کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهیده محبوبه دانش اشتیانی

    شهر تهران در يكي از روزهاي سال ۱۳۴۰ش شاهد تولد نوزادي محبوب و دوست*داشتني در خانواده دانش بود كه نامش را «محبوبه» نهادند: شهيد محبوبه دانش‏آشتياني. محبوبه در آغوش مادري مؤمن و متعهد و در سايه وجود پربركت پدري فرهيخته، دوران كودكي را گذراند. او با شور و شوق در سن ۷ سالگي به مدرسه*اي رفت كه معلمانش همه الگو و اسوه*هاي تقوا و علم و معرفت بودند. او هم‏گام با قيل و قال مدرسه، از رشد سياسي اعتقادي و مطالعاتي قوي برخوردار شد و ذهن خلاق و جست‏وجوگرش به‏خوبي پرورش يافت. هنگامي كه نهضت اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) شوري خاص به مردم داد، محبوبه شور و شعور را در ضمير آگاه خويش درآميخت. عشق به امام (ره) و انقلاب و نفرت عليه رژيم منحوس طاغوت، سراسر وجودش را فرا گرفت و او را در صف اول حركت*هاي دانش*آموزي و اسلامي قرار داد. سال دوم دبيرستان آخرين سال تحصيلي بود كه نام محبوبه، دانش*آموز سنگر علم و مبارزه را براي هميشه ثبت كرد. با حضور در جمع مردم تظاهركننده در ميدان ژاله (شهدا) هفدهم شهريورماه سال ۱۳۵۷ هجري شمسي در جمعه*اي خونين، گل وجود محبوبه چون شقايقي سرخ پرپر شد و ژاله خونش، ميدان ژاله را رنگين ساخت. پيكر پاكش در بهشت زهرا (س) مأوا گرفت. چند سال بعد نيز نامزد و پدر بزرگوارش نيز در حادثه هفتم تيرماه سال ۱۳۶۰ش به شهادت رسيدند و با خون خود انقلاب اسلامي را بيمه كردند
    [["Arial"][/FONT]

  2. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    دلم در نجف پیش جدم
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    154
    امتیاز : 5,737
    سطح : 48
    Points: 5,737, Level: 48
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 13
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 467
    تشکر شده 388 در 130 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط nada نمایش پست اصلی
    شهر تهران در يكي از روزهاي سال ۱۳۴۰ش شاهد تولد نوزادي محبوب و دوست*داشتني در خانواده دانش بود كه نامش را «محبوبه» نهادند: شهيد محبوبه دانش‏آشتياني. محبوبه در آغوش مادري مؤمن و متعهد و در سايه وجود پربركت پدري فرهيخته، دوران كودكي را گذراند. او با شور و شوق در سن ۷ سالگي به مدرسه*اي رفت كه معلمانش همه الگو و اسوه*هاي تقوا و علم و معرفت بودند. او هم‏گام با قيل و قال مدرسه، از رشد سياسي اعتقادي و مطالعاتي قوي برخوردار شد و ذهن خلاق و جست‏وجوگرش به‏خوبي پرورش يافت. هنگامي كه نهضت اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) شوري خاص به مردم داد، محبوبه شور و شعور را در ضمير آگاه خويش درآميخت. عشق به امام (ره) و انقلاب و نفرت عليه رژيم منحوس طاغوت، سراسر وجودش را فرا گرفت و او را در صف اول حركت*هاي دانش*آموزي و اسلامي قرار داد. سال دوم دبيرستان آخرين سال تحصيلي بود كه نام محبوبه، دانش*آموز سنگر علم و مبارزه را براي هميشه ثبت كرد. با حضور در جمع مردم تظاهركننده در ميدان ژاله (شهدا) هفدهم شهريورماه سال ۱۳۵۷ هجري شمسي در جمعه*اي خونين، گل وجود محبوبه چون شقايقي سرخ پرپر شد و ژاله خونش، ميدان ژاله را رنگين ساخت. پيكر پاكش در بهشت زهرا (س) مأوا گرفت. چند سال بعد نيز نامزد و پدر بزرگوارش نيز در حادثه هفتم تيرماه سال ۱۳۶۰ش به شهادت رسيدند و با خون خود انقلاب اسلامي را بيمه كردند

    برای تمام شهیدان اسلام صلوات خوشا به سعادتشون ......................شهدا التماس دعااااااااااااااا
    خدایا یک لحظه هم ما را به خودمون وامگذار و از شر شیطان سیاه دل ما را در پناه محکم خودت حفظ فرما

  4. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    محبوبه در نگاه مادر؛
    گل سرخ من در بهشت زهرا
    محبوبه از همان هفت هشت سالگی ، خیلی مطالعه می کرد و درباره اسلام و مذهب ، بسیار کنجکاو بود. ارادت عجیبی به ائمه اطهار به خصوص حضرت فاطمه (س) داشت و می گفت خیلی از مردم ما هنوز آن طور که باید و شاید ، حضرت را نمی شناسند.
    عروسی خواهرش بود و ما می خواستیم جشن بگیریم . او اعتراض کرد و گفت : در شیراز عده ای از خواهر برادرهای ما شهید شده اند. شما چطور دلتان می آید جشن بگیرید ؟ خواهرم می تواند با یه مراسم ساده هم عقد شود.
    چند روز قبل از شهادت محبوبه خواب دیدم برای ادامه تحصیل به کلاسی رفته ام تا ثبت نام کنم. خانمی که مسئول این کار بود، از ثبت نام من خودداری می کرد و هر چه بیشتر اصرار می کردم ، کمتر سود داشت. سرانجام پس از اصرار بسیار من، دری را گشود و گفت، نگاه کن! حیرت زده نگاه کردم و دیدم باغی است بی نهایت بزرگ و تا جایی که چشم کار می کند ، غرق در بوته های گل سرخ است، آن هم گل های آتشین و تر و تازه. آن روزی که به بهشت زهرا رفتم آن باغ گل سرخ را دیدم .گل های سرخ مادران دیگر در کنار گل سرخ من آرمیده بودند.
    صبح روز 17 شهریور حدود ساعت شش بود که یک بلوز آبی گشاد و شلوار لی پوشید و مقنعه اش را سر کرد و چادرش را روی سرش انداخت و آمد و گفت: مادر ! دارم می روم با دوستانم در تظاهرات شرکت کنم. گفتم: چیزی نمی خوری ؟ گفت میل ندارم بعد صورت مرا بوسید و با لحنی مهربان و در عین حال جدی گفت: مادر اگر شهید شدم ، غصه نخورید . وقتی داشت از در خانه بیرون می رفت، برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش چیزی بود که تنم را لرزاند. انگار با آن نگاه با من وداع می کرد.
    در کنار جسد محبوبه صدها شهید دیگر هم دیده می شد. جوانان سیزده چهارده ساله ، کودکان و حتی زنی پا به ماه که چند گلوله به شکمش خورده و طفل او را هم کشته بود. دیدن آن صحنه به قدری تلخ بود که بی هوش شدم . وقتی به هوش آمدم ، ئدیدم که دارند گل سرخ مرا به خاک می سپارند.
    روز ختم محبوبه ، از کلانتری محل به خبر دادند که نباید مجلس ختم بگیریم ؛ ولی همه همکلاسیها، اهالی محل و اقوام آمده بودند. جمعیت آنقدر زیاد شده بود که حتی حیاط خانه مان پر از جمعیت شده بود. پلیس دائما اخطار می داد که مردم پراکنده شوند.
    [["Arial"][/FONT]

  5. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  6. #4
    مدیر جامعه مجازی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۲-اردیبهشت-۲۰
    محل سکونت
    يك قدم آن سوتر
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز : 30,670
    سطح : 100
    Points: 30,670, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,855
    تشکر شده 5,997 در 1,328 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یافتاح
    سلام ممنون چه جالب حوزه ما تو کوچه شهید محبوبه دانش هست چقدر دوست داشتم در موردش بدونم

    يا اباصالح ارشدنا الي الطريق يرحمكم الله


  7. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    گفتگو با معصومه بزرگي درباره شهیده محبوبه دانش اشتیانی
    شخصيت تأثيرگذار محبوبه به گونه*اي بود كه شيوه تفكر و منش ديگران را تصحيح مي*كرد بي*آنكه كمترين شائبه تحميل و تحكم را در ذهن مخاطب بر جاي بگذارد، تأثيري كه ناشي از اعتقادي راسخ و تلاشي بي وقفه براي كشف حقايق بود؛ گوئي خود به خوبي بر اين امر آگاه بود كه فرصتش اندك است و راه، دشوار. در اين گفت*وگو شمه*اي از اين تلاش ارزشمند از زبان يكي از ياران وي به تفصيل نقل مي*شود تا دريابيم كاروان عظيم انقلاب اسلامي بر شانه*هاي كدامين فرزندان مخلص اين مرز و بوم به سر منزل مقصود رسيد.


    نحوه آشنايي شما با محبوبه چگونه بود؟


    آن موقع سيزده ساله بودم و محبوبه شانزده سال داشت. من كلاس اول راهنمايي بودم و براي اينكه بتوانم كار سياسي هم بكنم، به طور متفرقه يا به قول آن زمان، به صورت آزاد شبانه درس مي*خواندم و تا آخر ديپلم به همين شكل درس خواندم. البته خانواده من مذهبي بودند و به خاطر جو خاص مدرسه*ها، ترجيح مي*دادند كه من به همين شكل درس بخوانم. محبوبه در دوره راهنمايي به مدرسه رفاه مي*رفت، بعد كه رفاه را تعطيل كردند؛ به دبيرستان هشترودي مي*رفت. برادر من با شهيد مالكي و شهيد اجاره*دار در كارهاي مبارزاتي مشاركت داشت. ما در آن دوره به مسجد آقاي غروي به نام مسجد گلشن مي*رفتيم. اين مسجد در محله سيداسماعيل است. در كوچه گلشن مي*رفتيم. اين مسجد در محله سيد اسماعيل است. در كوچه گلشن يك مجموعه از حمام و مسجد بود و خيلي هم كوچه پر بركتي بود، از جمله خانه آقاي جلال آل احمد آنجا بود، خانه آيت*الله مدرس يزدي آنجا بود، خانه آقاي غروي كه مبارزه سياسي هم بودند و خلاصه در سراسر كوچه عده زيادي از روحانيون و مبارزين سكونت داشتند و اين موضوع براي من خيلي جالب بود. من با محبوبه در مسجد غروي آشنا شد.



    با توجه به اينكه سه سال با هم فاصله سني داشتيد، چطور شما را براي كارهاي مبارزاتي انتخاب كرد؟


    اين هم براي خودش موضوع جالبي است. مي*دانيد كه وارد شدن در كارهاي مبارزاتي در آن روزها خيلي سخت بود. كافي بود آدم را بگيرند، ديگر حسابش با كرام*الكاتبين بود. بماند كه اساساً بچه ترسو هم بار مي*آمدند و ممكن بود يك سوسك را به يك دختر نوجوان نشان بدهند، از ترسش همه چيز را بگويد، ولي نمي*دانم چه جوري بود كه خداوند يك جرئت و نترسي عجيبي را توي دل ماها انداخته بود و كسي تصورش را هم نمي*كرد كه من با آن سن و سال سرم توي اين كارها باشد.



    محبوبه در آن مسجد چه فعاليت*هايي داشت؟


    خانه محبوبه قيطريه بود. همين خانه*اي كه الان ساخته*اند و در يكي از طبقاتش، برادر محبوبه سكونت دارد. بقيه*شان از آنجا رفتند. آن موقع زمين*هاي اطراف تپه*هاي قيطريه ارزان بود. ما كه از خانه محبوبه مي*آمديم بيرون، روي تپه*هاي قيطريه پياده*روي مي*كرديم. خانه*شان روي تپه*هاي قيطريه بود و هيچ خانه*اي جلو خانه آنها نبود. ما خانه*مان ميدان خراسان بود. برادرم در مسجد غروي و با مبارزين همراه و دوست بود. در مسجد گفتند كتابدار مي*خواهند و من رفتم. محبوبه در آنجا معلم قرآن بود.



    اولين خاطره*اي كه از محبوبه داريد چيست؟


    درست روز اولي كه وارد مسجد شدم، محبوبه داشت پاي تخته قرآن درس مي*داد. البته من خودم قرآن را از بچگي شروع كرده بودم، چون شاگرد مدرسه آيت*الله فومني بودم. ايشان مبارزه را به ما ياد داد. مدرسه ملي بود. خيلي هم زرنگ بودم و شاگرد اول كل منطقه هم شدم. يادم هست كه توي مدرسه اصلاً عكس شاه به ديوارها نبود. مدرسه، خانه آباء و اجدادي آقاي فومني بود. يادم هست كه هر چند وقت بار بازرس مي*آمد و تهديد مي*كرد كه مدرسه را خواهد بست. ما در آن مدرسه، كلي سياست ياد گرفتيم. معلم كلاس پنجم، بعد از اينكه درس رياضي مي*داد، قصه باغ ميرم را برايمان مي*خواند و مي*گفت بچه*ها دست بزنيد و آن را مي*خواند و به اين ترتيب مسائل سياسي را به ما ياد مي*دادند. يادم هست كه من رساله امام مي*بردم مدرسه كه بعد آقاي فومني گفتند نياور كه مدرسه را مي*بندند. مادرم هم خيلي شجاع بود و مي*گفت بچه من بايد احكامش را بلد باشد يا نه؟ از روي رساله امام ياد نگيرد، از كجا ياد بگيرد؟ انگار نه انگار كه داشتن رساله امام، جرم است! مادرم خيلي شجاع بود. پدرم هم با شهيد صالحي خيابان خراسان دوست بود كه از دوستان صميمي و نزديك شهيد اندرزگو بود. راستي از ويژه*نامه اندرزگوي شما هم ممنونم. خيلي جالب بود. من خيلي از خاطرات را از زبان حاج خانم، همسر شهيد اندرزگو شنيده*ام. خودم هم شاگرد مدرسه چيذر بوده*ام و خاطرات زيادي را از حاج*آقا درباره شهيد اندرزگو شنيده*ام.
    [["Arial"][/FONT]

  8. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1