فقط به فکر کشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم که باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  17. 8 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  18. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۷
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 2,583
    سطح : 30
    Points: 2,583, Level: 30
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 159
    تشکر شده 347 در 83 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض



    ای سرفه ات ردیف غزل های سوخته
    جا مانده ای میان دکل های سوخته
    در روز های خردلی سرفه ات، چقدر
    گُل می کنند در تو دُمل های سوخته
    بیهوشی از عفونت این کهنه زخم ها
    افتاده ای به دست اجل های سوخته
    دارم میان کوچه تو را جار می زنم
    ای یادگار کهنه مثل های سوخته
    داری به اوج می روی و پیش پای تو
    افتاده اند ماه و زحل های سوخته
    با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوی
    ای سرفه ات ردیف غزل های سوخته


  19. 7 کاربر از پست مفید سلوا تشکر کرده اند .


  20. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,113
    امتیاز : 6,774
    سطح : 54
    Points: 6,774, Level: 54
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 176
    Overall activity: 32.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 912 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    دو دستی باز چسبیدی به تختت
    یه چار دیواری افتاده به جونت
    با گریه ت از ستاره چشم شستی
    که مثل سقف باشه آسمونت


    ... تنت زیر نفس هات خرد شد باز

    هوا امشب دوباره سنگ تر بود

    به خس خس های امشب گوش دادم
    نفس هات از اتاقت تنگ تر بود

    به پای لحظه ها زنجیر بستی
    رو تختت از خدا مایوس می شی
    شبیه خواب هایی که نرفتی
    برای خواب من کابوس میشی

    باید دنیاتو رو تختت بسازی
    بسازی با تنفس های سختت
    دلت خوش باشه به سرگیجه هات و
    سقوط جسمی اسقاطی رو تختت

    بهای سقف بالای سر من
    طلسمی شیمیایی توی جسمت
    به سقفی که نریخته خیره موندی
    که شاید بشکنه روزی طلسمت


  21. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۷
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 2,583
    سطح : 30
    Points: 2,583, Level: 30
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 159
    تشکر شده 347 در 83 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ...





  22. #16
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۷
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 2,583
    سطح : 30
    Points: 2,583, Level: 30
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 159
    تشکر شده 347 در 83 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آیا تا به حال بوی سیب كال و یا بادام تلخ را استشمام كرده*ایم؟



    30 حمله شیمیایی به مناطق مسكونی ایران در طول جنگ تحمیلی هشت ساله. و این تنها یك پانزدهم تمام حملات شیمیایی حزب بعث است.

    نگاهی به برخی از آمار مربوط به حملات شیمیایی خالی از لطف نیست.



    6 هزار تن بمب شیمیایی در طول هشت سال بر سر مردم ما فرو ریخت و ما چندین هزار شهید شیمیایی تقدیم انقلاب كرده*ایم كه هنوز هم هر روز بر تعداد آن ها افزوده می*شود.

    برای زندگی راحت تر* آنها چه تدابیری اندیشیده*ایم؟ متولیان امر چه می*كنند ؟ احقاق حقوق این مصدومان بر عهده چه كسانی است؟




    تیر ماه 66 در سردشت ، فروردین 67 در روستاهای مریوان و تیر 67 در روستاهای سرپل ذهاب ، گیلانغرب و اشنویه. و این تنها گوشه ای از دهها شهر و منطقه بمباران شده شیمیایی است.

    چهار ماه پس از شروع جنگ تحمیلی یعنی بیست و سوم دی ماه سال 1359 ، اولین گزارش استفاده عراق از سلاحهای شیمیایی در منطقه هلاله و نی خزر (حوالی میمك) كشورمان به گوش رسید.

    رزمندگان اسلام نیز در امان نبودند . عملیات های والفجر 8 ، كربلای 4 و 5 و فاو از زمانهایی است كه دشمن بعثی از سلاح شیمیایی استفاده كرد.

    و من تازه می*فهمم چرا یكی از هموطنان سردشتی به همه حاضران در سالروز بمباران شیمیایی سردشت ، سقوط رژیم فاشیست بغداد را تبریك گفت . فاشیستی كه در حمله شیمیایی 3 ساعته به سردشت ، منبع آب شهر را هم هدف قرار داد تا صدمات بیشتر شود و هستند خانواده هایی كه حتی 9 شهید شیمیایی دارند.



    بیشترین استفاده عراق در طول هشت سال جنگ تحمیلی از عوامل اعصاب بود و آن چه امروز بیش از همه مصدومان شیمیایی را رنج می*دهد ، صدمات ناشی از گاز خردل است .


  23. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تو شهید خواهی شد...

    خبر رسید که جنگ است، زود راهی شد
    هوای روضه به سر داشت، قتلگاهی شد
    و عشق در به درش گشت و گشت دنبالش
    دوید پشت سرش عشق هم سپاهی شد
    به جرم این که چرا زنده مانده، از آنسو
    خبر رسید اخیرا که دادگاهی شد
    گذشت فصل زمستان و آخر قصه
    دوباره نقل، همان نقل روسیاهی شد
    تو هم قطار رفیقان رفته ات هستی
    و من که مطمئنم تو شهید خواهی شد

    سید هادی کسایی زاده
    ویرایش توسط محب الفاطمه : سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۰:۰۶
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  24. 6 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  25. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    این بار روایت ما در مورد داستان جانباز یدالله غفورزاده است. رزمنده ای که در سن 13 سالگی و با آغاز نوجوانی خانه را به مقصد جبهه ترک می کند.

    در پانزده سالگی وظیفه شناسایی مواضع دشمن را برعهده می گیرد و تا قبل از 19سالگی سه بارمجروح و تا یک قدمی شهادت پیش می رود. در این گفت وگوی یک ساعته به شرح زندگی این رزمنده دلاور دیروز که حالا کارمند ساده شهرداری کرج است اشاره می کنیم. جانبازی شیمیایی که به علت عوارض بیماری ریوی هرماه ،چند روزی در بیمارستان بستری است.
    از پشت نیمکت به خاکریز رفتم
    غفورزاده متولد سال 1345 دریک خانواده ساده و مذهبی در شهرستان کرج است. وی در سیزده سالگی وهمزمان با آغازنوجوانی به جبهه رفت به نحوی که خودش روایت آن روزها را اینگونه بیان می کند: سیزده ساله بودم که یک روز به بهانه رفتن به مدرسه، خانه را ترک کردم اما هرگز به مدرسه نرفتم چون مقصد بعدی من جبهه بود.
    آن سال ها معمولا بچه ها با تغییر سال تولد خود در کپی شناسنامه به جنگ می رفتند؛ من هم از این قاعده مستثنا نبودم. بعد از چند روز به خانواده ام که به شدت نگران بودند، اطلاع دادم که به جبهه رفته ام. دوره آموزشی کوتاه مدتی را درپادگان الغدیر و شهر اصفهان گذراندیم و بعد به شهر مرزی کامیاران اعزام شدیم. یادم هست درروزهایی كه به تازگی ازخانه دور شده بودم به شدت برای مادرم دلتنگ شدم برای همین به هر نحوی بود توانستم چند روزی مرخصی بگیرم تا مادر و خانواده را ببینم.
    در سن 14سالگی در والفجر آر.پی. جی زن بودم
    غفور زاده در مورد لحظه مجروحیتش می گوید:«در سال 60، من 14ساله بودم که به عملیات والفجریک که درمنطقه فکه بود اعزام شدیم. دربحبوحه درگیری بودیم که بچه ها دریک کانال درمحاصره نیروهای دشمن قرار گرفتند. بعد از درگیری های زیاد ناگهان یک خمپاره درست جلوی پای من منفجر شد و همان لحظه بیهوش شدم.
    فقط یادم می آید وقتی به هوش آمدم دست و پای من را به تخت بسته بودند زیرا به علت عوارض موج انفجاری خود زنی می کردم و برای بچه های یگان که درمحاصره بودند کمک می خواستم. بعد از این حادثه به مدت یک ماه درخانه بستری شدم. در یادم هست که درآن روزها به خاطر عوارض موج انفجار، حتی خانواده ام را نمی شناختم.»
    ماجرای دومین مجروحیت
    ماجرای رشادت های این رزمنده نوجوان با این ماجرا پایان نمی یابد و وی دوباره به عرصه نبرد باز می*گردد.
    این جانبازپنجاه درصد در مورد اصرار خودش برای حضوردر جبهه می گوید: با وجود اینکه مصدوم شده بودم و همه با رفتن دوباره من به منطقه مخالف بودند به جبهه بازگشتم. سال 62درحین عملیات والفجر4 بود که در منطقه غرب و سرپل ذهاب مشغول کندن شیاری بودیم.
    نزدیک صبح با داد و فریاد بچه ها متوجه حضورعراقی ها شدم. در این درگیری تیری به پای من اصابت کرد و دوباره به بیمارستان برگشتم. واحد اطلاعات عملیات لشكر محمدرسول الله(ص) من راپذیرفت.جانباز قصه ما می گوید: بعد ازبهبودی نسبی زمانی که برای سومین بار وارد منطقه شدم تصمیم گرفتم وارد واحد اطلاعات عملیات شوم.
    این مسئولیت بسیارحساس بود چون این واحد باید قبل ازهرعملیات منطقه را شناسایی می کرد تا نیرویهای خودی به راحتی بتوانند عملیات را طراحی کنند. طبعا این مسئولیت برای یک جوان 17 ساله مسئولیت خطیری بود. یادم هست فرمانده لشكر محمدرسول الله(ص) شهید همت و مسئول واحد اطلاعات و عملیات هم شهید عباس کریمی بود.
    من با یک دوره آموزشی کوتاه وارد این واحد شدم و درعملیات خیبرکه شامل جزیره مجنون در نواحی جنوبی کشور بود توانستیم مواضع دشمن را شناسایی کرده، و گردان ها را برای عملیات منتقل کنیم. در آن منطقه بود كه به صورت جزئي شیمیایی شدم.
    در عملیات بدر من را میان اجساد شهدا پیدا کردند
    وی در ادامه می گوید:«سال 63با شروع عملیات بدر مصادف بود. من نزدیک چهل وهشت ساعت نخوابیده بودم چون باید بچه ها را ازمواضع شناسایی شده، برای عملیات می بردم که در همین حین بچه ها محاصره شدند. من هم با عده ای نیروی کمکی به کمک بچه ها رفتم که درگیری با عراقی ها به اوج خود رسید. در این میان یک گلوله تانک عراقی هم نصیب ما شد و موج انفجار برای دومین بار من را به آسمان پرتاب کرد.
    سقوط همانا و شکستن دست و پای من نيز همانا تا اینکه به اشتباه من را جزو شهدا به عقب بردند. البته ناگفته نماند عراقی ها چون فکر کردند من مرده ام دیگر تیراندازی نکردند و رفتند.»
    این جانبازدرحالی که سرفه های خشک امانش را بریده است می گوید:«سال 64 من تازه 19ساله شده بودم. با وجود مجروحیت ها دلم پیش خاکریز و بچه ها بود. این سال مقارن با عملیات والفجر هشت در منطقه فاوعراق بود. ما برای شناسایی رفته بودیم تا نیروهای خودی را از اروند رد کنیم. هنگام برگشت،عراقی ها به عقبه لشكر عامل شیمیایی زدند كه درست نزدیک ما منفجرشد. وقتی وارد بیمارستان طرفه تهران شدیم به مدت سه ماه چشمان من نابینا شده بود واز ناحیه پشت و کمر دچارسوختگی شدید شده بودم.
    لحظه اعلام آتش بس، در منطقه بودم
    این رزمنده دلاور روزهای پایانی جنگ را اینگونه توصیف می کند:«اندکی بعد از اینکه عوارض شیمیایی شدن من بهبود یافت کم و بیش به منطقه رفت وآمد می کردم. روزی که آتش بس اعلام شد من درخرمشهر؛ دریک پدافند حضور داشتم.درگیری وجود نداشت چون دوطرف می دانستند جنگ خاتمه یافته است. وقتی به آن لحظات فکر می کنم فقط یاد و خاطره شهدا در ذهنم شکل می گیرد. کسانی که با تمام وجودشان ایران را ازیک فروپاشی غم انگیز نجات دادند.»
    با پایان جنگ به جای جبهه به بیمارستان می روم
    این رزمنده فداکار در مورد روزهای بعد از جنگ می گوید: وقتی جنگ تمام شد. زندگی ما شکل تازه ای به خود گرفت. انگارهنوز هم در حال جنگ هستیم چون هر روز باید برای تنفس کردن بجنگیم. عوارض گازخردل حالا چند سالی است که همدم روز و شب من است.
    من 10سال است که تقریبا ماهی یکبار به بیمارستان می آیم. وی درباره تامین هزینه داروها می گوید:«بیمه بخشی از هزینه های دارویی من را تامین می کند. اما متاسفانه بسیاری از داروها نایاب هستند یا اصل نیستند. من هر روز باید در هوای آلوده تهران برای تهیه دارو به داروخانه های مختلف سر بزنم. درصورتی که دکتر رفت وآمد در هوای تهران را برای من قدغن کرده است.»

    وی با تاکید خاصی می افزاید:« بر خلاف نظر بسیاری، من با برخوردهای خوبی ازجانب مردم مواجه بودم. هرچند که نوع نگاه به دفاع مقدس گوناگون است وقطعا مسائلی وجود دارد که بارها احساسات جانبازان را جریحه دارکرده است به عنوان مثال تامین هزینه داروها که قطعا بیشتر از سطح توان یک جانباز است و این مسئله برای جانبازانی که دردستگاه های دولتی شاغل نیستند و بیمه*ای ندارند، بسیارمشکل تر است. جامعه ایثارگری هنوز مشکلات زیاد ودرد های ناگفته بی شماری دارد که ازدید عموم مردم و مسئولان مخفی مانده است.»
    داستان زندگی غفورزاده و غفورزاده ها به رغم نکات مشابه بسیار با ديگر هم سنگرانش نکته اي مهم را در بردارد. آن نکته قابل توجه هم این است که، برای دیدن حماسه های بزرگ وعملی کردن فضیلت های بزرگ اخلاقی، سن یا مطالعه فراوان لازم نیست. کافی است به آدم*هاي معمولی اطراف مان نگاه تازه ای بيندازیم. جانبازي که کارمند ساده شهرداری کرج است.

    روزگاری، دراوج جوانی مورد اعتماد افرادی چون شهید همت قرار می گرفت. وی هشت سال تمام راه آزادی را برای کشورش شناسایی می کرد.اگر الگوی نگاه به جوانان آن روزگار دوباره به کشور برگردد روزهای بهتری را در بهارآزادی برای نسل جوان امروز رقم خواهیم زد.
    ویرایش توسط محب الفاطمه : سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۰:۱۳
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  26. 5 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  27. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آقا اجازه! آب ، نان، آباد، بابا
    آقا اجازه! غصه، غم، فریاد، بابا
    آقا اجازه! دست، پا، سر، بی سر و پا
    دارا و خاک و خون او در باد، بابا
    آقا اجازه! درس، دفتر، مشق، خودکار
    در امتحان آخر خرداد، بابا
    آقا اجازه! کودک همسایه می گفت
    ما را کمیته بابتِ امداد … بابا
    آقا اجازه! درد، دارو، داد، بیداد
    مادر کنار کوچه مان افتاد، بابا
    آقا اجازه! آب، مادر، آسیابان
    این آب از آن آسیاب افتاد، بابا
    آقا اجازه! شین مثل شیمیایی
    با زخم های سینه اش همزاد، بابا
    آقا اجازه! خواستم رازی بگویم
    این بار، بار آخری، جان داد بابا
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  28. 7 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  29. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۲۷
    محل سکونت
    دنياي غفلت!مزرعه آخرت!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,331
    امتیاز : 50,432
    سطح : 100
    Points: 50,432, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 36.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,946
    تشکر شده 10,894 در 2,237 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چه كار بايد بكنيم ؟!. چگونه در مقابل عوامل و گازهای شيميايي دشمن بايستيم و بيشتر استقامت كنيم و بي جهت تلفات ندهيم و نيروهاي مان به عقب برنگردند؟ راهش اين است كه تمام نيروها بلااستثناء موي سر و صورتشان تراشیده شود.
    يعني هر نيرويي كه عضو گردانصاحب الزمان (عج) است، بايد موي سرش زده شود.
    - كوتاه، اندازه ماشين چهار!-
    اين حكم امام است که نماينده ایشان - آقاي هاشمي رفسنجاني- به فرماندهان لشگر گفته اند. همينطور فرماندهان لشگر به ما و ما هم به شما ميگوييم.
    اين حكم امام است، حتماً بايد اجرا شود. از خودمان گرفته، تا آخرين نيرويي كه در گردان است، حتي راننده اي كه در گردان كار ميكند بايد خودش را آماده چنين ماموريتي بكند. يكي اش همين تراشيدن موي سر و صورت است. دوم؛ استفاده صحيح كردن از ماسك.
    از الان كه ماسك همراهتان است در ورزش و راهپيمايی به شما اعلان شيميايي ميشود، سريع استفاده كنيد. هم سرعت عملتان زياد ميشود و هم اينكه مقاومت در مقابل ماسك داشته باشيد. شايد يك مقداری شما را اذيت بكند، شايد نفس كشيدن براي شما کمی مشكل شود و اينها خودش تمرين است و برايتان عادي ميشود.
    حداکثر زمان برای ماسك زدن در ماموريت يك ربع ساعت است. چرا؟! چون بمب شيميايي حالت گرد و خاك را دارد و در هوا پخش ميشود و در منطقه باد به هر طرف که بوزد آن را ميبرد و عين گرد و خاك است.
    تا موقعي كه اين گرد و غبار خطرناک ننشيند، شيميايي در هواست. پس بنابر اين حداکثرش يك ربع است و ما در مقابل شيميايي بايد مقابله بكنيم.


    منبع: از سخنان شهيد جواد اكبر نژاد ( كتاب از مازندران تا شلمچه)، كنگره سرداران و ده هزار شهيد استان مازندران،1382، صفحه 48-49.
    ویرایش توسط يگاااانه! : جمعه ۰۷ مهر ۹۱ در ساعت ۰۰:۴۸
    قالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عليهِ وَآلِه:
    كسي كه در نوشته ای صلوات بر من را بنویسد، تا زماني كه نام من در آن نوشته باشد فرشتگان براي او استغفار مي كنند.
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

    خوشا به حال کربلاییت....شش گوشه را طواف میکنی و عاشقی..
    کل یوم عاشورا یعنی هر روز تو و هر لحظه ات...
    و کل ارض کربلا یعنی دل تو ،یعنی هرجا تو باشی و دلت...دعایم کن...که محتاجم یا صاحب الزمان عج...

    الهي... هب لي كمال الانقطاع اليك و انرابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك...
    اگر ميخواهيد که به
    کمال انقطاع الیک برسيد بايد از چیزایی که دوست دارید در راه خدا انفاق کنيد.


  30. 5 کاربر از پست مفید يگاااانه! تشکر کرده اند .


  31. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۲۷
    محل سکونت
    دنياي غفلت!مزرعه آخرت!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,331
    امتیاز : 50,432
    سطح : 100
    Points: 50,432, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 36.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,946
    تشکر شده 10,894 در 2,237 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    جزیره مجنون که آزاد شد، من هم جزو اکیپ های جمع آوری غنائم و تجهیزات، به آنجا اعزام شدم.
    یکی از روزهای آخر ماموریت، در حالی که یک کانتینر12 متری را بُکسل کرده بودم به پشت خودوری تویوتا و داشتم برمی گشتم به طرف مقر، وسط های راه دیدم جلوی ماشین یک چیزهایی است درست مثل حباب روی سطح آب.
    حدس زدم هواپیماهای دشمن آمده اند و من متوجه نشده ام و حالا دارند با تیربار به طرفم شلیک می کنند. زدم روی ترمز و پریدم پایین. تا پیاده شدم هواپیماها، اطرافم را بمباران کردند. سریع رفتم زیر تویوتا تا حداقل سنگری داشته باشم. بمب ها صدای چندانی نداشتند وقت منفجر شدن به یکباره نفسم تنگ شد. پیش خودم گفتم؛ حتماً از گاز باروت است.
    بمباران که تمام شد آمدم بیرون. هنوز نفسم تنگ بود. بی توجه نشستم پشت فرمان و به مقر رفتم. می خواستم کانتینر را جا به جا بکنم که هواپیماها دوباره آمدند. به قدری سریع که حتی فرصت نکردم از ماشین پیاده شوم. بمباران کردند. یک بمب درست افتاد روی صندلی گریدری که نزدیکم بود. دوباره احساس نفس تنگی کردم، این بار شدیدتر از بار اول. تا آن زمان عراق آن صورت از بمب شیمیایی استفاده نکرده بود و به همین خاطر هیچکداممان از این سلاح اطلاع کاملی نداشتیم. هر چه زمان بیشتر می گذشت حالم بدتر می شد. شب حالم به قدری خراب بود که بچه ها من را به بیمارستان منتقل کردند و اینگونه بود که سرفه و خلط های شیمیایی رفیق راه زندگی ما شد.
    راوی: سید محمد رضا تقوی
    قالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عليهِ وَآلِه:
    كسي كه در نوشته ای صلوات بر من را بنویسد، تا زماني كه نام من در آن نوشته باشد فرشتگان براي او استغفار مي كنند.
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

    خوشا به حال کربلاییت....شش گوشه را طواف میکنی و عاشقی..
    کل یوم عاشورا یعنی هر روز تو و هر لحظه ات...
    و کل ارض کربلا یعنی دل تو ،یعنی هرجا تو باشی و دلت...دعایم کن...که محتاجم یا صاحب الزمان عج...

    الهي... هب لي كمال الانقطاع اليك و انرابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك...
    اگر ميخواهيد که به
    کمال انقطاع الیک برسيد بايد از چیزایی که دوست دارید در راه خدا انفاق کنيد.


  32. 6 کاربر از پست مفید يگاااانه! تشکر کرده اند .


  33. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,762
    امتیاز : 12,347
    سطح : 72
    Points: 12,347, Level: 72
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 16,648
    تشکر شده 12,575 در 2,461 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    12
    مخالفت شده 15 در 10 پست

    پیش فرض

    صدیقه حسینی فرزند رزمنده پاسدار محمدولی حسینی:

    همه خاطراتش از بیت المقدس را همین سه واژه پر می کند و چقدر لبریز می شود این عملیات با همین سه واژه کوتاه؛ بابا، شیمیایی و دربندیخان!

    تنش با شیمیایی بدجور رفیق شده است، اوایل که از جنگ آمده بود زمستانها سینه اش صاف نمی شد و گاهی بوی خون می گرفت، حالا بهتر شده است، خودش می گوید بالاخره کنار آمده اند، او کار خودش را می کند و من هم کار خودم را!

    صدای موشک و تیر و ترکش هنوز توی گوش بابا هست، گاهی فکر می کنم هنوز توی جزیره "مجنون" سیر می کند که اینقدر بی تاب و بی قرار است، موها و ریش هایش بیشتر از روزهای سنش سفید شده و هر کس که او را می بیند می گوید "برای خودت پیرمردی شدی ها"! و بابا می گوید که روزگار است دیگر، برایمان همین سفیدی را به جا می گذارد و می گذرد.

    گاهی گلزار شهدا می رود و روی قبرها را یکی یکی می خواند، بیشترشان را می شناسد، دلش می گیرد و همانجا مثل بچه ها زار زار گریه می کند، وقتی خانه می آید از روی چشم های سرخش می دانیم امروز چه روز سرخی داشته است. روزی پر از عبور "سید مهدی رضوان"، "سید تاج الدین موسوی"، "سید
    حبیب موسوی"، "ایرج نورالهی"، "ابراهیم بیرانوند"....

    بابا کم حرف می زند و کم از خاطراتش می گوید، وقتی دلش جنوب و غرب می خواهد، همراه کاروان راهیان نور راهی منطقه می شود، اصلا خودش را به بخش اردویی منتقل کرده که بی هوا هر وقت دلش خواست پرواز کند جنوب، پرواز کند غرب و چه پروازی و چه پروازی....

    آری! بابا که می گویی فقط بابای توی کتابها نیست، بابا با همه آنهایی که توی کتابها رفته اند فرق دارد، اصلا بابای توی کتابها خیلی چیزها کم دارد، بابای واقعی من زخم دارد، درد دارد، جنگ را دیده، توی بمب و موشک و خمپاره خوابیده... بابای من هنوز خواب شهید "حسین منصوری" و "کریم پاپی زاده" را می بیند.

    آری، تن بابای من هنوز بوی جنگ می دهد... بوی خون و ترکش و شیمیایی، بوی یک عالمه مرد خدایی...بوی مجنون، بوی هور و بوی کوههای غرب ایران، گاه فکر می کنم که بابای من را کسی نمی شناسد!گاه فکر می کنم.
    عمریست رهین منت زهراییم

    مشهور شده به عزت زهراییم

    مردیم اگر به قبر ما بنویسید

    ما پیرغلام حضرت زهراییم

  34. 7 کاربر از پست مفید مرصاد العباد تشکر کرده اند .


  35. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۸
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 9,354
    سطح : 65
    Points: 9,354, Level: 65
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 296
    Overall activity: 99.2%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,700
    تشکر شده 6,404 در 1,386 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    انگار عمـر غـصـّه هـایش سـَـر نمے آمد
    مے ساخت با درد و صدایش در نمے آمد

    یک تـخت، کـنـج ِ یک اتاق و یک سبد دارو
    یک شب به چشمش، خواب خوش دیگر نمے آمد

    هے سرفه پشت سرفه، سوز سینه و خون، آه
    زجرے به این اندازه در بـاور، نمے آمد

    در پیچ و تاب درد، وقتے بے رمــق مے شد
    آن جا چه ها کـ ه بر سر مادر نمے آمد

    مادر که حــالا بـغـض را آرام مے بارید
    اما صداے گــریــ ه ، پــشت در نمے آمد

    انگار او هم قطره قطره آب مے شد، آه
    مے ساخت با درد و صدایش در نمے آمد


    √ برایشان دعـا کنیم ، حتے به اندازه ے ِ یک صلـوات .

    در لحظه دلشکستگی ، دلت را به ” خدا ” بده

    او بهترین مونس است

    همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند ..




  36. 5 کاربر از پست مفید رضـا منتظر تشکر کرده اند .


  37. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1991
    نوشته ها
    718
    امتیاز : 10,382
    سطح : 67
    Points: 10,382, Level: 67
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,218
    تشکر شده 1,962 در 511 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهیدان و جانبازان شیمیایی

    سلام به همه .....

    اینجا میخوایم درباره کسانی زندگی کنیم که خیلی خیلی حق گردنمون دارن...... رفتند و شهید شدند ولی موندند........

    هم درباره کسانی که شیمیایی بودند و شهید شدند حرف می زنیم و هم درباره کسانی که الان جانباز هستند و ان شا الله در وقت مناسب به دوستان شهیدشون ملحق بشوند می نویسیم
    دریافت کلیپ روایتگری.................................................. ...........................شهیدان و جانبازان شیمیایی

  38. 7 کاربر از پست مفید بنده تشکر کرده اند .


  39. #25
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1991
    نوشته ها
    718
    امتیاز : 10,382
    سطح : 67
    Points: 10,382, Level: 67
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,218
    تشکر شده 1,962 در 511 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اول بگم که همه جانبازان شیمیایی قرار نیست یه ماسک شبانه روز بر دهان داشته باشن .... من به شخصه بعضی هاشون میشناسم که هر از گاهی یکی دو روز بستری مشن ولی تا به حال ماسک رو دهنشون ندیدم .....


    باید بشینی حرف دل بچه یه جانباز شیمیایی رو گوش کنی تا مثل من داغون بشی.....

    تا بفهمی زیاد فرقی با خانواده شهدا ندارن ......

    میگه چه سودی داره یه بابا داشته باشی ولی وقتی میخوای باهات بازی کنه با برداشتم قدم سوم نفس تنگی میگیره ....

    میگه چه سودی داره وقتی بابا داشته باشی ولی تا میخواد بخنده سریع به سرفه بیفته و خنده زهرش بشه ...... اصلا آرزوی یه خنده از ته دل بابات به دلت می مونه ....

    میگه چه سودی داره یه بابا داشته باشی که مرخصی هاشو برا بیمارستان رفتن خرج کنه نه برای تفریح و شمال رفتن ....

    میگه چه سودی داره وقتی برا بابات میری ادکلن و عطر میخری ولی اگه بزنه تا دو روز نفسش میگیره....

    میگه چه سودی داره وقتی بابات نتونه اشک بریزه (اینو شک داشت آخه میگفت تا بحال حتی تو مراسم روضه حالت گریه رو میگیره ولی گریه نمیکنه .... نمیدونه قده اشکش خشک شده یا کلا شخصیتش اینجوریه ...)

    ولی میگه میخوایب بهت بگم سودش چیه ؟؟؟؟

    یه بابا داری که اسطوره مردی و ایستادگی هست ......

    یه بابا داری که گرچه نفسش در نمیاد ولی میدونی از خدا شکایتی نداره ...... هر روز شکر و ما رایت الا جمیلا تو دلش میگه ......
    دریافت کلیپ روایتگری.................................................. ...........................شهیدان و جانبازان شیمیایی

  40. 9 کاربر از پست مفید بنده تشکر کرده اند .


  41. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نمیتونم بگم خودتون ببینین
    تصاویر پیوست شده

  42. 7 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  43. #27
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1991
    نوشته ها
    718
    امتیاز : 10,382
    سطح : 67
    Points: 10,382, Level: 67
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,218
    تشکر شده 1,962 در 511 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بابام تعریف میکنه یکی از دوستاش شیمیایی بود که بعد شهید شد ولی من الان براتون میگم چی شد که شهید شد ... شهید نجیمی

    بچه های این شهید الان دوستان صمیمی من هستند ...... یکی از بچه هاش الان دبیرستان هست ..... این شهید حدود 10 (یکی دوسال کمتر و بیشتر یادم نیست) به رفیقاش پیوست ......

    رفت بنیاد شهید گفت داره چشمام ضعیف میشه بدجور ....... در سن 30 سالگی .... گفتن بخاطر ارث هست .... گفت مرد حسابی بابام 75 سال داره از من بهتر می بینه...... گفتن برو یکی دیگه رو تیغ بزن ما خودمون هفت خط هستیم ربطی به شیمیایی نداره ..... (در این لحظه جانباز 10 درصد تشخیص داده شده بود) ..... نامردها حاضر نشدن حتی یه ویزیت 5 دقیقه ای بعمل آورند.....


    چندین ماه بعد رفت گفت پاهام دره حسش رو از دست میده ... گفتن بخاطر کم خونی هست ..... گفت ما هیچ کدوم از اعضای خونوادمون کم خون نیست ..... گفتن برو بهونه نیار .... رژیم غذاییت رو عوض کن .... (هنوز 10 درصد جانباز هست) .... اینبار هم حتی دکترهای بنیاد حاضر نشدن یه ویزیت این فرد رو انجام بدهند .... نامردها مگه یه ویزیت چقدر خرج برا شما ها داره که جتی ویزیت هم انجام ندادین ؟؟؟؟

    چند ماه بعد که پاهاش سیاه شد و کاملا حسش رو از دست داده بود رفت گفت آدمای نا حسابی یه آزمایش بگیرین ببینین من چه مشکلی دارم ....

    گفتن نه مثل اینکه واقعا یه مشکلی داری بیا آزمایش بگیریم ....... بــــــــــــــــــــــــ له ... شما سرطان خون داری ....... تسلیت میگیم ..... (شب بخیر .... الان 70 درصد تشخیص داده شد)

    این جانباز بیچاره (البته سرافراز و آزاده و مــــــرد ) هم چندین روز بعدش (حداکثر 40 روز) بعدش به دوستاش ملحق شد و شرمندگیش و عذاب آخرتش برا مسئولین نامرد موند ........

    بازم از این خاطرات دارم و کم کم میزارم
    دریافت کلیپ روایتگری.................................................. ...........................شهیدان و جانبازان شیمیایی


  44. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۳۰
    محل سکونت
    هرکجا که بوی یار آید
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,460
    امتیاز : 10,046
    سطح : 66
    Points: 10,046, Level: 66
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 4,492
    تشکر شده 8,229 در 2,050 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    1ماه پیش یه جانباز شیمیایی اومده بود میگفت من 700 تومن داریم میدیم برا دارو هام چیزی برا خوردن دیگه نداریم فقط برا دخترم یه کار بهش بدین که اون حداقل ...................................
    اما هیچکس بهش توجه نکرد پیش مسئولای نظامی رفت تحویل نگرفتن میگفت من ناراحت نیستم از شیمیایی شدنم اما ناراحتم از اقایونی که راحت مارو با غمامون فراموش کردن

  45. 8 کاربر از پست مفید tayhar تشکر کرده اند .


  46. #29
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1991
    نوشته ها
    718
    امتیاز : 10,382
    سطح : 67
    Points: 10,382, Level: 67
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,218
    تشکر شده 1,962 در 511 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یکی از کله گنده های بنیاد جانبازان تو محله ما هست (اونقدر گنده که حتی برا کنفرانس های بین المللی هم میره) که شانسی ازون خوبهاش در اومده و بنده خدا خودش هم شیمیایی هست و درک میکنه جانبازان رو .......

    از شانس خوب من خیلی خیلی با من رابطه دوستانه و صمیمی دارن...

    اگه بچه های کانون مشتاق باشن خیلی راحت میتونم مراسم دیدار از آسایشگاه جانبازان شیمیایی رو جور کنم ....

    یا میتونم باهاشون هماهنگ کنم و خودشون بیان برا بچه ها از خاطرات ---دردها ---سوز دل ها و .... جانبازان شیمیایی بگن
    دریافت کلیپ روایتگری.................................................. ...........................شهیدان و جانبازان شیمیایی

  47. 8 کاربر از پست مفید بنده تشکر کرده اند .


  48. #30
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1991
    نوشته ها
    718
    امتیاز : 10,382
    سطح : 67
    Points: 10,382, Level: 67
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,218
    تشکر شده 1,962 در 511 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اون جانبازی که بحثش توی از نفر بعدیت سوال کن مطرح شده بود ...... وقتی هردوتا بچش رفت دانشگاه بعد رفت درصد رو مشخص کرد تا کسی نگه برا دانشگاه بچه هاش رفته جنگ........ خدا رو شکر هر دوتا پسرش هم تیزهوش هستن و معدل هاشون خوب..... تا دبیرستان که من یادمه همیشه هردو شاگرد اول کلاس بودن....

    19% .... آورین به این مسئولین دلسوز ... همون که تو پست دوم از درد دل های پسرش براتون نوشتم که خنده فلان و ....

    همین کسی که هفته قبل دو سه روز بستری بود ....... ولی اگه ماهی فقط یکبار بخواد بره ویزیت بشه (با اینکه پاسدار هست و بیمارستان مسلمین براش مجانی هست) ولی باید از طریق پاسداری ویزیت بگیره تا مجانی بشه .... اگه از طریق جانبازی بخواد بره باید پول برا ویزیت بده .......

    ان شا الله بعد از نماز چندتا پست از دلسوزی های بیشمار و آخرت مردانگی مسئولین میزارم تا شما هم مثل من و خانواده های جانبازان مظلوم شیمیایی هر روز مسئولین رو از ته دل دعا کنید .....
    دریافت کلیپ روایتگری.................................................. ...........................شهیدان و جانبازان شیمیایی

  49. 9 کاربر از پست مفید بنده تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. درد و دل دانشجویی
    توسط آسمون در انجمن دانشجویی
    پاسخ ها: 211
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۵ مرداد ۹۴, ۰۰:۱۵
  2. خوابهایی که به واقعیت تبدیل شده!!!
    توسط منجی در انجمن گفتگو با اعضا
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱, ۲۳:۰۶
  3. [روانشناسی]شخصیت تان را شناسایی کنید(حتما بخوانید)
    توسط عرض از مبدا در انجمن روانشناسی شخصیت
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۹ بهمن ۹۱, ۰۹:۱۷

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1